داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

دیوار مهربانی

1399/05/11

آروم این ور اون ور رو نگاه کرد و چند تا لباس رو گذاشت توی کیفش و فوری از اون محل دور شد.
چند دقیقه ای از رفتنش گذشته بود ولی من همچنان داشتم بهش فکر میکردم:
“یعنی اون لباسا رو واسه کی میخواست؟”

پیش خودم گفتم شاید یه نیازمند میشناسه و برای اون برداشته ولی این دیوار، دیوار مهربانی بود و هرکس نیاز داشته باشه خودش میاد برمیداره دیگه.
گفتم نکنه این لباسایی که مردم واسه نیازمندا میذارن این خانم برمیداره و بجای دستمال کهنه ازشون استفاده میکنه؟
آخه یکی دو باری دیده بودم بچه ها این لباسا رو برمیداشتن و برای پاک کردن ماشین ازشون استفاده میکردن و باهاشون برخورد هم کرده بودم، ولی به ظاهر و شخصیت این خانوم نمیخورد اینطور آدمی باشه، گرچه تا حالا باهاش برخورد نداشتم و شناختی هم ازش نداشتم ولی تو نگاه اول این برداشت رو ازش کردم.
چند روزی گذشته بود و کلا این خانوم رو فراموش کرده بودم که یهو دیدم در مغازه باز شد و وارد مغازم شد.
خیلی دوست داشتم یجوری سر از کارش دربیارم و بدونم اون لباسارو چرا بُرده و بیشتر پیش خودم فکر میکردم که برده تا بجای دستمال استفاده کنه، دوست داشتم یه تشر مشتی بهش بزنم برای همین بهش گفتم:
خانم شما تو این محل نیازمند واقعی سراغ داری؟
راستش چندتا لباس تقریبا نو داریم تو خونه ولی دیگه سایزمون نیست و به کارمون نمیاد گفتم اگر کسی رو میشناسید بگید بدم بهشون استفاده کنن.
خنده ی تلخی کرد و گفت از من نیازمندتر؟
با خنده گفتم اگه شما نیازمندی، پس من که از شما نیازمند ترم.
وقتی گوشه ای از زندگیش رو برام تعریف کرد چقدر دلم براش سوخت و چقدر متاسف بودم که زود قضاوت کرده بودم.
گفت شوهر نامردم که با همه بدبختی ها و نداری هاش ساختم.
شب سر گشنه رو بالش گذاشتم ولی دم نزدم،زن جوونش رو با دوتا دختر بچه ی کوچیک ول کرد و رفت.
پرسیدم چرا آخه؟
اینطور که شما میگی باید دست و پاهاتون رو هم طلا میگرفت که؟
گفت: فیلش یادِ هندستون کرده بوده و با پررویی تمام تو چشمام نگاه کرد و گفت: قصد داره دوباره ازدواج بکنه، اولش فکر کردم داره شوخی میکنه، آخه کی می اومد زن آدمی بشه که تو خرج زن و بچه ی خودش مونده؟
ولی وقتی فهمیدم حرفاش جدی هست باهاش مخالفت کردم تا بیخیال بشه.
بهش گفتم بخاطر بچه هامون نکن اینکارو،
ولی وقتی با مخالفتم روبرو شد، یه روز صبح از خونه رفت دیگه برنگشت، فقط و فقط از خودش یه نامه بجا گذاشت.
نوشته بود طرف بیوه هست و دستش به دهنش میرسه.
گفته بود دیگه طاقت سختی نداره و روش نمیشه به چشمای من و بچه هاش که گشنه سر رو بالش میذاشتیم و دم نمیزدیم نگاه کنه.
گفته بود من تکخور نیستم، جا بیافتم به شما هم میرسم ولی بعدِ دوسال هنوز خبری ازش نشده، من موندم و بچه هام.
با چشمای پر از اشک گفت: عذاب وجدان میگرفت که ما گشنه بخوابیم، رفت که از گشنگی بمیریم.
ازم پرسید یه زن تنها با دوتا بچه کوچیک کجا میتونه سرکار بره؟
از کی میتونه کمک بگیره که بی منت و چشم داشت بهش کمک بکنه؟
پیش هرکسی هم که برای کار رفتم اولین کاری که کرد به بدنم نگاه کرد.

ازم پرسید هنوزم فکر میکنم ازش نیازمندترم؟
این لباسایی هم که تن منه در و همسایه لطف میکنن و لباسای اضافه خودشون و فامیلهاشون رو که نیاز ندارن میدن من میپوشم.
خدا خیرشون بده نبودن باید لخت میگشتم.
خیلی دلم براش سوخت و تصمیم گرفتم هرجور شده بهش کمک کنم.
شماره کارت و شماره تلفنش رو گرفتم و گفتم اگر اجازه بدی به چند تا از بچه ها شماره کارتت رو میدم تا در حد توانمون ماهیانه بهت کمک کنیم.
بنده خدا خیلی خوشحال شد، از اینکه یه کار خوب کردم خیلی خوشحال بودم. ولی کم کم وقتی بیشتر و بیشتر دیدمش احساس میکردم دارم بهش علاقه مند میشم ولی میترسیدم حرفی بزنم و فکر کنه بخاطر کمک هایی که کردم ازش توقعی دارم و این کار رو سخت میکرد.
دورادور حواسم بهش بود و تا جایی که از دستم بر می اومد بهش کمک میکردم.
یه شب همینطور که داشتم میرفتم دیدم با دختراش و یه مردِ ژولیده کنار خیابون وایساده، سوارشون کردم و اونم انگار که ازش پرسیده باشم و مجبور به توضیح دادن باشه شروع کرد به حرف زدن.
گفت: این برادرمه و اعتیاد داره، راستش نگاه مردای محل خیلی اذیتم میکرد و تصمیم گرفتم با اینکه برادرم معتاده بیارمش پیش خودم تاحداقل اینطوری یه مرد تو خونه باشه.
تو راه همش از نامردی روزگار و مرد بودن من تو این دنیای نامرد به داداشش میگفت.
تا یجایی رسوندمشون و برگشتم سمت خونه، نزدیکای خونه بودم که متوجه شدم انبردستم رو دزدیدن، اولش برام سخت بود که باور کنم کارِ اونا بوده ولی من قبل سوار کردنشون با انبردست کار کرده بودم و بجز اوناهم کسی رو سوار نکردم.
چند روزی گذشته بود و نمیتونستم با این موضوع کنار بیام و با خودم میگفتم، یعنی انقدر بی ارزش بود که بخاطر یه انبردست خودش رو خراب کرد؟
به سادگی خودم میخندیدم که چه فکرایی تو سرم داشتم و شانس آوردم که خیلی زود ذاتش رو شناختم.
تو همین فکرا بودم که وارد مغازه ام شد و بعد از سلام کردن دوتا انبردست گذاشت رو دخل و گفت حلالم کنید، برگشت که بره، پرسیدم چرا برداشتی که بیاریش؟
یه لبخند تلخی زد و گفت: شک نداشتم همین فکر رو بکنی.
من اون آدمی که فکر میکنی نیستم، اگر قرار بود دزدی کنم حال و اوضاعم که اینطور نبود،اونشب من محو حرف زدن با شما بودم و فقط داشتم شمارو تماشا میکردم و اصلا حواسم به اطراف نبود، وقتی فهمیدم برادرم انبردست رو از توی ماشینتون برداشته که خیلی دیر شده بود و با خودم گفتم دیگه با چه رویی میتونم به چشمای شما نگاه کنم؟
تصمیم گرفتم دیگه سمتتون نیام و فراموشتون کنم ولی نتونستم، دوست نداشتم فکر کنید من نمک نشناسم و از ماشین آدمی که انقدر بهم خوبی کرده دزدی کردم.
این بود که بجز انبردست خودتون انبر دست خونمون رو هم برات آوردم تا حلالم کنی.
همینطور که چشماش پر از اشک شده بود بهم نگاه کرد و گفت: یچیزی میخوام بگم ولی راستش خیلی سخته.
با اصرار ازش خواستم تا حرفش رو بزنه و آخر با نگاهی که پایین بود آروم گفت: دوستت دارم.
دیگه موقعیت مکان و زمان رو از دست دادم و همونجا وسط مغازه بغلش کردم.
تا به خودم اومدم ازش جدا شدم و خجالت زده بهش نگاه کردم ولی وقتی دیدم اونم از این اتفاق خوشحال و راضیه ازش اجازه گرفتم تا دره مغازه رو ببندم.
قشنگ صورت خوشگلش سرخ و سفید شد و با لبخند روی لبهاش و تکون دادن سرش رضایتش رو اعلام کرد.
بهش گفتم بره تو بالکن مغازه تا منم بیام، تو بالکن یه تخت گذاشته بودم و یه فرشم روش پهن کرده بودم و ظهرا و یا حتی بعضی شبها رو اونجا استراحت میکردم.
وقتی رفت بالا منم بیرون مغازه رو نگاه کردم و یه سر و گوشی به آب دادم و وقتی دیدم خبری نیست بعد از قفل کردن در با سرعت خودم رو رسوندم به بالکن.
دیدم چهار زانو یه گوشه نشسته، قشنگ شهوت و خواستن رو تو چشماش میدیدم ولی انقدر محجوب و خواستنی بود این زن که سعی میکرد خودش رو کنترل کنه ولی من دیگه طاقت نداشتم.
روبروش نشستم و دستاش رو تو دستام گرفتم، به چشماش نگاه کردم و گفتم مطمئنی؟
نگاهش رو ازم دزدید و زیر لب گفت آره.
دستم رو زیر چونش گذاشتم و سرش رو بلند کردم، گفتم دیگه قرار نیست جلو من خجالت بکشی، تو چشمام نگاه کن و بگو بله.
همینطور که چشم تو چشم بودیم گفت بله.
با دستم دو طرف سرش رو گرفتم و گفتم قربون این لبا برم، چه قشنگ گفتن بله و شروع کردم به بوسیدن و خوردن لبهاش.
انقدر وحشیانه و با شهوت این کار رو میکردیم که کم کم رفت پایین و کامل خوابید رو تخت و منم افتادم روش و به لب گرفتمون ادامه دادیم.
لباش رو میخوردم و خودم رو بهش فشار میدادم، دستم رو به صورتش میکشیدم و کیرم رو به کسش فشار میدادم و بوسه هامون عمیق تر میشد.
دکمه های مانتوش رو باز کردم و بدون اینکه درش بیارم شروع کردم به خوردن و بوییدن و بوسیدن سینه هاش از رو تیشرتش.
تیشرتش رو دادم بالا و سینه های کوچیک و بدون سوتینش رو شروع کردم به خوردن.
همیشه فکر میکردم عاشق سینه های بزرگ و سایز بالام ولی حالا داشتم میفهمیدم ممه کلا خوبه و سایز بندی نداره.
باید سریع تر پیش میرفتم، شلوارش و شرتش رو کشیدم و از پاش درآوردم، با دیدن کسش بهش گفتم آماده بودی شیطون؟
یه خنده ی ریز کرد و روش رو ازم گرفت.
یه کم بالای چوچولش رو براش خوردم و شلوار و شرت خودم رو دراوردم.
وسط پاهاش نشستم و چند باری با کله ی کیرم سرتا سر کسش رو مالیدم و قشنگ خیسش کردم.
چندباری کلاهکش رو وارد کسش کردم و یهو بیشترش رو فرو کردم که با این کارم یه آی گفت و شروع کردم به تلمبه زدن.
چقدر داخلش لیز و لذت بخش بود، دوست نداشتم زود آبم بیاد میخواست تا ساعت ها کیرم تو کسش بالا پایین بشه و این حس ادامه داشته باشه ولی انگار بخت با من یار نبود و تو کمتر از دو سه دقیقه آبم اومد و ریختم کف دستم.
تا اومدم برم دستشویی درجا پرید و گفت اول من.
رفت دستشویی و زودی برگشت و من رفتم.
وقتی برگشتم نبود، فکر کردم رفته پایین ولی اونجا هم نبود، با خودم گفتم شاید خجالت کشیده بخوایم باهم چشم تو چشم بشیم و رفته.
اومدم بهش زنگ بزنم دیدم گوشیم نیست، به دخل نگاه کردم دیدم کل پول دخل و اجاره مغازه رو که کنار گذاشته بودم نیست.
حالا فهمیده بودم چرا برگشته، چون دوست نداشت خودش رو بخاطر یه انبردست خراب کنه، اون بیشتر از این حرفا میخواست.
حالا کاری به این حرفا ندارم این خاطره رو نوشتم که بگم دوستان یه انبردست اضافه دارم و میفروشم کسی خواست خبر کنه، دمتون گرم دستم خالیه.

نوشته: hamid30ghari


👍 71
👎 19
28700 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

904478
2020-08-01 01:32:26 +0430 +0430

پیشاپیش امیدوارم مورد پسندتون باشه🙂


904482
2020-08-01 01:35:42 +0430 +0430

همیشه قضاوت زود هنگام باعث شرمندگی میشه
داستانت خوب بود دوست عزیز ولی یکم غیر واقعی بود


904488
2020-08-01 01:39:59 +0430 +0430

😐
ننویس دیگه
من فحش نمیدم ولی بقیه مستفیضت میکنن

5 ❤️

904494
2020-08-01 01:44:47 +0430 +0430

تهش نچسب بود. داستانو از واقعیت دور کرد.


904499
2020-08-01 01:47:00 +0430 +0430

A.sssss عزیز مرسی بابت وقتی که گذاشتی.

SADRA.تراسور عزیز لطف داری به من.چرا بدت میاد؟
همه دنبال مطلقه هستن که😂

Niloofaram8 عزیز پوزش داستان مورد پسندت نبود


904500
2020-08-01 01:47:05 +0430 +0430

حمیدجان مگه خونشو بلد نبودی؟


904503
2020-08-01 01:48:18 +0430 +0430

حمیدجون تگت مبارک!
فکر کنم از این داستان تگ دار شدی!
آخرش غیرمنتظره بود و خیلی از سوالام رو جواب داد.
خوب بود.
روایت پله پله اوج گرفت و خوب هم ادامه پیدا کرد.
مثبت نگاه کن:مزدش رو قبل از خشک‌شدن عرقش گرفته فقط یه چیزی:در مگه قفل نبود؟ 👍 👋 👏


904505
2020-08-01 01:51:21 +0430 +0430

دس به قلمت خوبه
ولی کص نوشتی با جمله ی اخرتم ریدی کلا

6 ❤️

904509
2020-08-01 01:53:13 +0430 +0430

مرسی برای وقت و فکر و قلمت. لااقل سرگرم کننده بود بدون تعوع


904510
2020-08-01 01:53:23 +0430 +0430

به به! حمید خان سیگاری!!! چه خبر از آشپز تیم ملی والیبال؟ میدادی به همون احتمالا تو آشپزخونه شون لازمشون میشه 😛 😛 😛 😁

بجز این، چارچوب داستانتون بدک بود، شروعش رو دوس داشتم، مسیری هم که تا قبل از تیکه سکسیش طی میکرد رو هم جالب دیدم، ولی بجز تیکه سکسیش که واقعا تکراری بود، پایان بندی داستان هم ناجور کلیشه ای شد! ولی مشکل اصلیش، اینکه پرداخت رابطه این دو نفر جای کار خیلی خیلی بیشتری داشت. اتفاقاتش خیلی سریع پیش میرفتن، پسره بدون اینکه دلیل مشخصی به چشم خواننده داشته باشه، مشخص میشه که عاشق دختره شده. میتونستین از یه جاهاییش (تیکه سکسیش مخصوصا) بزنین و به این رابطه بپردازین. یا تیکه سکسیش رو هم حتی دست نزدید هم نزدید! یکی مث من پیدا میشه که از رو اون فست فوروارد میزنه و رد میشه 😇 .

خلاصه اینکه تبریک بابت تگ 😍


904515
2020-08-01 01:56:11 +0430 +0430

من داستانتو خوندم دوس داشتم.خیلی دلم میخواست فحش بدم ولی دیدم حقت نیست.لایک


904524
2020-08-01 02:03:20 +0430 +0430

خوب بود
ممنون


904527
2020-08-01 02:06:09 +0430 +0430

خوب شروع کردی ولی اخرشو خراب کردی.۹


904532
2020-08-01 02:11:57 +0430 +0430

حمید جان، دوست عزیزم
داستانت خیلی جالب بود، گاهی آدم دوست نداره واقعیت هایی رو بیان کنه، اما اتفاق میافته. با دل مهربونی که داری و در دنیای حقیقی شاهدش بودم، میدونم دست خیلی ها رو گرفتی و اگر چه ناملایمات دیدی، ولی شخصیتت خیلی قشنگه، بازم دستت خیره.

پیام داستانت را گرفتم، که ما کار خیرمون رو انجام بدیم، اگر چه گاهی اون که بهش محبت کردیم، نقره داغمون میکنه.
داستانت روان، ادبی و واقعیه
برای داستان قشنگت، و شخصیت متفاوت و بسیار مهربان و دوست داشتنیت؛ بیگ لایک


904535
2020-08-01 02:22:33 +0430 +0430

The-X-Night عزیز داستان تا حدودی واقعی بود با کمی آب و تاب اضافه.پوزش اگر باب میلت نبود.

Don Andres عزیز متاسفانه نه، فقط کوچه که اونم گویا رد گم کنی بوده.

لاکغلطگیر عزیز مرسی داداشی.
گرچه داستان تا همون انبردست برداشتن بود و نه بیشتر و اون قسمت آخر رو برای خالی نبودن عریضه نوشتم ولی برداشتت رو دوست داشتم.

shahsevan.a عزیز ایشالا بتونم تو داستان های بعدی جبران کنم و راضی بشی.
The.BitchKing عزیز، داداش گل خودم.
اتفاقا انبردست رو به همراه جارو و طی همون بنده خدا برام آورده بود.
مرسی که داستان رو خوندی و مرسی بابت تبریکت.ایشالا تو تگ خودت جبران کنم😁

mard_teh عزیز مرسی که به من لطف داری رفیق.

iraniact عزیز مرسی که سنت شکنی کردی.خوشحالم مورد پسندت بود.

bohlooll2 عزیز گویا ادمین لاتینش زیاد خوب نیست😂
بازم خوبه منظور رو میرسونه.

fssgrsph عزیز مرسی که داستان رو خوندی.
واقعا بعضی جاها همین کار لازمه.

serpico173 عزیز خوشحالم مورد پسندت بود.

Jamesdane عزیز مرسی بابت وقتی که گذاشتی


904543
2020-08-01 02:44:37 +0430 +0430

Lucky.man عزیز داش مسعود، من خیلی کمتر از اونی هستم که لایق تعریف شما باشم.
دیدارت سعادتی بود که نصیب کمتر کسی میشه.
بابت لطفی که بهم داری فقط میتونم ازت تشکر کنم.
مرسی که هستی رفیق.

5 ❤️

904556
2020-08-01 03:12:11 +0430 +0430

حمید دهنت سرویس …کوسش خوب بوده که هنوز یادته…زن ها خیلی …مراقب باشین


904581
2020-08-01 06:25:27 +0430 +0430

مگه در قفل نبود چه جوری رفت؟؟؟؟

4 ❤️

904593
2020-08-01 07:33:51 +0430 +0430

پشمام آخرش با یه شوک تموم شد . بدک نبود افرین

6 ❤️

904603
2020-08-01 07:52:59 +0430 +0430

داستانو دوست داشتم اولش غمگین بود ولی بعدش با مزه شد. آخرشم خوب بود به نظرم
زنا خیلی راحت می تونن کلاه برداری کنن. به قول دیالوگ یکی از فیلما دلیلش اینه که هیچ مردی فکر نمی کنه یه زن می تونه ازش باهوش تر باشه😎
لایک 👍


904608
2020-08-01 08:01:46 +0430 +0430

👏 👏 باحال بود

6 ❤️

904621
2020-08-01 08:56:42 +0430 +0430

باحال بود
مخصوصا آخرش کلی خندیدم چون فکر کردم جدیه ولی یدفه کمدی شد
🤣🤣🤣🤣🤣🤣


904629
2020-08-01 09:12:20 +0430 +0430

میخواستم همون انبردست را حوالت کنم دیدم تو هستی دلم نیومد بیشتر مواظب باش ولی دیگه تو دخلها هم پول نیس

5 ❤️

904630
2020-08-01 09:15:03 +0430 +0430

اموزنده بود
.
.
.
بعضی وقتها ثواب کردن با خریت همراه میشه
و متاسفانه بعضی از خانمها از خریت اقایون استفاده میکنن
حمید جان
دستت درد نکنه
باعث شدی ی بار دیگه به کلاهی که سرم رفت فکر کنم
ممنون


904632
2020-08-01 09:28:59 +0430 +0430

مثل همیشه باحال و متفاوت بود حمید عزیز لایک
تگتم مبارک،موفق باشی♡


904638
2020-08-01 10:06:20 +0430 +0430

چقدر مسخره و غیر واقعی . ینی چی که تاگفت دوستت دارم پریدی روش ؟؟

2 ❤️

904645
2020-08-01 10:30:52 +0430 +0430

حمید جون انبردست ایرانیه یا خارجی؟
قیمتش چند؟
لایک ۲۰


904653
2020-08-01 10:59:23 +0430 +0430

میدونم خیلی دوس داشتی هرچه زودتر تگ بگیری. تگت مبارک رفیق 🌹

با دو سه خط پایانی داستان واقعا خندیدم. یه لحظه تموم حرفای خنده‌دارت از ذهنم رد شد. 😀 😁

خوش باشی دوست عزیز. لایک تقدیمت. 🌹


904664
2020-08-01 12:14:10 +0430 +0430

سلام و خسته نباشی دوست عزیز
خیلی داستانت رو دوست داشتم و برات آرزوی موفقیت دارم . خیلی به اون مثل معروف که میگه
« تو خوبی میکن و در دجله انداز ، که ایزد در بیابانت دهد باز »
اعتقادی ندارم چون متاسفانه خودم هر چقدر خوبی و محبت کردم و دیگران رو کمک کردم ولی در عوض فقط ضربه خوردم و بدی و بی وفایی دیدم ولی ، امیدوارم درباره شما جوابگو باشه و قلب مهربون تون رو بیشتر به خوبی تشویق کنن . براتون آرزوی بهترینها رو دارم .

6 ❤️

904666
2020-08-01 12:27:26 +0430 +0430

کیر تو این دنیای تخمی
نمیدونی دلت بسوزه یا نسوزه
اعتماد کنی یا نکنی
هعی…


904668
2020-08-01 12:36:15 +0430 +0430
Vbk

گوشی و کرایه مغازه رو فدای کیرت کردی 😀 راس یا دروغش کاری ندارم ولی خوب نوشتی

4 ❤️

904670
2020-08-01 12:42:31 +0430 +0430

قلمت خوب بود و تگت هم مبارک 😁 ❤️

پ.ن:چرا زن مطلقه؟؟😥😜 😁 ❤️


904678
2020-08-01 13:11:34 +0430 +0430

سلام رفیق
تگت مباراک داداش
اما هنوز باورم نمیشه نوشته توبود
خیلی متفاوت با داستانهای قبلیت بود و بنسبت افت داشت

3 ❤️

904681
2020-08-01 13:17:27 +0430 +0430

به نظرم کارت سواستفاده از فقر و نداری یک خانم برای ارضای حس افسارگسیخته شهوتت بوده و کثیفترین کار ممکن هست،سواستفاده از تن یک زن با استفاده از فقر یک زن.
#دیس بر تو باد

2 ❤️

904684
2020-08-01 13:36:22 +0430 +0430

واقعا بخاطر اسمت لایک میخوره . قطعا اگه یه اسم دیگه بود پنج تا بیشتر لایک نمیخورد .

آخه کجای دنیا با همون دوست دارم اول سکس میکنن .

3 ❤️

904687
2020-08-01 13:37:43 +0430 +0430

معذرت میخوام تا آخر نخونده بودم .
جالب بود 😞

5 ❤️

904695
2020-08-01 13:57:37 +0430 +0430

خوب بود من که حال کردم البته از نوشتت نه از زرنگی دختره دمش گرم ولی خودمونیم جُک بامزه ای تعریف کردی

4 ❤️

904697
2020-08-01 14:07:54 +0430 +0430

naderkirkoloft عزیز حتما خوب بوده عشقم😉

Ho8474 عزیز مرسی که داستان رو خوندی، در مغازه از تو بسته میشه فقط چفتش رو میندازی.قفلم باشه خوب با کلید باز میکنه دیگه.بازم ممنون

Seyyed007عزیز خوشحالم مورد پسندت بود و مرسی از وقتی که گذاشتی

ش.ع.راد عزیز مرسی از نظرت.بیشتر فکر میکنم بخاطر ضعفی باشه که از بچگی نسبت به جنس مخالف پیدا میکنیم.یه آدم گشنه غذا بخوره، شکمشم سیر بشه، چشمش سیرنمیشه.حتی ممکنه خودش رو خفه هم کنه.👏👏👏

herooooooعزیز مرسی از وقتی که گذاشتی.

سپیددندان عزیز خوشحالم تونستم لبخند به لبات بیارم.

Comicon عزیز مرسی که داستان رو خوندی.حقیقت تلخ کامنتت ناراحتم کرد"دیگه تو دخل ها پول نیست"

علیان007 عزیز پس تو هم از خودمونی.😂😂😂
مرسی از نظر لطفت.

Sefiddandon77عزیز مرسی، شماها هستید که به من انرژی میدید.ممنون از تبریکت.

6 ❤️

904714
2020-08-01 15:22:19 +0430 +0430

داداش انبردستو چقدر میفروشی ؟

4 ❤️

904717
2020-08-01 15:31:58 +0430 +0430

R.B.behruz داداش محصول مشترکه😂😂😂
مرسی که هستی.
Arsham131313 عزیز پوزش داستان باب میلت نبود.
.Nazanin. عزیز و دوست داشتنی.چقدر دلم برات تنگ شده بود.خوشحالم کامنتت رو دیدم.و خوشحالتر اینکه لبخند به لبات آوردم.
قلاغ عزیز مرسی از کامنتت.منم کم کم دارم اعتقادم رو از دست میدم، زور های آخره😉

ali80xx عزیز مرسی که وقت گذاشتی رفیق.

Vbk عزیز گاهی پیش میاد دیگه،گرچه گفتم فقط یه داستان بود.
Sajjad_1212عزیز، مرسی لطف داری و مرسی بابت تبریکت.
پ.ن:داش سجاد زن مطلقه گلی است از گلهای بهشت.

raul14 داداش مرسی.
فکر میکنم کم کم دارم پیر میشم.

محمدرضاگلزار عزیز پوزش داستان باب میلت نبود.

kamaltabrizi عزیز مرسی از وقتی که گذاشتی و خوشحالم که در آخر تونستم رضایتت رو جلب کنم.

Eshqe khiali عزیز ممنون، خوشحالم راضی بودی.

JeneralM عزیز،tanks

6 ❤️

904718
2020-08-01 15:33:15 +0430 +0430

B.J.H.G عزیز،داداش هرچی کرمته.شما هرچی دوست داری بده

3 ❤️

904722
2020-08-01 15:38:34 +0430 +0430

حمید سیگاری عزیز جا داره گرفتن تگ اختصاصیتو تبریک بگم. از این به بعد کارت سخت تر میشه.
اما در مورد داستانت باید بگم که زیبا و روون بود و من دوستش داشتم و لایک می کنم‌.

6 ❤️

904724
2020-08-01 15:46:35 +0430 +0430

بخاطر فقر کردیش؟
تف تو شرفت بی ناموس حرومزاده
#بی_شرف

0 ❤️

904726
2020-08-01 15:56:55 +0430 +0430

حمید سیگاری
رفیق تگت مبارک،داستان بی غل وغشی بود که خوشم اومد ولی شاه بیتش این جمله بود:
“همیشه فکر میکردم عاشق سینه های بزرگ و سایز بالام ولی حالا داشتم میفهمیدم ممه کلا خوبه و سایز بندی نداره.”
دمت گرم 🌹 🌹
از بس به این جمله فکر کردم نمیدونم لایک دادم یا نه؟ 😁


904739
2020-08-01 16:55:34 +0430 +0430

عالی بود

3 ❤️

904741
2020-08-01 17:09:36 +0430 +0430

تو روحت.
قشنگ بود

3 ❤️

904746
2020-08-01 17:34:30 +0430 +0430

نظر شما چیه؟باحال بود😂😂😂😂

3 ❤️

904750
2020-08-01 17:54:30 +0430 +0430

لازم ندارم وگرنه خودم میخریدم انبردستو ههههههه

3 ❤️

904753
2020-08-01 18:00:14 +0430 +0430

درود حمید جان، بنظرم داستان ساده و کلیشه ای بود! ولی پایانش متناسب بود! منتظر کارای بعدیت هستم. ❤️ 🌹

3 ❤️

904756
2020-08-01 18:18:20 +0430 +0430

قسمتهای آخر داستانت رو بیشتر دوس داشتم واقعا میشد حس کرد که هیچ اغراقی بهش نشده و عین واقعیت نوشته شده. بخصوص اون انبردست و برداشتن پولای خونه و مغازه.

لایک ۳۷ 👏 👏

4 ❤️

904761
2020-08-01 19:37:10 +0430 +0430

احتمالا از در بصورت نامرئی رد شده چون قفل بود

2 ❤️

904767
2020-08-01 20:20:36 +0430 +0430

lovely_grl عزیز خوشحالم کامنتت رو میبینم و خوشحال تر بخاطر اینکه داستان مورد پسندت بود.مرسی بخاطر تبریکت.🙂
1376Aloneعزیز قبل هرچیز این به داستان هستش و حتی توی داستان هم اشاره شده و گفته میترسیدم بهش حرفی بزنم و خیال کنه بخاطر فقر یا کمکی که بهش میکنم ازش توقع دارم یا میخوام سوء استفاده کنم، یعنی هدفش این نبوده و اگر سکسی اتفاق افتاده دلایل دیگه ای داشته.بازم پوزش باب میلت نبود
Gayanehعزیز داداش گل خودم، مرسی علی جون، هم بخاطر خوندن داستان و هم تعریفت.
منکه میشناسمت میدونم اون جمله چقدر روت تاثیر داشته و بهش اعتقاد داری.ایشالا زندگی ای پر از ممه های کوچک و بزرگ داشته باشی.مرسی که هستی.

Dostjoon_65 عزیز tanks رفیق

Bayram6999 عزیز خوشحالم از داستان خوشت اومد.

seidal_bakعزیز مرسی از وقتی که گذاشتی، خداروشکر که خوشت اومد.

salitahna عزیز بازم لازم داشتی قابلت رو نداره.مرسی که داستان رو خوندی.
سرو_تنها عزیز خوشحالم داستان راضیت کرد، فکر میکنم کوتاه ترین کامنتت تو شهوانی همین بود.
آماده ی نقدت بودم.

samin1616 عزیز سپاس دوست من، مرسی از نظر لطفت.

3 ❤️

904769
2020-08-01 20:24:42 +0430 +0430

Pesarhamedani عزیز بحث قفل بودن در رو تو کامنت های بالایی توضیح دادم، وقتی از داخل مغازه قفل میشه، اکثرا چفتش رو میندازن، یا نهایتا با کلید هم قفل شده باشه، کسی لخت با خودش کلید رو نمیبره دستشویی که، میتونه برداره و در رو باز کنه و بره.مرسی از وقتی که گذاشتی.

Mel_queen عزیز خوشحالم داستان رو دوست داشتی.
امثال شما به ما نویسنده ها انرژی میدیدو باعث میشید که بنویسیم.مرسی که هستید

1 ❤️

904771
2020-08-01 20:49:23 +0430 +0430

اوووووف حمید دیوار مهربانیتو کجای دلم بذارم؟ 😂
حتما میخونم و نظرم رو برات مینویسم دوس جونی خودم 💋 🌹

3 ❤️

904772
2020-08-01 21:06:34 +0430 +0430

حمید جون تگ مخصوص خودت رو مجددا بهت تبریک میگم.
حالا بریم سراغ داستان:
داستان روون و خوبی بود. یکم اونجا که گفت:« دوست دارم »، خورد تو ذوقم. میتونست کارای طبیعی تری بکنه. پیام اخلاقی داستان هم مثِ همیشه خوب منتقل شد.
منتظر کارای خیلی خیلی خیلی بهتر ازت هستم با تگ جدید.
دیگه تگ داریا حواست به خودت و نوشته هات باشه 😁 😁 🌹 🌹

5 ❤️

904781
2020-08-01 21:44:55 +0430 +0430

شنل_قرمزی عزیز، فدای دلت، همون گوشه موشه ها هم بذاری قبوله.من دوست جانت رو کجای دلم بذارم؟
تیکه بود دیگه؟؟؟ولش کن، دوست جان خودتی بقیه ادات رو در میارن، امیدوارم از داستان خوشت بیاد.

SexyMind، مرسی فراز عزیز و دوست داشتنی.
مجددا ممنون رفیق.
راستش اون یه تیکه به دل خودمم ننشست و خیلی باهاش کلنجار رفتم ولی هرکاری کردم چیزه بهتری به ذهنم نرسید.
مرسی بخاطر وقتی که گذاشتی و داستان رو خوندی.tanks

4 ❤️

904785
2020-08-01 21:56:37 +0430 +0430

حمیدخان داستان رو خیلی بالا پایین کردی…آخرشن زدی هرچی ساخته بودی خراب و منهدم کردی.من حس خوبی ازین نوشته نگرفتم.

2 ❤️

904786
2020-08-01 22:01:44 +0430 +0430

حمید جان عالی مثل همیشه. من دقیقا با یه کم تفاوت این ماجرا واسم اتفاق افتاد اونم بعد 6 ماه با یه نفر یودن… 10 سال پیش کاملا واسم تداعی شد. دمت گرم…

3 ❤️

904788
2020-08-01 22:10:15 +0430 +0430

Marshaall_Boss عزیز پوزش داستان باب میلت نبود و نتونست رضایتت رو جلب کنه،امیدوارم تو داستان بعدی بتونم برات جبران کنم.مرسی از وقتی که گذاشتی.

Hamidarakiiعزیز، مرسی از لطفت، داش حمید این داستان خیلی هاست، پوزش که داستان خاطرات تلخت رو یادآور شد.
ممنون که داستان رو خوندی

2 ❤️

904790
2020-08-01 22:27:28 +0430 +0430

ما دربست مخلصیم حمید جان…رفیق شما همینکه خودت هستی و حضور داری برای ما کافیه.ما دوستت داریم آقای با مرام.

3 ❤️

904809
2020-08-02 00:33:53 +0430 +0430

چه زیبا گفت شاعر بی ریای هم وطنمون
کصی کرد خری دادم جريمه
سزای نرخر کص کن همینه 😎

3 ❤️

904811
2020-08-02 00:43:02 +0430 +0430

ی انبر دست اضافه فروشی دارم رو خوب اومدی خخ کار به واقعیت وداستان بودنش ندارم درکل جالب بود

3 ❤️

904830
2020-08-02 01:19:31 +0430 +0430

جمله ی ممه کلا خوبه سایزبندی نداره رو قبول دارم 😂
بقیش کسشر بود

3 ❤️

904879
2020-08-02 01:47:15 +0430 +0430

مگه چقد تو دسشویی بودی که این لباس پوشید گوشی و پول رو برداشت در ففل شده رو باز کرد و رفت و متوجه نشدی.

2 ❤️

904889
2020-08-02 02:01:24 +0430 +0430

Marshaall_Bossعزیز عشقی داداش

amirrr1369 عزیز مرسی از کامنت و شعرت.

ali20081365عزیز لطف داری.خوشحالم راضی بودی.

mamadhashar79 عزیز اون جمله با دل خودمم بدجور بازی کرد.

Sexthrap عزیز امان از نعشه بازی و یبوست😂😂😂

1 ❤️

904919
2020-08-02 03:02:02 +0430 +0430

باحال‌بود

فقط انبردست نبود، یه کـُس مشتی هم کردی. داستان جمع و جور و قشنگی بود. روان و یکدست نوشتی. دستت درد نکنه، لذت بردم، البته سکسش هول هولکی و بزن و در رو بود، اشکال اساسیش هم در نبودن عناصر اصلی در سکس بود، از جمله: رفتن روی ابرها، لرزیدن در هنگام ارضا شدن، گفتن جمله‌ی وای چی میدیدم. بگذریم، شاشیدم توی انبر دستشون.

ها کـُ‌کا

6 ❤️

905008
2020-08-02 11:14:22 +0430 +0430

همیشه فکر میکردم عاشق سینه های بزرگ و سایز بالام ولی حالا داشتم میفهمیدم ممه کلا خوبه و سایز بندی نداره 😂 😂 😂

ای آدم بد 😂 واسه چی دیالوگای خاص رو میریزی تو داستانا؟ 😂

۱.کوتاه بود.
۲.ساده و روان و خواندنی
۳.پستو؟ 👌
۴.لایک برای داستانت
۵.گل و بوس و غیره برای رفیق بودنت
۶.ممممماچ به لپت سیبیلو

5 ❤️

905037
2020-08-02 14:19:33 +0430 +0430

kokarostam عزیز، داداشی خودم، خیلی خوشحالم خوشت اومده، داداش تو پستو بزن و در رو هول هولکی میشه زد دیگه، که اونم حال خودش رو داره.
عشق منی.😘

شنل_قرمزی آرررره، فکر کردی فقط خودت میتونی دیالوگ ماندگار (دوست داشت آلتش تو دهن طرف سفت بشه)بگی؟
مرسی از تعریفت.
ایشالا یه داستان مشترک، خودم و خودت😁

2 ❤️

905039
2020-08-02 14:24:50 +0430 +0430

فقط جمله تهش🤣

2 ❤️

905062
2020-08-02 16:47:19 +0430 +0430

حمید عزیزم
سایتو بسته بودم و قصد نداشتم یه مدت کلا کاربریمو باز کنم ولی داستان شما نظرمو عوض کرد دوست خوبم.
مرسی که مینوسی لایکو از رندی در میارم ۵۶ منم 🌹

1 ❤️

905076
2020-08-02 19:00:32 +0430 +0430

طنز و کصشعر از بس بازارا کساده توهم فانتزی میزنن😂😂😂😂

1 ❤️

905084
2020-08-02 20:01:18 +0430 +0430

arash1986m عزیز قابلت رو نداشت.

_secretam_عزیز لطف داری داداش.صدرا جون منتظر کامنتت بودم.خوشحالم کردی.لایک به وجودت.

kiredivoone عزیز خوشحالم لبخند به لبت آوردم

0 ❤️

905086
2020-08-02 20:39:51 +0430 +0430

تگ مبارک حمید عزیز .
داستان هات همیشه یه نکته آموزنده هم داره .کمک کردن همیشه خوبه اما شاید این وسط حمید داستان ما زیادی اعتماد کرد و زود قضیه رو به سکس کشوند .روون و بی تکلف و ساده مثل همیشه، از دل بر میاد و قطعا به دل می شینه.
خسته نباشی
لایک ۵۸ مال خودم شد 😉🌹

4 ❤️

905305
2020-08-03 07:36:38 +0430 +0430

خوب بود .باحال بود

2 ❤️

905415
2020-08-03 16:51:44 +0430 +0430

😀از همونجایی که انبردست‌هارو دادو گفت دوست‌دارم،فهمیدم جریانو! ولی فکرنمیکردم به گوشی‌ودخل راضی بشه.نهایتأ باهات بریزه‌روهم و با برادرش شبانه خونه‌تو خالی کنه
قشنگ‌بود 👏

1 ❤️

905428
2020-08-03 18:06:40 +0430 +0430

حمیدخان تگ جدید مبارک.
من هنوز توقعم بالا هست…
لایک برای روان و ساده بودن…و ادبت در برابر خوانندگان🌹

6 ❤️

905459
2020-08-03 20:21:47 +0430 +0430

حمید عزیز تگ مبارک.
قطعا از نویسنده هایی که تگ گرفتن توقع بیشتری میره.
این داستانت رو دوست نداشتم ‌.می تونستی خیلی بهتر روایت کنی. شخصیت ها گنگ بودند و رفتار های علّی و معلولی کمی لنگ میزد .
امیدوارم بیشتر و بهتر ازت بخونم .لایک

4 ❤️

905476
2020-08-03 22:16:57 +0430 +0430

کانا‌‌‌‌‌ل فیلم های یواشکی از مامان ها تو خونه در تلگر‌‌‌‌‌ام 🍑😍

آ‌‌‌‌ید‌‌‌‌‌ی 👈🏿 MOM_SX 👉🏿

کانا‌‌‌‌ل فیلم های داستانی سکس با مادر خارجی در تلگر‌‌‌‌ام 💋

آ‌‌‌‌‌ید‌‌‌‌‌‌ی 👈🏿 MOM_SX 👉🏿

کانا‌‌‌‌‌ل عکس های بیغیرتی کوص و کون مادران ایران زمین در تلگر‌‌‌ام 😱

آ‌‌‌‌ید‌‌‌‌‌‌ی 👈🏿 MOM_SX 👉🏿

0 ❤️

905595
2020-08-04 02:17:19 +0430 +0430

آخرش عااااالی بووووود

1 ❤️

905706
2020-08-04 10:06:19 +0430 +0430

اصلا اون جوری که انتظار داشتم نشد آخرش ، فکر کردم ی داستان عاشقانست 😂 😂 😂 😂

0 ❤️

905841
2020-08-05 00:35:23 +0430 +0430

حمید خان فقط کامنت ما خار داشت که به لایک بسنده کردی ؟😂😂😂😂😂😂

3 ❤️

905845
2020-08-05 00:41:50 +0430 +0430

گویا برا منم خار داره…‌.😁

3 ❤️

905847
2020-08-05 00:46:39 +0430 +0430

هشتگ بزنیم همه خار دارا 😁

3 ❤️

905886
2020-08-05 01:59:56 +0430 +0430

حمید جان الان تازه موفق شدم بخونم.

دو تا داستان دیگه ازت خونده بودم.

این داستان در مجموع خوب بود. نسبت به اون دو تا قبلی کمی ضعیف تر بود اما منصفانه اگه بگم، خوب بود و ارزش لایک رو داره عزیزم. 👍

0 ❤️

905917
2020-08-05 02:52:45 +0430 +0430

اولا تگت مبارکککک پسر
دوما پستو رو هستم زیادددددد
سوما ممه کلا خوبه و سایز بندی نداره؟؟؟ حتی فلت؟
و در اخررر در طول داستان ی کم عصبی شدم ولی پایانش برای من واقعا غیرمنتظره بود و کلا نظرم عوض شد
ولی حمید 😕 چرا انبردست حالا؟؟؟؟؟؟

0 ❤️






Top Bottom