دو راهی (۱)

    پنجشنبه صبح زود برای آموزش و راه‌اندازی یه سری از تجهیزات رفته بودم پارک علم و فناوری پردیس، موقع برگشت دیگه نمی رفتم شرکت چون پنجشنبه ها کلا تا ساعت ۱۲ بیشتر نمی موندیم. توی راه رضا بهم زنگ زد قرار شد من توی اتوبان ارتش جایی که لوکیشن زده بود منتظرش بمونم بیاد دنبالم برای نهار بریم بیرون. بیست دقیقه زودتر از قرارمون رسیدم، ساعت نزدیک یک بود. توی اون گرمای حال بهم زن مرداد کلافه از زود رسیدن دنبال سایه میگشتم تا وقتی که برسه، به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم روی صندلی داغ ایستگاه نشستم جلو شالم باز کردم بلکه یه ذره باد داغ به گردنم بخوره. توی اون گرما پرنده پر نمیزد. همین جوری که داشتم ماشین ها رو نگاه میکردم یه مرد حدودا ۴۰ ساله از دور داشت به سمت ایستگاه اتوبوس می اومد به ایستگاه که رسید کنار ایستگاه ایستاد. با خودم فکر کردم دیوانه چرا نمیاد بشینه حداقل توی آفتاب نباشه. کندی کراش باز کردم شروع کردم بازی کردن. یه دفعه یه صدایی مثل أه غلیظ شنیدم. جرات نداشتم سرمو تکون بدم سمتش نگاهش کنم. جایی که ایستاده بود پشت شمشاد های کنار جدول بود، کمر به پایینش از اتوبان دید نداشت. توی اون ساعت و خلوتی اون محله داشت منو با اون قیافه خسته و عرقی نگاه می‌کرد و جق میزد. اول خواستم شروع کنم به داد و بیدار ولی کسی نبود به جز ماشین هایی که به سرعت رد میشدن. توی دلم دعا می کردم رضا زودتر برسه. کلافه بهش پیام دادم «کجایی؟». مغزم کار نمی کرد تنها فکری که ذهنم رسید اگر خواست بیا سمتم میرم کنار اتوبان می ایستم. کلافه توی اینستاگرامم داشتم می چرخیدم. زیر لب یه چیزایی میگفت شبیه آروم جون جون گفتن بود. از یه طرف نمیخواستم رضا برسه ببینه یه یارویی زل زده به من!!! از یه طرف دیگه جرات نداشتم پاشم با خودم فکر میکردم برم توی پیاده رو خلوت چه تضمینی هست دنبالم نیاد الان حداقل خواست بیاد سمتم میپرم وسط ماشین ها. مغزم قفل کرده بود می تونستم تهدیدش کنم به پلیس زنگ بزنم داد بیداد کنم. مغزم توقع یه همچین چیزی نداشت. احساس کردم داره جا به جا میشه پاشدم کنار اتوبان ایستادم. از دور رضا رو دیدم به سمتش حرکت کردم که بالاتر نگه داره. نشستم تو ماشین دریچه های کولر تنظیم کردم رو خودم یه کلمه گفتم «بریم» نگاه ام کرد یه لبخند زد
    - چشم حالا کجا بریم خانومی
    - نمی‌دونم
    - چیزی شده
    - نه
    - چرا رنگ و روت پریده
    - هنوز دمای بدنم تنظیم نشده نمی‌دونم
    توی دلم یه حال بدی بود، تهوع داشتم شروع کرد به نظر دادن منم از خدا خواسته گفتم
    - هر کدومش که بهتره، بریم
    نزدیک رستوران نگه داشت. پیاده که شدیم بوی غذا بهم خورد حالم بد شد همیشه وقتی که عصبی میشدم، روی معده ام تاثیر می گذاشت. دستشو گرفتم که متوجه من بشه
    - رضا من حالم بده


    دستام گذاشتم جلوی دهنم تا باغچه کنار خیابون دویدم، بالا آوردم، هول کرده بود، یه بطری آب معدنی خرید، دست صورتم شستم، با نگرانی گفت
    - گرما زده شدی بریم دکتر
    - نه خوبم، منو ببر خونه
    توی راه اصرار داشت بریم دکتر، ولی چی میگفتم، نمیشد سر قرار دوم به طرف بگی یارو کنار خیابون ایستاده بود دیدی، داشت منو نگاه می کرد جق می زد. همون طری به خودم فحش دادم که سر ظهر تابستون با اون قیافه عرقی چرا رفتم سرقرار، الان دیگه اکازیون بود.


    بعد از اون روز هر بار میخواست قرار بداریم من بهونه میاوردم. تا اینکه یه بار مستقیم بهم گفت که این مشکل ممکنه برای هر کسی پیش بیاد اگه سر جریان اون روزه که اصلا چیز خاصی نبوده از نظر اون اما اگه به خاطر چیز دیگه ایی هست و بنا به هر دلیلی نمیخوام ببینمش می پذیره این موضوع رو. از صریح بودند خوشم می اومد همین طور یه سری از برخورد های اجتماعی که داشت. همین باعث شد گاردم کنار بذارم و دوباره قرار گذاشتیم. با این که میدونست تنها زندگی می کنم هیچ وقت خودشو دعوت نمی کرد کرد خونه ام و تا حالا بحث سکس رو هم پیش نکشیده بود میگفت هر چیزی جای خودش داره مودب بود فحش نمی داد، همین موضوع برام خاصش کرده بود. یکی از معظل های بزرگی که دخترای مثل من دارن اینه که طرف تا میفهمه خونه داری به عنوان مکان بهت نگاه میکنه و برای همین یکی از چیزهای که همیشه برام مهم بوده اینه که اگر دوست پسرت سکس می‌خواد وظیفه خودشه که مکان جور کنه.همه چیز داشت روند خیلی پیش میرفت بعضی روزا می اومد دنبالم منو می رسوند خونه، آخر هفته ها رو با هم بودیم.


    ۹ ماهی از دوستی‌مون می گذشت، با هم سفر رفته بودیم، مهمونی ها و دور همی ها رو با هم می رفتیم. سکسمون خوب بود، هر موقع می خواستیم سکس کنیم وقتی پدر و مادرش نبودن خونه اونا می رفتیم یا یه جا رو اجاره می کرد، مشکلی برای دعوت کردنش نداشتم، اما کنجکاو بودم ببینم تا کی تحمل میکنه و اعتراض به عدم دعوتش میکنه. یه شب داشتیم سکس چت می کردیم، دیر وقت بود و من خیلی خسته بودم. نه تنها که تحریک نشده بودم بلکه فقط به خاطر رضا بیدار مونده بودم. نفهمیدم کی خوابم برد. صبح که بیدار شدم کلی پیام و میس کال ازش داشتم، حداقل ۲۰ تاش «کجایی» بود. یه پیام براش فرستادم
    - عزیزم ببخشید خوابم برد
    سریع جواب داد:
    - خونت گردن خودته، به هرکی بگم خانومم وسط سکس خوابید می خنده بهم، دفعه دیگه که باسن مبارک شما رو مورد عنایت قرار دادم، یاد می گیری که نخوابی، تویی که درد میکشی من لذت میبرم
    از خوندن کلمه باسن خنده ام گرفت. چه مودب! خیلی وقت بود نشنیده بودم کسی بگه باسن! میدونست رابطه آنال دوستندارم. یه فکری شیطانی از ذهنم گذشت، سریع براش تایپ کردم
    - قبوله به یه شرط، اول من
    - منظورت چیه؟
    - اول من تو رو باید بکنم
    داشتم با خودم می خندیدم، می خواستم بیخیال بشه، سه ساعت داشت یه چیزی تایپ می کرد وقتی پیامش فرستاد از جوابش شاخ در آوردم
    - جهنم و ضرر قبوله
    - جدی میگی؟
    - عاره


    فکرش هم هیجان انگیز بود، نه این که لذت بخش باشه یا تحریکم کنه فقط از کنجکاوی می خواستم ببینم چی میشه وقتی یه مرد رو میکنی. اینقدر موضوع رو جدی گرفته بود که حتی برام عکس دیلدو می فرستاد.


    یه عصر چهارشنبه بود قرار بود بیاد دنبالم بریم تولد دوستم. باهام ساعت ۷ هماهنگ کرده بود. رو مبل منتظر نشسته بودم تا برسه. ساعت نگاه کردم هفت ربع بود هنوز نیومده بود که ازش بعید بود گوشی برداشتم بهش زنگ زدم، بعد سه چهارتا بوق برداشت گفت
    - زنگ میزنم!!!
    سریع قطع کرد. تا ساعت یه ربع به هشت صبر کردم زنگ نزد کلافه شده بودم و همین طور نگران زنگ زدم بر نداشت. بهش پیام دادم «رضا جان اگه نمیایی یا مشکلی پیش اومده بگو داره دیر میشه.» سریع جواب داد «خودت برو. شب میام دنبالت.» عصبی شده بودم داشتم شاخ در میاوردم. اسنپ گرفتم رفتم. تمام مدت توی کافه داشتم فکر می کردم چی شده. شب هرچی زنگ زد گوشی بر نداشتم. برگشتم خونه سرم درد می‌کرد. روی کاناپه دراز کشیدم یه مسکن خوردم. فکر وخیال ولم نمی کرد. اگر مشکلی پیش اومده بود می تونست پیام بده مشکلشو بگه دوباره زنگ زد بر نداشتم. یه نسکافه درست کردم رفتم تو بالکن پاکت سیگارمو برداشتم. داشتم سیگارمو دود میکردم. پیام داد
    - سیگار برای سلامتیت ضرر داره هزار بار بهت گفتم نکش
    پیام سین کردم جواب ندادم به سیگار کشیدنم ادامه دادم دوباره پیام داد
    - پایینم دارم میبینمت اون لعنتی خاموش کن
    یه جمله جوابش دادم
    - این موضوع کاملا شخصیه من از روز اول سیگار میکشیدم
    نسکافه ام کاملا سرد شده بود ریختمش توی سینک. الان تنها چیزی که میخواستم مشروب بود نه نسکافه. شیشه مشروب آوردم با زیر سیگاری. پیام داده بود «پایینم». از عمد نشستم توی آشپزخونه پشت به پنجره نشستم . اونطوری سرم میدید ولی روم به سمتش نبود. بهترین تلافی که برای حرص دادنش میتونستم بکنم این بود که پیام های رگباری که می فرستاد دیر به دیر سین کنی ولی جواب ندی. جواب زنگ تلفنش هم ندی و جلو چشمش باشی ولی بهت دسترسی نداشته باشه. گوشیم سایلنت کردم هر یه ربع بیست دقیقه سین می کردم پیام هاشو میس کال هاشو میشمردم. دوباره آفلاین میشدم. مشروبم تموم شده بود ساعت ۱:۳۰ بود پیام هاش دوباره سین کردم زنگ زد دوباره گوشی برداشتم گفتم:



    • چی میخوای

    • توضیح میدم

    • میخواستی توضیح بدی یه جمله تو sms میگفتی اینجوری نمی شد

    • پنج دقیقه بیا پایین

    • کاری نداری

    • خواهش میکنم قطع نکن توضیح میدم پشت تلفن نمیشه بیا تو ماشین فقط ۵ دقیقه قانع نشدی برو

    • نمی تونم مستم
      نمی فهمیدم چی میگه فقط داد میزد. کرختی مشروب باعث شد کوتاه بیام از یه طرفم با اون حال نمی تونستم برم بیرون گشت انتظامی اگه رد می‌شد که تو کوچه ما زیاد رد می‌شد، اگر یه درصد میومد چیزی میپرسیدی ازبوی نفسم لو میرفتم، واقعیتش برام اصلا مهم نبود که تو خونه نخوام راهش بدم.حالا که فهمیده بود مستم اینقدر عصبانی بود که تا صبح پایین می موند. به اندازه کافی حرصش داده بودم وقتی جلو آینه خودم مرتب کردم یه لبخند مضحکی رو لبام بود که نشان از احساس خرسندی از بی محلی کردن و کلافه کردنش بود. بهش پیام دادم بیا بالا
      همیشه اولین باری که تنها دعوتش میکنم یه شب رمانتیک تصور میکردم براش لازانیا که دوست داره درست میکنم بعد با هم فیلم میبینیم، الان مست با تاپ و شلوارک ورزشی آرایش ماسیده از عصر تنها کاری که میتونستم بکنم یه کم قیافه داغونم بهتر کنه شونه مو هام بودم که تا وسط کمرم میرسید میدونستم موی بلند وباز دوست داره، عطرمو برداشتم یکم عطر زدم. در باز کردم تا اومد چیزی بگه گفتم

    • داد نمی زنی نصفه شبه در ضمن حق با منه خودتم میدونی
      ‌سرشو تکون داد آروم اومد تو پرسید

    • قهوه داری؟

    • نه نسکافه و کاپوچینو هست چی بیارم برات؟

    • بشین خودم درست میکنم میارم برات بخور تا یکم بپره.
      دنبالش رفتم تو آشپزخونه گفتم

    • من خوبم، نمیخوام
      بازوشو گرفتم، واضح بود که خوب نبودم. حرفم رو انگار اصلا نشنید، کتری برقی رو روشن کرد یه لیوان برداشت نسکافه ریخت توش. برای اینکه حرصش بیشتر در بیارم پاکت سیگارمو که تقریبا کنارش بود برداشتم یه دونه سیگار بیشتر نداشت، پشتش به من بود دستاش گذاشت روی کابینت یه نفس عمیق کشید دنبال فندک میگشتم کنار دستش بود. چقدر رگ های برجسته روی ساعدش جذاب بود، اومدم برش دارم دستش گذاشت روی دستم برگشت دستم کشیدم به دیوار تکیه دادم گفتم

    • میخواستی توضیح بدی منتظرم
      سیگارم روشن کردم. یه کام گرفتم دودش دادم بیرون نفهمیدم با چه سرعتی لباش به لب هام چسبید، اولین باری بود که همراهیش نمی کردم، دستش برد توی موهام کشید، صورتم نگاه کرد،

    • ببخشید، مامان دستش شکست بیمارستان بودیم

    • میتونسی پیام بدی و اینو بگی

    • معذرت میخوام راست میگی ولی اون موقع به ذهنم نرسید ببخشید
      صورتم و گردنم می بوسید من همش به فکر سیگارم بودم که آخریشه داره می سوزه

    • باشه، برو اون طرف سیگارم سوخت
      کاردش میزدی خونش در نمی اومد جدا شد ازم، دستش کشید تو موهاش با حرص گفت

    • لطفا خاموشش کن
      بی تفاوت پک آخر زدم و با میلی سیگار نصفه رو خاموشش کردم، خواستم از آشپزخونه بیام بیرون چسبوندم به دیوار پیشونیش به پیشونیم چسبوند گفت

    • لعنتی چرا اینجوری می کنی یه حرفی بزن یه فحش بده یه چیزی بگو


    دستم گذاشتم رو سینه اش یکم هلش دادم عقب گیج و منگ نگاهم میکرد. دستش گرفتم دنبال خودم کشیدمش توی حال، دستم گذاشتم روی سینه اش با یه فشار کوچولو بهش فهموندم بشینه روی کاناپه جوری روی پاش نشستم که قشنگ قسمت های حساس بدنمون روی هم قرار بگیره، پا‌هام حلقه کردم دورش لبام به لباش چسبوندم. وحشیانه میبوسیدم بزرگ شدن کیرش حس می کردم، یکی از قانون هایی که من برای خودم دارم اینه که دفعه اول که دعوتش کردی سکس نکن که فکر نکنه هر بار برای سکس دعوته، مستی باعث بی خیالیم شده بود و اینقدر تحریک شده بودم هیچی برام مهم نبود توی دلم گفتم گور بابای قانون . روی مبل درازم کرد اومد روم از روی شلوار کیرش فشار میداد بین پام لاله گوشم می خورد می گفت
    - چرا اینجوری میکنی، هان، چرا اینقدر حرص میدی منو
    لبخند مضحکم دوباره برگشت. نگام کرد
    - میخندی، ببینم بعدشم میخندی یا گریه میکنی
    - می بینیم
    لباس هام در آورد یه گاز گردنش گرفتم گفتم
    - وحشی پاره میشه لباسم
    - می خرم برات
    - میدونی که اول منم،( منظورم این بود هنوز دیلدو نخریدیم و اجازه نداری از پشت منو بکنی)
    - میدونم


    سینه هامو می خورد، اومد رو شکمم بعد اومد پایین تر رون هام لیس میزد گاز می گرفت سرش هل دادم بین پام شروع کرد لیس زدن گاز گرفتن تا ارضا شدم همه بدنم می لرزید هیچ وقت اینطوری ارضا نشده بودم. بغلش کردم بوسیدمش بهش گفتم حق نداره منو بوس کنه اگر این کارو بکنه همین الان همه چی تموم میشه اجازه نداره منو لمس کنه یا حتی به خودش دست بزنه، می خواستم کار عصرشو تلافی کنم یکم اذیتش کنم. لباس هاش هنوز تنش بود دکمه های پیراهنش باز کردم روی سینه هاشو لیس میزم گاز ریز میگرفتم. شلوار و شرتش رو در آوردم ازش جدا شدم و خواستم منو نگاه کنه بدون اینکه کاری بکنه. جلوش روی زمین دراز کشیدم سینه هامو میمالدم، انگشتم می کردم توی کسم در میاوردم و تا جایی که می تونستم آه و ناله میکردم که خیلیاش الکی بود و بیشتر زمانی بود که با خودش بودم. یه ثانیه نگاهش کردم دیدم داره قسمت زیر کیرشو آروم دست میکشه، انگار که داره نوازشش میکنه. پاشدم رفتم سمتش
    - مگه نگفتم اون مال منه نباید دست بزنی
    - سارا نمیتونم، دیگه بیشتر از این نمی تونم تحمل کنم
    بغلم کرد خوابوندم روی مبل همه کیرشو یهو فرو کرد جوری که آخ من در اومد، جوری وحشی شده بود و محکم کیرشو فرو میکرد که با هر بار فرو رفتنش، ضربه محکمشو ته کسم حس میکردم و من بازم ارضا شدم. تازه یادم اومد کاندوم نذاشتیم که بعید بود از هر دوتامون.
    - دارم میام
    و همه آبش ریخت تو!!! حتی دلش نمی خواست در بیاره کیرشو. دل دل زدن و کوچیک شدنش حس می کردم.
    - رضا، چی کار کردی!!!
    - فردا برات قرص می خرم
    بغلم کرد شروع قربون صدقه رفتن، ساعت نزدیک سه بود. گوشیش زنگ خورد نوشته بود بابا، یه نگاه کرد جواب نداد. ازش خواستم برداره معمولا بهش زنگ نمیزنن این موقع شاید چیزی شده. یه صدا ظریف از پشت تلفن گفت
    - خواستم ببینم بیداری؟ دلم گرفته
    - الان جایی ام صبح زنگ میزنم
    قطع کرد و گفت
    - مامان بود میخواست ببینه شب میام
    شروع کرد ادامه دادن به حرفای عاشقانه.
    خواست بریم توی تخت. گفتم باید برم دستشویی. اینقدر شوک شده بودم از اون صدا چیزی نمی تونستم بگم. رفتم دستشویی یه آب به صورتم زدم. الان اگه گوشیش میخواستم دعوا میشد یا کات میکرد باید می فهمیدم کی بود. اصلا چرا فارسی سیو بود اسم بابا!!! قبلا بابا رو به انگلیسی توی گوشیش سیو شده بود!!!دراز کشیده بود. گوشی ها مون از هال برداشتم گذاشتم کنار پا تختی. پشت بهش دراز کشیدم. همیشه بغلش می کردم ولی الان نمی تونستم، از پشت بغلم کرد
    - قهری هنوز
    - نه خیلی خسته ام، خدا رو شکر فردا تعطیله
    - من هنوز می خوامت
    - رضا خیلی خسته ام باشه فردا عزیزم


    کیرشو گذاشته بود بین پام و روی کسم سر میداد. حتی نمی تونستم تحریک بشم. عکس العملی از طرف من ندید گفت
    - پس دم در می مونه تا صبح ازش پذیرایی بشه
    از پشت بغلم کرد و خوابید. اما با گذشت دو ساعت خوابم نمی برد. ساعت حدود ۵ بود آروم صداش زدم، جواب نداد. خوابش عمیق بود، گوشیش رو برداشتم آروم بدون اینکه دستش تکون بدم انگشتش گذاشتم روش تا قفلش باز شه. سریع شماره رو توی گوشیم زدم .نگاه کردم دیدم بیست بار با صدرا تماس گرفته. صدرا رو باز کردم دیدم شماره منه!!!! (فرق سارا و صدرا توی انگلیسی فقط حرف d هست با یه نگاه سر سری تا حالا متوجه نشده بودم اسم منو صدرا سیو کرده، از طرفی پیشش بودم که به هم زنگ نمیزدیم) گوشی هامون برداشتم اومدم توی حال، اصلا از این حرکت چک کردن گوشی به شدت متنفرم، اما این بار فرق داشت، تلگرام پلاس نصب کردم وتلگرامش روی گوشی خودم وصل کردم و پیام کد تایید پاک کردم. گوشیش گذاشتم روی پا تختی بر گشتم توی حال روی کاناپه رو به روی اتاق نشستم. اسمش مریم بود، چت هاشون اینقدر زیاد بود که نتونستم بفهمم اولین پیام دادن به هم کی بوده، رفتم عکس هاشون نگاه کردم. چقدر با هم عکس داشتن، یه سری عکس از باغ و تالار های تشریفاتی بود ولی عکسی که توجه ام جلب کرد عکسشون پای سفره عقد بود که سریع ذخیره اش کردم. اومدم چت های آخر خوندم داشتن دنبال باغ واسه عروسی می گشتن!!!چطور همیشه با من بود!!! زنگ های منو به جز دیروز جواب میداد اصلا هیچ وقت مورد مشکوکی ازش ندیده بودم، دستام یخ کرده بود. چند تا سکرین از چت هاشون گرفتم.رفتم از صفحه چت های خودم و خودش اسکرین ویدئو گرفتم همه رو روی گوگل درایوم آپلود کردم. هیچ جوره قانع نمی شدم چطوری تونسته رابطه مون اینقدر عمیق حفظ کنه جوری که سوتی نده! پاکت سیگار برداشتم سیگار میخواستم و نداشتم، لعنت بهش. کتری چایساز روشن کردم سوزش معده ام بهم داشت آلارم میداد که باید یه چیزی بخورم اینقدر درگیر چت هاشون بودم نفهمیدم کی ساعت ۹ شد.تلگرامش بستم اگه پیام میومد بازش میکردم لو میرفتم، نوتیفیکیشنش هم قطع کردم که آلارمش روی صفحه گوشیم نیاد. هیچی میلم نمی کشید به زور یه تیکه کیک با چایی خوردم. به حدی عصبی بودم تهوع شدیدی بهم دست داد خودمو به دستشویی رسوندم، اینقدر سریع دویدم به گلدون چینی روی اپن خردم و با صدای بلند شکست بدون توجه به گلدون در دستشویی که رسیدم پشت سرم بود،بعد ۵ دقیقه هرچی خورده بودم بالا آوردم. موهام از پشت گرفته بود و پشتم ماساژ میداد. دست و صورتم که شست بغلم کرد بردم توی اتاق داشت داد بیداد میکرد میگفت مال مشروبه خیلی خوردی. دلم میخواست داد بزنم فشارم افتاده بود و بی خوابی معده خالی حالم بد کرده بود. به زور لباس تنم کرد و گفت
    - پاشو بریم دکتر


    دکتر پس از معاینه گفت رفلاکس عصبیه یه سرم، آمپول متوکلوپرامید و یه آرام بخش نوشت. بعد از بیمارستان ازش خواستم قرص اورژانسی بگیره، تا خونه حرف نزدیم. خونه که رسیدیم برام سوپ درست کرد و من ثانیه شماری میکردم که دوباره بهش زنگ بزنه. مدام میگفت فکر میکرده دیشب آشتی کردیم و من بخشیدمش. دلم میخواست داد بزنم لعنتی عاره آشتی کردیم ولی چطور نمیفهمی از چی ناراحتم، انرژیم آنقدر تحلیل رفته بود نمی تونستم چیزی بگم. تازه داشتم متوجه میشدم وقتایی که میگفت خونه مامان بزرگشه گوشیش برنمیداشت من احمقم میگفتم مامان بزرگش سنتیه دیگه!!! پیش منم که بود اگر سایلنت بوده گوشیش از کجا باید میفهمیدم!!! بیشتر وقت ها هم جای شلوغ بودیم مثل دیشب تنها نبودیم که دور برمون ساکت باشه.برمیداشت گوشی من که تا نمیگفت کیه نمی فهمیدم کی میتونه باشه فکر می کنم با خودش فکر کرده بود من نمیشنوم صداشو فکر کرده بود كَرَم!!! ولی چطور منو تو جمع دوستاش برده بود ؟ شاید اونام عوضی بودن. ساعت ۷ عصر بود لعنتی چرا زنگ نمیزد، بلاخره گوشیش زنگ خورد گفت
    - بابامه
    داشت میرفت تو اتاق گفتم
    - عزیزم چرا اینجا حرف نمیزنی، تو ماشین زنگ میزنن می‌زنی روی اسپیکر
    - می خوام استراحت کنی
    - لطفا بزن روی اسپیکر
    گوشی گذاشت رو اپن گفت
    - فعلا تو مهم تری حتما مامانه آخه دیروز گوشیش گم کرد با گوشی بابا زنگ میزنه بهش زنگ میزنم، راستی بهت گفتم دیلدو خریدم توی ماشینه دیشب اینقدر عصبی بودی ترسیدم به فنامون بدی رو نکردم
    اینا رو با خنده شوخی میگفت. دوباره گوشیش زنگ خورد، بهش گفتم
    - یا اون تلفن الان می‌زنی روی اسپیکر جواب میدی، یا کلا برو. میدونی که بری دیگه مایی وجود نداره. بحثم عوض نكن
    - عزیزم چرا سر چیزای الکی خودتو ناراحت میکنی
    - الکی؟ نمیخوایی چیزی به من بگی؟ رضا خودم بفهمم چیزی مخفی کردی یا دروغ گفتی خیلی بد میشه اما الان اگه بگی شاید بتونم ببخشمت


    لال شده بود چیزی نمی گفت. اسمشو صدا زدم نشست جلوم یکم سوپ آورد گفت
    - اول سوپتو بخور، قول میدم بهت میگم، خواهش میکنم


    سوپ به زور خوردم، تموم كه شد شروع کرد صحبت کردن
    - سارا من نامزد دارم، دو ساله پیش تو اوج افسردگیم به اصرار خوانواده با دختر یکی از اقوام نزدیکمون نامزد کردم. در واقع اون موقع هیچی برام مهم نبود زندگی کلا بی معنی بود. توی این دو سال اخیر شرایط مالیم اصلا روبه راه نبود برای همین مجبور شدیم یکم صبر کنیم برای عروسی. نامزدم دختر خوبیه از نظر ظاهر و قیافه هم خوشگله، اما این معیار باب دل مادرم بود سفید و بور و کمی تو پر با صورت گرد، همینطور سلیقه جنسی ما با هم متفاوت بود مریم توی سکس مثل کتلت توی ماهیتابه می مونه باید زیر و روش کنی از خیلی از چیزا بدش میاد. تا خیلی اتفاقی تو رو دیدم، تو دقیقاهمونی بودی که من میخواستم موهای خرماییت، رنگ پوست تیره ات، صورت استخونیت، لاغریت به تناسبه، من کون و سینه گنده دوست ندارم شاید آرزو خیلیا باشه اما من از یکی مثل تو خوشم میاد. خیلی سعی کردم سمتت نیام اون شب عروسی مهران مریم مریض بود نتونست بیاد از طرفی مهران یه دوست دوران دانشگاه بود و خبر نداشت من نامزد کردم توی این چند ساله اخیر به زور جواب پیام هاش میدادم میدونست بعد مرگ خواهرم افسردگی دارم، میخواست دوباره رفت و آمد کنیم چون خیلی باهم صمیمی بودیم گفته بود خانواده ام بیان، روم نشد بگم نامزد کردم و به تو نگفتم، وقتی مریم نیومد گفتم واسه عروسی دعوتش میکنم یه سر. برای عقدم هیچکی دعوت نکردم چون اهمیتی نمیدادم. تو رو که دیدم نتونستم جلو خودمو بگیرم، میدونم کارم اشتباه بود و هست ولی من در مقابلت هیچ مقاومتی نداشتم و ندارم. هیچ مرزی تو سکس نداشتنت حتی با اینکه از آنال بدت میاد حاضر به امتحانش بودی. حتی اینکه دستت تو جیبت بود مثل بقیه دخترا دنبال نبودی که کسی خرجت بده. این حس که میدونستم اگه اشتباه کنم از دستت میدم. هر بار می اومدم پیشت اسمشو عوض میکردم.


    همین جوری که داشت حرف میزد، توی دلم خب کس شعر شروع شد داره کار بدش با تعریف ماست مالی میکنه



    • همیشه یکی از فانتزی های من این بود که توی سکس هم بکنم و هم بدم. تو خیلی از فانتزی هامو عملی کردی، مثل سکس تو ماشین یا اینکه آبمو هر جات میخوام میریزم، یا خیلی چیزای دیده وقتی وحشی میشی یا عصبانی میشی، همه جوره برام جذابی، حد و مرز نداشتنت، فکر بد نکردنت وقتی گفتم میخوام منو بکنی! من دوست دارم سارا.


    تو دلم گفتم چرا داری طفره میری، نگاهش کردم و گفتم
    - رضا تو به من دروغ گفتی، تو از من حق انتخاب گرفتی، من میتونستم انتخاب کنم میخوام با یه مرد زن دار باشم یا نه
    - اگه می دونستی قبول نمیکردی
    - معلومه که قبول نمی کردم، مگه من فاحشه ام؟
    - من هیچ وقت این حروف نزدم دنبال اینجور چیزا نبودم
    - الان میخوای چیکار کنی؟
    - سال دیگه عروسی میگیریم
    - بهمش بزن
    - نمیتونم
    - مگه نمیگی منو دوست داری اونو دوست نداری، بهمش بزن طلاقش بده
    - نمیتونم فامیله،
    - مگه نمیگی سکست خوب نیست
    - دختر خوبیه منو دوست داره، نمیتونم، سارا هیچی عوض نمیشه قول میدم مهمونی، مسافرت، خرید همه چی با همیم، مریم پول داشته کاری به من نداره
    - چرا چرت و پرت میگی رضا، من معشوقه کسی نمیشم، نفر دوم نمیشم
    - تو همیشه اول بودی
    - پس یه نفر دومی هم هست، رضا تو با این تمایل جنسیت چه جوری می خوایی ادامه بدی
    - سارا نمیتونم بهش بگم فامیله، خانواده ام بفهمن آبروم میره
    - اگه به فکر این چیزایی، تو گه میخوری پس ازدواج میکنی،دختر مردم بدبخت میکنی، طرف با هزار یک آرزو می‌خواد زندگی تشکیل بده، بعد تو عوضی توی دوران نامزدیتون داری خیانت میکنی؟ با من دوست شدی چون نمیتونی از اون بخوای! چون خانواده تو نمیشناسم؟ تو فکر نمیکنی منم آدمم حق دارم کسی داشته باشم تو زندگیم، گم شو برو بیرون نمی خوام ببینمت


    پاشدم حوله ام برداشتم به یه حموم احتیاج داشتم تا یه کم آروم شم، نباید حس میکرد میتونه خرم کنه.
    - رضا، اومدم بیرون ریختتو نبینم.


    رفتم شیر حموم باز کردم رو زمین زیر آب نشستم زانو هام بغل کردم. اشکام بند نمی اومد دوست داشتم جیغ بزنم، نمیخواستم صدامو بشنوه، می خواستم بره، نمونه به بهانه گریه من. اومدم بیرون رفته بود. یه پیام بهش دادم
    - اگر نمیتونی طلاقش بدی وخوشبختی، من این وسط نمیمونم، نگران مهران یا بقیه هم نباش، چیزی بهشون نمیگم، فقط رضا نبینمت دور برم


    تلگرامش پاک نکردم اما بازش هم نکردم. تا چند ماه بعد همش منت میکشید قربون صدقه میرفت، التماس میکرد حتی عکس دیلدو رو فرستاد، میخواست واسه بار آخر با هم باشیم. تحت هیچ شرایطی زیر بار نرفتم، حتی یه بار در جوابش گفتم پول جنده و جا رو بهش میدم دست از سرم برداره مدام میگفت که منو می خواد. یه پیشنهاد کاری بهتر توی شرکت خوب با حقوق بالا بهم شد و کارم عوض کردم، صاحب خونه میخواست خونه رو بفروشه خونه رو عوض کردم. چون میخواستم نه آدرسی از من داشته باشه نه شماره ای، خطمم عوض کردم. به بیتا و مهران شمارمو که دادم ازشون خواستم تحت هیچ شرایطی شماره ام را بهش ندن، بیتا برای اولین بار پرسید
    - شما که خوب بودین باهم، چی شد؟
    - نشد بیتا جان
    - ۶ ماه دیگه عروسیشه تا دیر نشده بهش زنگ بزن بهش
    - دیگه خیلی دیره
    دیگه ادامه نداد. یه روز چشمم به تلگرامش افتاد، هنوز پاکش نکرده بودم، چون باز نکرده بودم شک نکرده بود آنلاین بودنش تغییر نمی کرد و پیام هاش هم باز نمیشد. اون روز فقط پیام هاش با مریم خوندم دلم خواست ببینم با کس دیگه ای جز من بوده یا نه. من وسط رابطه شون اضافه بودم یا نه، الان خوشحالن بعد از من با چند نفر دیگه چت کرده بود. شماره مریم داشتم، عکسش نگاه کردم چقدر ساده بود، حالم از رضا بهم می خورد، زر مفت میزد یه آدم ساده بَبو گلابی میخواست که هر چقدر دوست داره هرز بپره.


    اگر دوست داشتین ادامه شو می نویسم


    نوشته: Sara.as

  • 30

  • 7




  • نظرات:
    •   ssonna
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • نوشتارت زیاد ایراد داره وبنظرم خیلی دیالوگای تکراری رو پشت هم تکرار کردی که خسته کنندش میکنه


    •   Mexixor
    • 4 هفته،1 روز
      • 5

    • بنویس ادامشو دوست داشتم (clap)


    •   Sara.As
    • 4 هفته،1 روز
      • 4

    • Clay0098 ممنونم من تجربه داستان بلند رو نداشتم در خصوص نقطه ها هم حق با شماست اما - بود موقع آپلود حتما اشتباهی از من بوده اشتباه بزرگ من این بود با موبایل آپلود کردم ولی باید با کامپیوتر انجام میدادم که این مشکل پیش نیاد سعی میکنم نکاتی رو که گفتید حتما رعایت کنم کاملا حق با شماست
      Mexixor عزیز ممنونم
      Saeed._.tabrizi عزیز ممنونم


    •   shahx-1
    • 4 هفته،1 روز
      • 7

    • شما استعداد و توانایی نوشتن رو دارید حتما ادامه بدید
      ....


    •   off_boy
    • 4 هفته،1 روز
      • 5

    • فقط ميتونم بگم دم اونايي كه خوندن گرم.خيلي كون تنگي دارن كه تونستن اين طومار رو بخونن (rose)


    •   Mortezakosdos
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • ???????


    •   Sara.As
    • 4 هفته،1 روز
      • 3

    • شاه ایکس عزیز ممنونم


    •   Sara.As
    • 4 هفته،1 روز
      • 3

    • Ssona عزیز ممنونم از نظرتون


    •   esiiishahi30cm
    • 4 هفته،1 روز
      • 4

    • مرسی ..... عالی بود ... بله متآسفانه مرض بیشتر ما مردها همینه که فکر می کنیم خیلی زرنگ هستیم و خدا فقط یه چیز دراز رو لای پامون گذاشت که با احساس هر کسی بازی کنیم و تا جایی که فاش نشد توی دلمون می گیم دزد ندیده پادشاه هستش و جایی هم که فاش شد می گیم کلیدی که به صد تا قفل بخوره شاه کلید هستش ‌....!!!! و قفلی که دو تا کلید بهش بخوره میشه قفل هرز ...!!!
      پس سارا جان به داستان ت ادامه بده تا ببینیم این آقا رضای داستان ما تا کجا خودش رو شاه کلید فرض کرد !!!!


    •   esiiishahi30cm
    • 4 هفته،1 روز
      • 3

    • واقعآ ممنونم از دوست خوبم Clay0098
      بسیار عالی ..... واقعآ درس خوبی دادی به اون دوستانی که
      داستان رو یک بند هم نمی خونن و بدون توجه به شخصیت نویسنده که شاید ساعت ها وقتش رو برای من و شمای خواننده گذاشته و تایپ کرده شروع به فحاشی و ناسزا می کنن و تنبیه کسی که حرمت خواننده رو هم در نظر نمی گیره که داستان چرند و مزخرفی رو تایپ می کنه اینه که نام کاربری اون آدم رو دیس لایک کنیم تا وقتی که توی شهوانی هست تصمیم به نوشتن و چرندیاتی از تخیلات ذهن بیمارش رو به تایپ نرسونه


    •   Javane.jahel
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • اولشو بیشتر نخوندم. چفدر مثل تازه به دورون رسیده‌ها چسی میای. بالا آوردم وجدانن


    •   Mehditabriziolya
    • 4 هفته،1 روز
      • 3

    • سلام ..دو ساعت و نیم قبل بیدار بودی یعنی حدودا ساعت چهار بیخوابیتو نمیتونم توضیح بدم علتش چیه ولی بزرگترین دلخوشی من تو نوشتن نظرات اینه که نویسنده پای داستانش باشه و جواب بده برگردیم سرداستانی که نوشتی این طبیعی هست خیلی مردا با داشتن همسر و دوست دختر و یا پارتنر سکسی دنبال نفر دوم میگردن حالا به هر دلیلی که تو ذهنشون هست موضوع داستانت یه بدیعه گویی نیست یک واقعیت ملموس جامعه هست که متاسفانه هم بشدت کتمان میشه و هم سرکوب میشه نوع فرهنگ و ساختار زندگی ما و البته غربیها هم بشدت با این قضیه مشکل دارند بنابراین همیشه این نوع داستانها به علت فراوانی مشتری بیشتری داره چون بیشتر به واقعیت نزدیکتره و قلم زیبای تو هم و گفتن جزییات و حتی جاهایی به چالش کشیدن حوصله خواننده باعث شد داستان برجسته تر و زیباتر بشه با شوق منتظر بقیه داستانت هستم و لایک بعدی رو با افتخار تقدیمت میکنم


    •   اشی۸۵مشی
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • عالی


    •   saeed-mrz2
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • سارا جان خوب بود مشخصه مصمم هستی واسه پیشرفت واست موفقیت آرزو میکنم


    •   Behzad3213
    • 4 هفته،1 روز
      • 3

    • بنویس


    •   R.B.behruz
    • 4 هفته،1 روز
      • 6

    • داستان خوب بود ولی طرز نگارش و ویرایشش رو دوست نداشتم، دوست عزیز وقتی حرف میزنیم آوایی که از دهان خارج میشه میتونه ربط به کلمه ی بعد رو ایجاد کنه اما در نوشتار هرچند محاوره ای اگر کلمات ربط یا اصوات ربط رو ننویسیم این ارتباط بین کلمات یک جمله بوجود نمیاد! برای مثال جایی که نوشتین (سرش هل دادم پایین ) باید نوشته بشه سرش رو هل دادم پایین، از این نمونه ها بسیار در متن شما بود که متاسفانه خوندن داستان رو کمی سخت میکرد، اما از کلیت داستان خوشم اومد و منتظرم ادامه بدین و اشکال فعلی رو در آینده برطرف بفرمایین.
      لایک ۱۳ رو تقدیم کردم موفق باشید


    •   Caboos1
    • 4 هفته،1 روز
      • 6

    • قسمت بعد رو گذاشتی خلاصه قسمت اول رو میخونم قسمت بعدش رو گذاشتی خلاصه قسمت دوم رو میخونم فقط یه زحمت بکش خلاصه قسمت آخر رو هم بنویس
      ولی از نظر بچه ها متوجه شدم خوب بود
      خسته نباشی ادامه بده


    •   Sepidarsal
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • کله بابای تو سارا و کله بابا کسی که باهاش بودی ریدم سر جفتتون تو توالت


    •   doki-kar balad
    • 4 هفته،1 روز
      • 4

    • لایک 14
      فقط ادامه رو با دقت بیشتری بنویس
      ممنونم از زحمات شما دوست عزیز


    •   nima_rahnama
    • 4 هفته،1 روز
      • 6

    • داستان جذاب و پر کششی بود
      چقدر خوب شخصیت های داستان رو باهامون آشنا کردی
      تم خوبی رو انتخاب کرده بودین و بهتر از اون نوشته بودین
      اگه یکم توی ویرایش نهایی دقت میکردین داستان بی نقص بود
      زمان بندی ورود گره های جدید خوب و بجا بود ک ب خواننده کمک میکرد از داستان خسته نشه و طولانی بودنش ب چشم نیاد
      بخش سکسی هم ک عالی و هیجان انگیز بود بنظرم کافی و مفید
      من حتما این داستان خوب رو لایک میکنم و لطفاً بازم ب همین خوبی برامون بنویسین
      موفق باشی دوست من


    •   hamid30gari
    • 4 هفته،1 روز
      • 9

    • سارا جان عالی بود.واقعا لذت بردم بخصوص از کتلت توی ماهی تابه
      فکر کنم مجبوری ادامه بدی.
      لایک


    •   marjan_aydin
    • 4 هفته،1 روز
      • 5

    • خسته نباشید با اینکه طولانی بود و یه ذره باید توی نگارش دقت بیشتری بکنین ولی در اصل داستان فوق العاده ای بود
      مطمئنم با تلاش بیشتر از این بهتر و عالی تر خواهید شد
      بازم بنویسین سارای عزیز^_^


    •   Alat_Tanasoli
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • دوستانی که میاید و ایراد نگارشی در حد کتاب درسی و کنکور میگیرید. توجه کنید داستان سکسی هست و قرار نیست جایی چاپ بشه. همینکه منظور رو واضح رسوندن کافیه. حالا آخرش نقطه باشه یا ویرگول یا نقطه ویرگول و خط فاصله یا حروف ربط مثلا باعث میشه حس تحریک کنندگیش از بین بره؟


    •   رضاکافر
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • عالی نوشته بودین.حتما ادامشو بزارید.مرسی


    •   Firish08
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • لایک


    •   Bsshie17
    • 4 هفته
      • 2

    • یه سوال؟
      داستان واقعی بود؟
      بعد نظر میدم


    •   Sexybreasts
    • 4 هفته
      • 3

    • like (rose)
      edame bdid :)


    •   Sara.As
    • 4 هفته
      • 1

    • Bsshie17 عزیز داستان واقعی نیست


    •   Gayaneh
    • 4 هفته
      • 3

    • سارا جان داستانت خوبه و به دل میشینه فقط با اینکه تند تند خوندم قشنگ معلوم بود بعضی جملات رو کامل نکردی و از حروف ربط خیلی خیلی کم استفاده شده.
      امیدوارم تو ادامه این مشکلات هم کمتر بشه....این یعنی منتظر ادامش هستم موفق باشی (rose)


    •   خوشگلخانم
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • لعنت به مردهای هرزه زن دار که زنهایه دیگه روبدبخت میکنن


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو