رابطه ی عجیب و غریب با لیدا

    سلام به بچه های عزیز سایت شهوانی . من کیوان هستم و بیست و هشت سالمه .داستانی که می خوام براتون تعریف کنم الان دیگه خیلی برای خودم عجیب غریب به نظر نمی رسه ولی زمانی که برای من اتفاق افتاد حسابی ذهنم رو درگیر به خودش کرد.
    حدود سه سال پیش بود که من خیلی اتفاقی وقتی برای کار توی شرکتی رفته بودم با یکی پسری به اسم بهزاد آشنا شدم که در همون نگاه اول متوجه شدم که تمایل به جنس موافق داره .از حالت حرف زدنش-تکون دادن دست هاش .راه رفتنش و ...البته زود قضاوت نکنید .این یک داستان همجنسگرایانه نیست .کمی صبور باشید.
    خلاصه اینکه بهزاد از من خواست شماره ی تلفنم رو بهش بدم تا اگه کاری تونست برام بکنه برای استخدام بهم زنگ بزنه که البته بعد ها معلوم شد کاری از دستش بر نمی اومده و خودشم بعد ازمدتی از اون شرکت اخراج شد ..بگذریم.چند روز بعد از دادن شماره یک روز عصر بهزاد بهم زنگ زد و بعد از حال و احوالپرسی گفت امشب می خوایم بریم بیرون می آی ؟؟ منم که کلا از نوجوانی علاقه به آشنایی با آدم های جدید رو همیشه داشتم و از طرف دیگه چون تا به حال هیچ وقت با یک پسری که حالت های دخترانه داره معاشرت نکرده بودم قبول کردم . قرار کافه رستوران گیاهی خانه ی هنرمندان بود .آخه این جناب بهزاد به همراه دوستانش گیاه خوار بودند ! بعد ها فهمیدم یکی از کلاس هایی که معمولا پسر های همجنس خواه برای همدیگه و دیگران می ذارن همین گیاه خواریه !


    راس ساعت مشخص رفتم اونجا و به محض ورود بهزاد رو دیدم که از دور یک میز بزرگ برام دست تکون می داد .وقتی رفتم جلو و شروع به سلام وعلیک کردم دیدم حدود بیست تا بیست و پنج تا پسر همجنس خواه دور یک میز نشستن ..بعضی هاشون آرایش خیلی خفیفی داشتن و با حالت زنونه حرف می زدن و بعضی هاشون که به نظر می رسید توی رابطه فاعل هستند درست ظاهری مثل همه ی پسر های عادی داشتند و من از روی مالیدن دست کناری هاشون متوجه شدم که دوست پسر اونیکی ها هستند .توی جمع یک دختری هم نشسته بود.در واقع تنها دختر جمع که بهزاد موقع معرفی اونو لیدا صدا کرد و گفت خواهرمه .نمی دونم چرا .شاید یه خاطر اینکه تنها دختری بود که توی اون جمع نشسته بود.شاید یه خاطر آرایش خیلی خوبش و صد البته شاید به خاطر زیبایی اش از همون اول که نشستم حواسم معطوف به اون شد .زیر چشمی نگاش می کردم و وقتی با کسی حرف می زد به حرف هاش گوش می دادم .صدای دلنشینی هم داشت و یک غم عجیبی توی چشم هاش بود که برای من که همیشه تو زندگی دختر های کمی غمگین یا افسرده رو می پسندیدم جذابیت بیشتری تولید می کرد .توی همین زیر چشمی نگاه کردن ها بود که یک لحظه سرش رو آورد بالا و زل زد توی چشم هام..نمی دونم من آدم خجالتی نیستم اما اون لحظه تمام بدنم از داخل گر گرفت و داغ شد جوری که پس از چند ثانیه سرم رو انداختم پائین و به خودم گفتم خاک تو سرت قشنگ فهمید .حق نداری تا آخر شب دیگه نگاهش کنی ..نمی دونم لیدا متوجه این حالت من شده بود یا چیز دیگه ای از جاش بلند شد و از پسر بغلی من خواست جاشو به اون بده و اومد نشست کنار صندلی من . من دوباره گرمم شد .گفت : سیگارت چیه ؟ گفتم : وینیستون لایت .گفت یک نخ می دی بهم .هوس سیگار کلفت کردم .سیگار خودش اسی مشکی و باریک بود.گفتم خواهش می کنم و یک نخ دادم بهش.گفت برام روشنشم می کنی ؟ فندک رو آوردم بالا و لحظه ای که داشتم سیگارش رو روشن می کردم دوباره زل زد توی چشم هام .اینبار از فاصله ی خیلی نزدیک .نگاه عجیبی داشت.چشم های درشتی داشت که نمی شد درست تشخیص داد چه زنگیه .این بار با وجود اینکه بازم معذب شده بودم اما مقاومت کردم و منم زل زدنم رو ادامه دادم که بعد از چند ثانیه لبخندی زد و نگاهش رو گرفت و دود سیگار رو داد بیرون .گفت : دوست بهزادی ؟ گفتم : دوست که نه.یعنی آره ..تازه باهام آشنا شدیم.گفت تو هم تهت باد می ده ؟ گفتم : یعنی چی ؟ خندید و گفت منظورم اینه که تو هم از این جماعت پسر بازی؟؟ خندیدم و گفتم نه دختر رو ترجیح می دم گفت ترجیح می دی یعنی اگه پاش بیفته با پسرم می خوابی ؟ گفتم ببین اکثر پسر ها ی ایرانی توی دوران دبستان یا راهنمایی تجربه ی با یک پسر بودن رو داشتن از روی توی کف بودن گفت خوب می دونم . تو هم داشتی ؟ گفتم : من هم داشتم گفت حالا دادی یا کردی ؟ خندیدم و گفتم دودول بازی بود بیشتر به دادن کردن نرسید اونم گفت : ما هم که مردیم که اشاره به جکی مربوط به کون دادن است بعدشم بلند زد زیر خنده ..توی تمام مدت بهزاد ما رو تحت نظر داشت و می دیدم که حواسش به ما هست.لیدا که زد زیر خنده بهزاد گفت : اوهوی آقا پسره چی می گی به خواهر من اینجوری می خنده .مخشو نزنی ها .ما شمالی ها خیلی غیرتی هستیم .با این جمله همه ی آدم های دور میز زدند زیر خنده ..راستش حس خوبی نداشتم چون بچه ها خیلی هرهر می کردند و بلند هم می خندیدند جوری که میزهای دیگه هم گهگاهی چپ چپ نگامون می کردند و خب قیافه ی اینها هم که تابلو .خدا خدا می کردم توی این وضعیت آدم آشنایی نیاد و من رو کنار اینها ببینه که خوشبختانه هم چنین اتفاقی نیفتاد..خلاصه من معذب بودم و انگار لیدا اینو متوجه شده بود.شام رو هم خورده بودیم که لیدا پیشنهاد داد بریم قدم بزینم.رفتیم توی پارک ایرانشهر و کمی چرخیدیم و لیدا کمی از من پرسید و اینکه چی کار می کنم و بچه ی کجام و این جور حرف ها اما وقتی من همین سوال ها رو پرسیدم جوابی بهم نداد .بهزاد هم اومد و رفتیم سمت ماشین اونها .من اومدم خداحافظی کنم که بهزاد گفت خونمون هفت تیر-نزدیکه .بیا یک قهوه بخوریم دور هم ..من یک کم من من کردم که باید برم و این حرف ها و بهزاد هم اصرار که بیا.زود می ری که یکدفعه لیدا انگار بهش برخورده باشه به بهزاد گفت : عزیزم چرا اصرار می کنی شاید کار داره خب.نمی دونم چی شد که تا این حرف رو زد نظرم عوض شد و گفتم باشه می آم .نمی دونم شاید دلم نمی خواست لیدا از دستم ناراحت بشه یا ازم بدش بیاد .البته بعد ها فهمیدم این اخلاقشه و همیشه با همین کار به خواسته هاش می رسه .رفتیم خونشون و بعد از آماده شدن قهوه شروع کردیم به قهوه خوردن که لیدا با یک شلوار مشکی چسبون و یک تاپ مشکی اومد توی پذیرایی...یک لحظه نفسم بند اومد..هیکلش واقعا بی نقص بود...پاهای کلیدا و قد 180.کمر باریک.باسن نه چندان بزرک اما کاملا برجسته و سینه هایی درشت و فرم دار مثل پورنو استارها که البته کاملا مشخص بود که عمل کرده شون...من همین جوری دهنم باز مونده بود که لیدا خندید و گفت هوی هیزی نکن ..بهزادم سریع چاقوی میوه خوری رو در آورد وبا لهجه ی شمالی گفت : آقا جان نگفتم غیرتی ام ..باهات دعوا می گیرم یاروت می کنم ها . قهوه که تموم شد یک لحظه بهزاد لیدا رو صدا کرد تو آشپزخونه و بعد از پنج دقیقه جفتشون اومدن بیرون و من احساس کردم بهزاد از چیزی ناراحت شده و دیگه مثل قبلش شوخی و خنده نمی کرد.منم که دیدم فضا سنگین شده و از طرفی ام دیرم شده گفتم با اجازتون من دیگه مرخص بشم . بهزاد و لیدا هم من رو تا دم در بدرقه کردن و موقعی که با لیدا دست دادم صورتش رو آورد جل و خیلی نرم گونه های منو بوسید..انقدر این کارو شهوانی انجام داد که قشنگ راست کردم .سریع خداحافظی کردم و اومدم خونه ..توی تمام مدت مسیر و تمام طول شب به لیدا فکر می کردم و نمی دونستم این چه کشش غریبیه که من به این آدم پیدا کردم .از طرفی دیگه دلم می خواست بازم ببینمش اما خب به خاطر وضعیت بهزاد و دوست هاش خیلی مایل به ادامه ی ارتباط نبودم .دو روز بعد موبایل
    زنگ خورد و از اونجایی که شماره ناشناس جواب نمی دم بر نداشتم .دو بار دیگه هم زنگ زد و بعدش یک اس ام اس که لیدا هستم بردار لطفا.انگار توی کونم عروسی شده باشه .سر از پا نمی شناختم و تا پنج دقیقه بعدش که زنگ زد روی پام بند نبودم.....
    گفتم : الو سلام
    گفت : سلام . گل پسر .خوبی ؟
    گفتم : مرسی .شما خوبین ؟
    گفت : شما باباته ..چی کارا می کنی ؟ کار پیدا شد؟
    گفتم : نه هنوز .هیچی بیکارم ..خونه ام .
    گفت : خب اگه کاری نداری شب پاشو بیا اینجا یک سری فیلم گرفتم باهم ببینیم منم تنهام .این بهزاد کونی با رفیق هاش بلند شدن رفتن نمی دونم تنگه لاشی.تنگه واشی..نمی دونم چی چی ..فردا شب بر می گرده
    همون لحظه بود که فهمیدم امشب شب رویایی و خفنی در پیش خواهم داشت و اصلا باورم نمی شد همچین دختری بهم اینجوری پا داده باشه و دعوتم کرده باشه که شب برم پیشش
    گفتم " باشه .حتما .ممنون که گفتی
    گفت : اوه تو چه قدر لفظ قلم حرف می زنی بابا ..سوسول..پسر سوسول دوست ندارم ها ..مراقب باش از چشمم نیفتی
    گفتم : باشه مراقبم
    گفت : داری می آی یک کنسرو ماکارونی و قارچ هم بگیر منتظرتم بای بای
    گوشی و قطع کردم و عین اسب دویدم توی حموم و یک حالی به خودم دادم و تمیز کاری های لازم رو انجام دادم و سعی کردم بهترین لباسم رو بپوشم و بهترین عطر و ادکلنم رو بزنم و راهی خونه ی لیدا اینا شدم – ساعت هشت و نیم دم خونشون بودم .در رو که باز کرد بازم سرم گیج رفت .یک شلوارک لی کوتاه پولیدا بود .با یک تاپ یقه باز لیمویی که سینه هاش نصف بیشترش پریده بود بیرون.منم به جای اینکه صورتش رو نگاه کنم محو سینه هاش بودم که یکدفه سینه هاش رو تکون داد و گفت چیه ممه ندیدی تا حالا ؟؟ بچه بودی مامان جونت بهت شیر نداده مگه ؟ گفتم نه دیگه شیر خشک خردم ( واقعا راست گفتم ) گفت همون دیگه ..به خاطر همین ام کونی مونی شدی عین این بهزاد اینم شیر خشک خورده ..خندیم گفتم حالا چه اصراری داری بگی من عین بهزاد اینام؟ گفت مگه نیستی ؟ گفتم دوست داری باشم ؟ یک لبخند باحالی زد و کنسرو ماکارونی رو از دستم گرفت و منو کشید تو ..خلاصه زیاده گویی نکنم بعد از اینکه با هم ماکارونی رو گذاشتیم و یک چایی خوردیم و چند نخ سیگار کشیدیم و موزیک گوش دادیم .موقع شام شد و بعد شام .یک سری فیلم ریخت جلوی منو و گفت یکی شو انتخاب کن ببینیم ..یک کم حالم گرفته شد.بد جوری توی کف ش بودم و اینهم حالا فیلم دیدنش گرفته بود .اما به روی خودم نیاوردم ..یکی از فیلم ها که بازیگرش رابرت دنیرو بود و از قضا فیلم چرتی هم از آب در اومد رو گذاشتم و شروع کردیم به دیدن ..حدود چهل پنجاه دقیقه از فیلم نگذشته بود که لیدا بعد از کلی متلک درباره ی انتخابم و شوخی سر کونی بودن بلند شد و گفت می خوام بخوابم ..تو بیدار می مونی می بینیش؟منم از خدا خواسته گفتم نه .منم می خوابم.رفت توی اتاق خوابش و یک پتو و تشک آورد انداخت وسط پذیرایی و گفت اینم جای شما !منو می گی می خواستم بزنم زیر گریه که یعنی چی اخه ؟؟ من یعنی اینجا بخوابم و تو اونجا ؟ اما طبق معمول هیچی نگفتم و گفتم ممنون ..اونم ادام رو در آورد و گفت شب بخیر ..رفتم دراز کشیدم توی جام و به این فکر کردم که عجب آدم ساده ی خیال بافی هستم من که فکر کردم قراره باهاش سکس کنم ..حالم گرفته شده بود و هی به خودم فحش می دادم..از اونطرف چند متر با لیدا فاصله نداشتم و هیجان ناشی از این موضوع نمی گذاشت خوابم ببره ..طوری که تا صدایی از تخت اون اتاق بلند می شد .گوشام رو تیز می کردم و امیدوار بودم لیدا باشه که از تخت بلند شده باشه و بخواد بیاد پیش من...حدود یک ساعت همین جوری گذشت تا اینکه درست وقتی چشم هام داشت کم کم سنگین می شد صدای لیدا رو شنیدم که گفت : کیوان من رو می گی ..عین فنر از جام پریدم و گفتم جانم گفت می آی اینجا ؟ بلند شدم رفتم توی اتاق خواب که تاریک تاریک بود .گفت اونجا روی میز توالت چند تا شمع و فندکه روشنشون کن.سریع اینکارو کردم و اتاق با نور شمع ها یک نور باحالی پیدا کرد .لیدا رو دیدم که با همون لباس ها توی تخت خوابیده .گفتم چی شده ؟ گفت این کمرم دیروز وسایل سنگین گذاشتم توی انباری خیلی درد می کنه ..از دردش خوابم نمی بره.فکر کنم باید برم دکتر...منم بالاخره ببو بازی رو گذاشتم کنار و گفتم احمق حداقل یک تلاشی بکن .نشد هم که نشد .گفتم می خوای ماساژت بدم؟ گفت مگه بلدی ؟ گفتم اره بابا چه جورشم.گفت نزنی بدترم کنی ؟ اخمو کردم توی هم و گفتم باشه اصلا بلد نیستم .بی خیال گفت : ایشششششششش ..عین این پسر سوسول های کونی قهر می کنه و ناز می کنه ..رفتم سمتش و بایک حالت جدی و خشن گفتم برگرد بینم .یک لبخند خیلی خوشگل زد بهم و برگشت و منم شروع کردم به ماساژ .تاپش رو تا بالای بند پشتی سوتینش بالا زده بودم و آروم ماساژ می دادم .اما لباس بد جوری مزاحم بود که خودش فهمید و همون طوری که دراز کلیدا بود درش آورد .داشتم به کارم ادامه می دادم که یکدفعه پر رو شدم و بدون اینکه ازش بپرسم قلاب پشت سوتینش رو هم باز کردم و کارم ادامه دادم .لیدا هم چیزی نگفت..حسابی ماساژش می دادم و کم کم صدای آخیششششششششش گفتن هاش یا ناله های خفیفی که ناشی از ماساژ محکم پشتش بود شروع شده بود ..رفتم نشستم روی باسنش و شروع کردم به گرفتن رگ های کمرش..از اونجایی که وسط تابستون بود و هوا هم خیلی گرم بود .عرق کرده بودم و یکی از قطره های عرقم افتاد پشت لیدا که بلافاصله گفت چی بود؟ گفتم عرق من بود معذرت می خوام..گفت خب دیونه در بیار تی شرتت رو .گفتم نه راحتم.گفت کجا راجتی.داری عرق می ریزی .شلوارتم در بیار که با اون شلوار تنگ پدرت در می آد خب..منم از خدا خواسته بلند شدم و جفتش رو در آوردم که یکدفعه متوجه شدم لیدا بر گشته و داره نگام می کنه .جوری برگشته بود که یک قسمت از یکی از سینه هایش معلوم بود که خیلی حشری ام کرد..با یک نگاه شیطونی گفت : او لا لا لا ورزش هم می کنی شما ؟ گفتم نه بابا بعضی مواقع خونه ها یک وزنه ای می زنم .گفت خوبه.برگرد سر کارت .زود گفتم چشم ارباب رفتم بشینم پشتش که گفت صبر کن .یکدفعه همون طور که دراز کلیدا بود برگشت و شروع کرد شلوارکش رو در آوردن ..وای یکدفعه من جفت سینه های گرد و سفتش رو دیدم .قشنگ ضربان قلبم رو احساس می کردم که رفته بالا و کیرم که داره لحظه به لحظه راست می شه..شلوارک رو در آورد و دوباره برگشت بدون اینکه نگاهم کنه ...اوضاع بدتر شد .یک شرت مشکی پاش بود از اینا که پشتش فقط یک بند داره که می ره لای کون..کونش هم واقعا دیدنی بود.برجسته.سفت و خوش فر م.داشتم به گا می رفتم.دهنم خشک خشک شده بود .نشستم روی باسنش و شروع کردم به ماساژ دادن .به بهونه ی عقب جلو کردن دستام روی کمرش کیرم که دیگه حسابی داشت شرت مبارک رو پاره می کرد رو می مالیدم روی چاک کونش..اونم کامل فهمیده بود..صدای ناله هاش بیشتر شده بود و بیشتر به کمرش قوس داده بود و کونش رو می داد بالاتر که کیرم بیشتر به کوس و کونش مالیده بشه...همون جوریشم انقدر حال می داد که اگه پنج دقیقه دیگه اونکارو ادامه می دادم ارضا می شدم.همه کسایی که سکس کردن خوب می دونن که آدم ها از روی لباس یا نیمه لخت بیشتر تحریک می شن در ابتدا تا مثلا اینکه کیرت تو ی کس طرف باشه ..نمی دونم شایدم من اینطورم. آره دیدم اینجوری ادامه بدم می شم به همین خاطر بلند شدم و بازم با پر رویی شروع کردم شورتش رو در آوردن .لیدا هم از خدا خواسته همکاری کرد و بعدش گفت برو از توی کشوی اون کمد یک اسپری ابی رنگ هست بیار .رفتم اوردم و گفت اینو بزن به پشتم ماساژ بده >واسه ی نرمی و خوش بویی پوسته .منم کلی زدم به پشتش و شروع کردم به مالیدن .بدنش نیمه چرب شده بود و توی نور شمع خیلی زیبا ..اصلا دلم می خواست تا صبح اینکارو ادامه بدم که لیدا برگشت و به پشت دراز کشید .من دوباره تا چشمم به سینه هاش افتاد لال شدم و مسخ .لیدا گفت سینه هامو ماساژ نمی دی ؟ نگاش کردم دیدم یک چشمک ریز بهم زد .منم گفتم چشم شما امر بفرمائید .گفت : دقت کردی از وقتی لخت شدم چه مهربون و با ادب شدی ؟ گفتم نه من قبلشم بودم /گفت : نه دیگه قبلش سوسول کونی بودی .اینو که گفت اسپری رو زدم رو ی سینه هاس و بی مقدمه دو تا نوک سینه هاشو با دو تا انگشت های دستم گرفتم و شروع کردم مالیدن و فشار دادن که یکدفعه یک آه بلند کشید.انگار غافلگیر شده بود ..چشم ها شو که حسابی شهلا شده بود باز کرد وگفت بی شرف کونی ...منم نوک سینه اش رو بیشتر فشار دادم و گفتم امشب می فهمی من کونی هستم یا نه .اومدم حرف بزنه که سریع یکی از دستام رو رسوندم به کسش و همین جوری که با دو تا انگشتم چوچولشو مالوندم انگشت دیگه ام رو کردم تو کسش ..لیدا سینه هاشو با دستاش گرفت و آروم زیر لبش گفت جون ن ن ن ن ن ن ....حسابی کسش رو می مالیدم و انگشت می کردم و یک وقتایی که چشم هاش بسته بود یک سیلی می زدم به سینه هاش که انگار خیلی حال می کرد چون هر بار که اینکارو کردم بلند می گفت : جون بزن بزن...اومدم برم سمت کسش شروع کنم به خوردن که یک دفعه گفت نه ..گفتم می خوام بخورم .گفت می دونم ولی نه ..گفتم چرا همه دختر ها که دوست دارن ؟گفت من دوست ندارم..خواهش می کنم نه...عجیب بود واسم ...گفتم باشه .همون جوری از لای پاش خودم رو رسوندم به صورتش و لبام رو گذاشتم رو لباش و شاید بگم یک ضرب یک لب 4-5 دقیقه ای گرفتیم .بعد موهامو کشید و سرم رو برد عقب و خوب نگام کرد..خیلی عجیب نگام می کرد و هی موهامو می کشید بعد یکدفعه اومد نزدیک صورتم و گفت کیوان کاری که بهت می گم رو بدون کم و کاست واسم انجام می دی ؟ گفتم آره عزیزم تو جون بخواه .آروم توی گوشم گفت همین الان بلند شو کیرت رو در بیار و تا ته بکون توی دهنم بدش هم با دستت موهامو بکش و سعی کن کیرت رو بکنی ته حلقم .جوری که نتونم درش بیارم..خیلی حرفش واسم عجیب بود.من تا حالا اینطور سکس نکرده بودم و واقعا کمتر دختری پیش می آد که از این جور روحیه ها داشته باشه ...توی چشم هاش نگاه کردم و گفتم هر چی تو بخوای..بلند شدم .شرتم رو در آورده و نزدیک صورتش شدم .تا اومد بگه جون چه کی....کیرمو تا ته کردم توی دهنش و با دو تا دستم یک جوری سرش رو فشار دادم روی کیرم که فشنگ حس کردم کیرم ته حلقش الان..همون جوری شاید حدود دوازده ثانیه نگه داشتم که کم کم دست و پا زدن هاش شروع شد و منم ولش کردم سرش رو کشید عقب و در حالی که اشک توی چشم هاش جم شده بود .گفت جون ..افرین پسر حرف گوش کن ..بازم می خوام ..دهن منو بگا کیوان ...دوباره گرفتمش و کیرم رو تا ته کردم تو اما ایندفعه بیشتر نگه داشتم .ولش که کردم اوق زد و تمام اب دهنی که جمع شده بود رو تف کرد روی کیرم که خیلی از اینکارش خوشم اومد ..من با اینحال که تا حالا سکس خشن نداشتم ولی داشت خوشم می اومد .درواقع اونشب من کشف کردم که ژانر مورد علاقه ام توی سکس –سکس خشن..خلاصه چند بار اونکارو کردم .بعدش خودش اومد زیر پام زانو زد و شروع کرد عین وحشیا کیرم رو ساک زدن..تخم هامو با دستش جمع می کرد و به زور همه اش رو می کرد توی دهنش...منم که اینکارای لیدا رو می دیدم خیلی حشری شده بودم.اما از طرفی می دیدم اگه بخواد اینجوری ادامه بده الانه که آبم بیاد..بهش گفتم لیدا باید برم دستشویی ..گفت نه..گفتم باید برم.وگرنه اینجوری حال نمی کنم .گفت پس زود بیا ..تا دم دره اتاق خواب هم چهار دست وپا در حالی که کیرم تو ی دهنش بود منو همراهی کرد ...سریع رفتم از توی کوله پشتیم که توی پذیرایی بود و من چند تا قرص تاخیری توش داشتم یک قرص برداشتم و پریدم توی دستشویی .قرص رو خوردم و یک ده دقیقه ای صبر کردم به این امید که زودتر اثر کنه .وقتی بر گشتم توی اتاق دیدم لیدا با اون کون خوشگل و اون کمر باریکش قمبل کرده واسم و می گه : یالا بیا تنبیه ام کن که امشب اذیتت کردم زود بهت ندادم ..گفتم چی کارت کنم ؟ گفت انقدر محکم بزن روی کونم که حسابی سرخ بشه...منم شروع کردم به زدن.اولش دلم نمی اومد محکم بزنم اما چند تا که زدمم حسابی تحریک شدم و شروع کردم محکم زدن .لیدا هم در حالی که هم داشت درد می کشید و از ترس اینکه صداش بیرون نره متکا رو گاز می گرفت و هم داشت لذت می برد هی می گفت غلط کردم از این به بعد هر روز بهت می دم..هر وقت تو بگی.... ببخشید...بکدفعه هوس کردم کیرم رو دوباره بکنم تو دهنش همون جوری رفتم بالا سرش گفتم یالا بخورش..لیدا هم انگار از کارم خوشش اومده بود شروع کرد به لیسیدن .خلاصه چند تا میزدم روی کونش و بعد می رفتم بالا سرش می گفتم بخورش تا ببخشمت . زود باش.... که یکدفعه چشمم به سینه هاش افتاد ..گفتم سینه هات رو یادم رفت بکنم ..زانو بزن جلوم ...اومد نشست جلوی پام .کیرم رو گذاشتم لای سینه هاش جوری که وقتی به همدیگه چسبوندشون کیرم کاملا اون لا گم شد // سینه هاشم که اسپری حسابی چربشون کرده بود ..شروع کردم به تلمبه زدن//وای چه حالی می داد ..همیشه وقتی توی فیلم پورنو ها می دیدم حسادت می کردم که دختر های ایرانی که سینه هاشون این شکلی نیست اما سینه های لیدا به لطف جراحی دقبقا همون شکلی بود .درست شبیه سینه های شیلا استایل مثلا
    از یک جایی به بعد خود لیدا سینه هاشو بالا پائین می کرد و زل زده بود توی چشم هام ..نمی دونم چی شد که یکدفعه همین جوری که زل زده بودیم توی چشم های هم من با چک خوابوندم توی گوشش...اون که اصلا انتظارش رو نداشت اول جا خورد بعد انگار یکدفعه به خودش بیاد گفت مرسی.همین رو می خواستم کیوان.انقدر دوست داشتم بخوابونی توی گوشم .همون لحظه دومیش رو هم زدم و اونم اونقدر خوشش اومد کیرم رو از لای سینه هاش در آورد و شروع کرد به میک زدن ...بین ساک زدن هاش هم کیرمو در می آورد و می زد روی صورتش و می گفت : این کیر مال منه ...این کیر مال لیدا است...عاشق کیرتم کیوان...کیوان منو عین سگ با این کیرت بکن ...کس و کونمو یکی کون باشه ؟؟ کیوان هر روز منو می کنی ؟؟منم اینا رو می شنیدم دیونه می شدم بدتر..نمی خوام بگم زیاد سکس کردم توی زندگیم ..نه شاید با 5 نفر اما هیچ دختری رو ندیده بودم که مثل لیدا انقدر راحت و بدون خود سانسوری حرف سکسی بزنه و این کارها رو بکنه ..همین خیلی هیجان زده و حشریم می کرد..جفتمون خیس عرق شده بودیم ...لیدا از اتاق پرید بیرون و با یک لیوان کوکا ی مشکی و یخ برگشت .نصف لیووان رو سر کشید و بقیه اش رو داد دست من ..منم که حسابی تشنه بودم شروع کردم به خوردن که یکدفعه کیرم هم یخ زد و هم یک حسی تو مایه های سوختن .پائین رو نگاه کردم دیدم لیدا با دهن پر از نوشابه ی یخ کیرمو داره ساک می زنه ..وای هم حال می داد هم آدم اذیت می شد.اما خوب بود چون باعث شد هم کیرم بخوابه و هم قرص اثر کنه توی این خوابیدن و بلند شدن .بعدش شروع کردم سینه های لیدا رو خوردن اونم هی حرف های تحریک کننده می زد و حشریم می کرد.دوباره که راست کردم گفتم بسه دیگه می خوام بکنمت...گفت نمی دم بهت می تونی بکن..گفتم لیدا اذیتم نکن ..واقعا دارم اذیت می شم .گفت الان وقتشه ثابت کنی مردی و عین بهزاد نیستی ..فهمیدم اینم جز بازی لیدا است و باید به زور بکنمش چون اون اینجوری می خواد.رفتم سمتش .جثه اش توی مایه های خودم بود و دختر کم زوری نبود .حسابی تقلا کرد.دیدم اینجوری زورم نمی رسه بهش دستم رو گذاشتم روی تیغه ی بینی اش .یکی از فن های دفاع شخصیه .جوری که طرف از ترس آسیب ندیدن بینی اش سریع به همون سمتی که شما می خواهید می خوابه .خب این تکنیک روی لیدا هم جواب داد و با کلی آی آی آی آی افتاد از پشت رو تخت .افتادم روش و اومدم کیرم رو بکنم توی کسش که گفت : کیوان از کس نه ...خواهش می کنم از کون بکن !!! بازم تعجب کردم پیش خودم گفتم یعنی دختر به هات بودن و وحشی بودن ممکن باکره باشه ..از اونطرف مگه دختر ها به این راحتی کون می دن ؟ حالا درست که توی داستان های سایت همه پسر ها دختر ها و زن ها رو یک بارم از کون می کنن اما توی واقعیت اصلا از این خبر ها نیست ..گفتم مطمئنی لیدا ؟ گفت مطمئنم دلم می خواد بهت کون بدم کیوان...گفتم باشه ..سریع از زیر تخت یک ژلی در آورد و مالید به کونش یک کمش هم مالید به کیر من و گفت همون جوری که کردی توی دهنم یکدفعه تا ته بکن توی کونم ..گفتم دردت نمی گیره ؟؟گفت خفه شو بکن منووو ...اینجوری که گفت منم نامردی نکردم یکدفعه کیرم رو تا تخمام کردم تو کونش البته خوب تنگ نبود.معلوم بود داده از غقب و در ضمن منم کیرم کلفت اینا نیست اصلا...شروع کردم از همون اول محکم تلمبه زدن .جوری محکم تلمبه می زدم که تخم های خودم درد گرفته بود...کارها و دیونه بازیا ی لیدا به منم اثر کرده بود...موهاشو می کشیدم..محکم می زنم روی کونش.گازش می گرفتم .البته اونم بیکار نبود ..شروع کرده بود به فحش دادن ..یک فحش هایی بهم می داد که روم نمی شه بنویسمشون...و همین فحش هاش باعث می شد بهم بر بخوره بدتر بکنمش...موهاشو گرفتم چشبوندمش به دیوارایستاده کردمش چند دقیقه ...بعد خوابوندمش رو کمرش پاهاشو دادم بالا و شروع کردم به گائیدنش .توی این حالت بودیم بهم گفت تف بنداز توی دهنم .منم اولش با اکراه اینکارو کردم اما وقتی دیدم با چه لذتی می خوره منم خوشم اومد .جوری که وقتی اون رو بود منم بهش گفتم تف بکن توی دهنم و نمی دونم به خاطر حشری بودن زیاد بود که انقدر خوشم اومد...قرص حسابی اثر کرده بود و من چیزی حدود شاید 35*40 دقیقه لیدا رو از کون کردم جوری که گفت کم آوردم کیوان بسه دیگه..بعد گفت کس می خوای ؟؟ گفتم مگه تو ویرجین نیستی ؟؟ گفت نه //گفتم چرا پس کس نمی دی بهم .گفت الان می دم دیگه .دراز کشید .حسابی با همون ژله کسش رو چرب کرد منم دراز کشیدم روش اما هر چی سعی می کردم نمی رفت تو که خودش با دست گرفت و به زحمت کرد داخل...کسش خیلی تنگ بود.اصلا انقدر تنگ بود که درد می گرفت کیر آدم.بعد توش مثل کس های دیگه داغ و لیز هم نبود ..اما تنگی اش و خوردن سینه هاش باعث شد آبم بیاد و سریع در آوردم و ریختم روی سینه هاش...
    علاقه ی من به لیدا بعد از سکسی که داشتیم بیشتر و بیشتر شد وکلی سکس عجیب و غریب با هم داشتیم که اگه از این خوشتون اومد بگین اونها رم بنویسم .بهزاد از من بدش اومده بود و چپ و راست متلک به من می انداخت که البته منم جوابشو می دادم .منم همبن طور خصوصا از وقتی که فهمیدم بهزاد آول قصدش رابطه با من بوده و اونشب لیدا توی آشپرخونه بهش می گه بابا این اهلش نیست و خراب نکن همه چیز رو... اما لیدا هیج جایی با من نمی اومد و فقط توی خونه ی اونا همدیگه رو می دیدیم.یک روز که خیلی از این موضوع شاکی بودم و بهش اعتراض کردم بهم گفت کیوان تو فکر می کنی آخر رابطه ی من و تو چیه ؟؟ گفتم من حاضرم باهات ازدواج کنم اگه توام حاضر باشی...با همون اخلاق مغرورش که هیچ شباهتی به کاراکتر سکسی اش نداشت زد زیر خنده و گفت دیوانه ...وقتی گیر دادم که چرا می گی دیوونه یکدفعه برگشت گفت می دونی من کی ام ؟ چی کاره ام اصلا ؟گفتم اصلا مهم نیست..گفت احمق نشو اگه بهت بگم هم همین حرف رو می زنی ؟؟ گفتم آره معلومه //گفت من شغلم جنده گی ..فکر کردی هزینه ی کرایه این خونه و این لباس هایی که می پوشم و چیزهایی که می خورم رو از کجا می آرم ؟؟؟چرا هیچ وقت باهات نمی اومدم بیرون ..چون خوب نیست آدم یک جنده رو ببره بیرون .اونوقت یکی ببینه چی می گه اگه منو بشناسه از آشناهات؟کپ کرده بودم .بعد گفت تازه فقط این نیست ..من دختر نیستم ..منظورم اینه که من اصلا زن نیستم من تا 5 سال پیش پسر بودم و به خاطر تمایلات زنانه ام جراحی کردم.بهزادم برادرم نیست .دوست دوران دبیرستانم که باهام از شهرمون فرار کردیم اومدیم تهران ...برای چی هیچ وقت نمی ذاشتم کسم رو بخوری ؟؟ یا همیشه اتاق رو نیمه تاریک می کردم ؟؟ چرا همیشه از کون بهت می دادم ؟؟ واقعا نفهمیدی چه قدر غیر طبیعی کس ام.؟؟؟؟خب من همه ی اینها رو حس کرده بودم اما لیدا انقدر زیبا و زنانه بود که اصلا باورم نمی شد.بعدشم صداش رو معمولی کرد و من متوجه شدم در تمام مدت اون صدای قشنگ ساختگی بوده و صدای واقعی اش یک صدای پسرونه ی معمولی بود...گفت کیوان منم تو رو دوست دارم وگرنه این همه مدت باهات عشق و حال نمی کردم ...بعضی آدم ها شیمی شون بهم می خوره من از همون شبی که اولین بار توی کافه دیدمت دلم خواست بهت نزدیک بشم همون طور که توی چشم های تو خوندم ..اما اصلا روی من حساب باز نکن ..تو همین الان که فهمیدی من یک پسرم در اصل مطمئنم از من چندشت می شه ..ما به درد همدیگه نمی خوریم ..نه خودت رو اذیت کن و نه من رو ...من انقدر ناراحت بودم بلند شدم و زدم بیرون .چند باری بهم زنگ زد اما جواب ندادم تا حدود دو ماه بعد که یک روز خیلی دلتنگ شدم و زنگ زدم به موبایلش ولی خاموش بود زنگ زدم خونشون بهزاد برداشت و گفت لیدا حدود بیست روز پیش به طور قاچاقی از ایران رفت .تا از طریق ترکیه بعدش بره انگلیس .فعلا ازش خبری نداریم .قرار شده اگه رسید کمپ زنگ بزنه ولی تا حالا که نزده ...قطع کردم و ازاون روز تا حالا که سه سال می گذره من دیگه خبری از لیدا ندارم .


    نوشته: سپنتا

  • 7

  • 0




  • نظرات:
    •  
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • بيل جان چه جوري خوندي؟


    •   yas-n1
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • khobo jaleb bod.mozo ham tekrari nabod.hamin be jazabiate dastan komak mikard.


    •  
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • سلام.داستانت قشنگ بود،نميدونم چرا دلم برا هم جنس بازها سوخت!
      جدي گفتم،شايد اوناهم دليلي براي كارشون دارن،تاحالا بهش فكرنكرده بودم.شايد الان جوگيرشدم،بهتره برم سراغ كارم،اونجا به روش خودم فكركنم،داغ شدم ميام قضاوت.


    •   مازیار خان
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • بزودی این پست ویرایش میشود!


    •   pomaxps
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • دوست عزیز داستان /خاطره قشنگی بود خوب هم نوشته بودی خوشحالم که نگفنتی کیرت 40 سانته وخیلی کلفت چون اونوقت خیلی اقراق میشود .درکل دستت درد نکنه .


    •   MR.TIAMAT
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • راجب نوشتنت بایدبگم واسه اولین باریاکمال میل تاآخرشوخوندموواقعاآخرش سورپرایزجالبی بود.یااینکه تجربه خوبت باضدحال تموم شدوحال عجیبتوکاملامیشددرک کرد.تیکهای لفظیت توجریان متن باحال بود امابچیزی بایدبگم...که منو شما وخیلیای دیگه بخاطرتمایل به جنس مخالف حتمانمیتونیم خومونوجای همجنسگراهاقراربدیم ولی مثل تمام دنیامیتونیم واقعیت حضورشون روباورکنیم وقبول کنبم که این افرادهم اینطوربدنبااومدن اکثرشون خودشون تمایل به موافق داشتنوانتخاب نکردن...,واسه همین موضوع نپذیرفتنشون درجامعمون ودیداکثربت خیلی دارن عذاب مبکشنواین تواین داستان هم کاملاوجودداره...فقط یلحظه بی طرف خودمونو جاشون قراربدیم ورفتارایی که هممون دیدیموبیادبیاریم میفهمیم همونطورکه حکومت ماالان با اذیتهایی که واسمون داره چقدرباعث مشکل واسمون میشه.حالافکرکنیدواسه همجنسگراهاهم مسئله رژیم مطرح میشه هم مردم جامعشون که واقعا بموقع شورشودرمیارن.این داستان باتمام جذابیتش یکاره مهم هم که میکنه اینه که یه فکرکوچیک به این دسته ازافرادجامعه بکنیم تاشایداین دوستانم مثل همه بحق خودشون که همون آزادی عمل در روابط هست برسنوخوشحال باشن والبته دردبزرگ وکلی ماهاروفقط تحمل کنن که اونم زندگی توجامعه آخوندیه که اونم دیرو زود داره اما...
      بازم بخاطر داستانت ممنون :) <:P


    •   MR.TIAMAT
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • راجب نوشتنت بایدبگم واسه اولین باریاکمال میل تاآخرشوخوندموواقعاآخرش سورپرایزجالبی بود.یااینکه تجربه خوبت باضدحال تموم شدوحال عجیبتوکاملامیشددرک کرد.تیکهای لفظیت توجریان متن باحال بود امابچیزی بایدبگم...که منو شما وخیلیای دیگه بخاطرتمایل به جنس مخالف حتمانمیتونیم خومونوجای همجنسگراهاقراربدیم ولی مثل تمام دنیامیتونیم واقعیت حضورشون روباورکنیم وقبول کنبم که این افرادهم اینطوربدنبااومدن اکثرشون خودشون تمایل به موافق داشتنوانتخاب نکردن...,واسه همین موضوع نپذیرفتنشون درجامعمون ودیداکثربت خیلی دارن عذاب مبکشنواین تواین داستان هم کاملاوجودداره...فقط یلحظه بی طرف خودمونو جاشون قراربدیم ورفتارایی که هممون دیدیموبیادبیاریم میفهمیم همونطورکه حکومت ماالان با اذیتهایی که واسمون داره چقدرباعث مشکل واسمون میشه.حالافکرکنیدواسه همجنسگراهاهم مسئله رژیم مطرح میشه هم مردم جامعشون که واقعا بموقع شورشودرمیارن.این داستان باتمام جذابیتش یکاره مهم هم که میکنه اینه که یه فکرکوچیک به این دسته ازافرادجامعه بکنیم تاشایداین دوستانم مثل همه بحق خودشون که همون آزادی عمل در روابط هست برسنوخوشحال باشن والبته دردبزرگ وکلی ماهاروفقط تحمل کنن که اونم زندگی توجامعه آخوندیه که اونم دیرو زود داره اما...
      بازم بخاطر داستانت ممنون :) <:P


    •   MR.TIAMAT
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • راجب نوشتنت بایدبگم واسه اولین باریاکمال میل تاآخرشوخوندموواقعاآخرش سورپرایزجالبی بود.یااینکه تجربه خوبت باضدحال تموم شدوحال عجیبتوکاملامیشددرک کرد.تیکهای لفظیت توجریان متن باحال بود امابچیزی بایدبگم...که منو شما وخیلیای دیگه بخاطرتمایل به جنس مخالف حتمانمیتونیم خومونوجای همجنسگراهاقراربدیم ولی مثل تمام دنیامیتونیم واقعیت حضورشون روباورکنیم وقبول کنبم که این افرادهم اینطوربدنبااومدن اکثرشون خودشون تمایل به موافق داشتنوانتخاب نکردن...,واسه همین موضوع نپذیرفتنشون درجامعمون ودیداکثربت خیلی دارن عذاب مبکشنواین تواین داستان هم کاملاوجودداره...فقط یلحظه بی طرف خودمونو جاشون قراربدیم ورفتارایی که هممون دیدیموبیادبیاریم میفهمیم همونطورکه حکومت ماالان با اذیتهایی که واسمون داره چقدرباعث مشکل واسمون میشه.حالافکرکنیدواسه همجنسگراهاهم مسئله رژیم مطرح میشه هم مردم جامعشون که واقعا بموقع شورشودرمیارن.این داستان باتمام جذابیتش یکاره مهم هم که میکنه اینه که یه فکرکوچیک به این دسته ازافرادجامعه بکنیم تاشایداین دوستانم مثل همه بحق خودشون که همون آزادی عمل در روابط هست برسنوخوشحال باشن والبته دردبزرگ وکلی ماهاروفقط تحمل کنن که اونم زندگی توجامعه آخوندیه که اونم دیرو زود داره اما...
      بازم بخاطر داستانت ممنون :) <:P


    •   MR.TIAMAT
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • راجب نوشتنت بایدبگم واسه اولین باریاکمال میل تاآخرشوخوندموواقعاآخرش سورپرایزجالبی بود.یااینکه تجربه خوبت باضدحال تموم شدوحال عجیبتوکاملامیشددرک کرد.تیکهای لفظیت توجریان متن باحال بود امابچیزی بایدبگم...که منو شما وخیلیای دیگه بخاطرتمایل به جنس مخالف حتمانمیتونیم خومونوجای همجنسگراهاقراربدیم ولی مثل تمام دنیامیتونیم واقعیت حضورشون روباورکنیم وقبول کنبم که این افرادهم اینطوربدنبااومدن اکثرشون خودشون تمایل به موافق داشتنوانتخاب نکردن...,واسه همین موضوع نپذیرفتنشون درجامعمون ودیداکثربت خیلی دارن عذاب مبکشنواین تواین داستان هم کاملاوجودداره...فقط یلحظه بی طرف خودمونو جاشون قراربدیم ورفتارایی که هممون دیدیموبیادبیاریم میفهمیم همونطورکه حکومت ماالان با اذیتهایی که واسمون داره چقدرباعث مشکل واسمون میشه.حالافکرکنیدواسه همجنسگراهاهم مسئله رژیم مطرح میشه هم مردم جامعشون که واقعا بموقع شورشودرمیارن.این داستان باتمام جذابیتش یکاره مهم هم که میکنه اینه که یه فکرکوچیک به این دسته ازافرادجامعه بکنیم تاشایداین دوستانم مثل همه بحق خودشون که همون آزادی عمل در روابط هست برسنوخوشحال باشن والبته دردبزرگ وکلی ماهاروفقط تحمل کنن که اونم زندگی توجامعه آخوندیه که اونم دیرو زود داره اما...
      بازم بخاطر داستانت ممنون :) <:P


    •  
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • راستش با حرفم شايد خيلي از دوستان فكركنن ته منم بادميده!
      جدي و بي تعارف،با اين داستان يكم خودم جاي هم جنس بازها گذاشتم؟البته بارعايت ٣٠سانت فاصله،نميدونم بازم ربطش بدم بخدا يا نه؟!
      فقط اين فهميدم هركس يجوري درگيره،خوب يا بد،ماها فقط از ديد خودمون قضاوت ميكنيم.
      حالا نفهميدم اسمش كليدا بود يا ليدا؟
      خدايا چي ميشد ياد ميگرفتي تنگ تر درست كني؟از سازنده ليدا ياد بگير،از كون تنگتر درست كرده.
      حداقل دول مارو تبر درست ميكردي.باعرض معذرت ازخانمها،شعري يادم اومد نگم ميتركم.خواهشن نخونيد مردونس!
      كير را بهر كون گرد و مدور ساختن
      گر براي كس ميساختن،بايد تبر ميساختن!
      از بانوان بخاطر حس كنجكاوي خيلي ناراحت شدم.مگه ماها ميايم حرفهاي شمارو گوش كنيم؟!


    •   Silver_fuck
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • جالب بود!! ازین نظر که اون کشش و ایجاد کنجکاوی برای خوندن رو کاملا حس میکردم. از اول داستان طوری نوشتی که خواننده حس میکرد اخرش یه اتفاقی میفته واین همون چیزیه که من همیشه روش تأکید میکنم. هرچند میتونستم حدس بزنم طرف یه دوجنسه ست ولی فکر میکردم که اخرش اون ترتیبت رو بده!! از لحاظ نگارش زیاد خوب نبود. خیلی پشت سرهم وتند نوشتی شاید لازم بود یه ویرایش خوب انجام میدادی. یه جاهایی طرز نوشتنت مثل نویسنده های دست به تنبان میشد. مخصوصا اونجا که گفتی رفتم حموم تمیزکاری لازم رو انجام دادم. راستش حالم ازین جمله بهم میخوره. اینکه با خواننده ها حرف میزدی یا اون قسمت که رفتی دستشویی از توی کوله پشتیت قرص برداشتی و خوردی. این "دراز کلیدا بود" رو که اصلا نفهمیدم یعنی چی؟!!! نوشته ت یه چیزی بین تعریف خاطره و روایت داستان بود. نمیدونم بازهم میخوای ادامه بدی یا نه. ولی اگه قصدت واقعا نگارش داستانه بهتره که یه چیزایی رو رعایت کنی. در کل میشه گفت بد نبود.


    •   alireza_gol pesar
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • خخخخخ میبینم بعضیها راه افتادن؟! و هر حرفی دلشون میخواد میزنن


      عجیبه واقعا


    •  
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • پسرغيرتي جان،چقدر اخ توف ميكني داداش،حرف دلت بزن!
      شايد شخص مورد نظر اشتباهش فهميد.


    •   alireza_gol pesar
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • من اهل خراب کردن کسی نیستم داش عبدل ببخشید که واسه تف کردنم باید از شما اجازه بگیرم


      اگه فهمیده باشن میدونن روی حرفم با کیا بود اگرم نفهم باشن که هیچ نفهمن دیگه


    •  
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • برادر شرمنده فضولي كردم،اجازه ماهم دست شماست.چون عادت ندارم نيش وكنايه بزنم،سوأل كردم،اون عده اگر ميفهميدن كه نظرشون مخالف شما نبود.خوش باشي،عزيز دلم.


    •   پیرفرزانه
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • خوب بود...یعنی بهترم میتونستی بنویسی...اگه قبول کنیم خلقت همجنس بازها درست بوده،اونوقت به نوع سکس اونا وشخصیت اونا احترام بزاریم .همانطور که افراد کوررا روشن دل میگویم باید یه اسم با مسماء هم برای دگرباشان پیدا کنیم...اینا اصلا مستحق توهین ویا دلسوزی نیستند..مستحق لذت بردن از زندگی وتمام لذت ان هستند..ولی گی وهمجنس بازی یک انحراف جنسی است که نباید با دگرباشان یکی فرض شود...


    •  
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • پسرغيرتي جان،يادم رفت بگم،اشتباه ينفر صادقانه بهش بگي،خراب كردن محسوب نميشه.شايد نيش كنايه زدن،بدتر خراب كنه.حرف صادقانه تو مغز ينفر تأثير ميزاره،نيش و كنانه تو قلب!


    •   alireza_gol pesar
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • داش عبدل جان معذرت میخوام قصدم کنایه و این حرفا نبود عزیزم


      خودت میدونی که چقدر واسم عزیزی و چقد دوست دارم پس به دل نگیر


      خصوصی بهت میگم داداشی


      بازم عذر میخوام ازت عبدل خان شما سروری و تاج سر


    •  
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • سلام پير فرزانه
      داداش دستت دردنكنه،راستش اسم اينهارو بلد نبودم،دم شما گرم كه قشنگ و به موقع ،فهموندي.حالا حس اصلاح كامنتام ندارم هرجا همجس بازگفتم اشتباه بوده،دگرباش درسته.هيچ وقت اين كمكت فراموش نميكنم.ممنون.


    •  
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • پسرغيرتي جان چرا معذرت؟
      دوستيم باهم اختلاف نظر داريم خداي نكرده بي احترامي نكرديم.دوستت دارم بيشترازقبل.هيچ كدوم هميشه كارمون درسترين كارنيست اشتباه هم ميكنيم راستش من تعارف خوشم نمياد،رفيقم يدونه بزنه پس گردنم اشتباهم بگه خداشاهده ازش دلخور نميشم.من وشما و بقيه دوستان،اصلمون از يك جاس،فرعي ها فرق داريم كه قابل درست شدن.ولي وجدانن دلم براي امثال ليدا يجوري شد،بعضي وقتها مسخره ميكردمشون،الان پشيمونم چون يك لحظه خودم جاي اونا قراردادم،خدا ببخشه،هرچند خدا رو نميبخشم.


    •   پیرفرزانه
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • عبدل جان ...ما مخلصیم...


    •  
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • مابيشتر.


    •   shahin shomal
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • خعلی قشنگ نوشتی .. خوشمان آمد .. امتیاز کامل حقته


    •   Silver_fuck
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • پیرفرزانه عزیز اینکه جدا از یک سو نگری که خاص ما ایرانی ها هست به موضوع همجنسگرایی پرداختی خیلی ارزشمنده. به نظر من این موضوع که از یک خلل ژنتیکی به وجود میاد ابعاد گسترده و مختلفی داره که از تمایل به جنس موافق شروع میشه تا یک اختلال شدید که در نهایت منجر به تغییر جنسیت میشه. متاسفانه در کشور ما به دلیل نبود بهداشت جنسی و عدم روابط مناسب بین جنس های مخالف، تمایل به هم جنس فراوان دیده میشه که البته دلیل بر همجنسخواهی نیست. این موضوع بیشتر در سنین نوجوانی و همینطور بیشتر در دختران دیده میشه چون خطرات جنسی کمتری نسبت به رابطه با جنس مخالف ایجاد میکنه. هم از نظر اجتماعی و هم از نظر فرهنگی که اتفاقا در سنین بالاتر بیشتر این تمایلات با رابطه ی جنس مخالف بر طرف میشه. ولی اونچیزی که در کل به عنوان همجنسگرایی نام برده میشه یه تمایل شدید جنسی نسبت به جنس موافقه که از نظر من گی ها و همینطور لزیین ها رو هم در بر میگیره. اینکه به جنس مخالف تمایل ندارن هم ناشی از یک خلل روانیه که در جوامع پیشرفته خیلی حرفه ای تر بهش نگاه میشه. ولی ما تا وقتی که همجنسگرایان رو با نام اوا خواهر خطاب میکنیم و فرد دوم مملکت هم شدیدا وجود این موضوع رو در کشور رد میکنه، نمیتونیم فرقی بین یک همنجسگرای واقعی و کسی که فقط به دلیل نبود جنس مخالف رو به همجنس خودش میاره بذاریم...


    •   juje bala
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • قشنگ بود..
      خوشم اومد


    •   juje bala
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • قشنگ بود..
      خوشم اومد


    •  
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • شاهين جان سلام
      داداش گلم درمورد هم جنس گرايي و... خيلي قشنگ نوشتي.ازشما ممنونم،كه به موقع راهنمايي ميكني.
      آخر داستانها شيطنت مارو ببخش باوركن بيكاري ميترسم برم سراغ گذشته،وگرنه جلو بزرگترها اينقدر بي ادب نيستم،درضمن ازاسمم مشخصه كه مشكل دارم.داداش هميشه شاد و خرم باشي.


    •   پری کرمانی
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • عالی بود


    •   پری کرمانی
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • عالی بود


    •   MISS RAMESH
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • از داستانت خوشم اومد.
      و واقعا اخرش سوپرایز شدم.


    •  
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • نخوندم ...چون طولانیه .اگه قبول کنی بخونم بعد بیام فحش کشت کنم ...اونوقت میخونم!!!
      شوخی کردم ...این یه داستان رو بی خیال میشم.
      با داستانت حال کن


    •   قلب متروکه
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • واقعا داستان عجیبی بود


    •   tolbakh
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • اولا بابت داستان دمت كرم ،جالب،جديد،سكسي و... دوما بابا بحث نكنين راجع به داستان نظر بدين


    •   sarah.asal
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • داستانت بد نبود البته من دو تا ز همین پسرایی که تغییر جنسیت دادن رو نزدیک دیدم یه جورایی دوستیم اونجاشون حتی از مال دخترای عادی هم خوشگلتره و حس هم داره به خاطر هورمونهایی هم که مصرف میکنن صداشون نازکه مثل دختر بار اول که دیدمشون باورم نمیشد اینا پسر بودن ناز و عشوه اشون از من که دخترم 100 برابر بیشتر بود خیلی هم ظریف بودن ولی یه جورایی واسه کسی که با اینا سکس داره احساس کنم چندش آور باشه البته هر کسی یه نظری داره.


    •  
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • سلام برادر كيرمشكيان
      شما لطف داري،فقط اسمت لرزه بر اندام ما انداخت!
      وجدانن اين داستان،حالم گرفت،هميشه از نگاه خودم خوب بد وديدم،يبارنشد خودم بزارم جاي طرف مقابل.اما دوستي گفت اونجاشون تنگ تره،جون ميده برا دول من!شما كه از اسمت مشخصه بكارتون نمياد،خب منم خاستم تا تنور داغه بچسبونم!


    •   Tan_Ha
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • خوب نوشته بودی..! آخرش خیلی جالب تموم شد :D یعنی قابل پیش بینی نبود..!
      ولی در کل با هم جنس گرایی کاملا مخالفم.. :)


    •   wolfling
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • آقا دمت گرم. خسته نباشى.
      عبدل اىنقدر بچه هارو اذىت نکن داداش ؛)


    •   Iranianfuns
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • Dastanet khub bud,
      vali chand ta moshkel dasht:
      1.kheili sari dastaneto tamun kardi.
      2.bishtare karbarane shahvani mesle man az hamjens bazi motenaferand.
      3.entekhabe esme dastan kheili moheme.
      4.ba nazare "silver-fuck" movafegham.


    •   Iranianfuns
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • Dastanet khub bud,
      vali chand ta moshkel dasht:
      1.kheili sari dastaneto tamun kardi.
      2.bishtare karbarane shahvani mesle man az hamjens bazi motenaferand.
      3.entekhabe esme dastan kheili moheme.
      4.ba nazare "silver-fuck" movafegham.


    •   Sheyda love sex
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • man ke nakhondam vali kheili ziad jaleb bood


    •   soheyl.sexi
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • واقعا مدت زیادی بود داستان سکسی به این قشنگی نخونده بودم...
      محشر بود...


    •   orgasmmm
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • mamnonam


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو