رسوایی بیغیرتی نسبت به خواهرم (۱)

    قسمت اول
    ((به نظرم بیشترکسانی میفهمن من چی میگم که خواهر هم سن و سال خود دارند و از قضا هم خوشگل هستن وهم خوش اندام. و سن و سالشون هم زیر 21 سال هست.))


    یک هفته از کرده شدن مهرانا گذشت. پای سینا بهتر شد و از فشار بازخواست های پدر و مادرم کم شد.امتحانات اسفند ماه در حال تمام شدن بودن و من به زور درس می خوندم. یعنی اصلا میل به تحصیل نداشتم.وقتی برای دادن باقی امتحان ها به دبیرستان می رفتم احساس میکردم همه همکلاسی هام منو با نگاه بد نگاه میکنن... احساس میکردم مرتضی بلافاصله بعد از کردن مهرانا همه چیز رو به همکلاسی هام گفته. هر کسی که با من حرف میزد یک جورایی ازش فراری بودم. اصلا حرف های مرتضی رو بابت لو ندادن ماجرا باور نکرده بودم ولی این قدر هوس دیدن کرده شدن مهرانا و دیدن بدنش رو داشتم که اون موقع به چیز دیگه ای فکر نمیکردم. توهمات من هر روز نسبت به همکلاسی هام بیشتر میشد. به خصوص از پژمان بیشتر از همه فراری بودم چون میدونستم مثل مرتضی همه چیز رو میدونه.. واقعا داشتم داغون میشدم.با خودم میگفتم این همه هفته و ماه ها برنامه ریختی و آبروی خودتو بردی فقط برای اینکه چند لحظه با دیدن کرده شدن خواهرت آبت بیاد؟ حتی نتونسته بودم تا رفتن کامل کیر تو کونش طاقت بیارم وتا کرده بود توش زرتی آبم خود به خود اومده بود.
    مهرانا هم یک هفته بود که از من یه جورایی فراری بود. سعی میکرد زیاد جلوی من آفتابی نشه. مدام خودشو با درس خوندن مشغول میکرد.. بیشتر تو اتاقش بود. اون روزها درد مشترک داشتیم. من نگران آبروم تو مدرسه بودم و مهرانا نگران آبروش تو خونه... اگر من به اون خیانت کرده بودم مهرانا هم به من خیانت کرده بود. اون زمانیکه تو پذیرایی بودیم با صدای زنگ گوشی من از جاش می پرید. شاید فکر میکرد الانه که یکی رابطه اش با مرتضی رو لو بده.. خیلی تابلو مضطرب میشد . شاید اگه نمیدونستم چیکار کرده از دلیل اضطرابش می پرسیدم ولی هیچ وقت ازش سوال نکردم. هر کی از دوستام درب خونه ما می اومد ازم می پرسید کیه چی میگفت؟ به تلفن و درب حیاط حساس شده بود.
    توی اون یک هفته که از کردن مهرانا میگذشت کار هر شبم مرور صحنه های کرده شدن مهرانا تو ذهنم بود که وقتی بهش فکر میکردم تا جلق نمیزدم آروم نمیشدم. صحنه های کرده شدن مهرانا، فشارهای مرتضی و آخ های که مهرانا از ته گلو می کشید، توی ذهنم در تلاطم بودن برای همین تا دست به کیر میشدم آبم میخواست بزنه بیرون..... حالا دیگه این تجربه رو داشتم دیدن کرده شدن خواهر به سرعت میتونه آب برادر رو خود به خود بیاره ولی بعد از اون به صورت وحشتناک همه چیز به هم میریزه..
    توی اون یک هفته بعد از کرده شدن مهرانا ارتباطم با مرتضی هم فقط از طریق تلگرام بود. تو دبیرستان سعی میکردم نبینمش ولی گاهی وقت ها انگاری دنبال من میگشت منو پیدا میکرد. خجالت از من بود و خنده از اون... من کم حرف شده بودم و اون پر حرف.. یکبار منو گوشه بوفه دبیرستان گیر انداخت نشست کنارم. بدون اینکه به من نگاه کنه گفت از دست من ناراحتی؟ محل نمیدی.. من که راه رو برات باز کردم.میخوای تا آخر عمرت تو کفش باشی؟چیزی نگفتم. برگشت گفت اگه خجالت میکشی تو تلگرام حرف بزنیم؟ با سر تائید کردمو از کنارش بلند شدم رفتم سر جلسه امتحان. نمی تونستم به یکباره باهاش قطع رابطه کنم چون ممکن بود منو لو بده... یک شب تو تلگرام پیام داد راحتی حرف بزنیم ؟ اوکی دادم گفت وقتی میکردمش برات مشکلی پیش نیومد؟ گفتم نه.. ادامه داد کس و کونش رو دیدی؟ گفتم آره.. برام نوشت دیدی چه کونی ساخته واسه خودش؟ از حرف هایی که میزد کیرم داشت شق میشد. بعد از کمی مکس دوباره نوشت: تجربه جدیدی بود تا حالا کون هیچ دختری رو جلوی برادرش نکرده بودم.
    ازم پرسید حالا آبت اومد؟ کی اومد؟ خجالت می کشیدم جواب بدم ولی چون کیرم شق بود باز حشری شده بودم کمی بی پروا تر جواب میدادم. بهش گفتم وقتی داشتی میکردی توش..
    چند لحظه بعد نوشت چقدر زود.. جلق زدی؟ گفتم نه خود به خود اومد اصلا به کیرم دست نزدم. از خجالت حرف های مرتضی تلگرامو بستم. اونیکه نباید خجالت میکشید مرتضی بود من باید خجالت می کشیدم که خواهرمو کرده بود..چند دقیقه ای تو فکر بودم که باید با مرتضی چیکار کنم؟ به نتیجه نرسیدم.. دوباره تلگرامو باز کردم.. مرتضی باز هم متن نوشته بود و از تنگی و داغی کون مهرانا نوشته بود. . بی خیال خوندن بقیه کس شعرهاش شدمو همه حرف های مربوط به مرتضی رو از تو تلگرامم پاک کردم... حالا که مهرانا کون داده بود یه جورایی شبیه به آتو گرفتن شده بود حالا راحت تر می تونستم روی مخش کار کنم. جراعتم هم بیشتر شده بود.
    روزهای آخر اسفند بود دعا میکردم زودتر عید نوروز بشه من نفس راحت بکشم.به خاطر ترس از لو رفتن تو مدرسه همچنان تو خونه پریشان حال، مضطرب و نگران بودم ولی مهرانا بهتر شده بود و کمتر از من فرار میکرد. یه روزصبح ، با یه لیوان آب پرتقال اومد تو اتاقم مهربون بود، مهربون تر شده بود. وقتی داشت از اتاقم بیرون می رفت گفت باز چند روزه غمبرک زدی چیزی شده؟ حدس زدم خودش هم هنوز نگران لو رفتن کونی هست که به مرتضی داده. بهش گفتم المیرا با من کات کرده. ایستاد و گفت وا چرا آخه؟ خندیدم و گفتم واسه اینکه از کوچه پشتی رفتم تو..
    با تعجب منو نگاه کرد و گفت تو کجا؟ تا اومدم حرفی بزنم انگاری دوزاریش افتاد با لبخند کمرنگی زهر مار گویان از اتاقم خارج شد. اصلا فکر نمیکردم این چیزها رو بفهمه ولی انگاری دست کم گرفته بودمش. همون روز عصرهم بیرون از خونه تو پارک ساعی داشتم رو مخ یکی از آشناها برای ورودش به کیونت کار میکردم که دیدم عکس پروفایل تلگرامشو عوض کرده یک عکس از خودش و آزاده گذاشته که تو کافی شاپ نشستن و حسابی هم نیششون بازه.. بهش پیام دادم این استخون بدون گوشتو چرا تو پروفایلت گذاشتی؟ کلاس خودتو در حد یه استخون آوردی پائین...بعد هم کلی استیکر خنده واسش فرستادم. کارم که با اون یارو جهت عضویت درکیونت تمام شد رفت . 15دقیقه بعد مهرانا جواب داد چی میگی واسه خودت آزاده خوبه بابا تازه دوست پسرم داره.. نوشتم خاک بر سر اون پسره که اومده با این دوست شده ...بعدا اگه بخواد از راه راست بره یا از راه کوچه پشتی، میخوره به بن بست استخون.. همه که مثل تو کوچه پشتی معرکه ندارن..
    خیلی دو دل بودم این جمله آخر رو بفرستم یا نه چون میدونستم مهرانا دیگه میدونه منظورم از کوچه پشتی کون هست. بعد از این حرفم دیگه جواب پیام های منو نداد.
    نگران شدم نکنه ناراحت شده چون در حقیقت غیر مستقیم کونش رو با کون آزاده مقایسه کرده بودم. بدبختی زبونم دیگه چفت و بست نداشت و خودمم نمیدونستم چطوری این کلمات رو دارم به زبون میارم. ولی میدونستم یه پسر که میخواد یه دختر رو بکنه هی میخواد با حرفاش و رفتارش به سرعت جریان رو به سمت کردن دختره ببره و رفتارها و حرف های غیر ارادی ازش سر میزنه...
    اون روز تا موقع شام رفتار مهرانا با من مثل همیشه عادی بود همین باعث شد شهامتم بیشتر بشه. آخر شب رفتم کنار درب اتاقش سرمو کردم داخل واز همون دم درب با خنده بهش گفتم اون آزاده اسکلت درب و داغون دوست پسر داره تو با این قیافه و هیکل نداری؟ من باور نمیکنم..البته اگه داشته باشی هم به من ربطی نداره...مهرانا سرشو از تو گوشی موبایلش بلند کرد و با خنده گفت ندارم دیونه ..بهش گفتم خوشگل که باشی محرم و نامحرم می افتن دنبالت این قانون طبیعته نگو ندارم. بعد درب رو بستم رفتم پائین..خودمم نفهمیدم این کس شعر آخری چطوری سرهم کردم و گفتم. اون شب داشتم با دوستان تلگرامیم چت میکردم که مهرانا تو تلگرام پیام داد تازگیها خیلی خوشگل خوشگل میکنی چیزی شده؟ از این حرفش نگران شدم و کلی استرس گرفتم. مونده بودم چه جوابی بدم. آخرش بهش پیام دادم مگه نیستی ؟ خوشبختانه دیگه جوابمو نداد. احساس میکردم کمی زیاد روی کردم. با این حال هر چه زمان میگذشت و مهرانا از بابت لو نرفتنش خیالش راحت تر میشد رفتارش هم کم کم سبک سرانه میشد.
    یه بار تو مترو قسمت واگن آقایون بودیم مهرانا روی صندلی نشسته بود و من سرپا جلوش ایستاده بودم. تو ایستگاه دروازه دولت آدم زیادی وارد واگن شد که منو مجبور کردن دو سه قدم دورتر از مهرانا بشم. همین باعث شد دو تا پسر تقریبا 20 ساله بالای سرش قرار بگیرن.دختر ندیده ها کرمشون گرفت چسی بیان هی از دانشگاه و رشته و کوفت زهرمار حرف بزنن. رد نگاه هر دوتاشون هم لای پای مهرانا بود که به دلیل گرمای توی واگن کاپشن خودشو درآورده بود و با مانتوی جلو بازی که پوشیده بود قشنگ شلوار جین تو پاش، لای پاشو نشون میداد. نکته مهم این قضیه این بود که مهرانا هم فهمیده بود این دو نفر دارن لاپاشو نگاه میکنن کاپشن روی پاشو کنارتر برد تا لای پاش بیشتر معلومتر بشه.. من هم تصمیم گرفتم از این جریان حسابی استفاده کنم. بیرون از مترو بهش گفتم اون دو تا پسر رو دیدی بالا سرت ایستاده بودن چطوری نگات میکردن؟ منو نگاه کرد و گفت آره فهمیدم چطور؟ بهش گفتم خوشگل که باشی محرم و نامحرم میخوان بخورنت.. خنده آرومی کرد که میشد خجالت و شرم و حیا رو تو خنده اش حس کرد. بهش گفتم یکی از اون دو نفر داشت از لای پاهات عکس میگرفت.یه لحظه ایستاد و با تعجب گفت وای چرا پس چیزی بهشون نگفتی؟.. وقتی صحبت از لای پاش کردم کیرم داشت تو شلوارم شق میکرد. برای اینکه نفهمه الکی روی زمین نشستم بند کفشمو بستم گفتم بی خیال بابا اینها معلوم بود تا حالادختر درست و حسابی ندیده بودن..... اینو که گفتم سرش جاش ایستاده و با خنده گفت دیونه... معلوم بود از تعریف و تمجید من خوشش اومده.. از اون روز تصمیم گرفتم هر کجا شرایط جور بود از هیکل و خوشگلیش تعریف کنم تا یواش یواش این فکر تو ذهنش بیاد که من هم مثل بقیه تو کفش هستم. اون روز خیلی تلاش کردم موضوعی پیدا کنم تا با مطرح کردنش ربطش بدم به لحظه ای که مهرانا کاپشن رو از روی پاش کنار زد تا لای پاش بیشتر معلوم بشه. ولی چیزی پیدا نکردم. معلوم بود کیر مرتضی حسابی بهش حال داده..
    بالاخره امتحانات تمام شد .عید نوروز که شد مهرانا از نگرانی تا حدود زیادی در اومده بود ولی من همچنان نگران آینده خودم تو مدرسه بودم. باز عید نوروز باعث شده بود تعطیلی ها به طور موقت حال منو جا بیاره. مرتضی تو تلگرام پیام داده بود که مهرانا شماره منو مسدود کرده.. اتفاقا خوب کاری کرده بود دیگه نیازی به ادامه دوستی این دو نفر نداشتم. با این حال مراعات میکردم تا یک وقت من رو لو نده..
    توی عید نوروز هم دو تا اتفاق مهم افتاد.
    یک روز بعد از رفتن مهمان های نوروزی(خاله ها و پسر دایی هام ) مهرانا به درخواست مادرم داشت تو پذیرایی جارو برقی می کشید من هم روی مبل لمیده بودم. هم فیلم می دیدم هم با گوشی موبایلم تو اینستاگرام پست میگذاشتم. وقتیکه داشت جارو برقی می کشید حسابی لای کونش از هم باز شده بود . مقداری از لباسش هم بالا رفته بود و پوست سفید بین شلوارصورتیش و پیراهن سفیدش معلوم شده بود. وقتی هم که حرکت میکرد کون ژله ایش می لرزید و منو دیوانه تر میکرد. کیرم تو شلوارم شق کرده بود. با نگاه به کونش به یاد اون صحنه هایی که مرتضی داشت میکردش می افتادم همینجور داشتم کونش رو نگاه میکردم که یهو برگشت سمت من چیزی بگه رد نگاهمو روی کونش دید حرفشو خورد و دوباره مشغول جارو زدن شد و همزمان پیراهنشو پائین آورد تا روی کونش رو بپوشونه . بیچاره خبر نداشت که من این کون رو لخت دیدم .. چه بد ضایع کرده بودم. با این حال حرفشو چند لحظه بد زد و بدون اینکه منو نگاه کنه گفت اگه تی وی رو نمی بینی خاموشش کنم؟ بهش گفتم خاموش کن ولی اعصابم بابت این سوتی که داده بودم خورد شده بود . هیچ وقت جلوی پدر و مادرم هیز بازی در نمی آوردم چون از عکس العمل مهرانا و لو رفتن دید زدنم وحشت داشتم. یه روز دیگه هم که پدر و مادرم خونه اقوام بودن دوباره اتفاق مشابهی افتاد و سوتی دیگه ای دادم. سینا طبق معمول روی میز عسلی مشغول آجیل خوردن و فیلم دیدن بود. مهرانا هم روی مبل دو نفره پذیرایی دراز کشیده بود یک پاشو روی پای دیگش قرار داده بود و لای کونش دوباره باز شده بود . ران های پاش تو اون شلوارک نازک خیلی جذاب به نظر می رسید. صورتش تو کتاب بود و داشت کتاب رمانی از گارسیا مارکز میخوند. به بهونه برداشتن آجیل از جا بلند شدمو ظرف آجیل رو که برداشتم این بار جامو تغییر دادم رفتم روی مبل سه نفره که روبروی تی وی بود نشستم از اینجا هم میشد تی وی دید هم کون مهرانا رو از فاصله خیلی نزدیک دید زد.. خوشبختانه سینا تو اون سن زیاد تو باغ نبود که این چیزها رو بفهمه . سعی میکردم بیشتر نگاهم به تی وی باشه ولی کون و رانهای مهرانا منو میخ خودش کرده بود. حرص و طمع نگاه بیشتر باعث سوتی شد یک بار که داشتم با ولع به کونش نگاه میکردم یهو چشمم خورد به چشمهای درشتش که از گوشه کتاب داشت منو نگاه میکرد. این بار دیگه بدجوری سوتی داده بودم معلوم نبود از کی داشته منو نگاه میکرده و من خبر نداشتمو داشتم به کونش نگاه میکردم. سریع به تی وی چشم دوختم و آب دهنمو قورت میدادم. اون جو رو نتونستم تحمل کنم بلند شدم رفتم تو حیاط... چه گندی زده بودم.
    تا شب حالم گرفته بود. شام هم نخوردم. یکی مدام به من نهیب میزد سوتی دادی که دادی مگه قرار نیست بکنیش؟ مگه قرار نیست بفهمه؟ از کجا میخوای شروع کنی؟ چطوری میخوای شروع کنی؟ پس ترسیدن واسه چیه؟ بالاخره باید از یک جایی شروع کنی. حالا که این اتفاقات داره می افته و منجر به سوتی شده پس بذاربیافته...
    اما اتفاق دوم که متاسفانه اتفاق خیلی بدی بود، برای من و مهرانا مشترک بود که آینده ما رو تحت تاثیر قرار داد و همه اون رویاها و برنامه های مربوط به آینده رو نقش بر آب کرد. متاسفانه محموله باری که قرار بود از شرکت کیونت به دست ما و دو سه تا از بچه های گروه برسه تو گمرک شهید رجایی بندر عباس توقیف شد. انگ بار قاچاق بهش خورد. تو کیونت قبلا توجیه شده بودیم که چون مالیات به دولت نمیدیم کار و فعالیتمون غیر قانونیه.. من و مهرانا قصدمون این بود با فروش محصولاتی که به دستمون میرسه بدهکاری بابت عضویت در کیونت رو پرداخت کنیم ولی همه چیز به هم ریخت. بقیه عید برامون زهر مار شده بود. دو روز من و مهرانا و بقیه بچه ها فقط کارمون پی گیری بارمون بود که دیگر بچه های گروه به خاطر اینکه کل گروه به خطر میافته اسرار داشتن پی گیری نکنیم. وقتی در مورد بدهی که بالا آوردیم با نیما و آرمان که سر لیست ما بودن صحبت میکردیم به ما و بقیه گفتن با بالا دستی هاشون مکاتبه دارن و من و مهرانا رو دلداری میدادن که با جذب افراد بیشتر تو گروه و افزایش زیر مجموعه خودتون، میتونی از شرکت پورسانت بگیری و بدهیتون رو پرداخت کنین.. اونجا بود که فهمیدیم نیما و آرمان لیدر اصلی نیستن و لیدر اصلی یک شخص دیگس و این دو نفر فرقشون با بقیه اینه که زیر مجموعه بزرگتری دارند. خیلی تلاش کردیم لیدر اصلی رو ببینیم ولی هر بار بهونه می آوردند یا میگفتن فعلا ایران نیست یا میگفتن رفته بندر عباس پی گیری کنه... چیز دیگه ای که فهمیدم این بود که آرمان تابعیت موقت 5 ساله فرانسه داره اونجا مغازه خریده و داره یک واحد صنفی راه میندازه و قراره تابعیت دائم بگیره..
    متاسفانه شرایط ما تو کیونت زیاد جالب نبود اگه هم پورسانت میگرفتیم همش رو باید به نیما و آرمان میدادیم ولی امیدمون رو از دست ندادیم. همه اعضا، ما چند نفر که محصولاتمون به فاک رفته بود رو
    تشویق میکردن به فعالیت بیشتر و جذب آدمهای بیشتر..حسرت میخوردم که باز اون دو سه نفر که محصولاتشون مثل ما به فاک رفته پول خودشون بوده و بدهکار نبودن ولی ما اگه پول هم به دست می آوردیم تازه باید به نقطه صفر می رسیدیم.
    اواسط عید بود اصلا دوست نداشتم روزهای عید رو ناراحت باشم. با تشویق اعضا روحیه خوبی پیدا کرده بودیم. دید زدن های مهرانا همچنان ادامه داشت و دلخوشی من شده بود. . مهرانا یک بار دیگه هم که دمر جلوی تی وی خوابیده بود فهمید دارم کونش رو نگاه میکنم. با این حال کم کم دل و جراعتم واسه نگاه کردن به کونش بیشتر میشد.
    دوازدهم فروردین مثل هر سال عزم توچال کردیم. هر سال در چنین روزی با پسر خاله ها و گاهی هم دختر عموهام از طریق دربند کوهنوردی میکردیم و تا خود توچال بالا می رفتیم. برای برگشت چون دیگه نفسی نمی موند با تلکابین بر می گشتیم. ولی این بار تصمیم گرفته بودیم جهت تنوع با چند تا از بچه های گروه کیونت بریم..همه پر ادعا بودن...با اینکه من و مهرانا در طول سال چندین بار از دربند به توچال صعود میکردیم چنین ادعایی که هم نوردان و بقیه میکردن نداشتیم.
    روز دوازدهم فروردین ساعت 6 صبح حرکت از میدان سربند به توچال با سوگند، پژمان، نیما، خودم ،مهرانا، نوید، آغاز شد. نیما یه اسپیکر هم آورده بود که حسابی اونجا با آهنگ ها بترکونیم میگفت با همین اسپیکر و کوله پشتی سنگین پارسال توی مرداد ماه، دماوند رو همراه یک گروه خارجی فرانسوی فتح کرده...
    اون روز صبح آهسته و آروم حرکت کردیم.. من گرم کن ورزشی مشکی پوشیده بودم . مهرانا هم یک ست بادگیر اسپورت مارک آدیداس به رنگ بنفش پوشیده بود که تا روی کونش بود و شلوار بنفشش هم حسابی کونش رو نمایش میداد. به غیر از نیما بقیه با لباس متفرقه اومده بودن. از همین اول کار مشخص بود کیا تا حالا کوهنوردی کردن. به غیر از من و مهرانا و نیما بقیه باتوم(عصا) نداشتن... چنان توی اون چند وقت مهرانا منو مسخ کرده بود که اصلا خوش نداشتم سوگند رو نگاه کنم. انصافا داشت خوش میگذشت.. تو مسیر که قرار گرفتیم بچه ها هر کجا آهنگ مورد علاقشون پخش میشد تو همون حالت شروع میکردن به رقصیدن و باعث خنده دیگران و غریبه ها میشدن.. سوگند با آهنگی از ریحانا رقصید.. نوید بابا کرم رقصید. مهرانا با آهنگ Dance In Fireگروه کاکوبند رقصید.. کلی سر آهنگه مسخره بازی درآوردیم و خندیدیم .بقیه هم هر جا فرصت میکردن یه رقصی میکردن. به خاطر سربالایی و شیب تندی که تو مسیر بود و شلوار تنگی که مهرانا و سوگند پوشیده بودن خیلی دوست داشتم پشت سرشون حرکت کنم ولی این پژمان عوضی فرصت نمیداد. هم کون مهرانا و سوگند رو دید میزد هم کس لیسی میکرد..بعد از سه ساعت و نیم کوه پیمایی به چشمه مرشد و بعد آبشار دوقلو رسیدیم. سوگند ، پژمان ، نوید در جا زدن و دیگه بالا نیومدن.. یعنی کم آوردن.. و ما رو هم تشویق به نرفتن میکردن.. اسرار ما هم فایده نداشت.. من و مهرانا و نیما ازشون جدا شدیم مسیر رو ادامه دادیم. با اینکه سه نفر بودیم ، مهرانا باز هم با آهنگ های کاکوباند هر جا که زمین صاف بود می رقصید و حسابی اون کون لامصبو تکون میداد .همیشه رقص مهرانا جلوی پسرهای غریبه برای من تحریک کننده بود. یه حسی لذت بخشی داره وقتی بدونی یه پسر میخواد هر جور شده خواهرتو بکنه ولی خواهرت به اون پسر پا نمیده.. نیما چنین پسری بود که به خاطر شباهت مهرانا به اون بازیگره قصد کردنش رو داشت.
    دیگه پشت سر مهرانا حرکت میکردم و نیما جلوتر بود. وقتی دیدم نیما شل راه میره تا مهرانا بهش برسه یهوتصمیم گرفتم از نیما و مهرانا فاصله بگیرم. خستگی رو بهانه کردم سرعتمو کند تر کردم و آخرش رو تخت سنگی نشستم. فاصله مهرانا و نیما با من 70 تا 80 متری شده بود.
    اونها هم بالاتر ایستاده بودن و با هم حرف میزدن.. کیرم شق شق بود. به زور خوابوندمش و چند دقیقه بعد به سمت بالا حرکت کردم. نزدیکشون که شدم دیدم نیما داره برمیگرده پائین . خیلی هم ناراحت به نظر می رسید..به من که رسید گفت شرمنده مهران دارم ارتفاع زده میشم انرژی ندارم برمیگردم پائین.. کاملا معلوم بود داره خالی می بنده. نیما ثابت کرده بود قدرتش از همه تو کوهنوردی بیشتره حالا چرا داشت بر میگشت من نمیدونم. به مهرانا که رسیدم ازش پرسیدم. خندید و گفت هیچی بابا میگه تا این بالا به خاطر تو اومدم. شبیه بازیگر مورد علاقه منی و یک سری حرف های چرت دیگه..گفتم حرف حسابش چیه؟ دوباره خندید و گفت میگه دوست دخترم شو.. یه شیشکی بستم که صداش تو کوهستان یه طور خاصی بود هم خودم خندم گرفت هم مهرانا .. بهش گفتم ببین چی هستی که روی قله توچال هم بهت پیشنهاد دوستی میدن. مهرانا از این تعریفم حسابی خر کیف شده بود و میخندید.چند لحظه بعد که حرکت کردیم از من خواست جلوتر حرکت کنم که من قبول نکردم. وقتی اسرار زیادش رو دیدم حدس زدم فهمیده می خوام به کونش نگاه کنم.هر چی اسرار کردم حرکت نکرد آخر به زور هولش دادم جلو و خودم پشت سرش حرکت کردم. اوففف که کیرم تو مسیر بالا رفتن ، با دیدن اون کون ناز که به خاطر کم و زیاد شدن شیب مسیر مدام باز و بسته میشد مدام شق بود. مهرانا هر وقت خودمو به فاصله یک متریش می رسوندم، زهر مار گویان سرعتشو زیادتر میکرد و از من فاصله میگرفت. یه بار که خودمو حسابی بهش نزدیک کرده بودم و با نگاهم کونش رو میخوردم یهو ایستاد برگشت سمت من و گفت هنوز سیر نشدی؟ میدونستم منظورش چیه .بهش گفتم یعنی این قدر بی جنبه ای؟ یه جورایی ضد حال زده بود .آروم حرکت کردم تا از من دور بشه ولی بلافاصله از این کارم پشیمون شدم چون من اگر این کون رو میخوام نباید با اعتراض های معمولی مهرانا پا پس بکشم به خصوص که دیگه مهرانا معنای نگاهای منو فهمیده بود. باز هم بهش نزدیک شدم نگاهم به کونش بود که صدای نوچ نوچ کردنش دراومد. برگشت سمت من و گفت چیزهای دیگه هم برای نگاه کردن هستا مثل برف های روی قله.. دیدن تهران از اینجا.. همین تلکابین..داشتم پشت سرش از این حرفش می خندیدم. بهش گفتم با این چیزهایی که گفتی نمیشه حال کرد ولی با اون..
    دیگه ادامه ندادم سریع حرفو عوض کردم. احساس کردم زیادی تند رفتم.. بهش گفتم نیما اولین بارش بود بهت پیشنهاد دوستی میداد؟ نفس نفس زنان در حال بالا رفتن گفت نه سه چهار باره ..گفتم پس خیلی سیریشه.
    روی تخته سنگی نشست. من هم همین کار رو کردم.داشت بطری آبشو سر می کشید که نگاهمون به هم گره خورد. بلافاصله برای من زبون درازی کرد. بهش گفتم اوه اوه یه بار دیگه درش بیار انگاری زبون تو از زبون قورباغه هم درازتر.. در حال آب خوردن پوزخندی زد . لامصب در حال خندیدن چند برابر کردنی تر میشد..تصمیم داشتم تو یه فرصت بهش بمالم و این فرصت بالاخره به دست اومد. دیگه وارد برف ها شده بودیم و هوا به شدت سرد شده بود. نزدیک فتح قله بودیم با وجود اینکه چندین بار توچال رو دوتایی فتح کرده بودیم ولی مهرانا داشت یواش یواش کم می آورد. تو یک شیب تند و صخره ای به زور بالا می رفت و این بهترین فرصت بود تا دست هامو به بهونه کمک به بالا رفتنش به کونش بمالم. سریع هر دو عصای کوهنوردی رو زیر بغلم قرار دادم. کف دو دستمو روی برجستگی هر دو طرف کونش گذاشتم و به طرف بالا هولش دادم.آخ که نرمی کونش تو همون چند لحظه دمار از روزگار من درآورد و کیرم تو کسری از ثانیه شق کرد. لامصب کونش آخر نرمی بود. دستام که به کونش خورد یهو سرعت بالا رفتنش رو بیشتر کرد و ازم خواست کمکش نکنم. با این حال دستام تا بالای شیب صخره ای روی کونش بود و به طرف بالا هولش میدادم. کم مونده بود خودم از این همه خوشی روی صخره ها بیهوش بشم. به بالای شیب صخره ای که رسیدیم ایستاد، فحشم داد و لگدی هم نثار کون مبارک بنده کرد.. آخخخ که اون لحظه تو پوست خودم نمی گنجیدم وقتی تونستم به کونش دست بزنم. انگاری فتح این دفعه توچال سرآغاز فتح کون مهرانا شده بود.
    وسوسه ولم نمیکرد. باز هم تصمیم داشتم بهش بمالم یه بار دیگه هم که پشت سرش حرکت میکردم سرعتمو بیشتر کردم به کنارش که رسیدم گذری پشت دستمو به برجستگی سمت چپ کونش کشیدمو ازش رد شدم . وانمود کردم جای دیگه رو نگاه میکردم که خوردم بهش.. همونجا سرجاش ایستاد و گفت مرده شور چته ... کند حرکت کردنش رو بهونه قرار دادم و سریعتر ازش دور شدم دیگه نمیشد پشت سرش حرکت کنم. یه بار دیگه هم بعد از فتح قله و سوار بر تلکابین وقتی داشت مناظر پائین رو نگاه میکرد الکی خواستم از سمت چپ اتاقک تلکابین برم سمت راستش رو صندلی بشینم و همزمان موقع عبور دستمو به کونش بمالم که تا دستم به سمت کونش رفت یهو شکم و کونش رو جلو کشید و من ضایع شدم.
    وقتی هم روبروی من نشست کمی منو نگاه کرد و گفت یک چیزی میخوام بگم که کمی منو ناراحت میکنه. نگاش کردم . قیافه اش کاملا جدی به نظر می رسید. نگاهشو به پنجره تلکابین دوخت و گفت مهران چند وقته احساس میکنم یه جوری شدی اصلا اون مهران سابق نیستی. نمیدونم چه چیزی باعث شده تو تغییر کنی. کسی بهت حرفی زده؟ اتفاقی افتاده؟ نگاهت دیگه برادرانه نیست بیشتر شبیه نگاه غریبه هاست. هیز شدی، نگاهت هرز شده و رفتارت برام جالب نیست. دیگه نگذاشتم تو حرف زدن یکه تازی کنه داشت منو ضربه فنی میکرد برای همین گفتم این تصورات و توهمات ذهن تو هست و کاملا اشتباه فکر میکنی دچار شک و شبهه شدی.. با خنده بهش گفتم انگار زیاد از خوشگلیت تعریف کردم باعث شده به همه شک کنی و فکر کنی همه بهت نظر دارن.. اون روز هر چی گفت من جوابشو دادم هرچند تو دلم از اعتراضش ناراحت شده بودم.


    سیزدهم نوروز که شد تا ظهر حالم خوب بود ولی از بعد ازظهر یواش یواش استرس و دلهره بابت تمام شدن تعطیلات دوباره سراغم اومد. با وجود اینکه چهاردهم فروردین هیچ وقت مدرسه نمیرفتم ولی عید رو تموم شده میدونستم. دوباره ترس از لو رفتن جریان کرده شدن مهرانا تو مدرسه اومده بود سراغم. حتی شدیدتر از قبل چون قبل ازعید امتحان میدادیم و سریع به خونه بر می گشتیم و کسی از دوستان رو نمی دیدم ولی حالا باید از صبح تا ظهر کنار کسانی می نشستم که ممکن بود تا ظهر با متلک هاشون اعصابمو خورد کنن. باید تو کلاسی می نشستم که مرتضی هم داخلش بود. چیزی که بیشتر از همه منو آزار میداد رفتار سابق خودم بود که میدونستم بقیه پسرهای هم سن من هم اینطورین. سابقا هر دختری رو کرده بودم با آب و تاب برای بقیه دوستام تعریف کرده بودم و حتی شماره تلفن اون دختر رو به دوستام داده بودم تا اونها هم مخشو بزنن.. حالا شک نداشتم مرتضی هم این کار رو میکنه.
    تصورات و توهمات من هر روز بیشتر از دیروز میشد. پیشاپیش از نمرات امتحانی هم باخبر شده بودم.حسابی ریده بودم.
    به خاطر جریانات اخیریواش یواش نسبت به درس و ادامه تحصیل هم بی انگیزه میشدم. زنگ خور گوشی مهرانا هم بیشتر از قبل شده بود که خیلی هاش رو جواب نمیداد. یه بار که ازش پرسیدم میگفت نیماست ولی تصورمیکردم فقظ نیما نیست.
    تو دبیرستان با چند تا از همکلاسی هام شوخی زیاد داشتم.یه بار یکیشون بدون مقدمه گفت میدی بزنیم؟ قبلا از این شوخی ها با بقیه کرده بودم ولی با این پسره هرگز... برای همین تصور میکردم منظورش مهراناست.. برای فهمیدن موضوع چند روزی خیلی تلاش کردم از حرفاش بفهمم ولی سوتی نمیداد. آخرش نفهمیدم منظورش مهراناست یا یه شوخی معمولی با خودم بوده. چیزی که منو بیشتر به شک انداخته بود رفاقت اون پسر با مرتضی بود. گیر دادن های پژمان و سوال های زیادی که در مورد مرتضی از من می پرسید هم منو بیشتر به شک انداخته بود. کری خونی بین مرتضی و پژمان هم اون اوایل که مرتضی دنبال شماره مهرانا بود حسابی ته دلمو خالی کرده بود که مرتضیجریان کرده شدن مهرانا رو برای درآوردن لج پژمان بهش گفته..
    سرانجام شرایط روحی و روانیم طوری شد که برای خلاصی از این بحران روحی تصمیم به ترک تحصیل گرفتم. این اولین عواقب بی غیرتی من نسبت به خواهرم بود. اوایل مطرح کردن این موضوع تو خانواده پدرم زیاد جدی نگرفت ولی کم کم با نرفتن های من به دبیرستان وقتی فهمید تصمیمم جدی هست شاکی شد و یه دعوای حسابی راه انداخت. کلی نصیحتم کرد . با اینکه میدونستم حرفاش منطقی و درسته ولی نمی تونستم تو اون دبیرستان ادامه بدم. حتی اگر دبیرستان رو هم تغییر میدادم هم دیگه مایل به ادامه تحصیل نبودم. حتی مهرانا هم کلی با من حرف زد و دلایل ترک تحصیلم رو جویا شد ولی کس شعر تحویلش دادم. بالاخره کار خودمو کردم و در حالیکه پدرم با من حرف نمیزد ترک تحصیل کردم.
    رفتار مهرانا با من بعد از ترک تحصیلم برام جالب توجه بود. خیلی بیشتر از پدرم گیر دلایل ترک تحصیلم شده بود. روزی نبود که سراغم نیاد و سوال های قدیم و جدید خودشو از من نپرسه. کاملا میدونستم این اسرار کردنش واسه اینه که شاید فکر میکنه دلیلش حال دادن به همکلاسی منه و آبروریزی کرده... حتی یک بار که صحبت من و مهرانا سر تلفن زدنهای زیاد پژمان گل انداخته بود ازم پرسید حالا اگه بخوام با یه پسر دوست بشم عکس العملت چیه؟ میدونستم میخواد بدونه اگرمثلا فهمیدم با مرتضی دوست بوده آیا آبروریزیش این قدرمهم بوده که به خاطرش ترک تحصیل کنم یا نه.. حالا که خودش این سوال رو پرسیده بود بهترین فرصت بود با یک تیر دو نشون بزنم: اول خودمو بهش بی غیرت نشون بدم تا هر کاری میخواد بکنه..دوم اینکه ولی در عین حال وانمود کنم از دوست شدنش با دوستان و آشنا ها خوشم نمیاد تا درآینده بتونم از حال دادنش به مرتضی امتیاز بگیرم. برای همین بهش گفتم. من اصلا با دوست پسر گرفتن دخترها و حال و حولش مخالف نیستم حتی در مورد تو، فقط نمیخوام آشنا باشه.. در ضمن دوستی پسرها با دخترها تو سن پائین واسه به دست آوردن کوچه پشتیه...نه عشق و ازدواج..
    ازاون روز تصمیم گرفتم همچنان مهرانا رو تو شک و تردید فهمیدن رابطه اش با مرتضی نگه دارم تا بتونم با جراعت بیشتری روی مخش کار کنم و اگه دستمالیش کردم به خاطر این شک و دو دلی چیزی نگه..


    یه جا برای تحت تاثیر قرار دادنش تصمیم گرفتم باز عکس مهرانا رو به جای عکس خودم تو پروفایل تلگرامم قرار بدم. خیالم راحت بود نه پدر و مادر و نه فامیل هیچ کدوم این اکانت تلگرامو ندارن. از مهرانا یک عکس بدون حجاب و با بلوز شلوارکه کنار شومینه به صورت نیم رخ ایستاده بود ولی سرش به طرف دوربین بود تو پروفایلم گذاشتم.حسابی هم برجستگی نیم رخ کون و سینه هاش تو عکس معلوم بود .همون شب تو تلگرام پیام داد دیوانه چرا باز عکس منو گذاشتی دوستات می بینن. بعد هم استیکر خنده فرستاد. وقتی دیدم ناراحت نشده نفس راحتی کشیدم. براش نوشتم به چندتا از این دوستای تلگرامیم که نمی شناسنت گفتم عکس دوست دخترمه.. .
    به دو سه دقیقه نکشید از بالا اومد تو اتاقم موهامو کشید گفت خاک بر سرت دیونه... همون لحظه برگشت گفت حداقل یه عکس بهتر میذاشتی.. باز هم برای زدن بیشتر مخش بهش گفتم خوشگل که شاخ و دم نداره.. خوشگل همه جا خوشگله.. دوباره موهامو کشید تو دلم جونی گفتمو رفتم تو قسمت عکس های مهرانا یه عکس لختی تر که با تاپ یه بند و شلوارک قرمزش روی مبل دراز کشیده بود انتخاب کردم.با خنده بهش گفتم اینو بذارم یهو یه نهههههههه کش داری گفت یه پس گردنی هم نثار گردن من کرد واسه تلافی و دستمالیش بهونه داد دستمو از پشت کامپیوترم بلند شدم تا اومد در بره گرفتمش خورد زمین.. داشت می خندید. یه دستمو بردم زیر پاهاش یکی هم زیر سرش از زمین بلندش کردم اولش خواستم یه جوری کونشو با کیرم که مثل چوپ شده بود تماس بدم ولی بعد فکرم عوض شد هنوز با کیر زود بود برای همین اون دستمو که زیر پاهاش برده بودم به ران پاش نزدیک کردم و درحالیکه به سمت درب اتاقم می بردمش بالاخره روی کونش آوردم. لامصب مثل پنبه نرم و کردنی بود. مهرانا همچنان می خندید ازم میخواست ولش کنم وارد پذیرایی که شدم به بهونه اینکه نیافته یه تکونش دادم تا مثلا بیشتر بالا بیارمش از عمدی چهار تا از انگشتامو لای کونش کردم.احساس کردم انگشت بزرگه درست روی سوراخ کونش هست فشار اون انگشتمو بیشتر کردم که یهوخندیدنش کمتر شد و تقلا کردنش بیشتر شد و گفت وای مهران خاک بر سرم ولم کن.. وای که چه لحظات دیوانه کننده بود. شاید اگه یکی دو دقیقه دیگه انگشتم روی سوراخ کونش بود تو همون حالت آبم بیرون میزد. روی پله های منتهی به حیاط سینا هم در حال خنده و عربده کشان به کمک مهرانا اومد و تهدیدم کرد اگه آجیمو بندازی روی پله ها وای به حالت.. وقتی سینا اومد سریع انگشتامو از لای کون مهرانا بیرون کشیدم. به خواست سینا که تو دستش کف گیر بود بالای پله ها آروم گذاشتمش زمین.. خودمم سریع نشستم روی اولین پله تا سینا و مهرانا شق بودن کیرمو نبینن.. مهرانا که بلند شد یه لگد محکم به من زد و عوضی گویان وارد پذیرایی شد.شک نداشتم این لگدی که خوردم واسه انگشت کردنش بوده.. اون روز بالاخره دستمو لای کونش هم بردم.یه بار هم برجستگی کیرمو تو شورت نشونش دادم.
    گاهی وقتها که از دبیرستان ظهر به خونه می اومدم، خسته از فوتبال تو اتاقم میخوابیدم و مهرانا منو واسه ناهار بیدار میکرد. حالا که دیگه ترک تحصیل کرده بودم این عادت در من مونده بود .یه بار برای جلب توجه و تاثیر روی مهرانا تصمیم گرفتم کیر شق شدمو تو خواب در معرض نگاهش قرار بدم. میدونستم به خاطر استرس وهیجان زیاد نمیتونم کیرمو تا لحظه ورود مهرانا به اتاقم شق نگه دارم برای همین از داروخونه یک بسته چهارتایی کپسول ویزارسین(شق کننده کیر) گرفتم که قیمت کپسول ایرانیش اون موقع 16 هزار تومان بود. قبلا واسه کردن دوست دخترام که حاضر نبودن دوبار کون بدن استفاده میکردم تا کیرم بعد از اومدن آبم نخوابه و بتونم چند دقیقه بعد که شهوتم برگشت دوباره بکنمش.
    درست یک ساعت مونده به وقت ناهار یکیش رو خوردم و رفتم تو اتاقم مثل همیشه با شورت خوابیدم. 40 تا 50 دقیقه بعد به کیرم که دست زدم سریع شق و مثل چوب سفت شد. نزدیک اومدن مهرانا برای هر چه طبیعی تر جلوه دادن خوابم
    یک دستمو زیر سرم قرار دادم و به پهلو طوریکه کیرم روبروی درب ورودی باشه خوابیدم . گوشی و لب تاب رو جلوی شکمم روی تخت قرار دادم. شورت تنگی پوشیده بودم که شقی کیرمو کاملا نشون میداد. یواش یواش دچار هیجان میشدم. وقتی صدای مهرانا که پشت درب اتاقم داشت سینا رو هم برای ناهار صدا میکرد شنیدم سریع چشمامو بستم و سعی کردم آروم باشم. مثل همیشه وارد اتاقم شد و اومد بالا سرم... چون خوابم کمی سنگین بود همیشه با تکون دادن بدنم منو بیدار میکرد . تپش قلبم بالا رفته بود. منتظر بودم بیدارم کنه ولی نکرد. کاملا بودنش بالای سرمو حس میکردم. هر چه زمان میگذشت و بیشتر بالا سرم بود هیجان و تحریک شدنم بیشتر میشد طوریکه کیرم شروه به نبض زدن کرده بود و تو شورتم تکون میخورد.نزدیک یک دقیقه ای بالا سرم بود . احساس میکردم داره بی صدا میخنده.. صدای راه رفتنش نشون میداد داره به سمت درب اتاقم میره. چند لحظه بعد صدام کرد. فهمیدم برنامش چیه.. چند بار صدام کرد تا اینکه چشمهام رو باز کردم. سرشو مثلا از لای درب اتاقم داخل کرده بود و منو صدا میکرد. وقتی دید بیدار شدم با گفتن بیا ناهار درب رو بست و رفت. کلی با این کارم حال کردم شقی کیرمو قشنگ از روی شورتم دیده بود و خندیدن تا حدودی بی صداش حسابی منو هیجان زده کرده بود.حالا مونده بودم این کیر شق شده رو چطوری بخوابونم. خیلی لذت داره کیر شق شدت رو به دختری که دوست داری بکنیش غیر مستقیم نشون بدی..
    موقع ناهار مهرانا سر هر چیز مسخره ای الکی می خندید. حتی حرف های بی ربط سینا هم براش خنده دار بود. دو سه بار هم لقمه تو دهنش بود و کسی حرفی نمیزد که یهو پوزخند میزد. هیچ وقت موقع ناهار اینطوری و این قدر پشت سرهم نخندیده بود. تابلو بود خنده هاش به خاطر دیدن شقی کیر منه... من هم تو دلم بهش خندیدم که بیچاره خبر نداری من هم اون کس و کون نازت رو بدون شورت و لخت دیدم.اگه بفهمی اون دو تا سوراخ نازتو لخت دیدم بازم اینطوری می خندی؟
    مهرانا اون روز تا غروب همچنان بدون دلیل می زد زیر خنده.. خبر نداشت همه این کارها واسه کردن کونش هست. لامصب وقتی می خندید خوشگلیش چند برابر میشد. منو که داغون کرده بود وای به حال غریبه ها...
    با وجود اینکه اون روز تو تلکابین به رفتارهای من اعتراض کرده بود ولی همچنان داشتم رو مخش کار میکردم و یواش یواش به سمت کردن میکشیدمش..
    یه روز هم داشتم تو خونه آهنگ هایی رو برای پخش تو پارتی بچه های کیونت انتخاب میکردم و روی فلش می ریختم. به آهنگ (پرنده) مارتیک که رسیدم چون واسه رقص و پارتی عالی بود صداشو زیاد کردم که یهو دیدم مهرانا مثل جن زده ها جیغ کشان و خنده کنان از تو حیاط پرید تو پذیرایی شروع کرد به رقصیدن. ابتدای این آهنگ یه حالت خاصی داره که واسه در جا تکون دادن کون دخترها تو رقص خیلی مناسبه و مهرانا داشت با بالا و پائین کردن یک پاش در حالیکه هر دو دستشو جلوی صورتش پیچ و تاب میداد حسابی کونش رو تکون میداد. یک شلوارک نازک سفید هم تو پاش بود که حسابی کون ژله ایش روموقع رقص می لرزوند طوریکه کیرم در جا شق کرد و تابلو از روی شلوارم معلوم بود. برای دیدن دوباره رقص کونش آهنگ رو ازاول گذاشتم. دوباره همونطوری رقصید ولی بار سوم شاکی شد و گفت بذار بخونه بابا...نصف آهنگ پخش شده بود داشت منو نگاه میکرد و با آهنگ همخوانی میکرد همون لحظه هم دیدم نگاهش از صورتم رفت پائین تر و کیر شق شدمو دید . زودی نگاهشو دزدید و به رقصش ادامه داد. آهنگ که تموم شد در حال رفتن به سمت طبقه بالا و اتاقش بود که بازم یه لحظه نگاهش رفت سمت کیرم یه لحظه ایستاد و گفت خاک بر سر الاغ خرت کنم. بهش گفتم الاغ و خر یکی هستن یه فحش دیگه میدادی... تو راه پله ها دوباره فحش داد سریع دمپایی جلو پذیرایی رو برداشتم در حالیکه داشت فرار میکرد پرتش کردم خورد در کونش همزمان طوریکه بشنوه بهش گفتم جـــون کجا خورد. میمیرم براش ..برام زبون درازی کرد و رفت طبقه بالا. وقتی رفت تو اتاقش به خاطر نبودن سینا بهترین فرصت برای دستمالی دوباره بود. برای همین رفتم بالا. ضربان قلبم تند تند میزد. تا فهمید بالا هستم اومد درب اتاقشو ببنده زورش نرسید با خنده فحشم میداد از پشت گرفتمش گفتم برای کی زبون درازی کردی؟ کیرم مثل چوپ سفت و سخت بود. هوس کردم بذارم لای کونش... خیلی می ترسیدم.. این اولین بار بود که با کیر میخواستم این کار رو کنم. ریسک وحشتناکی بود. شهوتم عقل و هوش از سرم برده بود. یاد کونی که به مرتضی داده بود افتادم و این جراعت منو بیشتر کرد. تصمیم گرفتم اگه اعتراض ناجوری کرد سریع موضوع کون دادنش به مرتضی رو وسط بکشم.. دقیقا هم قد بودیم و کیرم از پشت سر روبروی کونش بود. مهرانا با خنده داشت خودش رو به سمت پنجره می کشید تا سینا رو از تو حیاط صدا بزنه.. به محض اینکه سینا رو صدا زد کلاهک کیرم روی برجستگی های کونش کشیده شد. بلافاصله شکم و کونش رو به سمت جلو کشید همین باعث شد حرصم بگیره یهو دو دستمو محکم دور شکمش حلقه کردم به سمت خودم کشیدم کیرم به یکباره کاملا لای کونش رفت ..نرمی دیوانه کننده کونش جوری دیونم کرد که بلافاصله هم سریع از روی زمین بلندش کردم کونش رو به کیرم فشار دادم تا نرمیش رو بهتر حس کنم... اوفففف این کون که از روی شلوار و شورت اینقدر نرم بود وای به حال لخت بودنش...جوری داشتم لذت می بردم که کیرم شروع به نبض زدن کرده بود. مهرانا در حالیکه با دستاش سعی میکرد منو پس بزنه این بار بدون اینکه خنده ای روی لباش باشه سینا رو بلند صدا میزد. همچنان روی هوا نگهش داشته بودم و کیرم لای کونش بود. همون لحظه برگشت گفت الان این کارت همه توهم و تصورات منه؟ الان هم خیالاتی شدم؟ وقتی این حرف ها رو زد بی خیالش شدمو قبل اینکه سینا سر برسه گذاشتمش زمین و گفتم خیلی بی جنبه ای.. این بار بدون خنده و شوخی باز هم لگدی نثار من کرد و گفت خیلی بی شرف شدی میدونستی؟ جوابشو ندادمو
    از اتاقش که بیرون رفتم سینا سر رسید و ضربه ای محکمی به پاهای من زد که باخنده دستی روی سرش کشیدمو رفتم پائین.. تازه داشتم نرمی کونش رو حس میکردم. وای.... یک چیز فراتر از مال دوست دخترام بود. ایروبیک هم که می رفت دیگه واسه خودش شاه کون شده بود. همون جا قسم خوردم حتی اگه کردن کونش منجر به فرار مهرانا از خونه هم بشه باید بکنمش...


    ادامه...


    نوشته: مهران

  • 48

  • 12




  • نظرات:
    •   rezaleelee
    • 11 ماه،3 هفته
      • 0

    • با سپاس از قلمت بی نطیرت
      مرسی


    •   Light.bringer
    • 11 ماه،3 هفته
      • 0

    • خوبه آخرش یه سرچولی زدی
      حالا این اتفاقی که گزاشتی در کونش مال کی هست؟


    •   چرت.خوان
    • 11 ماه،3 هفته
      • 1

    • یعنی من موندم این خونه صاحاب نداره اصلا


    •   Pesarakk
    • 11 ماه،3 هفته
      • 0

    • شماره خاهرتو بده مام لذت ببریم


    •   Atashnak
    • 11 ماه،3 هفته
      • 1

    • روند داستان تقریبا مثل میوه ممنوعه داره پیش میره.یه چندجاشو ماهرانه تغییر دادی ولی موضوعاتت یکیه. توچال . عید. تله کابین. امتحان . اسفند.
      فقط نمیدونم چرا اینقد لفتش میدی.ته داستانتم که گفتی خواهرت فرار میکنه از خونه وقتی که تو کردیش که بازم مثل همون داستان میکه ممنوعس. فقط بمیر یجور و همشو اپ کن گایدیمون.اه اه
      داستانت خوبه قلمتم خوبه فقط کش داره دیسلایک میکنم


    •   sinema
    • 11 ماه،3 هفته
      • 1

    • خیییییییییییییییییلی زیبا مینویسی


    •   ninanina
    • 11 ماه،3 هفته
      • 1

    • مثل فیلم میمونه دوس دارم تا آخرش بخونم


    •   kasra_hot
    • 11 ماه،3 هفته
      • 1

    • تقریبا مطمئن هستم که تو و نویسنده "عبور از خط قرمز" که چند سال پیش تو سایت لوتی خوندمش یکی هستین..
      یک لحن، یک نثر، کاراکترهای مشابه، حتی وجود شرکت هرمی تو داستان... اون داستان تقریبا نصفه کاره موند. مشخص بود که حداقل رگه های تلخی از واقعیت داره نویسنده رو آزار میده، چیزی که توی این داستانهای تو هم مشخصه..


    •   وحیدarshiya
    • 11 ماه،3 هفته
      • 0

    • با مزمون داستانت کاری ندارم ولی خدایی خوب مینویسی.ادامه بده


    •   Ahmadms
    • 11 ماه،3 هفته
      • 1

    • استعداد فوق العاده ای در خیال پردازی و داستان نویسی داری واقعا که ((صادق هدایت هرزه نویسان)) هستی


    •   Mittycommon
    • 11 ماه،3 هفته
      • 1

    • عالی بود دستادذد نکنه


    •   tommy112233
    • 11 ماه،3 هفته
      • 1

    • داستان جالب و عبرت اموزیه قسمت بعدی رو هر چه زودتر بفرست


    •   opopopop12
    • 11 ماه،3 هفته
      • 0

    • مرسی دادا خیلی اروتیک می نویسی آدم شق مبکنه


    •   Bdsmlover1313
    • 11 ماه،3 هفته
      • 1

    • داستان خوبیه . فک نکنم کسی واس دروغ و کس شعر انینهمه وقت بذاره ... ولی واسه هر دوتون متاسفم.کاش اینطوری نمیشد


    •   mimi1368
    • 11 ماه،3 هفته
      • 1

    • ببخشیدمن یک سوال برام پیش اومده اون ۷ نفری که دیسلایک کردن به چه دلیل این کار رو کردن ؟
      خب البته اختیاری هست و اینجوری دوست داشتن ولی لطفا برای من سوال شده دلیلش رو بگین
      اگه بخاطر اینکه محارم هست دیس کردین خب پس چرا اصلا باز کردین و خوندین ؟ شما که بدتون میاد اصن چرا داستانهای مربوط به محارم رو میخونین؟
      بغیر از این مورد هم من اشکالی به داستان واقعا نمیتونم بگیرم نویسنده محترم قلم بسیار زیبایی دارن و تجسم خیلی عالی از داستان ارائه دادن
      حالا شما چرا دیس کردین الله اعلم (cool)
      ولی بیاین یکم منصف باشیم و برای داستان خوب ارزش قائل باشیم آیا شما داستان به این زیبایی رو در حد خزعبلات و توهمات بعضی ها که انگار دارن به شعورت توهین میکنن با داستانشون پایین میارین؟


    •   oscar_kir_kaj
    • 11 ماه،3 هفته
      • 0

    • لطفا هرچه سریعتر قسمت بعدی رو آپ کن، ترکیدم از شق درد
      دمت گرم


    •   oscar_kir_kaj
    • 11 ماه،3 هفته
      • 0

    • اهان، راستی یه هر از گاهی حرف از کردن تو کون و آب ریختن هم تو داستانات بگنجون این رفیق کاندوم فروشمون بیکار نباشه.
      مرسی


    •   _EmiR_HaN
    • 11 ماه،3 هفته
      • 1

    • مهران عزیز خسته نباشی،هم داستانت اعصاب منو خرد میکنه و هم تشویق برای خوندن ادامه ش ،موفق باشی قلم روانی داری، بازم میگم فقط امیدوارم این چیزی که تو این چند قسمت داری تعریف میکنی یه فانتزی و یه داستان خیالی باشه،اگر هم واقعی باشه اولا درکت میکنم هرکی حس جنسی و حالات روحی خودشو داره چه درست چه غلط دوما کار اشتباه زیادی انجام دادی و گفتنش نه جایز و نه سودی داره، منتظر ادامه داستانت هستم ،با اینکه حرص میخورم ولی سعی میکنم همه رو کامل بخونم،شاد باشی


    •   Felex
    • 11 ماه،2 هفته
      • 1

    • این همون داستان عبور از خط قرمز و میوه ممنوعه را با عوض کردن نام ها گذاشته.کس شعر اضافی هم نگو.چسی هم نیا بگو همش کپی داستان میوه ممنوعه و عبور از خط قرمزه


    •   Abbas4008
    • 11 ماه،2 هفته
      • 2

    • زودتر ادامه بده


    •   tommy112233
    • 11 ماه،2 هفته
      • 2

    • اشتباه فکر میکنی میتونستی خودت مخشو بزنی و بکنیش،این راه مطمئن تره و هیچکس هم نمیفهمه و میدونم ۱۰۰% ب نتیجه میرسیدی بیخودی ابروتو بردی،بهرحال
      هر همین امروز قسمتای بعدی رو بفرس مشتاق خوندنیم


    •   ahmadreza1379
    • 11 ماه،2 هفته
      • 1

    • ناموسا تا آخر تابستون تمومش کن.


    •   Lalehh7700
    • 11 ماه،2 هفته
      • 0

    • هر قسمت میزاری تاریخ انتشار قسمت بعد و بگو


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو