داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

راز دوقلوها

1398/09/17

(این داستان سکسی نیست)
مهرداد و پولاد برادران دوقلویی بودند چنان شبیه که هرکسی را به اشتباه می انداختند. این دو برادر خانواده ای نداشتند، نوزاد بودند که پشت درِ خانه ای پیدایشان کردند. از همانجا یکراست به یتیمخانه منتقل شدند و تا رسیدن به سن آزادی آنجا بودند. آنها فقط شباهت ظاهری نداشتند، به خاطر مطلقا" بیکس بودن عمیقا" به هم وابسته بودند و به شدت هوای یکدیگررا داشتند. در یتیمخانه رسم است که ضعیفترها باید به قُلدرها باج بدهند و اگر بر و رویی داشته باشند ارائه ی خدمات جنسی از وظایفشان است ولی کسی جرئت باج خواهی از این دو برادر را نداشت چون می دانستند تا پای جان پشت همند.
زمانی که به مدرسه می رفتند بسیار اتفاق می افتاد از شباهتشان استفاده می کردند، به جای هم حاضر می شدند یا امتحان می دادند. از این کار احساس گناه نمی کردند. به نظرشان تفریحی که از این حقه های کوچک نصیبشان می شد حقشان بود.
یکی از ویژگی های روحی کسانی مثل مهرداد و پولاد نگرانی در مورد آینده است و این دو از هر راهی مثل خرید و فروش چیزهای کوچک پول در می آوردند تا ذخیره ای باشد برای آینده ی نامعلوم.
از یتیمخانه که خلاص شدند در خانه ای با هم زندگی می کردند. کمتر کسی می دانست آنها دو نفرند. دلشان می خواست دیگران فکر کنند فقط با یک نفر سروکار دارند. مهرداد و پولاد به ندرت با هم دیده می شدند. نه در کوچه و خیابان و نه موقع رفت و آمد به خانه. البته دو برادر هرکدام زندگی جداگانه و دوستان متفاوتی داشتند ولی به عادت گذشته گاهی به جای هم نقش بازی می کردند. مثلا" مهرداد به جای پولاد سر قراری حاضر می شد که برادرش با کسی گذاشته بود. ممکن بود پولاد به جای برادرش در مصاحبه ی استخدامی شرکت کند. از هیجان این کار لذت می بردند. به نظر خودشان از امتیازی که طبیعت در اختیارشان گذاشته بود برای جبران کمبودی که جامعه بهشان تحمیل کرده بود استفاده می کردند. هر یک ضمن آن که خودش بود می توانست نقش دیگری را هم بازی کند. سختکوش بودند و با ترفندهایی که فقط از عهده ی آنها بر می آمد در مدتی کوتاه توانستند ثروتی به هم بزنند و خوب زندگی کنند.
اما ناگهان اتفاقی افتاد که پیش بینی نشده بود. برای تفریح کنار دریا رفته بودند. برای هتلی که گرفته بودند با شگرد همیشگی برای یک نفر پول داده بودند. نه به خاطر خرج کمتر، بلکه به خاطر تفریح بازیگوشانه ای که به آن عادت کرده بودند. اما این سفر تفریحی خوش عاقبت نبود. غروب یکی از روزها که برای شنا به دریا رفتند مهرداد هوس کرده بود به سمت آفتاب شنا کند در آبی که در تابش خورشید به رنگ طلای مذاب در آمده بود. رفت و هرگز برنگشت. پولاد تمام شب آبهای ساحلی را ناباورانه کاوید اما کوچکترین اثری از مهرداد نیافت. برادرش تنها کسش بود و نمی توانست فقدانش را تحمل کند. زندگی بعد از او چه لطفی داشت؟ به آب زد تا به او بپیوندد. هنوز چیزی جلو نرفته بود که ندای برادرش در سرش پیچید: نه، این کار را نکن، در عوض به جای من هم زندگی کن، تو این را بلدی و از عهده اش بر میایی. من نمی خواستم بمیرم، تو هم نباید. مرا در وجود خودت زنده نگهدار.
پولاد با این که انگیزه ای برای زندگی نداشت نسبت به کارش مردد شد. حس عجیبی بود. گرچه به روح و زندگی بعد از مرگ اعتقادی نداشت نمی توانست نسبت به خواست برادری بی اعتنا باشد که در تک تک سلول های جسمش حضور داشت. تصمیم گرفت همان طور که برادرش خواسته بود به جای او نیز زندگی کند. این تصمیم زندگی او را کمی پیچیده تر کرد. نیمی از وقت پولاد بود و نیمی از وقت مهرداد، با کارهای نیمه وقتی که فکر می کرد کمک می کنند زمان آسوده تر سپری شود: یکی کار در آزمایشگاه صنعتی که مورد علاقه ی خودش بود و دیگری تدریس موسیقی که برادرش دوست دادشت. حتا نیمی از چیزهایی که می خورد به پیروی از سلیقه ی برادرش بود.
یک عمر بازی نقش برادر کمکش کرد از پس همه ی اینها به خوبی بر آید. تصمیم دشوار اما در مورد نامزد مهرداد بود. خودش هم دوست دختری داشت که به هم وابسته بودند. این از معدود مواردی بود که شخصی مانده بود. دخترها که دو برادر مخصوصا" آنها را از میان دختران یتیم انتخاب کرده بودند از وجود جفت دیگر خبر نداشتند. اتفاق افتاده بود که مهرداد و پولاد به جای هم در کارهایی مثل خرید و رساندن با ماشین نامزد برادر خود را همراهی کرده باشند، اما فقط در همین حد. اگر پولاد می خواست طبق قراری که با خودش و خاطره ی مهرداد گذاشته بود، یعنی زندگی به جای او، عمل کند باید نامزد مهرداد را حفظ می کرد. در این صورت تکلیف دوست دختر خودش چه می شد؟ باید او را هم حفظ می کرد یا کنارش می گذاشت؟ دو عشق و دو شریک جنسی در کنار هم چطور امکانپذیر است؟ شاید لازم بود هر دو را کنار بگذارد؟ شاید بهتر بود رابطه با هردوی آنها یا یکی از آنها را غیرعشقی و غیر جنسی کند. شاید وقتش بود قراری را که با خودش گذاشته بود کنار می گذاشت. آیا نباید حقیقت را به دخترها می گفت؟
این سوال های بی جواب سرش را منگ می کرد و دلش را به درد می آورد. زندگی با دو شخصیت و یا دو روح که یک عمر درگیرش بود و تک تک سلول های وجودش و تمام خاطراتش با آن عجین شده بود به آسانی قابل تغییر نبود. از خودش می پرسید: من کی هستم؟ پولاد یا مهرداد؟ این آدم بی تبار که تنها عضو خانواده اش را از دست داده حالا باید به چه کسی تکیه کند؟ آدمی که دیگر هویتی مختص خودش ندارد باید چطور زندگی کند؟
اما او بی هویت نبود. در واقع دو هویت داشت. دو هویت که قبلا" دو جسم جداگانه داشتند و حالا یک جسم. قبلا" هویتشان را به هم قرض می دادند و پس می گرفتند ولی حالا یک نفر باید بین این دو هویت رفت و آمد کند. یک نفر با دو هویت که باید جسمش را و فرصت هایش را عادلانه بین آنها تقسیم کند. اما در روابط عشقی از تصمیم گیری عاجز ماند. نمی توانست رابطه با دوست دخترش را از مضمون عشقی و جنسی تهی کند. دوستش چطور می توانست چنین چیزی را هضم کند؟ عین همین پرسش برای دوست دختر برادر مرحومش نیز مطرح بود. برای او که مهرداد نمرده بود!
وقتی مدتی عشق ورزی را به بهانه های مختلف به تاخیر انداخت مسئله ای که قابل پیش بینی بود بروز کرد. دخترها ابتدا متعجب و کم کم دلسرد شدند. رابطه اش با دخترها داشت سست و بی جان می شد. خطر از دست دادن رابطه با آنها جدی شد. وحشت از دست دادن این دو رابطه گه گرانبهاترین چیزهایی بودند که برایش مانده بود او را تکان داد. در برابر میل معاشقه ی دوست دخترش تسلیم شد و نیز در برابر میل خودش به فشرده شدن در آغوشی کسی که خواهان او باشد. پیشروی در عشق آرامشی به دنبال داشت باور نکردنی.
بلافاصله نیمه ی دیگرش که متعلق به برادر مرحومش بود بیدار شد: بهت تبریک می گم. بالاخره شجاعت روبرو شدن با واقعیت رو پیدا کردی. شاید ندونی، من و دوستم با وجود کشش زیادی که به هم داشتیم هیچوقت فرصت کام گرفتن پیدا نکردیم. حالا که دیگه دستم از دنیا کوتاه شده و کاری نمی تونم بکنم.
چنین بود که آخرین مقاومتهای پولاد در هم شکست و تصمیم گرفت در عشق ورزی هم به همان میزان که پولاد است مهرداد هم باشد. تصمیمی که چندان در اختیار خودش نبود. پس در اولین فرصت به قالب مهرداد رفت و به همان میزان که به دوست خودش عشق ورزیده بود به دوست برادر مرحومش عشق ورزید تا چنان که باور کرده بود وظیفه اش را در قبال برادرش و دوست او انجام داده باشد. لذتی که از ادای این دین برد از لذتی که با دوست خودش تجربه کرده بود چیزی کم نداشت. آن یکی لذت عشق بود و سکس. این یکی هم بیرون از قلمرو عشق و سکس نبود، ولی عمیقا" حس می کرد که این لذتِ انجام وظیفه و ادای دین است در ایفای نقشی که سرنوشت از او خواسته است. سرنوشتی بازیگوش که پولاد حالا عمیقا" اعتقاد داشت همه را به بازی نقش وا می دارد. زندگی ای که فکر می کنیم خودمان انتخاب کرده ایم اما این گمانی بیش نیست. ایفای نقش هایی است که گاه دلپذیر نیستند اما کارگردانی که معلوم نیست کجا ایستاده انتظار دارد آن را خوب بازی کنیم، حتا اگر دوست نداشته باشیم، درست مثل وقتی که نقش دلخواهمان را بازی می کنیم.
زمان فارغ از اعتقادات پولاد و همه ی دیگران می گذشت بدون آن که کسی بتواند ثانیه ای متوقفش کند. پولاد زندگی خود را دو بخش کرده بود. یک شبانه روز با همسر خودش بود و بیست و چهار ساعت بعدی با دوست مهرداد که او را هم به عقد خود در آورده بود اما با شناسنامه ی مهرداد. به هر دو زن گفته بود که در کارخانه ای به صورت شیفتی کار می کند. سرگرمی های سابقش را در آزمایشگاه و کلاس موسیقی رها کرد. با ثروتی که داشت اصلا" به کار نیاز نداشت. زمانهایی هم که با یکی از همسران به مسافرت می رفت از نظر دیگری در ماموریت کاری بود.
چیزی نگذشت زنهای دوگانه ی پولاد در فواصل نزدیک به هم صاحب دو فرزند شدند. یکی پدرش را مهرداد می دانست و یگری پولاد. در شناسنامه هایشان هم همینطور ثبت شده بود. به نظر خودش تا اینجا همه چیز عادلانه جلو رفته بود. این که یکی از بچه ها پسر بود و دیگری دختر این سوال طنزآمیز را توی ذهنش مطرح کرد که آیا اینجا هم عدالت برقرار بوده؟ پاسخی نداشت جز خنده ای تلخ و این فکر که لابد از نظر آفرینش عادلانه است که از هر دو جنس تعداد برابر زاده شوند!
به رغم تلاش های توقف ناپذیر پولاد برای رعایت عدالت بین خودش و روح برادرش زمان هرگز برای او آسان نگذشت. دائما" فکرش در اشغال مسایل ریز و درشت پیش رو بود. مسایلی مثل مریضی این یا آن، همزمانی مدرسه رفتن بچه ها یا مسایل عید و تعطیلات که باید حضور یا غیبت خود را توجیه می کرد. حتا توی خواب هم با همین مسایل کلنجار می رفت و گاه وقتی که از خواب بیدار می شد طول می کشید تا موقعیتش را دریابد که در آن لحظه باید مهرداد باشد یا پولاد؟ و بالاخره شبی که در نقش برادرش مهرداد کنار همسری که او را مهرداد می شناخت در خواب حرف زد رازش برای او برملا شد. زن ابتدا موضوع را جدی نگرفت و اما حس کنجکاوی زنانه آرامش نگذاشت. مخفیانه شوهرش را دنبال کرد تا بالاخره همه چیز را درباره ی هویت دوگانه ی او کشف کرد. دستیابی به یادداشتهای محرمانه ی شوهر دوگانه در کامپیوتر شخصیِ او جای تردیدی باقی نگذاشت. حالا مانده بود با این راز چه کند. سر به مُهر نگه دارد یا برملایش کند؟ اگر چیزی در حد کشف هوو و شوهری با دو زن اتفاق افتاده بود حتما" جنجال می کرد و طلاق می گرفت ولی مسئله این نبود. پولاد با شناسنامه ی مهرداد ازدواج کرده بود و همه ی این سالها طوری در نقش مهرداد ظاهر شده بود که کوچکترین شکی برنیانگیخته بود. پولاد از ته دل به او و دخترش عشق ورزیده بود و چیزی برای آنها کم نگذاشته بود. هرچند در هر حال مهرداد نبود و برادر همسان او بود. گاهی دچار این توهم می شد که شاید دوقلوهای همسان علاوه بر داشتن حس مشترک این توان را هم داشته باشند که بعد از مرگ در وجود و جسم برادر یا خواهر باقی مانده زندگی کنند.
اما او هر اعتقادی که داشت یا نداشت افراد دیگری هم بودند که باید وضعیتشان را در نظر می گرفت. دخترش، پسر پولاد، زن دیگرش و در نهایت خودش و پولاد. اگر قضیه را لو می داد این ساختمان چندین ساله یکباره فرو می ریخت و همه را زیر آوار خود نابود می کرد. دیگر هیچ کدام نمی توانستند به زندگی آرام گذشته برگردند. بنابراین راز را برای خودش نگه داشت.
در این فاصله پولاد مریض شد. نگفت و کسی هم نفهمید بیماری او چیست ولی گفت که برای معالجه به خارج می رود. پیش از رفتن هرچه داشت و نداشت عادلانه و طبعا" جداگانه به دو همسرش واگذاشت. و به سفری رفت که از آن باز نگشت، درست مانند برادر همسانش مهرداد. کسی هم هرگز ندانست بر سر او چه آمد یا نیامد. همسر مهردادی او نامه ای دریافت کرد. در آن نامه پولاد همه چیز را گفته بود و نگهداشتن این راز یا فاش کردن آن را به عهده ی او گذاشته بود. زن دانست که دیگر او را نخواهد دید و سیاهپوش شد: برای دو نفر، مهردادش و پولادی که بار مهرداد را بدوش کشیده بود.
کنجکاوی ها دوباره سراغش آمدند. و فقط کنجکاوی نبود، چیزی او را به خود می کشید. آیا سرنوشت بازی دیگری در آستین داشت؟ انگار تعهدی احساس می کرد نسبت به اعضای خانواده ای که تکیه گاهشان را از دست داده بودند. می خواست همسر دیگر پولاد را ببیند. می خواست پسر او را که برادر دختر خودش می شد ببیند. خودش را سر راه همسر پولاد قرار داد و با او رابطه برقرار کرد. بهانه ی آغازین، نام خانوادگی مشابهی بود که همسران مرحموشان برای فرزندانشان به جا گذاشته بودند. اما نگفت کیست و چه نسبتی با پولاد دارد و طرف مقابل نیز هرگز شکی نکرد. از رخت سیاه زن دانست که او نیز مرگ پولاد را پذیرفته است ولی رفتارش عادی بود و هیچ نشانی از اطلاع او نسبت به زن و فرزند دیگر پولاد نداشت. آیا پولاد نامه ی مشابهی برای او نفرستاده بود؟ یا فرستاده بود ولی تصادفا" به دست او نرسیده بود؟ در هر حال همسر مهردادی تصمیمش را گرفته بود: باید آن راز را تا ابد در دل خود نگه می داشت.
دوستی دو زن ادامه پیدا کرد. فرزندان آنها همبازی شدند، بزرگ شدند و از قضای روزگار به هم دل باختند بی آنکه بدانند فرزندان یک پدرند. همسر مهردادی آه از نهادش برامد. آیا باید تصمیمش را عوض کند و همه را از همه چیز باخبر کند؟ یا همچنان سکوت کند ولی جلوی ارتباط عاشقانه ی خواهر و برادر را بگیرد؟ یا سکوت کند و بگذارد دست سرنوشت همانطور که زندگی او را و عشق او را به مهرداد و سپس به بدل او رقم زده بود کارش را پیش ببرد؟ نمی دانست. مرزهای شیدایی و عقل، و مرزهای واقعیت و تصور چنان به هم ریخته بودند که توان تصمیم از او سلب شده بود.
زمان می گذشت و کسی جلودارش نبود. هرچه می گذشت آتش عشق پسر و دختر شعله ورتر می شد و کسی جلودارش نبود. زن با خود اندیشید: من که خودم درگیر عشقی از همین قماش بودم اگر کسی می خواست عشقم را از من بگیرد چطور تحمل می کردم و اگر عشقم را از دست می دادم چه بلایی سرم می آمد؟ نه، من توان چنین کاری ندارم، نمی توانم، رسالتی و وظیفه ای برای مداخله ندارم. چطور می توانم عشقی چنین پرشور را با بدبختی و رسوایی جایگزین کنم؟ بگذار سرنوشت حالا که بر مدار عشق است به گردش خودش ادامه دهد!
و سرنوشت کار خودش را کرد.


پسر یک نفس نامه را تا انتها خواند. کاغذِ نامه از بس باز و بسته شده بود زهوارش در رفته بود. آن را به آرامی تا کرد و همچون یادگاری گرانبها به جا مانده از قدیسی بزرگ جلوی قاب عکس بالای تخت گذاشت. جلوی چشمان زنی که نویسنده ی نامه بود و لبخندی به لب داشت، لبخندی حاکی از رضایتی ابدی، مثل مونالیزا که با لبخند محوش از پس صدها سال هنوز تلاش می کند رازی ناگفتنی را بپوشاند. بعد از خواندن نامه، پسر دختر را در آغوش گرفت، سر در گریبانش برد تا چشمهای ترشان تلاقی نکند.
هر سالگرد ازدواجشان این مراسم را تکرار می کردند تا یاد و خاطره ی عشقی بزرگ را گرامی بدارند. عشقی که ناب ناب بود بی هیچ آغشتگی.
بار دیگر مادرشان را از صمیم قلب ستایش کردند و هم پیمان شدند افتخار و شکوه داشتن چنین مادری را به فرزندانشان منتقل کنند. مادری که برای یکی از آنها ناتنی بود.
در حاشیه ی نامه نوشته بود: عشق زخمی است سرخ که باید بی مرحم پوشانند تا عمیقتر شود پنهان.

نوشته: مدوزا


👍 31
👎 21
51489 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

824187
2019-12-08 21:22:33 +0330 +0330

بد نبود, ولی اینجا محلی برای نوشتن و صحبت درباره سکس هستش, خیلی داستان های بهتری هست توی این سایت که با محتوای سکسی کم ولی واقعا بینظیر هستن

3 ❤️

824188
2019-12-08 21:24:22 +0330 +0330

خوشمان آمد

1 ❤️

824189
2019-12-08 21:31:37 +0330 +0330

خيلي قشنگ نوشتي ولي خيلي موضوعش چرت بود واسه همين ديس دادم

2 ❤️

824194
2019-12-08 21:59:47 +0330 +0330

طولانی بود منم کلی برا میانترم خوندم دیگه مغزم نمیکشه اینم بخونم ولی با استناد ب کامنتای دوستان…
خدایی با استناد ب کامنتاهم نمیتونم چیزی بگم
#تف_به_میانترم

4 ❤️

824200
2019-12-08 22:11:36 +0330 +0330

آخرش چی شد؟؟؟ باهم ازدواج کردن یا هرکدوم جدا ازدواج کردن؟

1 ❤️

824221
2019-12-09 00:52:18 +0330 +0330
NA

عجب گیری افتادیم یکسری خرمغز وقت خودشون و دیگران را ضایع میکنند که مثلا داستان بنویسند ، خوب احمق جان این داستان بدرد پاورقی کیهان بچه ها میخوره نه اینجا که همه دنبال یه سکس منطقیند تا سوژه جق پیدا کنند،ضمنا اکیدا توصیه میکنم در حمام به هیچ وجه شامپو استفاده نکن و حتما صابون زرد با خودت ببر که سوزشش کم است.

0 ❤️

824242
2019-12-09 05:03:28 +0330 +0330

داستان علیرغم طولانی بودنش ، به واسطه نوع بن مایه و بستر گسترده اش، خیلی سریع پیش می‌ره . خواننده احساس می کنه که نویسنده فقط در پی تموم کردن داستانه چون می‌دونه موضوعش در حد داستان کوتاه نیست. در عین حال می بینیم بعضی خوانندگان از طولانی بودنش شکایت داشتن . این پارادوکس ضعف بزرگ این متنه.
در ثانی اگر خواننده در ذهنش به دنبال تصویر سازی ما به ازای خارجی و واقعی برای داستان باشه ، موفق نمیشه چون وقوع چنین ماجرایی در دنیای واقع ،خیلی دور از ذهنه. احتمالا خود نویسنده از این موضوع آگاهه و در طراحی، نوشتن و پیش بردن سیر وقایع با علم به این نکته عمل کرده.
نکته آخر هم اشتباه املایی آخر داستان هست که مرهم درسته نه مرحم.

1 ❤️

824245
2019-12-09 06:35:49 +0330 +0330

داستان خوب بود ولی اوایلش پولاد و مهرداد زیاد قاطی میشود
من نظرم اینه تو این دنیا هر چیزی ممکنه اتفاق بیفته هر چیزی

غیر ممکن وجود نداره

1 ❤️

824247
2019-12-09 06:42:59 +0330 +0330

کوس گفتی ای کوس گفتی مثل یک کسخول گفتی.

0 ❤️

824250
2019-12-09 07:41:52 +0330 +0330

سلام
منم یاد فایت کلاب افتادم
عجب فیلمی بود
ولی دوست خوبم، اینجای جای داستان سکسیه باید داستانت سکسی باشه

1 ❤️

824252
2019-12-09 08:07:52 +0330 +0330

مدوزا جان یازده از من ولی بعضی وقتا منم مثل تو دلسرد میشم و با خیال راحت به حماقت چند کوته فکر میخندم
موفق باشی

1 ❤️

824258
2019-12-09 09:00:04 +0330 +0330

لایک ۱۲

1 ❤️

824272
2019-12-09 10:37:36 +0330 +0330

خب گوه میخوری تو این سایت مینویسی

0 ❤️

824285
2019-12-09 12:04:08 +0330 +0330

مدوزا جان موضوع جالبی رو انتخاب کردی همراه با یکم چاشنی هندی =)
لایک 16 تقدیمتون

3 ❤️

824290
2019-12-09 13:13:31 +0330 +0330

گوزو تو تا دیروز ترکیه زندگی میکردی حالا تو پروف زدی سوئیس؟ به حماقت بقیه میخندی؟ نخند گوزو به کسخلی خودت بخند، انقدر که تو کستانات ریدن بهت اکانت فیک زدیی؟ شخصیتِ تخمیتو که نمی‌تونی مخفی کنی، مرد باش زیر کستانِ خودت بلغور کن تا بفهمی یه من ماست چقدر کره میده

0 ❤️

824292
2019-12-09 13:47:29 +0330 +0330

توصیه میکنم به جای نوشتن در این سایت زمان بیشتری صرف نوشتن در وبلاگ ها کنید، شاید یک روز نویسنده موفقی شدید

1 ❤️

824298
2019-12-09 14:39:21 +0330 +0330

فکر کنم متن اخرش در پارگراف اخر قبلش قسمتی حذف شده یا جا افتاده شاید هم برای من رویت نشد!!!

0 ❤️

824299
2019-12-09 14:54:59 +0330 +0330

خیلی عالی بود لایک بیست و یکم

1 ❤️

824316
2019-12-09 18:56:21 +0330 +0330

ادمین عزیز با این رویه سایت داره رو به ترکستان میره ها!
و اما جقی عزیز نویسنده محترم گلنار پسند، نخوندم داستانتو چون نوشته بودی داستانت سکسی نیست!دیس برا سکسی نبودنش

0 ❤️

824331
2019-12-09 20:36:08 +0330 +0330

دو قلو ها از اون دسته از بچه هایی هستند که کوچکتر بزرگتر خیلی سرشون میشه و احترام یک دقیقه رو هم نگه می دارند

1 ❤️

824531
2019-12-10 05:07:12 +0330 +0330

عالی بود این یه داستان با نگارش عالی بود اما سکسی نبود حداقل یهبار دوتا زن و جر داده بود مینوشت دیگه یکم ماهم حال میکردیم

1 ❤️

824580
2019-12-10 10:05:43 +0330 +0330

از دوستانی که نظر دادند سپاسگزارم. انتقاد به غیر سکسی بودن داستان از طرف مدیر سایت هم به من تذکر داده شد. راستش خودم شک داشتم داستانمو اینجا منتشر کنم یانه. تعداد خواننده و برگزیده شدن داستان نشون داد شکم بیخودی بوده. در مورد موضوعش دو سوژه همزمان توی ذهنم بود. یکی روابط جنسی - عشقی بین محارم که هم در جوامع عقب مانده هست و هم در جوامع توسعه یافته و تازگی هم ندارد و همیشه مناقشه برانگیز بوده. حوا از یک تکه بدن آدم خلق شد و بعد فرزندان آنها با هم جفت شدند. طبق اسطوره آفرینش، کل نوع بشر یک خانواده است که درون خودش زادوولد می کنه! موضوع دوم همذات پنداری دوقلوها و وابستگی آنها به همه که دوست داشتم خوانندگانی که در این زمینه مشاهداتی داشتن نظر بدن. البته توی قصه من – که خلاف گفته یکی از دوستان برداشت یا تقلیدی از هیچ اثر دیگری نیست – در مورد این وابستگی و همذات پنداری اغراق شده ولی به چشم خودم دیدم که دوقلوها حتا در برابر پدرومادر و کسان نزدیک، روا یا ناروا، به شدت از هم پشتیبانی می کنن.
با تشکر از توجه تان

1 ❤️

824616
2019-12-10 13:14:33 +0330 +0330

Niiloo-far-78
برای این که جای دیگه اینقدر خونده نمی شه

0 ❤️

824639
2019-12-10 15:10:19 +0330 +0330

درود بر شما…

قصدم این نیست که زحمت شما رو بی ارزش کنم‌. اما افسوس که سوژه ایی با این پتانسیل بالا رو خیلی خیلی سرسری ازش گذشتید. افسوس

خاک راه ایران زمین
داروک

1 ❤️

824684
2019-12-10 20:23:56 +0330 +0330

درود ،،،
تشکر بابت داستانت مدوزا جان امشب تقریبا بعد دوماه به سایت سر زدم داستان اول خوندم پشیمون شدم خاستم برم اسم داستانت اون حس فظولی رو تو وجودم زنده کرد یه نگاه بندازم وقشنگ تر از همه اون اخطار اول داستان بود که تشویق به خوندنم کرد داستانت جالب بود ومتفاوت ولی روند داستان بسیار سریع بود جا وتوانایی داشت که با پرو بال دادن به جزعیاتی داستان رو جذاب کنی در عوض دو بخش میکردی برای ارسال در هر صورت تشکر ولایک
(پ.ن)نمیدونم چرا دوستان اینقدر بیربط یا با ربط به داستانها فوش میدن دوست عزیز اگه از داستانهای (گی،بیغیرتی،محارم،…)یا داستان های طولانی خوشت نمیاد اول داستان همه اینها قابل تشخیصه نمیدونم چرا باز خودتون الاف میکنید که بخاید فوش بدید یکم منطق و شعور بد نخاهد بود
(پ.ن2)تو دو داستانی که خوندم امشب نظری از (شاه ایکس)ندیدم امیدوارم کنار نکشیده باشه وسلامت باشه

1 ❤️

825011
2019-12-12 00:14:32 +0330 +0330

خیلی. حوصله سر بر بود

0 ❤️

825672
2019-12-14 08:58:58 +0330 +0330

هرچقدرهم زیبا باش جاش اینجا نیست داداش ادرس واشتباه امدی مثل اینکه بری استخر با کت وشلوار بجای مایو

0 ❤️






Top Bottom