دیدن سکس خواهر (۱)

    1398/6/30

    سلام من اسمم مهدی هست و الان سی و هفت سال سن دارم و متاهلم و یک خواهر دارم به اسم زینب که سه سال از من کوچیکتر هست و این داستان برمیگرده به تقریبا پانزده سال پیش خواهرم دانشجوی دانشگاه شهید بهشتی بوود و خیلی هم درسخون هیکل زینب یه هیکل معمولی بود ولی صورت قشنگی داشت و چشم های خیلی درشت ما توی محله شرق تهران زندگی میکنیم و وضعیت مالیمون هم خدا رو شکر بد نبود یه خونه ویلایی توی تهران پارس که حاصل کلی کار کردن پدر و مادرمون بوود
    داستان از اونجایی شروع شد که پسرداییم که اهواز زندگی میکردند دکترا تهران قبول شد و برای ادامه تحصیل اومده بوود تهران اتفاقا مهران هم هم رشته خواهر من بود جفتشون روانشناسی می خوندن البته مهران دانشگاه ایران درس میخوند
    زینب از لحاظ اعتقادی ادم سفتی بود و هیچوقت تو کل زندگیم یادم نمیاد که لباس ناجور بپوشه یا خیلی ارایش کنه و تا اون موقع به عنوان یک خواهر قوی و محکم بهش افتخار میکردم البته از وقتی روانشناسی قبول شده بود یک سری از عقایدشو کنار گذاشته بود مثلا نماز نمی خوند با مهمان های مرد دست میداد و روسری توی مهمونی ها سرش نمیکرد کارهایی که تو دوران دبیرستان و پیش دانشگاهیش انجام نمیداد حتی با دوست های منم دست میداد و حتی پاسور هم بازی میکردیم
    مهران اوایل شروع دانشگاهش اومد خونه ما و پدر یک اتاق که گوشه حیاطمون بود و مثل زیر زمین بود رو برای مهران مرتب کرده بود که مهران راحت باشه چند وقتی از اومدن مهران نگذشته بوود که احساس کردم رابطش با زینب خیلی نزدیکتر شده و زیاد با هم بگو بخند میکنند حتی بعضی وقت ها نگاهشو که تعقیب میکردم میدیدم به بدن زینب زیاد نگاه میکنه
    یه چند روزی به همین روال گذشت حتی بعضی وقت ها زینب به بهانه درس تو حیاط پیش مهران میرفت و زیاد با هم حرف میزدند
    یه هفتی ایی با چند تا از دوستام رفتیم شمال عشق و حال و وقتی برگشتم مشخص بود که خیلی با هم صمیمی شدند یه شب یه مهمونی خونه یکی از بچه ها بود مهدی رو با خودم بردم اونجا کلی دختر و پسر باحال بودند و منم با دوست دخترم سحر رفتیم و مهرانم تنها اومده بوود اونجا
    شروع کردیم به مشروب خوردن و تقریبا مست شده بودیم گفتم مهران اینجا دوست دختر نداری مهران زیادی مشروب خورده بوود شروع کرد به صحبت کردن و سوتی دادن گفت چند وقتیه با یک دختر خوشگل دوست شده و چند بار با هم بیرون رفتن منم شیطونم گل کرد و گفتم جون حال هم باهاش کردی مهران گفت نه زیاد فقط در حد لب و بوس و دستمالی ولی گفت عاشق سینه هاشم خیلی سفته ولی امان از بی مکانی بهش گفتم خب بیشعور زودتر بگو من کلی مکان دارم زودتر میگفتی مکانتون رو جور میکردم و در گوشش گفتم بیچاره دختری که بره زیر کیر تو اخه مهران هیکلن خیلی درشت بود و میشد حدس زد که خیلی هم کلفته
    چند روز بعد مادربزرگم که مادربزگ مهرانم بود و اهواز زندگی میکرد حالش خیلی بد شده بود و مادرم مجبور شد بره اهواز برای نگهداریش پدرم و من و زینب مهران به خاطر کار و دانشگاه نتونستیم بریم فردای رفتن مادرم هممون رفتیم دنبال کارامون و من تصمیم گرفتم از فرصت خونه خالی شدن سو استفاده کنم و سحر رو بیارم یه حال خوشگلی باهاش بکنم با سحر قرار گذاشتم و اومدیم خونه اصلا هم حواسم نبود ممکنه کسی خونه باشه سحر رو بردم تو اتاق خوابم شروع کردیم به لخت شدن که یه صدایی از تو اتاق خواب پدر مادرم شنیدم اینقدر حول شده بودیم که اصلا متوجه نشدم صدای کیه سحر که نیمه لخت بود سریع لباساشو پوشید اروم از خونه زدیم بیرون اول فکر کردم بابام خونست و چون صدای زن شنیده بودم فکر کردم خانوم اورده حالم بد بود هم ابروم جلوی سحر رفته بود هم از کار پدرم ناراحت بودم به خاطر همین تصمیم گرفتم حالشو خراب کنم
    به همین خاطر در خونه رو محکم بستم و رفتیم سر کچه سحر رو فرستادم بره و منتظر شدم ببینم بابام با کی از خونه میاد بیرون اما صحنه ایی رو که دیدم اصلا باور کردنی نبود مهران از خونه اومد بیرون و چند لحظه بعد هم زینب پشتش قشنگ میشد فهمید که جفتشون نگران بودند و با نگرانی از کوچه زدند بیرون
    اصلا باورم نمیشد یعنی زینب به مهران حال میده یعنی چند روز پیش مهران داشت از زینب صحبت میکرد و دنبال مکان بود که ترتیب خواهر من رو بده حالم بد بود شب که خونه بودند میخواستم خرخره جفتشون رو بجوم کفرم دراومده بوود فرداش پنج شنبه بابام پیشنهاد کرد بریم ویلای دوستش تو دماوند هممون موافقت کردیم اما صبح زینب دبه کرد و گفت من نمیام قرارمون این بود جمعه رو هم اونجا باشیم و شب برگردیم من و مهران و بابام رفتیم رسیدیم دماوند با علی پسر دوست بابام شروع کردیم به مشروب خوردن تا دیدم مهران داره زیاد میخوره شروع کردم ازش سوال پرسیدن که چه خبر ازدوست دخترت اونم گفت همه چی خوبه خیلی هم رابطمون بهتر شده بیشتر از همیشم بهش نزدیک شدم گفت یه حال نصفه و نیمه هم تو خونه دوستش باهاش کردم حالم خراب شد اما نمیخواستم به روی خودم بیارم اومدم برم بیرون که یدفعه گفت البته بزرگترین مشکلم اینه که دختره و کونش هم خیلی تنگه و تا حالا به کسی نداده دنیا داشت دور سرم میچرخید می خواستم برم زینب رو بکشم بعد تصمیم گرفتم برم به بابا بگم اما جرات نکردم
    دوستان اگه از داستان خوششون اومده بگن تا ادامشو بنویسم


    نوشته: مهدی ش

  • 13

  • 34




  • نظرات:
    •   Ice_boy76
    • 3 هفته،6 روز
      • 11

    • کافور بخور عزیزم کافور


    •   @shab
    • 3 هفته،6 روز
      • 5

    • نمیدونم داستانت واقعی یا دروغ هست. اما به اونایی که فکر میکنن دادن زنشون بالاترین لذته باید بگم دادن یا کردن خواهر رو تجربه کنید اون از سرتون میپره


    •   royaei
    • 3 هفته،6 روز
      • 4

    • بی غیرتی خوشم نمیاد ؛
      موفق باشی


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،6 روز
      • 16

    • دادا آبجیت بنده خدا ۱۵ سال پیش کس داده تازه یادت افتاده؟؟؟؟
      مطمئنم کونه بچه رو خون آوردی انقدر این جریان رو زدی تو سرش وگرنه تا حالا باید فراموش میکردی.
      لطف کن بقیشم ننویس.
      من فق خراب اون ش بعده اسمت داغونم کرد.برم یه جق با اون ش بزنم و بیام


      نه به بیغیرتی


    •   Siavvvashhhhhhh
    • 3 هفته،6 روز
      • 4

    • اگر ندیدی پس چرا اسم داستان رو گذاشتی دیدن ، گاییده شدن خواهرت رو بنویس بعد بگو دیدم


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،6 روز
      • 12

    • اونی که میگه کردنِ آبجی یه چیزه دیگس ما که آبجی نداریم میشه آبجی شمارو بگاییم تا طعمش دستمون بیاد؟؟؟؟


    •   lovely_grl
    • 3 هفته،6 روز
      • 9

    • اگه قراره تو قسمت بعدی مثل سیب زمینی بشینی و کاری نکنی و یا اینکه از دیدن سکس فضاییشون سرخوش شی بهتره ک ننویسی


    •   Kosdat
    • 3 هفته،6 روز
      • 4

    • بچه ها مثل مهران باشید


    •   Alirezapa2
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • بچه کونی برو جلق بزن زیادی صنعتی زدی .... آبجیت جنده بوده تو خبر نداشتی


    •   پگولاخ
    • 3 هفته،6 روز
      • 3

    • كسكش


    •   manrna
    • 3 هفته،6 روز
      • 3

    • سحرو بردی خونه بکنی دیدی دارن زینب رو میکنن سحرم آبجی یکی دیگه هست کلید اسرار اینه از هر دست بدی از همون دست میگیری خسته نباشی پهلوان


    •   Kos_Namak
    • 3 هفته،6 روز
      • 4

    • گه. تو قبر. بابات کس. کش . مادر . جند. ه


    •   Clay0098
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • دوست عزیز
      ببخش ولی دیس لایک دلیلم هم عجلت بود و اینکه صحنه های سکسی ایرادات جدی داشت
      من که نویسنده نیستم و سوادم کمه این همه ایراد گرفتم وای به حال نویسنده ها
      بعدی رو بنویس فقط طولانی تر و ویرایشش کن
      مخلصم


    •   hot1734
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • کیری خوب بگو دیگه نصفه نیمه میذاری اخه یا نرین یا ریدی اب بریز چی گفتم نفهمیدم در هر صورت ریدی اب قطه


    •   Cukur
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • به خواهرت سلام برسون
      دیس


    •   Kabirik
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • این جمله یعنی چی :
      یه شب یه مهمونی خونه یکی از بچه ها بود مهدی رو با خودم بردم!!!!
      مهدی مگه خودت نبودی ضایع؟!!!!


    •   ali.gh061
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • دیس 14 منم.بی غیرتی نمیخونم.حالم از آدم های بی غیرت بهم میخوره.حاطرم پست ترین و زشت ترین موجود خدا رو لمس کنم ولی دستم ب اینجورآدم ها نخوره.از نظر شخصی من نجس ترین موجودی ک خدا خلق کرده آدم بی غیرته ک ناموس سرش نمیشه


    •   سنگ سرد
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • فقط میتونم بگم کیرم دهنه اون یه نفر که لایک کرده


    •   Sex_Passion
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • یه کس مشنگ تویی و کس مشنگ تر از تو اونی که لایک زده
      کیر همه شهوانی تو دهنت


    •   sexybala
    • 3 هفته،5 روز
      • 2

    • کوس گفتی ای کوس گفتی مثل یک کسخول گفتی


    •   mariii_a
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • اون دختري كه خودت بردي خونه هم ناموس يكي ديگسا! كه حالا تيريپ غيرت بر ميداري
      تو خواهر يكي ديگع رو ميكني يكي ديگم خواهر تورو


    •   Scott12
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • من به یک اعتقادی رسیدم اینکه دنبال ناموس دیگران باشی دیگران هم دنبال ناموست هستن. یک دلیل برای سینگل بودن من و خیلیای دیگه همین قضیه است


    •   Ice_flower
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • خب تو دختر مردم رو میکنی پسر مردمم خواهر تو رو...
      به قولی:
      تو که بر بام خود آیینه داری
      چرا بر بام دیگری میزنی سنگ


    •   Boy0513
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • شما لطف کن ادامه شو ننویس .. عنم گرفت (biggrin)


    •   Hardcoreman
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • وایییییی حتی پاسور بازی هم میکرد چه بدددددددددددددددد. آخه کیون گلابی من به تو چی بگم


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • داداشی ناراحتی نداره که تو خواهر یکی رو میکنی یکی دیگه هم خواهر خودتو.
      یاده یه بنده خدایی افتادم که میگفت کاش ایرانی آزادی میشد میتونستیم هرکی رو خواستیم بکنیم.گفتم داداش یعنی برات مهم نیست هرکی از راه رسید خواهرتو سوار بشه؟گفت چه ربطی داره من سعی میکنم حواسم به خانوادم باشه.
      گفتم اینطوری نمیشه هروقت آمادگی این رو پیدا کردی دعا کت آزادی بشه.نمیشه که از خواهر و مادر همه سواری بگیری بعد کسی به ناموس تو کاری نداشته باشه؟؟؟؟
      بنده خدا بدجور رفت تو فکر.
      به شماهم پیشنهاد میکنم به این موضوع فکر کنی.
      دیسلایک موفق باشی؛


    •   M_O_o
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • کسوشر نگو مومن


    •   konkonereza
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • خوبه داداش
      ادامه بده


    •   royajooon
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • چندش


    •   Jaki.jerk
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • بیش از پنج ساله دارم شهوانی رو داستاناشو میخونم،ولی الان خییییلی جذابیت داستانا اومده پایین و تنوع کم شده،دو خط اولو ک میخونی بقیش قابل حدس زدنه


    •   hector.gy
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • خوب بود، مرسی


    •   Nikan.a
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • یعنی میخوای بگی بعد ۱۵ سال رگ غیرت نداشتت باد کرده!!! شما لطف کن ادامشو‌ دیگه ننویس چون قابله حدسه که میری از سوراخه کلیدیی لای دری چیزی نگاشون میکنی و ته دلت کفری میشی فش میدی اما لذت میبیری و همراهشون جق میزنی بزار ما از بی خبری بترکیم ولی تو ننویس آفرین...


    •   s0l2b
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • صابون تو عوض کن


    •   Fantasysister
    • 17 ساعت،32 دقیقه
      • 0

    • سلام.حتما ماجرای ماساژ سکسی خواهرم که به سکس منجر شد را در تاپیکم مطالعه کنید.تنها ماجرای واقعی که خواهید خواند


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو