دیدی بالاخره زنت شدم؟!

    یه بار دیگه ساعتشو چک کرد، مامانش بهش گفت: "هُلی چرا؟ میان بعد میرن بعدشم تو عین همه ی خاستگارای قبلیت جواب رد میدیو مارو ضایع میکنی، نگران نباش."
    ولی مامان نمیدونست این دفعه فرق میکنه! اونی که این دفعه داره میاد همونیه که تا الان همه خاستگاراشو بخاطرش رد کرده! مادر نمیدونست دختر چقدر از باباش خواهش کرده تا بالاخره اجازه داده رضا با خانوادش بیاد. پسری که رعنا همیشه اونو تو لباس دومادی کنار خودش تصور میکرد.


    از همون اولین روزهایی که همسایه شده بودن، باهم جفت شدن. یه دختر پسر شیطون و تخس، همه محل از دستشون شاکی بودن. با هم دیگه زنگ خونه ها رو میزدن و فرار میکردن، از سوپر مارکت محل چیپس و پفک و بستنی بلند میکردن، دزدگیر ماشینارو از دستشون استراحت نداشتن و خیلی شیطونیای دیگه، کل محله رو عاصی کرده بودن.
    وقتی تازه موهای نرمی داشت رو صورت کشیده و استخونی رضا درمیومد و صداش دو رگه شده بود، وقتی تازه سینه های رعنا داشت پیرهنشو تنگ میکرد، دیگه نگاهشون بهم مثل دو تا دوست یا رفیق نبود، دیگه شیطونی نمیکردن، کسی رو اذیت نمیکردن فقط دوست داشتن باهم وقت بگذرونن همین. از برنامه هاشون برای آینده بگن، آینده ای که تو تصورشون با هم شریک بودن. همه چیز براشون خوب و خوشآیند بود تا این که تجارت بابای رعنا کم کم پا گرفت و وضعشون هر روز بهتر از شد. اول لباس هاشون برند شد بعد مسافرتهاشون خارجی شد بعد ماشینشون اتومات شد و آخر خونشون از محله ی نسبتا خوبشون رفت اون بالا بالاها اول یه آپارتمان، بعد یه خونه ی ویلایی و بعدش هم پنت هاوسِ یکی از برج های معروف تهران.
    این چیزا باعث نشد که رعنا از رضا دل بکنه، یا رضا رعنا رو فراموش کنه. چیزی عوض نشده بود، ینی خیلی چیزا عوض شده بود ولی علاقه ی اون دوتا هنوز سر جاش بود. هر دقیقه از روز رو باهم چَت میکردن یا تلفنی حرف میزدن و میگفتن و میخندیدن! مامان رعنا فهمیده بود یه خبرایی هست ولی جوری رفتار میکرد انگار چیزی نمیدونه. مامان رضا ولی خیلی وقت بود که نبود، میگفتن رفته کانادا ولی هیچکس ازش خبر نداشت. رضا خیلی کوچیک بود که رفت. حتی خاطره ی واضحی از مامانش نداشت.


    چند سال بعد شده بودن دوتا دانشجوی عاشق پیشه. یه روز که رو چمنای پارک نشسته بودن رضا به رعنا گفت:" میدونی که من عاشقتم؟" رعنا یه لبخند شیطنت آمیز زد و گفت: "نه". رضا گفت:" خب باشه الان میگم رعنا خانوم من عاشقتم". رعنا پشت چشمشو نازک کرد و گفت:"خب حالا چی میخای بگی؟"
    - میخام بگم مادرم منو پیدا کرده
    + وای چه خوب! کجاس چیکار میکنه؟!
    - هیچی با یه مرد ایرانی تو کانادا ازدواج کرده و میگه خوشبخته
    + نپرسیدی چرا اینهمه وقت سراغتو نگرفته؟
    - چرا پرسیدم. گفت بابام خونه رو عوض کرده بوده خونه و شماره و همه چی تا دست مامانم به من نرسه
    + چرا خب؟ بابات که آدم بدی نیست
    - آره ولی مامانم میگه بابام بهش خیانت کرده بوده و دعواشون سر همین شروع میشه و سر حضانت من بالا میگیره و وقتی بابام حضانت منو میگیره مامانم از ایران میره بابامم کاری میکنه دیگه دستش بهم نرسه
    + حالا راست میگه؟ بابات خیانت کرده بوده؟
    - نمیدونم ولی مامانم برام دعود نامه فرستاده و پول برای گرفتن بلیط، میخام برم ببینمش رعنا
    + برو اتفاقا خیلی خوبه که مامانتو ببینی برو عزیزم
    - آخه دلم واسه تو تنگ میشه
    + منم همینطور قربونت برم، چنوقت نیستی مگه؟
    - یه ماه
    + خب مث برق میگذره مگه نه؟
    - آره همه کسم
    صورتشو برگردوند که رعنا سر خوردن گلوله ی اشکو روی صورتش نبینه. رعنا یه نگاه به ساعتش کرد و گفت : "اوه اوه پاشو تورو برسونم. سریع باید برگردم یه ساعت دیگه بابا میاد." رضا گفت: "تو برو خونه دردسر نشه برات من با مترو میرم عزیزم." همدیگرو سفت بغل کردن و بوسه ی خدافظی رو هم از لبای همدیگه چیدن و رفتن.


    زنگ خونه رو زدن دل تو دل رعنا نبود. مامانش گفت:" دختر برو تو اتاقت الان میان میبیننت! آبروی مارو نبر فقط تو این مراسم." رعنا دویید و رفت طبقه بالا تو اتاقش. صدای در و سلام احوال پرسی و خوش و بش خانوادش با مهمونا رو میشنید و استرسش بیشتر میشد. گوشیشو برداشت یه پیام برای رضا فرستاد؟ صدای گوشی رضا رشته ی کلام پدر رعنا رو پاره کرد و رضا مجبور به عذر خواهی شد. رعنا قرار نبود چایی بیاره این کارهگو حمیرا خانوم کارگر خونشون میکرد. رعنا فقط قرار بود از پله ها بیاد پایین. مادر رعنا صداش کرد و رعنا از پله های مرمر سفید با یه لباس آبی سرهمی بلند، با آستین های پف کرده که دنباله اش کشیده میشد رو پله ها با یه شال آبی آسمونی و کفش پاشنه بلندش، با وقار خاصی پایین میومد. سر رعنا پایین بود و نگاه رضا همش به رعنا بود. رعنا وقتی از پله ها پایین اومد سلامی کرد و رفت نشست و به رضا خیره شد. رضا با اون کت و شلوار سرمه ای سیرش و اون کراوات بته جقه ی مشکی و قرمز دقیقا شبیه به رویاهای رعنا شده بود دقیقا شبیه به چیزی که رعنا 12 سال بود رویاشو میدید.


    یاد روزی افتاد که رضا یه اس ام اس کوتاه براش نوشته بود:" من نمیتونم برگردم رعنا منو ببخش". و دیگه هیچ جوابی نداده بود. دقیقا همونروزی که ترسید و گفت:" نکنه دیگه رضا رو نبینم؟" برای تماس با رضا به هر دری میزد ولی بن بست بود. یه روز دل و به دریا زد و رفت دم در خونه ی رضا، زنگ زد و وقتی بابای رضا رو دید ازش خواست تا اجازه بده بیاد تو، بابای رضا رعنا رو شناخت و گفت:" عه تو دختر آقای رستمی نیستی؟ بیا تو بیا بابا جان." رعنا رفت و نشست. استرس داشت و ترسیده بود.بابای رضا پرسید:" جانم دخترم بگو چیکارم داشتی؟" رعنا ترسشو گذاشت کنار و همه چیز و از اول برای بابای رضا گفت. و آخرش پرسید:" الان 2 ماه از اون اس ام اس میگذره و من هیچ خبری ازش ندارم شما خبری چیزی ازش ندارید؟" بابای رضا گفت:" شنیدم میخاد اقامت بگیره و پیش مادرش بمونه و همونجا درس بخونه." رعنا زد زیر گریه مگه میشه؟ مگه میشه رضای من منو تنها بزاره؟ مگه میشه عشقمونو فراموش کنه؟ از اون روز به بعد رعنا شبیه یه مرده متحرک شده بود جواب هیچکدوم از دوستاشو نمیداد، سر هیچ کلاسی نمیرفت و با هیچکس حرف نمیزد. این شرایط تقریبا یک سال طول کشید. مامان و بابای رعنا اونو پیش چندتا روانشناس و روانپزشک بردن ولی افاقه نمیکرد. دوای درد رعنا ده هزار کیلومتر دور تر بود!
    یه روز باباش اومد و گفت:" دخترم این حال بدت این شرایطت دلیلش چیه بگو بابا به من بگو." رعنا با بی رمقی جواب داد:" رضا، رضا گنجی همونکه خونشون دیوار به دیوارمون بود. عاشقش شدم بابا ولی ولم کرد و رفت پیش مادرش." بغض رعنا ترکید و اشکهاش جاری شد. پدر رعنا با ناراحتی و پشیمونی گفت:" منو ببخش بابایی منو ببخش." رعنا صداشو صاف کرد و گفت:" واسه چی بابایی چی شده؟"


    پدرش توضیح داد:
    یه سال و نیم پیش بود که فهمیدم تو با این پسره ی یه لا قبا رابطه داری. خب من میخاستم تو عروس یکی از آدم های گردن کلفت این شهر بشی نه زن این پسره ی الدنگ با اون خانواده اش. آمار مادرش و اونور دمیا دراوردم رفتم پیشش. بهش گفتم:" من مادرت و میشناسم میخای بری پیشش و ببینیش؟ فقط بگم مادرت تو کانادا داره تو یه فاحشه خونه زندگی میکنه. تا وقتی که جوون بود اونجا یکی از کیس های خوبشون بود ولی الان فقط نظافتچیه. میخای ببینیش؟ میخای بری و زندگیشو نجات بدی؟ من میتونم بفرستمت پیشش و کلی پول بهت بدم تا زندگی جفتتون تامین باشه به اضافه یه کار دائمی و آبرومند هم میتونم برات ردیف کنم میخای؟" رضا که هم شوکه بود و هم داشت گریه میکرد گفت:"آره فقط بگید چیکار باید بکنم آقای رستمی؟" بهش گفتم:" هیچی ساده اس دست از سر دختر من بردار و بزار به آینده ای که لایقشه برسه."
    - ولی آقای رستمی من عاشق رعنام.
    + ما از این عشقای جوونی زیاد دیدیم پسر جون شما با هم به هیچجا نمیرسید به علاوه تو مگه نمیخای مادرتو نجات بدی؟
    - چرا ولی ...
    + دیگه ولی نداره کاراتو بکن که آخر همین ماه بفرستمت بری
    منو ببخش بابایی که باعث این حال بدت شدم.


    رعنا سرخ شد و عصبانی. چشم های اشکیش داشت از حدقه میزد بیرون! به چه حقی پدرش برای اون و رضا تصمیم گرفته؟ بود به چه حقی تونسته بود همچین کاری بکنه؟ رعنا دویید و از پله ها بالا رفت. رفت سمت اتاقش و در و محکم پشت سرش بست. و صدای جیغ و فریاد های همراه با گریه اش خونه رو برداشت. پدر رعنا هم داشت آروم آروم گریه میکرد.


    آقای رستمی خودش شخصا رفت تا رضا و مادرشو برگردونه. وقتی برگشتن رعنا مخفیانه رفته بود فرودگاه. اما از پشت شیشه دید فقط دو نفر برگشتن رضا و پدرش. مادر رضا ام باهاشون بود البته تو قسمت بار هواپیما و داخل یه تابوت گرونقیمت. یک ماه قبل روبروی تلویزیون روی مبل و در آرامش قلبش وایساده یود فقط وصیت کرده بود ببرنش ایران، رضا که مرخصی نداشت و نمیتونست یه جا تو سرد خونه شهر گرفته بود تا مادرش رو اونجا نگه دارن تا زمانی که بتونه برش گردونه ایران. حالا هردو برگشته بودن یکی مرده و یکی زنده. بعد از خاکسپاری رضا پیش رعنا رفت و از دوری و دلتنگی گفت، رعنا هم با اشک و تعریف دلتنگی های خودش جواب داد. چقدر شکسته شده بودن تو این مدت.


    پدر رضا گفت:" خب اگه اجازه میدید دختر و پسر برن حرفاشونو باهم بزنن و ما بزرگترا هم یکم حرفای بزرگونه بزنیم." یه خنده ی مصنوعی بلند هم کرد. مادر رعنا اون دوتا رو راهی اتاق مهمون های کاری کرد و برگشت. رعنا بی مقدمه شروع کرد بوسیدن رضا و رضا هم باهاش همراهی میکرد. دست رضا به سمت سینه های بزرگ رعنا که توی اون لباس خیلی خودنمایی میکردن رفت ولی رعنا گفت:" عه نکن بیشعور بیجنبه مثلا اومدی خاستگاریا. الان آبرومونو میبری." رضا گفت:" میدونم فقط دلم براشون تنگ شده میخاستم یه حالی بپرتسم ازشون. کسی نمیفهمه فقط بوسشون میکنم دیگه خسیس نشو رعنا." رضا دستشو پشت لباس رعنا برد و بندشو باز کرد و آروم لباسشو تا کمرش پایین کشید. سوتین مشکی رو پوست سفید رعنا ترکیب فوق العاده ای ایجاد کرده بود از پشت خواست بازش کنه که رعنا گفت:" نه، بستنش سخته از تو همین درشون بیار ندید بدید." رضا هر دو دستشو کرد داخل سوتین و سینه های رعنا رو کشید بیرون چند ثانیه فقط محو تماشا شد و بعد آروم لباش رو گذاشت رو یکی از سینه های رعنا و با دستش اونیکی سینه شو میمالید. کم کم دیگه داشت سر و صداهاشون بیشتر میشد که رعنا گفت:" بسه الاغ بسه. قرار بود یه سلام کنی نه اینکه آبرومو ببری. نمیتونستی تا فردا صبر کنی؟ تو که میدونی اگه من حشری بشم نمیتونم جلوی خودمو بگیرم." و چشماشو به هم فشار داد. رضا با لبخند و یه چهره ی مشتاق پرسید:" الان حشری شدی؟" رعنا گفت:" آره بیشعور خوشتیپ. فقط سریع". رعنا رفت سمت مبل راحتی و خودشو روی انداخت و پاهاشو داد بالا و لباسشو کشید سمت خودش و پاهای خوش تراشش زیر نور چراغ شروع به خود نمایی کردن . رضا نشست و رعنا پاهاشو روی دوش رضا گذاشت و آروم گفت:" سریع باش فقط". رضا شرت رعنا رو کنار زد و به کس بی موی رعنا رسید. شروع به لیسیدن کرد. رعنا برای اینکه صداش همه رو خبر نکنه آستین لباسش رو گاز میگرفت و سر رضا رو به خودش فشار میداد. رضا کس رعنا رو رها کرد و اومد سمت صورتش و در گوشش گفت: "اجازه هست؟" رعنا گفت:" الان خروسی یا خرس؟" رضا گفت: " یه ماه شده ها معلومه خروسِ خروسم" رعنا گفت:" پس باشه فقط سریع". رضا بدون اینکه شلوارشو دربیاره کیرشو از زیپ شلوار بیرون آورد و به سمت دهن رعنا برد. رعنا گفت:" وقت اینکارا نیست فقط بکن". رضا گفت:" باشه فقط خیسش کن". رعنا یه لیس به کیر رضا زد. رضا اومد جلوی مبل و یه پای رعنا رو دستش گرفت و با اونیکی دستش کیرشو با کس رعنا تنظیم کرد و آروم فرستاد تو. شروع کرد عقب و جلو کردن. هنوز چنتا تلمبه نزده بود که از رفتار و حرکات رعنا فهمید داره ارضا میشه. خودشم حال بهتری نداشت. چنتا تلمبه محکم زد و افتاد تو بغل رعنا. چند لحظه ای تو این حالت بودن که رعنا گفت: "پاشو. کار خودتو کردی فک نمیکنم هیچ دوتا احمقی مث ما تو روز خاستگاری سکس کرده باشن". رضا یه بوس از لبای رعنا کرد و گفت:" خب ما اولیش ایرادش کجاس؟". هر کدوم مشغول درست کردن سر و وضع خودشون شدن و بعد از 10 دقیقه از اتاق اومدن بیرون.


    پدر رعنا میدونست این دوتا با همن ولی هنوز اجازه نمیداد رضا بیاد خاستگاری. رعنا هر روز ازش خواهش میکرد ولی پدرش هر سری یه چیز و بهونه میکرد، یه بار کار، یه بار ماشین، یه بار خونه و ... . تو این مدت رضا و رعنا دوباره مثل قبل شده بودن. همیشه باهم بودن و وقت میگذروندن. تو این مدت هر کسیو که باباش غیر مستقیم و از طریق مادرش برای خاستگاری میفرستاد رد میکرد و حتی بهشون فکر هم نمیکرد.
    یه شب که پدر و مادرش برای یه قرار کاری رفته بودن دبی و تا فردا بر نمیگشتن، رضا رو دعوت کرد خونش. گفت:" امشب میخام دست پختی رو بچشی که قراره تا آخر عمرت بخوری". خیلی کار خونه بلد نبود ولی بخاطر رضا چند مدل پاستا و غذای ایتالیایی رو از مادرش یاد گرفته بود و چند بار تمرین کرده بود. آخه رضا عاشق پاستا بود. میخاست اون شب برای رضا پاستا چیکن آلفردو (پنه ریگاته) درست کنه. همه چیز و اونجوری که رضا میخاست فراهم کرده بود. بالاخره زنگ در خورد و رضا اومد. با یه بوس طولانی دم در ازش پذیرایی کرد. اولین بار بود که رضا همچین خونه ای میدید. یه پنتهاوس دوبلکس سوپر لوکس که به کل شهر نما داشت. بعد از خوردن شام رعنا گفت:" تو که فیلمبازی یه فیلم بگو ببینیم امشب." رضا چند ثانیه فک کرد و گفت:" افسانه های خزان خوبه." رعنا با سر تایید کرد و رفت سمت تلویزیون و فیلم افسانه های خزان رو گذاشت رو استریم و پلی کرد.
    فیلم تموم شد. رعنا که کلی گریه کرده بود رو به رضا گفت:" نمیخام مث این فیلم شه. نمیخام آخرش بهم نرسیم. میخام زنت شم رضا."
    - منم میخام تو زنم شی قربونت برم گریه نکن
    + نه همین امشب میخام زنت بشم، همین امشب تو همین خونه.رضا که از حرف رعنا جا خورده بود گفت:" چی داری میگ"... که رعنا لباشو گذاشت رو لب رضا و شروع کرد به مکیدن. چشماشونو بسته بودن. رعنا از رو شلوار دستشو روی کیر رضا گذاشت. انگار برق 220 ولت رضا رو گرفت تا اومد خودشو بکشه عقب رعنا گفت:" ترسو من امشب میخامش. همین امشب" رضا دیگه هیچی نگفت و گذاشت رعنا کارشو بکنه رعنا دوباره شروع کرد به بوسیدن رضا و همزمان کیرشو از رو شلوار میمالید. از رو مبل اومد پایین و نشست رو دوتا زانوهاش. کمربند رضا رو باز کرد و با کمک خودش شلوار و شرتش رو باهم تا زانوش کشید پایین. اولش از دیدن کیر رضا جا خورد. یه کیر 18/19 سانتی سفید. حتی سفید تر از پوست بدنش. رعنا بلد نبود ولی تلاشو خودشو میکرد. دستشو دور کیر رضا حلقه کرد و کله ی کیرشو کرد تو دهنش. خیلی جلوی خودشو گرفت که اوق نزنه. چند ثانیه تو دهنش نگه داشت و بعد کم کم عقب جلو میکرد. رضا چشماشو بسته بود و داشت برای اولین بار این لذتو تجربه میکرد. چند دیقه ای برای رضا ساک زد که رضا سرشو آورد پایین و گلوی رعنا رو گرفت و بلندش کرد. و جفتشون وایسادن. رضا شروع کرد بوسیدن و لیسیدن رعنا از صورت و گردن شروع کرد و به بالای تیشرت رعنا رسید.با دو تا دستاش از پایین تیشرت و گرفت و به سمت بالا برد رعنا هم با بالابردن دستاش کمک کرد تیشرتش کامل از تنش بیرون بیاد. یه سوتین آبی تنش بود رضا با دیدن اون سینه ها شهوتش چند برابر شد و دستشو برد تا از پشت سوتین رعنا رو باز کنه ولی رعنا خندید و گفت:" از جلو باز میشه". رضا سوتین و باز کرد و دو تا سینه بزرگ جلوی چشم آزاد شدن. دوتا سینه ی سفید با نوک صورتی که خیلی شق و رق جلوی صورت رضا بودن. رضا با سر از رعنا تایید رو گرفت و شروع کرد خوردن و مالیدن و لیسیدن اون سینه ها. رعنا هم واقعا داشت لذت میبرد و آه میکشید. بعد از چند دیقه رضا دوباره یه بوس از لب رعنا کرد و گفت:" کجا دوس داری زنم بشی؟ رو همین مبل خوبه؟" رعنا گفت:" نه بریم رو تخت." رضا همونجا با عجله شلوارشو دراورد و پرت کرد گوشه ی اتاق. رعنا رضا رو با خودش برد طبقه ی بالا. بهش گفت:" این دست راستیه اتاق منه ولی نمیریم توش میریم تو اون یکی که مال مامان بابامه میخام رو تخت بابام زنت بشم." تضاد جالبی بود رعنا بالا تنه اش لخت بود و پایین تنه پوشیده در حالی که رضا پایین تنه اش لخت بود و بالا تنه اش پوشیده. رفتن تو اتاق رضا آروم دکمه های پیرهنشو باز کرد و حالا دیگه کامل لخت شده بود. رضا نشست رو تخت و رعنا روبروش وایساد. رضا خیلی آروم و با احترام شلوار تنگ رعنارو از پاش کشید پایین. وقتی رون سفید رعنا رو دید بی اراده یه بوسه به سفیدی رونش زد و از جاش بلند شد. حالا دیگه رعنا فقط یه شرت پاش بود رعنا رو هل داد رو تخت و خودشم اومد روی تخت. خواست شرت رعنا رو در بیاره که پرسید:" اجازه هست؟" رعنا گفت :"آره کشتی منو." با یه حرکت سریع شرت رعنا رو دراورد و برای اولین بار کس رعنا رو دید. یه کس کوچولو با لبه های برآمده، صورتی و بی مو. اول با دست و بعد با زبون کلی رعنا رو تحریک کرد و خابید روی رعنا و آروم و با ترس ولرز کیرشو فرستاد تو بدن رعنا. رعنا یکم دردش گرفت. رضا پرسید:" میخای ادامه ندم؟" رعنا با چشم بسته گفت:" خفه شو کارتو بکن." رضا ادامه داد چنتا تلمبه زد و کم کم سرعتشو برد بالا. یکم خودشو بالا برد و از بدن رعنا فاصله گرفت و به حرکت کیرش که کمی هم خونی شده بود تو کس رعنا نگاه میکرد. با هر ضربه ای که رضا میزد سینه های درشت رعنا بالا و پایین و میشد و دیدن این صحنه خیلی برای رضا لذت بخش بود. دیگه درد رعنا هم تموم شده بود و صدای لذت هردوتا شون اتاقو پر کرده بود. حس کرد داره آبش میاد بیرون کشید و به رعنا گفت:" میشه از پشت" رعنا جواب داد:" نه! درد داره" رضا گفت:" نه حالتو میگم عوض کنیم فقط نه چیز دیگه رو" رعنا زیر لب گفت:" مث آدم نمیتونه حرف بزنه" و برگشت و چهار دست و پا به حالت سگی درومد. رضا کیرشو آروم ولی تا ته فروکرد تو کس رعنا و تلمبه زدن و شروع کرد. چند دقیقه که تلمبه زد کیرشو کشید بیرون و آبشو رو کمر رعنا خالی کرد. بعد با دستش انقدر با رعنا ور رفت که اونم ارضا شد و کنار هم افتادن. رعنا در گوش رضا گفت:" دیدی بالاخره زنت شدم ؟"


    "خب مثل اینکه بچه ها رضایت دادن و اومدن بیرون" اینو پدر رعنا گفت. رضا و رعنا سرخ شدن و یه لبخند زدن و رفتن سر جاهاشون نشستن. پدر رضا گفت: " بله آقا رستمی جان منم با حرف شما کامل موافقم بچه ها که همدیگرو میخان، از نظر من و شما هم که مشکلی نیست هر چی زودتر بشه یه جشن بگیریم اینا رو بفرستیم سر خونه زندگیشون بهتره". انگار داشتن تو دل رعنا و رضا قند آب میکردن از خوشحالی. پدر رعنا هم تایید کرد و قرار شد تقریبا دو ماه بعد مجلس عقد و عروسی برگزار بشه.
    بعد از اینکه سر خنچه ی عقد هر دو بله گفتن و از نظر شرعی و عرفی زن و شوهر اعلام شدن، رعنا آروم در گوش رضا گفت :" دیدی بالاخره زنت شدم؟"


    نوشته: ابوماجدم

  • 30

  • 17




  • نظرات:
    •   koskholkir.koloft
    • 1 ماه
      • 4

    • واقعا چرا اخه مردم ازار های تخمی


    •   D.koloft25cm
    • 1 ماه
      • 4

    • کسشرای ذهن یک مجلوق


    •   وب.گرد
    • 1 ماه
      • 7

    • خوب مینویسی ولی متاسفانه برا من محتواش جذابیتی نداشت و کامل نخوندم.
      نه دیس نه لایک


    •   mohammadaziizii42
    • 1 ماه
      • 3

    • کوس شعر و تمام


    •   shahx-1
    • 1 ماه
      • 17

    • مردم ازارای بدبخت این وسط چیکاره بودن فحششون میدین؟؟ (dash)


    •   sepideh58
    • 1 ماه
      • 16

    • چه هندی طور بود ...اعصاب ندارم امشب هر داستانی مزخرف باشه دیس میدم!!


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 1 ماه
      • 15

    • قبلنا تو داستانها شربت میدادن
      جدیدا شده پاستا


    •   lovely_grl
    • 1 ماه
      • 8

    • حالا بذار فردا که سر هیچ و پوچ زدید به تیپ‌و تاپ هم کلا عشق یادت میره


    •   general_bu
    • 1 ماه
      • 4

    • یاد یکی از دوس دخترام افتادم ، اسمش رعنا بود ، وقتی از عقب میداد میشد ازش چک سفید امضا بگیری از بس لذت میبرد (biggrin)


    •   پگولاخ
    • 1 ماه
      • 2

    • زر زدى


    •   amiralixyz
    • 1 ماه
      • 2

    • دیگه نگین کانادا بگین ایران ورژن دوم


    •   royaei
    • 1 ماه
      • 7

    • داستانت خوب بود موضوعش هم خوب بود ؛
      نگارشت هم بد نبود ؛
      بلاخره یه داستان اینجا نوشتن که آخرش به خیر و خوشی تموم شد ؛
      موفق باشی


    •   Alirezam32
    • 1 ماه
      • 2

    • این که یه بخش داستان از گذشته و یه بخش از زمان حال بود را دوست داشتم (rose)


    •   sexybala
    • 1 ماه
      • 3

    • فیلم سوپر هندی کمتر ببین. هفته ای یک بار با الکسیس جلق بزن


    •   Ice_flower
    • 1 ماه
      • 4

    • چقدر تو مخن خانواده هایی ک مخالفت میکنن واس ازواج.


    •   1373Mehrdad
    • 1 ماه
      • 3

    • کاش از مادر رضا و کانادا و این اف بی ای بازیا درنمیاوردی در هر صورت لایک شدی فقط خواستی بنویسی مختصر تر


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 4

    • ابوماجد عزیز داستانت نسبت به قبل خیلی بهتر شده و بنظرم پیشرفت قابل توجهی داری و من فکر میکردم لایک های بیشتری گرفته باشی.
      ولی مثه اینکه بجز اسمت شانست هم تخمیه.
      ولی من تحسینت میکنم.
      یه خسته نباشید خدمتت بخاطر وقتی که گذاشتی.
      ممنون و موفق باشی
      لایک ۹


    •   Ares.1
    • 1 ماه
      • 4

    • میدم لایک 10م رو ، تا تعداد لایک و دیس لایک مساوی بشه ، قربة الی الله .... علی برکت الله :-)


    •   shureshy
    • 1 ماه
      • 1

    • واقعا پشمام حالا کاری ندارم یسری از دوستانو خدام نمیتونه راضی کنه حتما باید نقد کنن ولی بد نبود ارزشه نصفه خودنو داشت


    •   Kos_Namak
    • 1 ماه
      • 2

    • ابوماجدی؟
      منم کیر. تو کس. مامانتم کس.کش پفیوز. مادر.جند.ه


    •   Hamid9709
    • 1 ماه
      • 0

    • مضخرف حیف وقت


    •   MAHDI.Bمهدی
    • 1 ماه
      • 2

    • اقا انصافا داستانش خوب بود هم خوب مینویسه
      چند اشکال جزئی داره فقط
      کاراکتر بندی ها رو مثلا با خط یا ستاره مشخص کن
      بند دوم داستانت رو نفهمیدم چی نوشتی
      در کل خوب بود لایک
      دوستان سخت نگیرید یه کم دستش راه میوفته حله


    •   Jaghisinz
    • 1 ماه
      • 1

    • خوشمان آمد
      خوب بود باهاش نزدم ولی حسابی خندیدم


    •   شواليه-ايران
    • 1 ماه
      • 2

    • من نميدونم چرا حرف زدن مامان دختره و فكراي دختره و پولدار شدن رو ك خوندم كلا ياد فيلم قديمي اميتا چاخان افتادم، باباي دختره هم كه از مديران اختلاص گر مملكته.لامصب پله هاي ترقي رو چنان رفت بالا كه مرزهاي مقاومت 60-70 ساله فلسطين جابجا شد.وسط خاستگاري؟ مگه دوماه بيشتر كانادا نبود؟ سكس نكرده بود اونجا اومد ايران دفعه اولش بود؟ دمش گرم يادمه دفعه اول من فقط لب بازي بود و خودمو گايدم سينشو ماليدم و وقتي رفت از شق درد داشتم جر ميخوردم و رفتم سراغ اون يكي دوسدخترم كه تو حموم بود اسمش گلنار بود.16 سالم بود خوب نگيد جقي ام! خخخ


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه
      • 1

    • dar hade y dastane sade like ( (rose)
      vaLi adbiate dokhtare dastn toye khastgari hyne sex khyli psarone v lati bod (rolling)


    •   feredi.FOX
    • 1 ماه
      • 0

    • (stop)


    •   Kosdat
    • 1 ماه
      • 0

    • هلی چرا؟ جنده بی سواد


    •   Vashkin
    • 1 ماه
      • 0

    • پسند شد
      موفق باشی


    •   pedram.single
    • 4 هفته
      • 0

    • صرفا واسه اونا که اعتقاد مذهبی دارن منهای پیروان خمینی عرض میکنم .
      اگه کسی رو برای ازدواج میخواهید حق دخول تا خطبه عقد محرمیت ندارین .
      اگر دخول از جلو یا عقب کنین دیگه نمیتونین ازدواج کنین!
      همون دسمالی و لب بازی فقط ؛)
      بقیه که اعتقاد ندارن راحت باشن


    •   _Azi_
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • دخترو شب خواستگاری کرد بعد چندوقت برای اولین بار کسش رو دید؟؟؟
      رعنا تعجب کرد؟ یه عمر داده بود بهش بعد یهو به این نتیجه رسید که باید تعجب کنه؟
      خوبی شما؟
      ننویس دیگه عاقا قهوه ای کردی بخش داستانارو
      خدا ورت داره بدبخت


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو