رضا و سینا

    1395/9/3

    ***محتوی این داستان همجنسگرایانه است.


    شاید از نظر خیلیا هم آغوشی با یک همجنس کار کثیفی باشه. اما من از انجامش خیلی بیشتر از بودن با یک جنس مخالف لذت میبرم.


    من تپلم و خوش قیافه؛ البته بچگی پرفراز و نشیبی داشتم، پسرعمه ام توی سن کم به من تجاوز کرد، درست یادم میاد که 6 ساله بودم که پسرعمه 18ساله ام به زور خودش رو به من تحمیل کرد، مجبورم کرد تا کیرش رو براش بخورم... اصلا حال خوبی نداشتم؛ این روند ادامه پیدا کرد... پسرعمه هام تا سنین 15 و 16 سالگی از من بهره کشی جنسی میکردن و من بدون هیچ مقاومتی به اون ها راه میدادم. بخاطر زیبایی های ظاهری ای که داشتم، تقریبا در امان نبودم. تا اینکه در 17 سالگی به پسر عمه ام گفتم نه!


    نذاشتم برای چند دهمین بار بهم تجاوز بشه؛ افسردگی در سال کنکور به سراغم اومده بود و با تفکری که در جامعه و در محله ی پایین شهر حاکم بود، خودم رو کونی تلقی میکردم. رشته ام در دبیرستان علوم تجربی بود؛ اون سال بخاطر سواستفاده های جنسی ای که پسرعمه هام از من کرده بودن دچار افسردگی شدید شدم و کنکور تجربی رو خراب کردم.


    اما خب چون زبان خوبی داشتم و تونستم در رشته ی زبان در دانشگاه تهران قبول بشم.
    روزهای اول دانشگاه خیلی اهسته وآروم میومدم و میرفتم، از طرفی عقده ی حقارت به من اجازه ی معاشرت بیشتر از سلام و خداحافظ نمیداد!


    از طرفی به رابطه با جنس موافق عادت کرده بودم و دوست داشتم تا این بار با علاقه سکس داشته باشم.


    تا اینکه شخصی رو ملاقات کردم که اسپانیایی میخوند، اسمش رضا بود و هیکلی ترکه ای و بیبی فیس بود

    رضا بچه محله خودم بود، اما خب من بچه خونگی بودم و اصلا از هم محلی ها خبر نداشتم. ( شاید برای ترس از کونی شدن در محل)
    همون روزای اول با رضا حسابی گرم گرفتم؛ تا اینکه یروز که از دانشگاه برمیگشتم با حالتی ناراحت بهم گفت: بی افم بهم خیانت کرده!
    من شوکه شده بودم، ازش پرسیدم که مگه گی هستش و اون با سر تایید کرد. قبلش تا حدودی به رضا علاقه مند شده بودم. همش باهم بودیم اما حالا با شنیدن این حرف؛ دیدگاه من نسبت به رضا عوض شده بود.
    اون روز یکم دلداریش دادم و فردا بهش اس دادم که خیلی دوستش دارم. اونم نوشت که : منم همینطور
    گذشت... یروز در راه برگشت بهش گفتم : رضا دوس دارم باهات معاشقه کنم؛
    اونم گفت : خب منم دوس دارم
    خب جو دانشکده ما طوریه که معمولا دانشجوها با فرهنگ زبانی که میخونن خیلی آمیخته میشن، اینقدر اوپن مایند بودن رضا شاید برای خیلی از شما خواننده ها تعجب برانگیز باشه و یا شاید هم همه رو ساخته ی ذهن یک بیمار بدونین اما این حقیقت محض هستش.


    بهش گفتم بیا بریم خونه مادربزرگ من ، اونا طبقه ی دومشون همیشه خالیه ( من معمولا برای درس خوندن به اونجا میرم و البته بیشتر تجاوزها هم همونجا بهم شد)
    از همونجا رفتیم به خونه ی مادربزرگم و بعد از ورود به اتاق من رضا رو به دیوار سمت راست درب چسبوندم و شروع کردم ازش لب گرفتن.
    اونم اروم لباس های منو درآورد؛ و من هم در مقابل همین کارو کردم.
    زمانی رسید که کاملا لخت بودیم، بدن رضا رو دیدم و هزاربار به شهوتم اضافه شد؛ بدونی یک تار مو و سفید، من بوسیدم از بالا تا شکم و به کیرش رسیدم، کیرش رو کردم توی دهنم و آروم شروع به مکیدن کردم، فوق العاده لذت بخش بود، خصوصا آه های ریزی که زیرلب میگفت؛ داشتم لذت رو در عمق وجودش حس میکردم، و من اولین باری بود که داشتم از هم آغوشی با همجنس خودم لذت میبردم، رضا به من یاد داد چطوری 69 کنیم، و چند دقیقه ای رو به 69 گذروندیم، تا اینکه من سوراخ صورتی و فوق العاده خوشگل رضا رو دیدم، با انگشتم کمی باهاش بازی کردم که رضا با ناله گفت: بکن منو


    رضا خیلی وارد بود، خوابید و پاهاش رو داد بالا و بهم گفت سوراخمو بخور، من از همه جا بی خبر رفتم سراغ سوراخ رضا و شروع کردم به لیس زدن و بعد از اینکه حسابی خیس شده بود، اروم کیرم رو به سوراخش کردم و شروع به عقب و جلو کردن کردم. خیلی لذت داشت اما از دادن بهتر نبود.
    من خیلی زود ارضا شدم و حالا نوبت رضا بود که روی من بیاد. من خیلی معمولی به روی شکم خوابیدم، اما رضا از من خواست تا مثل خودش بخوابم تا بیشتر لذت ببریم. من خوابیدم و با اینکه خیلی سخت بود به همون حالت رضا دراومدم و یه بالش زیر کمرم گذاشتم، رضا خیلی ماهرانه کونم رو میگایید و همینطوری که میگایید از لای پاهام اومده بود و لبم رو هم میبوسید.
    رضا هم مثل من زود ارضا شد و اون روز رو تا اواخر شب پیش هم بودیم....


    دیگه موقعیتی پیش نیومد که با رضا حال کنم ، اما شدیدا دنبال یک فرصتم تا با رضا دوباره هم آغوش بشم.
    نوشته: سینا

  • 5

  • 3




  • نظرات:
    •   Mettiiiiiiii
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • از همونجا ک گنده گدزی و چاخان کردی و گفتی زبانت خوب بود و دانشگاه تهران قبول شدی دیگه یقیشو نخوندم
      خاک بر سرت عقده ای ک.و.ن.ی


    •   wanted130
    • 2 سال،6 ماه
      • 1

    • این چه وضعشه چرا جدیدا تو داستانا خبری از شربت نیست اینطور مردم شک میکنن فک میکنن داستان دروغه


    •   Bobesfanji71
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • درود خدا وند بر کونده اعظم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو