ذهن مریض نویسنده (۱)

    صدای نفسهای رویا تند شده بود ، سرم رو بیشتر لای پاهاش فرو کردم و با زبونم تند و تند با چوچولش بازی کردم ، یهو سرمو با پاهاش محکم فشار داد ، خودشو به بالا فشار داد و با این کارش تمام کس خوشگلشو تو دهنم جا کرد و بعدش آروم ولو شد ، دستاشو کشید رو سرم و گفت مرسی حمید جون ، خیلی حال داد ، رویا هیجده سالشه و من چهار ماه ازش کوچیکترم ، داستان مال خیلی وقت پیشه که هر دومون هنوز مجرد بودیم ، اونوقتا هنوز چاق نشده بود یکم گوشت به تنش بود ولی اضافه وزن نداشت ، رویا دختر داییمه رنگ تنش برنزه است ، وقتی میخوام سر به سرش بزارم بهش میگم سیاه سوله ، هیچوقت خیلی خوشگل نبود ولی بیریخت هم نبود ، بجاش پر جنب و جوش و باهوش و با سر و زبون بود ، یه جورایی خواهرم محسوب میشد ، انگار وقتی به دنیا اومدم مامانم زیاد شیر نداشته ، این بود که ممه های خوشگل زنداییمو با رویا شریک شده بودم و حالا به هر دوشون محرم بودم ! چه سعادتی ! ، این که چی شد بعد از آمپول بازیهای بچگی دوباره با رویا سکس رو شروع کردیم فک کنم برمیگرده به اینکه هر دوتامون خیلی خون گرم بودیم و واقعا برای این کار استعداد داشتیم ! ، دایی اسد ، بابای رویا ، الان رئیس یه بانک توی شیرازه و زندگیش بدک نیست ، اما تو اون روزگار که من تعریف میکنم کارمند ساده بانک بود ، ولی بابای من توی تهرون کارخونه داشت و وضعش به نسبت خیلی بهتر بود ، داییم توی تبریز درس خونده بود و همونجا عاشق زنداییم شده بود و عروسی کرده بودن ، زندایی سولماز رنگ پوستش سفید سفیده خوشگل و خوش بر و بالا ، بعد این همه سال هنوز یه ذره ته لهجه شیرین ترکی داره ، همیشه جلو خود داییم هم میگه من که راضی نبودم زن اسد بشم ، بابام برید و دوخت نذاشت من حرف بزنم ، اما من همیشه عاشق سولماز بودم ، توی تمام فامیل از خوشگلی تک بود ، همه زنهای فامیل و حتی مامانم که از لحاظ مالی مشکلی نداشت لباسهای بیریخت و پوشیده میپوشیدن ، سولماز لباسهای خوشرنگ و سایز تنش ، شیک و پیک میگشت ، اصلا رو نمیگرفت که هیچ ، اگه هم میشد لباس کوتاه میپوشید ، کلا قید و بند زیادی نداشت که خودشو بپوشونه ، داییم هم سخت نمیگرفت، اگه رویا نصف خوشگلیای سولماز رو داشت خواستگارا پاشنه در خونه داییمو میکندن ! ، شانس بدش قیافه اش به خود داییم کشیده ! ، خلاصه تازه دیپلم گرفته بودیم و باید برای کنکور درس میخوندیم ، با همفکری خانواده ها تصمیم گرفته شد رویا و زنداییم بیان تهران پیش ما ، آخه سولماز دبیر فیزیک بود و میتونست حسابی بهمون کمک کنه ، کلاسهای کنکور هم توی تهران خیلی بهتر از شیراز بودن ، اونوقتا کلاس کنکور هم خیلی مد بود ، جزوه رزمندگان و کلاسهای حلمی ، یادش بخیر ، مامان من هم دوتا داداشهای دوقلوم رو برداشت و برد شیراز پیش مامان بزرگ تصمیم گرفتن تابستونو بمونن که این وروجکها مزاحم درس خوندن ما نشن ، ای جونم ! من و سولماز و رویا و بابام ! راستی ، بابام !! فریدون خان رو نمیشه فراموش کرد ، خداییش بابام خیلی خوشتیپه اونوقتا که داستان من اتفاق افتاد چهل و هفت هشت سالش بود ، با سلیقه و شیک و پیک ، از همه شنیدم که همه زنهای فامیل به خاطر بابام به مامانم حسودی میکنن ، اونوقتا یه بنز دویست و هشتاد قهوه ای متالیک چراغ پهن داشت که من وقتی سوارش میشدم فک میکردم شاهزاده هستم و بقیه رعایای منن ! ، خلاصه ، مامان اینا که رفتن ماجراهای ما شروع شد ، شب اول که مامانم رفت یادمه سولماز یه دامن روی زانو پوشیده بود بدون جوراب ، برای من دیدن سولماز با این لباسها عادی بود خودش همیشه میگفت تو پسرمی ، که البته زیاد هم اشتباه نمیکرد بگذریم که من هیچوقت مامانمو با اینجور لباسها ندیده بودم، سولماز همیشه بود و نبود منو نادیده میگرفت و توی خونه خودشون هم جلوی من با لباسهای کوتاه و ولنگ و باز میگشت منم همیشه عاشق دید زدن تنش بودم ، اما هیچوقت جلوی بابام اینقد راحت نمیگشت ، اونوقتا ما نسبتا بچه محسوب میشدیم و خیلی عقلمون به این چیزا نمیرفت ، هیکل خوشگل سولماز رو میدیدم و تو خیالم باهاش سکس میکردم ، تصور میکردم که دارم به پاهای خوشگلش دست میکشم و کیرم راست میشد ، یادم نمیاد چند بار با فکرش جلق زدم و خودم رو خالی کردم ، خلاصه روز دوم زنداییم یه لباس بدن نمای خوشگل دیگه پوشید و سر شام بابام هم حسابی از لباسش تعریف کرد که سولماز خیلی خرکیف شده بود ، اینجور لباس پوشیدن سولماز کم کم برای ما هم عادی شد ، یه شب با رویا نشستیم مسئله جبر حل میکردیم ، بابام تو اتاق خودشون خوابیده بود و سولماز توی پذیرایی رختخواب انداخته بود و خوابیده بود ، من و رویا هم توی اتاق من مسئله حل میکردیم ، رویا یه دامن کوتاه پوشیده بود با ساپورت و یه تیشرت قرمز ، شاشم گرفت ، رفتم که برم دستشویی ، توی راه گفتم یه نگاه به عشقم بندازم ، سرم رو کردم تو پذیرایی دیدم دامن زندایی سولماز رفته بود بالا و رونهای خوشگل و سفید و گوشتالوش افتاده بیرون ، در یه آن کیرم راست شد ، رفتم توی دستشویی و با کیر راست شاشیدم ! ، وقتی برگشتم رویا روی دفتر خم شده بود و مسئله حل میکرد ، ناخود آگاه به رونش یه دست کشیدم ، هیچ عکس العملی نشون نداد ولی کیر من دوباره راست شد ، طوری که تنم به تنش بچسبه کنارش دراز کشیدم و به مسئله ای که حل میکرد نگاه کردم ولی فکرم جای دیگه بود ، شروع کردم یه جوک سکسی واسش تعریف کردم ، عادت داشت واسش جوک بیتربیتی تعریف کنم ، کلی به جوکم خندید ، پاهامو به پاهاش مالیدم ، واسم ناز کرد و خودشو به دفترش مشغول کرد ، منم بیشتر با پاهاش ور رفتم ، زیرزیرکی میخندید ، دستم رو آروم کشیدم روی رونش ، بیشتر و بیشتر ، نگاهم کرد و من ماچش کردم ، اونم منو بوسید ، بدون یه کلمه حرف داشتیم سکس میکردیم ، دستم رفت سمت کسش که از روی ساپورت بمالمش آروم بهم گفت حمید نکن ، یکی میاد ، گفتم مامانت تو حال خوابه بابام هم اگه توپ در کنی پا نمیشه ، گفت نمیشه ما با هم سکس کنیم ، من دخترم ، گفتم کاری ندارم فقط بازی میکنم ، گفت انگشتت رو نکنی تو ، گفتم باشه مواظبم ، و سکس ما شروع شد ، شب اول اما به دهنمون زهر مار شد تا اومدم برم تو قسمتهای سکسی و خوب از توی هال صدای راه رفتن اومد و سکس ما نصفه موند ، چند ثانیه بعد سولماز در زد و اومد توی اتاق ، دید که ما سخت مشغول مسئله حل کردنیم ، گفت دیگه واسه امشب بسه ، بخوابید ، بقیه اش باشه صبح ، کله منو ماچ کرد و دست رویا رو گرفت از روی دفتر بلندش کرد ، همینکه در اتاق منو بست و شب بخیر گفت منم دفترم رو جمع کردم چراغو خاموش کردم و شیرجه زدم تو رختخواب ، یه دستمال برداشتم و اینقد با کیرم ور رفتم تا هرچی توش بود ریخت تو دستمال کاغذی و من سبک شدم و کیرم خوابید و تونستم بخوابم


    فرداش با کمک زندایی خوشگلم درسهامون رو بخشبندی کردیم و برای درسهامون زمان بندی کردیم ، من بیشتر حواسم به خود سولماز بود تا به حرفهاش ، بعضی وقتا مجبور میشد دو سه بار صدام کنه ، مخصوصا وقتایی که ، روی کتاب خم میشد که توضیح بده و من ممه های خوشگلشو که از توی یقه باز لباسش بهم چشمک میزد رو با چشمام میخوردم ، موقع درس خوندن گاهی دستم میرفت لای پاهای رویا که البته اونم بدش نمیومد ، یه بار که کسشو از روی لباس میمالیدم بهم گفت حمید ما خواهر برادر رضایی هستیم نباید این کارارو با هم بکنیم ، گفتم قرار که نیست با هم عروسی کنیم ، یه کم شیطونی میکنیم ، همین ، اونم خندید و من بیشتر کسشو میمالیدم ، دیگه حواسمون اصلا به درس نبود ، ولی سولماز خونه بود و نمیشد کاری کرد ، روز بعد هم نتونستم کاری بکنم ، ولی روز بعدش که از کلاس برگشتم هیچ کس خونه نبود ، بابام که میدونستم سر کار هستش ، رویا هم تا یکی دو ساعت بعد کلاس بود ولی سولماز نمیدونم کجا رفته بود ، یه چیزی از تو یخچال برداشتم و خوردم ، یکم با کتابهام ور رفتم و بقول کامبیز که دوست صمیمی من بود مشغول کشتی گرفتن با کتابها بودم که رویا اومد ، بهش گفتم زندایی نیست ، خبر نداری ازش که اونم اظهار بی اطلاعی کرد ، بغلش کردم و شروع کردم باهاش ور رفتن ، بردمش تو اتاق و لباسهاش رو در اوردم و بغلش کردم ، نفس نفس میزدیم ، اون روش نمیشد کاری بکنه ولی خودشو محکم میمالید به من ، دست میکشیدم روی سینه هاش که تازه یکم برجسته شده بود و مثل سنگ سفت بود ، گفت نکن حمید درد میکنه ، شلوارشو کشیدم پایین و از روی شورت با کسش بازی کردم عین الاکلنگ خودشو بالا پایین میکرد ، دوباره گفت مواظب باش من دخترم ، گفتم باشه توش که نمیکنم ، شورتشو در آوردم و شروع کردم با کسش بازی کردن ، حسابی خیس شده بود ، خوابوندمش روی تخت و لخت شدم کنارش ، با احتیاط دستشو دراز کرد سمت کیر من که عین سنگ شده بود و اونو تو دستاش گرفت ، بعد شروع کرد به مالیدن کیرم منم با انگشتام با کسش بازی میکردم ، گفت چیکار کنم گفتم باهاش بازی کن تا آبم بیاد یادمه اینقد تحریک شده بودم که وقتی دو تا تکون داد آبم مثل فواره از نوک کیرم پرید بیرون و شکم رویا و سینه خودمو کثیف کرد ، رویا با کنجکاوی با آبم بازی میکرد ، خودمو تمیز کردم و شروع کردم با نوک انگشت با کوسش بازی کردم ، خیلی هیجان زده بود کیف میکرد ولی هر کاری کردم اونروز ارضا نشد ، بعد از چند دقیقه گفت دیگه بسه حمید دارم اذیت میشم ، منم که خودم ارضا شده بودم بیخیال شدم ، رفتم حمام ، وقتی برگشتم دیدم زندایی خوشگلم اومده و با یه شلوارک کوتاه و بلوز نازک سفید چشم ننه منو دور دیده و داره لخت و پتی تو خونه مامانم جولان میده ، تو دلم گفتم عمرا اگه مامانم بود جرات میکردی اینجوری بگردی ، جرت میداد !، سلام و روبوسی کردم گفتم زندایی کجا بودی ؟ گفت رفته بودم خرید ، گفتم چی خریدی ؟ گفت بچه مگه تو فوضولی ، رفتم لباس زیر خریدم ، همه چیو باید برای تو توضیح بدی ؟ خندیدم ، گفت از درساتون چه خبر گفتم سلام میرسونن ! ، یه مسئله فیزیک دارم که هرچی با رویا روش کار کردیم حل نشد ، همیشه با این مسئله های مقاومت و پتانسیل و مدارهای الکتریکی مشکل داشتم ، خوب شد خلاص شدم بخدا ، یادم که میفته هنوزم آلرژی میگیرم ، خیلی با رویا قاطی شده بودیم ، سکس خیلی ما رو بهم نزدیکتر کرده بود ، اینکه میدونستیم امکان نداره با هم ازدواج کنیم کارمونو خیلی راحت کرده بود ، راحت در مورد همه چی بهم توضیح میدادیم ، درباره اینکه دوست داریم زن یا شوهر رویاهامون چه خصوصیاتی داشته باشه و توی سکس از چی خیلی لذت میبریم یا خیلی چیزای دیگه ، یه روز دل به دریا زدم و راز خودمو بهش گفتم ، گفتم که عاشق اینم که زنم شبیه زنداییم باشه ، انتظار هر عکس العملی رو داشتم ، ولی بجاش رویا زد زیر خنده ، بهش گفتم به چی میخندی ؟ گفت آخه منم عاشق اینم که شوهرم شبیه عمو فریدون باشه ، خیلی خوش تیپه ، تازه مامانم هم خیلی عمو فریدونو دوست داره ، رویا اینو گفت و بعدش لبشو گاز گرفت ، بهش گفتم همه زنهای فامیل از بابام خوششون میاد ، رویا گفت آخه فک کنم عمو فری هم مامانمو دوست داره ، داستان داشت جالب میشد ، تازه رفتارهای زنداییم داشت واسه من توجیه پیدا میکرد ، لباسهای سکسی زنداییم در نبود مامانم و ناز غمزه هاش وقتی که بابام خونه بود و تعریفهای بابام از لباسهای کوتاه و سکسی سولماز ، به رویا گفتم اینا به نظرت با هم رابطه دارن ؟ رویا گفت فک کنم دارن ، یه هیجان تازه وارد زندگیمون شده بود ، در آوردن ته رابطه بابام و سولماز ، فکرای شیطانی مثل فرفره تو مغزم میچرخید ، اون روزها بهترین روزهای زندگیم بودن ، اولین بار تو زندگیم بود که تقریبا هروقت دلم میخواست میتونستم سکس کنم ، زنداییم ، اولین عشق زندگیم تو خونه کنار دستم بود و با لباسهای سکسی و خوشگل جلوم رژه میرفت و کلی هیجان تو زندگیم بود ، تنها نکته تاریک تمام اون دوران درسهای مسخره و مشکل بود که با وجود یه همشاگردی که همیشه بدن سکسیش در دسترس بود و یه معلم خوشگل و سفید و تپل که با دامن کوتاه و لباسهای نازک بهم کمک میکرد این مشکل هم خیلی قابل تحمل تر شده بود ، دردسرتون ندم ، یه روز صبح از خواب پاشدم و خواب آلود رفتم سمت دستشویی ، بابام که طبق معمول ساعت هفت رفته بود کارخونه ورامین و رویا هم اونروز کلاس داشت و خونه نبود در حال شاشیدن به بدن سکسی سولماز فکر میکردم و کیرم به سرعت برق اندازه اش چند برابر شد ، از دستشویی که بیرون اومدم هرچی نگاه کردم سولمازو تو خونه ندیدم ، یکم اینور و اونور سرک کشیدم تا اینکه دیدم صدای آب از تو حموم میاد فقط چند ثانیه طول کشید تا تصمیم بگیرم و بپرم توی آشپزخونه و با یه چهارپایه برگردم ! ، چهارپایه رو گذاشتم کنار در حمام و از پنجره کوچیک بالای در توی حمام رو نگاه کردم ، وای خدایا چی میدیدم انگار خود ونوس لخت و عور توی حمام ما وایساده بود و تن مرمریشو لیف میکشید ، موهای طلایی خیس و بلندش به کمرش چسبیده بود و تا روی باسنش پایین اومده بود ، کون خوشگل و خوش فرمش با کفهای سفید پوشیده شده بود ، پاهای کشیده و سفیدش بهم چشمک میزد و سینه های خوش فرمش گرد و قلمبه آماده مکیده شدن بود ، تا حالا کس به این خوشگلی حتی توی فیلمهای سکسی ندیده بودم از اونجا که من میدیدم کسش یکم مو داشت ، به سرعت برق کیرمو از تو شورتم بیرون کشیدم و همونجور که زن رویاهامو لخت جلوم میدیدم با کیرم بازی میکردم و میمالیدمش ، چند بار داشت آبم میومد ولی دلم نمیخواست این شو سکسی تموم بشه واسه همین هم صبر میکردم و دوباره میمالیدم که بیشتر طول بکشه ، ولی وقتی یکی از پاهای خوشگلشو بالا گذاشت و با یه تیغ ژیلت به جون اون کس خوشگل کوچولوی قلنبه افتاد دیگه طاقتم طاق شد و آبم مثل کوه آتشفشان توی دستم خالی شد یکم دیگه سولمازو دید زدم و سریع رفتم توی دستشویی و دستمو شستم ، وقتی برگشتم که چهارپایه رو وردارم دوباره دلم خواست تن سولمازو نگاه کنم ، داشت خودشو زیر دوش آب گرم میشست دلم میخواست تا صبح نگاهش کنم ، یه لحظه به سمت در حموم برگشت و به پنجره حموم نگاه کرد ، به سرعت برق سرمو دزدیدم ، کم مونده بود از روی چهارپایه پرت بشم پایین ، دلم هری ریخت ، یعنی منو دیده بود؟ فک نکنم ، توی اون نور کم و بخار حموم بعید بود منو دیده باشه ، چهارپایه رو توی آشپزخونه برگردوندم و دلدل میکردم که اتفاق بدی نیفته ، توی آشپزخونه با دلشوره داشتم زور میزدم یه لقمه غذا بخورم که صدای سولماز به خودم آورد داشت صدام میزد ..، حمیییید حمیییید ! به سرعت برق خودمو به حموم رسوندم قلبم داشت از توی دهنم بیرون میزد اینقد استرس داشتم که کم مونده بود سکته کنم ، سر خوشگلشو خیس خیس از لای در بیرون آورده بود و سرشونه و یه قسمتی از پاهای خوش تراش سفیدشو میدیدم ، گفتم جونم زندایی ، به تته پته افتاده بودم ، گفتم الان فحشو میکشه بجونم ، بجاش گفت رویا که نیست ، هست ؟ گفتم نه زندایی کلاس داره ، یکم من من کرد و بعد گفت میتونی بیای یکم کمرمو لیف بکشی ؟ تو هم پسر خودمی دیگه ، تمام ترسم یهو به یه هیجان ناشناخته تبدیل شد ، سولماز رو با لباسهای لختی زیاد دیده بودم ولی لخت توی حمممموووومممم ، وایییی ، گفتم باشه زندایی ، گفت دو دقیقه دیگه صدات میکنم بیا ، گفتم باشه ، در حموم رو بست و من رو پشت در حموم با یه قلب که داشت از تو سینه ام بیرون میپرید و یه کیر راست که میخواست شلوارکمو پاره کنه و بیاد بیرون تنها گذاشت ، مطمئن بودم این کیر راست آبرومو میبره ، کیرمو توی کش شورتم گیر دادم و شلوارکمو روش کشیدم و تیشرتمو ولو کردم روی شلوارک که برجستگی کیرم معلوم نشه ولی با دستم کیرمو از روی لباس میمالیدم ، کم مونده بود آبم بیاد که سولماز صدام کرد بیا حمید جون در رو وا کردم و رفتم توی حموم بخار گرفته ، لبه وان نشسته بود طوری که پشتش به من بود ، کمر خوشگل سفیدش بهم بود یه شورت نازک سفید پاش کرده بود که چاک کون خوشگل و سفیدش چشمامو نوازش میداد ، مثلا یه طوری نشسته بود که من زیاد تنشو نبینم ، ولی اینقد سکسی شده بود که کم مونده بود من از شدت هیجان بیهوش بشم ، دستم میلرزید ، به لیف و صابون اشاره کرد و گفت کمرم چربه دلم نیومد نشورم و بیام بیرون محکم کمرمو بمال ، سوتین نبسته بود و سینه هاش وقتی حرف میزد لمبر میزد حاضر بودم بمیرم ولی سینه هاشو دست بزنم و مک بزنم ، شروع کردم به لیف زدن اون کمر نازش ، هربار یکم از گردن خوشگلش هم لیف میزدم دست لختم رو هم گاهی روی تنش میذاشتم که از شدت هیجان تمام تنمو میلرزوند ، چند بار که کمرشو میمالیدم عمدا یه قسمت از سینه های قشنگشو با لیف میمالیدم ، از بالا تن خوشگلشو ، پاهای لختشو نگاه میکردم ، کم مونده بود بمیرم اینقد که دلم میخواست کیرمو در بیارمو بمالم به تنش ، چند دقیقه قشنگ تنشو لیف کشیدم و از شدت لذت داشتم میمردم ، بعد از چند دقیقه انگار حال خرابمو فهمید و گفت بسه حمید جون مرسی ، خیلی کیف داد دستاتو بشور و برو ، لیف رو تحویل دادم و با دست لرزون توی روشویی حمام دستمو شستم وقتی سمتش برگشتم که بگم دارم میرم کم مونده بود سکته کنم ، رو به من وایساده بود و شورت نازکش لای کسش فرو رفته بود ، لخت وعور با اون سینه های خوشگلش گفت بیا یه بوس بده عزیزم منبعد اگه کسی نبود تو بیا کمرمو بمال ، خیلی خوب میمالی ، صورت خیسشو بوسیدم و خودمو از حموم پرت کردم بیرون ، یه راست رفتم توالت و کیرمو کشیدم بیرون ، نیازی نبود کار زیادی انجام بدم با دو تا تکون اینقد آب غلیظ ازم در اومد که هیچوقت همچین چیزی ندیده بودم !
    چند دقیقه بعد سولماز از حمام در اومد ، سرشو با یه حوله بسته بود و با یه حوله دیگه از روی سینه هاش تا یکم پایین تر از کون خوشگلشو پوشونده بود و بقیه تن هوس انگیزش در حالی که هنوز خیس بود برای تماشای چشمای حریص من آزاد بود ، پررویی کردم و گفتم زندایی اگه میخوای کمک کنم موهاتو خشک کنی ، گفت آره عزیزم ، مرسی ، بزار یه چیزی بپوشم و بیا کمکم کن ، صبحونه خوردی ؟ گفتم نه هنوز ، گفت باشه با هم میایم یه چیزی میخوریم ، چند دقیقه بعد یه لباس کوتاه پوشیده بود که بود و نبودش یکی بود و موهای طلایی بلندش تو دستای من بود و با سشوار و برس داشتم واسش خشک میکردم ، یهو گفت زندایی یه وقت از دهنت نپره به مامانت بگی من گفتم بیای توی حموم کمرمو بمالی ، اون مامان اُمُلت روزگارمونو میکنه مثل روزگار سگ ، من این کارارو میکنم که تو مثل ندید پدید ها نباشی که زن ندیدن و یه زن لخت میبینن خودشونو میبازن ، دو روز دیگه میخوای زن بگیری حداقل زن دیده باشی ، مامانت که همچین از همه چی دور نگهت میداره که میترسم وقت زن گرفتنت که بشه مجبور بشن تلفنی بهت بگن فرق زن با مرد چیه ، خم شدم و گونه اش رو بوسیدم ، اونم ماچم کرد و گفت ای قربونت برم ، اگه تو پسر من بودی تا حالا ده تا دوست دختر عوض کرده بودی ، حرفاش اونوقتا برام مثل نسیم بود ، روح و دلمو نوازش میداد ، حرفاش حرف دلم بود ،فکر میکردم کاشکی این مامانم بود ، نه ، کاشکی زنم بود ! ، هیچی بیشتر از این نمیخواستم که بخوابونمش روی تخت و دوباره لختش کنم و کیرمو فرو کنم وسط پاهای خوشگلش ، با هم رفتیم صبحونه مفصلی خوردیم و اون یه لباس قشنگ و مانتو شیک پوشید و از خونه رفت بیرون ، منم رفتم سراغ کتابهام چونکه عشقم ازم خواسته بود یه بخشایی از درسهام رو تموم کنم ، رویا زودتر اومد قبل از اینکه کسی بیاد به سرعت برق و باد لباسهاشو کندم و خوابوندمش روی تختم ، هر کاری دلم میخواست با تن سولماز بکنم روی رویا پیاده میکردم ، رویا هم کیف میکرد ، سرمو لای پاهاش فرو کردم و زبونمو توی کسش میچرخوندم با انگشت با چوچولش بازی میکردم و کون خوشگلشو دست میکشیدم ، کسش خیلی شبیه کس سولماز بود فقط کوچولو بود و سبزه ، مو هم نداشت ، اینقد خوردم و مالیدم تا اینکه نفسهاش تند شد و آبش اومد و یهو تنش شل شد نوبت اون بود که منو ارضا کنه ، سرشو کرد لای پامو چنان با کیرم بازی کرد و مالید و خورد که نفهمیم چطور یهو دهنشو پراز آب کردم .


    روابطم با سولماز وارد مرحله جدیدی شده بود ، دیگه عملا جلو من لخت میگشت ، عاشق دید زدن تن و بدن خوشگل و سفیدش بودم ، شبها وقتی بابام میومد میرفت مثلا خودشو میپوشوند و جوراب پاش میکرد ، اونم چه جورابهایی ، پوست پیاز دو برابر اون جورابها کلفتی داشتن ، جوراب که میپوشید بیشتر تحریک میشدم و کیرم بدتر راست میشد ! ، یه بلوز آستین کوتاه و یه دامن روی زانو ، واقعا سکسی میشد ، بابام همش داشت ازش تعریف میکرد ، اونم سرخ و سفید میشد ، موقع شام معمولا منو بابام کنار هم مینشستیم و رویا و سولماز کنار هم ، یه شب من و رویا زودتر از بقیه رفتیم سر شام و کنار هم نشستیم ، بعدش بابام اومد و روبروی من نشست و بعدش سولماز غذا رو که سرو کرد یه نگاهی به میز انداخت و رفت کنار بابام نشست ، بابا فری هی از دستپخت و لباس سولماز تعریف کرد و سولماز کیف میکرد ، رویا زودتر از سر غذا پا شد و رفت ، چند دقیقه بعد من هم پا شدم برم توی اتاقم ، بشقابم رو گذاشتم توی سینک ظرفشویی و از آشپزخونه بیرون رفتم ، وسط راه یهو تشنه ام شد برگشتم سمت آشپزخونه که آب بخورم ، وارد آشپزخونه که شدم دیدم بابا و سولماز یهو سرشون رو از هم دور کردن و بابام دستشو از وسط پاهای سولماز بیرون کشید ، بروی خودم نیاوردم ، آب خوردم و سریع خودمو به رویا رسوندم ، جریانو واسش تعریف کردم ، دیگه مطمئن بودیم که این دو تا با هم رابطه دارن ، قرار گذاشتیم شب کشیک بکشیم ببینیم کاری میکنن یا نه ، سر شب به سولماز گفتم امروز خیلی خسته ام اگه میشه امشب زودتر بخوابیم ، سولماز تقریبا بلافاصله تایید کرد و گفت آره بهتره امشب زود بخوابید ، هر دوتون احتیاج دارید که یکم استراحت کنید ، ساعت یازده بود که من به بقیه شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاقم که بخوابم ، قرارمون با رویا این بود که نخوابیم ، بیدار بمونیم ببینیم اینا چیکار میکنن ، یکم به اینکه بابام چجوری ترتیب سولمازو میده فکر کردم و تو دلم به بابام حسودی کردم و .....، جمعا یه ربع تونستم خودمو بیدار نگه دارم ، بعدش کلا نقشه یادم رفت وخوابم برد ! .....، یهو با صدای رویا که تکونم میداد و صدام میزد از خواب پریدم اومدم بپرسم چه خبره که دست گذاشت روی دهنم و گفت هیس ! همه چی یادم افتاد ، گفتم چی شد ؟ گفت مامانم توی اتاق مامانت اینا پیش باباته !!،گویا سولماز چند دقیقه قبل اومده بود به من و رویا سر زده بود که مطمئن بشه که خوابیم بعد رفته بود توی اتاق مامانم اینا ، دوباره هشیاری کامل با هیجان زیاد برگشت و یه تن آدرنالین وارد خونم شد ، آروم رفتیم پشت در اتاق مامانم اینا و از سوراخ در شروع کردیم به تماشا ....! ، سکسی ترین صحنه تمام زندگیمو اونروز دیدم ، وقتی که سولماز با یه شورت و سوتین گیپور قرمز و با یه جوراب شیشه ای قرمزرنگ روی تخت مامانم بالای سر بابام وایساده بود و به کون و کپل سفید خودش دست میکشید که بابامو تحریک کنه و بابای هیز من هم دستش رو روی پاهای خوش تراشش میکشید و آروم آروم قربون صدقه اش میرفت ، سولماز دستش رو دو طرف شورتش گذاشت و رو به بابام آروم شورتشو پایین کشید ، بابام نیم خیز شد و سرشو گذاشت روی کس سولماز ، سولماز با دوتا دستش همونجور که وایساده بود سر بابامو به لای پاهای خودش فشار میداد ، کیرم داشت میترکید ، رویا منو کشید چشمامو از روی سوراخ کلید برداشتم ، اشاره کرد که میخواد نیگاه کنه ، جامو دادم به رویا و به جاش کیرمو از تو شلوارک کشیدم بیرون ، همونطوری که رویا میخواست خم بشه که نگاه کنه دستم رو کردم زیر دامنشو شورتشو پایین کشیدم ، آروم خندید کیرم رو که حالا از سنگ سفت تر بود روی کونش کشیدم ، از وسط پاهاش روی کسش میمالیدم ، اما دلم سکس میخواست ، سینه هاشو آروم طوری که درد نگیره توی دستام گرفتم و با یه دست دیگه لای پاهاشو میمالیدم ، سرشو کنار کشید و میخندید ، دوباره نوبت من بود ، سرم رو به سوراخ کلید چسبوندم ، روی سولماز به در بود و چهار دست و پا پشت به بابام بود ، بابام از پشت داشت میکردش ، نمیدونم توی کسش چپونده بود یا توی کونش ، از اون زاویه معلوم نبود ، فقط سینه های درشت سولماز بود که تکون میخورد و موهای خوشگل آویزونش و آروم آروم آه آه کردناش که داشت دیوونه ام میکرد ، دستای رویا رو احساس کردم که رفت سمت کیرم و شروع کرد به بازی کردن ، خیلی احساس خوشایندی بود ، زیاد نمیتونستم دووم بیارم ، به رویا اشاره کردم که زود ممکنه ارضا بشم ، با سر اشاره کرد که بیا ، سولماز پاشد که جاشو عوض کنه ، برای اولین بار تو زندگیم چشمم به کیر بابام افتاد ، خیلی شبیه کیر خودم بود فقط دو سه سانت بزرگتر بود ، دوباره سولماز و لخت لخت دیدم ، با اون کس خوشگلش خوابید و پاهاشو با اون جورابای سکسی از هم باز کرد و بابام کیرشو تا ته فرو کرد توی کسش ، طاقتم طاق شد و آبم رو با فشار خالی کردم تو دست رویا ، رویا بیصدا میخندید ، اشاره کردم که میرم تو اتاق خودم تو هم برو دستشویی دستتو بشور ، خودم رو با شلوارک و شورت آویزون تا اتاقم کشوندم و دو سه تا دستمال کاغذی برداشتم دستمو تمیز کردم و بعدش همرو چپوندم تو شورتم و توک پا توک پا برگشتم بیرون از اتاق ، سرمو چسبوندم به سوراخ کلید ، دیدم که دیر شده و سولماز داره دامنشو میپوشه ، فهمیدم کارشون تموم شده و الانه که از اتاق بیاد بیرون ، سریع رفتم توی اتاق خودمو خدا خدا میکردم که رویا و سولماز سینه به سینه همدیگه نخورن ، توی رختخواب خودمو به خواب زدم و گوشم رو تیز کردم که ببینم چه صداهایی میاد ، چند ثانیه بعد صدای بهم خوردن آروم در دستشویی رو شنیدم ، خدا خدا میکردم که دوباره نره سراغ سوراخ کلید ، بجاش اومد سمت اتاق من ، درو که باز کرد با اشاره بهش گفتم زود برو ، درو انداخت روی هم و رفت سمت اتاق خودش ، چهار پنج دقیقه بعد سولماز از اتاق بابام اینا در اومد و اول رفت سمت رختخواب خودش و وقتی دیده بود همه چی آرومه اول اومد آروم لای در اتاق منو باز کرد و بعد رفته بود به رویا سر زده بود ، با خودم فکر میکردم ای سولماز شیطون ، شبها جای مامانم میخوابی ؟ میدونم چیکارت کنم ، اگه خودم نکردمت تخم اون فریدون خانم باز نیستم !
    من یه دوست داشتم به اسم کامبیز ، منو کامبیز خیلی صمیمی بودیم و از جیک و پیک همدیگه خبر داشتیم ، همسن بودیم ولی اون دو برابر من هیکل داشت ، درباره همه چیز با هم صحبت میکردیم ، خصوصا در مورد زنها ، اون اطلاعات خیلی کاملی در مورد زنها و خصوصیات فیزیکی اونها و نقاط تحریک پذیر زنها و اینجور مسائل داشت که واسه نوجوونی به اون سن واقعا عجیب بود ، حتی یادمه یه بار در مورد روزهایی که از نظر نزدیکی برای حاملگی خطرناک محسوب میشن یه چیزایی به من گفت که سالها بعد وقتی از دهن یکی از دوستام که دکتر بود همونها رو شنیدم واقعا تعجب کردم که اینهمه اطلاعات دقیق از کجای کامبیز در میومد ، خونه اونها توی دزاشیب بود و خونه ما توی خیابون فرمانیه ، کلا از خونه اونا تا خونه ما یه ربع پیاده راه بود ولی اونوقتا فک میکردم دزاشیب پایین شهر محسوب میشه و خونه ما بالا شهر ، توهم که حد و مرز نداره والا ! ، بابای کامبیز اول انقلاب رفته بود امریکا ولی دیگه بر نگشته بود ، اینجور که کامبیز میگفت هنوز واسشون پول میفرستاد و به مامان کامبیز هم وکالت داده بود بره طلاق بگیره ولی مامانش اینکارو نکرده بود ، اسم مامانش پروانه بود ، ما بهش میگفتیم پروانه خانوم ، فک کنم کلا چهل و سه چهار سالش بود ، تپل و سفید و خوشگل بود ، با موهایی که از بوری به سفیدی میزد ، اهل ساری و سانتی مانتال بود و لباسهای شیک میپوشید ، من که میرفتم خونشون همیشه لباسهاش نه زیاد پوشیده بود نه زیاد لختی ، نقطه پررنگ بدن پروانه کون گنده خوش فرمش بود ، پروانه زیاد از خونه بیرون نمیرفت ، با خواهرهای خودش رفت و آمد میکرد و چند تا دوست که یکیش ما بودیم ، اونها توی یه خونه باغ زندگی میکردن که از بابای پروانه بهشون ارث رسیده بود ، یه کلفت هم داشتن که گاهی میومد کارهاشونو انجام میداد و شوهرش هم هفته ای یکبار میومد باغبونی میکرد ، یه کادیلاک طلایی هم توی پارکینگشون بود که با اینکه نو نو بود یه وجب خاک روش نشسته بود ، لاستیکاش پوسیده بود و هر چهارتا چرخش پنچر بود ، بابام یه بار به پروانه گفت اگه میخوای من این کادیلاک رو ازت میخرم ، اما پروانه خانم گفت چون سندش به اسم فرید هست نمیشه فروختش ، از وقتی که بابای کامبیز رفته بود امریکا هیشکی به این ماشین استارت هم نزده بود ، صد بار با کامبیز نقشه کشیده بودیم که سال دیگه گواهینامه که گرفتیم درستش کنیم باهاش بریم شمال ! ، خلاصه اینکه کامبیز میدونست عاشق زنداییم هستم و میدونست که رویا رو دستمالی میکنم و حسابی سفارش میکرد که چجوری مواظب باشم و چجوری باهاش سکس کنم که هم حال بده هم کار دست خودم ندم ، وقتی داستان حموم رفتن خودم و زنداییمو واسش تعریف کردم بهم گفت اولا اون دیده که تو نگاهش میکردی ، دوما اینکه بدش نمیاد تو باهاش سکس کنی ، بیشتر زنهای مسن از سکس با پسرهای کم سن خوششون میاد ، بهش گفتم از کجا میگی این حرفارو ، زنداییم از اول هم جلو من لختی پختی میگشت ، یعنی اون از هفت هشت سالگی میخواسته باهام سکس کنه ؟ ، بعدشم ...! ، میخواستم بهش بگم که سولماز عاشق بابامه و با بابام خوابیده ولی جرات نکردم فک کردم شاید جایی از دهنش نشت کنه بدبخت بشم ، بجاش گفتم ، بعدشم من باهاش محرمم ! ، گفت محرم و نامحرم مال آدمهای معتقده تو که میگی این زنداییت نماز هم نمیخونه ، خلاصه از ما گفتن ! من اگه جای تو بودم خودمو میچسبوندم بهش هر جوری شده یه حالی باهاش میکردم سکس با زنهای سن بالا یه حال دیگه میده.
    یه روز داشتیم با رویا درس میخوندیم که کامبیز اومد بهمون سر بزنه ، اخمای سولماز رفت تو هم چونکه فکر میکرد کامبیز میاد مزاحم درس خوندنمون میشه ، خلاصه کامبیز اومد و یه ساعتی خونه ما بود ، یه اشکال هم داشت که از سولماز پرسید و رفت ، بعد رفتنش سولماز صدام کرد و گفت این کامبیز پسر خوبیه ، ولی بهش بگو دیگه موقع درس خوندنتون نیاد ، فرداش وقتی کامبیز منو دید بهم گفت خاک تو سرت کنن ، این دختر داییت که خیلی خوشگل و سکسی و بامزه است ، به همین بچسب بیخود خرابش نکن ، گفتم مگه سولماز رو ندیدی ؟ اون که خیلی خوشگل تره ، کامبیز خودش سفید بود ، مامانش هم که عین برف میموند ، بهم گفت من از بس سفید دیدم دلم سبزه میخواد ، این دختر داییت خیلی با نمکه ، اگه غیرتی نمیشی با من دوست نمیشه ؟ تو برو بچسب به همون زنداییت ، گفتم باهاش حرف میزنم اگه دلش خواست با هم آشناتون میکنم ولی اگه فهمید که من بهت گفتم که دستمالی اش کردم خودم از کون دارت میزنم ، خلاصه کامبیز هم قبول کرد ، بهش گفتم موقعی که درس میخونیم اگه یهو پاشیم و بریم یللی تللی سولماز خیلی شاکی میشه ، لطفا قبل اینکه بیای یه زنگ بزن ساعتشو با هم هماهنگ کنیم ، کامبیز که خودش هم بچه درسخونی بود گفت باشه ، بعد زیر لب گفت نمیشد منم بیام با شما درس بخونم ؟ گفتم فکر نکنم سولماز رضایت بده ولی بعدا باهاش حرف میزنم .


    خوب یادمه یه روز دوشنبه ساعت ۱۲.۵ یا ۱ بود که از کلاس برگشتم خونه ، میدونستم که رویا تا ساعت ۵ نمیاد ، بابا فری هم که هیچوقت زودتر از ۶ نمیومد خونه به عشق اینکه با سولماز چهار پنج ساعت تنها هستم هول هولکی از انقلاب یه تاکسی گرفتم تا تجریش و از میدون تجریش تا خود خونه یه سر دویدم ، وقتی در رو باز کردم و رفتم توی خونه هر چی سولمازو صدا کردم جواب نداد ، انگار آب یخی ریخته بودن روی سرم ، عین دیوونه ها شده بودم ، عرق از سرم میومد و از کونم در میرفت ! ، رفتم توی اتاقم و لباسهام رو در آوردم ، یه حوله و یه دست لباس خونه تمیز برداشتم و رفتم چپیدم توی حموم ، آب سرد رو باز کردم روی خودم ، دوش آب سرد خیلی بهم حال میداد ، آرومم میکرد ، توی حال و هوای خودم بودم که یکی در زد گفتم بله ، در حموم باز شد و کله یه حوری بهشتی اومد توی حموم ، سولماز جونم برگشته بود خونه ، گفت ای شیطون از صبح بازار بودم دارم خفه میشم ، گفتم الان میام دوش میگیرم ولی تو که زودتر از من اومدی حموم ، زود بیا بیرون که منم یه دوش بگیرم ، تو اتاق بابام اینا یه حموم جداگانه بود ، دهنمو پر کردم که بهش بگم برو تو اتاق بابا اینا ، ولی یه فکر دیگه به ذهنم رسید ، دل به دریا زدم و گفتم خوب الان بیا زندایی ، یه ثانیه مکث کرد و پرسید رویا تا کی کلاس داره ؟ گفتم پنج ، گفت مطمئنی ؟ نمیخوام وقتی تو حمومم پیداش بهشه ها ، گفتم نه زندایی تا پنج نمیاد ، گفت باشه چند دقیقه دیگه میام ، این چند دقیقه برام مثل یه سال گذشت ، کیرم عین فنر تا شده از جاش پریده بود بیرون فکر لخت شدن سولماز کس خلم کرده بود ، نباید آبروم میرفت ، دوباره دوش آب سردو وا کردم و فکر کامبیز و کادیلاک طلاییش و این چیزا بودم که کیرم آروم آروم خوابید ، دوباره صدای در حموم به خودم آورد و در باز شد و سولماز با یه شورت و سوتین گیپور قرمز اومد تو ، فکر کنم همونایی بود که اونشب که به بابام کس میداد تنش بود و از سوراخ کلید دیده بودم ، تمام جونش معلوم بود ، چاک کس خوشگلش ، حتی نوک سینه هاش ، ایندفعه برعکس شد ، از شدت هیجان کیرم هنگ کرد و خوابید !، آروم آروم خرامید و اومد تو ، پاهای خوشگل سفید و لختش رو یکی یکی بلند کرد و گذاشت توی وان ، پاش خورد به تنم ، تندی پاشو کشید ، گفت وای تو چه یخی ، مگه آب سرده ؟ گفتم نه زندایی من دوش آب سرد میگیرم ، گفت خلی دیگه ، آدم عاقل آب گرمو ول میکنه با آب یخ دوش میگیره ؟ بیا اینور ، خودمو مالیدم به تن لختش و جام رو باهاش عوض کردم خم شد روی شیر آب و کون گنده و سفیدش رو که توی اون شورت توری قرمز صد برابر سکسی تر شده بود و خودنمایی میکرد گرفت سمت من ، هر چی آب سرد ریخته بودم رو سرم در یه ثانیه اثرش از بین رفت کیرم به طرز وحشتناکی راست شد و هیچ جوری هم نمیشد قایمش کرد ، دست خودم نبود ، آب گرم رو وا کرد و رفت زیرش چشماشو بسته بود و چرخید سمت من ، چشمام داشت از حدقه میزد بیرون ، اون کس خوشگلش و حتی یه زره مویی که روش بود از توی شورت گیپورش که خیس شده بود و به تنش چسبیده بود معلوم بود ، آب از روی تنش میریخت پایین ، کیرم از سفتی با چوب هیچ فرقی نداشت ، زبونم بند اومده بود و دست و پام میلرزید ، دستمو گرفت و کشوندم زیر دوش گفت بیا یخ کردی سرما میخوری ننت میکشتمون ، تنم چسبید به تن نازش ، سینه به سینه اش چسبیدم زیر دوش آب گرم ، نا خود آگاه دستم رفت دور کمرشو خودم رو بیشتر چسبوندم بهش ، با چشمای نیم باز لبخند زد و گفت گفتم بیا زیر دوش گرم شو ، نگفتم بچسب به من گرم بشو که ! ، گفتم زندایی تو از دوش آب گرمتری ! ، گفت مردشور زبون شما پدر و پسر چاخانو ببره هر چی آدم میگه یه چیزی زود جواب میدین آدمو خر میکنین ، کیرم از توی شورت مالیده شد به شورتش ، راحت بگم کیرم سوخت !! ، زود خودشو از زیر دوش کشید بیرون و منو هل داد زیر دوش شروع کردم خودمو شستن ، دوباره از زیر دوش اومدم بیرون و گفت سولماز جون بیا زیر آب ، یخ میکنی دوباره خودشو مالید به من و اومد زیر آب لیفو برداشتم و شروع کردم به لیف کشیدن ، گفتم زندایی میخوای بشورمت ؟ گفت آی پدر سوخته میخوای زنداییتو دست مالی کنی ؟ ، آره بذار آبو ببندم ، آبو بست ، صابون زدم به لیف و آروم شروع کردم به لیف کشیدن تن سفیدش ، پوستش نازک و ظریف و سفید بود ولی تنش سفت سفت ، با خنده گفتم زندایی مگه ورزشکاری اینقد تنت سفته ؟ گفت خوب من روزی دو سه ساعت ورزش میکنم ، پشتشو کرد به منو گفت این سوتین رو باز کن ، لیفو انداختم کف حموم و با دستای لرزون و پر از کف سوتینشو باز کردم چرخید سمت من و سوتین رو در آورد انداخت کف وان چشمام روی سینه هاش خشک شده بود گفت میخوای تماشا کنی یا بشوری ؟ گفتم هر دو ! ، با مشت آروم کوبید توی سرم ، صابونو مالیدم به پستونای خوش فرم و خوشگلش ، با دست شروع کردم دستمالی کردن سینه هاش ، دیگه مطمئن بودم حق با کامبیز بوده ، سولماز دلش میخواد با من سکس کنه ، ممه هاشو دستمالی میکردم کیف میکرد ، آروم میخندید ، با نوک سینه هاش بازی میکردم ، گفت مگه اسباب بازیه ؟ قرار بود بشوری ! ، گفتم همشو میشورم ، خندید ، صابونو مالیدم به همه تنش حتی با صابون روی کس خوشگلش هم از روی شورت صابون زدم و با دست مالیدم وقتی دستم از روی شورت به کسش میخورد پاهای خوشگلشو جابجا میکرد و به هم میمالید دوباره لیفو کف مالی کردمو از نوک انگشتای پاهای سفیدش شروع کردم شستن ، گفت بذار بشینم ، نشست لبه وانو پاشو اورد تا نزدیک صورتم نا خود آگاه لبمو به انگشتای پای خوشگلش نزدیک کردم و بوسیدم ، انگشتای پاشو تکون داد و گفت آخ چقد لبت داغ بود ، پام سوخت ، باز بوسیدمش ، بعد شروع کردم با لیف پاهاشو شستم ، گفت پدر سگ چقدر هم وارده ، استعدادتون ارثیه یا پیش آدم حرفه ای دوره دیدی ؟ خندیدم گفتم آدم پپه هم شمارو لخت ببینه حرفه ای میشه زندایی ، خندید و گفت اوف اوف به این زبون شماها ، هرجای تنشو میخواستم صابون بزنم قبلش آروم ماچ میکردم ، اینارو از کامبیز یاد گرفته بودمو ومو به مو اجرا میکردم ، سولماز کیف میکرد ، تنشو تیکه به تیکه صابون میزدم و میبوسیدم ، پاهاشو که شستم رسیدم به شورتش ، از روی شورت خوشگلش کسشو بوسیدم ، خم شد و لبامو بوسید ، با پررویی گفتم اینو در بیارم زیرشو بشورم؟ گفت نه شیطون ، اینو بزار خودم میشورم ! ، کار دیگه هم باهاش دارم ، آرزوهام به باد رفت ، فکر کردم الان دیگه کردمش ، ولی دممو قیچی کرد ، بقیه تنش هم غنیمت بود باز شروع کردم به بوسیدن و شستن شکم خوشگلش ، پهلوهاش که یه ذره قلنبه شده بودن و کمر باریک و خوشگلش ، تیکه به تیکه میبوسیدم و میشستم ، دوباره سینه های خوشگلشو دستمالی کردم و نوکش رو بوسیدم ، گردن سفیدش و صورت نازش همرو تیکه به تیکه شستم ، وقتی کمرشو میشستم عمدا یکم خم شد ، طوری که کیرم درست به چاک کونش چسبید و منم عمدا کیرم رو محکم از روی شورت فرو کردم لای چاک کونش ، حس میکردم داره میخنده و بدتر از من داره کیف میکنه ، گفتم بشین زندایی سرت رو هم بشورم ، نشست کف وان ، یه کف دست شامپو برداشتم و مالیدم به سرش و شروع کردم چنگ زدن ، گفت نکن حمید جون اینجوری دیگه موهام شونه نمیشه ، گفتم چیکار کنم سولماز جون ؟ گفت موهامو آروم تا کن روی هم و یکم بهم بمالیشون کافیه ، طبق دستور شروع کردم به شستن ، از اولی که اومده بود تو حموم تا همون ثانیه کیرم حتی یه لحظه هم نخوابیده بود ، سرشو که شستم آبو باز کردم روی سرش ، موهاشو شست و خودشو آب کشید ، لبامو بوسید و گفت خیلی خوب بود عزیزم ، حالا وایسا من بشورمت ، وایسادم و تنمو لیف کشید ، چند بار خودشو چسبوند بهم و کیرم به تن خوشگلش مالیده شد ، وای داشتم میمردم ، دلم میخواست شورتشو بکشم پایین و کسشو افتتاح کنم ، چقد دلم کس و کونشو میخواست ! ، بالاتنه ام رو که شست نشست جلوی پام ، کیر راستم از توی شورت روی صورتش بود ، یه لحظه بیهوا دو طرف شورتمو گرفت و بدون اخطار قبلی شورتمو کشید پایین پاهامو جمع کردم ولی تکون نخوردم ، کیر راستم تا دهنش فقط یک سانتی متر فاصله داشت آروم دهنشو آورد جلو و نوک کیرمو بوسید ، بعد با لیف و صابون شروع کرد به شستن کیرو خایه و پاهام ، هر لحظه تماس لیف و دستاش با کیرم منو در آستانه ارضا شدن قرار میداد بعدش منو وایسوند زیر دوش و شروع کرد به دست کشیدن به تنم وقتی کف از تنم رفت دوباره نشست کف وان جلوی منو کیرمو گرفت توی دستش و دهن خوشگلشو واکرد و کیرم وکرد توی دهنش گرمای لذت بخشی تمام تنمو گرفت ، با یه دستش خایه هامو گرفت آروم توی دستش میمالید و با یه دستش کیرمو مالش میداد و دوباره کرد توی دهنش ، یعنی اینقد حرفه ای ساک میزد که توی هیچ فیلم سکسی هم همچین چیزی ندیده بودم ، فک کنم به دفعه چهارم نکشید ، آبم عین فواره ریخت روی صورتش و دستاش ، باز با دستاش کیرمو اینقد مالید که مطمئن بشه دیگه از آبم هیچی نمونده ، دوباره کیرمو بوسید با انگشتش یه قطره از آبم رو از روی صورتش برداشت و کرد توی دهنشو مز مزه کرد و قورت داد ، گفت خوشمزه است ، یکم شوره ، پاشد آبو باز کرد ، صورتشو صابون زد و آبهای منو از صورت خودش پاک کرد ، حتی یک کلمه هم در مورد سکس یا کاری که کرده بودیم حرف نزدیم ، من که زبونم کاملا بند اومده بود ، سولماز هم هیچی نگفت ، صورتشو شست و گفت خودتو آب بکش برو بیرون عزیزم منم میام ، عین آدمهای منگ خودم و کیر نیمه آویزونمو آب کشیدم و حوله کشیدم به تنمو لباسامو برداشتمو از حموم بیرون اومدم ، هنوز از اتفاقی که افتاد کاملا منگ بودم ؛ یعنی این سولماز خوشگل بود که با اون دهن نازش واسم ساک زده بود و اون تن لخت و نازش بود که من دست میکشیدم بهش ؟ همه چی مثل خواب و رویا بود !
    چند دقیقه بعد از حموم اومد بیرون ، لباس پوشیده و با موهای ژل زده دم در منتظرش بودم ، فقط یه حوله دورش بود ، ماچم کرد و گفت چه خوشگل شدی عزیزم ، ناهار خوردی ؟ گفتم نه زندایی ، گفت برو توی آشپزخونه منم لباس میپوشم میام ، عین بچه های دو ساله گفتم چشم ! ، وقتی اومد یه پیرهن سبز کوتاه تنش بود ، مطمئن بودم که سوتین نبسته و پوستش برق میزد ، گفت ببخشید تا یکم لوسیون مالیدم به تنم دیر شد ، غذا گرم کرد و نشستم کنارش ، پاهام مالیده میشد به پاهای لختش و کیرم دوباره راست شده بود ، چند تا لقمه به زور دادم پایین و پاشدم که کس لیسی کنم ظرفارو بشورم ، کله امو ماچ کرد و رفت توی اتاق رویا ، کلا وسایلشون توی اتاق دو قلوها بود که اتاق بزرگی بود ، فقط موقع خواب سولماز میومد توی هال میخوابید ، هول هولکی ظرفارو شستم و دویدم سمت اتاقش ، در زدم ، گفت بیا تو عزیزم دامنشو بالا زده بود و پاهای لخت خوشگلشو کرم میمالید ، کیرم دوباره راست شد ، گفتم سولماز جون میخوای برات پاهاتو ماساژ بدم گفت آره عزیزم ، بیا ، نشستم و شروع کردم به پاهای خوشگلشو مالیدن ، کیف میکرد و هی انگشتای پاشو تکون میداد ، یه بار پاشو آورد بالا و صورتمو با پاش ناز کرد ، کف پاشو ماچ کردم و انگشتای پاشو مالیدم و بوسیدم ، گفت حمید جون تا وقتی واقعا مطمئن نشدی تنها هستیم زیاد سمت من نیا ، وقتی تنهای تنها بودیم بعد بیا ماساژم بده ، منم ماساژت میدم ، یا اینکه توی حموم کمرمو لیف بکش منم تنتو لیف میکشم ، با سر تایید کردم که چشم ، پاهای لختشو که میمالیدم نگاهم به لای پاش بود که گاهی از هم باز میشد ، یه شورت تور سفید پوشیده بود با پای لختش مالید به کیرم و پرسید این چطوره ؟ گفتم خیلی خوبه ، گفت تو که دوباره راست کردی واسه زنداییت ! ، گفتم دست خودم نیست زندایی شما اینقد خوشگلی که تماشا کردنت واسه راست شدن اون کافیه ، حالا که دستم هم داره این پاهای خوشگلو میمالونه ! ، گفت قرار نیست چون من خوشگلم تو واسه زنداییت راست کنی ! ، سولماز گفت من میخوام یه چرت بزنم ، خیلی خسته ام ، تو خوابت نمیاد ؟ گفتم چرا یکم میخوابم ، گفت اگه میخوای بیا پیش من بخواب فقط قبلش برو کلید بزار تو در که کسی سرزده نیاد تو ، گفتم زندایی بابا که تا شیش نمیاد رویا هم کلید نداره که سرزده بیاد تو ، گفت باشه پس یه بالش و پتو بردار بریم توی هال بخوابیم ، گفتم زندایی تخت من بزرگه بریم توی اتاق من ، گفت باشه ، از توی کمد یه بالش برداشتم و دویدم توی اتاق روکش تختمو مرتب کردم ، تخت من یه تخت یه نفر و نیمه بود ، از تخت یه نفره معمولی بزرگتر بود ولی از تخت دو نفره کوچیکتر ، کلا دو نفر راحت کنار هم توش میخوابیدن ، داشتم از هیجان میمردم ، فقط یه ساعت از سکس قبلیم میگذشت ولی کیرم عین چوب شده بود و اصلا خیال خوابیدن نداشت ، سولماز جونم اومد توی اتاق ، یه روبدوشامبر مشکی با گلهای درشت سبز و قرمز تنش بود و یه دمپایی رو فرشی پاش کرده بود ، هنوز هم حس احترام زیادی واسش قائل بودم حتی راستش یکم هم ازش حساب میبردم خیلی هم دوستش داشتم که باعث میشد جرات نکنم بپرم بغلش کنم یا حرف بیربطی بزنم که نکنه ازم برنجه ، کلا الان که درست فکر میکنم حس اینو داشتم که انگار من نوکرشم و اون خانم خونه است ! ، وقتی چیزی میگفت یا چیزی میخواست با تمام وجودم انجام میدادم ، واقعا حس میکردم از من بزرگتر و بالاتره و اگه اتفاقی هم افتاده دلش واسه من سوخته ! ، سولماز اومد و لبه تختم نشست ، روبدوشامبرشو باز کرد و گذاشت لبه تخت ، با یه شورت و سوتین سفید تور نشسته بود و تن ناز و سفیدش بهم میخندید ، یه بالش گذاشت زیر سرشو خزید زیر پتو ، بهم اشاره کرد که اگه میخوام برم کنارش ، در اتاقو بستم و پرده اتاقو کشیدم ، رفتم کنار تخت و میخواستم برم زیر پتو که بهم گفت این لباسهاتو در بیار و بیا ، از خدا خواسته به سرعت برق همه لباسهامو بجز شورتم در اوردم ، آروم پتو رو زدم کنار و رفتم توی رختخواب و پتو رو دادم روم ، چرخید طرفم ، صورتم رو به صورتش بود و از هیجان داشتم میمردم دستشو برد سمت کیرم و از روی شورت شروع کرد باهاش بازی کردن ، عین سنگ شده بود ، دستشو برد توی شورتم و کیرم و گرفت توی دست خوشگلش ، صورتشو به صورتم نزدیک کرد و با لبای داغش لبمو بوسید ، منم لباشو بوسیدم ، اینقد داغ شده بودم که تعجبم چرا پتو آتیش نگرفت ، دوباره لباشو بوسیدم و دستم رفت دور کمر لختش ، دستم رو میمالیدم به تنش ، بهم گفت درش بیار ، شورتمو کشیدم پایین و کیرم که عین فنر بود پرید بیرون ، با دست میمالید و قربون صدقه اش میرفت ، دستم رفت توی سینه هاش ، یکیشو از توی سوتین توری کشیدم بیرون ، عجب خوشگل و باحال بود ، گرد و قلنبه و سفت ! ، بوسیدمش و برای اولین بار نوکشو گذاشتم توی دهنم با دستش سرمو گرفت و به سینه هاش فشار داد ، یاد وقتی افتادم که از سوراخ کلید دیدم بابام کسشو میخورد و اون با دستاش کله بابامو به لای پاهاش فشار میداد ، با زبون با نوک سینه هاش بازی میکردم و با لبام میمکیدم ، من داشتم از خوشی میمردم ، اونم حسابی کیف میکرد ، گاهی که نوک ممه هاشو آروم گاز میگرفتم آروم آه میکرد ، با کیرم بازی میکرد ، دستم آروم رفت سمت شورتش و از روی شورتش به کسش دست زدم ، آه کرد و جابجا شد ولی چیزی نگفت ، پررو شدم و از روی شورت با کسش بازی میکردم ، داغ و خیس بود ، کامبیز گفته بود که وقتی زنها حسابی تحریک میشن کسشون خیس میشه ، این اولین کس زندگیم بود که میخواستم واقعا باهاش سکس کنم ، وقتی با کسش بازی میکردم محکم کیرمو فشار میداد ، دستمو آروم کردم زیر شورتش ، برای اولین بار دستم بیواسطه مالید به کس خوشگلش هیچی مو نداشت ، صاف صاف بود ، معلومه منو که از حموم انداخته بود بیرون موهای کسشو زده بود ، اینبار خودشو قشنگ جابجا کرد ، انگشتم رو کردم لای چاک کسش ، یه صدای ناله بلند ازش در اومد که صد برابر منو تحریک کرد ، انگشتم رو رسوندم به چوچولشو شروع کردم باهاش بازی کردن ، آه و ناله هاش بلند شد و منو به خودش میچسبوند و میفشرد ، پتو رو آروم دادم کنار و رفتم پایین سمت شورت خوشگلش ، خودش سوتین خودشو باز کرد و انداخت کنار ، ممه های خوشگلش روی تنش میلرزید ، آرزوهام همه بر اورده شده بودند ، زندایی خوشگلم با اون تن ناز و سکسی لخت کنارم دراز کشیده بود و من داشتم شورتشو در میاوردم ، دو طرف شورتشو گرفتم و آروم پایین کشیدم ، کون خوشگلشو از زمین بلند کرد که کارم آسون بشه ، شورتشو از روی کون گنده و خوشگلش به پایین سر دادم و بعد از روی کس قلنبه و سفیدش ، چاک کسش معلوم شد و نزدیک بود همونجا روی کسش غش کنم ، شورتشو از پاهاش در اوردم و انداختم کنار سوتینش روی تخت ، سرمو کردم لای پاهاش و با زبونم کسش رو شخم زدم ، یه مزه خاص داشت که واسه من از هر مربایی شیرین تر بود ، با پاهاش فشار میداد و با دست سرمو به لای پاهاش میفشرد ، یه آب لزج بیرنگ از کنار کسش آروم میومد بیرون که هر چی میخوردم تموم نمیشد ! ، آه و اوهش خونه رو برداشته بود ، سرم رو از روی کسش بلند کرد که اگه نکرده بود تا شب کس میخوردم ! ، بهم گفت دلت میخواد زنداییتو بکنی ؟ یعنی اگه میگفت دلت میخواد الان بال در بیاری پرواز کنی اینقد ذوق نمیکردم ، گفت فقط مواظب باش داشتی ارضا میشدی بیارش بیرون آبتو بریز روی شکمم ، من قرص خوردم و خطری نیست ولی باید احتیاط کنیم ، گفت تا حالا با کسی خوابیدی ؟ گفتم نه ! ، گفت آخه خیلی واردی پدر سوخته ! ، گفتم توی فیلما دیدم ! ، گفت ای شیطون ، فیلم دیدن وقتی کسی کنارت نیست که باهاش سکس کنی برای سلامتیت خطرناکه ، وقتی میخوای سکس بکنی اول یکم باهاش به اونجای من بمال که خیس بشه بعد خیلی آروم بکن تو ! ، منم شاگرد خوب رفتم وسط پاهای زندایی قشنگم و کیرمو مالیدم به کس بی مو و سفید و خوشگل زنداییم ! ، کم مونده بود همونجا آبم بیاد ولی اصلا قصد نداشتم قبل از افتتاح کس زنداییم ارضا بشم ، خوب نوک کیرمو با آب کس سولماز خیس کردم و با احتیاط گذاشتم در کسش و فروووو کردم تووووو ! اینقد کیف داد که داشتم میترکیدم ، کیرم که تا اونوقت فقط با پوست کف دستم ارضا شده بود یهو رفت توی یه محیط گرم و لزج و نرم ، کیف تمام دنیا توی نوک کیرم جمع شده بود آروم تا ته فرو کردم ، فقط ناله میکرد ، کشیدم بیرون و دوباره فرو کردم ، دوباره ، دوباره ، دوباره ....، اولین سکس کامل تو زندگیم با اولین عشق زندگیم بود ، بعد از چند دقیقه یهو سولماز هیجان زده شد و با دو تا پاش حلقه کرد دور کمرمو فشارم داد به خودش اینقدر تحریک شدم که کیرم رسید به مرحله ارضا شدن میخواستم طبق دستور کیرمو بکشم بیرون و آبمو بریزم روی شکمش ولی زورم بهش نرسید و همه آبم خالی شد تو کس قلنبه اش و یهو از حال رفتم روش ، پاهاشو شل کرد و گفت ارضا شدی ؟ گفتم آره ، هرچی زور زدم درش بیارم که شما نذاشتی زندایی ! ، خندید و گفت عیبی نداره آخه منم همون لحظه ارضا شدم ، گفتم که قرص خوردم ، طوری نیست ، چند سال بود اینطوری ارضا نشده بودم ، مرسی قربونت برم ، عجب مردی شدی ، بعدش گفت حمید جون ، این اصلا از اون چیزایی نیست که آدم به کسی بگه ، یا درباره اش حرف بزنه ، یادت باشه هرچقدر هم با هر کی صمیمی شدی جون زندایی اصلا به این موضوع هیچ اشاره ای نکنی ، تو خوابم نباید در مورد این مسئله حرفی بزنی ! فهمیدی عزیزم ؟ گفتم بله ! ، گفت هر وقت احتیاج داشتی و موقعیت جور بود بیا پیش خودم ، هر کاری دوست داشتیم میکنیم ، ولی درباره این چیزا حتی با خودم هم حرف نزن ، نیازی به حرف زدن نیست ، اصلا نمیخوام دهنمون عادت کنه درباره این چیزا حرف بزنیم ، گفت حالا اون دستمالو بده به من ، خودشو تمیز کرد و بعدش کیر منم تمیز کرد و نوکشو بوسید ، لبامو ماچ کرد و شورتشو پوشید و خوابید ، ولی من از شدت هیجان خوابم نمیبرد ، آروم رفتم سمتش لباسامو برداشتم و پوشیدم سولمازو آروم بوسیدم و گفتم من میرم بیرون یه هوایی بخورم وزود میام ، سرشو تکون داد یعنی که برو ، اومدم بیرون از خونه و آواز میخوندم و واسه خودم پشتک وارو میزدم ، تو این دنیا نبودم اندازه تمام سهمم از زندگی اونروز کیف کرده بودم ، از وقتی فرق زن و مردو فهمیده بودم و کیرم راست شده بود ، مرده بودم از بس با چشمام تنشو خورده بودم و با یاد تن مرمریش جلق زده بودم ! ، حالا بعد از اون همه سال یهو تمام آرزوهام توی چند دقیقه بر آورده شد ! ، فک کنم اونروز دیگه هیچی از زندگی نمیخواستم ، تا نزدیک خونه کامبیز اینا رفته بودم ، میخواستم این شاهکارمو زود به کامبیز بگم ولی وسط راه پشیمون شدم ، یاد حرفای سولماز افتادم که با التماس ازم میخواست با صمیمی ترین دوستامم از این موضوع حرف نزنم ، تصمیم گرفتم که دیگه بیشتر این موضوعو به کامبیز نگم ، راهمو عوض کردم و رفتم سمت پارک ...! حالا چی شد که تصمیمم عوض شد و دارم به شما میگم خودم هم توش موندم !
    فکر کردین دیگه آخرشه و ماجراهای سکسی من تموم شد ؟ خودم هم همینطور فکر میکردم چونکه بزرگترین آرزوم بر آورده شده بود و فکر نمیکردم قرار باشه دیگه ماجرای سکسی دیگه ای به این زودیها توی زندگیم اتفاق بیفته ، ولی اشتباه میکردم ، توی زندگی یه قانون مسخره هست ، یا هیچی نیست و آدم کاملا توی کفه یا وقتی میاد یهو از در و دیوار میباره ، یه سری اتفاقات بعدی باعث شد که من ماجراهای جالب دیگه ای رو هم تجربه کنم که هر کدوم به اندازه این یکی برام جالب و هیجان انگیز بودن !
    از وقتی که با سولماز سکس میکردم دیگه سکسم با رویا به حد قبل نبود ، همدیگه رو دستمالی میکردیم و گاهی هم بیشتر ولی خیلی کم شده بود ، طبق قولی که به کامبیز داده بودم گاهی با رویا درباره کامبیز حرف میزدم و خاطره تعریف میکردم و یه بار بهش گفتم بیا با هم بریم خونه کامبیز اینا ، دو سه ساعتی بین درسامون فاصله بود ، گفت باشه ، راه افتادیم و پیاده رفتیم سمت خونه کامبیز ، توی راه هی درباره کامبیز و خوبیاش خاطره تعریف میکردم ، در خونه کامبیزو که زدم پروانه خانوم آیفونو برداشت گفت کیه ، گفتم حمیدم پروانه خانم ، کامبیز هست ؟ گفت آره عزیزم بیا تو و درو زد ، با رویا رفتیم تو ، پروانه خانوم در عمارتو که باز کرد تو روی من خنیدید و چشمش که به رویا افتاد یکم تعجب کرد و گفت بفرمایید تو ، معرفی کردم و گفتم پروانه خانوم این رویا دختر داییمه ، اینقد تعریف شما رو کردیم دوست داشت شمارو ببینه ، خوش آمد گویی کرد و رفتیم تو ، رویا سر کرد توی گوشم و گفت عجب کون گنده ای داره ، خندیدم و گفتم آره ، به چشم تو هم اومد ، گفت آره ولی زن بامزه ای هستش ، پروانه خانوم یه تی شرت جذب یقه باز سفید پوشیده بود که خط سینه های درشتش حسابی معلوم بود ، با یه شلوار گرم قرمز چسبون که تمام جونش حتی خط شورت و سوتینش هم معلوم بود ، منم با چشمای هیز تماشا میکردم ، پروانه خانم داد زد کامبیز جان حمید اینجاست ، رویا زد تو سرم که کونشو با چشمات خوردی ، چی میخوای ؟ ان میخوای ؟ خندیدم ، کامبیز از توی اتاقش داد زد بیا بالا حمید با رویا رفتیم سمت اتاق کامبیز ، کامبیز با دیدن رویا کلی جا خورد و گل از گلش شکفت ، هی کس شعر میگفت و از همه استعدادش استفاده کرد تا خودشو توی دل رویا جا کنه ، جک میگفت ، ادا در میاورد ، رویای خوش خنده هم غش و ضعف میرفت ، پروانه خانوم واسمون میوه آورد و با دیدن کامبیز که با رویا حسابی فامیل شده بودن یکم اخم کرد و رفت ، کامبیز کارشو خوب بلد بود و خیلی بیشتر و سریعتر از اونی که فکر میکردم با رویا صمیمی شد ، وقتی برمیگشتیم خونه رویا همش از کامبیز تعریف میکرد .
    چند بار بعد از اون سه تایی بیرون رفتیم ، سولماز یه کم به رفت و آمدهای ما مشکوک شده بود ولی به روی خودش نمیاورد ، یه بار که با سولماز خونه تنها بودیم رفتم توی اتاقش ، داشت لاک میزد ، از اون کارهایی که مامانم هیچوقت نمیکرد ، همیشه فکر میکردم خوب اگه منم جای بابام بودم احتمالا هر جایی میشدم ، یه مرد پولدار خوشتیپ جوون که همه زنها واسش جون میدن چرا باید یکی مثل سولماز خوشگل و خوش هیکل و تمیزو ول کنه بچسبه به مامانم که همیشه پاهاش مو داره و لاک و رژ لب براش وسایل اضافه محسوب میشن ، فکر میکردم زنها خودشون تصمیم میگیرن خانم خونه باشن یا کلفت خونه ، متاسفانه انتخاب مامانم کلفتی بود ، نگهداری از بچه ها و رفت و روب و ظرفشویی و بقیه حمالی ها وقتی برای رسیدگی به خودش و بابام نمیذاشت ، گفتم سولماز جون بذار پاهاتو من لاک بزنم ، خندید و گفت باشه بزار دستم تموم بشه ! ، وقتی تموم شد یکم دامنشو بالا زد و نشست لبه تخت و پاهای لختشو به سمت من دراز کرد ، دستمالی اون پاهای خوشگل و خوش ترکیب هنوز هم جزو بهترین فانتزی های منه ، پاهاش خیلی خوش فرم و سفید وانگشتای پاش واقعا خوشگل بودن ، شروع کردم به ماساژ دادن پاهاش و بوسیدن و بعد واسش لاک زدم ، عاشق این بودم که با پاهای لختش به تنم و صورتم میکشید و نوازش میکرد ، کارم که تموم شد منتظر بود که لاکش خشک بشه ، منم دست میکشیدم به پاهای خوشگل و لختش ، یهو ازم پرسید شما سه تا چیکار میکنید اینقد با هم بیرون میرید ؟ رویا با کامبیز دوست شده ؟ یکم هنگ کردم و من من کردم ، ولی اینقد دوستش داشتم که نمیتونستم بهش دروغ بگم ، واسش تعریف کردم وکلی هم از کامبیز تعریف کردم ، سر تکون داد و گفت باشه عیب نداره ، پاشد و از توی کمد یه جوراب شیشه ای مشکی در آورد و پاش کرد ، خیلی سکسی بود و کیرم فورا راست شد ، اومدم باهاش ور برم و به پاهاش دست بکشم ، گفت اصلا بهم دست نزن ، یکم توی ذوقم خورد بهم گفت لخت شو روی فرش دراز بکش لخت شدم ، اشاره کرد اونم در بیار ، شورتم هم کشیدم پایین و کیر راستم پرید بیرون ، دراز کشیدم روی زمین ، گفت اگه هر کاری کردم بهم دست نزن فکر کن اصلا دست نداری وگرنه لباسامو میپوشم و دیگه امروز درشون نمیارم ، با سر اشاره کردم که باشه ، با دامن و بلوز و جوراب بالای سرم وایساد ، از روی سرم طوری رد میشد که از زیر دامنش شورت توری مشکیشو ببینم ، احتیاجی به این کارا نبود همینجوری هم کیرم داشت میترکید ! ، با پاهای سکسی خوشگلش با جورابای نازک و نازش کیرمو مالید ، پاهاشو مالید توی صورتم ، با همه وجودم دلم میخواست با دست پاهاشو بمالم ولی دستور اکید بود که از دست استفاده نکنم ، نشست لبه تخت و با هر دو پاش کیرم رو گرفت و شروع کرد به مالیدن ، داشتم دیوونه میشدم ، چقد وارد بود و میدونست چطوری یه پسر کس ندیده رو بدبخت خودش کنه ! ، گاهی پاهاش رو میمالید توی صورتم و نوک انگشت پاشو با جوراب میکرد توی دهنم و من مک میزدم ، پاشد وایساد و دامنشو در آورد ، شورتش رفته بود لای کس خوشگلش ، عالیییی بود ، چند بار نزدیک بود آبم بیاد ولی جلوی خودمو گرفتم ، بلوزشو در آورد ، سوتین تنش نبود ، جوووووون ، با یه شورت و یه جوراب نازک مشکی که بود و نبودش یکی بود بالای سرم وایساده بود و من حق نداشتم بهش دست بزنم ، کیرم از بس توش خون جمع شده بود داشت میترکید ، خم شد سمت من و در حالی که سینه هاش آویزون بود اومد بالای سرم ، سعی کردم بلند شم که دهنم به ممه هاش برسه ، با دست هلم داد و دوباره چسبوندم به زمین، فقط میخواست حرصم بده ، اروم خم شد ، با زبون به زور نوک سینه هاشو لیسیدم ، بیشتر خم شد و کل نوک پستونش رفت توی دهنم دوباره پا شد و با پاهاش کیرمو ماساژ داد ، بعد بالای سرم وایساد و شورتشو کشید پایین ، کس قلنبه اش که معلوم شد دست خودم نبود ، دوباره سعی کردم پاشم ، پای سکسیشو گذاشت توی صورتمو دوباره هلم داد و چسبوندم به زمین ، دو تا پاشو گذاشت دو طرف صورتمو نشست روی صورتم ، طوری که انگار میخواد بشاشه توی دهنم ! ، کسش توی دهنم بود ، شروع کردم به لیسیدن و مک زدن و خوردن ، تمام صورتم خیس شده بود ولی حق نداشتم با دستام خودمو پاک کنم وگرنه این شو سکسی تموم میشد ، همونطوری که مشغول لیسیدن کس خوشمزه زنداییم بودم خم شد روی کیرم و شروع کرد به ساک زدن ، زود حالتشو عوض کرد و دوباره با پاهای سکسیش شروع کرد به مالیدن کیرم ، زیاد طول نکشید که اولین فوت فتیش زندگیم با یه ارگاسم شدید روی پاها و جورابهای سکسی زنداییم تموم شد ! ، خندید و پاهاشو که پر از آب من بود مالید توی صورتم ، یکم اخ و پیف کردم و اون میخندید بهم دستمال داد و گفت پاشو خودتو تمیز کن منم برم جورابامو بشورم که تو به گند کشیدی ! ، اونروز باهام سکس نکرد ، فک کنم نقشه داشت که شب با بابام یه کارایی صورت بده ..!
    فردای اونروز وقتی از کلاس برگشتم درو که باز کردم سولماز توی آشپزخونه بود که باهاش سلام علیک کردم ، بی حوصله بنظر میرسید رفتم توی اتاق که با رویا هم سلام علیک کنم که دیدم چشماش قرمز قرمزه و حسابی گریه کرده ، بهش گفتم چی شده ؟ گفت هیچی و اشاره کرد که سولماز بره بهت میگم ، تقریبا مطمئن بودم مربوط به سوالای دیروز سولماز در مورد کامبیزه ، دو سه ساعت بعد سولماز لباس پوشید و از خونه رفت بیرون معمولا میگفت کجا میره ولی اونروز اینقد عصبانی بود که هیچی نگفت و رفت ، در خونه که بسته شد پریدم پیش رویا و پرسیدم چی شده ، گفت هیچی ، جنده خانوم دیوونه شده یکساعته داره خط و نشون میکشه که با کامبیز بیرون نرو ، منم یهو عصبانی شدم و بهش گفتم مگه تو یه شب در میون نصفه شب میری تو اتاق عمو فریدون چهار ساعت اونتو میمونی ساعت دو و سه صبح میای بیرون من میپرسم چیکار میکنید که تو هی واسه من تصمیم میگیری نیم ساعت با پسر عمه ام بیرون نرم ، تازه منکه کاری هم نکردم ! ، بهش گفتم دیوونه این چه کاری بود ، اون چی گفت ؟ گفت هیچی چهارتا انگشتشو یکی کرد و همچی زد تو گوشم که هنوز جاش میسوزه ! ، راست میگفت ، لپ قرمزشو بوسیدم و گفتم طوری نیست ، مادره دیگه نگرانته ، ولی حالا باید ببینیم چی پیش میاد .
    داستان ما داشت به جاهای باریک میرسید ، فردای اونروز باز هم سولماز توی قیافه بود ، مطمئنا روابط دیگه مثل گذشته نمیشد ، یا کلا بهم میریخت یا بهتر میشد ، این دیگه هنر ما بود که بدونیم از موقعیتهای بوجود اومده چطور استفاده کنیم ، خلاصه تو یه موقعیت مناسب خودم موضوعو پیش کشیدم و بی مقدمه گفتم ، زندایی نگران رویا نباش ، اولا که بچه نیست ، دوما که من مثل خواهر خودم مواظبشم که مشکلی پیش نیاد ، بعدشم ، کامبیز خیلی پسر خوبیه و اصلا اهل کار بد یا خلاف نیست و مثل داداشم میمونه ، مطمئنا مشکلی پیش نمیاد ، سولماز گفت باشه ، منکه از اول هم گفتم مشکلی نیست ، این دختره دیوونه است دارم نصیحتش میکنم که مواظب باشه یهو دیوونه شده مزخرف میگه ! ، حمید جون قربونت برم خیلی مواظبش باش ، این دختر بی تجربه و خامه ، مواظب باش حرف بیخودی نزنه کار دستمون بده ، گفتم چشم و لبای خوشگلشو بوسیدم ، خندید و منو بوسید ، ظاهرا که اصلا نگران حرفای رویا نبود ، اونشب بابا فریدون جلوی ما خیلی از سولماز تعریف نکرد ، تا اونجا که من و رویا فهمیدیم شب هم پیش هم نرفتن!
    صبح کلاس داشتم و باید میرفتم وقتی بیدار شدم با کمال تعجب دیدم بابا هنوز خونه است ، توی آشپزخونه با سولماز حرف میزدن ، من رو که دیدن هر دو لبخند زدن ، بابام گفت زود صبحانه بخور لباس بپوش سر راه تو رو هم میرسونم ! ، خیلی مهربون شده بود ، بابام و این کارا ! ، توی راه علت مهربونی بابام معلوم شد ، یهو سر صحبت رو باز کرد وگفت ، حمید جان تو دیگه بزرگ شدی و باید بعضی چیزها رو بدونی ، حقیقت اینه که زندگی مشترک من و مامانت مدتهاست تموم شده ، مامانت دیگه اصلا توجهی به من نداره و تمام فکر و ذکرش شماها هستید و خانواده خودش ، تنها علتی که من هنوز باهاش زندگی میکنم هم سرنوشت شماهاست ، وگرنه مدتها پیش از مامانتون جدا شده بودم ، فعلا من واسه خودم زندگی میکنم و مامانت برای خودش اما چیز دیگه ای که میخوام بدونی اینه که دایی اسدت از مامانت هم بدتره ، اون با کارش ازدواج کرده و اصلا توجهی به زنداییت نداره ، البته تا اونجایی که من خبر دارم این عادت کم توجهی به همسر تو خونوادشون ارثیه !، خلاصه میخوام بدونی که اگه مشکلی برای روابط من و مامانت یا زنداییت و داییت بوجود بیاد تنها کسایی که ضرر میکنن تو و دوقلوها و رویا هستید ، البته بین من و زنداییت اتفاقی نیفتاده ولی یه سو تفاهم کوچیک هم برای بهم خوردن زندگی خیلی ها کافی بوده ، میخوام با رویا حرف بزنی بالاخره شما همسن هستین ، بهش بگو این مزخرفاتی که دیروز به مامانش گفته دیگه تکرار نکنه ، یکم فکر کردم و به بابام گفتم حتی اگه اتفاقی هم بین شما افتاده بود اولا به ما ربطی نداشت ، دوما من درکت میکردم ، اما زنداییم بد جوری به رویا گیر داده اون عصبانی شده یه چیزی گفته ، ولی رویا شما رو خیلی دوست داره اگه شما خودتون ازش دلجویی کنید و از دلش در بیارید هیچ مشکلی پیش نمیاد ، به زنداییم هم بگید کمتر بهش گیر الکی بده ، بابام گفت قربون پسر فهمیده خودم ، منو رسوند دم کلاس و رفت ، بعد از ظهر کامبیزو دیدم ، واسش تعریف کردم که رویا بخاطر اون کتک خورده ولی حواسم بود بقیه قضایا رو بهش نگم ، کلی ناراحت شد و به خودش میپیچید ، بهش گفتم من تا حدودی درستش کردم و فکر کنم دیگه مشکلی نباشه ، کلی ازم تشکر کرد و حسابی حال کرده بود وقتی بهش گفتم که پشت سرش چه حرفایی به سولماز زده بودم ماچم کرد !
    از اون روز روابط من با کامبیز خیلی صمیمانه تر شده بود ، دیگه درباره خیلی چیزا با هم حرف میزدیم ، چند بار با رویا و کامبیز بیرون رفتیم و هر بار به یه بهونه ای من یه ساعتی این دو تا رو تنها میذاشتم ، فکر کنم تنها چیزی که بهش نگفته بودم رابطه خودمو سولماز بود که واقعا تصمیم نداشتم بهش بگم ، یه بار کامبیز بهم گفت سولماز جای مامانته ، مگه نه ؟ گفتم آره ، گفت بهش حتی محرمی دیگه ، گفتم آره ، گفت اصلا حس بدی نداری که بخوای باهاش سکس کنی ؟ گفتم نه ! ، اگه میشد که خیلی هم باحال بود ! ، یکم من و من کرد و گفت اگه پا میداد با مامانت هم سکس میکردی ؟ سریع برگشتم که یه چیز کلفتی بارش کنم ، اما حس کردم که کامبیز اصلا نظر بدی نداره و داره یه سوال میپرسه که نظرمو بدونه ، گفتم اخه تا حالا هیچوقت بهش فکر نکردم ، مامانم اصلا سکسی نیست بعدش با خنده گفتم ولی اگه سولماز مامان واقعیم بود باز هم اگه پا میداد با همه وجود میکردمش ! ، بعد بهش پاتک زدم و پرسیدم تو چی ؟ تا حالا فکر کردی با مامانت سکس کنی ؟ تو که موقعیتت خیلی برای این کار خوبه ، تازه مامانت هم سانتی مانتال و باحاله ! ، کامبیز گفت تو از داداشم هم با من صمیمی تری واسه همین هم راستشو بهت میگم ، اگه پا میداد بدم نمیومد این کارو بکنم! ، تقریبا کف کرده بودم که این حرفا رو از کامبیز میشنیدم ، گفتم تو که اینهمه توی نقاط حساس خانوما واردی تا حالا سعی نکردی اینارو روی مامانت امتحان کنی ، کامبیز گفت چرا ، اتفاقا خیلی وقتا خیلی کارارو باهاش میکنم ، عین تو که با زنداییت حموم رفتی تا حالا چندین بار باهاش حموم رفتم ولی نمیشه که نمیشه ! ، کیرم از این حرفا حسابی راست شده بود ، پروانه خانوم رو لخت توی حموم تصور میکردم ، دلم میخواست بدونم چه جور شورتی میپوشه و اون کون گنده چجوری توی شورت زنونه اش جا میشه ! ، اون چاک سینه اش که اینقدر سکسیه به چه مدل ممه هایی وصله ؟! ، دلم میخواست اینارو از کامبیز بپرسم اما میترسیدم با مشت بزنه توی صورتم ، بجاش گفتم میدونی مامانت طبعش گرمه یا سرده ؟ بهش فشار نمیاد بدون شوهر؟ مامانت که خیلی جوونه ، چرا نرفت شوهر کنه ؟ کامبیز گفت والا نمیدونم ، پرسیدم چند بار ولی چرت و پرت میگه ، میگه بخاطر تو هستش و نمیخوام زیر دست یکی دیگه بزرگ بشی و شاید بابات برگرده و از این حرفا ، بعدش دوباره کامبیز بحثو برگردوند سمت مامان من ، گفت مامانت اگه به خودش برسه بنظرم خیلی هم خوشگله ، هم برنزه هم گوشتالو و خوشگله ، حیف از مامانته که از الان خوشو انداخته ! ، بحث مامانها وقتی درباره مامان خودم بود خیلی باب دلم نبود ، گاهی یهو دلم میخواست بزنم فک کامبیزو بیارم پایین ولی تا وقتی درباره مامان اون بحث میکردیم بحث شیرینی بود ! واسه همین مجبور بودم کلا غیرتمو قیچی کنم و بذارم در مورد مامانم نظر بده که منم بتونم در مورد هیکل مامانش حرف بزنم ! ، گفتم آره مامانم به خودش نمیرسه مثلا موهای پاشو خیلی دیر به دیر میزنه ، عوضش سولمازو ببین همیشه پاهاش عین شیشه میمونه ، یا حتی مامان خودت با اینکه شوهر نداره هیچوقت ندیدم که پاهاش مو داشته باشه ، کامبیز گفت مامان من تقریبا دو روز یه بار موهای تنشو میزنه ، یکی دو بار توی حموم خودم موهای پاشو زدم ، مامانم یه دونه مو روی تمام تنش نیست ! ، دوباره هیکل پروانه خانوم رو لخت تصور کردم که کامبیز داره موهای پاشو میزنه و کیرم عین سنگ شد ، گفتم تا حالا واسه پای مامانت لاک زدی ؟ اونروز سولماز داشت لاک میزد رفتم ازش گرفتم و پاهاشو لاک زدم ، گاهی پاهاشو باز میکرد وقتی حواسش نبود شورتشو دید میزدم خیلی حال میداد ، کامبیز گفت من واسه دیدن شورت مامانم که احتیاجی به این کارا ندارم که ، من گاهی به تن مامانم کرم میمالم ، لخت میخوابه روی تخت من بالا تا پایین بدنشو کرم مالی میکنم ، یه شورت تنشه یه سوتین ! ، گفتم سولماز یه شورت توری سفید تنش بود که خیلی سکسی بود ، کامبیز گفت مامان منم همه شورتاش گیپوره ، همیشه با هم میریم توی جکوزی ، همیشه جونشو دید میزنم ، گاهی هم وقتی دارم تنشو چرب میکنم عمدا به کونش دست میکشم ، اونوقتا هنوز اینهمه جم توی تهران نبود و ما وقتی استخر میرفتیم بیشترشون فقط استخر روباز آب سرد بود ، یکی دو تا استخر سرپوشیده آب گرم بود که اونا هم سونا و جکوزی نداشتن ، من دهاتی ندید پدید هم که از اسم جکوزی خنده ام گرفته بود و یاد گوز افتاده بودم با خنده گفتم جاگوزی دیگه چیه ؟ مامانت هیچی نمیگه به کونش دست میزنی ؟ گفت جکوزی یه جور وان حمامه که موتور داره و با فشار آبو میزنه به تنت ماساژ میده ، ما توی حموم یه وان معمولی داریم با یه جکوزی سه نفره ، یه بار بیا با هم بریم توش ، خیلی حال میده ، مامانم وقتی دست به کونش میکشم هیچی نمیگه ، گفتم پس چرا کارو تموم نمیکنی ، بقول خودت همه جوره داره بهت راه میده که ! ، کامبیز گفت ، نه اینطوری نیست ، مامانم از اول جلوم راحت میگشته ، بعدشم راستشو بگم من جرات این کارو ندارم ، گفتم تا حالا با فکر مامانت جق زدی ؟ کامبیز گفت صد بار !! ، دیگه روم باز شده بود گفتم مامانت کونش خیلی خوشگله ، گفت آره ، مخصوصا وقتی لخته ، مجبوره شورتارو اینقد بکشه که اندازه کونش بشن هر چند روز یه بار باید یه شورت نو بخره ، اینکه کامبیز اینقد راحت درباره کس و کون مامانش باهام حرف میزد خیلی واسم جالب و سکسی بود ، تا حالا از این حرفا نزده بود . یکم دیگه درباره کس و کون مامانش صحبت کردیم و بعد یکم درباره رویا و سولماز و رسیدیم سر دو راهی تجریش که باید از هم جدا میشدیم ، بنظرم روابطمون وارد مرحله جدیدی شده بود و خیلی با هم صمیمی شده بودیم ، خداحافظی کردیم و هر کی رفت سمت خونه خودش .


    سولماز و رویا با هم آشتی کرده بودن و رابطه من و سولماز از قبل هم بهتر شده بود ، حالا اون میدونست که من از رابطه اش با بابام خبر دارم ولی در این مورد حرفی نمیزدیم ، دیگه به رویا گیر نمیداد و اگه گاهی میخواست خبری بگیره از من میپرسید ، یه شب بابام وقتی اومد برای رویا یه گردنبند قلب کوچولوی طلا گرفت که خیلی خوشگل بود و رویا کلی از گرفتن اون رشوه و حق السکوت کوچولو ذوق کرد ، بابام رویا رو بوسید و گفت اینم واسه دختر خوشگل خودم ، از اون به بعد رویا همیشه از سر و کول بابام بالا میرفت و سر به سر بابام میذاشت ، دیدن این چیزا واسه من خیلی تازگی داشت ، چونکه بابام خیلی آدم جدی ای بود و معمولا نمیشد باهاش زیاد شوخی کرد ، تماشای سکس بابام و سولماز گاهگاهی تفریح شبهای من و رویا بود ، توی سکس خودم با سولماز هر روز یه روز تازه بود ! ، اصلا نمیذاشت سکسمون تکراری بشه ! سولماز و بابام دیگه رسما تو کون همدیگه بودن و زنداییم عملا توی خونه لخت میگشت ، چه وقتی که بابام بود چه وقتی که نبود ، من و بابام رو تا سرحد مرگ با اون لباسهاش و اداهاش تحریک میکرد و شبها از خجالت بابام در میومد و روزها از خجالت من ! ، اما اتفاقی توی راه بود که زندگی سکسی ما رو توی اون خونه دچار تغییر کرد !


    یه روز عصر بابام وقتی اومد خونه یه عالمه خرت و پرت خریده بود و ولو کرد وسط هال ، صدام کرد حمید بیا اینارو ببر تو آشپزخونه به زنداییت کمک کن جاشون بده ، سولماز که با صدای بابام از اتاقشون اومد بیرون از این همه وسیله که بابام گرفته بود خنده اش گرفت و گفت نصف اینارو باید بریزی دور چون جا نداریم ، بابام گفت فردا ناهار فرهاد و خانمش میان خونمون ، مهمون داریم ، خیلی خوشحال شدم چونکه عمو فرهاد خیلی آدم باحالی بود ، عمو فرهاد دوست قدیمی دانشگاهی بابامه که خیلی مرد باحال و بگو بخندیه لاغر مردنی و کوتاه قده و کلا آدم ریزه میزه ای محسوب میشه و زیاد شوخی میکنه ، فرهاد و بابام شریک هستن البته سهم بابام توی کارخونه از عمو فرهاد بیشتر بود ، زنش هم عاطفه است ، عاطفه قد بلند ، برنزه ، گوشتالو و خوشگله و به خودش خیلی میرسه ، اون با بابام و عمو فرهاد همدانشگاهی بودن ، واسه همین هم هر دوشون دوستای قدیمی بابام محسوب میشن ، حتی سه نفری توی زمان مجردی آمریکا هم رفته بودن ، مامانم اصلا از عاطفه خوشش نمیاد ، یه بار که مامان داشت با خاله ام حرف میزد شنیدم که پشت سر عاطفه میگفت این زنیکه جنده است ، اینو ول کنی میخواد همه تهرانو آباد کنه ، واسه همین هم که مامانم از عاطفه خوشش نمیومد ما با عمو فرهاد اینا زیاد رفت و آمد نمیکردیم ، اما من هم عمو فرهادو دوست داشتم هم از زنش عاطفه خیلی خوشم میومد ، معلوم بود حالا که بابام چشم مامانمو دور دیده عمو فرهاد و زنشو دعوت کرده خونه ، ولی عکسی العمل سولماز جالب بود ، انگار هیجان زده شده بود ، نمیدونم از اومدن عمو فرهاد اینا هیجان زده شده بود یا موضوع دیگه ای بود ، اما از کاراش معلوم بود دستپاچه است ، وقتی داشتیم وسایلو توی آشپزخونه جا میدادیم ازم پرسید عمو فرهادت چه جور آدمیه ؟ تعجب کردم ، اما جواب دادم خیلی آدم مهربونیه ، خیلی هم حاضر جوابه ! ، اوهوم...، زنش چی ؟ دوباره گفتم زن عمو عاطفه یکم مثل شماست ، خندید و گفت من چه جوریم مگه ؟ گفتم شما خیلی خوشگلید و آرایش میکنید و بگو بخند هستید و این چیزا ، بعدش گفتم یکم سولمازو چاخان کنم ، ادامه دادم : زن عمو عاطفه از خوشگلی به شما نمیرسه ولی خیلی آرایش میکنه و خیلی هم بگو بخنده ! ، گفت خوب ولی کاملا معلوم بود که دستپاچه است ، خیلی تعجب کرده بودم ، چون نمیفهمیدم یه مهمونی ساده که اینقد دستپاچگی نداره ، اونشب هروقت سولماز بابامو تنها گیر میاورد شروع میکرد باهاش در گوشی پچ پچ کردن و سوال جواب میکرد و بابام هم با خنده آروم جوابشو میداد ، فردا ظهر قبل از اومدن عمو فرهاد اینا سولماز خونه رو آب و جارو کرده بود و به خودش حسابی رسیده بود ، یه لباس خیلی خوشگل کار شده تنش کرده بود با یه دامن نسبتا بلند مشکی و جوراب نازک مشکی و دمپایی پاشنه بلند مشکی هم پاش کرده بود و بقول معروف شاه کُسی شده بود واسه خودش ، هی قربون صدقه اش میرفتم و دم پرش میگشتم ، اما عصبی تر از اون بود که به من توجهی بکنه ، خلاصه ، سر و صدای در حیاط بلند شد و ماشین بابام و پشت سرش هم عمو فرهاد با یه پژو 504 انگوری متالیک که اونوقتا که همه پیکان سوار میشدن برای خودش ماشین حسابی محسوب میشد وارد شدن ، عمو فرهاد از ماشین پیاده شده و یه نگاه به حیاط انداخت و شروع کرد با بابام حرف زدن ، از اون فاصله صداشون درست نمیومد ولی معلوم بود داره درباره درختای حیاط و این چیزا سوال میکنه ، سولماز بدو بدو اومد کنار من و زل زد به عمو فرهاد و بعدش هم به عاطفه که در ماشین رو باز کرد و به بیرون خرامید ، چقد ناز داشت این زن عمو عاطفه ، همه کاراش با ناز و ادا بود ، حتی وقتی میخواست در ماشین رو باز کنه و پیاده بشه طوری این کارو میکرد که انگار یه سوپر استار بزرگه و الان صد تا دوربین دارن پیاده شدنشو ضبط میکنن ، از اون فاصله متوجه شدم که پاهاش لختن ، خیلی تعجب کردم ، چون اونوقتا اینقد بگیر بگیر بود که زنها حتی با جوراب هم جرات نداشتن بیان توی خیابون و حتما شلوار میپوشیدن ، رسیده و نرسیده روسریشو در آورد و پرت کرد توی ماشین ، بعدش هم توی همون حیاط مانتوش رو هم در آورد و روی صندلی ماشین انداخت ، یه لباس خیلی جذب قهوه ای روشن تنش کرده بود با دامن روی زانوی قهوه ای تیره ، با پاهای بدون جوراب ، خیلی خوشتیپ بود ، سولماز زیر لب گفت عقده داره انگار ، خوب میومدی تو لباساتو در میاوردی ! ، خندیدم ، زنداییم گفت این همه عمو فرهاد عمو فرهاد این بود ؟ این که کلا نیم وجبه ! خندیدم و گفتم زندایی فلفل نبین چه ریزه ! کله ام رو ماچ کرد و گفت مردشور زبونتو ببره نیم وجبی !، سر و کله رویا هم پیدا شد و اونم به جمع ما پیوست ، بابام اینا بالاخره تصمیم گرفتن بیان تو ، عمو فرهاد وقتی منو دید لباش گوش تا گوش به خنده وا شد و کلی باهام شوخی کرد و دستم انداخت ، با دیدن سولماز هم سعی کرد مودب باشه و حسابی با زنداییم سلام علیک و خوش و بش کرد ،من هم با عاطفه هم روبوسی کردم و همشون رفتن توی اتاق پذیرایی ، عمو فرهاد طبق معمول مجلس گردان بود و با لطیفه ها و بذله گویی هاش کاری کرده بود حسابی بهشون خوش بگذره ، زود با هم صمیمی شدن و با هم شوخی میکردن و حسابی بهشون خوش میگذشت ، اما من و رویا حوصله امون سر رفته بود ، بهش گفتم میای بریم بیرون ، با اشاره سر بهم گفت آره ، به بابام گفتم من و رویا بریم بیرون ؟ بابام با کمال تعجب خیلی استقبال کرد و گفت آره ، برید ، اگه میخواین برید لونا پارک مینی سیتی ، بعدش هم منتظر جواب من نشد و دست کرد توی جیبش و از توی کیفش پنج تا هزاری سبز در اورد و گفت تاکسی بگیرید و برید پارک مینی سیتی ، منم عموت اینا که رفتن با زنداییت میام دم مینی سیتی دنبالتون ، ساعت 9.5 دم در مینی سیتی باشید که با هم برگردیم ، یادمه که پنج هزار تومن خیلی بود ، من هر بار میرفتم مینی سیتی فوقش 500-600 تومن خرجم میشد ! ، سریع پریدم توی اتاقم و لباس پوشیدم ، یکم معطل رویا شدم و دو نفری زدیم بیرون ، خیلی بهمون خوش گذشت ، اصلا نفهمیدم کی ساعت 9.5 شد ، دم در پارک که اومدیم بابام و سولماز توی ماشین منتظرمون بودن ، اونشب بابام هممونو شام برد لواسون ، بابام و سولماز گاهگاهی با یاد اوری حرفای عمو فرهاد کلی میخندیدن ، مثل یه خونواده صمیمی شام خوردیم و کلی خوش گذروندیم و برگشتیم خونه ! این ماجرا با اینکه زیاد هیجان انگیز نبود توی زندگی ما خیلی تاثیر داشت که بعدا براتون تعریف میکنم .


    یه روز توی خونه با رویا تنها بودیم و لخت خوابیده بودیم روی تخت من و انگشتمون توی کس و کون همدیگه بود و حرف میزدیم ، یهو برگشت گفت حمییید ، من دلم میخواد با عمو فریدون سکس کنم ، منم بلافاصله گفتم هاهاها....، منم دلم میخواد با سولماز سکس کنم ، رویا گفت نخند مسخره ، آخه فک کنم اگه من بخوام عمو فریدون هم میخواد ! ، آب دهنم پرید توی گلوم و شروع کردم به سرفه کردن ، داشتم خفه میشدم ، وسط سرفه هام پرسیدم چرا اینو میگی ؟ یکم خجالت کشید و حرفشو خورد ، گفتم بگو دیگه از چی خجالت میکشی ؟ مگه کاری مونده که من و تو نکرده باشیم ؟ گفت آخه هروقت میرم تو بغلش و سر به سرش میذارم دست میکشه به کونم ، اگه دامن پام باشه پاهامو میماله و از زیر دامن به کونم دست میکشه ، وقتی روی پاش مینشستم حس میکردم زیرم سفت میشه ، منم چند بار عمدا دست به اونجاش زدم ، سفت سفت میشه ! خوب حتما دلش سکس میخواد دیگه ! ، هنگ کرده بودم ، یعنی بابام واسه اینم راست کرده ؟ خنده ام گرفته بود ، از طرف دیگه اگه این دو تا هم با هم سکس کنن دیگه همه با هم دو به دو خوابیده بودیم و این واسه زندگی سکسولانه امون خیلی خوب بود ! بهش گفتم تو واقعا دوست داری با بابام بخوابی ؟ سرشو پایین انداخت ! ، گفتم بیا جورش کنیم ، امشب یه دامن کوتاه بپوش ، چشم بقیه رو دور دیدی حسابی خودتو بمال به بابام و تحریکش کن ، بذار بابام حسابی دستمالیت کنه ، تا بعد یه نقشه خوب بکشیم و بهت بگم چیکار کنی ، گفت وقتی عمو فریدون دست به تنم میکشه و با اون سبیلاش ماچم میکنه خیلی کیف میده ، اینو گفت و زیر زیرکی خندید ! ، شب که شد طبق نقشه رویا یه دامن کوتاه پوشید با جوراب شلواری کلفت سفید و بلوز خوشگل ، خیلی بهش میومد ، سولماز خندید و گفت مهمونی تشریف میبرید ؟ رویا هم خودشو لوس کرد و گفت این که لباس مهمونی نیست ! ، خلاصه بابام که اومد طبق معمول با هممون سلام علیک کرد و نشست توی آشپزخونه و سولماز که یه بلوز سفید ساده با دامن کوتاه مشکی پوشیده بود با پاهای لخت و دمپایی پاشنه بلند واسش چایی ریخت و با هم میگفتن و میخندیدن ، منم که کیرم هم از کارهای سولماز و هم از لباس رویا راست شده بود هروقت میتونستم انگشتم توی کس و کون رویا بود و واسه خودم حال میکردم ، سولماز از آشپزخونه اومد بیرون و رفت توی هال و تلوزیونو روشن کرد و جلوش ولو شد منم رویا رو فرستادم پیش بابام توی آشپزخونه و خودم رفتم پیش سولماز که یه وقت اگه پاشد بره سمت آشپزخونه من به رویا ندا رو بدم ، به رویا گفتم تا وقتی پیش بابامی بلند بلند حرف بزن که من بفهمم ، منم اگه سولماز پاشد بیاد سمت شما صدات میکنم و میگم بیا بریم بیرون یه دوری بزنیم ، تو زود خودتو جمع کن ، رویا رفت و با بابام شروع کردن بلند بلند حرف زدن و شوخی کردن ، رفتم آروم پیش سولماز ولو شدم روی کاناپه کنارش ، تا وقتی سر و صدای بابام و رویا از آشپزخونه بلند بود معنیش این بود که اوضاع امنه ، سولماز قشنگم هم یه نگاه به من کرد و آروم ماچم کرد و با دست کیرمو از روی شلوارک مالید ، کیرم هم فورا جواب سلام زندایی رو داد به احترام دستای خوشگل و سفید و لاکهای قرمز و سکسی ایشون سر پا وایساد ، دوباره سر و صدای شوخی های بابام و رویا بلند شد و سولماز دستشو آروم کرد توی شلوارک و کیرم رو گرفت توی دستش و شروع کرد به مالیدن ، حالم حسابی بد شده بود ، بهش گفتم امشب میشه آخر شب بیام پیشت بخوابم ، گفت نه عزیزم گفتم که فقط وقتی تنها هستیم ، بقیه بیدار میشن اونوقت کار دست خودمون دادیم ! ، فردا بعد از ظهر یکی دو ساعت پیش هم میخوابیم ، اگه بخوای همین الان میمالمت تا بیای ، گفتم میشه نازتو بوس کنم ؟ گفت نههههه ...، یکی میبینه ، دستم رو کشیدم روی پاهای لختش و اونم کیرمو میمالید ، دو تا دستمال بهم داد و گفت بچپون توی شورتت که اگه اومدی بریزه روی اینا ، به سولماز گفتم بزار ممه هات دست بزنم ، اشاره کرد که بیا ، دستمو کردم تو یقه باز سولماز و سینه هاشو میمالیدم ، اونم کیرمو هفت هشت دقیقه مالید تا وقتی که یهو حالم بد شد و آبم اومد ، سولماز یکی دو تا تکون دیگه هم به کیرم داد و دستشو که پر از آب من بود از توی شورتم کشید بیرون ، بهم گفت برو توی اتاقت خودتو تمیز کن ، خودش هم رفت سمت دستشویی ، میدونستم با دست پر از آب منی مطمئنا سمت آشپزخونه نمیره ، سریع خودمو تمیز کردم و رسوندم پشت در اشپز خونه دیدم دست بابام توی جوراب شلواری رویاست و داره حسابی کونو کسشو میماله و پشت گردن رویا رو ماچ میکنه ، رویا هم بلند بلند حرف میزد و میخندید ، صدای در دستشویی که بلند شد فهمیدم که سولماز الان میاد و ضایع میشه ، بلند داد زدم رویا میای بریم بیرون یه دوری بزنیم ؟ رویا فوری جواب داد آره بزار برم لباس عوض کنم بریم ، نیم دقیقه بعد رویا در حالی که خوشحالی از سر و روش میبارید از آشپزخونه اومد بیرون منو که دید به پهنای صورتش خندید و گفت بریم ، لباس عوض کردیم و اجازه گرفتیم و از خونه زدیم بیرون ، گفتم تعریف کن ، گفت عمو فریدون حسابی به همه جام دست کشید و وقتی دید که منم دوست دارم و خوشم میاد دامنمو زد بالا و دستشو کرد توی جوراب شلواریمو با کس و کونم حسابی بازی کرد ، حمید دلم میخواد شب پیشش بخوابم ، گفتم نقشه من اینه : اگه دو سه ساعت بیرون بمونیم این دو تا حتما سکس میکنن ، ما هم برمیگردیم و به بهانه درس تا دیروقت بیدار میمونیم ، اونوقت شب سولماز تنها میخوابه ، نصفه شب لباس لختی بپوش پاشو برو توی اتاق پیش بابام ، اونم وقتی نصفه شب یه حوری لخت ببینه که اومده باهاش سکس کنه مطمئن باش نه نمیگه ! ، گفت آخه فک کنم بابات از مامانم میترسه و جرات نمیکنه زیاد بهم دست بزنه ، بهش گفتم اونم راه حل داره ! ، اگه چیزی گفت بهش بگو مامانم هم با حمید سکس داره ! ، رویا گفت حمید جک نگو ، بابات باور نمیکنه ، میدونه دروغ میگم ، چشمامو تنگ کردم و گفتم آخه راسته ! ، چشماش داشت میزد بیرون گفت جون رویا راست میگی ؟ گفتم آره بخدا باهاش یه بار نصفه نیمه سکس کردم ، به همه جاش دست زدم ، عین تو و بابا ، رویا کف کرده بود ، گفت اگه دروغم در بیاد چی ؟ گفتم در نمیاد چون دروغ نیست ، کلی از دستم خندید ، سین جینم کرد تا ببینه تا کجا پیش رفتم با مامانش ، منم دو تا پامو کردم توی یه کفش که فقط دستمالی بوده ، بالاخره قبول کرد ، یه بستنی خوردیم و یه دوری زدیم و دو ساعت بعد برگشتیم خونه ، مطمئن بودم که اینا سکس کردن ، چونکه سولماز لباساشو عوض کرده بود و حالا یه لباس دیگه تنش بود ، بابام هم توی هال جلوی تلوزیون ولو شده بود ، یه نگاه توی اتاق بابام اینا انداختم ، تختشون بهم ریخته بود ، مطمئنا ازش استقاده شده بود ..، یه چشمک به رویا زدم یعنی همه چی ردیفه ! ، شب تا دیروقت درس میخوندیم ، سولماز و بابام خیلی وقت بود خواب بودن ، شبهایی که من و رویا تا دیروقت درس میخوندیم سکس بابام و سولماز هم مالیده بود ، ساعت دو و نیم صبح بود که ما هم چراغو خاموش کردیم و رفتیم توی فاز نقشه ، من رفتم که مطمئن شم سولماز خوابه و رویا رفت توی اتاق که لباساشو در بیاره لباس خواب بپوشه ، سولماز آروم آروم خرخر میکرد ، فک کنم خواب هفت پادشاه میدید ، برگشتم سمت اتاق دیدم رویا تیشرت پوشیده با شورت ، نوک ممه های نورسیده و بیرون زده اش از روی لباس کاملا معلوم بود و دم اتاقش وایساده بود با انگشت شصتم اشاره کردم که اوکی هستش ، گفت آخه میترسم ، گفتم ترس چی ، مگه میشه بابای من که همش دستش توی کس و کونته شب لخت بری پیشش بگه نه ؟ بیدارش کن بگو تنهایی خوابم نمیبره کابوس میبینم ، گفت باشه یکم دست دست کرد بعد ماچم کرد در اتاق باباموباز کرد و رفت توی اتاق ، یکم از سوراخ کلید دید زدم ولی چیزی معلوم نبود ، چراغ خواب اتاق خاموش بود و تو اون ظلمات اونم از تو سوراخ کلید هیچی معلوم نبود ، از هیجان داشتم میمردم ، برگشتم توی اتاقم ، نیم ساعت گذشته بود و رویا هنوز نیومده بود ، یعنی عملیات موفق بوده ، خوابم نمیبرد ، نزدیک یکساعت بعد صدای پای رویا رو شنیدم که سعی میکرد پاورچین بره توی اتاق خودش ، خیالم راحت شد ، خیلی دلم میخواست جزئیات رو بپرسم ولی دیگه خیلی خطرناک بود ، به هر مشقتی بود خوابیدم ..!


    فرداش وقتی پاشدم هیچ کس خونه نبود ، دلم میخواست با رویا حرف بزنم که ببینم دیشب چه خبر بوده ، اما کلاس داشت و باید تا شب صبر میکردم ، سولماز هم معلوم نبود صبح به اون زودی کجا رفته بود ، تو آشپزخونه چایی هنوز داغ بود ، چایی ریختم و واسه خودم نیمرو درست کردم ، صبحونه ام رو خوردم و نیم ساعتی توی اتاق با کتابهام کشتی گرفتم ، با خودم میگفتم یعنی سولماز کجا رفته بود ؟ ، در اصل باید الان با اولین عشق زندگیم توی خونه تنها باشم ، اما اون ول کرده بود رفته بود بیرون ، حوصله ام سر رفت ، تا ساعت یک ونیم که اولین کلاسم شروع میشد خیلی مونده بود ، به کامبیز زنگ زدم ، جواب نداد ، لباس پوشیدم و زدم از خونه بیرون ، سر خیابون که رسیدم دیدم ماشین بابام بر خیابون پارک شده و خودش نیست! ، کف کردم ، دنبال بابام میگشتم که ببینم کجاست که یهو دیدم با سولماز نشستن توی یه ایستگاه اتوبوس خلوت و گرم بحث کردن هستند ، تقریبا دعوا میکردن ، یکم با خودم یکی به دو کردم و بعد بدون اینکه کسی متوجه بشه آروم رفتم پشت ایستگاه اتوبوس و فالگوش وایسادم ، سولماز داشت میگفت آخه اینا بچه هستن ، معلوم نیست بعدا توی زندگی مشترکشون چه مشکلاتی پیدا میشه ، بابام گفت وقتی داشتی با حمید میخوابیدی فکر نکردی بچه است ؟ سولماز من من کرد و بعد گفت من که صد بار گفتم سکس نکردم با حمید ولی همون هم که بوده هرچی نباشه حمید پسره ولی رویا دختره ، اگه یهو عاشق تو شد چیکارش کنم ؟ بابام گفت نه قربونت برم اینا هیچکدوم دیگه بچه نیستن ، الانم جفتشون میدونن که چه خبره ، کار هم از این حرفا گذشته ، هم تو با حمید خوابیدی هم من با رویا ، رویا هم بزرگ شده ، بالاخره هر کاری بکنی رویا هم یه روز با یکی میخوابید ، حالا با من خوابید ، دیگه به روی خودت نیار اصلا انگار که هیچی نشده ، همونجور که خودت گفتی دیگه درباره اش حرف هم نمیزنیم ، به بچه ها هم گیر نده و اصلا بروت نیار ، سولماز یکم خودشو لوس کرد و لحن صداشو عوض کرد و گفت باشه ، حالا شب کی میای ؟ میخوام برم خرید ، بابام گفت سعی میکنم زود بیام با هم بریم ، پس برنامه ویلای کارخونه با فرهاد و عاطفه ردیفه ؟ بگم میایم ؟ سولماز گفت آخه من فقط یکی دو بار فرهاد رو دیدم ، بابام گفت من سی ساله باهاش دوستم ، خیلی پسر خوبیه ، خیالت راحت ، اگه دوست نداشتی هم زوری که نیست ، برمی گردی پیش خودم ! پاشو بریم دیگه ، دیر شد کلی کار دارم ، فرهاد توی کارخونه منتظره ...!


    زود جیم زدم و پریدم توی یه کوچه و از دور دیدم که بابام رفت سوار ماشینش شد که بره و زنداییم هم رفت سمت خونه ، تا اینجا از حرفای اینا فهمیدم که اولا بابام دیشب با رویا سکس کرده ، دوما اینکه فعلا هیچ خطری نیست و برنامه سکس هیشکی مختل نمیشه ! ، قراره هیچکس کاری نداشته باشه که اون یکی با کی سکس میکنه ! ، خیلی هم عالی ...، بیدون دوشواری ! ، یک یک !! ، فقط نفهمیدم قضیه عمو فرهاد و کارخونه چیه ...، کارخونه بابام اینا نزدیک دماوند هستش و یه باغ بزرگ سیب توش داره ، ته کارخونه وسط باغ سیب یه ویلا دوبلکس درست کردن و یه استخر کوچیک هم جلوش داره ، ما گاهی توی تعطیلات میرفتیم توی اون ویلا .
    حالا که دیگه عشقم خونه بود میتونستم برگردم خونه ، درو باز کردم و رفتم تو ، سولماز رو صدا کردم از توی اتاق جواب داد بیا اینجام حمید جون ، کجا بودی ؟ فکر کردم کلاس داری ..! ، در اتاقو باز کردم ، داشت لباساشو عوض میکرد با یه لباس خواب نازک و شورت وسط اتاق وایساده بود رفتم جلو و از پشت بغلش کردم و گفتم رفتم از یکی از دوستام جزوه شیمی گرفتم ، یکی دو ساعت دیگه میرم برای کلاسم ، تو کجا بودی سولماز جون ؟ گفت رفتم بیرون یه چیزایی از بقالی بخرم ، دستمو بردم سمت کسش و از روی شورت کسشو مالیدم ، دستمو گرفت و فشار داد روی کسش ، گفت دوست داری امشب پیش زندایی بخوابی ؟ یعنی اگه میگفتن الان توی هفته های دویست ملیونی همراه اول تو میلیونر شدی و دویست ملیون جایزه نقد بردی اینقد ذوق نمیکردم ! ، گفتم معلومه که دلم میخواد ، بعد اخمامو توی هم کردم و گفتم پس بابا و رویا اگه بفهمن چی ؟ چشماشو تنگ کرد و نگام کرد ، یهو پرسید شنیدم دیشب نصفه شب رویا رو به زور فرستادی توی اتاق بابات ! ، فوری گفتم نه زندایی بخدا خودش دلش میخواست بره من که هلش ندادم ! دستشو بلند کرد و یکی محکم زد توی سرم گفت من از اول میدونستم تو پدر سوخته خبر داری ، واسه چی به من نگفتی این دختره منگل میخواد چیکار کنه ؟ ، مگه من اینو نسپردم دست تو ؟ ، مگه قراره چیزیو از من پنهون کنی ؟ ، دیگه کاریش نمیشد کرد ، یه دستی زده بود و دو دستی تحویل گرفته بود ، دیگه نمیشد حاشا کرد که من خبر نداشتم ! ، گفتم چیکار کنم زندایی خوب کلی قسمم داد که نگم ، سولماز گفت خوب حالا کاریه که شده دیگه ، بالاخره اونهم باید این چیزا رو یاد بگیره و تجربه کنه ، باز برای یاد دادن این چیزا بابات از غریبه ها بهتره ، بهتره با فریدون بخوابه تا با یه مرد غریبه ، اینجوری خیال منم راحت تره ، بهتره کاری به کارش نداشته باشیم تا تجربه کنه ، فک کنم امشب هم بره پیش فریدون ، وقتی اون رفت تو هم بیا پیش خودم ، فقط لازم نیست سریع بری به رویا خبر بدی که قراره امشب بیای پیشم ، یا میدونی که قراره بره پیش بابات ، درباره این چیزا هر چی آدم کمتر حرف بزنه بهتره ، پریدم و لباشو بوسیدم ، دلم پر پر میزد واسه اینکه شب بشه و بصورت کاملا رسمی و قانونی ! شلوارمو بکشم پایین و لباسهای سولماز رو در بیارم و شب برم توی رختخوابش و تا صبح بککککنننمممششش ! ، دست کشیدم روی کون قشنگ و سفیدش ، لباس خوابشو زدم بالا و کمر نازشو بوسیدم ، زیر لباس خوابش سوتین نداشت ، سینه هاشو با دست مالیدم سینه هاش نه شل بود و نه سفت ، یه چیز توپ ژله مانند کیر راست کن ، نوک سینه هاش کوچولو و هاله دورش صورتی بود ، وقتی دست میمالیدم نوک سینه اش رنگ عوض میکرد و خوشگلتر میشد ، دوباره دستمو کردم توی شورتش ، انگشتم که به چوچولش خورد تنش لرزید ، گفت الان سکس نکنیم ، میخوام شب به جفتمون بیشتر کیف بده ، در حالی که صدام از هیجان میلرزید گفتم زندایی جونم شب تا صبح با هم سکس میکنیم ، الان هم تن قشنگو سفیدتو میخوام ، خندید و گفت من قربون سگ حشریت برم ، بکش پایین اون شورتتو ببینم با چی میخوای ترتیب زنداییتو بدی ! ، بعدش نشست روی زمین جلوی من و کمربندمو باز کرد و بعدش دکمه های شلوارمو ، دو طرف شلوارمو گرفت و با شورتم یکجا کشید پایین ، کیرم عین فنر تا شده پرید بیرون ، با دو تا دستش انگار که یه شیئ مقدسو گرفته باشه کیرمو توی دستاش گرفت و لبهای خوشگل قرمزشو به کیرم نزدیک کرد ، نوک کیرمو بوسید و بعد شروع کرد به ساک زدن ، تا همین امروز هم هیشکیو ندیدم به خوبی زنداییم ساک بزنه ، یعنی استاد مسلم !....


    بعد از سکس با زندایی خوشگلم ، با هم رفتیم و دوش گرفتیم ، لخت و عور زیر دوش با بهونه و بی بهونه خودمو میمالیدم بهش و از هیکل خوشگلش تعریف میکردم ، اومدیم بیرون و تن همیدیگرو خشک کردیم ، یه تاپ قرمز آستین بندی پوشید که نصف ممه هاش بیرون بود ، بدون سوتین ، با یه دامن کوتاه چین چین سفید با طرحهای بزرگ قرمز رنگ ، با یه شورت سفید تور که کس خوشگلش توش معلوم بود ! ، دلم میخواست کلاسو بپیچونم بیشتر از تنها بودن با زندایی خوشگلم لذت ببرم ، به سولماز گفتم امروز درس نداریم ، استاد میخواد کوئیز بده ، میشه نرم ؟ خندید و گفت همین یه بار ! ، رویا که اومد و مامانشو با اون وضعیت دید خنده اش گرفت ، سولماز از قضیه دیشب خیلی از دست رویا شکار بود ، ولی سعی میکرد به روی خودش نیاره ، رویا هم که فکر میکرد سولماز خبر نداره کبکش خروس میخوند و حسابی شنگول بود ، واسه اینکه با رویا تنها بشم و بتونم باهاش حرف بزنم دنبال بهونه میگشتم که بهونه خودش زنگ زد ! ، کامبیز بود ، زنگ زده بود که ببینه اگه حوصله دارم با هم بریم بیرون یه دوری بزنیم ، بهش گفتم بزار با سولماز هماهنگ کنم که اگه گذاشت رویا رو هم بیارم ، کامبیز از خوشحالی زد زیر خنده ، گوشیو قطع کردم و به سولماز گفتم میذاری با رویا و کامبیز بریم یکی دو ساعت بیرون ؟ مطمئن بودم با توجه به قضایای پیش اومده دیگه کار از این حرفا گذشته و به این چیزا گیر نمیده ، سولماز شونه هاشو بالا انداخت و گفت زود برگردید که به درساتون برسید ! ، سریع رفتم و به رویا گفتم ، رویا کف کرد که مامانش به این راحتی رضایت داده با کامبیز بریم بیرون از خدا خواسته سریع لباس پوشید و زدیم بیرون ، از در که رفتیم بیرون سریع تعریف کردم که صبح بابام و سولماز رو دیدم که داشتن سر همخوابی دیشب رویا و بابام دعوا میکردن ، چی گفتن و چی شنفتن ، رویا مثل جن زده ها ساکت بود و از ترس زبونش بند اومده بود ، گفتم نترس بابا به خیر گذشت تموم شد ، اگه سولماز میخواست دعوات کنه که همون موقع که از در اومدی تو جرت میداد ! ، بعدشم به من گفته بروت نیارم و اونم بروت نمیاره ، یکم خیالش راحت شد ، بهش گفتم امشب هم راحت برو پیش بابام ، بزور خندید ولی گفت دیگه نمیرم ، تو مامانمو نمیشناسی ، گفته باشه ولی بعد یه بهونه گیر میاره تیکه و پاره ام میکنه ، الانم معلوم نیست برام چه نقشه ای کشیده ، گفتم نه بابا ، تو برو پیش بابام منم میرم پیش زندایی ! رویا میخندید ، بهش گفتم حالا قشنگ تعریف کن ببینم دیشب چی شد ...، رویا گفت وقتی رفتم توی اتاق عمو فری خواب بود ، اینقد ترسیده بودم که دو سه دفعه میخواستم برگردم بیرون ، ولی وقتی عمو فری رو با شورت توی رختخواب دیدم و یاد سکس کردنش با مامانم افتادم دیگه دل به دریا زدم و رفتم توی رختخواب ، عمو فری برگشت و بغلم کرد و گفت بچه ها خوابیدن ؟، فهمیدم با مامانم اشتباه گرفته ، ولی وقتی بغلم کرد فوری فهمید که من مامان نیستم ، یهو از خواب بیدار شد و چشماش چهارتا شد ، گفت اینجا چیکار میکنی ؟ خودمو لوس کردم و گفتم عمو جون خوابم نمیبره ، خوابهای بد میبینم ، بهم گفت باشه عمو ولی زود برو توی اتاقت ، مامانت اگه بیاد ببینه با این لباسها اومدی اینجا جفتمونو از تهران میندازه بیرون ! ، بعد هم ادامه داد خودم هم خیلی میترسیدم که مامان بیاد ولی زودی گفتم مامانم دو ساعته که خواب خوابه بعدشم تا حالا چند بار هم حمید رفته پیش مامانم خوابیده مگه چه عیبی داره منم پیش شما بخوابم ؟، بابات یکم ساکت شد و بعد پرسید مامانت لخت کنار حمید خوابید ؟ منم گفتم آره ! ، مامان کی لباس پوشیده که بخواد لخت بشه !، اونوقت بابات پتو رو کنار داد و آروم گفت باشه بیا بخواب ولی یکم آروم شدی بعد باید زود بری توی اتاق خودت بخوابیا ! منم شیرجه زدم توی رختخواب کنار بابات ، بابات بغلم کرد و پتو رو کشید روی جفتمون با دستش کشید روی کونم و کمرم و خودشو میمالید بهم ، خیلی دلم میخواست باهاش سکس کنم ، واسه همین هم دستمو کشیدم روی شورتش ، اونجاش از مال تو خیلی بزرگتره ! عین سنگ شده بود ، خودش شورتشو پایین کشید و دستمو گذاشت روش ! ، بعدش هم لباس منو از تنم بیرون کشید وشورتمو در آورد ، آروم پرسید تو هنوز دختری ؟ با سر گفتم آره ، بابات گفت باشه ، با انگشتاش با اونجام بازی میکرد و بعد پتو رو کنار زد و پاهامو باز کرد و شروع کرد به لیس زدن نازم ، اینقد خورد که صورتش از آبم خیس خیس شد ، بعد انگشتشو خیس کرد و با سوراخ کونم بازی میکرد و چند بار انگشتشو کرد توی کونم که یکم دردم اومد ، بعد دراز کشید و گفت که باهاش بازی کنم ، اونجاشو گرفتم و شروع کردم همونجوری که با تو بازی میکردم باهاش بازی کردم ، بعدش همونجوری که یه بار با تو سکس کردیم چرخیدم روش و نازمو گذاشتم روی دهنشو خودم هم اونجاشو میخوردم ، با زبون با چوچولم بازی میکرد و کسمو لیس میزد منم اونجاشو میخوردم که یهو ارضا شد و آبش همچین پاشید توی صورتم که یه مشتش هم ریخت توی موهام ، صبح هم که نتونستم برم حموم ، هنوزم یه تیکه از موهام نوچه ! بعد موهاشو بهم نشون داد که هنوز یکی دو تا از دسته هاش بهم چسبیده بود و زد زیر خنده ، تقریبا از دیدن آب بابام تو موهای رویا حالم بهم خورد ، ولی به روی خودم نیاوردم ، رویا ادامه داد عمو فری هم انقد با زبون منو لیس زد و با دست مالید که منم آبم اومد ، بعدش ماچم کرد و بهم گفت برو توی اتاق خودت بخواب عزیزم ، دیگه آروم شدی ؟ ، خندیدم و عمو رو ماچ کردم و یواشکی اومدم توی اتاق خودم ! ، داستانش که تموم شد یکم مکث کرد و دوباره پرسید ، حالا واقعا شب دوباره برم پیش عمو ؟ گفتم دوست داری ؟ گفت آره ، خیلی دلم میخواد !، خندیدم و گفتم حالا به کامبیز چی بگیم ؟ اون بدبخت که داره کم کم عاشقت میشه! ، بگیم رویا خانم عاشق شوهر عمه اش شده ؟ ، رویا گفت جون من به کامبیز چیزی نگیا ، منم از کامبیز خوشم میاد ولی عمو فری یه چیز دیگه است ! کلی با هم خندیدیم.


    رسیدیم دم خونه کامبیز اینا ، زنگ زدم و پروانه خانوم آیفونو برداشت ، گفتم سلام و خودمو معرفی کردم ، گفتم میشه به کامبیز بگید بیاد دم در ؟ پروانه خانوم گفت با رویا خانومی ؟ گفتم آره ، گفت بیاین بالا عزیزم ، یه چایی بخورید و برید ، به رویا نگاه کردم و اون شونه بالا انداخت که یعنی واسش فرقی نداره ، درو باز کردم و رفتیم تو ، کامبیز در حالی که هنوز داشت تیشرتشو میپوشید بدو بدو از تو اتاقش اومد بیرون و با دیدن من و رویا گل از گلش شکفت ، پروانه خانوم از توی آشپزخونه اومد بیرون ، چشام چهارتا شد ، یه شلوارک نازک زرد پاش بود که چسب تنش بود و شکل شورتش از توش کاملا معلوم بود ، شلوارکش اینقد نازک بود که حتی میتونستم تشخیص بدم که شورتش قرمزه ! ، یه تاپ زرد نازک هم تنش بود که رنگ سوتین قرمزش از توش معلوم بود ، الان دیگه میتونستم ببینم که شورتش توی تنش چه شکلی وایمیسته ! ، حرکت عمودی کیرمو از توی شلوارم کاملا حس کردم ، کون و کپل و رونهای تپل و ساقهای سفیدش خیلی چشم نواز بودن ، رویا آروم سرشو کرد توی گوشم و گفت عجب هیزی شدی حمید ، انگار دوست داری با همه سکس کنی ، خندیدم و چشمامو از روی کون پروانه خانوم برداشتم ، پروانه خانوم گفت برید توی آلاچیق وسط حیاط واستون یه چایی بیارم بخورید و برید ، رفتیم توی باغ ، جلوی عمارت توی حیاط وسط چمنها یه آلاچیق چوبی بامزه و قدیمی بود ، دیواره هاشو با برگ نخل بافته بودن که تابستونا روشون آب میریختن ، چمنها رو تازه آب داده بودن و حسابی خنک شده بود ، توی راه که میرفتیم سمت آلاچیق کامبیز سرشو توی گوشم کرد و گفت حالا دیدی چرا شورتاش زود به زود پاره میشن ؟ نگاش کردم و خندیدم ، پس دیده بود که چطوری زل زدم به کون مامانش ! ، نشسته بودیم توی آلاچیق که پروانه خانوم با همون لباسها برامون چایی آورد با چند تا دونه شیرینی کشمشی خونگی ، دوباره شروع کردم به دید زدن تن پروانه خانوم و کون گنده اش و دوباره کیرم راست شد ، خم شد چایی بهم تعارف کنه چاک سینه هاش تا ته معلوم بود ، دلم میخواست شیرجه بزنم وسط ممه هاشو شنا کنم ! ، کامبیز حق داشت که با دیدن تن لخت مامانش چند بار جلق زده بود ، چایی رو خوردیم و زدیم بیرون ، با تاکسی رفتیم سمت پارک سنگی ، یکم نشسته بودیم و حرف میزدیم که دوتا مامور کمیته اومدن بالای سرمون ! ، با اینکه میدونستم که فامیلیمو نمیتونن تخممونو بخورن باز هم ترسیده بودم ، اونوقتا خیلی بگیر بگیر بود ، پرسیدن چیکاره هستید که من گفتم دختر دایی و پسر عمه هستیم ، جدامون کردن و چند تا سوال کس شعر که عمه ات کیه داییت کیه پرسیدن و وقتی مطمئن شدن راست میگم یکیشون بهم گفت از لحاظ شرعی درست نیست که شما با هم تنها بیرون برید ، گفتم مامانش خبر داره اگه میخواین زنگ بزنید خونه و بپرسید ، خلاصه یکم دیگه هم صبر کردن ودیدن از ما ابی واسشون گرم نمیشه دمشونو گذاشتن رو کولشونو گورشونو گم کردن رفتن ، ولی ما که حسابی حالمون گرفته شده بود تاکسی گرفتیم و برگشتیم خونه ، از اون گذشته ما واسه اونشب کلی نقشه داشتیم !


    وقتی برگشتیم خونه رویا هنوز میترسید ، توی خونه سولماز هنوز همون لباسهای چشم نواز تنش بود ، منو بوسید و دست کشید سرم ، با رویا هم گرم و معمولی سلام علیک کرد که باعث شد ترسش بریزه ، گفت خسته شدین از ولگردی ؟ اگه میشه برید یکم درس بخونید ! ، بابام اونروز خیلی زود اومد خونه ، وقتی که اومد برای اولین بار جلوی ما سولمازو بوسید ، با من دست داد و رویا رو هم بوسید ، میوه و چیزای دیگه خریده بود که برد گذاشت توی آشپزخونه ، به سولماز گفت بخاطر شما زود اومدم ، اگه میخوای بری خرید آماده شو که بریم ، سولماز خوش خوشانش بود و میخندید ! ، هروقت با بابام میرفت خرید حتما یه تیکه طلا یا یه هدیه گرون دیگه گیرش میومد ! ، سولماز به ما حسابی تاکید کرد که درس بخونیم و چند دقیقه بعد با هم رفتن بیرون و من موندم و رویا ، به رویا گفتم بیا بریم توی هال واست یه سورپرایز دارم ! بردمش توی هال و یه فیلم سکسی که از دوستم گرفته بودم گذاشتم توی ویدئو ، رویا که تا اونوقت فیلم سکسی ندیده بود چشماش چهار تا شده بود ، اونوقتا فیلم سکسی خیلی کم پیدا میشد ، کیفیت هاشون هم که واقعا مسخره بود ، یادمه داستان اون فیلم سکسی درباره یه پشه بود که هر کسی رو نیش میزد طرف حسابی حشری میشد و شروع میکرد به سکس ! خیلی بامزه بود و رویا بلند بلند میخندید ! اولش یه دهکده توی افریقا رو نشون میداد که همه خانواده لخت کنار هم خواب بودن ، مرد خانواده دستشو دراز میکرد سمت کس زنه ، زنه هم محکم میزد روی دست مرده و دست یارو رو پرت میکرد اونور ، خلاصه یهو یه صدای وییزز اومد و پشه قصه ما اومد و نشست روی پای زنه و نیششو فرو کرد تو ! ، نیم دقیقه بعد زنه یهو دیوونه شد ، دست مرده رو گرفت و فرو کرد توی کس خودش ، مرده هنوز از کار اول زنه دهنش باز مونده بود که زنه دوباره شیرجه رفت و کیر مرده رو تا ته کرد توی دهنش و جلوی چشمای هاج و واج بچه سیاها که از سر و صدای ننشون بیدار شده بودن نیم ساعت به طرز فجیعی سکس کردن ! ، بعد یهو اثر زهر نیش پشه از بین رفت و زنه هاج و واج سرشو از روی کیر مرده بلند کرد و در حالی که آب منی از سر و صورتش میچکید پایین با تعجب بچه هاشو نگاه کرد که هنوز مات و مبهوت داشتن کارای ننشونو نگاه میکردن ! ، من لای پای رویا مشغول لیس زدن کس دختر داییم بودم و دختر داییم با چشمای خمار و نیم باز فیلم میدید و بلند بلند میخندید ، داستان رسید به اونجا که چند تا جهانگرد میخواستن از افریقا برگردن سمت لندن ، پشه قصه ما همراه جهانگردها سوار هواپیما شد ، هواپیماشون مثل هواپیماهای جنگی صندلی هاش دو ردیف در طول هواپیما و کنار هم بود که هشت تا جهانگرد دو به دو با زنهاشون کنار هم نشسته بودن و همگی یا خواب بودن و یا درحال چرت زدن ، یهو یه صدای وییییزززززز و چند ثانیه بعد یکی از زنها دستشو برد توی شلوار مردی که بغل دستش نشسته بود ، دوباره ویییززز ، ویییزززز و یهو نگاه کردیم و دیدیم همه دارن همدیگه رو میکنن ، رویا ذوق میکرد و میخندید ، کیرمو چپوندم توی دستش ، شروع کرد به مالوندن و خوردن ، اثر نیش پشه از بین رفت و یهو جهانگردا چشماشونو باز کردن و دیدن کیر هر کی توی کس زن اون یکیه یا زنش داره کیر اون یکیو ساک میزنه ! ، خیلی بامزه بود ، رویا روی کیرم چمباتمه زده بود و اب دهنش تمام زیر شکممو خیس کرده بود ، دیگه حسابی وارد شده بود ، نه به اندازه مامان خوشگلش ، ولی وارد بود ، کیرمو تا جایی که میتونست میچپوند توی دهنشو در میاورد دوباره با دست میمالید و تخمامو ماساژ میداد و دوباره با دهن ، فیلم سکسی میدیدم و دختر داییم واسم ساک میزد ، صبح مامانشو کرده بودم واسه همین هم آبم به این سادگیا نمیخواست بیاد ، دلم میخواست همشو تا شب نگه دارم واسه زنداییم ، به رویا گفتم بسه تو بخواب من مال تورو بخورم تا بیای ، دراز کشید و من با انگشت و زبون افتادم به جون چوچول کوچولوش یهو شکمشو داد بالا و کسشو بیشتر و بیشتر مالید به دهنمو بعدش یهو ولو شد ، ویدئو رو خاموش کردم ، با بیحالی گفت پس تو چی ؟ گفتم من صبح سکس کردم ، خندید و پرسید..، با مامانم ؟ خندیدم و گفتم نه ، با بابام !! دو دقیقه میخندید !..، یه متکا زیر سرش گذاشتم و گفتم یکم بخواب ، گفت شورتمو بده ، شورتشو پاش کردم تیشرتشو تنش کرد و دامنشو داد پایین و روی کاناپه ولو شد ، یه پتوی نازک از توی اتاق آوردم و روش دادم و خودم هم توی اتاق ولو شدم و خوابم برد...


    دو سه ساعت بعد از خواب بیدار شدم ، خواب بعد از ظهر تابستون واقعا میچسبه ، دلم نمیخواست از رختخواب جا کن بشم ، اما صدای آروم حرف زدن سولماز و بابام از اتاق دو قلوها که چسبیده به اتاق من بود وادارم کرد از جام پاشم ، در اتاقمو که آروم باز کردم دیگه صداشونو میتونستم بشنوم ، لای در اتاقشون باز بود ، بابام آروم میگفت این خیلی بهت میاد ، چون پوستت سفیده رنگ زرشکی خیلی بهت میاد ، مایو شنات هم خیلی خوشگل بود ، از سلیقه ات خوشم اومد ، سولماز گفت ولی خودم سفید بیشتر دوست دارم ، اون سفیده شورتش هم خیلی راحت تره ، شورت قرمزه یکم نازمو اذیت میکنه ، بابام گفت درسته که خیلی نازه ولی اسمش کُسه ! ، بیا یکم جلوتر ، آهان ببین کست چه ناز شده تو این شورت زرشکی ! ، جوووووون ، آدم دلش میخواد خام خام بخوره این کس خوشگلو ، پاشو بریم تو اتاق من تا اینا بیدار نشدن بکنمت با این شورت خوشگل ، فرهاد با این ببینتت کس خل میشه ! گوشام یهو تیز شد ، عمو فرهاد چرا باید سولمازو با شورت ببینه ؟ سولماز گفت بچه ها الانه که بیدار بشن ، بعدا سکس میکنیم ، اونروز چشمات در اومده بود عاطفه جلوت موقع رقص لخت شد ، راستی فریدون این برنامه فرهاد اینارو میشه کنسل کنی ؟ من دلشوره دارم ، میترسم خیلی آبروریزی بشه ، بابام گفت من بیست ساله دارم حداقل هفته ای یه بار عاطفه رو میکنمش ، مگه دفعه اوله که لخت ببینمش چشام بزنه بیرون ؟ بعدشم نترس ، هیچی نمیشه ، اگه خیلی میترسی بچه هارو نبریم ، دو تایی بریم ، سولماز گفت نه ، اگه میخوای بری همگی بریم ، اون دامنمو بده بپوشم ، بابام گفت بذار یکم با این کس خوشگلت سلام علیک کنم ، دلش واسه سبیلای من تنگ شده ، جووون ببین چه صاف و صوف کرده ، اوووممم ، به به ، گوشام میشنید ولی مغزم هنگ کرده بود و باور نمیکرد ! ، بابام بقول خودش بیست ساله با زن عمو عاطفه سکس داره ؟! بیخود نبود اونشب اینقد از رفتن من و رویا استقبال کردن ! عاطفه جلوی بابام و شوهرش با شورت رقصیده بوده ؟! ، وای خدا چقدر جای من خالی بوده ! ، لابد حالا قراره سولماز هم جلوی این دوتا لخت برقصه که بابام میگه اگه فرهاد تورو با شورت ببینه چی میشه ! ، به بابام حسودیم میشد ، سولماز خوشگل من لخت تو بغلش بود و باز داشتن درباره سکس حرف میزدن ، سولماز فقط مال منه ، در اتاقم رو بستم و اینبار عمدا با سر و صدا بازش کردم که صداش باعث بشه بابام سرشو از تو کس سولماز جونم بکشه بیرون ! ، از اینکه کاسه کوزه بابامو بهم ریخته بودم ذوق میکردم ، رفتم دستشویی و سرپا شاشیدم ، کیرمو تو روشویی آب کشیدم و با دستمال دلسی خشک کردم و اومدم بیرون از توی هال صدای تلوزیون میومد ، سرک کشیدم ، تلوزیون واسه خودش ونگ ونگ میکرد و رویا تو کاناپه جابجا میشد معلوم بود که بیداره ، چشماشو باز کرد و منو که دید لباش به خنده باز شد و برام سر تکون داد ، بهش چشمک زدم و رفتم سمت آشپزخونه ، سولماز تو آشپزخونه بود ، معلومه تا من دستشویی بودم خودشو رسونده بود به آشپزخونه ، توی روم خندید ، رفتم سمتشو لپشو بوسیدم ، دست کشید روی سرم ، عاشق پاهای لختش بودم وقتی که دامن میپوشید ، ناخونهای لاک زده اش ، پاهای سفید و گوشتالو و خوش فرمش بهم لبخند میزدن ، دنبال یه لیوان میگشتم واسه خودم چایی بریزم ، لیوانو برداشتم و گذاشتم رو میز که صدای بابام از پشت سرم گفت واسه منم بریز حمید جان ، واسه فریدون خان هم چایی ریختم ، با هم شام خوردیم و گپ زدیم و تلوزیون دیدیم ، ساعت یازده و نیم یا دوازده بود و هنوز نمیدونستم قراره چطور پیش زنداییم بخوابم ، بابام اول از همه پاشد و شب بخیر گفت و رفت تو اتاق خودش ، زنداییم گفت شما هم برید بخوابید ، امروز که درس نخوندین ، فردا زودتر پاشید که حداقل یکم بیشتر درس بخونید ، با چشمای پرسشگرم به چشمای خوشگلش زل زدم که پس قرارمون چی میشه ؟ ، اخماشو تو هم کرد و با چشم اشاره کرد که برو تو اتاقت ! ، بلند شدم و دست از پا درازتر راه افتادم سمت اتاقم ، مطمئن بودم این دو تا بیرون که بودن واسه امشب قرار سکس گذاشتن و بابام با هدیه خرش کرده و مارو پیچوندن ، رفتم و ولو شدم توی اتاق ، کیرم راست راست بود ، دلم کس سولمازو میخواست ، از صبح تا حالا واسه امشب نقشه کشیده بودم و با رویا هم سکس نکرده بودم که شب با سولماز بخوابم ، اونهم که اینطوری رید تو کاسه کوزه ام ! ، خیلی شاکی بودم ، چراغ اتاقو خاموش کردم و تو تختم دراز کشیدم ، خوب یادمه داشتم فکر میکردم حالا که ما که همگی با هم دو به دو سکس کردیم ، این قایم موشک بازیها دیگه خیلی بیمزه و بی معنیه تو فکر خودم به سولماز میگفتم اگه میخوای بری تو اتاق بابام خوب برو ! ، حداقل منم تکلیفم معلوم میشه میرم سراغ رویا !، یه ربعی تو رختخواب بودم و هر کاری میکردم خوابم نمیبرد ، صدای آروم باز و بسته شدن در اتاق بابام رو شنیدم و مطمئن شدم که سولماز رفته تو اتاق بابام ، از حرص میخواستم موهای خودمو بکنم ، دیگه امکان نداشت خوابم ببره ، گفتم منتظر میشم از اتاق بابام که اومد بیرون میرم پیشش ، اما باز فکر کردم که حتما عصبانی میشه و دیگه سکس کردن باهاش کلا میماله ، تو رختخواب با کیرم ور میرفتم و فکر کردم برم پیش رویا حداقل با اون حرف بزنم و سکس کنم تا بتونم بعدش بخوابم ، آروم از تو رختخواب پاشدم و لای در اتاقمو باز کردم ، از زیر در اتاق دوقلوها نور میومد ! ، یعنی رویا هنوز بیدار بود ؟؟ ، در اتاقو یواش باز کردم و رفتم تو ، از چیزی که میدیدم خشکم زد ، رویا نبود ، ولی در عوض سولماز خوشگلم نشسته بود لبه تخت و داشت جوراب نازک سفیدشو پاش میکرد ، اونم با دیدن من خیلی تعجب کرد ، انگشتشو روی بینیش گذاشت که یعنی هیس ! ، بعدشم اشاره کرد که برو تو اتاق خودت ، یکم مردد بودم ، اما جرات نداشتم رو حرفش حرف بزنم ، وقتی میگفت برو باید میرفتم ، رفتم توی اتاقمو لبه تختم نشستم ، سعی میکردم توی مغزم بفهمم که اینجا چه خبره ، ولی فکرم به هیچ جا قد نمیداد ، با خودم گفتم ببین داره خودشو خوشگل میکنه بره پیش بابام ، بعد فکر کردم پس رویا کجاست ؟ شاید میخوان دو نفری به بابام حال بدن ، با این فکرا داشتم دیوونه میشدم


    یهو در اتاقم باز شد و فرشته نجاتم اومد توی اتاق ، سولماز خوشگل توپولم با لباس یه دست سفید اومد تو ، یه بلوز سفید که تا روی کونش پایین اومده بود و جورابهای شیشه ای سفید ، نه شلوار پاش بود و نه دامن ، واییییی ، دوباره اشاره کرد که صدام در نیاد ، آروم در اتاقمو روی هم انداخت و کلید رو توی قفل چرخوند شلوار منو از چوب لباسی برداشت و انداخت روی زمین جلوی در که نور بیرون نره و بعد چراغو روشن کرد و چشمم به جمالش روشن شد ! ، واقعا نمیفهمیدم اینهمه احتیاط وقتی که هم بابام و هم رویا میدونستن چه خبره معنیش چیه ! ؛، اومد و بغلم کرد ، دستم رفت لای پاهاش از یقه باز بلوزش سینه هاشو بوسیدم و با دست مالیدم ، سوتین تنش نبود ، بلوزشو بالا دادم و با سینه های درشت و خوش فرمش بازی کردم ، لباسامو در آورد و اشاره کرد که شورتمو در بیارم بلند شدم جلوش وایسادم با دو تادستش دو طرف شورتمو گرفت و پایین کشید ، کیرمو با دست مالید و با لبای قرمز و گوشتالوش بوسید ، مهلت ندادم که برام ساک بزنه ، مطمئن بودم اگه کیرمو بکنه تو دهنش قبل از اینکه بخوام باهاش سکس کنم آبم میاد ! ، از صبح تا حالا صد بار بیشتر راست شده بود و یه ساعت هم رویا واسم ساک زده بود ، الانم با این لباس سکسی اومده بود توی اتاقم و حسابی تحریکم کرده بود ، خم شدم و لبمو گذاشتم روی لبای داغش ، هلش دادم روی تخت و اونم مقاومتی نکرد بلوزشو کامل در آوردم و دست کشیدم به تن گوشتالو و سکسیش ، دو طرف شورت سفیدشو گرفتمو کشیدم پایین ، پاهاشو داد بالا و کمکم کرد که شورتشو در بیارم ، کس خوشگل وسفیدش معلوم شد ، پاهاشو باز کردم ، جورابای سکسیشو در آوردم و لخت مادرزادش کردم بعد با دهن شیرجه زدم لای پاهاش ، حالا لیس نزن و کی لیس بزن ، با دست و زبون با کس و چوچولش بازی میکردم و آب کسشو میخوردم ، با دو تا انگشت فرو کردم توی کسش ، آهش در اومد و شروع کرد ناله کردن ، با دست جلوی دهن خودشو میگرفت و گاهی دست خودشو گاز میگرفت که صداش در نیاد ، بیشتر ذوق میکردمو بیشتر باهاش بازی میکردم پاهای گوشتالوشو حلقه میکرد دور سرو گردنم و سرمو بیشتر به کسش فشار میداد ، دو سه دفعه اشاره کرد که پاشو بکن ، اما من که از حال خودم بهتر خبر داشتم به کار خودم ادامه میدادم ، یهو نفسهاش تند شد و فهمیدم با دو تا تکون دیگه ارضا میشه ، گفتم الان دیگه موقعشه ، انگشتامو از تو کسش در اوردم و پاشدم کیر راستمو با آب کسش خیس کردمو آروم فرو کردم توی کسش ، دوباره آه و ناله هاش بلند شد و منو به خودش میچسبوند ، موقع سکس لبامو چسبوندم به لباش و مکیدم ، با دستام سینه های درشتشو فشار میدادم و با کیرم محکم تر و محکم تر فرو میکردم توی کسش ، از صدای تپ و تپ برخورد شکمم با شکمش ذوق میکردم کیرمو تا مفرق توی کسش فرو میکردم و حال میکردم ، اوضاع اون از منم بدتر بود ، دادش در اومد و یادش رفت که میخواد ساکت باشه بلند بلند آه میکشید و نفساش صدا دار شده بود وقتی که ارضا شد همچین با اون پاهای گوشتالوش دور کمرم حلقه کرد و فشار داد که دردم اومد ، دو تا تکون دیگه دادم و کیرمو کشیدم بیرون و با دست تکونش دادم ، پرش اول آبم تا موهاش پاشید و صورتشو خیس کرد و بقیه آبمو روی کسش ریختم ، بعد از دو سه دقیقه هنوز از نوک کیرم آب میومد ، طوری ارضا شدم که الان که اینارو مینویسم بعد از گذشت این همه سال دوباره لذتش زیر دندونمه و کیرم راست میشه ، خوابیدم روش ، با دو تا دست بغلم کرد و منو چسبوند به خودش ، به خودمون زحمت ندادیم که تمیز کنیم ، تمام سینه من و شکم اون با آب منی من خیس شده بود و بهم چسبیده بود ، فقط آبهای منو از صورت خودش با دست تمیز کرد و مالید به پاهاش ، گفت بهترین کرم واسه پوست من همین آب پر ملات تو هستش ، چند دقیقه همینطور روی هم افتاده بودیم تا نفسهامون به حالت عادی برگشت ، وقتی میخواستم از زندایی جدا بشم صدای جرجر موهای تنم که با منی خشک شده به سولماز چسبیده بود شنیده میشد و جفتمونو به خنده انداخت ، با دستمال کاغذی خودمو تمیز کردم ، ولی وقتی میخواستم تن سولماز رو هم خشک کنم اشاره کرد که نمیخواد ، بجاش آب منو با دستش به تمام تن خودش و سینه های خوشگلش مالید بعد ازم خواست که کسشو با دستمال تمیز کنم ، کس خوشگلشو تمیز کردم و بوسیدم ، هیچکدوم دیگه رمق نداشتیم تن لختشو بغل کردم و کیر خوابیده ام روی تنش و کس خوشگلش مالیده میشد ، چند دقیقه بعد سولماز آروم گفت حمید بیداری ؟ گفتم آره زندایی ، گفت میدونی که قراره پس فردا بریم ویلای کارخونه ؟ خوشحال شدم که بالاخره دهنش وا شد که بهم بگه چه خبره ، گفتم هوم ، گفت فرهاد و عاطفه هم هستن ، دوباره گفتم هوم ..! ، گفت ممکنه یه اتفاق هایی بیفته ، چشمامو وا کردم و ابروهامو بالا انداختم و گفتم چه اتفاقی ؟ یکم من و من کرد و گفت مثلا ممکنه یهو ببینی بابات و زن عموت خیلی بهم نزدیک میشن و شوخی دستی میکنن ، خنده ام گرفت ، گفت جدی میگم ، چرا میخندی ؟ گفتم آخه بعد از ظهر که از خواب بیدار شدم در اتاقو که باز کردم حرفایی که با بابام میزدین شنیدم ، میدونم بابام با زن عمو سکس دارن ، اخماشو کرد تو همدیگه و با دست زد تو کله ام ، گفت کی تا حالا گوش وایمیستی ؟ بوسیدمش و گفتم بخدا نمیخواستم گوش وایسم به گوشم خورد ، تعجب کردم ، دست خودم نبود ، یکم فکر کرد گفت همشو گوش دادی ؟ گفتم نه زیاد ، بابام کدوم شورت قرمزو میگفت ؟ ، خندید و گفت زهر مار ، مرتیکه بی حیا ، گفتم زندایی تو میخوای با عمو فرهاد سکس کنی ؟ گفت نه ..,واسه چی میگی؟.! ، ولی این از اون نه ها بود که حدس زدم یعنی آره ، حرفو عوض کرد و گفت مثل اینکه دلت میخواد پیش عاطفه بخوابی ؟ ساکت شدم ، گفت ذوق کردی پدر سگ ؟ ، دلم غنج میزد ، ذوق کرده بودم ، ولی قیافه امو متعجب نشون دادم و گفتم : نه..! من فقط با تو دوست دارم بخوابم ، لپمو بوسید و گفت به هر حال اگه دوست داشتی پیشش بخوابی شاید اونجا شرایطش پیش بیاد ، خواب از کله ام پریده بود ، به این فکر میکردم چه چیزایی ممکنه پیش بیاد ، سرمو بین سینه های خوشگل و خوش فرم زنداییم فرو کردم و با دستم کون و کپل خوش فرمشو میمالیدم ، دوباره خواب اومد سراغم ، لباشو بوسیدم و تو بغلش از حال رفتم ! ، تا صبح چند بار از ترس از خواب پریدم ، میترسیدم همه اینا خواب بوده باشه ، اما وقتی بیدار میشدم و سولماز خوشگل رو لخت لخت کنارم میدیدم خیالم راحت میشد و دوباره میخوابیدم ، برای اولین بار تو زندگیم کنار یه زن تا صبح خوابیدم ، اونم چه زنی ، ملکه تمام رویاهام ، زندایی خوشگل و توپولم .


    شیشه ماشینو یکم پایین کشیده بودم وباد خنک توی صورتم میخورد ، با رویا روی صندلی عقب ماشین بابام نشسته بودیم و فریدون خان بنزشو با سرعت به سمت دماوند میروند ، جاجرود و تازه رد کرده بودیم ، یه واکمن سونی داشتم که خیلی باحال بود ، تازه واکمن دو لبه اومده بود و لازم نبود برای گوش کردن اونور نوار برش گردونم ! ، تازه ، به جای یه هدفون دو تا هدفون میخورد یکی دو روز قبل با کامبیز یه نوار سلکشن درست کرده بودیم که خیلی آهنگاش باحال بود ، وقتی میخواستم آهنگ ضبط کنم میرفتم پیش کامبیز ، اون هم سلیقه موسیقی شناسی اش خوب بود هم یه دک دو کاسته داشت که تو اون دوران طلا محسوب میشد ! ، یه هدفون تو گوش من بود و یه هدفون تو گوش رویا ، مدرن تاکینگ تو گوشم ونگ میزد : (وان این د میلیون یو آر ) ، رویا با آهنگ خودشو تکون میداد و با کونش روی صندلی ماشین قر میداد ، سولماز خوشگل و خوش لباس کنار بابام روی صندلی جلو جای مامانم نشسته بود ، یه مانتو خوشرنگ آبی روشن تنش بود که جذب تنش بود و با یه شلوار جین پاچه گشاد برفی ست کرده بود و با صندلهای لختی پاشنه بلند سفید و روسری سفید و کیف دستی سفید ورنی تیپ سکسی خودشو کامل کرده بود ، یادمه اونوقتا هیچکس اهمیتی به کمربند ماشین نمیداد اما سولماز کمربند ماشینو بسته بود ، از همه کاراش خوشم میومد ، عشقم بود ، یکی از گوشیهای واکمن رو از تو گوشم در آوردم و داد زدم بابا بذار من رانندگی کنم ، بابام گفت پلیس تو جاده زیاده ، از اول جاده بی بی زبیده تو رانندگی کن ، از اول دماوند نشستم پشت ماشین و تا دم کارخونه رانندگی کردم ، عشق دنیا رو میکردم ، فریدون رفت عقب پیش رویا نشست و کنار من سولماز جونم نشسته بود که واسش جون میدادم ، سولماز یکم عصبی بود ، فکر میکردم بخاطر رانندگی منه که زیاد اعتماد نداره ، دم در کارخونه که رسیدیم بوق زدم ، کریم آقا نگهبان کارخونه بدو بدو اومد و در رو وا کرد ، وقتی من رو پشت ماشین دید خنده اش گرفت و سر گردوند و بابام رو عقب ماشین کنار رویا دید خیالش راحت شد ، بابام شیشه سمت خودشو کشید پایین و کریم زود خودشو به بابام رسوند ، بابام پرسید مهندس عابدینی (عمو فرهاد ) اومده یا نه ؟ که کریم گفت هنوز نیومده بعد بابام پرسید کی کارخونه است ؟ که کریم گفت فقط آقای سرلک ، که حسابدار کارخونه بود ، بابام به کریم گفت بهش بگو امروز زودتر بره ، حواست باشه کسی دور و بر ویلا پیداش نشه من مهمون دارم ، کریم دستشو رو چشمش گذاشت و گفت چشم آقا مهندس ، اگه چیزی لازم داشتین زنگ بزنین بیارم خدمتتون ، خانمم ویلا رو دیروز آب و جارو کرده آب استخر هم دو روز پیش عوض کردیم مشعلش رو هم صبح روشن کردم ، بابام تشکر کرد و شیشه رو بالا کشید ، از وسط باغ سیب تا ویلا یه خیابون سنگفرش کشیده بودن ، جلوی در ویلا ماشینو پارک کردم و پریدم پایین ، کلید طبق معمول زیر موزاییک لق جلوی در بود ، درو باز کردم و دویدم تو ، هال بزرگ و یه پذیرایی نیمدایره که چسبیده بهش بود ، سمت چپ با یه پله آشپزخونه بود و پشت آشپزخونه یه در به حیاط پشتی ، حیاط پشتی خودش یه نیمچه باغ محسوب میشد با یه استخر نسبتا بزرگ وسطش ، تو اون گرما دلم میخواست با لباس بپرم تو آب ، یه گشتی تو حیاط زدم و برگشتم توی ویلا ، بابام داشت ویلا رو به سولماز و رویا نشون میداد ، گفتم رویا بیا بریم شنا کنیم ، رویا به سولماز نگاه کرد ، گفتم زندایی تو هم بیا ، خیلی خوبه ، بجای سولماز بابام جواب داد منو زنداییت میریم یه سر کارخونه ، میخوام کارخونه رو به زنداییت نشون بدم ، لبخند زدم و با ساکم دویدم طبقه بالا ، اونجا سه تا اتاق داشت ، اولی اتاق عمو فرهاد و عاطفه بود که همیشه درش قفل بود ، روبروی اتاق عمو فرهاد اتاق مهمون بود که دو تا تخت یه نفره و یه کمد دیواری با یه میز کوچیک و دو تا مبل جمع و جور توش داشت ، بیشتر شبیه اتاق هتل بود ، یه راهرو کوتاه و بعدش اتاق سوم که اتاق ما بود ، همیشه کلید روی در بود ولی کسی توش نمیرفت ، درو وا کردم و چپیدم تو فوری لباسهامو کندم و توی ساکم دنبال مایو میگشتم که رویا هم اومد تو ، سمتش رفتم و ماچش کردم ، گفتم مایو بپوش بریم تو آب ، مامانت و بابام رفتن ؟ با سر اشاره کرد که آره ، بغلش کردم و دستم رو بردم لای پاهاش شروع کردم به در آوردن لباسهاش ، یه شورت نخی آبی کمرنگ پاش بود که هول هولکی از پاش کشیدم پایین انگشتم رو روی چوچولش میکشیدم و رویا آه میکشید ، هلش دادم روی تخت بابام اینا و سرم رو کردم لای کسش بایه دست دیگه شورت خودمو در آوردم و پرت کردم کنار رویا با پاهاش با کیرم بازی میکرد ، دیگه وارد شده بود پدر سوخته ..، فکر کنم بابام معلم خوبی بوده ، بلند شدم و از توی میز توالت بلااستفاده مامانم یه کرم پیدا کردم ، کسشو حسابی چرب کردم و خوابیدم روش ، گذاشتم لای پاشو خودمو بالا و پایین میکردم رویا هم داشت خودشو جر میداد عین الاکلنگ بالا و پایین میشد و آه میکشید وقتی موقعش شد که آبم بیاد کیرمو از لای پاش کشیدم بیرون و آبمو پاشیدم روی شیکمش ، قبل از اینکه حس سکس از سرش بیفته با انگشت شصت و اشاره افتادم به جون کس کوچولو و چوچول نازش ..، دو دقیقه نگذشت که اونم نفساش تند شد و ولو شد کنارم ، یکی دو دقیقه استراحت کردیم و بعد مایو پوشیدیم و رفتیم پایین ، جفتمون حسابی داغ کرده بودیم و عرق داشتیم ، از هول سکس یادمون رفته بود کولر بزنیم و حرارتمون رسیده بود به 42 درجه .، رفتیم کنار استخر و پریدم توی آب ، شنای من خوبه ، همون موقع هم خوب بود و توی اون استخر هشت در سه واسه خودم مانور میدادم ، رویا هم چند دقیقه با خودش کشتی گرفت و بالاخره اومد توی آب یه هلک و هلکی میکرد و مثلا شنای قورباغه میرفت ، به نظر من همینقدر که شنا بلد بود و غرق نمیشد خیلی هم خوب بود ، دیگه داشتیم از آب میومدیم بیرون که از توی ویلا سر و صدا اومد معلوم بود یکی اومده ، فکر کردم بابامو سولماز هستن ولی وقتی در باز شد و اول عمو فرهاد با یه پیرهن چهارخونه گشاد با یه شلوار خوش دوخت و پشت سرش عاطفه با یه بلوز نازک قهوه ای و سفید در حالی که مانتو و روسریش توی دستش بود و معلوم بود هول هولکی درشون آورده اومدن کنار استخر فهمیدم اشتباه کردم عمو فرهاد میخندید و نیشش باز بود ، لابد طبق معمول یه موضوعی به نظرش خنده دار بود ، گفت فقط شنا میکردین دیگه ؟ ..! دوزاریم دیر افتاد اما رویا رنگ به رنگ شد ، عاطفه میخندید ، گفت صبر کنید منم مایو بپوشم بیام تو آب ، خفه شدم تا اینجا ، عمو فرهاد سراغ بابامو گرفت گفتم با زنداییم رفته کارخونه ، گفت باشه پس منم یه سر میرم ببینم چه خبره ، رویا گفت میشه صبر کنید منم لباس بپوشم بیام ؟ تا حالا کارخونه رو ندیدم ، عمو فرهاد گفت باشه عزیزم بیا ، چشمش به تن لخت رویا بود که از استخر بیرون اومده بود و آب از تنش میچکید یه حوله برداشت و دراز کرد سمت رویا بیا عزیزم خودتو بپوشون سرما نخوری ، تو دلم میخندیدم و دلدل میکردم زودتر عاطفه بیاد ، تا حالا لخت ندیده بودمش هیکلش گوشتالو و سکسی بود و همیشه از لابلای لباسهای کوتاهی که میپوشید تنشو دید میزدم اما از ته دلم میخواستم تن لختشو ببینم .


    ادامه...


    نوشته: MAEIZE_ZEHNET

  • 10

  • 12




  • نظرات:
    •   Mazy1221
    • 2 ماه
      • 1

    • چخبره؟؟؟۱ طومار داستان نوشتی؟عامو کیرم دهنت/=


    •   شاه ایکس
    • 2 ماه
      • 13

    • مفاتیح دیده بودیم مجالیق نه!! این کتابی که تو نوشتی فقط به درد این میخوره که جناب ادمین سه شبو به نام شب جلق اعلام کنه مجلوقین تو حموم خونشون اعتکاف کنن اینو بزارن رو کلشون تا صبح بخوننش!!


      پی نوشت: اولش تکراری بود فکر نکن نفهمیدیم!!


    •   A....k
    • 2 ماه
      • 5

    • توجه توجه


      انتشار اولین نسخه از شاهکصنامه در شهوانی در حال حاظر نویسنده این اثر دارنده رکورد طولانی ترین کصشعر است به افتخار ایشان کفی مرتب زده و از ایشان قدر دانی کنید


    •   kiakish
    • 2 ماه
      • 1

    • وقتی دیدم طولانیه اصل نخوندم .اگر بخون متن طولانی بودم الان فوق لیسانس رو گرفته بودم کو حوصله


    •   boyboy36
    • 2 ماه
      • 4

    • 2 ساعت فقط صفحه رو پایین میکشیدم


    •   Blackmaster15
    • 2 ماه
      • 3

    • این داستان کلا جزء محارم حساب میشد حال نکردم
      ساعت ۴ صبحه از ۱ دارم میخونم هنوز تموم نشده
      بقیه هیچ خودت کور نشدی اینارو نوشتی؟
      اصلا اینا تخیلیه یا واقعی؟


    •   ehsan dm
    • 2 ماه
      • 2

    • فقط کامنتا رو بخونی میمیری از خنده ???


    •   Yootab
    • 2 ماه
      • 1

    • چرا اسم داستان رو عوض کردی ؟ این یکی از شاهکار های سایت لوتیه ،


    •   الماسی1
    • 2 ماه
      • 0

    • نبتر سگ این چیبود نوشتی،؟


    •   se7en45t
    • 2 ماه
      • 1

    • دهنت سرویس فیکس ۳ساعته دارم میخونم هنوز نصفه نشده بود ک گفتم ببینم چقدش مونده دوبرابر اونی ک خونده بودم مونده بود ...کل زندگی اجدادمو با خودم و مردم شهرم اینقد نمیشه اگ بخوام بنویسم..فک کنم تو فرمانیه هر ی روزش با ی سال ما یکی باشه خب هرچی باشه شما بالا شهری هستین دیگ باید ی فرقی باما داشته باشید


    •   yedostebad
    • 2 ماه
      • 0

    • این یکی از بهترین داستان های سایت لوتیه به اسم "تابستان رویایی"
      کاملش که دو سال پیش تموم شد اونجا هست.
      صرفا کپی کرده اینجا


    •   Blackmaster15
    • 2 ماه
      • 0

    • من کور شدم بقیشو برام با صدا بخونین


    •   tara.-tt
    • 2 ماه
      • 1

    • طومار بود؟


    •   zanbory
    • 2 ماه
      • 1

    • فیلم پشه رو منم دیدم خیلی قشنگ و مثل داستان خودت طولانیه..فیلم کوص سخنگو یا نینا که سریالی بود .اونم قشنگ بود .البته نینا فیلمش محارم بود نزدیک۱۴قسمتشو سال ۱۳۶۲بودیادم نیست دقیق ولی دیدم .امافیلم پشه درنوع خودش جالب بود.
      خب برگردیم به داستانت.
      میتونستی بجای زن عمو و زن دایی و بقیه بازیکنان داستانت یه عده غریبه رو جایگزین میکردی.
      خسته نباشی.
      خیلییییییسسسسسس طولانی بود


    •   مردتنها90
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • چقدر طولانی بود. (dash)


    •   khorsheeed
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • قلم بسیار عالی و گیرایی دارید تبریک میگم به این همه استعداد نویسندگی. منتظر داستان های بیشتر هستم.


    •   reza.ghr7513
    • 1 ماه
      • 0

    • مدت هاست که دنبال اینجپر داستانی میگردم ادامه بده


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو