رابطه شیرین من و مادرزنم شیرین (۲)

    ...قسمت قبل


    یکسال از عروسی ما گذشت. کم کم به همدیگه عادت کردیم و به نوعی همدیگر را تحمل میکردیم. هر دو اخلاقهای بدی داشتیم. زیاد به هم میپریدیم و ببیشتر روزهای ماه را قهر بودیم.
    سکس از همون ماه اول بین ما کمرنگ شد. ماهی یکبار هم با هم رابطه نداشتیم. هر دو خواهان جدایی بودیم ولی منتظر بودیم نفر دیگر پیش قدم شود و اول این مسئله را مطرح کند.
    در یکسالی که گذشت، دو تا اتفاق بد هم افتاد که ناراحتیهای ما را بیشتر کرد و تا حدودی باعث افسردگی من و گیتی شد.
    دو ماه بعد از عروسی، پدر خانمم و البته شیرین خانوم یک مهمانی گرفتند. برادرهای پدرزن و خواهرها و برادره مادرزن و دو سه نفر از پیرمردهای فامیل دعوت بودند. بزن و برقص و نوشیدنی برا چند نفری که اهلش بودند. خلاصه شلوغ و گرم بود و حسابی خوش میگذشت. حتی من که معمولا تو شلوغیا معذب بودم احساس راحتی میکردم. شیرین چند باری اومد وسط و رقصید. یک لباس شیک پوشیده بود و البته روسری سرش بود. آرایش قشنگی کرده بود که واقعا بهش میومد و من که همیشه اونو در تمام فانتزیهای سکسیم پیش چشمم داشتم، یک لحظه چشم ازش برنمیداشتم. واقعا تو مجلس تک بود. مهمونی خوبی بود و کسی دنبال دلیل مهمونی گرفتن مادرزنم نبود. با اینکه از اول مجلس پیش گیتی نشسته بودم شاید یکبار هم نگاهش نکرده بودم. حواسم به خوردن بود و دو سه تا خانمی که وسط میرقصیدند. وقتی به گیتی نگاه کردم متوجه شدم چشمهایش خیسه. آروم بغلش کردم و علت گریه اش را پرسیدم. ازش خواهش کردم بلند شه و به همراه مادرش کمی برقصه.
    تا حال جوری رفتار کرده بودیم که فامیل متوجه اختلاف بین ما دو نفر نشوند. گیتی سر درد را بهانه کرد و رفت داخل اتاق. دنبالش رفتم اما دیدم ناراحتیش بیشتر شده. توضیحی نداد و فقط ازم خواهش کرد برم پیش مهمونها. گفت که خودت به زودی میفهمی


    مهمونها شام رو خوردند و شوخی و خنده سرجای خودش بود که مادرزنم با یک کیک نه چندان بزرگ از آشپزخونه اومد بیرون. همگی دست زدیم و از جایمان بلند شدیم. تنها شخصی که نشسته بود پدرزنم بود. سرشو گرفته بود توی دستانش و صحبتی نمیکرد. وقتی کیک رو آوردند وسط خنده و مسخره بازی بیشتر شد. وسط کیک یک شعر طنز نوشته بود به همراه کاریکاتوری از پدرزنم.
    یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش
    من نخواهم دگرو میبرمش پیش ننش


    اولش همه میخندیدند تا اینکه پدزنم بلند شد و با صدایی گرفته جدایی خودش را از مادرزنم اعلام کرد. گفت که این تصمیم مربوط به چند سال پیشه و منتظر بودند تا گیتی سر و سامان بگیره و بعد اعلامش کنند.
    حتی شناسنامه اش را هم نشان داد که تاریخ طلاق مربوط به قبل از عروسی ما بود. مادرزنم اولش دست میزد و بقیه را ترغیب میکرد که دست بزنند ولی ناگهان بغضش ترکید و با کمک یکی از خانومهای مجلس رفت داخل اتاق.
    تمام شد. زندگی یک خاتواده دیگر هم اینبار به صورت توافقی تمام شد و فردای اونروز پدر خانمم برای کار به کشور عراق رفت.
    چند روزی گیتی پیش شیرین موند و وقتی دید که شیرین اصرار میکنه اومد خونه خودمون.


    نمیدونم چرا احساس بدی نداشتم از اینکه پدر گیتی برای همیشه رفت. اتفاقا برای اینکه گیتی هم احساس ناراحتی نکنه روابطم را با اون گرمتر کردم و طبیعتا سکسهایمان هم بیشتر شد. دیگه چشمام به بدنش عادت کرده بود و زیاد به نظرم زشت و بیریخت به نظر نمیرسید. گیتی هم این را احساس کرده بود و بهتر شده بود ولی لعنتی همیشه موقع ارضا شدن مجبور بودم به شیرین فکر کنم. واقعا راهی وجود نداشت که فکر اندام شیرین رو از سکسمون بیارم بیرون. حتی یکی دو بار موقع سکس فیلم سوپر نگاه کردم تا شیرین از یادم بره ولی تمام ستاره های پورن را شیرین میدیدم و آرزویم شده بود شیرین.
    دو ماه بعد از این جریان تصمیم گرفتیم سه نفری یک مسافرت شمال برویم. یک مسافرت دو سه روزه تا کمی حال شیرین بهتر بشه. هر چند شیرین خودشو خوشحال نشان میداد ولی مشخص بود که تنهایی با اخلاقش سازگار نیست. بعد از رفتن پدرزنم نه تنها خیلی تنها شده بود بلکه از نظر مالی هم به مشکل خورده بود.. برای کسب درآمد مقداری وسایل از شهرهای مختلف میخرید و توی خونه میفروخت ولی ظاهرا همسایه ها به رفت و آمده زیاد، معترض شده بودند و با اونا درگیر شده بود. خلاصه هیچ کدام حال و هوای مناسبی نداشتیم و یک مسافرت برای ما لازم بود. جاده جنگلی خلوت بود و مه رقیقی جاده رو پوشانده بود. هر سه ننفر ساکت بودیم و مخصوصا من و گیتی صحبت خاصی نمیکردیم. شیرین دو سه بار سعی کرد جو را عوض کنه و موفق نشد. دفعه آخر از من خواهش کرد اجازه بدم گیتی رانندگی کنه. گیتی به ندرت رانندگی میکرد هم من و هم گیتی مخالفت کردیم و مادرزنم اصرار. جاده خلوت بود و دلیلی برا مخالفت من نبود. اما گیتی میترسید واقعا تسلط کافی نداشت با اصرار شیرین، گیتی پشت فرمان نشست با سرعت بیست کیلومتر حرکت میکرد دو سه تا پیچ را رد کرد تا اینکه ناگهان از روبرو یک ماشین دیگه پیدا شد. گیتی هول کرد و ماشین در جای خودش چرخید. آزرا برخورد بدی با ماشین ما کرد و ....
    ماشین رو فروختم و خسارت آزرا را دادم. منبع درآمد من به همین راحتی از بین رفت. من موندم و یک خانه اجاره ای و یک همسر ناسازگار.
    گیتی بعضی وقتها ابراز ناراحتی میکرد بعضی وقتها داد و هوار میکرد و بعضی وقتها ابراز ندامت و پشیمونی. طبیعی بود که من هم زبانم دراز باشه سر گیتی. ماشین نازنینم و کارم را ازم گرفته بود و این باعث شده بود درگیریهایمان بیشتر و بیشتر بشه. دو سه جا برای کار رفتم کار که چه عرض کنم کارگری. اما درآمدش کفاف کرایه خونه را هم به زور میداد.
    تا اینکه شیرین پیشنهادی کرد که هم منطقی بود و هم زمینه ساز اتفاقهای بعدی شد. بعد از طلاق مادر زن خونه هفتاد متری یک خوابه به مادرخانمم رسیده بود گفتم که داخل خونه لباس میخرید و میفروخت و همیشه با همسایه ها درگیر بود سر رفت و آمد افراد غریبه.
    بنا شد ما پول پیش خونه را بگیریم و من با اون پول یک مغازه اجاره کنم وسایلمان را هم بفرستیم شهرستان. مادرخانمم مغازه را بچرخونه و من برم بندرعباس و قشم و حتی کیش جنس بیارم برا مغازه. البته گیتی هم که مهد کودک کار میکرد و معمولا صبح تا غروب سر کار بود.
    در یکی از سفرها با شخصی آشنا شدم که میتونست سفارش بگیره و خودش وسایل را از بندر بیاره برامون. برا همین من دوباره خونه نشین شدم صبحها من میرفتم در مغازه و بعد از طهرها مادرزن عزیزم.
    همه چیز خوب پیش میرفت و هر روز موقع نهار دو ساعت من و مادذزنم خونه تنها بودیم.
    شیرین همچنان لباس سنگین میپوشید و روسری هم که همیشه سرش بود. بیشتر باری که برامون میامد لباس زیر بود و طبیعتا من باید با شیرین در مورد قیمت رنگ تعداد و سایز لباسها صحبت میکردم.


    شیرین: داود جان باید یه سری از وسایل مغازه را بیاریم خونه. گفتن چون قاچاقه احتمال داره مشکل پیش بیاد!
    من: شیرین خانم هشت متر مغازه مگه چقدر وسایل داخلش هست که بخوان ببرن. بازم چشم خونه ام کوچیکه. جا نداریم. کجا بذارم حالا؟
    شیرین: اون لباس زیرا رو که گذاشتم زیر میز بذار باشه فروشش خوبه یکی دو روزه میره.
    - شورتای مدل برزیلی رو میگید؟
    شیرین: آره عزیزم هموناست. قرار بود رنگ بندیش رو بیاره این بهروز. پس چی شد:
    - وا... چند تا عکس فرستاده بیا ببین
    شیرین اومد بالا سرم ایستاد و تصویرهای گوشیم رو نگاه کرد.یکی از شورتها فقط قسمت جلوی کس رو میپوشوند و بند نداشت.
    شیرین:این چیه بابا این که اصلا بند نداره چجوری میپوشنش؟ اینا ابن محل فروش نداره. بگو از این پادارها بیاره و از همون قبلیا
    - این عکسم ببین نمای پشت همون برزیلیهاست!
    تو عکس لپای کون دختره کامل افتاده بود بیرون
    شیرین: خدا مرگم بده ماشا.. همه چی رو هم ریخته بیرون. بفرست برام تو گوشی خودم نگاه کنم. اینجوری خجالت میکشم
    - چشم میفرستم. راستی زن داداشتون چی برده بود تو دفتر بنویسم؟
    شیرین: سه تا سوتین نامرئی برد با یک بسته از این شرتای مثلثی
    - سایز سوتینهارو هشتاد بنویسم یا هفتاد و پنج
    شیرین: خدا مرگم بده تو چیکار به سایزش داری بنویس سوتین دیگه!
    - برا موجودی انبارمون میگم میخوام سفارش جدید بدم بدونم
    شیرین: بنویس هشتاد. این محل بیشنر هفتاد و پنج و هشتاد میبرند. از همین شماره ها بیار
    - اوکی شما برا خودت برداشتی نوشتی تو دفتر؟
    شیرین: نه ننوشتم از همون ستها برداشتم قفسه بالایی
    - سایز هشتاد دیگه... چه رنگی بود؟
    هفتاد و پنج بود سفید. نمیشه اینقدر در مورد سایز سوال نکنی؟
    نیم نگاهی به شیرین انداختم که صورتش قرمز شده بود و در حالی که مینوشتم گفتم،: مشکی هم داره خیلی شیکه شما پوستت سفیده فکر کنم بهت بیاد
    شیرین: آره دیدم ممنون تو برو برا گیتی نظر بده نمیخواد برا من انتخاب کنی!
    - برا گیتی از این شورتهای گنی سفارش دادم فردا میاره. سوتینم فنری برداشته که یکمقدار سینه هاشو جمع کنه. تو دفتر نوشتم
    شیرین: الهی بمیرم تقصیر من بود هیکلشو خراب کردم یکدفعه چاق شد کاش حداقل دیگه لاغر نمیکرد!
    میخواستم بگم کاش موقع خواستگاری اینارو به من میگفتید ولی خودمو کنترل کردم همین موقع گوشی شیرین زنگ زد خانم آقای محمدی بود شرین فقط میگفت نداریم بابا. نمیاریم اصلا روم نمیشه بگم
    پرسیدم چی میخواد؟
    شیرین: هیچی بابا صحبتهای زنونه است
    لبخندی زدم و گفتم نکنه اسپری میخواد؟
    شیرین: نه بابا بدتر از این حرفهاست اصلا تو چیکار داری پاشو برو بیرون. دیرت میشه.
    - وا... اون آقای محمدی گولاخ که من میبینم فکر نکنم به این چیزا احتیاج داشته باشه. حالا زیر کشو پایینی مغازه چند تا پماد و اسپری گذاشتم باید کشو را دربیاری تا معلوم شه. کسی خواست دونه ای سی تومان قیمتشه.
    شیرین: جدی میگی خوب میگفتی بابا این خانما منو کچل کردند. حالا جنسشون خوبه؟ منظورم اینه که مال کدوم کشوره؟
    - آمریکاییه. اون اسپری حرف نداره پنج دقیقه قبلش، نیم ساعت اثر میکنه. فقط میگن تلخه
    شیرین مکثی کرد و پرسید مگه خوراکیه؟
    فهمیدم تا حالا از این چیزا ندیده گفتم نه بابا آقایون میزنند به اونجاشون.
    شیرین: بی ادب. آدم این چیزارو به مادرزنتش میگه. بعد تو گفتی تلخه فکرمو عوض کردی.
    - شما میخوای بفروشی باید روش استفاده اش را بدانی. منظورم این بود که اسپری رو زدند دیگه نمیتونند با دهن....
    نگذاشت حرفم تموم شه. خندید و گفت فهمیدم بابا‌


    شیرین من و منی کرد و انگار میخواست چیزی بگه ولی خجالت میکشید. گفتم جانم چیزی میخواستی بگی؟
    شیرین: خواستم بگم برا خودت هم مصرف کن. شبا که تو اتاق میخوابید هیچ صدایی نمیاد انگار نه انگار که زن و شوهر یکسال ازدواج کرده اید‌
    شیرین متوجه رابطه سرد من و گیتی شده بود. آروم بلند شدم و رفتم رو مبل بغل شیرین نشستم. گرمای بدنش یک تکونی به کیرم داد. شیرین کمی خودشو جمع کرد و چسبید گوشه مبل.
    - شییرین خانم اگه میشه کمی با گیتی صحبت کنید. ببخشید ها خیلی خودشو از من جدا میکنه. خیلی سرده. من یک غلطی کردم سه ماه پیش یک کلام گفتم باید بری ورزش هیکلت قشنگ شه. از اون موقع رخت خوابشو جدا کرده.
    البته من اینجوری نگفته بودم. تو یکی از دعواهامون گفتم هیکلت شبیه زنای هفتاد ساله است. گیتی هم از اون موقع دیگه گیتی نشد.
    شیرین خیلی دمغ شد. قرار شد با گیتی صحبت کنه. یکمقدار پول هم از دخل آورد تا برگشتنی از بازار یک جفت گوشواره برای گیتی بخرم.
    اون شب با یک دسته گل برا عذرخواهی رفتم خونه. بعد از شامم شیرین اجازه نداد ظرفها را جمع کنیم به زور ما دو تا را فرستاد داخل اتاق
    بعد از سه ماه آشتی کردیم و بوس و بغل و کمی گلایه. در نهایت یک سکس خوب و طولانی به کمک اسپری های تاخیری
    اینبار وقتی گیتی زیر کیرم بود، سعی نمیکردم صدامو حبس کنم میدونستم شیرین داره نففسهامو میشماره و شاید هم دستشو برده تو شرتش و داره با کسش بازی میکنه و حسرت کیر رو میخوره.


    ادامه...


    نوشته: لوتی خور

  • 30

  • 5




  • نظرات:
    •   Oscarxxx
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • کصشعر بود


    •   A....k
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • ببین وقتی یه داستان قسمت دومش هم گذاشته میشه که قسمت اولش خوب بوده باشه تو حتی به داستان ها چند قسمتی هم رحم نکردی و کیرتو گذاشتی توش پس منتظر باش که کیر بچه های شهوانی بره توت


    •   آيت.الله.کوندوست
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • داستانت خوب بود......
      از اول داستان كه دستت رفت تو شلوارت تا آخرش كه ريختى لاى دستمال كاغذى خيلى خوب بود بعضى جاهاى داستان كاملا معلوم بود دستت خسته شده دفه بعدى سعى كن تف بيشترى بزنى موفق باشى جقى


    •   mortezastranger
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • فقط می تونم بگم صابونتو عوض کن


    •   Hooman.Afjeh
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • چقدر کامنت هات کمه، فکر کنم ملت با مادر زن مشکل دارند


    •   Rbleipzig
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • چه خبرتونه چه خبرتونه سرم درد گرفت از بس اسم انواع مختلف شورت و سوتين بود .مثلثى ، برمودايى ، مشهدى ......
      ما مردا خيالمون راحته خودمونو مش شومبولو يه شورت


    •   TapTopKir
    • 1 ماه،3 هفته
      • 5

    • من موندم چرا بعضی ها الکی فحش میدن یا انتقاد میکنن؟!! بابا اوسکولا داستانه دیگه، حالا نویسنده یا راست یا دروغ برای اینکه شما جقتون رو بزنید براتون مینویسه، حداقل تشویقش نمیکنید تخریبش هم نکنید، شما اگه بهتر بلدید بیایید من بدم دستتون شما بگیرید بنویسید، یه مشت انگل که هیچی جز مسخره کردن و فحاشی کردن بلد نیستن، یذره برید توی سایتهای خارجی ببینید اصلا کسی به نویسنده داستانها فحاشی میکنه، حالا چه داستانش واقعی باشه یا کاملا دروغ باشه


    •   Arash_hellboy12
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • مسخره


    •   Payam.sft3
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • فقط میتونم بگم کیرم دهنت که وقتمو هدر دادی کس کش اینجا باید داستان سکسی بنویسی نه داستان کسشعر زندگی کیری تو


    •   heshmattakchesh
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • ملجوقم ملحوقای قدیم (dash)


    •   童曉曉
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • گوه نخور چاقال مادر*نده اگه ميخواى تخريب نكنن سيكتير كن تو همون سايتاى خارجى اوبى


    •   Ravi567
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • من قسمت بعدی را هم نوشتم اگه بخوام بفرستم یکماه دیگه منتشر میشه اونحا هم میفرستم ابنجا هم میفرستم.
      فقط قسمت آخر رو حتما بخونید این که الان میفرستم نه اونی که بعد این میفرستم. :) :)


    •   Ravi567
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • نشد بفرستم اخطار میومد به کجا چنین شتابان :( (hypnotized)


    •   Ravi567
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • بهروز پسر خوبی بود. همه جوره با من راه میومد. با اینکه معمولا نقدی کار میکرد از من چک یکی دوماهه هم میگرفت. به لطف بهروز یکقدار مغازه رونق گرفته بود. همیشه ته حسابم سه چهار تومان پول بود و ته جیبم عنکبوت با شپشا کون کونک بازی نمیکرد. بعد یکسال آشنابی، دیگه یجورایی رفیق شده بودیم. حتی انبار وسایلشم میدونستم کجاست. همه چی اونجا پیدا میشد. انواع شورت و سوتین، انواع اسپری تاخیری و بزرگ کننده، انواع پاسور و مشروب و تعداد زیادی کیر وکس مصنوعی. حتی از این مانکنهای سکسی هم داشت و هنوزم داره. البته من دیگه خلاف سنگینم همون خرید و فروش اسپری و ویاگرا بود،
      هر چی رفاقت من و بهروز بیشتر میشد، شوخیهای اونم مثبت هجده تر میشد. شیرین رو دم مغازه دیده بود و فقط از کونش تعریف میکرد. هر کاری میکردم با ناموسم شوخی نکنه، علاجش نمیشد. منم دستم زیر سنگ بود با بهروز کار میکردم و نمیتونستم خیلی قاطع ازش بخوام در مورد مادرزنم صحبت نکنه. کم کم همراهیش میکردم و چهار تا که اون میگفت یکی هم من میگفتم. البته این شوخیها بین من و بهروز بود و با حضور شیرین ، خیلی مودب میشدیم.
      یکی از روزها، ساعت نهار مغازه را بستم و رفتم خونه. شیرین، لوبیا پلو درست کرده بود و منم عاشق لوبیا پلوام.
      من: شیرین خانم خداییش یدونه ای، آشپزیت حرف نداره. از سر کوچه بوی این لوبیا پلو دیوونم کرد. دمت گرم.
      شیرین: نوش جان. خودمم هوس کرده بودم. زمستان میچسبه. زیاد درست کردم قابلمه پره.
      - باشه ممنون. خدایی خیلی گرسنم بود. بیا از این ترشی برا خودتم بزیز
      شیرین: نه برای من ماست بریز. شورمون هم تمام شده رفتی بیرون یه دبه بگیر.


      سفره کوچیک، گرم و صمیمی دو نفره ما، بدون حضور گیتی همیشه عاالی بود ولی شبها با اضافه شدن گیتی، همه چی به هم میریخت. بالاخره یا به چرب بودن غذا، ایراد میگرفت یا به پیاز سالاد. اینقدر میگفت و غر میزد تا خودش خسته میشد. وسط غذا ول میکرد و میرفت تو اطاق. یعنی کوفتمون میکرد غذا خوردنمون را.


      من- امروز قرار بود بهروز، بیاد مغازه. برا همون دیر اومدم. خودم حواسم بود شور بگیرم ولی دیر شد فروشگاه تعطیل کرد.
      شیرین یک لحظه جا خورد. با استرس پرسید: قبلا فقط بهروز شنبه ها این محل میومد امروز که سه شنبه است!؟
      - نمیدونم گفت مسیرم اونوریه با مادرخانومتم یکمقدار حساب و کتاب دارم بیام تسویه کنم.
      شیرین: آخ آخ. خدا منو بکشه. بیست روز پیش قول داده بودم پولشو بدم هنوز جور نکردم.
      تعجب کردم گفتم هفته قبل مگه ده ملیون برنداشتی برا حساب بهروز.؟مگه نریختی براش؟
      شیرین: نه بابا. تولد بچه داداشم بود دوچرخه خریدم بچه کلی خوشحال شد.!!!


      هیچی نگفتم اخلاقش اینجوری بود. هر چی پول در میاورد، خرج بچه های فامیل میکرد. نگاهش کردم دیدم بدون صدا غذاشو میخوره. یه قطره ماست ریخته بود رو لباسش. درست روی برجستگی سینه اش. دستمال کاغذی برداشتم و با گفتن ببخشید! لکه ماست رو از روی سینه اش پاک کردم. نرمی سینه ها رو از زیر دستمال احساس کردم. کیرم یک تکونی به خودش داد و سرش را بالا آورد تا ببینه جریان چیه.
      شیرین از این حرکتم، جا خورد اما به روی خودش نیاورد. همین موقع بود که گوشی شیرین زنگ خورد. بهروز بود. شیرین جواب نداد. با فاصله کمی گوشی من زنگ خورد. شیرین اشاره کرد که بگویم نیست.
      از این اخلاق بدم میاد. آدم کاسب همیشه باید در دسترس باشه. حتی اگه بدهکاره. مخفی شدن فقط اطمینان طرف معامله را کم میکنه. گوشی را برداشتم
      بهروز: سلام داداش کجایی. مغازه بسته است،؟
      - اومدم خونه نهار. قرار بود پیش از ظهر بیای.
      بهروز: شرمنده دیر شد. شیرین خانوم جواب نداد. دم دسته گوشی را بهش بدی؟
      - نه داداش اومدم خونه نبود. واستا در مغازه الان میام. نهار که نخوردی؟. لوبیا پلو درست کرده شیرین خانوم. اگه دوست داری برات بیارم.
      بهروز: نهار نخوردم داداش. اگه مزاحم نیستم بیام خونه. دستشویی لازمم شدید!!
      قبلا هم یکی دو بار اومده بود خونه. بعضی اجناس رو نمیشه تو مغازه تحویل گرفت باید میاورد خونه. شیرین سریع بشقابشو شست و گوشی خودشو برداشت رفت داخل اطاق. خواب و در را هم بست.
      بعد چهار پنج دقیقه بهروز پیداش شد. پرسید کسی خونه نیست؟
      گفتم نه داداش دستاتو بشور بفرما نهار
      بهروز در حالی که داشت دستاشو میشست سرشو از دستشویی آورد بیرون و با صدای بلند گفت: این همسایتون عجب کوسیه. با شلوارک اومده بود تو پارکینگ. منو دید عین موش فرار کرد.
      - طبقه بالاییمونه. خیلی زن خوبیه. شوهرش بازاریه فکر کنم ازدواج دومشه!!


      شیرین تو اتاقه حالا من چجوری بهروزو جمعش کنم. نه میتونم بگم زن تو خونه است مودب باش. نه میتونم ادای کون تنگارو دربیارم که من از این مدل حرف زدنا بدم میاد..
      بهروز: آره جون خودت، زن خوبیه فقط یکمقدار جنده است. خدا شانس بده ما هم همسایه داریم شما هم همسایه دارید. تک خوری نکنی یوقت! آگه پا داد منم پایه ام. اصلا چارپایه ام
      - نه داداش حرفشم نزن من تو این نخا نیستم. بیا بشین لوبیا پلو مادرزنم رو بخور. ببین عجب دستپختی داره.
      بهروز: مادرزنت خودشم خوشمزه است. به به عجب بویی بلند کرده. دستش درد نکنه. خودش کجاست؟
      - نمیدونم اومدم نبود. جایی کار داشته رفته حتما
      بهروز: قرار بود یکقدار حساب داشتیم با هم. الان یکماهه امروز و فردا میکنه.
      - جدی! خبر نداشتم. چی گرفته مگه ازت؟. اگه حساب مغازه است دو سه تا چک معتبر دارم اژ مشتری. تاریخ نزدیکه. اگه حساب شخصیه که خودش میدونه
      بهروز: نه حساب خودشه. از همین شورت و کرستا گرفته برا مغازه خواهرزاده خودش. حسابشم گفت قاطی حساب شما نکنم.
      - اومد میگم بهت زنگ بزنه. بفرما ته دیگ بردار.
      بهروز: دستت طلا. ته دیگشم خوبه. ته دیگ خودشم خوبه. خداییش من یدونه از این مادرزنا داشتم غم نداشتم. فقط میذاشتم وسط اطاق اون کونشو، روزی هفت بار طواف میکردم
      - دهنت سرویس. گفتم که شوخی جنسی نکن زشته.
      بهروز: اوه مای گاد. هفته پیش من بودم میگفتم میخوام دخترشو طلاق بدم خودشو بگیرم. کیرم دهنت نگفتی؟ حالا واسه من غیرتی میشی؟ چیه مال ما خار داره؟
      - من مست بودم یه گوهی خوردم. بیخیال دیگه داداش. سر سفره اش نشستیم زشته!!!
      بهروز: جووووون. عصبی میشی کردنی تر میشی... جون من بیا مادرزنتو برا من ردیف کن. منم آبجیمو میدم تو بکنی. حیف زن ندارم وگرنه میگفتم بیا هم زنمو بکن هم مادرزنمو!!!!
      -زر نزن بابا بیا چایی بخور. مایو مردانه قرار بود بیاری آوردی؟
      سعی کردم بحثو عوض کنم. بهروز با گوشیش یک شماره را گرفت که از تو اطاق صدای ویبره اومد. گوشی شیرین بود. کسخل یادش رفته بود خاموشش کنه. رفتم تو اطاق و دیدم شیرین نشسته رو تخت و از چشماش آتیش میزنه بیرون. کاردش میزدی خونش در نمیومد. آروم ولی با عصبانیت گفتم این لامصبو خاموش کن.
      اشاره کرد که این چی میگه؟ خفش کن.
      شونه ام را بالا انداختم که چیکارش کنم و الکی از تو اطاق داد زدم گوشیشو نبرده


      حتم دارم بهروز فهمید که شیرین تو اتاقه و صداشو میشنوه. یکدفعه شوخیهاش سکسیتر شدو ولوم صداش رفت بالاتر
      بهروز: غلط نکنم پیچوندتت.. ببین با کی قرار داشته گوشیشو نبرده. خاک تو سرت داود برو آمارشو در بیار ببین کجاست؟ الان کیر کدوم یکی از همسایه ها تو دهنشه. بی عرضه ای داود. من اگه شرایط تورو داشتم از صبح تا شب با این عروسک تنها بودم نگاه نمیکردم محرمه نامحرمه مادرزنمه... از عقب و جلو جرش میدادم .وای نگووو چه کونی دارن این بشر!!! گوش کن به من! اگه یکبار فقط یکبار بکنیش، هیچوقت پیر نمیشی......
      هم غیرتی شده بودم هم عصبی و هم کیرم سیخ شده بود
      . هر چوری بود بهروز رو از خونه بردم بیرون و خودمم تا آخر شب نیومدم خونه. تا چندروزی هم تو چشمتای شیرین نگاه نمیکردم. شیرین هم همونروز گردنبندش را فروخت و طلب بهروز را واریز کرد ..رابطه من و شیرین شکرآب شد. صحبت میکردیم حساب و کتاب میکردیم ولی لبخندی در کار نبود. نه لبخند و نه صمیمیت. تا زمانی که حال گیتی بدتر شد.
      میدونستم مدتیه گیتی قرص اعصاب میخوره و تحت نظر روانپزشکه. البته همیشه با شیرین میرفتند پیش روانپزشک. اینبار اما، روانپزشک دستور بستری شدن داده بود. شیرین هم تا میتونست به من پرید که باعث و بانی دیوونگیش تو بودی و از این حرفها..
      البته حق داشت تا زمان ازدواج گیتی مشکلی نداشت من با رفتارم و با دوست نداشتنم، باعث بیماری گیتی شده بودم. علیرغم اصرار شیرین، من هم برای بستری کردن همسرم به بیمارستان رفتم. از دکترش در مورد بیماریه گیتی، مشاوره گرفتیم و اونجا بود که متوجه شدم سابقه بیماری روانی گیتی، برمیگرده به سالها قبل از آشنایی ما. این بیماری که شیرین بارها به خاطر اون، منو ملامت کرده بود، از نوجوانی وجود داشته و چندین بار به خاطر اون بستری شده بود. شیرین و گیتی به من دروغ گفته بودند و یا حداقل حقیقت را از من مخفی کرده. بودند. الان من بودم که باید بازی رو به نفع خودم اداره میکردم.
      همانجا در حضور روان پزشک، به شیرین گفتم: این خط ایبن نشون. من گیتی را طلاق میدم و دیگه حاضر نیستم با دخترت زندگی کنم و دکتر هم هشدار داد که این شوک میتونه باعث شه بیماری هیچ وقت درمان نشه و حتی احتمال خودکشی و مرگ هم برای گیتی پیش بینی میشه.


      گیتی فعلا برای یکماه بستری شد. پزشکش از من خواست که یکماه را مراعاتش کنم و هر روز به ملاقاتش برم تا دوره درمانش با همین یکماه کامل بشه.
      هیچی نگفتم به شیرین نگاه کردم با چشمانی پر از اشک و ملتمسانه ازم میخواست که برای گیتی از خود گذشتگی کنم. در حضور دکنر انگشت شستم را حواله شیرین کردم و بیلاخ بلندی گفتم.


      تا خونه حرفی بین من و شیرین رد و بدل نشد. درماندگی در چشمهای شیرین موج میزد. با نگاهش التماسم میکرد ولی هیچی نمیگفت. فقط اشک میریخت و اشک...


      وقتی رسیدیم خونه، مستقیم رفت آشپزخونه که نهارو آماده کنه. منم رفتم توی اطاق. نیم ساعت بعد صدام کرد
      :آقا داود. داوود جان بیا عزیزم بیا. غذارو داغ کردم بیا صبحونه هم نخوردی!
      صدای شیرین گرفته بود. جوابی ندادم اومد نزدیک در اطاق که در بزنه. همزمان درو باز کردم. برا یک لحظه فیس تو فیس شدیم.
      نگاهشو از صورتم دزدید و پایینو نگاه کرد. متوجه چمدان شد که دست من بود. وسایلمو جمع کرده بودم که برای همیشه برم. چمدان رو برداشتم و بدون اینکه نگاهش کنم از کنارش رد شدم. با صدای آهسته ای گفتم کلید خونه و مغازه را گذاشتم رو میز. فردا هم میرم دادخواست طلاق میدم. شما هم اگه کاری داشتید زنگ....
      صدای افتادن شیرین رو از پشت سرم شنیدم. صاف افتاده بود روی سرامیک کف خونه. نفس نمیکشید. چند بار زدم توی صورتش. روسری را از دور گردنش باز کردم و با کمک اون سعی کردم بادش بزنم. قلبش به سرعت میزد و صورتش کبود شده بود.
      با چشمای وحشتزده منو نگاه میکرد و کمک میخواست.
      قفسه سینه ام را پر از هوا کردم و لبهایم رو گذاشتم روی لبهای شیرین. هوای ریه ام را فرستادم داخل ریه شیرین. دوباره و دوباره. بازم تکرار بازم تکرار. دست چپم را گذاشتم روی سینه اش تا مطمئن شوم قلب درست کار میکنه یا به عبارت بهتر هنوز کار میکنه.....
      دوره کمکهای اولیه که دیده بودم به کمک اومد. بعد از حدود دو دقیقه نفس عمیقی کشید و بعد از اون نفس بعدی و بعدی.
      هر چی تنفسش مرتب تر میشد لرزش بدن شیرین بیشتر و بیشتر میشد و گریه هاش شدید تر. بغلش کردم و از زمین کندمش. نشوندمش روی مبل. سعی کردم خودمو ازش جدا کنم تا یک لیوان آب بیارم. اما شیرین منو بی اراده، خیلی محکم بغل کرده بود. نمیذاشت ازش جدا شم. سرمو به سختی بغل کرده بود و گریه میکرد. فقط میگفت ترو خدا نرو داووود. منو تنها نذار داوود. نرمی سینه های شیرین رو با صورتم احساس میکردم. برای اینکه آرومش کنم سرمو از سینه ها جدا کردم و دستامو از پشت دور کمرش حلقه کردم. فرصت رو غنیمت شمردم و صورتشو بوسیدم و گفتم باشه شیرین خانم. نمیرم هیج جا نمیرم تو آروم باش
      ضربان قلب خودمم زیاد شده بود. منم نرسیده بودم واقعا مرگ رو تو صورت کبود شده شیرین دیده بودم. شاید ده پونزده دقیقه من و شیرین تو بغل هم بودیم. من فقط صورتشو میبوسیدم و ازش خواهش میکردم آروم باشه. به یاد دو سال گذشته افتادم دو سالی که حتی پیش من بدون روسری نمیگشت چه برسه به اینکه بتونم بغلش کنم و ببوسمش.
      کم کم خودمو ازش جدا کردم. یک لیوان آب خنک آوردم و مجبورش کردم بخوره. دگمه های پیراهنشو که باز شده بود براش بستم روسری رو آوردم که سرش کنم ولی اشاره کرد که لازم نیست. وقتی نگاش کردم لبخند زد و به لبهام اشاره کرد. تو آینه نگاه کردم دو تا لب بالایی و پایینی، رژ لبی شده بود. دستمالو برداشت و لبهای منو تمیز کرد. صورتش خیلی نزدیک صورتم بود. ناگهان صورتشو آورد جلو و لبهامو بوسید. با تعجب نگاهش کردم دوباره بوسید بازم بیحرکت مونده بودم و فقط نگاهش میکردم. اینبار با دو دستش دو طرف سرمو گرفت وصورتشو نزدیک کرد. یک لب طولانیتر از من گرفت. منم کمی همراهیش کردم تو چشمای من نگاه کرد و گفت: ترو به جون هر کی دوست داری من و گیتی رو تنها نذار خواهش میکنم. هر کاری بخوای برات میکنم فقط دخترمو تو این شرایط رها نکن. طفل معصوم، گناه داره اگه تو بری اگه طلاقش بدی، اون خودشو میکشه. منم خودمو میکشم.
      - آخه من... والله من تصمیمو گرفتم... برا شما هم بهتره.... یه چیزایی هست که نمیتونم بگم.... راستش.....
      لبهای شیرین روی لبهای من بود. نذاشت حرفم رو تموم کنم. انگشتشو به علامت سکوت گذاشت روی بینی و گفت: بهت گفتم هر کاری بخوای انجام میدم دیگه هیچی نگو
      -هرکاری؟ حتی....
      شیرین دو تا از دگمه های لباسشو باز کرد و مثل کسی که خیلی گرمش شده با گوشه پیراهنش خودشو باد زد و گفت: هر کاری
      من مونده بودم و شیربن و خط سینه و این سوال که منظورش از هر کاری، همونه که من فکر میکنم یا نه؟


    •   Ravi567
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • قسمت سوم مادرزنم شیرین رو گذاشتم اگه لایک داشت قسمت دوم را لایک کنید☺


    •   Mr_Pooryx
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • عاشق داستانتم لوتی جان (ok)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو