رابطه ی محرمانه در كارگاه

    1398/2/3

    توی مدرسه اسیب وفشار روحی، بیشتراز خارج ازمدرسه میشه.بیرون ادما میان ونیششونو بانگاه یا باحرف میزنن و میگذرن، همینكه میدونی دیگه نمیبینیشون زخمو قابل تحمل میكنه، اما مدرسه فرق داره چون شما قراره یك چهارم از هر شبانه روزتو، برای حداقل یكسال بااونا بگذرونی .
    من هم مدرسه ای هامو به سه گروه تقسیم كردم واصلا ازین بابت خوشحال نیستم.آزار دهنده های لفظی وشكارچیا كه عمل گرا هستن وخنثی.
    یه پسر میزجلوی من می نشست كه نگاهاش وحرف زدنش بامن، نسبت به بقیه فرق میكرد.
    اون چشمای عسلی ریز و لبای باریك وموهای لخت داشت و ،سبزه رو بود، انحنای كمر سكسی كه جوری باسن متناسبشو بیرون داده بود كه وقتی ازجاش بلندمیشد ومی ایستاد فكرمیكردم خودش عمدا باسنشو میده عقب كه سكسی تر بنظر بیاد ،بعد فهمیدم استایلش همینه، خلاصه واسه خودش كم خواستنی و سكسی نبود.
    كم كم ماباهم جورشدیم وهمش كنارهم بودیم.با اینكه اونم كم وبیش اذیتش میكردن، ولی كنارش احساس امنیت بیشتری میكردم.
    چندباری من تادمه خونشون رفتم وچندباری اون .علی هرجمعه میرفت كوه .
    یروز توی زمستون ازم خواست باهاش برم كوه ، منم اجازه گرفتمو ساعت ٤صبح توی سربند قرار گذاشتیم.
    علی خیلی سكسی بودو میتونست جفت خوبی برام باشه ولی ازنظر من فقط یه دوست بود نه بیشتر،دل من پیش سینا (رابطه ی محرمانه در باشگاه) بود وجایی واسه كسی جز اون نداشت.
    خب منكرلحظه هایی كه تحریك شدم وبه سكس باهاش فكركرم هم نمیشم،تمایل اون به من كه خیلی تابلو بود،باعث میشد حرفایی بزنه وكارایی بكنه كه تحریكم كنه كه گاهی موفق هم میشد ولی لحظه ای وزود گذر.
    صبح روز قرارمون وقتی رسیدم ازدور دیدمش كه با یه كوله ی بزرگ حرفه ای كوهنوردی وتجهیزات كامل وایساده.من كوله همرام نبود،لباس هم، هرچی كه توی كمدم دیدم دارمو واسه ی كوهنوردی توی زمستون مناسب تره پوشیده بودم.
    حركت كردیم، حرف زدیمو بالا رفتیم، هواخیلی سردبودو منم شدیدا سرمایی. میگفت سرعت حركتشو گرفتم،با این حال ٩:٣٠،١٠رسیدیم بالا.
    صبحانه خوردیمو یگوشه آتیش درست كردیم بایه قوری سیاه شده یه چای دم كرد وخوردیم.كلی عكس گرفتیم وخندیدیم. حدود ٣بود كه اومدیم سمت پایین.
    یك ساعتی بود برف میباریدو علی هی میگفت سرگرم شدیم زمان ازدستم در رفت ودیرراه افتادیم.منم با این حرفش ترس ورم داشت آخه توی مسیر ینفرم ندیدم.!!
    هی هواسردتر میشد وسرما بیشترتوی بدنم می نشست،برف شدیدتر میشد ولرزیدن من باهاش بیشتر.تاجایی كه حس كردم ازسرما دارم میمیرم و نمیتونم ادامه بدم،نمیدونم من فقط اینجوریم یا همه ولی وقتی سرما میشینه توبدنم، جوری میلرزم از داخل بدنم، كه نفس كشیدن برام سخت میشه و یدردی تمام بدنمو میگیره كه باهمه ی دردای دیگه فرق میكنه!!
    اینو بهش گفتم.
    انگار ازقبل میدونست قرار اینطور بشه خیلی زودیه فرو رفتگی پیدا كرد وكیسه خواب دونفرشو باز كرد، كاپشن من و خودشو كه برفی بود رو دراورد وتكوندو كرد توی كولش، بعدخودش خوابید توی كیسه واشاره كرد كه توهم بیا، منم كه ازسرما حس میكردم داره جونم درمیاد هرچی میگفتو بی تأمل انجام میدادم .
    تارفتم تو زیپوتاته كشیدو كاوری كه واسه پوشش سربود رو آورد روی اون تیكه ی بالای كیسه خواب رو پوشوند.
    یا ما كوچیك بودیم یا كیسه خوابش واسه دونفر ادم گنده تر طراحی شده بود، ازعرض و ارتفاع زیاد بزرگ نبود ولی یمتری ازما بلندتر بود وپوشیده از پشم، اما من همچنان مثله سگ میلرزیدم.
    دیدم به پهلو روبه من خوابیدودستشو برد زیر سرم گفت اگه میخوای گرم شیم باید بغل كنیم همو، بدون سؤال پشتمو كردم بهش و هرودو یكم جابجا شدیم و چفت شدم توبغلش،اون یكی دستشو ازرو اوردجلو، منو بیشتر كشید توخودش، زیاد طول نكشید لرزم خوابید و اروم شدم .
    دهنش تقریبا توی گوشم بود! و نفساشو روگوشمو گردنم حس میكردم.
    آروم پرسید گرم شدی؟گفتم اوهوم.
    حالا كه سردم نبود توجهم به حالت و پزیشنی كه باعلی توش قرار گرفته بودم جلب شد وتهه دلم یجوری شد،توهمین حال متوجه شدم نفسای علی تندترشده ،تازه بخودم اومدم كه اوه اوه توی چه تله ای افتادم ولی هنوز حس بدی نداشتم.
    علی یكم خودشوبیشتر بهم فشار داد اروم جوری كه انگار میخواد بفهمه من پایه ام یا نه .
    لباشو پشت گردنم حركت داد،یجوری شدم انگار یه برق كوچولو ازونجا بكل بدنم پالس شد،ناخوداگاه سرو شونم بسمت هم جمع شدن وبالبای بسته یه صدای اووم ازم شنیده شد، كه همینا واسه ازخودبیخودشدن علی انگار كافی بودتا شروع كنه بمالیدن منو فشاردادن خودش بهم و خوردن گردنم.
    "بعدها بارها فكركردم كه شاید اگه اینجا جلوشومیگرفتم مشكلی پیش نمیومد،ازطرفی هم میدونم فرقی نمیكردو اون تصمیمشو خیلی قبلترش گرفته بود."
    منم تحریك شده بودم وتماس لباش با پشت گردنمو گوشامو زیر گوشم،حركتمو بیشتر كرده بود،بادستش صورتمو برگردوندو لبامو گاز گرفت،دردم اومد اخم كردمو گفتم آی چته وحشی!
    گفت ببخشید نمیدونی چقدر دیونتم دست خودم نیست ،و باخوردن لبام ادامه داد.
    متوجه شدم میخواد شلوارمو بازكنه كه دستشوگرفتم و گفتم همینقدر بسه جلوتر نمیشه.
    گفت توروخداااا... واسه چی نمیشه ؟! ااااص..اصصلا میخوای من برگردم؟گفتم چی میگی مسئله من یا تو نیست كه!! مادوستیم و دوستت دارم ولی این معنیش سكس نیست ! بعدشم من یكی دیگرو دوستدارم.
    همینجور كه داشتم اینارو میگفتم فشاركیرشو كه كاملا راست شده بودو بیشتر وبیشترحس میكردم ومتعجب بودم كه چطور اززیر شلوار اینقدر میتونم حسش كنم!!
    ملتمسانه گفت خیلی حالم بده،اینو گفت و بدون اینكه منتظر ج باشه لباسامو داد بالاو شروع كرد ب مالوندن شكم و پهلوم وسینم از زیرلباس، وخوردن پشت گردنمو فشاردادن خودش به من.
    دیگه عصبی شده بودم وحس خوبی نداشتم ،گردنموشونه هامو هی جمع میكردم وبادست پسش میزدم عقب وبهش میگفتم علی بسه داری اذیتم میكنی ،پاشو بریم دیگه، كه یهو دستم خوردبه كیرش، بیییرروون بود!!! كی دراورده بودكه من نفهمیدم اصلا!!
    فوری دستمو كشیدم.هیچی نگفتم ، تمام وجودش شهوت شده بود ،دستمو بردم بالا تازیپ كیسه رو پیدا كنم وبازش كنم اما دستموگرفت و دستاشوقفل كرد دورم، گاهی هم سركیرشو كه میخورد به كمرم رو حس میكردم، بهترین كار این بود اروم باشم تا ارضا بشه و ولم كنه ، پس دیگه خودمو ول كردم.
    به یه دیقه نكشید كه باتمام زورش خودشو بهم فشار دادو روكمرم آبشو خالی كرد و نفس نفس زنان كم كم اروم شد و ولم كرد .
    هیچكدوم نه حرفی میزدیم نه كاری میكردیم . كیسه از عرقش خیس شده بود .
    وسط زمستون، توی اون برف شدید، بالای كوه،میدونستم زیپو باز كنم ازسرما ممكنه بمیرم ولی من فقط میخواستم ازون دخمه فرار كنم واینو به هر چیزی ترجیح میدادم.
    پس اروم بازش كردم سرمو بردم بیرون برف شدیدتر شده بودو كوله كامل سفید شده بود و...
    ازمصیبتی كه بعدش كشیدم تا برگردم خونه میگذرم...


    ...به هرجون كندنی بود ازون كوه اومدم پایین. تمام مسیر علی هی معذرت خواست وحتی گاهیم گریه كردوبخودش فحش داد
    ومن مثه سگ كه نه بدتراز سگ لرزیدم، نه نگاهش كردم نه یه كلمه حرف زدم .
    روزای بعداز اون تومدرسه سخت تر میگذشت.ینفری هم كه دلخوشیم بود تو زرد درومده بود .هر روزم شده بود شنیدن معذرت خواهی های علی.
    خداروشكر كه دلم به سینا گرم بود و فكركردن به اون زود جمع و جورم كرد.
    دوروز قبل ازعید علی سر زده اومد دمه خونمون .منم به هوای عید بیخیال شدم وباهاش حرف زدم .توی مدرسه هم كم كم ارتباطمون بهتر شد .
    نزدیكای تابستون بود.یروزعلی باهام از یه كارگاه نقاشی حرف زد،میگفت دوتا شریكن كه علی، هم پیششون كار میكنه وحقوق كمی میگیره، هم آموزشش میدن و كار یادمیگیره.
    كلی ازشون تعریف كردو بهم پیشنهاد داد باهاش برم ببینم اگه خوشم اومد منم برم چون ینفرو لازم دارن .
    با اینكه خیلی نقاشی والبته كار كردن رو دوست داشتم واینكه بتونم پول دربیارم خیلی مهم بود، تهه دلم راضی نبودم، چون نمیدونستم اینكه به علی اعتماد كنم درسته یا نه پس گفتم نه، ولی انقدر گفت وتعریف كرد تا راضی شدم بشرطی كه بابام اوكی بده.
    اونجا تابلوی منظره رنگ روغن بازاری ارزون قیمت درست میكردن ، از درست كردن بوم با پارچه وچسب چوب زدن روش گرفته تا كشیدن نقاشی رو همونجاانجام میدادن.
    بابام محل كارش یكی ارشهرستانای نزدیك تهرانه، خیلی كم پیشمونه، تلفنی بهش گفتم،تصمیمو بعهده ی خودم گذاشت فقط ازم خواست آدرس اونجارو با اسم وفامیل و تلفن اون دوتاروبهش بدم ، شماره ی علی رو هم گرفت وگفت باید با اونم حرف بزنم. تصمیم گرفتم برم.اوایل دوساعت بعدازظهرا میرفتم،همه چیز خوب بود هم كارودوست داشتم هم همه خوب و مهربون بودن،پس بعداز تعطیلی مدرسه ساعت كارم ٩ صبح تا ٢ شد.
    یماهی كه گذشت متوجه شدم اقاحمید بهر بهانه ای خودشو بهم میماله ولاس میزنه ، هی میگفت وقتی از در میای تو با خودم میگم این دختره كیه بعد می بینم تویی!!وازین حرفای مفت ولوس وتكراری وحال بهم زن كه خودش فقط بهشون میخندید!!
    یروز كه با علی توی كارگاه تنها بودیم بهش گفتم این حمیدجدیدن خیلی بهم گیر میده هااااا!!! گفت ولش كن اهمیت نده.این همینجوریه اخلاقش!! گفتم نه علی من كه خر نیستم ازوقتی عقلم رسید زندگیم پرازین آدما بوده، این دنبال داستانه بهر حال یبار دیگه كوچیكترین حركتی ازش ببینم از فرداش نمیام دیگه.گفت باشه هركاری فكرمیكنی درسته بكن ، فعلا بیا اینارو ببین!!
    دیدم ٥ تا مجله اورژینال پلی بوی گذاشت جلوم، جا خوردم كه اولاًچرا اینا باید اینجا باشن وبعدش چرا علی داره نشون من میده ،باخودم فكركردم كه یه دلیلش میتونه این باشه كه میدونه من عاشق عكاسی مخصوصا عكسای هنری پورنم، دلیل دومشم قطعا دیده دوتایی باهم تنهاییم باز میخواد تلاش كنه تحریكم كنه بلكه بسكس برسه.
    وقتی دیدیمشون با اصرار زیاد ازم خواست چندروز ببرمشون خونه، هرچی گفتم لازم نیست ببرم همینجا دیدم دیگه ، گفت اصلا ببر كه من فردا بیام ازت بگیرم!!منم بردم.فرداش علی نیومد زنگ زدم بهش گفت مریضه نمیاد. شانس بد من شریك حمیدم نیومد، من موندم و اقا حمید كه حسابی قبیح تر شده بود .!!
    یهو بهم گفت شنیدم از مجله ها خوشت اومده بردیشون خونه !!! حرفش دنیارو روی سرم خراب كرد، چون معنیش این بود علی ...
    واااااای خدایا بازم مثه اسكولا توی دام افتادم .
    گفتم اولا نمیدونستم مال شمان، بعدم علی با اصرارداد ببرمشون ،امشبم میدمشون به علی .گفت نه بابا اصن مال خودت ، تو اراده كنی كارگاهم میتونی جمع كنی ببری
    علی خیلی دوستت داره همش نگرانت بودوسفارشتو میكرد!!اینو گفت وخندید، "خدایا چی میگه علی چرا باید نگرانم باشه ؟!!چه سفارشی آخه؟!!! "
    بعدادامه داد جای این حرفا برو ژامبون ومخلفات گرفتم از آشپزخونه بیار ناهار بخوریم.
    احساس خطر، شدیداً تمام وجودمو گرفت و میدونستم اونجا نباید بمونم
    رفتم براش اوردم گذاشتم رو زمین جلوش،ولی فقط فكر راه در رو بودم ،گفت كجاست حواست چرا توفكری ؟! بشین بخور گفتم نه میل ندارم باپدرم قرار دارم باید زود برم خونه.
    گفت باشه برو ولی نخوری نمیشه اینوگفتودستمو گرفت كه منو بنشونه رو زمین كنارش، عصبانی شدم گفتم نمیخورم ول كن دستموووو، زده بود به شوخی و ول نمیكرد،وقتی دید من نرم نمیشموجدیم، یهو داد زد میگم بتمرگ زبون خوش حالیت نیست؟!!!بعد باتمام زورش دستمو كشید جوری كه پخش زمین شدم،روانی یهو مهربون شد و گفت اخ ببخشید چیزیت نشد؟ با عصبانیت گفتم ولم كن میخوام برم خونه. ولی بایه خیز به بهانه ی اینكه ببینه چیزیم نشده اومد سمتم، تا خواستم بجنبم افتاد روم و به پشت خوابوندم رو زمین.
    یبار از یه ترنس توی مجازی شنیده بودم كه اینطور موقع ها كه میفهمی زورت نمیرسه وكاری ازت بر نمیاد خفه شو وتقلای الكی نكن،التماسم نكن ،چون آدمای روانی امثال این حروم زاده ازینكه مقاومت كنی زیرشون ومجبورشون كنی بزور متوسل شن، لذت بیشتری میبرن و بهتم آسیب بیشتری میزنن، از التماس كردنتم لذت میبرن .
    با اون هیكلش افتاد روم، دهن كثیفشو بازكردو لبامو كردتو دهنش، محكم لبامو رو هم فشار میدادم ،میخواستم بالا بیارم دستشو كرد زیر لباسمو كشید بالا و سینه هامو گرفت و گفت بخدا تو دختری ممه های نرم كوچولوشو ببین،بادستم پیرهنمو كشیدم پایین وگفتم بسه ازروم پاشو،بابام بفهمه اویزونت میكنه ،گفت تو بذار یكاری میكنم انقدر حال كنی روزی دوبار بیای بخوابی زیرم .
    خواست شلوارمو باز كنه كه محكم هلش دادم وشلوارمو گرفتم دوباره اومد روم، دیگه راه نداشت كاری نكنم، با پاهام هلش دادم ولی سنگین بود تن لش، پاهامو خوابوند و محكم زد توگوشم وداد زد عوضی اروم بگیر دودیقه كاریت ندارم.
    دیگه دست ازتقلا برداشتم ، كمربه بالاشو انداخت روم یه پاشم انداخت لای پاهام وشروع كرد خوردن لبام بادست راستش دوتا دستامو برد بالای سرم نگهشون داشت،بااون دستش شلوارشو دراورد، دست چپمو ول كرد وبادست چپش گرفت گذاشت روكیرش كه كیرشوبمالم ، دستموكشیدم از دستش دوباره یكی زد توصورتم ودستمو بردو كیرشو داددستم ، چاره ای نداشتم پس دستمو روكیرش بالاپایین كردم و اون شروع به قربون صدقم رفتن كرد وبعددست چپشوو كرد زیر شورت وشلوارم، بدون اینكه شلوارمو باز كنه یا دراره وشروع كرد به ور رفتن باكیرم، سینه هامو می خورد وگازمی گرفت.
    جیك نمیزدم ، حتی نفس یكی درمیون میكشیدم،خیلی ترسیده بودم، هر آن منتظر بودم شلوارمو بكشه پایینو وحشیانه ترتیبمو بده .
    بلندشد دیدم كیرش دستشه، اومدو به پهلوی چپش خوابیدكنارم جوری كه كیرشو بتونه بكنه تو دهنم .
    دهنمو باز نكردم خواستم سرمو برگردونم دست چپشوگذاشت رو سرم نذاشت،هی میگفت باز كن دهنتو داره میاد زود باش .. وبادست راستش كیرشو میمالید رو لبام، كه یهو ابش پاشید روی سر وصورت وچشم ولبم ، بوی اسیدیش به عوغ زدن انداختم ، مگه بند میومد ابش حروم زاده ، تمام صورتم پرشد چشام وا نمیشد.
    بالاخره اخرین قطره هاشم ریخت تو گوشمو ولم كرد،خدا میدونه اگه زورم میرسید میكشتمش ولی زورم نمیرسید .
    نفس نفس زنان گفت ببین من آدم بدی نیستم ، اگه بودم الان پارت میكردم،توحیفی بخدا، بكری ،صدتا دخترو می ارزی ،مال من باش ببین برات چیكارا میكنم.
    انقدر ازش كینه داشتم كه فقط به كشتنش فكر میكردم واون كثافت چیا میگفت بمن!!
    با آستینم رو چشامو پاك كردمو بلند شدم رفتم دستشویی همینجوری گریه كردم وصورتمو شستم ، نمیدونم چقدر اون توبودم ولی شاید ١٠٠٠بار شستم ولی بوی متعفن ابش از صورتم نمیرفت انگار بخورد پوستم رفته بود.
    در دستشویی رو باز كردم دیدم پشت در دستشویی وایساده كیرشوگرفته دستش داره میماله و بمن نگاه میكنه،معلوم بود پشیمون شده كه توش نكرده ومیخواد جبران كنه،خواستم ازكنارش فراركنم كه دستمو گرفت پرتم كرد رو زمین،
    كارم تموم بود دیگه هیچ امیدی نداشتم ، جنون رو توی چشماش واضح می دیدم، چشاموبستم،داشتم فكر میكردم اروم اروم یجوری ببرمش سمت تابلوها اونجا كاردك وكاتربود.
    سنگینی سایشو بالای سرم حس كردم، چشامو بازكردم،اما علت بازشدن چشمام حمید نبود علتش یصدای بلند ازطرف درقدیمی ورودی حیاط بود كه انقدر بلندبود باعث شدجوری برق از سه فاز حمید بپره كه نفهمید كی از زیر دستش دررفتم و دویدم بسمت حیاطو درخروجی،
    دقیقاً در خلاف جهت حركت بابام كه داشت میومد داخل حیاط، پشت سرش هم توی قاب در ورودی علی یواشكی،باترس ونگرانی داخلو نگاه میكرد...


    نوشته: ssonna

  • 12

  • 4




  • نظرات:
    •   تنها._.
    • 3 ماه،4 هفته
      • 0

    • کسشر بود


    •   Zh_sh
    • 3 ماه،4 هفته
      • 0

    • کصی بیش نبود انقد چپ راس کردی مغزم پوکید


    •   As-pikc
    • 3 ماه،4 هفته
      • 0

    • کونی بودنم سخته هاااااا


    •   Soroush_Khi
    • 3 ماه،4 هفته
      • 1

    • کیرم دهن هر چی متجاوزه کثیفه!
      ایشاالله که نسل این آدمای مریض رو زمین پاک شه!


    •   Aida_moongirl98
    • 3 ماه،4 هفته
      • 2

    • خیلی عالی و راحت همه اون چیزی که میخواستی رو به مخاطبت رسوندی افرین!
      لایک ۳


    •   q@q@bang@bang
    • 3 ماه،4 هفته
      • 1

    • من اگر جا تو بودم با اون دوست صمیمیت و 2 تا دیگه کیر کلفت ترتیب علی رو جوری میدادم که تا 1سال هرچی میخوره مزه اب کیر بده
      تابلو بوده بعد از حمید قرار بوده علی بیاد و شریکش و ......


      تو که اینجور اتفاقها واست میاُفته هم بِکِش اون کونتو و برو یه ورزش رزمی کار کن تا بتوونی از خودت دفاع کنی


    •   golebikhar2003
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • من نميدونمك چرا از تجاوز شدن بدم نمياد. چرا بدش مياد خب. بد نيست كه


    •   danial1382
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • جالب بود


    •   shiraz-m-m
    • 3 ماه،3 هفته
      • 1

    • دیس لایک


    •   امیرخان۱۳۴۱
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • در یک کلمه بگو ماجرای کونی شدنم


    •   loverider
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • داستان جالبی بود نمیدونم چرا اینقدر تجاوز زیاد شده.اون نامردم باید میکشوندیش یه جا میکردیش .لابد منتظر بوده که بعد از حمید بیاد یه حالی بکنه.


    •   ssonna
    • 3 ماه،3 هفته
      • 2

    • ممنون از تشویقها و انتقادا و لایک ودیسلایکها.


    •   toptabtop40
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • خوب بود تا وقتی که علی سرما خورد . از اون به بعد دیگه سرم گیج رفت و جهتهای اصلی شمال و جنوب و ... چپ و راست و بالا پایین رو همراه با اعضای دست و پا و رو کلا قاطی کردم. پاراگراف آخرش روهم پسندیدم. کلا از خیلی داستانایی که خونده بودم بهتر بود. حداقل تا آخرش رفتم. ;)


    •   amirmiserable
    • 3 ماه
      • 0

    • وای چه ناززززز.
      از ادبیات و نوشته کاملا پیداست
      همدان رات افتاد مشتاقم آشنا بشم باهاتون


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو