دو خواهر (۱)

    از نظر عده زیادی از آدم ها داشتن ارتباط عاشقانه و یا جنسی با یکسری از افراد یک عمل ممنوعست ، من اصلا کاری به بد یا خوب بودن این ارتباط ها از نظر شرعی ندارم ولی از نظر روحی و روانی هرچیز که باعث بهتر شدن حالتون بشه به نظر من درسته حالا چه تعداد با نظر من موافق یا مخالفن دیگه برمیگرده به نظر شخصی و اعتقادات درونی خودشون .
    این خاطره برمیگرده به 4 سال پیش که من ( حسام ) 22 سالم بود و دانشجوی رشته نرم افزار بودم که همزمان تو کافه دایی سعیدم کار میکردم ؛ چون هم از کارش خوشم میومد و هم جدای از کسب درآمد فضای کافه حالمو بهتر میکرد آخه یه مدت طولانی بود که ندا منو ترک کرده بود و بدون خداحافظی رفت استرالیا پیش داداشش . این اتفاق منو داغون کرده بود ؛ که این حال بدم بیشتر از رفتنش برای این بود که بی خبر رفت . خیلی جا خوردم وقتی از خواهرش این خبرو شنیدم . البته مسائل جنسی هم بی تاثیر نبود هرچند هیچوقت سکس کامل باهاش نداشتم ولی تو همون عشق بازی ها منو ارضا میکرد که خیلی واسم لذت بخش بود . بعد رفتن ندا دیگه نتونستم با کسی دوست بشم نه اینکه آدم بی زبونیم نه اتفاقا خیلی هم زبون بازم ولی نمیدونم چرا نمیتونم مخ کسی رو بزنم ؛ شاید نمیتونم درست حرف بزنم نمیدونم . کافه شده بود مرهم موقتی درد من هم از نظر روحی و هم از نظر جنسی چون سوژه های زیادی برای دید زدن میومدن و من هم ازش بی نصیب نمیموندم . این روند تکراری ادامه داشت تا روز چهارشنبه 24 آذر که مثل روزهای بیخود دیگه رسیدم دم در خونه و رفتم تو و با یک صحنه عجیب مواجه شدم . مامانم ( فریده ) در حالیکه داشت از خوشحالی پر درمیاورد با خالم تلفنی حرف میزد . بعد از قطع کردن تلفن منو محکم بغل کرد و گفت .
    فریده : حسام خاله فریبا داره میاد .
    حسام : بعد این همه سال چی شد ؟ صلح کردین ؟
    فریده : آره پسر خوشگلم . شوهر خالت با بابات آشتی کردن . من میرم خرید کنم .
    حسام : خیلیم عالی . نمیخوای منم باهات بیام ؟
    فریده : نه با ماشین میرم .
    15 سال پیش شوهرخالم با بابام سر شراکت دعواشون میشه و خاله فریبا هم به طبع با مادرم قطع رابطه میکنه و منو این همه سال از دیدن خالم محروم میکنه . مامان من یه زن 40 ساله با قدی متوسط و بدنی خوش اندام و پره که بر جسب ژنتیک خونوادش با وجود بدنیا آوردن من اصلا شکم نداره و خیلی روفرمه بعلاوه اینکه صورت بسیا زیبایی داره و همین مساله باعث شده که هر موقع باهم میریم بیرون من باید حواسم بهش باشه که کسی بهش تیکه نندازه و یا تو شلوغی ها انگولکش نکنن . یکبار یه مرده تو بازار افتاده بود دنبالمون که اگه من اونجا نبودم و فضاش بود حتما یارو یه بلایی سر فریده میاورد ولی خوشبخت
    انه من باهاش بودم . با این اوصاف به احتمال قوی خاله فریبا هم با توجه به اینکه 36 سالشه باید خیلی خوش اندام و خوشگل باشه . نمیدونم چرا خیلی مشتاق دیدن شدم و یه حس شهوتناکی همش منو به فکر اندامش میندازه . کم کم منم بیشتر از مادرم برای اومدنش لحظه شماری میکردم . صبح پنجشنبه رسید ؛ من پشت لپ تاپم بودم که فریده صدام کرد .
    فریده : حسام بیا اینجا .
    حسام : اومدم کجایی ؟
    فریده : اتاق بیا تو .
    وقتی وارد اتاق شدم دیدم فریده یه شلوار کتان کش جذب سفید با یه سارافن جذب آبی تیره پوشیده بود . لباساش طوری به بدنش چسبیده بودن که همه برآمدگی های بدنش کاملا پیدا بود .
    فریده : لباسام خوبه بهم میاد ؟
    حسام : اینارو برای اومدن خاله اینا خریدی ؟
    فریده : آره قشنگن ؟ به تنم نشستن ؟
    حسام : خیلی قشنگن ولی فکر نمیکنی این لباسا واسه جلو عمو بهزاد خوب نیستن ؟
    فریده : نه به این خوبی چشونه مگه ؟
    حسام : همه جات توشون معلومه به نظر من خوب نیستن .
    فریده : از کی تا حالا تو انقدر غیرتی شدی ؟ توکه اینطوری نبودی ؟
    حسام : بودم تو نمیدیدی ؛ هرطور میلته .
    داشتم از اتاقش میومدم بیرون که از عقب منو بغل کرد و لپ صورتمو بوسید . جای رژش کاملا روی لپم افتاد . انگشتشو زد به زبونش و جای رژشو پاک کرد . من از این کارای فریده داشتم شاخ درمیاوردم . رفتاراش یک روزه کلی فرق کرده بود . رفتم تو اتاقم و مشغول درس خوندن شدم . ساعت 6 غروب بود که صدای زنگ اومد و مامانم سریع درو باز کرد . وقتی خالمو دید پریدن بغل همو کلی گریه کردن . بعد از چند دقیقه حال و احوال پرسی خالم اومد جلوم . یه ساپورت مشکی با یه مانتو جلو باز زرد و یه تیشرت مشکی که روش عکس قلب داشت با یه شال مشکی تنش بود . روشو کرد سمت فریده و گفت .
    فریبا : فریده این حسامه ؟
    فریده : آره مرد منه فداش بشم .
    فریبا : بزنم به تخته چه مردی شده واسه خودش قربونش بشم . بیا بغل خاله عشقم .
    بغلم کرد و لپامو بوسید .
    فریبا : خوبی خاله فدات شه ؟
    حسام : ممنون خوبم شمارو که دیدم عالی شدم .
    فریبا : پدرسوخته چه شیرین زبونم هست .
    اون حرف میزد و من مات و مبهوت اندامش بودم . چه استایلی ، چه صورت خوشگلی انگار نقاشی شده بود ، چه بدنی ، چه رون هایی . وقتی رفت سمت چمدونش من فقط چشمم به رونهاش بود که از بس پر بودن موقع راه رفتن میمالیدن بهم . غرق در اندامش بودم که یدفعه صدای فریده رو شنیدم .
    فریده : حسام به چی نگاه میکنی ؟ هست تموم نمیشه .
    فریبا : حسودیت شد ؟ بزار نگاه کنه چیکارش داری 15 ساله خاله نداشته .
    یه لبخندی زدم رفتم تو اتاقم که دیدم فریبا هم پشت سر من اومد تو اتاق که لباساشو عوض کنه .
    فریبا : حسام جان به خاله نگاه نکن لباسامو عوض کنم ؛ درسته بهم محرمیم ولی تو دیگه بزرگ شدی .
    حسام : راحت باش فریبا جون یعنی خاله جون .
    فریبا : راحت باش هرجور دوست داری صدام کن .
    حسام : ببخشید آخه مامان رو اکثرا فریده صدا میکنم یهو قاطی کردم .
    فریبا : آخی عزیزم چه ناز ، منم همون فریبا صدا کن .
    حسام : چشم .

    فریبا لباساشو عوض کرد و داشت میرفت تو پذیرایی که چشمم از پشت افتاد بهش . یه دامن قرمز تنگ تنش کرده بود با یه پیراهن طرح مردونه سفید . باسنش به قدری بزرگ بود که میخواست دامنو پاره کنه بیاد بیرون . خط شورتش کاملا پیدا بود . رفت تو آشپزخونه پیش فریده وایساد و مشغول صحبت شد ؛ منم رفتم تو پذیرایی از پشت داشتم بهش نگاه میکردم که بعد چند دقیقه متوجه شدم دارم به باسن فریده و فریبا باهم نگاه میکنم طوریکه انگار دارم باهم مقایسشون میکنم . یدفعه به خودم اومدم . کوسخل فریبا خالته فریده مامانته حواست کجاست چت شده . مخم داغ کرده بود و آلت تناسلیم راست . سریع از خونه زدم ب
    یرون که یخورده باد به کلم بخوره تا شاید این افکار چرت از سرم بپره . وقتی وارد کوچه شدم دیدم عمو بهزاد با دختر 14 سالش هستی و بابام دارن میان . یه سلام و احوال پرسی گرم کردم و رفتم سمت کافه . ساعت حدود 9 شب بود فریده زنگ زد که بیا واسه شام .
    وقتی رسیدم خونه فریده یه میز رنگارنگ چیده بود که آدم کیف میکرد . نشستم پشت میز و شروع به غذا خوردن کردم . یخورده که گذشت حرفا و رفتار عمو بهزاد توجهمو جلب کرد . دائما از مامانم بایه لحن خاصی تعریف میکرد و وقتی فریده میرفت تو آشپزخونه و میومد سرتاپاشو با نگاهی شهوتوارانه برنداز میکرد . انقدر این نگاها زیاد شد که من کفری شدم و لیوان آب رو ریختم رومیز که باعث همه حواسشون بره سمت لیوان آب و اوضاع یذره بهتر بشه . نمیدونم مامان ما نفهمیده بود یا خودشو زده بود به نفهمیدن . بابای ما هم که عین ببوها معلوم نبود که کجا سیر میکنه . بعد از شام عمو بهزاد و بابام رفتن رو مبل نشستن و باهم حرف میزدن . دختره خاله فریبا هم داشت با گوشی باباش بازی میکرد و من هم نشسته بودم روصندلی کنار کانتر و داشتم از پشت به فریبا نگاه میکردم . فریبا و فریده داشتم باهم ظرفارو میشستن و پشتشون به من بود ؛ درحال حرف زدن بودن و حواسشون به من نبود که داشتم دیدشون میزدم . یخورده که دقت کردم دیدم فریبا قد کوتاه تری نسبت به مامان فریده داره و یخورده جمع و جورتره درحالی که فریده قد کشیده و بدن پرتری داشت و من بیشتر از اندامش خوشم میومد هرچند صورت فریبا خوشگلتر بود . بعد چند دقیقه یه کار احمقانه کردم ؛ رفتم بین دوتاشون وایسادم و دستامو گذاشتم رو کمرشون
    یخورده بالاتر از باسنشون . رو کمر دوتاشون گذاشتم که فریبا یه موقع حساس نشه و عادی به نظر بیاد .
    حسام : خواهرهای خوشگل یواشکی چی به هم میگن ؟
    فریبا : هیچی حرفای زنونست بدرد تو نمیخوره .
    حسام : زن ها هرموقع نخوان مردها از حرفاشون سر دربیارن میگن حرفای زنونست و میپیچونن .
    فریبا : این چیزا هنوز برای تو زوده .
    فریده : اینجوری نگو بچه کنجکاو میشه . چیزی نیست حسام خالت پرسید با دختری دوست هستی یا قصد ازدواج داری منم گفتم فکر نمیکنم .
    حسام : الان نه ولی قبلا بود الان تنهام .
    فریده : ای نامرد چرا به من نگفتی ؟
    حسام : چیز خاصی نبود یه ارتباط ساده بود بخدا زودم تموم شد .
    فریده : هرچی هم که بود باید بهم میگفتی .
    حسام : چیز خاصی نبود بخدا بیخیال فریده .
    فریبا : دیدی بهت گفتم بچه های امروزی مثل ما بی دست و پا نیستن .
    حسام : حتی اگه ارتباطمون جدی هم بود من خیال ازدواج با هیچ دختری رو ندارم ، زن میخوام چیکار .
    فریده : آره زن میخواد چیکار ، حیف نیست جوونی نکرده خودشو بندازه تو سختی .
    فریبا : یعنی چی تا کی مجرد بچرخه ؟
    حسام : فریبا جون من میخوام حالا حالاها پیش فریده بمونم کی از فریده بهتر نازمو میکشه .
    فریده : قربونش بشم خودم کنیزیتو میکنم .
    حسام : مامان این چیه میگی تو خانمی کن فقط .
    فریبا : خوبه حالا انقدر واسه هم تره خورد نکنید .
    لپ صورت فریده رو بوسیدم که عکسالعمل فریبا رو ببینم ؛ دقیقا همونطوری شد که فکر میکردم و دلم میخواست .
    فریبا : فقط مامانتو میبوسی ؟
    فریده : حسودیت شد باز ؟
    فریبا : من که یه مرد مثل حسام ندارم از بهزاد هم که آبی گرم نمیشه .
    فریده : یعنی اصلا بوست نمیکنه ؟
    فریبا : زشته جلو حسام ؛ بوسش بخوره تو سرش .
    لپ صورت فریبا روهم بوسیدم . چه لذتی داشت خیلی نرم بود .
    فریبا : مرسی عزیزم .
    رفتم تو اتاق و لباسامو عوض کردم و به مقصد کافه زدم بیرون ولی هنوز تا سر کوچه هم نرفته بودم که فریبا زنگ زد به گوشیم و خواست که با خودم ببرمش تا یه سری هم به داداشش بزنه البته قبل اومدنش به خونه ما همدیگرو دیده بودن ولی بهونش بود تا از خونه بزنه بیرون . منم دور زدم و رفتم دنبالش . یه تیپ توپ مخ ترکون زده بود . یه شلوار پارچه ای جذب دمپاگوشاد کالباسی رنگ با مانتوی ست شلوارش ولی بشدت کوتاه تنش کرده بود با کفش و کیف و شاله سفید بایه آرایش ملایم که مغز هر مردی رو تعطیل می کرد . سوار ماشین شدنش همانا و بالا رفتن آمپر من هم همانا .
    فریبا : مرسی که برگشتی تو خونه حوصلم سر رفته بود .
    حسام : فهمیدم ، معلومه برعکس فریده اصلا اهل خونه موندن نیستی .
    فریبا : نه بابا منو خونه دیوونه میشم .
    خیلی آروم ماشینو میروندم که فذصت زیادی برای حرف زدن باهاش داشته باشم . داشتم به این فکر میکردم که با چه حرفی شروع کنم که بتونم باهاش گرم بگیرم . تو همین فکرا بودم که اون پرسید .
    فریبا : توکه تو کافه به اون شیگ=کی کار میکنی اون همه دختر داف میاد اونجا واقعا دوست دختر نداری یا جلو مامانت اونجوری گفتی ؟
    حسام : نه بخدا ندارم ؛ یه دونه داشتم که بی خبر رفت استرالیا پیش داداشش .
    فریبا : آخی چرا بی خبر ؟
    حسام : نمیدونم رفت دیگه .
    فریبا : حالا واقعا گفتی نماخوای با کسی ازدواج کنی ؟
    حسام : آره جدی گفتی ازدواج که اصلا بهش فکر نمیکنم ، دوست دختر هم فعلا تو فکرش نیستم و دارم با تنهاییم حال میکنم .
    فریبا : خوشگل بود ؟ هیکلش چطور بود ؟
    حسام : عجب سوال هایی میکنیا خاله . صورتش بدک نبود ولی خیلی لاغر بود .
    فریبا : یجوری گفتی لاغر بود معلومه لاغر دوست نداری .
    حسام : آره اصلا استیلشو دوست نداشتم .
    فریبا : چجور استیلی دوست داری خوشتیپ خان ؟
    حسام : اندام پر دوست دارم مثل کی بگم مثل اووم مثل ... کیو بگم .
    فریبا : هرکسی به فکرت میرسه بگو .
    حسام : مثل فریده دقیقا همونطوریه که دوست دارم قد بلند و پر .
    فریبا : معلومه خواهر من اندامش بی نظیره حتی با اینکه سنش رفته بالا ؛ الته اولش فکر کردم منو مثال میزنی .
    حسام : چرا این فکرو کردی ؟
    فریبا : هیچی همینجوری .
    حسام : دروغ نگو ، بگو چرا فکر کردی اینو میگم ؟
    لحن صداش عوض شد .
    فریبا : فکر نکن نفهمیدم همش بهم نگاه میکنی . من زنم سریع متوجه نگاه سنگین یه مرد میشم مخصوصا اگه با قصد خاصی باشه .
    یکدفعه جا خوردم از این حرفش . صورتم سرخ شد و قلبم تندتر میزد .
    فریبا : حالا تو بگو چرا اونجوری بهم نگاه میکنی ؟
    حسام : بخدا من با منظور خاصی نگاه نمیکنم . خودتو بزار جای من آدم خالشو بعد 15 سال ببینه دائما بهش نگاه میکنه دیگه .
    فریبا : آدم بعد 15 سال خاشو ببینه بدنشو دید نمیزنه .
    حسام : خب از روی زیباییته .
    من این حرفو جدی گفتم ولی اون زد زیر خنده .
    فریبا : من که گفتم تو با قصد خاصی بهم نگاه میکنی . دید نزن پسرم دید نزن ، دید زدن خالت کار خوبی نیست .
    دیگه چیزی نگفتم و اخمام رفت توهم . خیلی زدحال خوردم . اصلا فکر نمیکردم انقدر تیز و در حال زدحال باشه . رسیدیم جلوی کافه . وقتی رفتیم تو خالم مستقیم رفت تو دفتر داییم و بعد پنج دقیقه با عصبانیت اومد بیرون خیلی قاطی کرده بود .
    فریبا : حسام بریم .
    حسام : کجا فریبا .
    فریبا : گفتم بریم .
    سوار ماشین شدیم و من راه افتادم و بدون هدف تو شهر میچرخیدم . ده دقیقه ای چرخیدم و تو تمام این مدت فریبا ساکت بود تا اینکه یکدفعه داد زد .
    فریبا : بیست ساله ازدواج کردم تازه یادش اومده بهم گیر بده احمق روانی .
    حسام : کی دایی ؟
    فریبا : آره . شوهرم بهم گیر نمیده اون شده کاسه داغتر از آش .
    حسام : به چیت گیر داد ؟
    فریبا : به لباسام دیگه به چی .
    حسام : نمیخوام دخالت کنم ولی انصافا لباسات مناسب نیست فریبا جون البته نه اینکه بد باشن خیلی خوشگلن و بهت میاد ول خیلی جذب و کوتاهن .
    فریبا : تو دیگه چرت نگو حسام . اگه واست مهمه چرا نمیری به مامان جونت بگی لباساش خیلی جذبن .
    حسام : اتفاقا قبل از اومدن شما باهاش بحثم شد .
    فریبا : پس توهم لنگه داییتی . حلال زاده به داییش میره دیگه .
    حسام : نه من مثل دایی نیستم اون سر غیرت مسخره بهت گیر داد ولی من بخاطر اینکه دوست ندارم چیزی که مال منه رو کسی دیگه ببینه یا بهش دست درازی کنه به تو و فریده گفتم لباستون مناسب نیست .
    فریبا : شاید فریده مال تو باشه ولی من مال تو نیستم پس دیگه واسه من غیرت بازی درنیار وگرنه مثل داییت قهوه ایت میکنم .
    حسام : چشم عصبانی نشو . میخوای ببرمت یه جایی اعصابت آروم بشه ؟
    فریبا : کجا ؟
    حسام : یه کافه دیگه برای دوستمه .
    فریبا : نه برو یه جایی میخوام قلیون بکشم .
    حسام : به به اهل دلی که ؛ اتفاقا اونجا قلیونم داره .
    رفتیم تو کافه و رو یکی از تختاش نشستیم آخه کافه سنتی بود . قلیون رو آوردن و فریبا شروع کرد به کشیدن معلوم بود که خیلی وقته که میکشه . بعد ده پونزده دقیقه قلیون کشیدن یواش یواش خودشو چسبوند بهم و دستشو گذاشت رو رون پام و انگشتشو میکشید رو رونم و همزمان قلیون میکشید ؛ منم از موقعیت استفاده کردم و دستمو انداختم دور گردنش . اینطوری صورت قشنگ نزدیک صورتم شد جوری که صدای نفس هاشو میشنیدم . داشتم به لب هاش نگاه میکردم همزمان حواسم به چشماشم بود که یک لحظه بهم نگاه کرد منم از خود بیخود شدم و لپ صورتشو بوسیدم .
    فریبا : خجالت بکش اینجا زشته .
    حسام : زشت چی آدم خالشو ببوسه زشته .
    فریبا : اولا کی میدونه من خالتم دوما اونطوری که تو بوسیدی عادی نبود .
    حسام : سخت نگیر فریبا .
    دستمو گذاشتم رو رونش و آروم فشار دادم . نگاهی به دستم کرد و سرشو آورد بالا .
    فریبا : خوشم میاد خیلی پررویی .
    تو کافه شلوغ بود و نمیشد بیشتر از اون جلو رفت تا این که برگشتیم خونه و من منتظر یه فرصت بودم تا مخ فریبا رو بزنم . فریبا تو آشپزخونه داشت واسه خودش میوه پوست میکند و فریده هم نشسته بود رو مبل داشت تلویزیون میدید . من به بهونه آب خوردن رفتم جلو یخچال بعد خوردن آب از پشت فریبا رد شدم و آروم دستمو زدم به باسنش و رفتم سمت اتاقم . قبل ورود به اتاق بهش نگاه کردم که دیده با یه لخند رو باش اخم کرده که نشون میداد فهمیده من از قصد اینکارو کردم . یکی دو روزی کارم این بود که خودمو به هرشکلی بمالم بهش طوریکه بفهمه تا برخوردشو ببینم که ظاهرا از این کارای من خیلی بدش نمیومد .
    نزدیک ظهر بود که فریده داشت ناهار آماده میکرد و فریبا رو مبل نشسته بود و داشت با گوشیش ورمیرفت . یه نگاهی بهش انداختم اونم باهام چشم تو چشم شد ولی طرز نگاهش با همیشه فرق داشت و یه عمق خواصی تو نگاهش بود . رفتم تو اتاقم و دراز کشیدم رو مبل ؛ گوشیمو گرفتمو بهش پیام دادم .


    ادامه دارد ...
    نوشته: Rat Scream

  • 34

  • 7




  • نظرات:
    •   magdalen
    • 1 هفته،3 روز
      • 3

    • ۱۵ سال پیش شوهر خالم با بابام سر شراکت دعواشون میشه،،،،شراکت مامانت دیگه،،درسته؟


    •   Siavvashhhhhhh
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • بیش از حد با جزئیات بود ، یکم خلاصه تر و رفتن سر اصل مطلب تو قسمت اول بهتر بود ، ننت و خالت رو گاییدی عمه و زنعمو و زندایی رو بگا تو تخیلت ، کی به کیه


    •   Hooman.esf.60
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • اه تخیلت ته کشید؟ آقای جیغ موش؟
      آخه اینم اسم واسه خودت انتخاب کردی؟
      برو برو یه مدت دیگه روی تخیلاتت کار کن و جقتو بزن
      بعد که جمع و جورش کردی بیا بقیه شو تفت بده ببینم چند مرده حلاجی؟


    •   lale.1ta
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • تا رفت سره چمدونش خوندم ک شاید جذاب بشه اما متاسفانه نچ (dash)
      نه موضوع داستان و نه نگارشش خواننده رو جذب نمیکنه متاسفانه
      بااین حال لایک سوم ماله تو


    •   rezasex20
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • از نوع نگارش که مثل فیلم نامه بود خوشم نیومد


    •   rezaleelee
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • افرین
      ادامشو بنویس


    •   mazimaja
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • خیلی قشنگ بود


    •   مسیحی۰
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • هر چیزی باعث بهتر شدن حال انسان بشه خوبه؟
      د من کردن تو یا مسخره تو در جمعی حالمو خوب میکنه و سیر میخندم!
      بیراهه رفتی عمو


    •   mohammad.pherdos...25
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • ادامشو بنویس تا بخونم بگم چطوری بود


    •   Xknight.1
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • بد نبود.


    •   PayamSE
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • در کودکی باید خواندن یاد گرفت،در جوانی باید خواند تا یاد گرفت.
      بیشتر بخون،وقت واسه نوشتن زیاده.


    •   nima_nima79
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • یعنی حالم به هم خورد از این مزخرفاتت!
      فریده ، فریبا ، فریده ، فریبا ، فریده ، فریبا فریده ، فریده
      کیر خر و فریده ، فریبا ! خیلی جالبه! ساعت ۶ اومدن خونتون! سلام و احوال پرسی و گپ و گفت و اینا بعد رفتین کافیه و دایی عصبانی و رفتین قلیون و بوس و لب و لوچه ، این ساعت لامصب تکون نمیخورد و کسی سراغتون رو نگرفت! اینا همه رو بخوای بری و بچرخی و ترافیک و این کصشرا میشه ۲ نصف شب! بعد دوباره اومدین خونه فریوه رو مبل بود خالتم‌میوه پوست میکند!!! کص مغز احمق


    •   Ahmad2068
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • پشمک آقا،خاله ات را ۱۵ سال ندیدی درست، عکساشم ندیدی؟
      کیر داییت تو حلقت ،عصر حجر که نیست


    •   A.alone
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • تا اینجاش که هیچی ببینیم تو قسمت بعد داستانت چکار میکنی
      خودتو نشون بده خرچنگ


    •   Milad2345
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • کس خل با اون داستانت. اینقد داستانت رو با جزییاتش طولانی کردی؟ تا اینجا کخ خوب نبود . بقیه شو ببینیم چی میگی ؟ ???


    •   samsepg
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • امروز، اول دسامبر، روز جهانی ایدز هست!


      شعار امسال «از وضعیت سلامت خودتون (از نظر آلوده بودن یا نبودن به ویروس اچ آی وی) آگاه باشید»


      این کار به سادگی با مراجعه به آزمایشگاه های تخصصی ویروس شناسی و همینطور به زودی با کیت های تشخیص ایدز که با نظارت وزارت بهداشت و درمان از طریق داروخانه ها در دسترس همگان قرار میگیره، امکان پذیره. اولین قدم در جلوگیری از پخش شدن ویروس اینه که خود فرد بدونه که آلوده نیست و ناخواسته این کار رو نمی کنه.


      یادمون نره که «اچ آی وی» هنوز از بین نرفته‌ و هنوز کارهای زیادی هست که باید انجام بشه.


      در سکس هاتون، با هر گرایشی، با هر جنسیتی، با هر شخصی، با هر سنی، در هر موردی و با هر نقشی که دارید، مراقب سلامت خودتون و اونی که باهاش سکس دارید باشید و بخاطر چند دقیقه لذت، با بی احتیاطی و انجام رفتارهای پر خطر و سکس بدون کاندوم، با سرنوشت خودتون و اونی که باهاش سکس دارید بازی نکنید! همیشه راه های آسون تر و کم خرج تر، بهتره.


      وفاداری به شریک جنسی، موندن با یک نفر و در طول اون مدت که با یک نفر در رابطه هستی زیرآبی نرفتن، دوری از تنوع طلبی، پرهیز از رفتارهای خشن در سکس و انجام ندادن کارهای پر ریسک در سکس و البته استفاده از کاندوم، ارزان ترین و تا حد زیادی مطمئن ترین راه ها هستن.


      اول دسامبر، روز جهانی ایدز
      به امید زندگی سالم جنسی برای همه، شاد و سالم و پایدار


    •   پسربدتهرون
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • ادامه بده عوضی، خیلی داستانت باحاله


    •   شاهی12020
    • 1 هفته
      • 1

    • جالب بود ادامه داستان رو زودتر بنویس


    •   kiyan_18
    • 1 هفته
      • 1

    • بعدیاشم بنویس دیگههه کار ندارم به بقیه من خوشم اومد


    •   jerard96
    • 1 هفته
      • 1

    • خیلی عالی زوایای داستانت مشخص بود


      منتظر قسمت بعدیشم


    •   Mkiani76
    • 6 روز،2 ساعت
      • 0

    • بقیشم بنویس دیههه (cry) (cry)


    •   สic
    • 4 روز،22 ساعت
      • 0

    • مجتمق چیست؟
      ساختمانی است که تمام ساکنین آن جـ*ـقی هستند!!


      (تا کشفیات بعدی بدرود)


    •   Mr.ariia
    • 4 روز،18 ساعت
      • 1

    • خوشم اومد
      هم داستان قشنگ بود هم نوشتنت
      بازم کصخلایی هستن ک سر اعتقاد کصشرشون کصشر بگن ولی به جهنم منتظر ادامه داستانت هستم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو