دومینو

    1397/12/12

    بعد از عهدی که با خودم بسته بودم ، تا به همه چیز برسم ، هشت سال طول کشید تا تمام چیزایی که میخواستم رو داشتم.
    هدفم یه واحد آپارتمانی تو ولنجک نزدیکیای شرکت محل کارم بود ،
    الان یه خونه دارم نیاورون که با شرکت خصوصی خودم فقط دو تا چراغ قرمز فاصله داره
    میخواستم واسه داداش کوچیکه ام جانیار همه ی امکانات تحصیلی رو فراهم کنم ، الان داره مهندسی میخونه بغل گوش خودم
    میخواستم واسه سروناز یه جهیزیه توپ ردیف کنم ، که کردم و با معاون شرکتم ازدواج کرد.
    ته این لیست بلند بالا ، میخواستم با شقایق ازدواج کنم که نشد.
    شقایق ، دختر عموم بود .. نه فقط دختر عموم ، عشقم بود ... و هست!
    پنج سال ازم بزرگتره.. از نوجوانی عاشق هم بودیم.
    عشق اول هم ... پایه شیطنت و اذیت دورهمی های فامیلی...
    از بقیه دخترای فامیل یه سر و گردن قدبلند تر بود ولی اندامش ترکه ای و دست و پاش کشیده تر...
    وقتی میخندید ، گونه های برجسته اش چاک میخورد و دو تیکه میشد و چشمای میشی رنگش جمع میشد...
    شقایق ، محرم راز و نیازام بود وقتی آقام کتکم میزد و جلو بقیه پسرای فامیل تحقیرم میکرد
    وقتی مث سگ کار میکردم و میشد خرج عمل هرروزه اش ، شبا رو پشت بوم با شقایق حرف میزدم..
    خونمون دیوار به دیوار بود و همین مسئله باعث شده بود هربار با دیدن خاستگاراش از رو پشت بوم ، بیشتر بهش ابراز علاقه کنم.
    عموم معلم بود و بابای من یه عملی که داشت از ارثی که بابابزرگم واسش گذاشته بود میخورد و پولی ام اگه درمیاوردم ازم میگرفت به هوای ذخیره کردن ولی همشو دود میکرد.
    پای ازدواج که رسید خاستگار پولدارترشو به من ترجیه داد و خداحافظ!
    من موندم و هدفی که هشت سال طول کشید تا بهش برسم. من موندم و سگ دو زدن واسه خرج خوراک!
    خوبِ خوب که فکرامو میکردم و به عشق بین خودم و شقایق فکر میکردم ، میدیدم
    من دوسش داشتم اندازه بچه ها که اولین اسباب بازیشونو
    اندازه دخترا که اولین ارگاسمشونو!
    اندازه یه پسر جقی که گلنارو!
    ولی اون حتی اندازه لاک مورد علاقه اشم منو نمیخواست.
    همین منو برد سمت هیولایی که الان هستم.
    سمت همین بی ناموسی که واستون میخواد تعریف کنه.
    جلوی موهام بخاطر مشغله و حرص و جوش یکم ریخته بود که زیر نظر یکی از مجرب ترین پزشکا دوباره کاشتمشون.
    از طریق شریکم تو یکی از ساخت و سازهایی که داشتم یه دختر خوب و نجیب بهم معرفی شد . بالاخره باهاش ازدواج کردم و الان زنمه . گلنوش! با یه قیافه ی خیلی خوب چشمای کشیده و پوست سفید رنگ. گلنوش زیباست . حتی از شقایق بیشتر . اینکه عاشقمه توش شکی نیست. شنیده بودم به کسی پا نمیداده ولی اینقد پاپی اش شدم تا زبون چرب و نرمم رامش کرد. همیشه بهم میگه خیلی قشنگ حرف میزنی.
    کتاب زبان بدن رو گذاشتم رو عسلی کنار تخت و لاکی استریکمو تو جاسیگار خفه کردم و برگشتم سمتش. خواب بود. یک هفته بود که سکس نداشتیم. نور ملایم و شیری رنگ آباژور که میخورد روی تنش و قوس زیبای کمرشو زیر این حریر سفید نشونم میداد ، کم کم داشت خوابو از سرم میپروند .
    بازوشو گرفتم کشیدمش سمت خودم. توی خواب یه چیزی گفت و دهنش نیمه باز موند .
    هرماه میره لب بالاشو از دوطرفِ جای نِی ، پروتز میکنه. الانم که با ته مونده لواشک ترشی که سرشب خورده بود دور دهنش منظره هوس انگیزی راه انداخته بود توله سگ!
    انگشتمو بردم تو دهنش .. واکنش مورد نظرمو نداد . موهاشو جمع کردم تو دستم بالاسرش و انگشتمو بردم زیر زبونش.. میک زد! مثل نوزادایی که یکم شیر میخورن تو خواب و دوباره فکشون ساکت میشه.
    سرمو بردم کنار گردنش و نفسمو تزریق کردم تو شاهرگش.. چشماش باز شد.با خنده و شیطنت گفتم میک بزن توله سگ!
    یکم نگام کرد و پاشد نشست. منم نشستم!
    یه حالت منگی داشت که بیشتر تحریکم میکرد واسه ادامه! بند نازک لباسشو از سرشونه ها کشیدم پائین که اومد تو بغلم با صدای گرفته ای گفت میخوای دوباره اذیتم کنی؟ این لحن و خوب میشناختم. این یعنی لطفا اینقدر کرم بریز و اذیتم کن تا بهت التماس کنم واردم کنی!
    زیپ لباسو تا انتها کشیدم پائین و بیتوجه به چنگ شدن دستای کوچولوش رو پهلوهام هولش دادم رو تخت و گفتم برگرد!
    اینطوری فوق العاده تنگ بود و لمس همه جاش آسونتر.. به خودم قبولونده بودم که آدم با سوراخی که ازش گه میاد بیرون سکس نمیکنه و خیلی مرتب همون فرورفتگی معمولو مورد عنایت قرار میدادم!
    دوباره برش گردوندم و تو چشماش زل زدم گفتم تنها عشقت کیه؟ گفت تو گفتم تنت مال کیه گفت فقط تو فقط تو ... تو بغل کی آروم میشه هوَست؟ با چشمای براقش پلک زد و گفت تو ..
    آروم شدم و یبار دیگه باهاش یکی شدم.
    وقتی سکسمون تموم میشد گلنوش مثل بچه گربه ی خونگیمون بازومو بغل میکرد و یادش داده بودم قبل از من حموم نره و قبل من تخت و ترک نکنه.
    کنترلش دستم بود. هروقت من میخواستم ارضا میشد و هروقت من میخواستم بهم نزدیک میشد. اوایل براش عجیب بود ولی الان کنار اومده با این شرایط . ذهنش مثل یه مزرعه آماده هرچی بکارم توش پرورش میده.
    صبح بعد اینکه با لجِند دوش گرفتم و شیشه خالیشو انداختم تو سطل اتاق بیتوجه به پر و پاچه ی لختش کیف لپ تاپمو برداشتم و سوئیچمو از جا کلیدی کنار در برداشتم.


    از در شرکت که رفتم تو منشی به احترامم ایستاد و برق تحسین مثل همیشه تو چشماش هویدا بود . هر بار که این برقو تو چشمای یکی از دخترای اطرافم میدیدم تو دلم میگفتم بله! ما اینیم دیگه.. اون بهروزی که باباش عملی بود و پول خاستگاری رفتن نداشت مرد! من ، آدم امروز و هرروز بهتر از دیروزم! قرار ملاقات داشتم با صاحب شرکت خصوصی سازه نو! دخترشو فرستاده بود .که مثلا راضیم کنه!
    بهش گفتم زیر اون مبلغ و درصدی که مد نظرم هست و به بابات گفتم امضا نمیکنم.
    گفت اگه من بخوام چی؟
    منظورشو رو هوا گرفتم. آدم منحرفی نیاز نبود تا از نوع نگاه کردن و طرز نشستنش بفهمه طرف چی میخواد . یطوری از کمر خم کرده بود خودشو جلو و دو تیکه نشسته بود انگار همین الان داره داگی میده.


    دستی کشیدم تو موهام و با سر شاسی خودکار بازی کردم گفتم بابات معتمد یه منطقه اس واسه خودش بعیده که دخترش و پیشکش کنه اینجوری..
    بهش برخورد .. پا شد وایساد گفت چه جوری؟
    گفتم همینطوری که مثل یه کرم نوک قلاب ماهیگیری داری لول میخوری واسه من!
    این کلمه ی واسه من و که گفتم بخاطر نرمشی که توی لحنم بود دوباره برق نگاهش برگشت و اومد سمتم.
    گفتم من تو محل کارم واسه کارای اضافی وقت ندارم.
    باشه یه وقت دیگه..
    موثر شد . خیلی مشتاق تر اومد جلو و گفت
    گفت پس ویلای خودمون ، فردا شب ساعت هفت!
    مهمونی تولدمه.. بیای خوشحال میشم!
    به عنوان کادوی تولد یه کپی از فرم امضا شده ی قراردادو واسش کادو کردم باضافه ی یکی از ادکلن های سفارشی داخل گاو صندوق شرکتو .. که واسه اینجور وقت ها نگه داشته بودم و یه کپیش دست گلنوش بود .
    پیچوندن گلنوش کار سختی نبود و هوش زیادی نمیخواست. همینکه بهش میگفتم دیرتر میام واسش کلفی بود تا ذوق کنه وقت بیشتری داره واسه اماده شدن واسه من ، پختن یه شام لذیذ و دوش و شاید یکمم شمع آرایی راهرو واسه ورودم. میشناختمش! همین بود . بی توضیحات اضافه. نه که خنگ باشه. نه! بهم اعتماد داشت.
    خلاصه که ماشینه رو با وسواس پارک کردیمو بی توجه به انتر و منتر هایی که با پاپیون منتظر بودن راهنمائیم کنن کادو رو بیرون کشیدم و کت تکمو تنم کردم.
    شلوغ بود ، کلی بابا پولدار و ننه دکتر و پورش سوار ریخته بودن وسط.
    بعد از تموم شدن مهمونی نه معلوم بود باباش کجاس نه معلوم بود ننه اش کجاس این دختره!
    وایساده بود تو راه پله و علامت میداد برم بالا.
    دنبالش رفتم تو اتاقش..
    هیکلش پروتزی بود . اینو از چربی های ناهمخونی که از لای یقه باز لباسش بیرون زده بود میشد تشخیص داد و عدم تناسب کمر و قسمت پائین تنه اش ، میگفت یکی از کص کش ترین جراحان پلاستیک به حسابش رسیده.
    دستش یه بطری ویسکی بود رفت سمت کنسول و با اشاره به لیوان های کوچولوی شرابخوری روش گفت بریزم؟
    گفتم اول ساقی بعدش باقی..
    یه پیک رفت بالا .. گفت بریزم دوباره همونو گفتم.. سه شات رفت بالا و اومد طرفم.
    نشسته بودم لب تخت و نگاش میکردم
    گفت تو یه دون ژوانی بهروز! یکی که خوب میتونه از چشمای هر دختری تمنای سکس و بخونه ..
    پوزخند زدم یاد گذشته ام افتادم ازین سیر پیشرفت و صعودی که سمت هدفام داشتم کیف زیر پوستی کردم و کفشامو درآوردم
    گفتم خودت چی؟ فتنه نیستی؟
    بلند خندید! خیلی خیلی بلند .. چند بار تکرار کرد فتنه!
    لباسش یه دکلته ی قرمز بود که پارچه ی لیزی داشت و از رون چاک مخفی داشت که موقع راه رفتن پیدا بود .
    گفتم معمولا مودت اینه که درش بیارن واست یا جرش بدن تو تنت؟
    خودشو چسبوند بهم و با صدایی که بزور شنیده میشد گفت فعلا مودِ تو مطرحه ..
    آروم خوابوندمش و گفتم عه؟ هرچی من بگمه؟
    سرشو تکون داد و طوری دکمه پیراهنمو باز کرد که انگار جاکش پارچه ی مفت گیر آورده دستشو بالا نگه داشتمو و با حوصله دکمه هامو باز کردم..
    مرتب آه میکشید و میگفت آره ، آره .. زیر بهروز کیانی ام .. بکن منو ... وااای! کیرتو میخوام..
    یکی آروم زدم دم گوشش گفتم این رئیسه .. رئیس! چندبار بگو عادت کنی ..
    اینقد اینطوری زر زد تا راست کردمو و بی مقدمه کردم توش!
    هرچی میزدم خبری از مایه حیاتم نبود! برش گردوندم و همون سوراخی که واسه گلنوش محل خروج گه بود ، واسه این جنده شد محل ورود شمشیر ما.
    اینقدر سرش گرم بود که حال نداشت بگه ازونجا نه..
    ساعتم که زنگ خورد هوشیار شدم و موهاشو ول کردم.
    تازه ساعت دوازده بود .
    کادوهاشو بهش دادم و گفتم چون خیلی حال دادی و احتمال زیاد منم بهت حال دادم ، این یه کپی از فرم قرارداده ... واسه اصلش باید رفت و آمدهای اداریتو زیاد کنی..
    یه لبخند بیجون زد و گفت واست میخورم رئیستو عشقم!
    در اتاقشو بستم و زدم بیرون.
    اینه.. باید میفهمید رئیس کیه و چیکارس..


    تو راه برگشت کنار اتوبان چند تا دست فروش با لامپ صد وایساده بودن ، آلوچه و لواشک میفروختن . یاد گلنوش افتادم..
    عشق پاک خودم! کسی که دست هیچ آشغالی هنوز بهش نرسیده بود.. بله پس چی؟ مثل
    خرگوش کوچولوهای سفید تو چنگم بود و منم مثل شیر هواشو داشتم که یه پشه نر بهش نظر نداشته باشه..
    پلاستیک لواشکای چسبناک و لوله شده رو گذاشتم دم در و کلید انداختم رفتم تو..
    طبق پیش بینیم.. راهرو رو شمع چیده بود .. تا در اتاق خواب .. لواشکارو گذاشتم رو اپن و برگشتم سمت اتاق ..
    در اتاقو باز کردم و چیزی رو دیدم که تصورش برای هر کس ممکن نبود .
    چهره ی اون گولاخی که روش بود و نمیدیدم ولی شنیدم که گلنوش گفت عشقم تند تر بزن الان اون دیوث میاد!
    و صدای پسرعموش .. خاستگار سابقش .. که میگفت هیچوقت دوسش نداشته ..
    همونکه نه از نظر مالی نه از نظر قیافه و هیکل به پای من نمیرسید
    همون که وضعیت الانش شبیه هشت سال پیش من بود و با این وجود داشت عشقشو میکرد
    رو تخت خواب من!
    داشت لاو میساخت باهاش...
    به خودم اومدم دیدم اینجام آقای قاضی .. شما بودین نمیکشتینش؟!


    نوشته: NASOOT

  • 53

  • 6




  • نظرات:
    •   masoudkrj026
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • قشنگ بود


    •   Sepehr_2000
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • کیر تو عشق


    •   ک+ک+ک
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • داستانو اصن نخوندم فقط خواستم فش بدم خالی بشم کوس کش بی ناموس دیه داستان ننویس کیرم دهن حکومت دهن روحانی دهن رئیسی،کیرم تو ناموس بدخواهای وطنم،کیرم تو کون شهوانی،کیرم تو ناموس اختلاسگرا،کیرم تو کون مرغ و پسته و گوشت و آجیل،کیرم دهن انقلاب،کیر بچه شهوانی تو ناموس آقا و آقازده ها


    •   Badgirl19
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • میدونی چیه داستانت خعلی خپب بود ولی لنتی حقت بود دگ توبری یکی دگ‌روبکنی یکی دگ ام ذنتو مکنه ??


    •   LGBTRESPECT
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • ۲ داستان در یک شب !!! عجب بعد ادمین عزیز شما داستان بندرو بعد ۴ ماه منتشر میکنی .... باشه باشه :/
      آقا این یکی بهتر از قبلی بود (:


    •   Joodii_abot
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • لاااااااایک
      دست بالای دست بسیار است!


    •   Neshane21
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • لایک هفتم.. نمیدونم چی بگم. همین!


    •   mamadkaraji
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • اولش ناشیانه اغراق آمیز بود
      ولی آخرش قشنگ بود
      به نظرم خیلی باید بیشتر تلاش کنی!
      البته من مثل این دوستان علمی در این زمینه ندارم ، ولی نظر شخصیم اینکه یه جاهایی نباید توضیح اضافه میدادی ، مثلا مارک شامپو ، مارک سیگار ، میدونم میخواستی یه تازه به دوران رسیده رو به تصویر بکشی ولی به نظرم این راهش نبود!
      لایک نهم رو تقدیمت میکنم
      امیدوارم نوشته ی بعدیت بهتر باشه


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • چه تخیلات کودکانه ای داری. انتر


    •   sepideh58
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • واو !ناسوتی !یه لایک خیلی کمه واقعا براش !خیلی خوب بود از اسمش ولی میشد حدس زد چی میشه شاید هم من زیادی باهوشم ;)
      ولی قلمت مثه همیشه غوغا بود !
      لایک 11 و یه رز (rose)


    •   moein.far
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • قشنگ بود مخصوصا اخرش


    •   doki-kar balad
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • عالی بود دوست عزیز
      فراز و فرود خوبی داشت
      آخرش هم سوپرایز خوبی
      اما جا داشت برای خیانت زنت و اون گولاخ مقدمه چینی بیشتری کنی ،اگر هم یهویی رفتی سراغش یکم بیشتر بازش میکردی ،فضا سازی بیشتری می طلبید
      بهر حال کارت درسته داداش
      موفق و پیروز باشی


    •   آپو
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • زنده باشی ناسوت


    •   Samansaman2001
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • حدقل میگفتی مونتانا نه لاکی 6 تومنی ????


    •   Robinhood1000
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • ناسوت عالیی بود، کارِت 20 بازم بنویس (rose)


    •   shiraz-m-m
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • وری گود بسیار لذت بردم از داستانت ،لایک بیست ویکم،مچکرم


    •   zoj.karaj35
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • لایک


    •   nilajooni
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • قشنگ بودا
      ولی یکم اخرش تند بود یاد کلید اسرار افتادم


      لایک ٢٢


    •   not your babe
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • مدت ها بود هيچ داستانى بهم انگيزه ى كامنت گذاشتن نداده بود. از اسم داستان ميشد به اين نتيجه رسيد كه ته داستان قراره ريختن مهره هارو ببينيم اما انقدر خوب نوشته بودى كه ... (rose)


    •   Morteza__Noori94
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • کسکش این داستانت دقیقا خود فیلمای ایران قدیم بود
      خاک تو سرت کنم من


    •   amir2801
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • لایک بیستوپنجم


    •   Eyes.blue
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • از اسم داستان میشد آخرش رو حدس زد ولی چیزی از ارزش قلمت کم نمیکنه.زیادی اغراق آمیز بود.ولی سیر تکاملی خوبی داشت.موفق باشی⚘


    •   A.t1363
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • برند لپ تاپ و ماشينتم خوب ميگفتي ديگه !!!


    •   NASOOT
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • مرسی از همه..
      اسم داستان آقای قاضی بود لحظه نود عوضش کردم!


    •   omidario
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • تو یک مریضی بی‌شعور عقده‌ای، ولی خوب بلایی سرت اومده


    •   EM_jey1995
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • ما مثل دومینو به هم ضربه میزنیم تو به من من به اون اون به اون


    •   fazi20
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • انتظاره خیانتو داشتم اما خب تو تهشو جذابتر تموم کردی تا اون چیزی که من فکر میکردم . خیلی خوب لایک :) موفق باشی


    •   bidelll
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • دمت گرم دست خوش


    •   H.s.Pesarak
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • خوب بود خیلی باحال بود


    •   Abnabatam
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • لِجِند،لِجِند....


      امان از لجند


      یه وقتایی فکر میکنی همه چیزو فراموش کردی اما یهو یه اتفاقی میفته که دوباره پرتت میکنه میونِ خاطرات
      مثل یه بوی آشنا...
      یه اسم مشترک...
      موزیک تصادفی...
      یا اسمِ یه عطر


      لجندِ لعنتی...


    •   moadbbiad
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • روبیکو


    •   Aradxz
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • کیییرممم دهنت پسر. جواب بی وفایی کلاش بی جواز است .
      یا شایدم جوابش اینه یکی زنتو بگاد ??. عالی بود یکم طولانی تر کنی حرف نداره.


    •   haamed khan
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • خوب ریدی تو اعصابم
      کیره نفره بعدی تو کونت


    •   Sexi_life
    • 2 هفته
      • 1

    • حاجیییی دست بالای دست زیاده ؛)


    •   NASOOT
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • مفهوم این داستانم همین بود دوست عزیز


    •   reza_0_0_7
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • زیبا بود


    •   The-boy
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • عاشق اینم نقطه اوج داستان اخره داستان باشه. عالی بود . حیف که فقط میشه یه لایک کرد


    •   maniyaa
    • 1 هفته
      • 1

    • چيزي كه عوض داره گله نداره


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو