رها

    صدای موسیقی رو مخم بود و حس خوبی بهم نمیداد. با عصبانیت ضبط رو خاموش کردم. بارون با شدت بیشتری میبارید و حالا تنها چیزی که سکوت رو میشکست صدای برف پاکن های ماشین بود که هرچند ثانیه یک بار با صدای " قیژ" رو شیشه ماشین کشیده میشد. برای فرار از اون سکوت رادیوی ماشین رو روشن کردم.


    نگاهم به جاده ی خیسی بود که بارون با هر قَطرش بهش سیلی میزد. خط‌های ممتد و سفیدی که انگار تمومی نداشت.
    ساعت از ۱۲ شب هم گذشته بود و به طرز عجیبی جاده خلوت بود. از تاریکی همیشه وحشت داشتم. دو طرف جاده جنگل بود. عجیب‌ترین حس دنیا را داشتم. انگار قبلا خواب تک تک این لحظه ها رو دیده بودم و همه این ثانیه ها برام آشنا بود....
    امیر همیشه تند میرفت. اونشب هردو از هم عصبانی و ناراحت بودیم و من همیشه از امیر عصبانی میترسیدم . از رگ‌گردنش که متورم میشد تا دندون قروچه هاش و داد و فریادهاش و حتی سکوتش که از هر فریادی بلندتر بود و دلم رو خون می‌کرد. ولی با همه‌ی اینها اون انتخاب قلبی من بود و عاشقانه دوستش داشتم و حق نداشت بهم شک کنه! حسام همیشه برام مثل برادر بود.


    یواااااش تر! چه خبرته امیر؟؟ مگه دنبالمون کردن؟؟ جاده لغزندس خطرناکه.
    حتی لحن تند منم باعث نشد جوابم رو بده و برای اینکه بیشتر حرص من رو دربیاره پدال گاز رو تا آخر فشار داد. از سرعت زیاد فقط سایه های محو درخت‌هارو میدیدم و خط‌های ممتد جاده که حالا انگار به هم وصل شده بودن. با صدای گوشخراشی، ماشین به سمت بالا پرید و باعث شد سرم به سقف بخوره. احساس گیجی و درد خفیف تو سرم و صدای آخی که از حنجرم بیرون اومد، تو صدای اعتراض امیر گم شد که میگفت: گندش بزنن این دست انداز دیگه از کجا پیداش شد... .
    کم کم حرفام دیگه شکل التماس داشت. از امیر خواهش میکردم سرعتشو کمتر کنه . خواهشی که در جواب تنها نیشخند و کنایه‌های امیر رو به همراه داشت. با فریاد گفتم: امیرررر میشه لطفا جوابمو بدی؟؟ یه نگاه بهم‌ انداخت. سریع صورتمو ازش برگردوندم و به جلو خیره شدم. خواستم بفهمه این منم که بیشتر ازش دلخورم نه اون!
    نگاهم به جاده افتاد و موجود سیاهی شبیه یه حیوون که وسط جاده ایستاده بود. تاریکی این اجازه رو نمیداد که کاملا ببینمش. هر لحظه داشت نزدیکتر میشد. همه ی اینها تو کسری از ثانیه اتفاق افتاد. تنها چیزی که یادم میاد جیغیه که حنجرمو زخمی کرد و از امیر خواستم جلوش رو نگاه کنه....
    تصاویر ذهنم‌ بعد اون مبهم و گیج کنندست. مثله یه خواب ، تغییر مسیر سریع ماشین و انحرافمون از جاده...
    تنها صداهایی که یادم مونده، برخورد ماشین با درخت، صدای اَمیر که مضطرب و نگران مدام اسمم رو صدا میکرد و صدای گوینده ی خانوم رادیو ( شنوندگان عزیز ساعت 40 دقیقه ی بامداد ، امروز سه شنبه ۱۲ اردیبهشت ۹۷ ....) میتونستم گرمای خونی که از پیشونیم رو صورتم می لغزید و شکستگی سرم رو حس کنم. همه چیز به سرعت تار و مبهم شد و کم کم پشت سنگینی پلکهام تسلیم شدم و به خواب عمیقی فرو رفتم...


    ..............................................................


    رهاااا؟ رها خانم؟؟
    اومدم. چته؟!
    قربون خانمم برم که اینقدر ناز شده! زیاد هم به خودت نرس. میدونی که دست خودم نیست و زود غیرتی میشم. کدوم کراوات؟ !
    عاشق خودش و سلیقش و همه چیرش بودم. دلم میخواست از رنگ لباس تا مدل ریش و مو و همه چیز خودم و زندگیمون ایده‌ال رها باشه.
    تو این سه سال ازدواجمون بارها به خاطر حسام باهاش دعوا و بیخود و بی جهت بهش پریده بودم. در حالیکه اون بیخیال حسام با اون سماجتش شده بود و به علاقه من بله گفت و یه زن کاملا وفادار بود برام. امشب عروسی حسام بود پسرخاله رها....
    امیر! میدونم غیرتت از علاقست... ولی ....آخه.... قول بده بی جهت دوباره....
    _حواسم هست. نگران نباش.
    قول؟؟!
    رها باز گیر دادیا، گفتم قول.
    با لبخند به سمتم اومد و گره کرواتم رو محکم کرد و گونم رو بوسید .
    امیر ، خیلی دوستت دارم .
    من بیشتر خانومی .
    چطور شدم؟ خوب به نظر میام؟
    گفتم که خیلی به خودت نرس اصلا دوست ندارم نگاه کسی روت باشه.
    امیر جان همین یه امشبه ، قول دادیا.
    یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم به اعصابم مسلط شم، نباید امشب با شکهای بیخودی رهارو دلخور میکردم.


    ........................................


    صدای دی جی حسابی رو مخم بود و حس میکردم‌ مغزم داره تو جمجمم میترکه، همه‌ی حواسم به رها بود، ریزترین حرکاتش رو زیر نظر داشتم. چند نفری کنارم نشسته بودن گاهی وسط حرفاشون من رو مخاطب قرار میدادن و اصلا متوجه حرفاشون نبودم. رها گوشه ای از سالن با چند تا از دخترهای فامیل مشغول بگو بخند بودند و برای سومین بار پیک مشروب رو سر کشیدند.
    زیر لب با حرص و ناراحتی گفتم: زیاده‌روی نکن دختر!
    میتونستم چشماشو که کاملا خمار شده بود ببینم و خنده هاشون که حالا به قهقهه تبدیل شده بود رو بشنوم.
    اما همه چیز از جایی آغاز شد که از جمع جدا شد و به وسط مجلس اومد. لباسهای تنگ و چسبیدش باعث میشد حرکت باسنش و بالا و پایین شدنشون حسابی تو چشم باشه. ریتم موسیقی شدید تر شد و کم کم حرکات بدنش رو با ریتم موسیقی هماهنگ کرد ، لرزش باسن و قوسی که به کمرش میداد و چاک سینه هاش باعث میشد رقصش سکسی به نظر بیاد. وقتی جمعیت رو از زیر نظر گذروندم، متوجه شدم بیشتر مردها نگاهشون به باسن گرد رها و سینه‌های درشتش و حال پریشون و رقص تحریک آمیز اونه. مغزم داشت داغ میکرد. دخترهای زیادی اومدن وسط و همراه رها شدند و رقصیدن ولی هیچکدوم مثله رها پر جذبه نبودن و تناسب اندام و زیبایی رقص رهارو نداشتن.


    هر لحظه که میگذشت عصبانیتم بیشتر شعله ور میشد. عشوه‌های رها و خنده های ریزش و گاهی نگاهش به سمت مردها ، از دیدم پنهون نمیموند. نگاه مردها انگار انرژی و حرارتش رو بیشتر میکرد. عرفان پسر دایی 17 ساله رها خودش رو وسط رقص دخترها انداخت و مستقیم به سراغ رها رفت و کمرش رو تو دستاش گرفت. باید بلند می شدم و دهن این پسره عوضی رو پر خون میکردم ! ولی به رها قول داده بودم با فکرای بیخودم مشکلی پیش نیارم. کم کم خستگی تو حرکات رها کاملا به چشم میخورد.
    _دختر! بسه دیگه... کافیه.... برو بشین لعنتی!!
    دیگه کفری شده بودم ، همون لحظه میخواستم این سیرک رو بهم بریزم ، باید حسابی رهارو تنبیه میکردم...
    با وارد شدن حسام و زنش به مراسم همگی به استقبالشون رفتن. امیدوار بودم رها بره رو صندلیش بشینه و جلو نره. ولی اول از همه اون بود که به استقبال عروس و داماد رفت. وقتی حسام چشمش به رها افتاد به وضوح حسرت رو تو چهرش می دیدم و نگاه ساده و زنونه ی رهارو به عروس. کم کم داشت اون روی سگم بالا میومد!


    دختره ی لعنتی چرا به حسام دست داد و باهاش روبوسی کرد؟ تحمل این اتمسفر برام سخت بود. از بقیه عذرخواهی کردم و ازشون جدا شدم . دنبال یه جای خلوت میگشتم. یه جا که بشه نفس کشید. پله‌هارو بالا رفتم و تونستم از یکی از اتاقها به تراس برسم. توی تراس هوای خنک که به سرم خورد باعث شد یه کم آروم بشم . هنوز صحنه ی روبوسی رها و حسام تو ذهنم بود و از جلو چشمام دور نمی‌شد. شاید بخاطر علاقه ی زیادم به رها بی جهت وسواس پیدا کرده بودم و چیز خاصی اتفاق نیفتاده بود.


    پاکت سیگارمو از جیبم بیرون آوردم و یه نخ برداشتم. حسابی نسخ بودم! سیگارو روشن کردم و یه پک عمیق به سیگار زدم. صدای قدم‌های زنونه ی پشت سرم باعث شد به سمت صدا برگردم. رها بود با اون تیپ فوق العاده سکسیش و با لباس جذبی که پوشیده بود. میتونستم بزرگی سینه هاش رو ببینم که حسابی خود نمایی میکرد. چاک سینش مشخص بود و شالش تقریبا رو شونه‌هاش افتاده بود.
    امیر؟؟ تو معلومه کجایی؟ همه ازم سراغت رو میگیرن.
    اون بهتر بلده بوسیدنو یا من؟؟
    گیج و منگ نگاهم کرد .
    جواب بده لعنتی! اون بهتر بوسیدنو بلده یا من؟؟
    _ ا..امیر ! بخدا سوء تفاهم شده، حسام مثله داداشمه. همه ی زنای فامیل بوسیدنش. معلومه چت شده؟ به سمتش قدم برداشتم و با همون خشونت گفتم : خفه شو! مگه قرار نشد امشب کفریم‌ نکنی ؟؟ رها به خدا قسم یه بار دیگه چه الان چه هر زمان دیگه ای همچین حرکتی ازت ببینم مثل سگ میکشمت فهمیدی؟؟


    زبونش بند اومده بود ، منتظر بود بهش سیلی بزنم ولی وقتی لبامو رو لباش گذاشتم نگاهش پر از تعجب شد. دستامو به کمرش حلقه کردم و انحنای کمرش رو لمس کردم. داشتم گردنش رو میک میزدم . با اضطراب گفت : امیر! ممکنه یکی ببینه مارو. زشته بیا بریم قول میدم‌ برگشتیم خونه حسابی بهت برسم!
    نمیخواستم‌ به حرفش گوش کنم دوباره تو چشماش زل زدم .
    میخوام بهت ثابت کنم ، من بوسیدنو بهتر از هر آشغال دیگه ای بلدم .
    امی...
    نذاشتم حرفشو بزنه لبامو به لباش دوختم ، زبونم رو رو لباش میچرخوندم و کم کم میتونستم رضایت و شهوت رو تو چشماش ببینم، با یه حرکت به پشت برگردوندمش وآروم به باسن نرمش چسبیدم.


    _تو اصلا حرف نزن،فقط ناله کن!
    کیرم رو چسبوندم به کونش.
    _حسش میکنی؟واسه کونِ تو اینجوری راست کرده!!
    اسپنک بزنم؟ یا اسپنک بزنم؟!!!
    لباسش رو دادم بالا و یه سیلی به کونش زدم. یکی دیگه... یه آییی گفت اما بازم زدم. رد انگشتام رو پوستِ سفیدش خط انداخت. برش گردوندم و دستمو گذاشتم رو گلوش و لباشو شکار کردم، با دست دیگم یه دستشو بالای سرش چسبوندم....
    _با صدای پر از شهوت در گوشش گفتم:
    _قناری! تو فقط باید زیر کیر من چَه چَه بزنی! حالیته؟؟!


    حس شهوت هر لحظه بینمون پررنگ تر میشد. اونجا نمیشد کاری کرد. دستشو گرفتم و بیرون اومدیم. چندتا خانم از اتاق پرو بیرون اومدن. وقتی رفتن وارد اتاق پرو شدیم و در رو از پشت قفل کردم. یه اتاق تقریبا بزرگ که دو طرفش آینه گذاشته بودن. کلید برق رو خاموش کردم و رها رو به گوشه ی اتاق بردم. دوباره لبامو به لباش گره زدم و با دستام لباساشو از تنش در آوردم . سوتینش رو باز کردم و سینه های گرد و خوش فرمش رو به بازی گرفتم ، کت خودم رو درآوردم و کرواتم رو باز کردم. دکمه های پیرهنم رو یکی یکی باز کردم. رها با دستاش کمربندمو باز کرد. دکمه ی شلوارمو باز کردمو آروم دستشو به کیرم رسوندم.
    امیر میترسم کسی نیاد یهو.
    نترس دررو قفل کردم .
    دوباره لبامو به لباش گره زدم. دستشو از کیرم جدا کردم و زانو زدم. شورتش رو پایین کشیدم و صورتم رو نزدیک کسش کردم. رایحه ی کسش دیوانه کننده بود. یه بوس کوچولو از رو کسش...... بوسای ادامه دار باعث میشد نفسای عمیق بکشه. زبونمو رو کسش بازی میدادم. حسابی خیس شده بود. با دستاش محکم سرمو به کسش چسبوند.


    _ جووون امیر، حسابی خیسش کن برام.
    تند و سریع زبونم رو ماهرانه رو کسش میچرخوندم. حسابی که مزه ی دهنم طعم کسش رو گرفت بلند شدم.
    _ حالا نوبت توئه! کارتو که بلدی؟؟


    آروم زانو زد دستشو دور کیرم حلقه کرد. کلاهک کیرم رو بوسید و این بوس هارو تا نزدیکی تخمام ادامه داد. حالا کیرم بالای صورتش بود بین دوتا چشماش. بالا رو نگاه کرد، حسابی سکسی شده بود و از چهرش شهوت میبارید. دوباره از زیر کیرم لیس زد و آروم سر کیرمو تو دهنش برد. آروم آروم کل حجم کیرمو تو دهنش جا داد. با دستام موهاشو گرفته بودم و آروم دهنشو دور کیرم عقب و جلو میبرد. سرش رو گرفتم و محکم و خشن کل کیرمو تو دهنش جا دادم و محکم تلمبه میزدم. صدای حاصل از لزجی کیرم و آب دهن رها و آه و ناله های آرومش سمفونی سکسی تو اتاق طنین انداخته بود. بلندش کردم و چرخوندمش طوری که کون نرمش به کیرم میخورد. یه سیلی محکم رو باسنش زدم ، لرزش لمبرهای کونش حسابی داغم میکرد! با چند تا اسپنک محکم حسابی سرخشون کردم. صدای سیلی هایی که به باسنش میزدم سکسی ترین نت موسیقی بود و لرزش لمبرهاش بعد هر اسپنک، دیوونه کننده بود.


    کیرم رو از لابه‌لای پاهاش به کسش میمالیدم و سینه های سکسیش رو تو دستام گرفته بودم.
    میخواستم التماس کنه که بگامش! کیرم رو روی کسش بازی میدادم و آروم از پشت لبامو به گوشش نزدیک کردم و زمزمه‌وار گفتم : بگو ازم چی میخوای؟
    کیرتو امیر، همش رو میخوام...
    کل بدن تو مال منه. فقط من....
    آروم سر کیرمو تو کوسش فرو کردم. چند بار تکرارش کردم و هربار کیرمو بیرون میاوردم. دستاشو به دیوار تکیه داد و کمرشو برد پایین و باسنشو داد بالا. کمرشو آروم میچرخوند و حرکت کسش روی کیرم داشت دیوونم میکرد. کمرش رو گرفتم و محکم کیرم رو تا آخر تو کسش فرو کردم. ازم میخواست محکم تلمبه بزنم.
    _میخوام کل حجم کیرتو تو کسم حس کنم.
    گردنشو گرفتم و محکم‌ تلمبه میزدم. انگشت شصتمو تو دهنش میکردم و میک میزد. سینه هاشو گرفتم و محکم تو کسش تلمبه میزدم. از برخورد باسنش به شکمم لرزش کونش بیشتر میشد. جفتمون اونقدر غرق شهوت و حال بودیم که به صداهای پشت در و دخترهایی که علت قفل بودن در رو میپرسیدن هم بی توجه بودیم. اونقدر محکم و دیوونه وار تلمبه زدم که بالاخره با لرزش خفیفی که بدنش داشت ارضا شد و آه بلندی کشید.


    _ ارضا شدی خانومی؟ حالا نوبت منه! رو زانوهات بشین.
    نه امیر خواهش میکنم. اینجوری آرایشم خراب میشه.
    حرف نباشه گفتم رو زانوهات بشین و دهنتو باز کن! نکنه میترسی که حسام ببینتت بدون آرایش و فکر کنه خوب نیستی؟؟
    امیرررر، حسام هیچ اهمیتی برام نداره.
    خوبه پس رو زانوهات بشین و دهنتو باز کن.
    کیرمو رو دهنش تنظیم کردم. لبای نازش رو باز کرده بود و من با کیرم داشتم ور میرفتم حسابی داغ شدم و بالاخره گرمای آبی که با جهش از کیرم رو صورتش پاشید و کمی هم تو دهنش رفت ...


    بیحال کف اتاق ولو شدم. شلوارم رو برداشتم و از جیبش یه دستمال کاغذی درآوردم .
    بگیر صورتت رو پاک کن .
    دستمال کاغذی رو گرفت و رو صورتش کشید.
    باید برم دسشویی! باید دوباره آرایش کنم .
    لباس هامون رو پوشیدیم و از اتاق بیرون اومدیم . بی اعتنا به نگاه دختری که پشت در بود به سمت دستشویی راه افتادیم. رها وارد شد و چند دقیقه بعد بیرون اومد و نگاهم کرد.
    چطور شدم؟
    این قابل تحمل تره! از آرایش غلیظ متنفرم.
    سرد نگاهم کرد. سرمای نگاهش رو روی پوستم حس کردم.


    مراسم تقریبا تموم شده بود و مهمونها تک تک برای خداحافظی از عروس و داماد میرفتن و هدیه هاشونو تقدیمشون میکردن. نوبت منو رها که رسید، مقابل عروس و داماد ایستادیم. با لبخند گفتم: تبریک حسام جان! امیدوارم به پای هم پیر بشید. همینطور شما عروس خانوم.
    ممنون امیر جان لطف داری.
    رو به رها گفت: خیلی خوشحال شدم که اومدی دخترخاله.
    فدات پسر خاله، حواست باشه این دختر نازو اذیت نکنیا!
    با لبخند به هم دست دادن حسام آماده ی رو بوسی با رها شد و رها هم آماده! دست رهارو پس زدم و خودم با حسام روبوسی کردم! حسام حسابی جاخورد ولی با لبخند نمایشی سعی کرد همه چیز رو عادی جلوه بده.


    از تالار که بیرون اومدیم هوا بارونی بود و ساعت نزدیک دوازده شب بود. از دست رها و حرکتش حسابی کفری بودم و بدون کوچکترین حرفی تو ماشین نشستیم و حرکت کردیم.


    ......................................................................


    ساعت 5 بعدازظهر بود. با صدای زنگ به زحمت سمت آیفون رفتم و جواب دادم.
    _امیر داداش بیا تا بریم.... بیام کمکت؟؟
    _نه حسام! خودم میام الان....
    با عصا خودم رو به حیاط رسوندم و روی ویلچر نشستم و به سمت در رفتم. با کمک حسام سوار ماشین شدم و به راه افتادیم.
    _چه خبر امیرجان؟ بهتری؟
    _خوبم... مرسی.....
    مثل هرهفته و تو تمام طول مسیر حسام بود که صحبت میکرد:
    _رها رو خیلی دوست داشتم. بعد از خواستگاری ازش و جواب ردش، واسم شد عین خواهر. من که خواهر نداشتم امیر. رها واسم خواهری کرد و واسطه آشنایی من و ساغر و ازدواجمون شد. تموم زندگیم رو مدیون اونم. انشالا دخترم همین روزا به دنیا میاد و اسمش رو رها میزارم....
    بوی غربت .... رسیدیم ....
    امیر ماشین رو پارک کرد. ویلچر رو از صندوق عقب درآورد و من رو روی اون نشوند. بین ردیف ها و قطعه ها گذر کردیم....
    بالای سر رها دوباره چشمم به اون تاریخ لعنتی رو سنگ افتاد:
    _تاریخ وفات: 12 اردیبهشت 97


    نوشته: مهران و lovely_grl

  • 110

  • 10




  • نظرات:
    •   eli-naz
    • 5 روز،13 ساعت
      • 7

    • خیلی دوست داشتم. خیلی
      فقط کاش امیرو می کشتی.


    •   mahdi@milf
    • 5 روز،13 ساعت
      • 5

    • خیلی ملموس و واقعی بود. هنگم کردم مهران. دمتون گرم واقعا.


    •   Sin_shin
    • 5 روز،13 ساعت
      • 15

    • مهران،آوا،خدایی،نهههه خداییییی چیطو میتونین پشمای منو بریزین؟سین شین به پشماش معروفه خو من بدون پشمام چیکا کنم لهنتیا:(بی شوخی عالی بود،باید رو اعصابمون کنترل داشته باشیم وگرنه تمام اون چیزی رو که داریم به راحتی از دست میدیم،مثل رها های زندگیمون!! (cry)


    •   amiralixyz
    • 5 روز،13 ساعت
      • 2

    • اشکام در اومد


    •   Different man
    • 5 روز،13 ساعت
      • 7

    • معرکه بود


      شخصیت مرد داستان رو دوست داشتم


      لایک


    •   Sh82
    • 5 روز،13 ساعت
      • 5

    • مهران جدا مینوشت پشمامون میریخت
      لاولی گرل جدا مینوشت پرامون میریخت
      حالا دوتایی اومدین پاره مون کردین


    •   وب.گرد
    • 5 روز،13 ساعت
      • 9

    • اینو باید سر فرصت بخونم. فعلا لایک.


    •   hirssaa1
    • 5 روز،13 ساعت
      • 6

    • بی نقص. یه متن شناور و جذاب با یه پایان تلخ ولی پر پیام. لایک 9


    •   sparo6
    • 5 روز،13 ساعت
      • 2

    • عالی بود


    •   sparo6
    • 5 روز،13 ساعت
      • 2

    • عالی بود


    •   EnZo0
    • 5 روز،13 ساعت
      • 4

    • باز خوبه اخر عمری کسشو داده رفته اون دنیا ....
      عالی بود ....


    •   royaei
    • 5 روز،12 ساعت
      • 4

    • خیلی عالی بود ؛
      در واقع باید بگم یه جواریی حسودیم میشه که ای کاش منم میتونستم به این خوبی بنویسم ؛
      لایک ۱۱
      موفق باشی


    •   Aida_moongirl98
    • 5 روز،12 ساعت
      • 13

    • عالی بود مهران عزیزم اونقدر که قسممو بشکونم:)
      خودتم میدونی با قلمت چقدر عشقولانسم و چقدر به قلمت حسودیم میشه!هردوتون دمتون گرم و خسته نباشید گل کاشتید(قلب و دسته گل رز)


    •   Niusha_sh
    • 5 روز،12 ساعت
      • 9

    • مهران عزیز!!
      بی نظیر!!کاملا عاشقانه ی حماسی بود!!حرف نداشت، فقط ای کاش قسمت آینه رو ادامه میدادی...سکسی ترش میکرد و اینا...
      لاولی جانم!! من شمشیر به دست اومدم تا از مهران ایراد بگیرم، اما مگه میشد شمشیر رو غلاف نکرد؟
      ترکیب شما دو تا حرف نداشت و واقعا هر دو نواقص همدیگه رو پوشونده بودید!!
      برخلاف پلاک 14 که نواقص زیادی داشت
      این یکی بی نقص بود و بعضا به واقعیت نزدیک تر...
      امیدوارم بازم ازتون کار مشترک ببینم
      غافلگیر کننده
      ولی با پایان خوش...!!


      شش شاخه گلِ رزِ هفت رنگ به نیتِ شیش رنگِ رنگین کمون تقدیم بهتون
      لایک 14 هم تقدیم شما...
      قلمتان ماندگار...


    •   Niusha_sh
    • 5 روز،12 ساعت
      • 5

    • @paranam تا کمر رفتی تو گوشی، یه سر به اینجا بزن خب، و فقط اینجا!!


    •   Iarashwarr
    • 5 روز،12 ساعت
      • 3

    • عاشقتمممممم لعنتیییییییییی یدونه ایی


    •   Paranam
    • 5 روز،12 ساعت
      • 4

    • لایک 21...
      محض اطلاع Niusha_sh "@" نباید میذاشتی


    •   NecroNomicon
    • 5 روز،12 ساعت
      • 5

    • خداییش نکنین این کارو باهمون نصف شبی اشک یه ملتی رو در اوردن اخه درسته ؟
      دوست داشتم داستانتونو کاش تهش به مرگ ختم نمیشد از پایان غم انگیز متنفرم...
      چه شب رویایی بود ۳ تا داستان قشنگ خوندم
      کم پیش میاد تو شهوانی ۳ تا داستان تو یک شب عالی باشه


    •   Nafas-
    • 5 روز،11 ساعت
      • 4

    • لایک ۲۲و دیگر هیچ (biggrin)


    •   esiiishahi30cm
    • 5 روز،11 ساعت
      • 2

    • مهران جان ممنونم ....
      لاولی گرل سپاسگزارم ....
      واقعآ بی نقص و مثل همیشه عالی .... منتظر خلق اثری دیگه برگرفته از هردو عزیز هستم .


    •   اسکلخان
    • 5 روز،11 ساعت
      • 6

    • فقط اونجا که گفتی تو باید زیر کیر من چه چه بزنی قناری خوب بود (biggrin)


    •   saeed-mrz
    • 5 روز،11 ساعت
      • 5

    • اووووفففف داد از نهادم درآوردید لامصب،آخه ببینم بزار یکم ایراد بگیرم داستان رو نباید از کلام رها برای آغاز استفاده میکردید،چون حالت نمایشنامه به خودش گرفت،ولی دوست نداشتم اینطوری بی رحمانه تموم بشه که این از کارهای مهران هستش،و یه حدس از پارت اومدن رها پیش امیر تا خارج شدن و رفتن به دستشویی بیشتر کار مادر دوست داشتنی(لاولی گرل) بودلامصب چقدر خشتی تو.... در کل امشب مثل هر شب سرپا تعظیم به نشانه احترام و تقدیم دو شاخه (rose) به اساتید عزیزم


    •   Save_me
    • 5 روز،11 ساعت
      • 3

    • چطور میتونی اینقدر واقعی بنویسی..!!؟
      همیشه تو نوشته هات غرق میشم
      مرسی واسه اینهمه حس خوب..


    •   saeed-mrz
    • 5 روز،11 ساعت
      • 4

    • علتش رو گرفتید دوستان چرا نباید از کلام رها نوشته میشد؟


    •   off_boy
    • 5 روز،11 ساعت
      • 4

    • حقيقتا وقتشو ندارم داستان طولاني و تخيلي بخونم ولي بعد دو ساعت ٢٧ تا لايك شديدا بوي باند بازي و لايك فيك مياد و زير اين مدل داستانا اكانتايي به به و چه چه ميكنن كه زير هيچ داستان ديگه اي نقد و بررسي نكردن.بازم ميگم عقل سليم ميگه لايكا منطقي نيست ولي شايد اينقدر داستان قويه كه همه خواب و زندگيشونو ول كردن اومدن همين داستانو بخونن و برن....


    •   Niusha_sh
    • 5 روز،11 ساعت
      • 3

    • off_boy حقه هات قدیمی شده، برو یه ذره فکر کن بعد بیا خب؟


    •   تخم هایش
    • 5 روز،10 ساعت
      • 2

    • مهران سویج من دهنت چی میگی تو پسر چس ناله کن :دی

      عاشقونتم قشنگ ،الان قشنگ تیز کردم واسه کیونت شلش کن یه لذت دو طرف رو تجربه کنیم بیست من هشتاد تو.. این حجم سخاوت رو دیده بودین قبلاً آوا خانوم؟ خیر

      کار دو تاتون حرف نداشت لایک ۲۹


    •   تخم هایش
    • 5 روز،10 ساعت
      • 6

    • اقااا دمتمون گرم نمیدونین چه ریش پشمی بهم زده بود سین شین این اواخر

      الان قشنگ میشه به کیون قلمبه سفیدش دست درازی کرد مرسی واقعا (inlove)


    •   Artemisi
    • 5 روز،8 ساعت
      • 3

    • براوو آقا مهران قلمت همیشه ‌‌موندگار


    •   ناصر39
    • 5 روز،7 ساعت
      • 6

    • در طی دو تاپیک متفاوت مسائلی رو به دوستان عزیز و هم چنین نویسنده این اثر عرض می کنم . در مورد داستان: خوب اینکه اپیزود اول رو از زبان یک مرده نوشته بشه کار جذابی هست که به خوبی از عهده اش بر اومدی . در مورد اینکه رها حاضره به خاطر جلوگیری از سوظن همسرش بیاد و یک سکس رویایی هم رقم بزنه هم عالی بود البته این کار موقعی منطقی جلوه کرد که می دونیم رها یه کوچولو مست هم تشریف داشته ! حسادت همسر عزیز رو کاملا منطقی می دونم ! بیخودی جبهه نگیریم! این ربطی به شرقی بودن ما نداره ! کلا مردها در مقابل خواستگار های قبلی ، همسر سابق ، همسر فعلی و کلا رقبا جبهه می گیرند ! ایده پردازی های داستان مثل همیشه غافلگیر کننده بود ! از یک جو مشوش به یک جو سکسی و بعد از اون خلسه و آخر کار هم تیر خلاص ! در مورد اینکه ساغر می خواد اسم دخترش رو رها بزاره میشه از دو دیدگاه احترام به روح رها و یک طرف دیگه انتقام از رها و همسرش فکر کرد ! به طور کلی با چنین افرادی که اسم فرزندشان رو اینچنین انتخاب می کنند مخالفم ! اگر دقت کنید این سری طرز نظر دادن من کاملا متفاوت بود و دلیلش رو هم در کامنت بعدی عرض خواهم کرد . روی هم رفته یک داستان استخوان دار بود و قابل تمجید .موفق باشید مهران عزیز


    •   ناصر39
    • 5 روز،6 ساعت
      • 9

    • کامنت دوم : تو دارم لحظه این داستان بیشتر از سی تا لایک گرفته و از نظر یکی از خوانندگان هم عجیب بود ، بله عجیبه ! اما چرا ؟ خوب اول بررسی اجمالی : به جز نویسنده ی اثر ، در حال حاضر چند نویسنده ی فعال داریم ، دقت کنید نویسنده ! نه هر مزخرف نویس ! سپیده کجاست ! ایلوانا کجاست ! سامی هستش ! و سایر رفقایی که یا کلا قلمشون رو شکسته اند و یا ترک سایت نموده اند ! دوم بررسی داستان های نویسنده : خوب آقا مهران با سرعت نسبتا زیاد و البته هوش وافر به درستی تونست سلیقه خواننده رو متوجه بشه و با پیدا کردن مسیر ، الان تعدادی خواننده ثابت داره . خوب وقتی که نویسنده ی خوب رسما وجود نداره و نویسنده ی اثر هم واقعا فعال هست ، چرا باید یکی از خوانندگان بگه که این لایک ها فیک هست ؟ خوب عزیزم این لایک ها اصلا فکر هست ، قبول ؟ پس این همه دیسکلایک هایی که سایر مزخرفات ، که تحت عنوان داستان آپ می شود را چه کسی می دهد ؟ پاسخ این مساله روشن هست یا همون هایی که به مزخرفات آپ شده دیسکلایک می دهند به چنین داستانی لایک داده اند و یا کلا نویسنده توانسته با رانت و خریدن آدمین! کلا دیسکلایک رو ببنده تا هیچ کس نتونه دیسکلایک بده ! که البته پاسخ کاملا روشن و منطقی هست . خواننده داستان خوب وقتی بخونه لایک میده و وقتی ببینه مزخرف هست یا مورد پسندش نیست دیسکلایک. در آخر باید عرض کنم که بهتره داستان و نویسنده رو نقد کنیم ، نه اینکه با زدن تهمت اول به شعور خودمون و بعد به شعور سایرین توهین کنیم . کامنت های من طولانی شد ، اما واقعا لازم بود . شاد باشید


    •   Parsa3562
    • 5 روز،6 ساعت
      • 2

    • رها (cry)


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 5 روز،5 ساعت
      • 9

    • عالی بود
      مثل همیشه کارت درسته


      یه عالمه گل و لایک و بیلاخ و چیزای مشابه
      البته گلها برای lovely_glr
      بقیه هم برای خودت


    •   SSAa699
    • 5 روز،4 ساعت
      • 2

    • اوف.. مهران جاااان این داستانتم مثل همیشه فوق العاده بود گل پسر.
      عاشق داستانهاتم.دوس داشتنی
      لایک36.


      خانم لاولی گیرل از شما هم ممنونم. (rose)


    •   Horny...Girl
    • 5 روز،3 ساعت
      • 4

    • داستان طوري بود كه ادم تا ته جذب ميشد بخونه!
      ولي خب من اين مدل صحنه ي اروتيك رو نميپسندم كه توش ازين حرفا باشه، واسه همين اون قسمتو اسكيپ كردم...
      من نفهميدم اولش رها مرد. لباس رها هم دوس نداشتم -.-


    •   khorsheeed
    • 5 روز،2 ساعت
      • 2

    • خیلی خوب بود، فضاسازی خیلی واقعی بود. حس کاراکترها، انتخاب اسمها فکرشده بوده. رها یه خانم آزاد اندیش رها و امیر یه کاراکتر دامیننت کنترلگر. اگه کل اتفاقات رو مثل زندگی بهش نگاه کنیم ضربه خیلی قشنگی هست تو داستان انگار خشونتی که تو وجود امیره با مرگ رها ارضا میشه. و وقتی رها میمیره، این امیره که رهاییش رو از دست میده و دربند ویلچر میشه.


      در کل عالی بود.
      مرسی.


    •   وب.گرد
    • 5 روز،2 ساعت
      • 5

    • آقا عالی بود.بیگ لایک. (rose)
      اونجایی که نوشتی ( رد انگشتام رو پوست سفیدش خط انداخت) اگر رها اونقد لخت بود یا لباسش در اون حد بدن نما بود کاشکی نوشته بودیش چون تا اونجا که اینجوری به نظر نمیومد.
      جز این فقط میتونم تبریک بگم به هر دوتون مهران عزیز و لاولی گرل.
      و سپاس بابت اینکه مینویسین و با ما به اشتراک میذارین (rose) (rose) (rose)


    •   ناصر39
    • 5 روز،2 ساعت
      • 4

    • خب اینجا من یک اشتباه کردم و باید عذر خواهی کنم ، من توجه به نام نویسندگان عزیز نکردم و صرفا از مهران تشکر کردم ! لاولی عزیز بابت بی توجهی پوزش می خواهم و منتظر داستان های منفرد یا مشترک شما هستم


    •   DR.KIRKOLOFT
    • 5 روز،1 ساعت
      • 3

    • لایک 39


    •   Master.shoja
    • 5 روز
      • 3

    • درود مهران عزیز و هم کار گرامیتون خانوم لاولی گرل

      داستان نسبت به داستان قبلی دو نفره نویسیتون به مراتب تو جایگاه بهتری قرار داره. دیگه شلختگی سابق و لنگ زدن خط داستانی برای من مشخص نیست به قول یکی از دوستان با داستان استخون داری طرفیم.

      با عرض پوزش دو ایراد برای من کمی مشهود بود.

      اولی کوتاهی داستان قطعا می‌طلبید که دو برابر این طول داستان باشه

      دوم دیالوگ کم رها که حتی یک به دو هم نبود.

      با آرزوی شادکامی..روز روزگارتان خوش.


    •   Mahsasadr
    • 5 روز
      • 3

    • زود قضاوت نکنیم شاید فردایی نباشد.....


    •   خشم_شب
    • 5 روز
      • 3

    • داستانی فوق العاده با پایانی بی نظیر (rose)


    •   دل_خسته
    • 4 روز،23 ساعت
      • 2

    • عااالی عااالی
      عاااااااااااالی


    •   TORNADO7070
    • 4 روز،23 ساعت
      • 3

    • پسر تو باید فیلمنامه نویس میشدی خیلی عالی بود


    •   mahdidl698547
    • 4 روز،22 ساعت
      • 2

    • خوشم نیومد (الکی مثلا)


    •   nasrin1980
    • 4 روز،22 ساعت
      • 2

    • منهی خیال بافی و غیر واقعی بودن داستان، نگارشت خوبه


    •   off_boy
    • 4 روز،21 ساعت
      • 0

    • Niusha_sh
      از كدوم حقه حرف ميزني؟با يك سال عضوت تو سايت ميخواي چيو به كي ثابت كني؟
      در ضمن اين همه اكانت (نه فرد) از داستان تعريف كردن و تشكر كردن من هم نظرمو گفتم و حداقل اينجا آزادي بيان داريم پس باهاش كنار بيا.
      ناگفته نمونه كه حتي ديسلايك هم نزدم پس جبهه گرفتنت فقط نشون ميده دارم واقعيت رو ميگم...


    •   girl+angel
    • 4 روز،18 ساعت
      • 3

    • عالی بود.فقط بعنوان دوتا از نویسنده های خوبمون غلطهای ویرایشی داشتید.
      تو مکالمه ها حتما از - استفاده کنید.
      موفق باشید عشقولیا
      لایک پنجاه نصیب دوتاتون


    •   sina.ssss
    • 4 روز،17 ساعت
      • 3

    • یکی از بهترینا بود. دمتگرم داش و البت آبجی.
      53 واس ماس.


    •   امیرخان۱۳۴۱
    • 4 روز،16 ساعت
      • 3

    • اینجا جای داستان سکسیه
      داستانی بر مبنای واقعیت
      نه جای رمان سکسی
      البته این نظر منه


    •   narange
    • 4 روز،15 ساعت
      • 3

    • از مردهایی که تریپ غیرتی بر می دارند متنفرم!


    •   ک+ک+ک
    • 4 روز،15 ساعت
      • 3

    • خدا بیامرزه بفرمایید خرما،همین دری وری ها رو کس دیگه ای مینوشت حسابی فحش میخورد،قبل داستان کامنتها رو میخونم انقده کامنت ها مثبت بود فک کردم قرار یه چیزه معرکه بخونم،اهل تعارف نیستم داستان هیچ خط فکری موازی نداشت،صحنه سازی ضعیف نبود ولی در حد انرژی کامنت ها نبود،سکسی هم که اصلا نبود در کل دیسلایک چهارم


    •   ک+ک+ک
    • 4 روز،15 ساعت
      • 4

    • تو جلسه های کمپ معمولا فرد معتاد حرفش رو بااین جمله مسخره تموم میکنه(عاشق همتونم)لایک کردن همه نظرات توسط نویسنده های داستان منو یاد اون جمله انداخت،الان همه کامنت هارو لایک میکنید یعنی خیلی انتقاد پذیرید دیگه!!!!!!! ازشیوه انتقاد پذیری کاربر شورشی خوشم میاد


    •   mariii_a
    • 4 روز،15 ساعت
      • 1

    • خوب بود


    •   20مهدی20
    • 4 روز،15 ساعت
      • 2

    • دمتون گرم حرف نداش (rose)


    •   Mehraaan@
    • 4 روز،14 ساعت
      • 11

    • ک+ک+ک

      دوست عزیز! من از روز اول همین شیوه رو دنبال کردم و تمام نظرات رو به نشونه ی احترام لایک و درصورت نیاز جواب دادم. چون خیلیها منتظر جواب و گرفتن ماهی از آب گِل آلودن! ترجیح میدم نقدها رو بخونم و در ادامه و داستانهای دیگه ازشون استفاده کنم. ممنون که خوندین و معذرت بابت اینکه داستان اصلا سکسی نبود! درضمن مثال و گریزی که به تجربیاتتون زدین جالب بود!


    •   mistress.f
    • 4 روز،14 ساعت
      • 3

    • قشنگ بود. ولی یهو اسم ویلچر آوردین ناراحتم کرد. تازگی یکی از دوستان ویلچر نشینمو از دست دادم.
      پایانش زیادی برام تلخ شد


    •   mina.hisss
    • 4 روز،14 ساعت
      • 5

    • خیلی خوب بود. تو عادت داری یه بار بخندونیمون و یه بار اشکمون رو دربیاری.
      لاولی عزیزم مرسی ازت.


    •   off_boy
    • 4 روز،14 ساعت
      • 1

    • ك+ك+ك
      الان متهم به هزار جور تهمت و افترا ميشي ولي منم دقيقا همين حرفو زدم و واكنش تند يه اكانت با اسم دختر رو ديدم.يه نگاه به داستاناي ديروز بنداز.مثلا داستان"اولين سكس بنيامين"كلا ١٣ تا لايك و ديسلايك و ١٣ تا كامنت داره.حالا اين داستان كه حدود ٧٠ تا لايك و ديس و كامنت بارون شده.كاربراي سايت جديدا داستان هاي گزينشي رو ميخونن و تعريف ميكنن و بقيه داستانا حتي لياقت فحش و ديسلايك رو هم ندارن :D
      هيچي اينجا فيك نيست،من و تو فيكيم ظاهرا :))))


    •   darya54
    • 4 روز،13 ساعت
      • 3

    • مثل همیشه عالی و غافلگیر کننده .تبریک به هر دو نویسنده نازنین.باز هم آقا مهران ته داستان منو دچار قلب درد کردن
      نمیدونم چرا عادت نمیکنم به این غافلگیر کردناشون.
      داستاناشون با اینکه تلخه اما بسیار جذاب و واقعیه.
      قسمتای اروتیکشم که آدم انگار داره صحنه رو جلوی خودش میبینه ایتقدر که ملموس هست.
      دست هر دو عزیز درد نکنه و قلمتون مانا


    •   darya54
    • 4 روز،13 ساعت
      • 3

    • مثل همیشه عالی و غافلگیر کننده .تبریک به هر دو نویسنده نازنین.باز هم آقا مهران ته داستان منو دچار قلب درد کردن
      نمیدونم چرا عادت نمیکنم به این غافلگیر کردناشون.
      داستاناشون با اینکه تلخه اما بسیار جذاب و واقعیه.
      قسمتای اروتیکشم که آدم انگار داره صحنه رو جلوی خودش میبینه ایتقدر که ملموس هست.
      دست هر دو عزیز درد نکنه و قلمتون مانا


    •   darya54
    • 4 روز،13 ساعت
      • 3

    • مثل همیشه عالی و غافلگیر کننده .تبریک به هر دو نویسنده نازنین.باز هم آقا مهران ته داستان منو دچار قلب درد کردن
      نمیدونم چرا عادت نمیکنم به این غافلگیر کردناشون.
      داستاناشون با اینکه تلخه اما بسیار جذاب و واقعیه.
      قسمتای اروتیکشم که آدم انگار داره صحنه رو جلوی خودش میبینه ایتقدر که ملموس هست.
      دست هر دو عزیز درد نکنه و قلمتون مانا


    •   Niusha_sh
    • 4 روز،13 ساعت
      • 6

    • off_boy
      ك+ك+ك


      خب!! دوستان عزیز!! من سکوت کردم ولی ظاهرا فایده نداره!!عزیزان من همونی ام که پای"عزیز" که رکورد لایک شهوانی هست انتقاد کردم چون واژه ی عشق رو به خوبی توضیح نداد، من غریب به سه تا بیشتر از داستان های مهران جان رو نقد کردم!! میتونید بخونید!!ده ها داستان توهین به همجنسگرایی با نام کون دادم و گی شدم نوشته شده و هر چی ما تلاش میکنیم مفهوم درست رو بیان کنیم دوستان خراب میکنن،و پای همه ی این داستان ها عاجزانه تقاضا کردم ننویسن!!ولی حتی دیس هم ندادم!!دوستان عزیز ما نقد نمیکنیم؟
      دوست عزیز مگه ما نقد ندیدیم یا بلد نیستیم نقد کنیم؟شما رسما به نویسنده تهمت باندبازی و لایک فیک زدی؟بعد ما تهمت زدیم؟عزیزجان از کی تا حالا نقد با توهین همراهه؟نقد کنید
      دیس لایک بدید
      ولی دیگ باند بازی و لایک فیک چیه؟
      مهران جان ازونجایی که کار و زندگیش کلا شهوانی هست و ازین طریق کسب درامد داره بیست چاری داره اکانت میزنه و گزینه لایک رو میزنه، با چندین شماره دویست اکانت میزنه
      شاید هم مارو بسیج کرده هی دکمه ی خروج و ورود بزنیم
      نویسنده کامنتتون رو لایک کنه میگید داری مظلوم نمایی میکنی و مثلا انتقاد پذیری؟
      مهران جان با بهترینِ سایت هم داستان داده سپیده58 اینم بانده؟صد و خورده ای لایک فیکِ؟
      دوستان این کامنت اخر من زیر این داستانه
      ادمین حواسش به همه چیز هست و لطفا اغتشاس نکنید زیر داستان!!
      نقدی که معنیِ واقعیِ کلمه یِ نقد رو داشته باشه
      رو چشم نویسنده به خصوص این نویسنده جا داره
      مهران جان ببخش از اگه جانب شما هم سخن گفتم!!


    •   Alone_sesd
    • 4 روز،12 ساعت
      • 2

    • بازم یه شاهکاره دیگه از مهران


    •   Hooman.esf.60
    • 4 روز،12 ساعت
      • 3

    • ماشالله چقدر کارشناس داره شهوانی
      خداقوت


    •   lezat19
    • 4 روز،6 ساعت
      • 2

    • بهترین بود عالی براووو


    •   samaracouple
    • 4 روز،3 ساعت
      • 2

    • کاش میشد کلاس داستان نویسی میزاشتی واسه اعضا.
      مردیم از بس چرت و پرت خوندیم.
      عاااالیییی


    •   samaracouple
    • 4 روز،3 ساعت
      • 2

    • کاش میشد کلاس داستان نویسی میزاشتی واسه اعضا.
      مردیم از بس چرت و پرت خوندیم.
      عاااالیییی


    •   Ares.1
    • 3 روز،20 ساعت
      • 6

    • برای نظر دادن کمی دیره ، اما خب به هرحال باید گفت چون لذت بردم از داستان
      حسادتی که شخصیت امیر داره ، کاملا برام قابل درکه
      دقیقا همین حس رو تجربه کردم و رفتاری مشابهش داشتم ، پس کاملا میفهمم چرا لجبازی کرده ، و با تمام وجودم فهمیدم که این رفتار ، باعث رنجش و دور شدن طرف مقابلم از منه


      .
      .
      و اما سخنی با نویسنده های عزیز خصوصا دوست خوبم مهران


      درسته که دورنمای بزرگیه ، اما یه روز انقدر پیشرفت میکنم و یه داستانی مینویسم که خودت اعتراف کنی از نظر کیفیت داستان هم تراز نوشته های خودته
      انقدر پیشرفت میکنم که یه روز ازت سبقت بگیرم
      پس منتظر اون روز باش داداش گلم خخخخ


    •   ک+ک+ک
    • 3 روز،15 ساعت
      • 4

    • نویسنده عزیز مهران اینجا اولین جایی نبود از تجربیاتم گفتم(البته تجربه نمیشه گفت گونده گوزی میشه به نوعی شاید خاطره نه لزوما بد) گذشته هیچ کسی عار نیست چون هیچکسی بی عیب نیست،متنی رو که برام نوشتین به هیچ وجه تیکه حساب نمیکنم چون از نظراتی که دادین معلومه شخصیتتون به دور از تیکه انداختنه


    •   Bad.boy.2002
    • 3 روز،11 ساعت
      • 2

    • واقعا خیلی زیبا بود هرچند زیاد سکسی نبود اما ارزش این داستان از هزارتا داستان سکسی بیشتره عالی بود????


    •   Ice_flower
    • 3 روز،5 ساعت
      • 3

    • عالی بود مثل همیشه.
      ای کاش باقی نویسنده هام یکم خوب نوشتن رو یاد بگیرن همه چیز ک فقط قسمتهای سکس نیست. داستان باید چند وجهی باشه
      مرسی (rose)


    •   سعید تبریزی
    • 3 روز،3 ساعت
      • 2

    • دمتون جیز


    •   boy.t0p
    • 3 روز،2 ساعت
      • 3

    • ببخشین دیر خوندم.
      دیگه به شوک قانع نیستی و ادم میکشی اخر داستان.
      منم فکر میکنم ترکیب قلمتون عالیه.
      به نظرم این داستانت بیشتر از هیجان پیام داشت با خودش.
      هردو خسته نباشین. لایک 88


    •   Mehraaan@
    • 3 روز،2 ساعت
      • 4

    • آرس داداشم!
      مهران کیه؟؟ تو قطعا با این تلاش و روحیه و مهمتر از همه فهم و ادبت صدتا گنده تر از مهران رو هم به زودی جا میزاری.
      من خودم اول راهم و از امثال شما هنوز درحال آموختن.
      لایق بهترینهایی و بهش میرسی بدون شک. (rese)


    •   Mehraaan@
    • 3 روز،2 ساعت
      • 3

    • اون گلم تبدیل به سوتی شد. (biggrin)

      این گل تقدیم به تو و همه دوستان.



    •   Blackfyre
    • 2 روز،23 ساعت
      • 2

    • از قدرت نوشتارى و تخيل بسيار خوبى برخورداريد ولى اين كار اديت ميخواد. هم براى بالا بودن كيفيت كار و لذت بخش تر كردن خواندن متن براى خواننده


      نكته هاى مثبت زيادى هست مخصوصا ساختن فضا ولى يكى از نكته هاى منفى كه زياد به چشم ميومد ديالوگ هاى نقش مؤنث بود. مصنوعى و فيك


    •   Detergent
    • 2 روز،18 ساعت
      • 2

    • بسیار زیبا بود مهران جان
      تشکر از شما و Lovely_ girl


    •   Detergent
    • 2 روز،18 ساعت
      • 2

    • بسیار زیبا بود مهران جان
      تشکر از شما و Lovely_ girl


    •   sepideh58
    • 2 روز،17 ساعت
      • 4

    • لایک 94 ام ...
      در شرایط الان من و بدون تمرکز باز انقد جذاب بود ک تا آخر بخونم ...ترکیب شما دوتا خیلی خوب و جذاب بود و خواندنی باز بخونم ازتون
      قطعا در شرایط بهتر با دقت بیشتری خواهم خوند.(rose)
      (rose)تقدیم به هر دو .


    •   Rikiii
    • 2 روز،13 ساعت
      • 2

    • تاريخ قحطي بود برادر من ... تولد من ١٢ ارديبهشت لعنتي ?????


    •   Rikiii
    • 2 روز،13 ساعت
      • 2

    • تاريخ قحطي بود برادر من ... تولد من ١٢ ارديبهشت لعنتي ?????


    •   fazi20
    • 2 روز،12 ساعت
      • 2

    • رد پای مهران که تو داستان کاملا مشخص بود خخ جدیدا عادت کردم تا داستان خوبه مطمئن شم مهران دستش تو کارع خخخ تاوان سختی بود برای امیر ... موفق باشید مهران و.lovely_grl تلخ اما جذاب :)


    •   پسر شمالی بابلی
    • 2 روز
      • 2

    • مهران داستانات عالین
      نمیدونم چرا
      این امیر لعنتی انگار منم
      دیوانه
      زودجوش
      عجول
      خشمگین
      از خودمو امیر و امسال امیر متنفرم


    •   k.haghighatmanesh
    • 1 روز،16 ساعت
      • 2

    • عالی بود


    •   صدف هستم
    • 22 ساعت،46 دقیقه
      • 2

    • دوست داشتم عالی بود


    •   marjan_aydin
    • 15 ساعت،10 دقیقه
      • 2

    • خیلی تلخ بود اصلا انتظار نداشتم اینجوری بشه
      لایک نمیکنم : ((( ببخشی


    •   Mr.Shelby
    • 12 ساعت،37 دقیقه
      • 2

    • خیلی ابتدایی و معمولی... کلیشه... بی هیجان، تا خدودی غیر واقعی! اتاق پرو؟!؟ تو عروسی ؟! مگه بوتیکه؟
      سکس وسط مجلس عروسی؟! زیادی موارد غیر واقعی داشت که به نظرم داستانو بسی دور کرد از نقطه ای که بتونه لایق این همه به به چه چه باشه دوست عزیزم. موفق باشی


    •   Mehraaan@
    • 11 ساعت،52 دقیقه
      • 1

    • mr.shelby
      ممنون از کامنت و نقدتون.
      به نظرتون احترام میزارم. در داستانهای بعدی سعی میکنم ایرادات گفته شده شما و دوستان رو برطرف و داستانی لایق به به و چه چه بنویسم.
      فقط در مورد ایراد شما از اتاق پرو باید بگم که یکی از خصوصیات اصلی یک تالار عروسی خوب داشتن اتاق پرو مجزا برای تعویض لباس هست که به سادگی و با یه سرچ توی نت میتونید واقعی یا غیرواقعی بودنش رو متوجه بشین.
      "هیچکس کامل نیست"


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو