رابطه ی دوازده ساله ی ما

    سلام به همگی
    قصه زندگیم رو می‌خوام بگم ، اونایی که دنبال لحظات سکس هستن پیشنهاد میدم نخونن
    بدجور تو برزخ گیر افتادم
    هر چند وقت یبار میام و داستانهای اینجا رو میخونم
    نمیدونم چرا می‌نویسم ، شاید سبک شدن یا حس اینکه کسی مثل من نشه
    یه پروفایل جدید ساختم بخاطر اسم و این قضایا
    اسمم محمده 37 سالمه متاهل و دو تا بچه دارم
    سال 85 رفتم سر کار و تو اوج جوونی داییم انداخت تو سرم که ازدواج کنم و اینکه دخترخالم براش خواستگار اومده ، حیفه غریبه ببره و ...
    منم شرایط بدی نداشتم درآمدم خوب بود ولی واقعا تا قبل این هیچ درکی از زندگی مشترک نداشتم
    خلاصه رفتیم خواستگاری دخترخاله ای که 8 سال بود ندیدمش ، واقعا دختر خوبیه هم از لحاظ قیافه هم اخلاق و خیلی هم با ایمان
    یه سال نامزد بودیم که در طول این یکسال سه یا چهار بار بیشتر همو ندیدیم اونم فقط برا خرید و ...
    سال 86 عروسی کردیم و رفتیم سر خونه و زندگی تا یه سال همه چی خوب و جذاب بود برام چیزای جدیدی داشتم تجربه میکردم
    کارم گرفته بود و درآمد فوق العاده ای داشتم طوری که یه خونه اجاره کردم برا دفتر کار و انباری و خوش گذرونی با دوستام که معمولا مشروب و قلیون بود ، ما تو یه شهرستان کوچیک زندگی میکردیم و تو شهرستان ما روابط پسر و دختر خیلی سخت بود ، بخاطر محیط کوچیک دخترا معمولا خیلی به ندرت برا قرار بیرون میرفتن ، یه روز یکی از دوستام ازم کلید خونه رو خواست که دوست دخترش رو ببره اونجا ، منم کلیدو دادم بهش و اونا هم به کارشون رسیدن ، این قضیه چند باری تکرار شد تا اینکه به من پیشنهاد دادن که دوست دوست دخترش رو با من آشنا کنن که با هم باشیم و خوش بگذرونیم ، یه دختر 20 ساله به اسم مهتاب بود که واقعا شیطون بود ، هیچ ترسی از رابطه جنسی هم نداشت ، بعد دومین جلسه با هم وارد رابطه شدیم ، خیلی حشری بود تقریبا هفته ای دو تا سه بار سکس داشتیم ، به واسطه این خونه و ولخرجی و ... طی یکسال با دخترای زیادی دوست شدم طوری که دیگه تنوع طلب شده بودم
    رابطه م با همسرم به کلی خراب شده بود
    تا اینکه سال 87 اونو دیدم اسمش سحر بود تازه خونشون اومده بود تو محل یه دختر سبزه ، از دید من خوشگتر از اون نبود دیگه ، بدجور تو فکرش بودم شب و روز ، طوری که تمام روابطم رو کات کردم ، چندین بار بهش پیشنهاد دادم اما قبول نمی‌کرد ، تا اینکه یه روز عصر که میخواستم برگردم خونه داداش کوچیکش سر کوچه با دوچرخه خورده بود زمین صورتش داغون شده بود سریع انداختمش تو ماشین و به دوستاش گفتم به خونوادش اطلاع بدن که بیان اورژانس ، بعد نیم ساعت همه اومدن و کلی هم تشکر کردن موقع بیرون اومدن سحر از پشت صدام زد ، قبلا اسمم و شمارمو داده بودم بهش ولی فکر میکردم انداخته دور ، گفت من بعدا باهاتون تماس میگیرم
    انگار داشتم پرواز میکردم ،
    بعد دو روز رو گوشیم پیام داد ، گفت می‌دونه که متاهلم و پرسید چرا میخواد با اون باشم
    با تمام ترفندهایی که بلد بودم راضیش کردم که در حد تلفن حرف زدن باهم باشیم آخه نمی‌خواستم به هیچ قیمتی از دستش بدم
    شاید روزی سه ساعت تلفنی باهم حرف میزدیم
    و چند ماه گذشت که ازش خواستم ببینمش اینقدر دیگه باهم راحت بودیم که اومد خونه
    روابط ما شروع شد ، اگه صبح همدیگرو می‌دیدیم عصر برای دیدن هم لحظه شماری میکردیم
    کل زندگی هردوتامون شده بود دیدن همدیگه و عشق بازی و سکس ، دیگه هیچی برامون مهم نبود ، تقریبا همه میدونستن با هم رابطه داریم حتی همسرم اما اصلا به روم نمی آورد
    زندگی با همسرم رو پایان یافته میدیدم
    حتی دادگاه هم رفتم برای درخواست طلاق ولی متوجه شدیم که سه ماهه بارداره
    همه برنامه هام بهم ریخته بود هر کاری کردم همسرم حاضر به سقط نشد
    بیخیال این قضیه شدم و تنهایی رفتم خواستگاری سحر ، که داداش بزرگش چون منو می‌شناخت خیلی محترمانه جواب منفی بهم داد و گفت تنها راه رسیدن به سحر وقتیه که من مرده باشم
    خیلی داغون شدیم هم من هم سحر
    با اینکه رابطمون هنوز ادامه داشت ولی یجورایی سحر کم آورده بود
    بهم گفت بخاطر لج با برادرش به اولین خواستگاری که براش بیاد جواب مثبت میده و همینطور هم شد
    چند روزی اومده بود خونه خواهرش تهران
    خواهرش کارمند بانک بود
    همکار خواهرش تو همون یبار که سحر رفته بود بانک ازش خوشش اومد و ازش خواستگاری کرد
    کلا به سه ماه نکشید که ازدواج کردن و من دیگه سحرو ندیدم ، قبل ازدواج بهش قول دادم که بزارم زندگیشو بکنه و هیچ وقت باهاش تماس نگیرم
    همینطور هم شد تا سه سال
    منم سرگرم زندگیم شدم ، هیچ وقت رابطم با همسرم درست نشد ، فقط بخاطر بچه تحمل میکردیم ، البته بهتره بگم تحمل می‌کرد چون ایراد از من بود
    بعد سه سال روز تولدم یه پیام تبریک از طرف سحر اومد رو گوشیم
    منم یه تشکر کردم و بعدش پیام داد که میخواد زنگ بزنه ، باهاش تماس گرفتم صداشو که شندیدم همون حس روز اول آشناییمون بهم دست داد
    اونم فقط گریه میکرد که کاش ازدواج نمی‌کرد
    می‌گفت حاضر بودم تا آخر عمر مجرد بمونم فقط دوباره با هم باشیم
    من تمام زندگیم رو فروختم و بخاطر سحر خونه و زندگی رو آوردم تهران
    انگار که از صفر شروع کردم
    الان 8 ساله دوباره با هم ارتباط داریم حداقل هفته ای یبار ، می‌دونم آخرش یه اتفاق بد میفته
    شاید صد بار تصمیم گرفتیم تمومش کنیم اما نه من میتونم نه اون
    زندگی کلا برام بی ارزش شده
    بیشترین ضربه ش رو همسر و بچه هام خوردن


    دوستان سعی کنید همراه زندگیتون رو با عشق انتخاب کنید


    هر نظری که بدین قابل احترامه ولی اگه تجربه مشابهی دارین و میتونید راهکاری بدین ممنون میشم
    از کسایی که وقت گذاشتید و خوندین تشکر میکنم 🙏


    نوشته: محمد

  • 5

  • 16




  • نظرات:
    •   407TT
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • لعنت به خیانت-__-


      لعنتی چرا زندگی قشنگتونو به خاطر یه عن خراب می کنید؟!!!!!!


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • تقصیر شما نیست تقصیر خانواده هاست. تا پسر میره سر کار بزور سعی میکنن براش زن بگیرن!! زن گرفتن در امد نمیخواد امادگی روحی میخواد!! شما قبل از اینکه کرمهاتو بریزی زن گرفتی نتیجه اش اینه که وقتی به پول میرسی اولین کارت گرفتن خونه خالی برای سکس و عشقوحاله!! اگر قبلش کونهاتو داده بودی الان همش دنبال ماجرا نبودی.....


    •   The.BitchKing
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • الان داستانت قرار بود نکته اخلاقی داشته باشه؟ یه غلطی کردی، چوبش رو بقیه خوردن. قانون دنیاست. پیشنهاد چی میخوای الان؟


    •   serpico173
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • یا رب روا مدار که گدا معتبر شود
      گر معتبر شود ز خدا بی خبر شود


    •   زندگی+فانتزی
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • خانمت واقعا خانمه
      ک بااینهمه عن بازیات و کونده بازیات بازم ب پات مونده
      واقعا اگه خودت جای خانمت بودی باهمچین مردی دوام میاوردی؟؟
      یکبار محبت خرجش کن
      یک عمر خوشبختی درو کن



      سالها دل طلب جام جم از میکرد
      وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد



    •   19masoud13
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • همینه دیگه هنوز طرف هیچی از زندگی نمی فهمه ازدواج میکنه هم خودش و هم یکی دیگه رو بدبخت میکنه
      خاک بر سر اون اون دایی احمق که اندازه گوسفند هم شعور نداره
      حالا چون یه پولی داری درمیاری باید ازدواج کنی اونم با کسی که 8سال ندیدیش و توی یه سال نامزدی 3-4بار دیدیش؟ ملت نامزد که میکنن یه سره کلشون توی کون همدیگه هست نمی دونم دیگه تو چه مدلش هستی
      .
      .
      .
      .
      .
      .
      .


    •   saeed6777777
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • کیر تو کون لاقل بچه درست نمیکردی


    •   Hamidarakii
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • فقط برو به سمت خدا و توبه کن و دست زنا بردار گ بچسب به زنت و زندگیت. در غیر این صورت نابود میشی. مطمئن باش


    •   arsisp
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • خدا رو شکر من تجربه مشابهی ندارم اما خیلیییییییییییییییییی نامردی. اون دختر خوب که زنت شد هم خوشگل، هم خانم، هم با شناخت، ... مثل گربه کوره همه رو فراموش کردی حتی بیخیال بچت شدی از ما تجریه میخوای؟ واقعا دنبال چاره ای؟ با سحرررررررر تمام کن برگرد شهر خودت و یکسال جون بکن تا دل زنتو به دست بیاری و زندگیت با عشق همراه بشه. ببین سحر هیچی بیشتر از زنت نیست اما تو به زنت بها ندادی! میدان ندادی!! تو وقت و عشق و تمرکزت رو برای زن و بچت خرج کن، باهاشون برو گردش، خرید، مسافرت، وسیله خونه بخرید، کادو براش بخر، باهاش حرف بزن و برای کوتاه مدت، میان مدت، و بلند مدت برنامه ریزی کنید و حرف بزنید بعد از چند ماه ببین زندگیت با همین زنی که هرچی خواستی بهش بدی کردی اما اون هنچنان خیانت نکرده چه بهشتی میشه.


    •   khanegha725
    • 1 ماه
      • 0

    • دیوث بی جنبه تا پول دستت اومد خوارمادرت گاییده شد تا کمی اوضاع واحوالت اوکی بود خدا رو بنده نبودی مزاحم همه شدی کیری خان


    •   ابلفض
    • 1 ماه
      • 1

    • داداش اینجا دنبال تجربه نگرد چون فکر نمیکنم اندازه تو اینجا ادم لاشی و عوضی وجود داشته باشه... دوسش نداری واسه چی بچه میارین شما ها؟؟ چرا یه بچه معصومو وارد زندگی پر از گوهتون میکنید؟؟


    •   پاتریک-ستاره
    • 1 ماه
      • 2

    • بیچاره شوهر سحر و زن تو.
      اخه زنازاده خجالت نمی کشی اینا رو تعریف می کنی؟
      تو که اسیر هوس هستی گوه می خوری با پدر نامعلومت بچه دار می شی.
      خاک تو سر داییت با این لقمه گرفتنش...
      لیاقتت همون سحر هس...
      کاش بری زیر ماشین و یه دیه کلفت به زن و بچه هات برسه...


    •   toloee
    • 1 ماه
      • 0

    • هیچکس هیچکس همسر آدم نمیشه


    •   مردتنها90
    • 1 ماه
      • 0

    • درکت میکنم چون همدردیم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو