دو راهه منزل

    1399/3/14

    همیشه به خواهرم مونا حسودی میکردم. اون همیشه همه چیز داشت و من در حسرت بودم. مونا خیلی خوشگل بود و در هر جمعی میدرخشید و من با وجود اینکه زشت نبودم در مقابل زیبایی اون همیشه تو حاشیه بودم. از مهمونیهای فامیل بگیر تا توجه پسرهای محل. با و جود اینکه اهل درس خوندن نبود باز همه جا تمام توجهات به اون بود و من که شاگرد اول مدرسه و بچه مثبت بودم هیچکی تحویلم نمیگرفت. همه پسرهای محل مونا رو میشناختند و اکثرشون عاشقش بودند. مونا هم نامردی نمیکرد و به همه شانس میداد. مواقعی بود که با هشت نه نفر در آن واحد دوست بود. با این همه دوستی معمولا به یه بستنی خوردن خلاصه میشد و معمولا هر کی بیشتر خرج میکرد دوستیش بیشتر پایدار میموند. در همه این سالها من فقط " خواهر مونا" به حساب میومدم و چند بار پسرها حتی سعی کردند با بازی با احساسات من به مونا برسند، اما هیچوقت کسی به خاطر خودم سمت من نیومد.
    مونا سال اول دانشگاه بود و من دبیرستانی بودم که مونا با فریبرز دوست شد و شاید تنها پسری بود که دل مونا برد ولی من ازش خوشم نمیومد. پسری با قد بلند و اندام عضلانی و کاملا ورزیده، چشمهای سبز و درشت و موهای لَخت و ابروهای مشکی و ته ریش. فوق العاده جذاب، خوش تیپ و خوش لباس. البته فریبرز عاطل و باطل بود و بیکار که گاهی اوقات تو گیم نت داداشش کار میکرد و چندرغاز داداشش بهش میداد که اون هم خرج مونا میشد. فریبرز اولین کسی بود که برای مدت دو سال با مونا بود و باز هم اولین کسی بود که مونا رو کرد، البته از کون. مونا هم با آب و تاب تمام برای من تعریف کرد. خلاصه مونا مترصد این بود که شرایط فریبرز کمی بهتر بشه جوری که بابام قبولش کنه تا بگه بیاد خواستگاری که یکهو سر و کله آرمان پیدا شد.
    آرمان رو خاله ام که پرستار بود معرفی کرده بود. پدر و مادر آرمان هر دو جراح بودند و از سهامدارهای بیمارستانی که خاله ام توش کار میکرد. آرمان دکترای فیزیک از دانشگاه لیسبون پرتغال داشت و در دانشگاه درس میداد. طبیعتا حرفی وجود نداشت و مونا جرات نکرد مخالفتی بکنه و طی یه عروسی اشرافی خونه بخت رفت، اگرچه هنوز دورادور با فریبرز در ارتباط بود.
    آرمان آدم خیلی خاصی بود و تقریبا در مورد همه چیز اطلاعات دقیق داشت. از بسط نظریه کوانتومی در فیزیک تا عوامل ترور امین السللطان در تاریخ، از فاصله کهکشان آندرو مدا تا کهکشان راه شیری در نجوم تا نحوه زندگی پنگوئن امپراطور در زیست شناسی، از کاربرد تبدیل لاپلاس در حل معادلات دیفرانسیل در ریاضی تا تفاوت امپرسیونیسم با اکسپرسیونیسم در نقاشی و البته در ادبیات فارسی هم استاد بود. آرام متین و جدی حرف میزد و کاملا دقیق و مستند. صورتش همیشه شش تیغه بود و موهاش همیشه کوتاه و یک اندازه که با دقت کم نظیری اونها رو یه ور شونه کرده بود. لباسهاش به شکل عجیبی تمیز و اتو خورده بودند و تقریبا همیشه با کت و شلوار بود و اگر دانشگاه یا جای دولتی نمیرفت کراوات هم میزد. هیچ وقت لباسهای رسمی رو از تنش در نمیاورد مگر موقع خواب که لباس خواب مخصوص داشت. حداقل روزی یک بار حمام و سه بار مسواک میزد. هیچ وقت شوخی نمیکرد و قاه قاه نمیخندید حتی در جمعهای مردونه.
    سر و وضع و رفتارهای آرمان توجه همه فامیل و در و همسایه رو جلب کرده بود و اکثریت از سطح سواد و دانشش تعریف میکردند، اما مونا نه تنها به این چیزها افتخار نمیکرد بلکه از شخصیت عصا قورت داده و رسمی آرمان اصلا خوشش نمیومد و اتفاقا در کنار آرمان نداشته های مونا خیلی به چشم میومد. از مدرک فوق دیپلم کامپیوتر زپرتیش و معلومات عمومی که جز از مارک لوازم آرایش و شنیون و تاتو و مایکرو بلیدینگ چیز دیگه ای نمیدونست تا شلختگی و تنبلی همیشگی اش. ضمنا رفتار و سرووضع آرمان اصلا با روحیات و سلایق مونا سازگار نبود. از نظر مونا شلوار لی راسته با ته ریش خیلی بهتر از کت و شلوار با صورت شش تیغه بود. مونا ترجیح میداد آرمان موهای بلند و فرق وسط داشته باشه تا موهای کوتاه فرق یه ور. بر خلاف مونا، من از آرمان خوشم میومد و معمولا تنها کسی که با علاقه به حرفاش گوش میداد و تا حدودی از حرفاش سر در میاورد من بودم. رشته من مهندسی کامپیوتر بود ولی با این وجود به بحثهای علمی علاقه زیادی داشتم. گاهی اوقات ساعتها با آرمان در مورد مسائل علمی حرف میزدیم. گاهی اوقات هم در مورد ادبیات حرف میزدیم که علاقه مشترک هر دو مون بود. مینشستیم و اشعار حافظ و مولوی و سعدی رو میخوندیم و معنی میکردیم.
    یواش یواش احساس عشق عجیبی به آرمان پیدا کردم و احساس میکردم که همون شخصیتیه که من همیشه در رویاهام میدیدم. احساس میکردم آرمان هم با من خیلی راحته و حتی در خیالم اونو میدیدم که منو دوست داره. همزمان اختلافات مونا و آرمان بیخ پیدا کرده بود. مونا مدام قهر میکرد و از تهران به خونه ما در کرج میومد و شکایت از آرمان میکرد و میگفت تفاهم نداریم. حتی دعوا کردن آرمان با بقیه فرق داشت و به جای دعوا کردن با مونا در اتاق رو قفل میکرد و هدفون می گذاشت رو سرش. مونا هم یه مدت به در و دیوار فحش میداد و بعد قهر میکرد و میومد خونه پدری. مونا در مورد دلایل اختلافات توضیحی نمی داد اما معمولا در دوران قهر با فریبرز قرار میزاشت و احتمالا مونا به آرمان خیانت هم میکرد، هرچند مونا هیچ وقت اعتراف نکرد. من ته دلم از این اتفاقات راضی بودم و امید داشتم مونا و آرمان جدا بشن و آرمان بیاد منو بگیره.
    در جریان یکی از همین قهر و آشتیها مونا آب پاکی ریخت رو دست پدر و مادرم که دیگه حاضر نیست برگرده با آرمان زندگی کنه. وقتی آرمان اومد دنبال مونا و اصرار اون رو دید خیلی خونسردانه گفت که اگه مونا خواست جدایی داره من حرفی ندارم. من صبح اون روز دانشگاه داشتم. به مادرم گفتم با آرمان میرم تهران که فردا برم دانشگاه، تو راه هم باهاش یه کم صحبت میکنم. مادرم هم ساده لوحانه پذیرفت.
    فرصت خوبی برای من بود که تنها با آرمان حرف بزنم. از کرج تا خونه آرمان و خواهرم در تهرانپارس دو ساعت راه بود. باید حرفام رو میزدم. وقتی از آرمان درباره دلیل اختلافاتشون پرسیدم اون گفت مونا حق داره و من مقصرم. اما من که میخواستم میخ آخر رو به تابوت رابطه شون بکوبم قضیه فریبرز رو لو دادم. بر خلاف انتظار اصلا تعجب نکرد و گفت میدونسته یکی هست و فقط اسمش رو نمیدونسته. اینجا بود که بهش گفتم:"من واقعا نمیدونم مونا چشه، تو یه پسر همه چی تموم هستی. هر دختری آرزو داره تو شوهرش بشی. من خودم دوست دارم یکی مث تو پیدا بشه برام." آرمان لبخندی زد و گفت:"ممنون از لطفت، تو هم دختر خوبی هستی. انشاالله یکی همونجوری که دوست داری پیدا کنی" بهش گفتم:"یکیو میخوام عین تو." دیگه طاقتم تموم شده بود و بی مقدمه اعتراف کردم:"من عاشقتم آرمان" و پهنای صورتم پر از اشک شد. عکس العمل آرمان اون چیزی نبود که من انتظار داشتم. با خونسردی تمام گفت: "تو دختر خوبی هستی. ولی من همچنان همسر خواهرت هستم. این علاقه درست نیست." آروم و بیصدا گریه میکردم. افکارم رو کمی متمرکز کردم. این احتمال وجود داشت که آخرین باری باشه که آرمان رو میبینم. حداقل آخرین باری بود که تنها میشدیم. تصمیمم رو گرفته بودم. امشب رو باید با آرمان میگذروندم. اگه لازم باشه میزارم از کس بکنه. مهم نبود که پرده ام رو بزنه یا اگه خواست از کون یا هر چیز دیگه. اگرنه تمام عمرم حسرت میخوردم. ته دلم میگفتم شاید بعد از سکس پابندم بشه.
    به محض رسیدن به خونه گفتم میخوام بدم دوش بگیرم. میدونستم آرمان حتما دوش میگیره، پس قبل از اون خزیدم تو حمام و با حوله پالتویی خواهرم اومدم بیرون. آرمان سریع رفت حمام. عجله ای برای لباس پوشیدن نداشتم. همینطور با حوله نشستم. میدونستم زود میاد بیرون. با دیدن من تو حوله گفت :"چرا لباس نپوشیدی؟" گفتم :"آرمان امشب میخوام منو به آرزوم برسونی و بزاری باهات باشم" حوله رو باز کردم و پستانهای رسیده و برجسته ام رو با اون نوکهای صورتی رنگ زیبا نشونش دادم. بدون کوچکترین عکس العملی گفت:" این کار درست نیست، من تا زمانیکه از مونا طلاق نگرفتم بهش خیانت نمیکنم." بدجوری تحریک شده بودم، شهوت تمام وجودم رو گرفته بود. رفتم جلو و کسم رو بهش نشون دادم. تلاش کردم ازش لب بگیرم و دست به کیرش بزنم، بدون کوچکترین خشونتی فقط مانعم شد و گفت:"خواهش میکنم منو خودتو بیشتر اذیت نکن." زدم زیر گریه و گفتم:"میدونم من خوشگلی مونا رو ندارم، ولی اون تا حالا صد بار به فریبرز کس و کون داده، من عاشقتم و همین امشب میخوام بات باشم." گفت:"مسئله خوشگلی تو نیست. منم تو رو دوس دارم، ولی اینکار درست نیست" ،کاملا ناامید شدم دیگه. با حالت نا امیدانه ای این بیت حافظ رو زمزمه کردم:
    فرصت شمار صحبت کزین دوراهه منزل چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن
    برای لحظاتی منقلب شد و اومد جلو و ازم لب گرفت. بعد گفت:"فقط اورال سکس" ظاهرا ادبش حکم میکرد که از واژه ساک زدن استفاده نکنه. رو تخت پاهام رو باز کردم و شروع کرد به خوردن پستانهام و ور رفتن با کسم. من با تحریک کلیتوریس (چوچول) ارضا میشم، البته اون موقع دقیقا نمیدونستم. اون هم شروع کرد برام لیس زدن و مکیدن چوچولم. لذت وصف ناپذیری بود، قبلا چندین بار خودارضایی کردم و سه بار هم با دوستم نیلوفر کسهای همدیگه رو خورده بودیم، اما این اولین تماسم با جنس مخالف بود. لذت عمیقی میبردم. راستش می ترسیدم بهش کس بدم، اما اگه میخواست بهش کون میدادم. سعی کردم تشویقش کنم، برای همین بهش گفتم اگه دوست داری میتونی کونم رو انگشت کنی. با لحن جدی گفت:"فقط اورال". گفتم:"بزار کیرت برات ساک بزنم." به حالت شصت و نه شروع به ساک زدن براش شدم. اون زمان تصور دقیقی از سایر کیر نداشتم، اما میدونستم باید سفت باشه که نبود. اون کسم رو میخورد و لذت میبردم تا نهایتا ارضا شدم. تنها در لحظات ارضای من بود که کیر اون هم کاملا شق شده بود. بعد از چند لحظه دوباره شروع به ساک زدن کردم تا بالاخره بعد از کلی ساک زدن آبش اومد. این اولین باری بود که آب منی میدیدم. فکر میکردم چیزی در حدود یک استکان باید بیاد ولی تنها قطراتی بود و بسیار لیز و لزج. احساس خوبی داشتم هرچند نصفه و نیمه اما تجربه سکس رو داشتم. اونم با آرمان. شب هم در کنارش خوابیدم. راستش دوست داشتم یک بار دیگه تجربه سکس رو تکرار کنیم، ولی آرمان بی تفاوت گرفت خوابید. صبح روز بعد آرمان با لحنی جدی به من حالی کرد که دیشب فقط برای اینکه دل من رو نشکونه راضی به سکس نصفه نیمه با من شده. آرمان به صراحت بهم گفت که اگرچه ازدواج اون و مونا عملا تموم شده است، اما حداقل برای یکی دو ساله آینده برنامه ای برای ازدواج نداره و مایل به داشتن ارتباط با من هم نیست. یادم میاد که اون روزها چقدر گریه کردم و چقدر سخت گذشت. طولی نکشید که مونا و آرمان از هم جدا شدند و ارتباط خانوادگی ما با آرمان هم بطور کامل قطع شد.


    تو خونه نشسته بودم. ناصر رابین رو برده بود دوچرخه سواری. تصمیم گرفتم یه نگاهی به لینکدین(لینکدین یک شبکه اجتماعی مانند فیسبوک و اینستاگرام هست که صرفا برای ارتباطات کاری افراد مورد استفاده قرار میگیره) تو لیستی که لینکدین از کاندیداهای احتمالی برای کانکشن پیشنهاد میده، چشمم به یه نام آشنا برخورد کرد: آرمان ترقی. عکس پرو فایل رو بزرگ کردم. خودش بود. قیافه اش هنوز همونطور شیک و اتوکشیده بود ولی کاملا جاافتاده شده بود. از آخرین باری که دیدمش یازده سال می گذشت. چک کردم خدای من، در آمریکا تو دیترویت زندگی میکنه. دیترویت تا خونه ما در اطراف تورنتو حدود چهار ساعت رانندگی بود. بلافاصله بهش پیام دادم. ساعتی بعد پیام رو جواب داد و شماره تلفنش رو برام فرستاد. بهش زنگ زدم. در دانشگاه ایالتی میشیگان تدریس میکرد. منم بهش گفتم که در دانشگاه رایرسون تورنتو فعلا بصورت پاره وقت تدریس میکنم. اون هم مشتاق دیدار من بود. چون اون پاسپورت آمریکایی داشت و ما فقط اقامت دائم داشتیم اون راحت تر میتونست به دیدن ما بیاد.
    با دیدن آرمان تمام خاطرات گذشته و اون عشق قدیمی در دلم زنده شد. ناصر شوهرم مرد فهمیده و باشعوری بود. بعد از ناهار پسر پنج سالم رابین رو بیرون برد. از آرمان پرسیدم که ازدواج کرده، گفت که با یه آمریکایی چند ساله با هم هستن. گفتم:"آرمان من یه تشکر بزرگ بهت بدهکارم، وقتی من یه دختر تینیجر نوزده ساله احمق بودم تو با بزرگواری کاری بامن نکردی." لبخندی زد و گفت: "البته هیچ کار هیچ کار که نه، یه کارهایی با هم کردیم، من اولش اصلا نمیخواستم، اما چون دوستت داشتم دلم نیومد که ناامیدت کنم، خصوصا وقتی غزل حافظ رو خوندی؟ تصمیم گرفتم بدون اینکه بهت آسیبی برسونم خواسته ات رو برآورده کنم." ازم احوال مونا رو پرسید گفتم:" با همون فریبرز ازدواج کرد. زندگی شون از یه گیم نت که فریبرز زده میگرده. الان یه دختر داره. تو چی آرمان؟ بچه نداری" گفت:" میخوام یه موضوعی رو بهت بگم. اون موقعی که تو ایران بودم نمیدونستم چم بود و چرا با دختر زیبایی مثل مونا خوشبخت نیستم. اما الان میدونم که من یه گی هستم. یه گی مفعول. سالها این موضوع رو از خانواده و اطرافیان مخفی کرده بودم و خودم رو عذاب داده بودم. اما الان چند ساله که با پارتنر آمریکاییم زندگی میکنم و دیگه اینو نمیخوام مخفی کنم. به قول حافظ همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها"
    همینطور که ماشینش دور میشد به منظره غروب خورشید در دوردستها نگاه میکردم.


    نوشته: همشهری کین

  • 72

  • 15




  • نظرات:
    •   boyboy36
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • این حجم از داستان گی بی سابقه هست


    •   Mester.kir
    • 1 ماه،1 هفته
      • 11

    • ازت بیشتر توقع میرفت همشهری کین!


    •   ناژو
    • 1 ماه،1 هفته
      • 9

    • نچسب و غیر واقعی.


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،1 هفته
      • 13

    • حالا خوبه گی بوده جفتتونو کرده اگر نبود ............(biggrin)


    •   iraniact
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • من اصلا خوشم نیومد اصلا جذاب نبود حتی کیرم تکون هم نخورد


    •   The.BitchKing
    • 1 ماه،1 هفته
      • 17

    • یه نکته عجیب تو کل داستان منو آزار میداد. اینکه آرمان با اون همه کمالات، اصلا رو چه حساب راضی شده بود به ازدواج با اینطور دختری؟ با عقل جور در نمیومد. و به همین خاطر، کل اساس داستان یخورده رو آب بود انگار. نمیشد جدیش گرفت.


      نکته دوم، پرش زمانی داستان میتونست خیلی بهتر مشخص بشه.


      نکته سوم، بیان کردن وجه غامض شخصیت آرمان (همون گی بودنش) شاید به بدترین حالت ممکن بود. "یه دیالوگ از طرف خودش و تمام". حس سر و ته هم آوردن میداد به آدم.


      نکته آخر، توضیحاتی که گاها تو پرانتز میاوردین، اصلا جالب نبودن. یخورده اعتماد داشتن به خواننده و اعتبار دادن به فکر و اطلاعاتش، بد نیست.


      در کل داستان بدی نبود. لایک


    •   Jamesdane
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • به نظرم اسم داستان رو اشتباه تایپ کردی ،داماد گی و خواهر زن ؛دکتر زبلی بوده هردوی شمارو..........


    •   آقامهربون
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • یعنی این دنده معکوس رو به بنز بدی موتور میاره پایین
      از کرج تا آمریکا
      فقط
      پشمااااام


    •   adelbozorg
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • کیر همون پنگوئن امپراطور تو کونت . یهویی تمام دوران دانشکده پزشکی تو سرم چرخید


    •   Saeedسعید۲
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • یکی پیدا بشد ما این کیر را بکنیم تو سوراخش


    •   مهدی-پاشنه-طلا
    • 1 ماه،1 هفته
      • 18

    • یه جوری از این پسره فریبرز تعریف کردی که هر کی ندونه فک میکنه برد پیته یا دی کاپریو ، ولی یه پسره الاف و الوات و بیکار خرج اون لباسها و ظاهر گوگولی رو از کجا میاورد؟
      چرا فکر میکنی باید حتما ورزیده و چشم رنگی و خوشگل و ... بود ؟؟ خدای جذابیت شما کونی هست.


      نکته بعد خاله داستانه که یه پرستار ساده و آمپول زنه که واسطه ازدواج پسرِ دارای مدرک دکترای فلان و خارجه تحصیل کرده دو تا جراح معروف با دختر خواهرش میشه !! ‌چرا یه پسر با این شرایط باید بیاد با دختر فوق دیپلم داستان ازدواج کنه؟ فیلم هندیش رو زیاد کردی دوست عزیز
      ‌‌واقعا هم گشتی دو به دو چند تا عنوان مطالب علمی نوشتی که فاصله فلان کهکشان و فلان معادله رو بلد بوده .‌‌

      انشاءالله که پارتنر ایشون جورج فلوید نبوده اند


      الان منم میدونم امین السلطان رو چرا و چطور و کی کشت یعنی منم آره!!؟؟؟ ‌

      درسته جزو اجتماع عظیم جقیان شهوانی هستیم ولی لینکدین رو بلدیم چیه خداوکیلی تینیجر جان



      شعر رو هم معنی نمیکنن !!! ‌بزرگوار
      آزار دهنده ترین موضوع برای من تو دوران مدرسه این بود که تو زنگ ادبیات بعضی از معلم های گاو و خیلی از دانش آموزان گوساله میگفتن معنی این شعر رو بنویسید !!! ‌
      بعد معلم نادان مثلا شعر رو معنی میکرد و گوساله های اون موقع و گاوهای فعلی هم با خودکار زیر تک تک بیت های شعر معنی اش رو مینوشتن ! ‌
      ‌‌
      ‌‌


      این ربطی به داستان نداره ولی فوق العاده به ادبیات و شعر و کتاب علاقه دارم و این موضوع معنی کردن شعر خیلی اذیتم میکرد . سوهان روحم بود و هست ! ‌‌


      شعر رو باید فهمید نه اینکه معنی کرد


    •   Baby_unicorn
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • نوشتارش خوب بود. البته اشارات به کمالات جناب آرمان خان به نظرم بیش از اندازه بود.
      هرچند این جناب آرمان با این همه کمالات قطعا میرفت پی کشف میل و گرایش متفاوتش
      و باز هم با این همه کمالات راضی به ازدواج خصوصا با همیچن ادمی نمیشد.
      میتونست راحت مهاجرت کنه و زندگی خودشو بسازه. بدون اینکه ازدواج کرده باشه.
      البته داستان بود دیگه!


    •   19masoud13
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • عجب آبجی جنده ای داشتی
      چیه حسودیت میشده اونو می کنن تو رو نمی کردن؟


      واقعا چرت
      دیگه حوصله ندارم بقیه اراجیفت رو یکی یکی برات بشمارم


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 8

    • این چه ربطی داشت که تگ گی بخوره؟
      راستش دو دل بودم لایک بدم یا دیس، چون داستانت چیز بخصوصی نداشت ولی بازم دلم نیومد و بهت لایک دادم.
      اگر بازم خواستی داستان بنویسی سعی کن حتما ویرایش کنی و چیزهای بیهوده و اضافی رو تو داستانت نیاری، مثلا فیثاغورس و بقیه چیزایی که گفتی.
      لایک با ارفاق


    •   pesarefaker
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • 1 کیلومتر کسشر نوشتی اما اصل داستان اینه که تو یه کونی هستی تو یکی از داهاتایه ایران


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 10

    • مهدی پاشنه طلا دهنت سرویس یه لحظه خودم رو با دوتا شاخ پشت نیمکت مدرسه دیدم که داره معنی شعر رو مینویسه.
      خب ما چیکار کنیم وقتی اون معلم دیوث میگفت باید بنویسید و ازش سوال هم میداد تو امتحان. :( (dash)


    •   همشهریکین2
    • 1 ماه،1 هفته
      • 10

    • دوستان عزیز، از نظرات مثبت و منفی همگی شما عزیزان کمال تشکر رو دارم. حقیقتش این داستان گی نیست و من از ادمین هم خواهش کردم تگ داستان گی نباشه، ولی خب ایشون هم حتما ملاحظات خودشون رو دارند. این داستان ادای احترام هست به کسانی که گی هستند و نمیتوانند تمایلات جنسی خودشون رو آشکار کنند و بسیاری از اونها ناچار به ازدواج میشوند. به هر حال اگه مقبول عزیزان واقع نشد عذر تقصیر حقیر رو بپذیرید.


    •   @آروین
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • خیلی برام جالبه که وسط حس شهوت و خیانت یهویی از جناب حافظ شعر میخونید ، اینکار مثل این هست که وسط تلمبه زدن هم از حافظ یادی کنید و ایشان را شریک لذت خودتون کنید خخخخخخخ


    •   زندگی+فانتزی
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • فریبرز باغ بیشه....................


      بقول اسکندر
      فریبز خاااااااااااااک بر سرت


    •   Nanaei
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • یه چیزی رو نفهمیدم....بابا دکتر،ننه دکتر...خودت استاد لیسبون پرتقال!! عروسی اشرافی.بعد خونه خاک سفید!!!!


    •   كارآگاه.مخفى
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • داستان خوبى نوشتين و حتما به نوشتن ادامه بدين.


    •   Yejoordige
    • 1 ماه،1 هفته
      • 8

    • به نظر من داستان خوبی بود. من چون خودم گی هستم و فقط داستان های گی رو میخونم این در مقابل خیلی از اون داستان های گی دیگه که توی این سایت گذاشته میشه خیلی عالی بود اما تنها چیزی که بود این بود که اصلا زیاد گی نبود. اگر همون پاراگراف آخرش و توضیحی که خود ارمان داد، نمی اومد، داستان کاملا دگرجنسگرایی بود. البته خود نویسنده هم توی یکی از کامنت ها نوشته موافق با برچسب گی برای این داستان نبوده. ولی نمیدونم ادمین شهوانی چه جوری حساب کرده در این داستانی که کمترین پردازش و کمترین تکیه اش روی بحث گی بود، برچسب گی رو گذاشته؟
      با این حال ممنونم از همشهری کین عزیز که بخشی از مشکلات و دغدغه های ما گی ها رو در همون پاراگراف آخر مورد اشاره قرار داد. خود من الان مدت هاست که به شدت از جانب خانواده و جامعه تحت فشار برای ازدواجم. حتی خودمم گاهی فکر میکنم چاره ای نیست و باید تن به ازدواج بدم تا از ا ین همه فشار راحت بشم و از بعضی مزایای ازدواج هم برخوردار بشم. ولی بازم مقاومت میکنم . چون میدونم این هم خیانت به سرنوشت خودمه و هم یک دختر بیچاره دیگه که هزار آرزو برای زندگی ایندش داره و مردی رو توی رویاهاش می بینه که همه جوره هلاک عشقش باشه نه از سر مصلحت باهاش ازدواج کنه.
      امیدوارم خدا به همه ما کمک کنه و دوستان شهوانی هم در همین فضایی هر طور میتونن به فرهنگ سازی در این زمینه کمک کنن. (rose)


    •   Mahan.king
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • شانس اوردید اولش مخفی کرده بوده وگرنه برای اینکه همچین چیزیو از دست ندید بابات وارد ماجرا میشد


    •   forestgumpnew
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • با بیت حافظ راضیش کردی بکنتت ! :)


    •   Callmeatena
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • جالب بود


    •   King.69
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • نفهمیدم الان به جنده بودن مونا حسودیت شد یا که چی؟
      کمتر جق بزنی متوجه میشی رابطه با چندین نفر بدرد نمیخوره اخرت لاشی گری :)


    •   Parsa_81_esf
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • 18 اصف فقط همسن و از اصف بیاد برا رابطه


    •   کاربر.قدیمی.هستم
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • احساساتت رفت زیر رادیکال.خخخخ


    •   جرثقیل
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • خانم از قم بیاد ی ماساژ حرفه ای بهش بدم حالش جا بیاد


    •   kokarostam
    • 1 ماه،1 هفته
      • 11

    • کپی


      قدیما یک فیلم دیدم که این داستانت خیلی شبیه اون بود، از روی اون فیلم یک ورژن ایرانی دادی بیرون. حوادث داستان رو غیر منطقی پیش بردی. چنگی به دل نزد. خوشم نیومد ولی زحمت کشیدی. بهت لایک میدم که باز هم ادامه بدی


      ها کـُ‌کا


    •   BangBangBang
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • سو فاکینگ بوووورینگ


    •   z_erwin
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • چه خاطره ، چه داستان. عالی بود


    •   سرو_تنها
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • هر چند شخصیت های داستانت بورژووایی بودن، ولی خوشم اومد!


    •   Nikan.aa
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • همشهری کین داستانتون قشنگ بود ممنون خیلی زیبا نوشته بودین


    •   مفعول.شیرازی
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • من علی 28 شیراز
      دنبال فاعل سن بالای 45 میگردم
      تلگرام پیام بدید @ali_shiraziu


    •   Amirrr63
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • بااینکه گی نیستم اما تلخ و جذاب نوشتی


    •   xmrjx
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • خیلی بد بود حال نکردم با داستانت


    •   مردزخمی
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • کاری به داستان که نکات غیر واقعی داشت ندارم، ولی توانایی نویسنده را در نگارش داستان تحسین میکنم. ممنون و موفق باشی


    •   amirrr1369
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • عجب یعنی کونی بوده؟؟ واقعنی؟؟ شانس آوردی وگرنه بعداز ازدواج باهاش باید ناصر رو میاوردی دوتاتونو بکنه ببخشید دیگه ما که سواد درست حسابی نداریم راستی اسم کیر خوردن چی بود ویرگول چی


    •   amirrr1369
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • ولی انصافاً خوب نوشتی آگه میشه به ناصر خیانت کن داستانتو بنویس ممنون


    •   SexyMind
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • قلم خوبی داری. داستان داشت خوب میرفت جلو تا رسید به بیت حافظ که واقعا وصله نچسبی بود. اخر داستان هم خیلی سرسری تموم شد.
      موفق باشی


    •   F.Y.N.E
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • علاوه بر نکاتی که دوستان اشاره کردن باید بگم که یه فرد گی نرمال پوزشو برای حدودا هیچ کسی نمیگه و این قضیه بین خودشو و فرد/افرادی که باهاشون رو تشک میره (see what I did there) باقی میمونه و تازه این بماند که تو لیسبون دوست دختری پیدا نکرده و همینجوری با وساطت یه پرستار ساده سریع با یه دختر ازدواج کرده و علاوه بر اونم با نزدیک سی سال سن هنوز گرایششو نفهمیده بوده ‌و توی دهه چهارم عمرش تازه گرایششو فهمیده!


    •   baloch900
    • 1 ماه
      • 0

    • فقط باید گفت
      بابا تو دیگه کی هستی


    •   Jojo0123
    • 1 ماه
      • 0

    • اخرش خیلی بد وسرسری تموم کردی. ریدی توش


    •   Jojo0123
    • 1 ماه
      • 0

    • داستان خوبی بود ولی دوجا خراب کردی وبد نوشتی. اول جایی که با ارمان قطع رابطه کردین ویهو رفتی به زندگی با ناصر وامریکا. دوم هم اخر داستانو خیلی بدتر تموم کردی


    •   سارینا.م
    • 1 ماه
      • 0

    • اخی دلم سوخت بهش نرسیدی
      خدا هیچ عاشقی رو بی وصال معشوقش نذاره


    •   Farhad0237
    • 1 ماه
      • 0

    • فقط محو شدن در افق اخرش (biggrin)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو