دو راهی

    در اون شلوغی و رفت آمد آدمای کلافه و خسته ، گوشیمو روشن کردم ، از دوربینش به خودم نگاه کردم ، صورتم به خاطر کم خوری و کم خوابی مثل گچ سفید شده بود . چشام از درد بی خوابی پف کرده بودن . حال و حوصله اصلاح ریشمو نداشتم ، همونطور ژولیده و به هم ریخته بودن . چند تار موی سفید هم لا به لای مو های خرمایم به چشم میخورد . صفحه گوشی رو قفل کردم و نفس عمیقی کشیدم و همه اکسیژن ریه هامو با هوفی به بیرون هدایت کردم . گوشیو تحویل امانت دار دادم و خودمو سپردم دست سربازی که آدمارو بازرسی بدنی میکرد .
    نشسته بودم روی صندلی فلزی ، با نامه ی احضاریه دادگاه خودمو باد میزدم . زنا و مردا با هم دعوا میکردن و از شعبه ها با بحث و دعوا بیرون میومدن . عده ای خوشحال بودند و عده ای ناراحت .عده ای مهریه میخواستن ، عده ای نفقه میخواستن و عده ای به خاطر حضانت با هم جنگ میکردند . شبیه میدان جنگ بود تا دادگاه خانواده .
    آخرین جلسه دادگاه بود و تقریبا توافق کرده بودیم تا از هم جدا بشیم .
    برقای دادگاه قطع بود و همه کار کنا با هم دیگه لاس میزدند . انگار این وضعیت براشون خوب شده بود و راحت میتونستن از زیر کار در برن ، مثل همه اداره های دولتی .
    حدود نیم ساعت طول کشید که برقا وصل بشن . یک ربع از وقت دادگاهمون گذشته بود ، ولی هنوز لیلا نیومده بود .
    از دور لیلارو دیدم که با مرد میانسال جا افتاده ای رفتن داخل شعبه . تموم وجودم پر از خشم بود ، این وضع قدرت فکر کردن رو ازم گرفته بود . شاید اگه اونجا دادگاه نبود اون مرد رو توی دستام خفه میکردم . با عجله قدم برداشتم سمت شعبه و از در ورودی داخل نرفته ، خانوم دادیار پرسید : آقای ناصری تشریف نیوردن ؟ درو زدم و رفتم تو ، گفتم اینجام خانوم دادیار ، ناصری هستم . خانوم دادیار سرشو انداخت پایین و مشغول خوندن پرونده سفید شد . با خشم زل زدم به چشمای سرخ و پف کرده لیلا ، گفتم : این کیه باهاش اومدی ؟ چشمم روشن ، هنوز هیچی نشده یکی دیگه رو پیدا کردی؟ لیلا چند وقته نشسته زیر پات این حروم زاده ؟ صدام داشت بالاتر میرفت که خانوم دادیار سرشو بلند کرد و گفت : آقا چه خبرته یکم آروم تر .
    مرد میانسال عینکشو با انگشتش کشید بالاتر و گفت من رضوانی ام وکیل خانوم محمدی . از این همه قضاوت نادرست سرخ و خجالت زده شدم . ایستاده بودم سر جام و سرمو پایین انداخته بودم . خانوم دادیار پرسید : میخواین دوباره آزمایش بدین شاید اشتباهی پیش اومده .
    بعد از چند ثانیه حرفشو دوباره تکرار کرد ، حواسمو به سمت تکرار حرفش کشید . جواب دادم : نه ، نه
    خانوم دادیار لازم نیست همه چی درسته . لباشو باز کرد و گفت : خانومت میخواد توافقی ازتون جدا شه و حاضره مهرشو ببخشه .
    با خشم صدامو بردم بالاتر و گفتم نخیر من خانوممو طلاق نمیدم ، دوسش دارم ، مهرشو تمام و کمال پرداخت میکنم . دست لیلا رو گرفتم و گفتم : لیلا ما که با هم مشکل نداریم ، داریم؟؟ دستشو از دستم جدا کرد و قطره ای از گوشه چشمش چکید روی گونش . جواب داد سعید بس کن ، من بچه میخوام ، ما باهم توافق کردیم جدا شیم . چرا نمیخوای بفهمی .
    رضوانی رو کرد به من و گفت : آقای ناصری انگار شرایط رو درک نمیکنین ، شما مشکل دارین ، شما نمیتونین بچه دار شین .
    از این حرفش از کوره در رفتم و جواب دادم به شما مربوط نیست ، آقای ، وکیل ، محترم .
    لیلا با التماس نگاه کرد به چشمام . جلوی خواستش کوتاه اومدم و بهش گفتم : ولی خودت اینجور خواستی .
    برگه طلاق توافقی رو امضا کردیم ، لیلا آب دماغشو بالا کشید ، با پشت دستش نم چشاشو گرفت و گفت : کیش آقای ناصری ...
    بغض کردم چشامو ازش دزدیدم و با کلافگی از شعبه بیرون رفتم .
    تا حالا لیلا رو اینقدر بی رحم ندیده بودم . بازی سرنوشت بد جوری هر دومونو تاب میداد .




    کیش و مات!!
    نگاهی پیروز بهم کرد و نیشخندی زد !!
    منم با یه لبخند مسخره جواب خنده شو بهش تحویل دادم .
    اولین باری بود که منو تو بازی شطرنج میبرد و یه دنیا خوشحال بود .
    اون منو برده بود و نمیدونست من عمدا باختم تا اونو برنده ببینم .
    حالم به شدت خراب بود . بعد چند روز که پریود بود , من حسابی خمار و تو کف بودم . دلم یه سکس کامل و پر از لذت میخواست . به چشمام خیره شد و همه موضوع رو از چشمام خوند ‌. با صدایی آروم و پر از عشوه و ناز گفت : انگار آقاییم دلش شلوغی میخواد . زل زد به صورتم ، دستشو گذاشت روی کیرم ، شیطنتش باعث خندم شد . با لبخندی دهنمو باز کردم و گفتم : چیه خانومی انگار تو هم دلت میخواد ها. لباشو داد جلو ، عین بچه های کوچیک که قهر میکنن ، سرشو بالا پایین کرد . لپشو کشیدم و گفتم جرت میدم امروز دیوونه .
    تازه از حموم در اومده بود ، موهاش هنوزم نم بود . دستمو انداختم پشت مو های فر شده ی زیتونی رنگش ، لبامو چسبوندم رو پیشونیش . لبخند ریزی بهم زد و چشاش کوچیک تر و خمار تر شد .
    هوس از کل چشای عسلیش داد میزد .
    دراز کشیدم روش ، تاپ و سوتین نارنجی رنگشو یک جا کشیدم پایین ، لب و زبونمو تو دهنش به سرعت میچرخوندم و بعدش زبونمو میکشیدم به گردنش و لاله ی گوشش .
    سینه های گرد و خوش فرمشو گرفتم تو دستم ، تا دهنمو رسوندم به سینه هاش ، انگشتو کرد تو دهنش و مک زد . با سرعت سینه هاشو میخوردم و با نوک صورتی اون یکی سینش بازی میکردم .به سرعت انگشتشو تو دهنش بالا و پایین میکرد .
    زبونمو میکشیدم از لای سینه هاش به شکمش ، چشاشو بسته بود و لب و زبونشو گاز میگرفت .
    تا دست بردم سمت کمر شلوارش ، کمرشو بالا داد . شلوارش تا زانو پایین اومد . پاهای سفیدشو داد بالا تا کل شلوارشو از تنش در بیارم .
    با دستم تو همون استایل به پهلوش کردم و زبونمو از پشت گذاشتم رو کس صورتی و پر از آبش .
    زبونمو از پایین به بالا میکشیدم . گاز آرومی از روناش میگرفتم و اون ناله میکرد . برگشت سمتم لبامو جا داد تو دهنش .
    بلند شدیم با هم ، هلم داد سمت گوشه ی هال ، چسبیدم به دیوار ، چسبید بهم . کمربندمو باز کرد و شلوارمو تا زانو پایین کشید .
    با زانو هاش به زمین نشست ، زبونشو گذاشت روی سر کیرم ،سر کیرمو تو دهنش جا داد .
    محکمتر تو دهنش عقب و جلو میکرد ، در میورد و کل کیرمو لیس میزد و زبونشو میکشید به تخمام .
    بلند شد تاپشو کامل از تنش در اورد .
    همون استایل ایستاده ، بغل دیوار لباشو گذاشت رو لبام . با یه دستش کیرمو گرفته بود و با یکی دکمه های پیراهنمو باز میکرد .
    برگشت دستاشو گذاشت رو دیوار ، کیرمو گذاشت لای کسش ، یکمی اومد عقب و با آه گفتنش کل کیرم رفت تو کس داغ و تنگش .
    با داغی تنش کل تنم داغ شده بود بلند تر ناله میکرد . سعید بکن ، تند تر بکن ، اوممم ، دلم میخواد و پشت سرش داد و آه میکشید .
    صدای کمر زدنم با صدای ساعت دیواری توی خونه و صدای پر از خواهش لیلا ادغام میشد .
    ازم خواست بشینم رو مبل تا اون روم باشه . تو این استایل زود ارضا میشد .
    نشست رو کیرم و با حرکتش کل کیرم رفت تو .
    احساس لذت عجیبی داشتم .
    خودشو روی کیرم بالا پایین میکرد و از هم دیگه لب میگرفتیم . لباشو میکشید رو گردنم و نفسشو از سمت گوشم بیرون میداد .
    جیغ طولانی لذت بخشی کشید و لبامو از لباش جدا کرد . با لرزش خفیفی ارضا شد و منم بلافاصله ارضا شدم و همه آبمو ریختم تو کسش.
    چند بار ازش لب گرفتم ، دستشو گرفتم و رفتیم حموم ...
    خوشحالی تو چهرش موج میزد و منم از خوشحالیش شاد میشدم.
    شب اون روز مهمون خونه پدر زنم بودیم ،
    یه مهمونی خودمانی .
    لیلا خیلی دوست داشت پز لباسا و طلا هاشو به زن داداشش (المیرا) بده .
    رفت تو اتاق تا حاضر بشه . منم تو چند دقیقه آماده شدم و یک ساعت منتظر موندم تا از اتاق بیرون بیاد . آرایش غلیظی کرده بود . آرایشش چشاشو قشنگ تر و جذاب تر کرده بود .
    مو های زیتونیشو داده بود بغل ، دقیقا افتاده بود رو چشمش ، جلوی چشم چپشو گرفته بود . مانتو زرشکی با آستین سیاه قشنگی پوشیده بود . با ساپورت مشکی ، شال دو رنگ سیاه و سفیدشو هم به سرش انداخته بود .
    ساعت طلایی خوشگلی تو دستش انداخته بود . کل مچ دست راستشو با النگوی طلا پوشونده بود .
    حلقه ی بختمون رو انگشت دست چپش بود . حلقه ی الماس خوش تراشی هم رو انگشت دست راستش .
    با دیدنش خندم گرفته بودم . بلند ، بلند خندیدم ، اخماش رفت رو هم . بهم گفت : ها چیه زشت شدم !! بغلش کردم و گفتم : تو چشم من تو زیباترین زن دنیایی . خندید و با عشوه گفت میدونم .
    سوار ماشین شدیم ، راه افتادیم به سمت خونه ی پدر زنم .
    دم در خونه که رسیدیم ، لیلا به سرعت دوید سمت دخترای داداش . کمرشو تا کرد تا قد بچه های داداشش به قدش برسه . هر دوشونو تو بغلش جا داد . زیپ کیفشو باز کرد و کلی پاستیل و آدامس دست هر دوشون داد .
    دستشونو گرفتیم و از در خونه ، وارد حیاط شدیم . مشغول بازی کردن با بچه ها بودیم که المیرا اومد تو حیاط .
    لیلا و المیرا هم دیگرو به آغوش کشیدند و رو بوسی کردند .
    منم سلامی آرام از ته گلوم بیرون دادم ، تنهاشون گذاشتم و رفتم داخل خونه .
    بعد سلام و احوال پرسی با پدر زن و مادر زنم ، رفتم نشستم بغل (داداش زنم) محمود .
    محمود در مورد کار و سیاست و فرهنگ و همه چی با من صحبت میکرد . انگار حرفاشو نشنیده میگرفتم و بی علاقه فقط بله و خیر میگفتم .
    مادر زنم سفره رو پهن کرد . سر سفره غذا نگاه هیز المیرا اذیتم میکرد .
    سرمو انداخته بودم پایین ، با قاشق ، ماکورونی باقی مونده ی ته بشقابمو جا به جا میکردم .
    المیرا سکوت رو شکست .
    لیلا جان شما نمیخواین بچه بیارین ؟ با حرفش شوکه شدم .
    نگاهمو چرخوندم سمت لیلا ، خشمگین و عصبی داشت دندوناشو بهم فشار میداد .
    دهنشو باز کرد و گفت همه چی به وقتش . شما سرت به زندگی خودت باشه عزیزم.
    پدر زنم که جو رو قر و قاطی دید با جوکی مسخره فضا رو عوض کرد .
    اون شب لیلا نشست یه گوشه و با کسی کلمه ای هم حرف نزد .
    تو راه برگشتن از خونه پدر زنم ، لیلا فقط چند کلمه با من حرف زد .
    موقع رسیدن کیفشو پرت کرد رو کاناپه و گفت من خستم میرم بخوابم . شبخیر ...
    روز به روز افسرده تر میشد . به اصرار لیلا رفتیم آزمایش دادیم . من مخالف بودم ولی به اصرار لیلا مجبور شدم آزمایش بدم .
    روزی که جواب آزمایش رو میدادن کاری کردم که لیلا نیاد و خودم به تنهایی برم . دل تو دلم نبود . مدام پاهامو به زمین میکوبیدم تا صدام کنن . صدای تپش قلبمو به وضوح میشنیدم .
    تو اون شلوغی و هیاهو تنهایی نشسته بودم رو صندلی پلاستیکی و بازو هامو بغل کرده بودم . زنی اسم فامیلیمو صدا زد . بلافاصله از صندلی خودمو کندم . به طرز عجیبی سر گیجه داشتم . با قدم های سست رفتم سمت خانومی که جواب آزمایش ها رو میداد . برگه آزمایشو که به دستم داد ، همونجا برگه رو باز کردم . وقتی نوشته آزمایش رو دیدم بهت زده چند ثانیه قفل نوشته شدم .
    اونروز تا شب به خونه نرفتم . مدام لیلا زنگ میزد ولی نمیتونستم جواب بدم . فقط میخواستم تنها باشم ، فکر کنم و دنبال راه چاره ای باشم . تا آخرای شب میروندم و توی ماشین فکر میکردم ، یهو خودمو جلوی خونمون دیدم .
    جواب آزمایشو گذاشتم لای سر رسید توی داشپورت ، از ماشین پیاده شدم و وارد خونه شدم . لیلا نشسته بود رو مبل و زانو هاشو به بغل گرفته بود . چشاش پف کرده و قرمز شده بود . تا چشمش به چشمم خورد بلند شد و هل اومد سراغم .
    دستمو گرفت تو دستش ، دستمو بالا پایین کرد و پرسید چی شد جواب آزمایش ...
    بغلش کردم ، اشکی از گوشه چشمم چکید ، با صدایی پر از بغض و لرزش گفتم : مشکل از منه من مشکل دارم.
    خودشو از بغلم کند . رفت دراز کشید رو کاناپه و گفت میدونستم !! من که مشکل ندارم . من هیچ مشکلی ندارم .
    به زور قرص خواب تونست تا صبح آروم بخوابه . بالای سرش به حالت نشسته خوابم برده بود .
    صبح رفتم سر کار و عصر موقع برگشتن از سر کار شاخه گلی خریدم . گردن بند الماسی که خیلی دوسش داشت ، براش کادو پیچ کردم .
    وارد خونه شدم ، صداش کردم ولی کسی جواب نداد . خبری ازش نبود . هیچ موقع بی خبر از خونه جایی نمیرفت . نگرانش شدم و شمارشو گرفتم . تلفنش خاموش بود . چاره ای جز زنگ زدن به خونه پدر زنم نداشتم .
    زنگ زدم خونه پدر زنم ، بعد چند بوق ، پدر زنم با عصبانیت گوشیو جواب داد . اجازه نداد حتی سلام بدم و گفت : لیلا چند روز رفته پیششون ، ازم خواست نرم دنبالش تا یکم حال لیلا بهتر بشه .
    یک هفته به سختی گذشت . مدام جای خالی لیلا تو خونه به ذوقم میخورد .
    دلم ضعف کرده بود واسه اون خنده های نازش .
    واسه اخماش ، واسه دلبری کردناش ، واسه قهر کردنای چند ساعتیش .
    درو باز کردم و سربازی ازم پرسید : آقای ناصری ؟؟
    _ بله امر کنین سرکار
    + این برگه رو امضا کنین لطفا.
    سر جام قفل شدم وقتی احضاریه دادگاه رو دیدم . با دستم لبه ی دیوار رو گرفتم تا نیفتم .
    لیلا ازم در خواست طلاق کرده بود . به احضاریه نگاه میکردم و از حرص میخندیدم .
    رفتم در خونه پدر زنم . پدر زنم درو باز کرد . با عصبانیت گفتم : به لیلا بگین چند دقیقه بیاد بیرون باهاش کار دارم . پدر زنم با وقاحت تمام بهم گفت : من دلم میخواد نوه دار بشم ، نمیزارم دخترم پیش کسی بمونه که نمیتونه بچه دار بشه . حرف من حرف دخترم هم هست هر حرفی داری تو دادگاه بزن .
    حرفاشو شنیده ، نشنیده دستشو پس زدم و به سوی مقصدی نا معلوم روندم
    _______موقع رانندگی حواسم پرت چشای قرمز لیلا بود . چند بار کم مونده بود تصادف کنم ، صدای بوق راننده های عصبی که هر چی از دهنشون در میومد بارم میکردن .
    اولین باری بود که احساس میکردم لیلا رو نمیشناسم . اون همه دوست داشتن من چی شد ‌. بر خلاف میل پدرش زور زد زن من بشه پس چی شد . هر چی ساخته بودم یه شبه آوار شد روی سرم . خیلی سخته زندگی که با هزار امید و آرزو ساخته بودم یه شبه آوار شه .
    کل زندگیمو مات شده میدیدم ولی من به عمد باخته بودم تا اونو برنده ببینم .
    بر سر دو راهی عجیبی گیر کرده بودم . بهش بگم یا نگم ؟!
    با خودم فکر میکردم لیلا که به خاطر نیوردن بچه با من این کارو میکنه حتما تو شرایط سخت تر هم ترکم میکنه .
    ماشینو نگه داشتم جلوی محضر . پیاده شدم ایستادم روبروی لیلا با التماس ازش پرسیدم : مطمئنی لیلا ؟ نیشخندی زد و از جلوم رد شد و وارد ساختمان شد . پشت سرش راه افتادم و پله هارو پشست سرش رد کردم .
    عاقد داشت شروع میکرد که خطبه ی طلاق رو بخونه ...
    رو به لیلا برای آخرین بار پرسیدم مطمئنی تصمیمت همینه ؟
    صداشو برد بالا تر و گفت : آره مطمئنم ! تا حالا اینقدر مطمئن نبودم !
    من نمیتونم با آدم ناقص زندگی کنم !
    بخونین جناب عاقد تموم شه این بازی مسخره . رو چشمای قرمز و پف کردش قفل شدم و عاقد خطبه ی طلاق رو خوند . یعنی لیلا همچین آدمی بود واقعا ؟ مشت های گره کردم رو میکشیدم رو رون پام و خطبه ی طلاق خونده میشد .
    با وکیلش داشتن میرفتن که صداشون کردم . یک لحظه صبر کنین خانوم محمدی کارتون دارم . برگشت به سمتم .
    در ماشینو باز کردم ، جواب آزمایش رو از وسط سر رسید در آوردم و گذاشتم تو دستش .
    با کنایه گفتم مشکل از شما بود خانوم محمدی ...
    ولی من خر بودم و نمیدونستم شما تا این حد میتونین پست و بی ارزش باشین .
    اشکی از گوشه چشمش چکید رو برگه آزمایش ‌.
    با التماس نگام کرد و گفت : صبر کن سعید تو رو خدا صبر کن حرف بزنیم ...
    رومو ازش برگردوندم و جواب دادم : من به عمد باختم تا شما رو برنده ببینم ...
    مات خانوم محمدی ....


    نوشته: سعید تبریزی

  • 126

  • 30




  • نظرات:
    •   AmirHR_80
    • 2 هفته
      • 10

    • حرفی ندارم، طرف میاد با داستاناتون جق بزنه یاد بدبختیاش میفته نکنین ناموسن


    •   _ten3rd_
    • 2 هفته
      • 5

    • چقد تلخه لایک


    •   mehdi.98
    • 2 هفته
      • 5

    • زن بلاست ولی خدا هیچ خونه ای رو بی بلا نکنه


    •   shahx-1
    • 2 هفته
      • 15

    • این داستانو چند بار از رادیو پیام شنیدم با این فرق که اخرش مرده میمیره گاوصندوق رو باز میکنن میبینن نتیجه ازمایش اونجاست مشکل از زنه بوده مرده گفته خودش مشکل داره که یه عمر زنشو سرزنش نکنن........ تکراری بود.


    •   lovely_grl
    • 2 هفته
      • 14

    • یاد سریال ارمغان تاریکی افتادم ،، نگارشت خوب بود و اینکه هنرت رو روی ایده های بکر بذار


    •   lovely_grl
    • 2 هفته
      • 13

    • آها ی چیز دیگه بهتر بود با توجه ب داستان اسمش رو کیش و مات میذاشتی دوراهی بش نمیخورد


    •   سعید تبریزی
    • 2 هفته
      • 7

    • لالی قیرل عزیز این داستانو از زبون یکی از دوستام تعریف کردم و زیاد اهل فیلم نگاه کردن نیستم
      شاه ایکس جان تو هر داستانی که مینویسم یه دیسلایک برای تو نگه میدارم (biggrin)


    •   shahx-1
    • 2 هفته
      • 8

    • من اصلا هیچ کسو دیسلایک نمیکنم ولی خوب کامنتای زیر داستانا دلیل عضویت من اینجاست!!! (biggrin)


      فهمیدین خانوم لاولی قیرل؟؟؟ مال دوستش بوده نه خودش!! کمار قر بده!! (biggrin) (devil) (rolling)


    •   Oberyn.Martell
    • 2 هفته
      • 7

    • باز خدا پدرتو بیامرزه . نسبت چند تای قبلی خوب بود .
      موفق باشی
      بعدی


    •   سعید تبریزی
    • 2 هفته
      • 6

    • شاه ایکس دلیل اینم که من داستان مینویسم دقیقا خود تویی وقتی کامنت هاتو میبینم نیمه ی کرم بدنم فعال میشه و دنبالت میگرده (biggrin)


    •   lovely_grl
    • 2 هفته
      • 8

    • شاه ایکس الان من با چی خودنو بکشم ک طبیعی ب نظر برسه (biggrin)


    •   Shamim.20
    • 2 هفته
      • 3

    • كاملا تكراري
      حداقل ٥ بار با اسم هاي مختلف و يكم آب و تاب دادن اين داستان رو خونده بودم


    •   shahx-1
    • 2 هفته
      • 8

    • لاولی قرل عزیز اگر یه دقیقه اروم بشینی قر ندی بهت میگم!!


      جواب علمی : من خاطرات یه جاسوس کی . جی . بی رو خوندم روشهایی رو ذکر کرده بود که میشه یه نفرو به قتل برسونی و پزشکی قانونی هم مرگ رو طبیعی تشخیص بده کنجکاوی کتاب خاطرات ایوان رو بخون!!


      جواب شاه ایکسی!!! : باید روشی باشه که بهت بیاد پیشنهاد میکنم بری تو گلدون بگی بهت اب ندن!!!! (biggrin)


    •   mahdi@milf
    • 2 هفته
      • 4

    • سعید دادا بعد سه سال و یک روز رسیدی دوراهی ؟ (biggrin)


    •   toolejen
    • 2 هفته
      • 3

    • از هر چی ممد و خانم محمدیه بدم میاد،بابا اینهمه اسم،عنشو در آوردید دیگه،


    •   Zp_mhd
    • 2 هفته
      • 3

    • یکی یاد سریال افتاده یکی از رادیو شنیده یکی از کوفتو زهر مار دیده..حالا طرف اومده زحمت کشیده نوشته چیز بزنین به کل امیدش....
      ادامه بده :) بدون شک میشه جز داستانای اول ماه چون از خیلیا بهتر بود موضوعش و نگارشت


    •   سعید تبریزی
    • 2 هفته
      • 5

    • Zp_mhd مرسی که بهم روحیه میدی فقط چند نفر خود داستان رو بخونن و متوجه اجتماع ما بشن میفهمنن چی نوشتم
      من به خاطر لایک و دیسلایک داستان نمینویسم همین الانم میتونم صد تا اکانت باز کنم و داستان خودمو لایک کنم
      من الله وکیلی از کسی هیچوقت تقلید نکردم
      این داستان واقعی هم سر یکی از دوستام اومده و ازم خواست بنویسم
      فقط چند نفر بفهمنن برام کافیه
      مرسی از روحیت


    •   بچه-ای-خوب
    • 2 هفته
      • 1

    • کلا برم بخابم، مثل اینکه امشب چیزی کاسب نیستیم!
      همون یک کم حسی هم که داشتیم با این داستان پرید.
      ادمین هدا بی سوراخت کنه که ما رو اینجوری نابود میکنی با چیدمان آپ کردنت.


    •   Zhazha
    • 2 هفته
      • 7

    • خوب بود، اگر غافلگیری رو برای آخر داستان میگذاشتی و از وسط داستان رو نمیکردی بهتر میشد. اینکه با شطرنج بازی کردناتون مقایسه کردی هم خوب بود، (در این زمینه شاید یه تاپیک بزنم، نشون دادی همیشه آلفا باید آلفا باشه حتی تو بازی هم نباید ببازه) . تکرار کردن هرچیز تو داستان خواننده رو زده میکنه؛ خیلی به رنگ گیر دادی، موی زیتونی، مانتو زرشکی، پای سفید، ساعت طلایی، موی خرمایی... . یکی دو تا جا هم لهجه داشت داستانت، اما در کل خوب بود، میدونم بهتر هم خواهد شد، لایک نمودیم باشد که رستگار شوید.


    •   mfali
    • 2 هفته
      • 6

    • شاید داستانت تکراری باشه اما قلمت خیلی خوب و عالی بود لایک


    •   royaei
    • 2 هفته
      • 5

    • داستانت خوب بود موضوعش هم جالب بود ؛
      وقتی تو قضاوت عجله کنیم نتیجه بهتر از این نمیشه ؛
      نگارشت خوبه همیشه دوست داشتم و همیشه میخونم ؛بیشتر بنویس ؛
      موفق باشی


    •   Artemisi
    • 2 هفته
      • 3

    • موضوعش تکراری بود ولی خوب نوشتی افرین


    •   bn1380
    • 2 هفته
      • 3

    • لامصب خیییییلی قشنگ بود حالم جا اومد دمت گرم عالی نوشتی
      لایک سیزدهم نوش جونت


    •   زندگی+فانتزی
    • 2 هفته
      • 5


    • قشنگ بود



      عَدو (المیرا) شود سبب خیر اگر خدا خواهد


      خیلی مهمه ک زوجین همو بخاطر هم بخوان و روزای خوشی و سختی ک باهم داشتن یادشون نره
      بقولی مگه ما چه گلی ب سر ننه بابامون زدیم ک بچمون بخواد به سرِ ما بزنه
      نهایتش اگه زوج باهم خوش باشن میرن بچه از پرورشگاه میارن ، حیف نیست یه زندگی انقد راحت ب گا بره>


    •   Sexybreasts
    • 2 هفته
      • 2

    • vay eLaHiii cH aQayeee mehaboOoniii :-*
      goReee babayeeee baCheee bacHeee cHieee akHeeee :(
      dosesH dasHt
      liKe15 (rose) + (rose)


    •   Binamariai
    • 2 هفته
      • 3

    • شاه ایکس من یبار ندیدم تو از کسی تعریف کنی معلومه یه ادم هستی که خودتو از همه بالاتر میبینی و همیشه تو نظرات ازت توهین و حداقلش مسخره کردن دیدم بنظرم تنها جای که میشه توهین و انتقاد کرد فقط سکس محارمه ن همچین داستانهای


    •   MasihaaAryan
    • 2 هفته
      • 4

    • از داستانای خوب سایت بود.
      لایک 19 تقدیمت


    •   اشی۸۵مشی
    • 2 هفته
      • 4

    • ایولا.
      دمت گرم .
      عالی بود


    •   Reza00777
    • 2 هفته
      • 4

    • دهنت سرویس پسر عجب داستانی بود کف کردم لایک 24


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 1 هفته،6 روز
      • 10

    • دمت گرم پسر من که حال کردم با داستانت
      جالب بود برام


      و اینو باید در نظر داشته باشیم که آقا سعید اینو به عنوان داستان نوشته نه مثل بعضی از داشاق یوفسکی ها که چرندیات شون رو به عنوان اتفاقی که هفته قبل افتاده میخان بزور بکنن تو پاچمون


      با همین فرمون برو جلو دادا


    •   Behzad3213
    • 1 هفته،6 روز
      • 2

    • احسنت قشنگ بود آقا سعید


    •   Gayaneh
    • 1 هفته،6 روز
      • 4

    • سلام سعید جان
      موضوع داستان بسیار تکراری ولی موضوعیه که همیشه میشه
      با پیچ و تاب های گوناگون داستان های جذابی ازش در بیاری، ولی موضوعی که میخوام بگم اینه که بهتر بود یمقدار تحقیق میکردی، هیچ آدم عادی با دیدن آزمایشهای مربوط به باروری نمیتونه بفهمه بچه دار میشه یا نه حداقل این موضوع برای زنها بسیار پیچیده هست و با یک یا دو آزمایش خود متخصصهای زنان و زایمان هم نمیتونن روی بچه دار شدن یا نشدن تصمیم بگیرن
      بهرحال قلم خوبی داری ولی هنوز راه زیادی داری


    •   SSAa699
    • 1 هفته،6 روز
      • 2

    • اقا سعید من قبلا هم یه داستان ازشما
      خونده بودم و لایک هم کرده بودم
      اسمش یادم نیست ولی خوب بود ...
      این داستانتونم قشنگه آفرین ..
      دستتون درد نکنه زحمت کشیدین.لطفابازم بنویسین.


    •   وب.گرد
    • 1 هفته،6 روز
      • 7

    • خوب بود. بهتر بنویس.
      لایک.


    •   amiralixyz
    • 1 هفته،6 روز
      • 3

    • دوس داشتم


    •   Niusha_sh
    • 1 هفته،6 روز
      • 9

    • لایک 39 سعید جان
      بلهههه!!من نمیفهمم چرا دوستان انقدر به خودشون غره شدن!!میان از رو یکی یاد میگرن تهه داستان آدم بکشن خفن تره همه رو غمگین ول میکنن(خنده)بعد چون دوستای زیادی تو سایت دارن لایک میگیرن!!
      میان داستان ما رو میخونن نظر نمیدن بعدا میگن بچگونه بود،نظر ندادم دیدگاه مخاطب خراب نشه!!سری بعد کامنت بقیه رو لایک میکنن خودشون رو نشون نمیدن!!یکی دیگ میگه گنگه!!حالا بیا شب بیدار بمون داستان بنویس فرهنگ سازی کن تهش اینا رو بگن!!
      واضح براشون نوشتی میگن ایده تکراریه!!
      باشه شما خوبید، من نمیدونم اینجا چه انتظاری دارن،مثلا انتظار رمان های مودب پور رو دارند یا کتاب چهارفصل از زندگی فلورانس شایدم کوریِ ژوزه ساراماگو!!
      ازونجایی که دوستان لای پر قو بزرگ شدن ندیدن روزی صد نفر تو بیمارستان و مطب میان واسه مشکلات ناباروی تهش هم طلاق!!
      مگه این موضوع تو جامعه حل شده و مال عهد دقیانوس هست که تکراری باشه!؟
      سعید جان نگارش خوبی بود و حداقل غلط املایی نداشتی و عواطف و احساسات رو به خوبی شرح دادی و میشه گفت اروتیک هم بود!!
      مرسی از وقتی که گذاشتی
      اگه دفعه بعد رو ایده هم کار کنی نقد دوستان بی معنی میشه!!


    •   Thetoxicshit
    • 1 هفته،6 روز
      • 2

    • باریکلا


    •   doki-kar balad
    • 1 هفته،6 روز
      • 3

    • متن خوب بود و روان، اما سوژه نخ نما بود و تکراری
      که از ابتدا قابل پیش‌بینی بود،
      از شما انتظار بیشتری میرفت آقا سعید
      بهر حال ممنونم از زحمات شما دوست عزیز موفق باشی


    •   hadii64m
    • 1 هفته،6 روز
      • 2

    • جالب بود، داستان نویس خوبی میشی ولی نه داستان سکسی


    •   Mehraaan@
    • 1 هفته،6 روز
      • 5

    • سعید لایک 54. ایرادت رو قبلا به خودت هم گفتم. ایده ایده ایده!
      niusha-sh یا حرف نزن یا میزنی دوپهلو حرف نزن. با بقیه کاری ندارم ولی اگه هر جایی از کامنتت منظورت منم بگو. این قسمت خاص: من نمیفهمم چرا دوستان انقدر به خودشون غره شدن!!میان از رو یکی یاد میگرن تهه داستان آدم بکشن خفن تره همه رو غمگین ول میکنن(خنده)بعد چون دوستای زیادی تو سایت دارن لایک میگیرن!!


    •   Mehraaan@
    • 1 هفته،6 روز
      • 3

    • hamid30gari من نباشم که تو بلاکی و نمیتونی کامنت بزاری. چه مظلوم از کنار کامنتها رد میشی. (biggrin)
      جات خالی (love)


    •   lezatbebarim
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • بهر حال داستانی بود که بارها شنیدیم و خواندیم ولی بنظرم برخورد پایانی این داستان را کمی نادرست تمام کردید و‌طول داستان و‌هم‌‌ شما بنوعی داشتی دایم میگفتی نظرت همینه ؟ یعنی طلاق میخوای ؟ مشخص بود که داره اتمام حجت میکنه که بعد در پایان بگه خود کرده را تدبیر نیست . ولی در واقعیت هیچ ‌‌‌‌‌زن و یا مردی به همسرش که مدتها زندگی کردم
      آنهم دوستانه نمیتوانند اینطوری بیرحمانه برخورد کنند سر بچه دار نشدن ..ولی سر دعواهای دیگر ممکنه .


    •   Niusha_sh
    • 1 هفته،6 روز
      • 3

    • Mehraaan@
      مهران عزیزم
      اونی که باید به خودش بگیره نمیگیره!!!تو چرا؟
      تو که اصلا قبل من پای داستان کامنت نداده بودی!!در ضمن بله یه اشاره ی کوچیک به تو کردم!!که بقیه ازت یاد میگیرن تا دراما یا عاشقانه حماسی بنویسن!!فکر میکنن هر گردی گردو هست!هر دراماتیکی که قشنگ نیست!!
      تو نوآوری کردی تو سایت قبل تو نویسنده ای با این ژانر نبود!!
      اونی که منظورم بود خودش فهمید(چشمک)
      و اینکه
      "مطمئن باش حرفای کنایه دارم به هر کسی هست به جز تو"


    •   Mahsa_golden_girl
    • 1 هفته،6 روز
      • 2

    • قشنگ بود


    •   Mohamad_alz
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • حاجی داستانت خوب بود ولی اماده جق بودیم یهو کیرمون خوابید?


    •   Edsa1352
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • بیگ لایک


    •   헤ㅑㅇ쥬
    • 1 هفته،6 روز
      • 4

    • نویسنده جان دقت کن خب برادر من
      سعی کن موضوعاتی برا داستانا انتخاب کنی که مورد تایید ایکس باکس نه ببخشید شاه ایکس باشد.
      ایشون بسیار رادیو پیام گوش میکنن و خانواده سبز میخونن .مراقب باش تا موضاعاتت از اینا نباشه .
      نیوشا جان سخت نگیر عزیزم .اوشون قراره بیاد زیر داستانت چه نقد مفیدی بزنه اخه؟همون نیاد بهتره .کامنتاشو ببین اتفاقاتی که سربازی براش پیش اومده و توی داستاناش نتونسته بنویسه رو کامنت میکنه خخخخ
      دوتا ترجمه مریض هم داشت توی داستانا که بدتر از اتفاقات سربازیش بود (biggrin)


    •   لیلی45
    • 1 هفته،6 روز
      • 2

    • قشنگ و غیر ممکن تقریبا


      قبلا یا چنین فیلمی را دیدم یا جایی خوندم
      به هر حال مقسی قشنگ بود


    •   mehran1346
    • 1 هفته،6 روز
      • 2

    • دمت گرم❤❤❤❤❤❤❤❤???


    •   مسعود۱۹۹۲masoud
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • عالی و تامام


    •   amir_3030
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • واسه من ك عالي بود
      دمت گرم
      لايك


    •   lovely_grl
    • 1 هفته،6 روز
      • 2

    • شاه ایکس ی ایده بهتر میخوام‌ی پی مثل تموم سدن اکسیژن و ..... تهش خاموشی


    •   Iraniazadpars56789
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • درود
      دوست عزیز با اینکه داستانت تکراری تقریبا کلیشه ای شده بود ولی سبک نگارش وقلمت رو دوست داشتم وبا اشتیاق خوندم این داستانو بقیر دونکته کوچیک چیزی در داستان نبود که به چشم بیاد و ناهماهنگی داشته باشه امیدوارم بیشتر داستانهات رو ببینم ....
      موفق وپاینده مانا باشید ..............


    •   Alirezapa2
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • عالی بود سعید جان اگر دوستان دیگر از واقعیتهای زندگی بیشتر بنویسند خیلط خوبه


    •   Javane.jahel
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • لالی قریل عزیز؟ ؟!!!


    •   kokarostam
    • 1 هفته،5 روز
      • 3

    • خوب


      سوژه تکراری بود ولی در کل سوژه‌ی خوبی است. قشنگ بود و دوستش داشتم فقط یک نکته‌ای داشت که کمی اذیتم کرد، نحوه‌ی نگارش و اصطلاح‌های بکار رفته مناسب نبود. مثلا کم‌خوری، زنا، مردا...
      چت نمی‌کنی بلکه داری داستان می‌نویسی. باید کمی ادبی‌تر بنویسی. زن‌ها، مردها... وقتی داری گفتگوی چند نفر را نقل میکنی مشکلی نیست که دقیقا اونجوری که به زبان میاورند، بنویسی.
      به هر حال زحمت کشیدی و اکثر خوانندگان هم لایک کردند، از جمله خودم. موفق باشی.


      هاکـُ‌کا


    •   Paria_1991
    • 1 هفته،5 روز
      • 3

    • عالی


    •   darya54
    • 1 هفته،5 روز
      • 3

    • وایی خیلی عالی بود.
      در حد فیلمنامه یک فیلم سینمایی بسیارخوب.
      خیلی خیلی ازتون ممنونم.
      همه چیز سر جای خودش بود.
      نگارش بسیار عالی و‌بدون غلط،کاراکترها و فضا سازی بسیار ملموس و‌واقعی،دیالوگها قابل باور، تشریح لحظات سکسی بسیار عالی .
      کلا اینقدر همه چیز درست وبه جا بود که آدم در میمونه چی بگه.
      نویسنده ی بسیار توانایی هستین.
      واقعا حیفه قلمتونه که در یک سایت سکسی فقط بنویسین.
      امیدوارم روزی اسمتون رو بعنوان یک‌نویسنده بزرگ یا یک فیلمنامه نویس موفق ببینم.


    •   سعید تبریزی
    • 1 هفته،5 روز
      • 4

    • ممنونم از همه دوستا مخصوصا اونایی که نقد سازنده کردند
      یکی نوشته اینو پنج بار جایی خونده خب دوست عزیز شما فقط یک مورد این داستانو تو جایی که خوندی تو خصوصی واسم بفرستین ولی مطمئنم نمیتونی و خود داستانو نخونده کامنت دادین تا تو چشم باشین
      اونایی که میگن موضوع تکراریه یه نقطه رو بهشون میگم دوستان دقت کنین که تگ این داستان اجتماعی خورده یعنی چی یعنی اینکه این مشکل هنوزم تو اجتماع حاکمه برای فهمیدن صحت ماجرا هم میتونین به دادسرا ها مراجعه کنین تا بفهمین چه زندگی هایی به خاطر نا زایی بهم میخوره
      مهران عزیز ایده های خاصی وجود دارن که میشه روشون زوم کرد ولی من ایده هایی در نظر میگیرم که روزی هزار نفر از هم وطنامون درگیرن
      در آخر اگه مشکل ویرایشی و نگارشی خاصی بود به بزرگی خودتون ببخشین
      شرمنده که نمیتونم به تک تک کامت هاتون جواب بدم


    •   hamid30gari
    • 1 هفته،5 روز
      • 2

    • مهران جان ممنون که به یاوم بودی.واقعا داشتم عذاب میکشیدم که نمیتونستم کامنت بدم.مرسی که بیادمی و مرسی که هستی
      موفق باشی دوست من


    •   hamid30gari
    • 1 هفته،5 روز
      • 3

    • سعید تبریزی عزیز من اونروز همونطوری که تو خصوصی بهت گفتم بلاک بودم و نمیتونستم کامنت بدم ولی لایک کردم.و بنظرم داستانت بیشتر از این ها باید لایک میگرفت ولی چه کنیم که همه جا باند بازیه.خخخخخ
      همونطور که بهت گفتم منم داشتم به این موضوع فکر میکردم و بنظرم هرگز نمیتونستم به این زیبایی بنویسم.
      و یه تشکر ویژه بخاطر ویرایش خوب داستان و عدم غلط املایی و نگارشی.
      و بنظرم دوستانی که داستان بنظرشون تکراری می اومد داستان تکراری نبود و موضوع تکراری بود چون هرکدوم از ما بارها چنین چیزی رو به چشم دیدیم یا به گوش شنیدیم و این یعنی مشکل اجتماعی که سعید تبریزی عزیز زحمت کشید و با قلم زیباش برامون نوشت.
      امیدوارم کمتر از این جور مشکلات تو جامعه ببینیم و همیشه وقتی میخوایم یه تصمیمی بگیریم خودمون رو جای طرف مقابل قرار بدیم.مطمئنا تصمیم بهتر و منصفانه تری خواهیم گرفت.
      و در آخر سعید جان امیدوارم داستانهای بیشتری ازت بخونیم.
      دوستدار شماhamid30gari


    •   Mehraaan@
    • 1 هفته،4 روز
      • 5

    • سعید عزیز، این نگرانی و دغدغه تو واسه درگیری ذهن هم وطن‌هات و زوم کردن و نوشتن ازش، اون روح لطیف و نیت پاک، من رو منقلب کرد و اشک از چشمام جاری.
      هر نویسنده‌ای حق داره در مورد هر موضوعی که دوست داره بنویسه و این انتخاب به من و به هیچکس مربوط نیست. ولی من اصلا از تکراری بودن ایده نگفتم و با موضوع داستان هم مشکلی ندارم. کافیه پیامهامون رو مرور کنی فقط....منظورم "تلخی و یکنواختی داستان" بود. اون هم نظر شخصی منِ و اصلا مهم و ملاک نیست.


    •   Ramior
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • لایک نداشت ولی من دادم نوش جونت. این داستان فیلمدهم داشته و اکثرا دییمش فقط قسمت سکسیش اضافه شده بهش (biggrin)


    •   fuckermofti
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • کون تاقار جان کونت درد نکنه ریدی به داستان اونی ‌که با هوفی میدن بیرون اکسیژن نیست اسمش ......... هست
      اسمشو جا خالی گذاشتم خودت پر کنی


    •   Clay0098
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • آقا سعید نکته اول اینکه خوشحالم جنبه نقد رو دارید و مثل خیلی از نویسنده های شهوانی تنها منتظر به به و چه چه نیستید و این نشونه شخصیت بالای شماست
      دوما بنده حقیر نمیدونم داستان قبلی رو اول نوشتید یا دوراهی رو اما چیزی که مشهود هست تفاوت زیاد این داستان با نوشته قبلیتون هست
      درسته تو این داستان و تو اپیزود دومش شخصیت اصلی کمی دچار ابهام بود و متن شلخته شد اما سریع جمع کردید و به خط اصلی برگشتید این نشون از مهارتتون داره.
      من بازم میگم من نویسنده نیستم و صرفا یه مخاطب ساده و البته کم سواد هستم اما به جرئت میتونم بگم امروز نوع نگارشتون به من ثابت کرد همیشه افراد بهتری وجود دارند و ظهور میکنن‌ که اگه عجله ای تو تحویل داستان نداشته باشند میتونن همین شهوانی رو سابقه کار واسه خودشون بکنن و تو انتشاراتی ها و دارک وب محکم قدم بردارند .
      فقط دو پیشنهاد از بنده حقیر:۱ جزئیات نگارشتون که شامل معرفی دقیق فضا و شرایط بود در اوایل داستان عالی پیش رفت(دیدن چهره در گوشی موبایل و توصیف حالات چهره و فضای دادگاه) اما این روند کم کم ضعیف شد و به جایی رسید که جزئیات رو به صورت ابشاری رها کردید و صرفا به دنبال پیش بردن داستان بودید(که خب اصلا درست نیست).امیدوارم داستان بعدی رو در زمان بیشتری بنویسید.در واقع روزی یک صفحه کافیه و حتی زیاد هم هست.
      مسئله دوم هم این که صحنه های سکسی کمی با عجله نگارش شده بود،در واقع انتظار امثال من از شما چیز دیگه ای وگرنه اصلا زحمت تایپ کردن به خودمون نمیدادیم،چرا که انصافا استعداد خیلی خوبی دارید و مشخصه دوره ای رو به صورت آکادمیک یا غیر آکادمیک یا..... گذراندید
      شاید خجالتتون از به تصویر کشیدن سکس زن و مرد از شخصیتون سرچشمه میگیره اما باید قبول کرد نقطه اوج داستان های شهوانی صحنه های سکسی هست.
      در آخر ازت خواهش میکنم داستان بعدی که منتشر شد منو در جریان بزارید چون دوست ندارم هنرنمایی شما رو از دست بدم
      خسته نباشید و از صمیم قلب میگم که لذت بردم
      لایک حقیر تقدیم شما


    •   1122focker
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • تعلیق داستان تقریبا از اون پارت اوله داستان معلوم بود،اونجایی که زنه میگه کیش و امضا میکنه،اما بازم ایول


    •   _Azi_
    • 1 هفته،3 روز
      • 2

    • خیلی زیبا بود مرسی جناب


    •   mmd.........
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • ناموسا حلالت


    •   Sadeghi67
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • از اون داستان هایی بود که واقعیت داشت.
      شاید من به تعداد انگشت های دست کامنت گذاشتم .
      چیزی که منو جذب میکنه نوع نگارشته که آدمو مجبور میکنه تا آخر نوشته ادامه بده .
      مطمئنم شما داستان نویس خوبی میشی دوست من
      به امید نوشته های بیشتر از شما


    •   shut_the_fuck_off
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • قلم،داستان،ترتیب،موضوع حتی قسمت خاک بر سریش هممممه چیییییی فوق العاده بود-


    •   mr_kenedy
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • قلم قشنگی داری


    •   sexysexylover
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • عالی بود


    •   nilajooni
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • خیلی قلم خوبی داری افرین


      سعی کن موضوعات تازه رو بنویسی
      لایک ٩٤ تقدیمت


    •   Sadeghi67
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • کسکش انقدر الکل ۹۶٪ خوردی که کلا توهم زدی ، مغزت رد داده و گوزیده


    •   MrShado
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • خیلی خیلی خوب بود مختصر و مفید


    •   Mrahorny
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • عالی


    •   Ali96@
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • فوق العاده س


    •   موری.جون
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • چقققققدر شبیه زندگی من بود داستاتنت البته ما سر بچه نبود حتی از اینم مسخره تر و کشکی تر بود مشکلات زندگیمون ولی باباش و خانواده اش دقیقا مثل پدرزنت یابو و نفهم بود الان ۴ سال میگذره که جدا شدم ولی هنوز نتونستم فراموشش کنم و هنوزم ازته دل دوستش دارم و با هیچ زنی نتونستم دوباره رابطه عاطفی برقرار کنم و به زندگیم راهش بدم


    •   mojt@ba
    • 1 هفته
      • 1

    • عالی بود پایان داستان عالی تر لایک


    •   marjan_aydin
    • 1 هفته
      • 2

    • خسته نباشی خیلی خوب و عالی بود
      بجز ماکورونی و داشپورت :///


    •   come.on.girl
    • 6 روز،16 ساعت
      • 1

    • عالییییییییی بود داداش


    •   @_o
    • 3 روز،13 ساعت
      • 1

    • باریکلا به افرینت ??


    •   Mr_Matin
    • 2 روز،18 ساعت
      • 1

    • شنیده بودم :)


    •   S.M.G22
    • 1 روز،10 ساعت
      • 1

    • از جمله داستانای قشنگ.....


    •   هالی_هارتول_وایت
    • 4 ساعت،42 دقیقه
      • 0

    • سلام دوستان
      از شما یه کمک میخوام
      من همیشه با عکس و تصویر ، خودارضایی میکردم
      اما دیروز در یک اقدام غافل گیرکننده ( غافلگیری از نوع پریدن آریا روی نایت کینگ !) تصمیم گرفتم با داستان ، خودارضایی کنم
      اینکه می شنیدم خیلی ها از طریق خوندن کتاب های سکسی تحریک میشن و حتی با مطالب اون کتابا خودارضایی میکنن برای عجیب بود ، خیلی هم عجیب بود
      همیشه میگفتم چه طور ممکنه ؟ مگه میشه ؟ آخه چه طور یه داستان که توش هیچ تصویری وجود نداره میتونه آدم رو جوری تحریک کنه که دست به عمل خودارضایی بزنه ؟
      خب من وارد سایت شهوانی شدم و چند تا داستان دم دستی رو خوندم ولی داستانای اونا واقعا مسخره بودن ، 30 تا داستان رو خوندم که هیچ کدومشون خوب نبود ، بعد دیدم زیر همون پستا یه کامنتی هست که مدام داره تکرار میشه
      مخاطبا با اعتراض میگن اومده بودیم "با عرض معذرت" جق بزنیم .
      خب پس من فهمیدم احتمالا توی سایت شهوانی داستان هایی وجود دارن که خیلی ها باهاش جق میزنن ، چون اگه چنین داستانی وجود نداشت همه از اینجا میرفتن
      حالا ازتون میخوام چند تا از اون داستان هایی که میشه باهاشون جق زد رو بهم معرفی کنید تا اولین جغ داستانیم رو بزنم " بازم با عرض معذرت بابت استفاده از واژه ی جق (جغ)
      خب میشه چند تا از اون داستان های جذاب رو بهم معرفی کنید ؟


    •   royajooon
    • 2 ساعت،18 دقیقه
      • 0

    • قشنگ بود
      بیچاره دختره مات شد


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو