رهبر ۱۳ سانته

    تو این 22 سالی که از خدا عمر گرفتم، به هیچ وجه نمیتونم بگم زندگی خوبی داشتم. راستش رو بخواین، فلاکت و بدبختی از ثانیه به ثانیه این 22 سال سرازیر بوده (شاید بجز یه 10 دقیقه بخصوصی که بهش میرسم). حالا نمیدونم خدا با شخص من مشکل داشته که این زندگی رو برام فراهم آورده، یا کلا گونه زیستی ما، گونه مفلوکیه. از ظواهر امر، یعنی قیافه ای که خدا به ما عطا کرده، بر میاد که این فلاکت همگانیه. مطمئنم که قبول دارید که ما ها جزء زشت ترین چیز هایی هستیم که رو این کره خاکی وجود داره. و دوباره مطمئنم که عملا هیچ استثنایی هم بین نزدیک به 3.9 میلیار نفر ما وجود نداره. همه از دم کریه المنظر و حال به هم زنیم. بجز این یک ویژگی، نمیتونم بدبختیام رو به همگونه های دیگم هم بسط بدم. چون هیچ خبری از احوالات هیچکدومشون ندارم (بجز چنتایی مرفه بیدرد که اونم نه بطور مستقیم، که از طریق یه صفحه نمایش عجیب، صحنه هایی از روزگارشون رو مشاهده کردم و حسرت خوردم. بجز این، میتونم بگم عملا هیچی). و نمیتونم هم خبری بگیرم. چون توانایی ارتباط و اندامش رو نداریم. خدا ما رو بدون دست و پا، بدون چشم و دهن، بدون هیچ چی آفریده. (فقط یه سوراخ داریم رو فرق سرمون، که ممکنه بعضیا بهش بگن چشم ـه، ولی چشم نیست.) ولی عوضش، نمیدونم چطور، توانایی درک دیداری و شنیداری محیطم رو دارم. بازم نمیدونم این توانایی مال همه افراد همجنس منه، یا فقط منم. ولی این توانایی رو از همون لحظه تولد داشتم. بخاطر همین تصمیم گرفتم داستان زندگیم رو باهاتون به اشتراک بزارم.


    لحظه اولی که حضورم رو توی این دنیا درک کردم، متوجه شدم که یه تیکه گوشت خیلی بزرگتر از خودم چسبیده بهم، که هی هم الکی صدا میداد. صداهای نامفهومی که نه من، نه تموم آدمای دور و اطراف نمی فهمیدیمشون. هیشکی هم اهمیتی به این صدا ها نمیداد. اما نکته عذاب آور این بود که این وسط، همه توجها به همون تیکه گوشت بود. هیشکی متوجه من نمیشد. فک کردم که شاید با اون صدا ها داره توجه میخره، برا همین سعی کردم صدایی در بیارم، ولی دیدم حتی توانایی حرکت هم ندارم چه برسه به صدا دادن. یک دقیقه از حضورم تو این دنیا نگذشته بود که یکی شیر آب رو باز کرد رو من و اون زائده ی بزرگ و تمیزمون کرد. بعد یکی، دوتامون رو پیچید لای یه تیکه پارچه. طوری که دیگه بجز تاریکی هیچی نمیدیدم. اولش فکر کردم از لطفشونه که مثلا میخوان گرمم کنن، ولی بعد دیدم نه، انگار که اون زائده گوشتی اصل کاریه و تو این دنیا، من زائده اضافی ام و نکته فرعی! اینو یک ساعت بعد فهمیدم. وقتی یکی اومد و پارچه رو باز کرد، تو اون کمتر از یک دقیقه ای که داشتم محیط رو برانداز میکردم متوجه شدم همه نگاه ها به اون یکیه و فقط یه نفر این وسط دست انداخت با سه تا انگشتش گردن منو گرفت و در سه جهت تابوند، بعد انگشتای خودش رو ماچ کرد و گفت: «عَی قربون پسرمون برم.» قاعدتا اینو خطاب به من نگفت که؛ نوع ما جنسیت نداره! حتما خطاب به اون زائده گفت، که گویا پسر بوده. این چند ثانیه، بعد از اینکه روی من رو دوباره با یه پارچه دیگه که خیلی خیلی خفه تر و تنگ تر از قبلی بود پوشوندن، تموم شد. یه پارچه ای که بعدها فهمیدم بهش میگن کهنه (که وجه مشترک اسمش با کاربردش رو نفهمیدم هیچوقت. راستش کاربردش هم جای سوال داره برام). لامصبا مگه بازش میکردن. حتی اون زمانی که یه مایعی (که بعدا فهمیدم اسمش جیشه که چند سال بعد تبدیل شد به شاش) از سوراخ سرم در اومد و کل وجودم رو خیس کرد هم، اینو کسی باز نکرد. تازه بعد از اینکه کار از کار گذشته بود، بازش کردن، همون کهنه رو یخورده مالیدن به سر و صورتم که مثلا خشک بشم، یه پودر سفید خوشبویی ریختن روم، بعد دوباره یکی دیگه رو بستن.


    اینی که گفتم، تقریبا نمایی از کل دوران نوزادی من بود. این اتفاقات بطور متناوب توی تموم این دوران تکرار میشدن. یعنی بیش از 90 درصد این دوران رو توی یه پارچه حبس بودم، جیش از سرم سرازیر میشد، گاهی حتی یه ماده دیگه ای از یه جای دیگه که تا چندین سال بعد منشاءش رو نفهمیدم، که فوق‌العاده بدبو بود هم اضافه میشد به این کهنه (بعدا فهمیدم به این ماده میگن پی پی، و بعدا تر فهمیدم بهش میگن عن و گاهی رین)، بعد این آدما میومدن و کهنه رو عوض میکردن. اینا تو این سه سال نفهمیدن که نوشدارو بعد از مرگ سهراب جواب نمیده عاغا. باید علاج پیش از حادثه بکنی. قبل از اینکه این مایع و اون خمیر بدبو خارج بشه باید این پارچه رو برداری که سر و کله من به نجاست کشیده نشه. نمیفهمیدن که. اون 10 درصد مواقع دیگه، یا در حال عوض کردن کهنه بودم، یا توی یه مکانی که بعدا فهمیدم بهش میگن حموم. که اونجا من و اون پسر رو میشستن. و دقیقه های بعد از حموم میتونست آسوده ترین لحظات زندگیم توی دوران نوزادی باشه، اگه هر دقیقه یکی نمیومد گردنم رو با انگشت بتابونه و انگشتاش رو ماچ کنه بگه «عَی قربون پسرم برم». خو لامصبا یبار بسه دیگه. حداقل یبار خودمو ماچ میکردین که کارتون معنی بده. تو این دوران خیلی چیزا درمورد خودم و دنیا و آدما فهمیدم. مهمترینش اینکه گونه ی من اسم داره! بهمون میگن چول، یا گاها شوشول (شاید باورتون نشه، ولی چندین سال بعد فهمیدم این اسم گونه ما هم یچیز دیگه اس! هیچوقت سر از کار این آدما در نیاوردم). حالا تا خیلی بعد از اون، کسی اسم خاصی روی شخص من نذاشت، که خیلی هم برام مهم نبود. ولی اسم اون پسره که چسبیده بود به من، ضیا بود. یه چیزایی هم با توجه کردن به محیط اطرافم از آدما و زندگیشون یاد گرفتم.


    دوران نوزادیم با همین منوال پیش رفت تا تقریبا سه سالم بود، که یه روز دیدم خبری از کهنه نیست. تعجب کردم و بسیار شادمان شدم، ولی متاسفانه توانایی ابراز این شادمانی رو نداشتم. پیش خودم میگفتم الان خوبه، دیگه اطرافم محدود نیست و مجبور نیستم جیش کنم رو سر و کله خودم. ولی فقط دومی حقیقت داشت، تازه اونم نسیه. همچنان اکثریت عمرم رو محبوس بودم توی یه محیط بزرگتر، ولی همچنان بسته، به اسم شورت. این شورت بیصاحاب، تا همین الانشم دست از سر من بر نداشته. هی رنگ عوض میکنه، ولی ذاتش یکیه بی پدر. ازونطرف، فعل جیش کردن در اکثر موارد منتقل شده بود به یه محیط جدید به اسم دسشویی. که البته بنده تنها چیزی که ازش می دیدم، یه چاه عمیق کابوس وار بود و سنگ سفید اطرافش! تازه بعد از یک سال که هنوزم گاهی این جیش بدموقع درمیومد و من و جناب شورت رو خیس میکرد، کشف کردم که جیش کردن ارادیه! اونم به اراده همین پسره ضیا. حالا آیا قبلا آزار داشت که جیشش رو میریخت تو کهنه؟ اصن چرا چیزی که از من خارج میشه باید فرمونش دست یکی دیگه باشه؟ این چه دنیاییه خو؟ دوران کودکی هم همینطور خسته کننده و بدون جذابیت پیش رفت و تموم شد. تنها چیز قابل ذکر تو این دوران، بدترین اتفاق زندگیمه. اتفاقی که هنوزم که یادش میفتم، وجودم رو رعشه فرا میگیره. بخاطر ترومای اون حادثه، هنوزم که هنوزه وقتی میبینم ضیا تیغ رو بهم نزدیک میکنه که موهام رو بزنه، از ترس بیهوش میشم.


    تقریبا 5 سالم بود که اون اتفاق نحس افتاد. یه روز بیخبر، متوجه شدم که دارم بیرون رو میبینم. عجیب بود که نه تو محیط دسشویی بودم و نه حموم. وسط یه اتاقی بودم که از زمان نوزادی به یاد میاوردمش. ضیا خوابیده بود وسط اتاق خالی، روی یه پلاستیک زباله. متوجه شدم بجز من و ضیا و پدرش، تنها فرد دیگه ی توی اون اتاق، یه غریبه درازه با یه کیف دستی سیاه. حس خوبی نسبت به این طرف نداشتم؛ یجای کارش میلنگید. یارو اومد نشست کنار دست ضیا، یخورده با انگشتش، با من بازی بازی کرد. من اومدم بلند شم ببینم حرف حساب یارو چیه، یهو گردنمو گرفت و یه حلقه انداخت دور پایم. انگار این قلاده، منو برده اون کرد. دیگه اختیارم دست خودم نبود و همونطور نیمه راست وایساده بودم و هیچکار نمیتونستم بکنم. بعد از تو کیفش یه آمپول سه برابر هیکل من در آورد، و شروع کرد سوزن کاری کردن من. هنوز که هنوزه نفهمیدم این آمپول قرار بوده چکار بکنه (اگه اصلا قرار بوده کاری بکنه). تازه بعد از این بود که بخش اسلشر ماجرا شروع شد. دیدم از تو کیفش یه انبر و یه تیغ در آورد. به عمرم مثل اون لحظه، خدا رو یاد نکرده بودم و نکردم. دعا میکردم که تیغ و انبر رو ببره سمت ضیا ای که پدرش گرفته بودتش و اون لحظه صدای عربدش تا آسمون هفتم میرفت. ولی نه. اگرم خدایی بود، سرش جای دیگه ای گرم بود؛ یا اینکه صدای ضیا بلند تر از صدای من بود و به گوش خدا رسید. چون تیغ اومد سمت من. یارو با انبر سوراخ سر منو گرفت و تیغ رو انداخت و برید. لامصب برید. بی انصاف برید. من بی زبون هیچجور اعتراضی نمیتونستم بکنم، و اون بی مروت همچنان میبرید. خون بود که سرازیر میشد از سر و کله من. تازه بریدنش که تموم شد، به معنای واقعی کلمه پوست از سرم کند و پیچوند و چپ و راستش کرد! من نصف این زمان رو بیهوش بودم و نمیفهمیدم داره چکار میکنه. تو همون یک ثانیه هایی که به هوش میومدم، میدیدم که یارو چطور با قساوت محض پوست کله منو به گردنم میدوزه. من بیهوش میشدم و به هوش میومدم، و این ضیا همچنان نعره میزد؛ انگار اونه که گردنش رو الگو خیاطی کردن و سوزن توش فرو میکنن. کل این پروسه مرگبار شاید ده دقیقه بیشتر طول نکشید، ولی برا من عمری بود. به هر حال، در کمال تعجب، از زیر اینطور بلایی زنده بیرون اومدم. بعد از اون که تو دوران نقاهت سیر میکردم، متوجه شدم که دیگه خبری از جناب شورت نیست و اطرافم گرچه هنوزم تاریک و بسته اس، ولی خیلی آزاد تر از قبل ام. از طرف دیگه، خیلی هم هوام رو داشتن که اذیت نشم و زود خوب شم. اونم کسایی که قبل از اون شاید حتی وانمود میکردن که من وجود ندارم. شاید این تنها نکته مثبتی بود که تو اون وضعیت برام وجود داشت؛ که البته اینم موندگار نبود و بازم در کمتر از یک ماه، سروکله این شرت بی پدر پیدا شد و روز از نو و روزی از نو.


    نهایتا این وضعیت درد و نقاهت هم تموم شد و گویا بلایی که سر ما آوردن همیشگی بود. کم کم به این وضعیت کچل یقه بسته عادت کردم. و وارد دوران نوجوونی شدم و خدا عذاب جدیدی رو از آستینش در آورد و ریخت رو سرم. عذابی که رفته رفته و در طی سال ها، اَشکال و ابعاد جدیدی به خودش میگرفت. اولین بارش رو یادمه. یادمه 14 سالم بود که دیدم نقاب شورت از جلوی دیدگانم کنار رفته و خودم رو توی حیاط پشتی یه ساختمون نیمه کاره یافتم. هوا سرد بود و سوز سردی می وزید. ولی شاید برای اولین بار بود که اینطور جریان هوای تازه و خنکی، سر و صورت منو نوازش میداد. داشتم کیف میکردم، که یهو دیدم دست ضیا منو گرفته و چنان بالا پایین میکنه، انگار میخواد از جا بکندم. بلند شدم که به کارش اعتراض کنم، ولی قد راستم فقط باعث شد که بهتر توی دستش جا بگیرم و اونم با زور بیشتری باهام کشتی بگیره. حریفش نمیشدم. تا اینکه نهایتا متوجه شدم چند قطره ای مایعی که تا اون لحظه برام غریبه بود، از سوراخ سرم بیرون اومد. اصلا رنگ و بافت و بوی جیش رو نداشت. چسبناک بود و عجیب. حال ضیا هم عجیب بود. همونطور که گردن منو گرفته بود و میفشرد، دیدم چشاش بسته اس و داره میلرزه. گفتم الان ایشالا میمیره و از دستش راحت میشم، ولی نه. لامصب زنده بود و گویا میخواست منو خفه کنه. ول نمیکرد گردنو و همونطور بیشتر و بیشتر زورش میکرد. یه چند قطره ای ازون مایع همینطور چسبیده بود به صورت من. ضیا که حالش اومد دست خودش، یخورده نگام کرد و شروع کرد تلوندن و تکوندن ام تا اون قطره بیفته، ولی سماجتی داشت اون یه قطره. نمیدونم چی به ذهن این یارو الاغ رسید، که کله منو گرفت و صورتم رو مالوند به بلوک سیمانی دیواری که پشت سرش بود تا این قطره تمیز بشه. صورتم زخم و زیلی شد و تو ذهنم به هفتاد جدش لعنت میفرستادم. تموم که شد، من تازه اومدم بعد از این ماراتون طاقت فرسا، تو هوای آزاد یه نفسی بگیرم، که ضیا مهلت نداد و شرت رو کشید روم. انتظار داشتم، یعنی در واقع آرزو میکردم که این کار یکبارش باشه. ولی نه، طرف تا هفته بعد پوست مارو سابوند با این کاراش. هر روز یا تو دسشویی یا حموم، یه دور ریشه و بنیان ما رو به رعشه مینداخت. نمیدونم چه لذتی میبرد ازین کارش یارو سادیست. تازه داشتم عادت میکردم، که دیدم کارای جدیدم یادگرفته. یبار دستشو با آب خیس کرده بود. یبار تف انداخت روم. یبار قرمساق با صابون آنچنان به جون من افتاد که کلا لایه اپیدرم و درم و هیپودرم پوستم رو از دست دادم. خدا میدونه چقدر درد و سوزش داشتم توی اون ساعت بعدش. ولی مگه کسکش میفهمید این چیزا رو. دو روز بعدش دوباره همین آش و همین کاسه. اونقدر با صابون و تف و آب و دست خشک و پارچه و هرچی فک کنی، تکرار کرد اینکارشو، که در طی چند سال بعد به معنی واقعی کلمه پوست کلفت کرده بودم. اصن بعضی وقتا که تو شرت به حال خودم بودم، که میدیدم اطرافم یهو تنگ شده و شرته به یاد دوران کهنه، گرفدتم و داره خفم میکنه؛ و اونقد به همون حالت بالا پایینم میشم تا آبه بیاد و دوباره مثل همون دوران کهنه پیچی، مالیده بشه به سر و صورتم. و خشک شدنش هم دوباره داستانی میشد. نه که خیلی علاقه داشتم به این شرت، این آب خشک شده بیشتر هم میچسبوندش به صورتم. داستانی داشتم با این بلا هایی که این ضیا به سر من میاورد و هنوزم که هنوزه میاره. جالبه من ابله هم هر بار از روی ذات قدرتمندم، به نیت مقابله، جلوش می ایستم، ولی متاسفانه هیچوقت حریفش نمیشم.
    اتفاق قابل ذکر بعدی، اسم دار شدنم بود! که نمیدونم از کجا، یه شب تو 17 سالگیم بهم الهام شد تو اسمت "رهبر" ـه. هنوزم نفهمیدم این الهام از کجا اومد، یا اصن وجه تسمیه این اسم با قیافه و کاربرد من چیه؟ شما اگه فهمیدید بیاید به منم بگید. ولی بعد از اون، چندباری شنیدم که ضیا تو مکالمه هاش با رفیقاش، منو رهبر خطاب میکنه.


    اون قضیه دیدن مرفهین بی درد هم تو همین دوران نوجوونی برام پیش اومد. یه دفعه سرم لخت بود و میدیدم هیچکی بجز ضیا تو خونه شون نیست. اونم نشسته پشت یه میزی و از تو یه صفحه ای داره یه چیزی نگاه میکنه. نظرم جلب شد به صفحه و راست ایستادم که بهتر ببینم چی به چیه. دیدم اون تو، یکی از همنوعان من هست که یه مرد هیکلی بهش چسبیده. میخواستم باهاش سلام و احوال پرسی کنم که یادم اومد تواناییش رو ندارم. در ادامه، دیدم که چول (که تو این سن متوجه شده بودم که درستش کیر ـه) توی اون صفحه، چطور با کله خودشو فرو میکرد توی یه شکاف از یه آدم دیگه. رفتار اون کیر اولش برام عجیب بود. چرا فرو رفتن تو یه سوراخ باید اینقد برای اون کیر جالب باشه که اینطور با ولع تکرارش میکرد؟ ولی وقتی که خیره بودم بهش، یه حسی از اعماق وجود و غریضم بهم میگفت این کار باید لذت بخش باشه. نمیدونستم چقد باید به این حس اعتماد کنم. محو تماشای کارای اون همنوعم بودم که دست این مردم آزار بی همه چیز جلو چشمم رو گرفت و دوباره شروع کرد به تکرار همون کار. هی دستش میومد جلو دیدم و میرفت کنار، درست نمیفهمیدم کیر تو صفحه داره چکار میکنه، تا اینکه اون آب غلیظ (که بعدا فهمیدم بهش میگن منی) از سرم در اومد و ضیا هم با یه دسمال پاکش کرد. فک کردم الان دیگه راحتم میذاره که رفتارای همنوعانم رو مطالعه کنم، ولی اونا هم از رو صفحه ناپدید شدن و ضیا هم دوباره روی مارو با شرت پوشوند. این اتفاق دقیقا با همین منوال چندباری افتاد، تا اینکه ما نهایتا عطاشو به لقاش بخشیدیم. این یارو انگار اصن قصد نداشت بذاره منم نگاه کنم.


    چند سال بعد از این ماجرا ها، فهمیدم که ضیا رفته یه جایی به اسم دانشگاه. اونجا هم تا مدتی زندگی من مطابق قبل بود. همچنان حبس بودم توی شرت و تنها موقع شاشیدن و حموم و جلق زدن (همون حرکت عداوت بار ضیا که یه روزی شانسی، با گوش دادن به حرفای ضیا یکی از رفیقاش فهمیدم بهش اینو میگن) از شرت خارج میشدم. فقط نعمت این بود که دیگه وقتی داخل شرت بودم با من جلق نمیزد. ولی یه روز، که از تو شرت میشنیدم ضیا میخواد بره حموم، و داشتم خودم رو آماده میکردم برای بلای جلق، شنیدم که هم اتاقیش گفت «بیا با هم بریم، صدات میزنم بیای پشت گردن منو خط بندازی». نفهمیدم منظورشون چیه. تو حموم بودم و ضیا داشت خودش و من رو میشست که صدای هم اتاقیش از حموم کناری اومد. یهو ضیا در کمال تعجب من، شرت رو دوباره پوشید. من که همیشه حموم رو به عنوان تنها زمان آزادیم میدیدم، یه لحظه احتمال دادم اینم قراره ازم دریغ بشه. چند دقیقه ای تو شرت بودم و بجز صدای آب و صدای پچ پچ نامفهوم ضیا و هم اتاقیش، صدای دیگه ای نمیشنیدم، که یهو حس کردم یه دست از رو شرت منو گرفته. احتمال دادم دست ضیا باشه که میخواد دوباره از رو شرت جلق بزنه. یه لعنتی به گور اجدادش فرستادم که این رفتار بدو فراموش نکرده هنوز؛ که متوجه شدم نه نحوه گرفتنش، نه حرکات دستش شباهت به جلق زدن نمیده. با کنجکاوی قد راست کردم که بهتر متوجه بشم که دست مال کیه، که دیدم شرت رفت کنار. روبروم صورت یه آدم دیگه بود که احتمال میدادم هم اتاقی ضیا باشه! نگام به پایین افتاد و دیدم عه! این یارو هم چسبیده به یکی مثل من، که خیلی پشمالو بود. اون بیچاره هم مثل من پوست سرش رو دوخته بودن به گردنش. خواستم صدا بزنم و باهاش اختلاط کنم، که طبیعتا نتونستم. برا همین سعی کردم یخورده تکون بخورم و بیشتر خودمو کش بدم که متوجهم بشه. ولی اون فقط بالا و پایین میشد. شاید اونم داشت منو صدا میزد. والا نمیدونم. بیشتر از اینم نفهمیدم. چون دهن یارو دنیام رو سیاه کرد. مطمئن شدم عمرم به آخر رسیده و قراره غذای این بابا بشم. دندوناش که دور گردنم تا کمرم کشیده شد، اشهدم رو خوندم و خودم رو رها کردم به دست ابدیت. ولی دوباره از دهنش بیرون اومدم. تا خواستم بفهمم چی به چیه، دوباره دهنش منو در بر گرفت. بعد از دو سه باری که این اتفاق تکرار شد، تقریبا مطمئن شدم که قصد خوردنم رو نداره. دهنش گرم و نرم بود و حس خوبی داشت. سعی کردم خودم رو منبسط تر کنم که بیشتر باهاش در تماس باشم، که دیدم جای خراش دندوناش بدتر شد. تازه داشتم شروع میکردم به لذت بردن از فضای گرم و نرم درون دهن یارو، که دهنش رفت کنار، یارو پاشد و چرخید و پشتش رو بهم کرد و دیدم یه سوراخ رو آورده رو به روم. حس کنجکاوی غیر قابل مهاری داشتم که تو اون سوراخ کند و کاو کنم و سر از تهش در بیارم.


    تا جایی که تونستم قد کشیدم تا به سوراخ برسم. سرم رو با زور کردم تو و دیگه هیچی ندیدم. مث قبر تاریک بود. ولی بوی آشنایی میومد که خاطرات 17 – 18 سال پیش رو برام زنده میکرد. یکم دیگه که پیش رفتم فهمیدم قضیه از چه قراره. فهمیدم که منشا اون خمیر قهوه ای بدبویی که تو کهنه زمان نوزادی باید باهاش سر میکردم، از کجاست! دیگه بسم بود. سعی کردم خودم رو منبسط کنم تا جلوی پیشرویم رو بگیرم، ولی امکان نداشت. انگار خود سوراخ منو به جلو هول میداد. دوباره شروع کردم به یاد خدا. بوی تعفن شدید و شدید تر میشد. شاید یک میلیمتر با منبع بو و توده عن فاصله داشتم، که خدا اینبار عجز و لابم رو شنید و نگهم داشت. گویا دیگه قد 13 سانتیم به جلو تر از این نمیکشید! اومدم بیرون که یه هوایی بگیرم؛ یه مقداری از محتویات سوراخ هم که پس کلم گیر کرده بود، باهام اومد بیرون. ضیا اینو که دید خندید و منو گرفت زیر آب دوش و شسدتم. چون مطمئن بودم فاصله ایمنه، دوباره رفتم تو. از شما چه پنهون، اگه اون بو نبود، میتونستم بگم لذت خوبی داشتم میبردم؛ ولی واقعا نمیشه و نمیشد نادیده گرفتش. بعد از یکی دو دقیقه ای دیگه خسته شده بودم، سعی کردم تمومش کنم. اینبار تموم توانم رو صرف کردم که تا جای ممکن باد کنم که دیگه سوراخ منو به خودش نکشه، ولی خبط بزرگی بود. انگار اون ته سوراخ گیر کردم و هرچی زور میزدم نمیتونستم بیام بیرون. زور زدن زیادی کار دستم داد و باعث شد منی از سوراخ سرم بریزه بیرون. این بیرون اومدن منی همیشه باعث افسردگی من میشد. همیشه باعث میشد که کل اراده و آرزو هام رو از دست بدم و بشینم سر جام و زانوی غم بغل بگیرم. اینبار هم همینطور، وقتی نشستم، دیدم انگار سوراخه هم مارو نمیخواد و راحت ازش اومدم بیرون؛ یا انداختم بیرون!


    به هر حال، این تجربه یبار بیشتر برام اتفاق نیفتاد. ولی نوبتی هم که باشه، نوبت تعریف همون قضیه ده دقیقه ایه که بهترین ده دقیقه عمرم حسابش میکنم. تجربه ای که باعث شد نیت نوشتن این اتوبیوگرافی در من شکل بگیره. قضیه مربوط به تقریبا یک سال بعد از ملاقاتم با اون سوراخ خاطره عنگیزه. از ظاهر حمومی که توش بودم، میدونستم تو خونه ام. ضیا طبق معمول حموم کردناش، یه نوبت باهام جلق زده و بود و داشت یه خمیر بدبو رو میمالید به پر و پام. اون موقع نمیدونستم قراره چی بشه، ولی بعد چند دقیقه ای دیدم گویا این خمیره نقش تیغ رو داره. پیش خودم یخورده لعنت و نفرینش کردم که نمیتونستی تا حالا اینکارو بکنی؟ که اینقد کابوس ندی مارو با اون تیغ سگصاب. بگذریم، ضیا قشنگ مو های ما رو زدود، قشنگ تر و تمیزمون کرد و با دقت فراوان خشکم کرد. حس میکردم یه کاسه ای زیر نیم کاسه اس. قدیما نهایتا یه لیف رو ما میکشید و تموم، اینبار زیادی داشت به من توجه نشون میداد. ولی یهو مثل سابق گردنه رو گرفت و دوباره شروع کرد به جلق دادن من. چنان وحشتناک منو میتکوند، که مطمئن شدم قراره از جا بکندم و اون توجهات قبلش، حکم تشریفات قبل اعدام رو داره. اینقد این کارش برام عصبانی کننده بود که نتونستم جلوی خودم رو از اعتراض بگیرم. بازم سعی کردم طبق معمول باهاش مقابله کنم، ولی نهایتا با اومدن دوباره منی، از خستگی غش کردم. از حموم که اومد بیرون، صدای پدر و مادرش نمیومد. گویا تو خونه تنها بود. چن دقیقه بعدش، متوجه شدم صدای یه غریبه داره میاد. از حرفاشون چیزی متوجه نمیشدم. کس دیگه ای اونجا نبود، نفهمیدم چرا آهسته صحبت میکردن که کسی نشنوه. پیش خودم میگفتم امروزم حتما مثل هر روز دیگه اس.


    ولی یهو دیدم یه دست، مثل اون زمان هم اتاقی ضیا، از رو شورت منو گرفت و شروع کرد به مالیدن. از روی تجربه حس میکردم اینم نهایتا نتیجه میده به همون سوراخ بدبو و تنگ. فقط امیدوار بودم به همون چند دقیقه اولی که یارو قراره با دهنش منو بماله. همینطور هم شد. ولی اینبار، اون صورتی که دهنش رو به روم بود، مال یه پسر نبود. از صداش و موهای بلندش اینو فهمیدم. به هر حال، منو کرد تو دهنش. ولی اینبار برخلاف دهن اون یارو، دندونای این یکی رو کمرم حس نمیکردم. حس نوبرانه ای بود. سعی کردم بزرگتر بشم تا بهتر دهنش رو روی پوستم حس کنم. ولی از سر اون بلای ناجور آخری که ضیا به سرم آورده بود، همون جق دوبل نیم ساعت پیشش، همچنان خسته بودم و نمیتونستم رو پا بند بشم. بعد از یک دقیقه سرپا بودن و مالیدن خودم به محیط دهن دختره، دوباره خستگی تسلیمم کرد و کمی خم شدم تا نفس بگیرم. ولی گویا دهن دختره این انتظار رو نداشت و منو بیرون کرد. اینبار دست دختره منو گرفت و یکم چپ و راست کرد که به هوش بیام. نمیتونستم بعد از حس خوبی که دهنش بهم داده بود، روش رو زمین بندازم. برا همین تموم توانم رو جمع کردم و دوباره سرپا ایستادم. چشام رو بسته بودم و تلاش میکردم که پس نیفتم. نفسم که جا اومد و مطمئن شدم که دیگه قرار نیست غش کنم، چشام رو باز کردم و اینبار روبروم نه دهن دختره، که یه شکاف آشنا بود. شکافی که دقیقا به یاد میاوردم آخرین بار کجا دیدمش. تو همون صفحه نمایش عجیب، همونجایی که اولین بار یکی از همنوعانم رو دیده بودم. با یادآوری اون خاطره، از حسادت تموم وجودم به لرزه افتاد و جون و انگیزه تازه ای گرفتم. از حسادت اینکه چرا اون کیر توی اون صفحه، قبل از من به اون شکاف دست یافته بود. اصن این کار چند وقت یبارشون بوده؟ آیا همیشه وضعشون همینه؟ اگه اینطوره که واقعا مرفه ان و بی درد. سخن کوتاه، شکاف روبه روی من بود و دوتا سوراخ رو داخلش میدیدم. مطمئن نبودم کدوم به کدومه، فقط اطمینان داشتم که بالایی گنجایش من رو نداره. شانسی به سمت پایینی حرکت کردم که مقداری جادار تر به نظر میومد. این شکاف مثل سوراخ یارو نبود. هیچ جاش به اون نرفته بود. نه اون بوی متعفن رو داشت، نه تننگی آزار دهنده اون رو. درواقع هیچ چیزش به اون سوراخ نرفته بود. از اعماق وجودم این حس رو داشتم که این سوراخ، دقیقا همون جاییه که من براش ساخته شده بودم. این سوراخ همون نیمه گمشدم بود. حس میکردم اگه بهشتی برای کیر ها وجود داره، یجایی تو همین سوراخه، یا اینکه ازین سوراخ ساخته شده. القصه، من به کله خودمو فرو کردم در بطن اون سوراخ. حتی تاریکی اون سوراخ هم خوشایند بود. رفتم داخل و محیطش رو روی پوستم حس کردم و دیدم چه لذتی از مالش پوستامون میبرم. اومدم بیرون و دوباره رفتم داخل. و دوباره، و دوباره، و دوباره و ... ولی اون خستگی چند دقیقه پیش باز کار دستم داد. حس کردم عصاره وجودم کشیده شده و دیگه نمیتونم رو پا وایسم. نمیشد دیگه؛ از سوراخه خجالت کشیدم و به شکل سر افکنده ای اومدم بیرون. ضیا که دید سرم پایینه، گردنم رو گرفت و شروع کرد به فشار دادن و چرخوندن. انگار تقصیر منه این وضعیت. انگار یادش رفته خود حرومزادش بود که نیم ساعت پیش اونطور کشتی گرفته بود با من. از خستگی حوصله نداشتم حتی جوابش رو بدم، چه برسه وایسم و مقاومت کنم. فقط میخواستم یه طوری از سوراخه دلجویی کنم. نمیدونم از کجا، ولی حس میکردم سوراخه هم مثل من احساس داره. و همون حسی رو نسبت به من داره که من نسبت به اون. در هر حال، ضیا وقتی دید من اصلا حوصله هیچکاری رو ندارم، بی خیالم شد. بعد دوباره صورت دختره اومد روبروم و دهنش منو در بر گرفت. ولی من بعد از چشیدن طعم اون سوراخ، هیچ چیز دیگه ای برام مزه نداشت. حوصله دهن اونم نداشتم. زانوی غم بغل گرفتم و در خودم فرو رفتم. تا اینکه دهنه هم منو بیخیال شد و ولم کرد. دیگه بعد از اون، چیز زیادی ازون روز یادم نیست.


    و اکنون رسیدیم به زمان حال!
    حتما الان که اینو خوندین با خودتون میگین منی که نه دست دارم و نه هیچ اندام ارتباطی، چطور این خاطرات رو نوشتم؟ حقیقتش خودم هم نمیدونم. شاید با ضیا به یه درک مشترک از هم رسیدیم و اون از زبون من اینارو نوشته. شاید ضمیر خودآگاه من به یه طریقی راهش رو به ناخوداگاه یه بنده خدایی باز کرده و این داستان توسط اون یارو نوشته شده. شاید روح و روان من به شکلی که یادم نمیاد، درون بدن یه آدمی حلول کرده و جسمش تا مدتی به تسخیر من در اومد و این داستان رو با دستای اون نوشتم. نمیدونم والا ... حدس من به خوبی حدس هرکدوم از شماست. به هر حال، بزارین تا هستم یه نصیحت هم بکنمتون: احوال کیرتون رو درک کنید؛ هواش رو بیشتر داشته باشید؛ اون بیچاره هم ممکنه مث من احساس داشته باشه. در عوض این نصیحت، شما هم دعا کنید بازم اون شکاف رو پیدا کنم. در فراقش دارم درد میکشم ... .


    نوشته: The Bitch King

  • 34

  • 10




  • نظرات:
    •   .سامان.
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • داداچ طولانیه فردا میخونم


    •   Rnn
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • سلام آقا ضیا


    •   Ado_Den_Haag
    • 1 ماه،1 هفته
      • 8

    • عالی بود دمت گرم نگارش بسیار خوبی داری.


    •   Boy0513
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • طولانی و خسته کننده بود .. داستان تقریبا یکنواخت بود .‌.
      بعضی قسمتاش نمیفهمیدم تو داری حرف میزنی یا کیرت؟ (biggrin)


    •   شواليه-ايران
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • در راه اسلام همه خون دادن از بچگي! چه سرها ك بريده شد. خوب بود يكم بعضي جاهاش ميافتاد از نبض داستان لايك واسه ديد جديد و زحمت


    •   سیاه_مشق
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • یه سلامتی مشهور هست که میگه به گل آفتاب گردون گفتن شبا چرا سرت پایینه، گفت چون ستاره چشمک میزنه نمیخوام به خورشید خیانت کنم
      سلامتی هر کسی که فکر میکنه گل آفتاب گردون صحبت میکنه
      سلامتی هر کی فکر میکنه کیر صحبت میکنه
      لایک


    •   Miss-marmooz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • خیلی باحال بود
      روحم شاد شد


    •   Alat_Tanasoli
    • 1 ماه،1 هفته
      • 8

    • مرتب و بدون مشکلات نگارشی.
      دو سه تا جاش رو خندیدم (البته کلا لبخند رو داشتم) از جمله اونجا که کله رهبر مالیده شد به بلوک سیمانی پشت سرش چون حسش رو درک می‌کنم!
      از اون بخش درم و اپیدرم و هیپودرم میشه فهمید دستی تو حیطه زیست شناسی- پزشکی داری.
      در کل اگه یه جاهاییش قیچی میشد بهتر بود. (هر چند که جزو توصیفاتش بودند).
      آخرشم مرسی بابت احتمالاً چند ساعتی که وقت گذاشتی برا نوشتن.
      جا داشت «با هیس! جقی ها فریاد نمی کشند!» ترکیبش کنیم تا یه داستان موفق و عالی در بیاد.


      لایک


    •   98Arsaal
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • تولانی بود


    •   عشقبازمست...
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • چه گوهی میخوری آخه کسکش


    •   .سامان.
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • لایک ۱۴ تقدیمت دوست عزیز الآن خوندم
      خیلی عالی بود و طنز خوبی هم داشت
      بازم ببینیم ازت


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • موضوعش خیلی جالب بود و میتونم بگم طنز خوبی داشت، چند بار ناخودآگاه وادار به خندیدن شدم که این به هنر طنزپردازی نویسنده برمیگرده، لایک شانزدهم تقدیم شد، ممنون


    •   خوشگلخانم
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • خعلی باحالی


    •   Sarikiz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • ایده باحال بود. ولی من دوس نداشتم داستانو... بی نمک بود بنظرم... دیس نمیدم ولی دوس نداشتم


    •   SSAa699
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • با توجه به شناختی که از نوشته های
      زیبای شما دارم عزیزم شما میتونی
      قشنگتر و. زیباتر از این بنویسی..


      در هر صورت خیلی زحمت کشیدی دستت درد نکنه. :)


    •   zodiakxxx
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • خوب باید بگم بانمک وجالب بود نقطه
      یکم زیاد طولانی بود ویرگول ولی ارزشش رو داشت نقطه
      لایک به قلم زیبات نقطه قلب نقطه
      منتظر داستانای دیگت هستم


      نقطا


    •   Analdriller2
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • اصلا خوب نبود
      عروس تعریفی گوزو از آب در میاد


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • من نه لایک دادم و نه دیسلایک چون اصلا تا جایی که خوندم نفهمیدم چی به چی هست و کی به کی، پس قضاوت هم نمیکنم


    •   Siavvvashhhhhhh
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • جالب بود ، لایک ۲۲ ، اسم رهبر واقعا برانداز و لایق بود


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • لايك (rose)
      با لبخند داستانو خوندم جالب بود
      فقط يكم خلاصه تر بنويس


    •   Marshaall_Boss
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • داستانت جالب و در نوع خودش بینظیر بود.مرسی دوست عزیز.لایک


    •   Ehsanr9
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • افرین انگار خوده کیره نوشته بود کستان رو تو یه کیر خوبی ولی ادامه نده کیر مغز


    •   Reza00777
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • الان که من اینو خوندم ساعت 8 صبحه و من تازه از سر کار اومدم شبکارم گفتم بخابم ولی اومدم شهوانی داستانتو خوندم
      با خودم گفتم اینم یه کیتان نخون ولی خوندم (عالی حرف نداشت بازم بنویس دمت گرم مشتی) اگه جا داشت 10 تا لایک میدادم


    •   Ginglz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • مال من 14سانته


    •   Chem30
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • ۱۳ کم نی؟


    •   _Azi_
    • 1 ماه
      • 1

    • عالی بود مرسی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو