رز سیاه (۱)

    1396/10/23

    دوستان توی این داستان ها با عنوان این نویسنده خیلی دنبال جمله های شهوتناک نباشید.
    تمام روز تو فکرش بودم , اون صورت خوشگل , اون همه مهربونیش , همه این داشته ها رو تو یه روز از دستم رفت.
    خیلی وقت بود , مجازی , پشت تلفن باهم حرف میزدیم مثل یه دوست تا که بعد چند وقت که واقعا به حرف زدن باهم وابسته شدیم ازش خاستم بیاد بیرون ببینمش که اونم سریع قبول کرد.
    فردای اون روز بود که قرار شد بریم بیرون از دیروز که بهش درخاست داده بودم دل تو دلم نبود , تو یه کافه قرار گذاشته بودیم , زود تر از من رسیده بود داشت کتاب میخوند انگار داشت خودشو پیشم خیلی با کلاس نشون میداد , وقتی تو این حالت دیدمش یه لبخند همین طوری روی صورتم اومد , اومدم جلوش سلام کردم و یه شاخ گل رز که سر راه واسش گرفته بودم بهش دادم خیلی خوشحال شد , داشت نگام میکرد ولی حرف نمیزد , بهش گفتم ممنون ک دعوتمو قبول کردی خیلی دوس داشتم بعد این همه مدت ببینمت اونم همینو گفت که پیشخدمت اومد و مام دوتا قهوه سفارش دادیم. چند ثانیه ای ساکت شدیم که گفت اصلا فکر نمیکردم انطوری باشی , گفتم چطور دقیقا؟گفت این صورت و ظاهر مردونه اخه حرفات و ذهنت میخورد خیلی ناز باشی یعنی نه که الان خوشگل نیستیا , داشت حرفشو بهم میفهموند که گفتم فهمیدم منظورتو عزیزم خودتو اذیت نکن , یه خجالت ناز اومد رو صورتش و ساکت شد.
    قهوه مون رو اوردن و مام مشغول خوردن بودیم داشتم به این فکر میکردم ما همه چیز زندگیمونو به هم گفتیم از اونجایی که دوتا دوست مجازی بودیم همه چیزمونو صادقانه به هم گفته بودیم تو این فکرا بودم که همزمان اسم همو صدا کردیم , برگشت گفت تو بگو منم خودمو لوس کردم گفتم نه خانما مقدم ترن , گفت خیلی میای اینجا که اینجارو پیشنهاد دادی گفتم نه یکی از دوستام یه مدت اینجا کار میکرد منم چون جای خوبی بود پیشنهاد دادم که گفت اها مرسی , گفت خب تو چی میخاستی بگی که خیلی صمیمی بهش گفتم فاطمه میشه این دیدار امروزمون اولین قرارمون باشه؟
    یه لحظه ساکت شد گفت اره میشه
    گفتم میخام رابطمو باهات جدی تر کنم , توی این حرفا بودم و اونم قبول کرد و یه مدت عالی رو باهم میگذروندیم , روزای خیلی خوشی باهم داشتیم.
    بعد از چند ماه باهم بودن تنها تماس فیزیکی که من با فاطمه داشتم فقط بوسیدن و بغل بود , یه روز ازم خاست که برم پیشش بمونم دلیلشو پرسیدم گفت خونوادش قراره برن سفر شهرستان منم بخاطر درسام قراره بمونم خونه که گفتم دوستم میاد پیشم میمونه منم گفتم چشم عزیزم امشب میام پیشت ولی گفت فقط فکر شیطونی به سرت نزنه ها منم خندیدم و گفتم باشه چشم.
    ساعت 10 شب بود دیگه رسیدم خونشون زنگ زدم گفتم دمه درم , درو باز کرد گفت زود بیا تو , وقتی اومدم تو با یه چادر سفید گلی در و باز کرد و سلام داد , سلام دادم رفتیم از حیاط داخل خونه برگشتم گفتم فاطمه , نگام گرد گفت هان , گفتم هان و کوفت این رسمی بازیا چیه بپر بغلم ببینم , راستش تا حالا نشده بود تنها خونه باشیم , تو ماشین اینطور شده و سر قرار زیاد میرفتیم ولی جفتمونم اصلا دنبال رابطه جنسی نبودیم که دنبال همچین موقعیتایی بگردیم , اومد بغلم دستاشو دورم حلقه کرد ک چادر از روی سرش لیز خورد و منم محکم بغلش کردم و از رو زمین بلندش کردم رفتیم تو نشستیم ازم پذیزایی کرد و اولین دستپختش رو خوردم. خیلی شب خوبی بود , دور و بر 12 بود ک گفتم فاطمه به این زودیا نمیخای بخابی نه که گفت نه راستش خابم نمیاد گفتم خب برنامه ای داری واسه بفیه شب که گفت نه تا همینجاشو فکر کرده بودم که منم خندیدم و یه فلش از توی جیبم بهش دادم و گفتم عیب نداره من فکر بقیش و کردم.
    گفت چیه که گفتم یه فیلم خوبه , بشینیم باهم ببینیم که ازم گرفت و پخش کرد.
    مشغول دیدن بودیم من دراز کشیده بودم و اونم بغلم , جلوی من طوری که سرش رو بازوهام بود و بهم چسبیده بود , بعد نیم ساعت چنتا بوسه و صحنه عاشقانه رسید به یه جایی که اون دوتا لخت شدن و رفتن رو تخت که اومدم چشمای فاطمه رو گرفتم , خندش گرفت و برگشتم سمتم اومد روم و شروع کردیم لب گرفتن همینطور داشتیم ادامه میدادیم که تیشرتشو از تنش در اوردم , ممانعت نکرد و اونم پیرهن منو دراورد , شروع کردم به بوسیدنش نیم ساعتی عشق بازی کردیم که رفتم سمت شرتش , تنها تیکه ای که هنوز روی بدنش بود , رفتم اروم کشیدم پاییم که دیدم حسابی تمیز کرده و انگار منتظر امشب بوده منم همونجا با سر رفتم سمتش و شروع کردم به خوردن و لیسیدنش , اولین باری بود که داشت تجربه میکرد میدونستم از اون خجالت و حالتاشم میشد فهمید , انقد واسش خوردم که ارضا شد منم از بس تو کف این چیزا بودم خیلی مطلب در مورد این چیزا میخوندم که چطور یه دختر و دهانی ارضا کنم , وقتی کارم تموم شد اونم فهمید نوبت اونه , یکم که اروم شد اومد روم و کیرمو از زیر شرت هفتیم که تو اون حالتم یه شرت هفتی نمیتونس مخفیش کنه رو از زیرش در اورد و شروع کرد به مالیدن , یکم دیگه شروع کرد به خوردنش , اروم و با حوصله میخورد ولی بعضی وقتا دندوناشو میکشید بهش و من خندم میگرفت و اونم تو اون حالت میخندید و فهشم میداد , یکم ادامه داد گفتم فاطمه , فهمید که داره میاد اما در نیاورد همشو توی دهنش خالی کردم و رفتش خالی کرد.
    اومد پیشم گفتم خوب بود گفت زهر مارو خوب بود چیش خوب باشه ابت توی دهنم , خندم گرفت و محکم بغلش کردم گفتم اینو نمیگم دیوونه منظورم کلا بود , لبام و بوسید گفت اره عزیزم اولین بارمو همونقد که رویایی تصور میکردم بود که بغلش کردم و تا صبح تو بغل هم خابیدیم و تا 11 ظهر خابم برده بود , اونم صبح بیدار شده بود و دلشم نیومده بود منو بیدار کنه , چشامو که باز کردم یه خمیازه کشیدم و لباشو رو لبام احساس کردم برگشتم گفتم صبح بخیر از این قشنگ تر نمیشد
    ادامه دارد...


    نوشته: haminarix

  • 3

  • 2




  • نظرات:
    •   SEXI_GIRL75
    • 6 ماه
      • 0

    • داستانا همش مث هم شده


    •   ممد.لر
    • 6 ماه
      • 0

    • خوب بید


    •   Melodi...
    • 6 ماه
      • 0

    • الان چه ربطی به رز سیاه داشت!؟


    •   leonmark
    • 6 ماه
      • 0

    • ادامه بده


    •   Mr.Dr
    • 6 ماه
      • 0

    • خوب بود فقط قسمت بعدی به خیانت و اینجور چیزا کشیده نشه خوب میشه


    •   sami_sh
    • 6 ماه
      • 0

    • کلی فسفر سوزوندم که جمله اولو بفهمم!


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو