روانی

1399/12/08

🏆🏆🏆 برنده دور دوم جشنواره داستان نویسی شهوانی 🏆🏆🏆

سکانس اول

اونروزِ نحس چهارشنبه بود، چهارشنبه بیستمِ آذر، ساعت ۱۱:۵۴ دقیقه ی شب .
اونروز آوا از سر صبح اومده بود خونه ی دوستش مانیا تا با هم رو پایان نامه ی ارشدشون کار کنن.
دخترا کل روز رو غرق در پروژه و بحث با همدیگه گذروندن. تازه آخر شب بود که آوا متوجهِ زمان شد و یادش اومد که باید برگرده خونه و حالا توی این وقتِ تنگ سعی داشت هول هولکی وسایلشو از این ور اونور سالن جمع کنه بلکه به موقع از در بزنه بیرون.
خونه ی دوستش بریانک بود. همیشه وقتی میومد اونجا از تنگی و باریکی کوچه هاش مینالید. کوچه های تنگی که یه ماشین بزور توش تردد میکرد. اصلا بخاطر همینم مبدا رو بیرون کوچه زده بود. حوصله ی غرغرهای رانندرو نداشت…
آوا به گوشیش نگاه کرد و استرس وجودشو فرا گرفت. فقط سه دقیقه مونده بود تا اسنپش برسه به لوکیشن و هنوز آماده نشده بود.
خیلی سریع ورقای درسیشو چپوند تو کیف و همونطور که داشت مانتوشو تنش میکرد داد زد:
ـ ماااانی، مقاله ی دکتر حلمی رو میز آشپزخونس؟ پیداش نمیکنم.
وقتی جوابی از جانب دوستش نشنید زیر لب زمزمه کرد:
ـ پس کجاس این حلمی دمپایی…؟
در حالیکه تو دل به زمانِ تنگ و شلختگی خودش ناسزا میگفت دور و اطرافشو از نظر گذروند و بلخره گوشه ی مقالرو از زیر گرمکن دوستش که روی مبل راحتی افتاده بود، تشخیص دادو با صدای بلند فریاد زد:
ـ ولش کن خودم پیداش کردم

ـ خب اینم از این! ، حلمی دمپایی هم رفت تو کیف!
میگم مانی یادته حلمیرو با اون دمپاییاش؟
نصف بچه ها عاشق تیپش بودن نصف دیگه عاشق جمله های پرمعنی و عمیقش. بنظرم حلمی از اون تیپ آدماییه که یدور ببینیش محاله دیگه تا ابد بتونی فراموشش کنی نه؟ فرض کن دکترِ مملکت باشی و تیپت یه جفت دمپایی و یه لباس درویشی باشه! خیلیه هااا…
گاهی وقتا خودمم راجبش دچار یه عالم احساسات متنقاض میشم ، نمیدونم بلخره این بشرو تحسینش میکنم یا مسخره. ولی راستش از فکر اینکه بعد پایان نامه و فارغ التحصیلی دیگه نمیبینمش دچار یجور حس عجیب میشم انگار به دیدنشو به حرفاش عادت کردم یجورایی دلم براش تنگ میشه برای خودش ، حرفاش ، حتی اون دمپایی لا انگشتیای قهوه ایِ حال بهم زنش
الو… مانیا… با تو حرف میزنمااااا… کجایی؟؟؟
آوا میخواست به دنبال دوستش سرک بکشه تو آشپزخونه اما با دیدن پیام ((اسنپ شما رسید)) ، سریع شالشو از رو مبل برداشتو داد زد: ـ مااانی اسنپ اومد من رفتم!
بلافاصله نیم تنه ی مانیا با استکان چایی تو دستش از میون چارچوب آشپزخونه هویدا شد : ـ چقدر زود اومد، تازه چایی ریختم
ـ چه عجب از آشپزخونه دل کندی تو! ینی یساااااعته تو سالن دارم خودم با خودم حرف میزنم!
ـ داشتم چایی دم میکردم
ـ چخبره هی استکان پشت استکان… انقدر چایی بستی به نافم که تا صبح باید تو دسشویی بخوابم
ـ خب حالا! نخواستی نخور ولی حداقل از خر شیطون بیا پایینو حرفمو گوش کن آوا! من هنوزم میگم همینجا بمون، واقعا نمیفهمم این اصرارت واسه چیه؟ داره از آسمون سیل میاد، ساعتم که ۱۲ شبه… آخه کودوم خری الان اسنپ میگیره؟!
آوا همونطور که داشت جلوی آینه ی کنار در ورودی شال مشکیشو رو سرش تنظیم میکرد با خنده گفت:
ـ خری به اسم آوا
مانیا، چینی به پیشونیش انداخت و به کنایه غرید: ـ دقیقا نکتش همینجاست! حتی خرا هم الان وسط این سیلاب تو آخوراشون دارن خواب هفت پادشاهو میبینن
ـ خب این یکی خر یه کوچولو خرترو کله شق تر از بقیه اس و حسابش جداس
آوا به شوخیِ بیمزه ی خودش خندید و همزمان خم شد تا کفشاشو پاش کنه. دوستش سکوت کرده بود.
ـ اخماشو ببین توروخدا، با یه بشکه عسلم نمیشه خوردت مانی! به قول حلمی دمپایی ‘’ لبخند بزن شاید این لبخند آخرین لبخندِ تو باشد’’ :
ـ …
آوا از گوشه ی چشم به دوستش که همچنان روزه ی سکوت گرفته بود نگاهی انداخت و با لحن دلجویانه ای گفت:
ـ مااانی مااانیا! بیخیاااال! ینی الان این سکوت آزاردهندتو نمیخوای بشکنی؟ با دلخوری برم؟!
ـ اولا که حلمی چرت و پرت زیاد میگه ، دوما راضی نیستم بری
ـ بخدا نمیتونم بمونم تعارف که ندارم باهات…
مانیا حرفی نزد. آوا که سکوت دوستشو دید ادامه داد:
ـ خودت میدونی که به معنای واقعی کلمه تعارف ندارم اونم با تو! جریان اینه که فردا صبح زود کلاس دارم هم به مامان اینا گفتم شب برمیگردم. دیگه خودت بهتر میدونی بابا چجوریه ، مرغش یه پا داره اینم میدونی که چقدر بدش میاد شب خونه ی اینو اون بخوابم. قشقرق آخرین بارشو که یادت نرفته؟ همین الانشم خیییلی دیر شده میدونم پام برسه خونه کلی برنامه داریم!
ـ چی بگم؟ حالا منم شدم اینو اون…
آوا به دوست اخموش لبخند زد. مانیا رو ترش کرد و آوا در تکمیلِ حرفاش، به اتاق خوابِ انتهای راهرو اشاره کرد و آرومو توام با شیطنت افزود: ـ تازه علی جونم که اینجاس. نمیخوام خلوت عاشقونه ی دونفرتونو خراب کنم! مطمینا علی امشب سرخر نمیخواد
مانی بلافاصله ابروهاشو در هم کشید و به دوستش چشم غره رفت. از همون چشم غره های معروفی که هزارتا خفه شو آواااا توش موج میزد. تا اومد حرفی بزنه، آوا یه چشمک تحویلش دادو با خنده در خونرو بست.
وقتی داشت از روی جوی باریک میون کوچه که با آبِ بارون پر شده بود، رد میشد ، با تمام وجودش به مانیا حق داد. دوستش راست میگفت. هوا بشدت تاریک و سرد بود و بارون شدیدی هم میبارید. یاد جمله ی دکتر حلمی افتاد:
'’ بارون فلسفه ی زندگیه. زیر بارون یا میشه غم هارو شست یا غم هارو تجدید کرد. زیر بارون میشه اشک ریخت، میشه خندید، میشه اخم کرد، بغض کرد، میشه به چیکه چیکه اش گوش کرد و زجر کشید، یا میشه با موسیقیش روحو تغذیه کرد و دوباره از نو متولد شد. بارون برای یکی زمزمه و آواز خوشبختیه و برای یکی دیگه انتهای غم و اندوه ‘’
حلمی دمپایی مرد عجیبی بود. حرفای عجیب میزد. جمله های عجیب میگفت اما با این همه آوا معتقد بود که حرفاش بدجور به دل میشینه.
همونطور که داشت به استاد فلسفه اش فکرد میکرد قدماشو تندتر کرد تا سریعتر برسه سر کوچه ی تنگ و باریک. سر همون کوچه ای که اسنپ منتظرش بود.
اومدنی انقدر عجله داشت که نرسید مشخصات دقیق ماشین و رانندرو از تو گوشیش چک کنه. فقط همینو خوند که ماشین یه پراید هاچ بک سفیده.
بارون تند تر شده بود و حالا با همراهی باد انگار داشت کج میبارید. شالشو موهای سشوار کشیدش داشتن خیس آب میشدن. آوا پا تند کرد و وقتی به سر کوچه رسید بیدرنگ درِ اولین پراید هاچ بک سفیدی که اونسر خیابون وایساده بود رو باز کرد و تندی نشست رو صندلی عقب. بدون نگاه به راننده ((سلام آقا شبتون بخیری)) گفتو بلافاصله سرگرم تکوندنو خشک کردنِ قطرات آب از روی کیف و بارونیش شد. همین حواس پرتیشم باعث شد تا نگاه متحیر و متعجب رانندرو که از تو اینه ی ماشین بهش خیره مونده بود نبینه.

سکانس اول - هم زمان

ـ ماااانی؟
ـ اینجام ، آشپزخونه
علی درحالیکه یه تیشرت و شلوارک تنش بود خمیازه کشان وارد آشپزخونه شد. یه سیب زمینی از داخل ماهیتابه ی رو گاز برداشت گذاشت تو دهنشو زن رو که مشغول ظرف شستن بود از پشت بغل کرد :
ـ دوستت رفت؟
مانیا برجستگی آلت علی رو که دقیقا با باسنش میزون شده بود حس کرد. در مواجهه با این حجم از شهوت آروم خندید و جواب داد : ـ آره ، طفلکی گذاشت رفت که به شما بد نگذره!
ـ جون
ـ جون و کوفت!
مرد خندید و زن رو محکم تر بغل کردو آلتشو از پشت فشار داد به باسنش
ـ نکن علی… ، خوبه میبینی دارم ظرف میشورمااا
مرد یه دستشو آورده بود جلو و داشت کنار باسنِ بزرگِ مانیا رو میمالوند و همزمان گردنشو با ولع میمکید.
ـ علی…
ـ هووووم نفسِ علی
ـ دلم یکم شور میزنه. کاش آوا امشب میموند… حس بدی دارم.
مرد جواب نداد، به جاش دهنشو برد سمت لاله ی گوشِ زن و شروع کرد به مکیدن. مانیا با اعتراض غرید:
ـ علیییی! اصلا شنیدی چی گفتم؟!
ـ اوووم عاشق بوی بدنتم
صدای مرد مست و کشدار بود. قشنگ مشخص بود که حواسش یه جای دیگست. مانیا دوباره جملشو تکرار کرد. اینبار علی بی رغبت جواب داد:
ـ بیخیال خانومم ، دختره اسنپ گرفته رفته ، مشخصات راننده و ماشینم که ثبت میشه خیابونام خلوته یربع دیگه خونست ، بچه که نیست. آصلا همون بهتر که رفت.
مانیا حرفی نزد.
مرد دست آزادشو آورد جلو و یکی از پستون های بزرگ زنشو چنگ زد و تو گوشش گفت : ـ آخ میدونی الان چقدرررر دلم میخوااااادت؟ یه هفتس بخاطر این پریود لامصب منو گذاشتی تو کف مانی.
مانیا اخمی کرد و همونطور که داشت اسکاچو میکشید کف کاسه ی گلدار بدنشو به جلو تاب داد. فکرش هنوز درگیر دوستش بود. با صدای آروم ،انگار که داشت با خودش زمزمه میکرد آهسته گفت:
ـ ولی بازم دلم شور میزنه
علی آغوششو تنگ تر کرد و با صدای خش دار و مستش جواب داد:
ـ فداااای اون دلت
مانیا لبخند زد. علی سرشو خم کرد و موهای زن رو کنار زد تا بتونه پشت گردنش رو به آرومی ببوسه. همونطور که با زبونش پشت گردن مانیارو غلغلک میداد آهسته تو گوشش گفت: ـ نمیخواد ظرف بشوری خانومم ولش کن بعدا میشوری
مانیا بدون اینکه به حرف مرد اهمیت بده، کف دومین کاسه ی گلدار رو اسکاج کشید و گذاشتش کنار و لیوانی رو که آوا همین نیم ساعت پیش توش چایی خورده بود بدست گرفت. رد ماتیک قرمزِ آوا ، پررنگ روی لبه ی لیوان مونده بود. علی خودشو از پشت فشار داد به زن و کنار گردنشو بوسید و آلتشو که سفت و برجسته شده بود محکم فشار داد به باسن تپلش. صدای اعتراض مانیا اینبار کمرنگ تر شد و آهسته زمزمه کرد:
ـ لاقل بذار این دوتا لیوانم بشورم تموم شه
ـ جهنم لیوانا فرار نمیکنن که…
مانیا اخم کرد و بدون اینکه به رد ماتیک آوا دست بزنه، کف لیوانو سابید.
ـ بیااا دیگه ماااانی
زن به لب های آوا فکر میکرد. به لب بالاییش که به طرز بامزه ای کلفت تر و بزرگ تر از لب پایین بود.
علی چشمش به اپن آشپزخونه افتاد و جرقه ای تو ذهنش شکل گرفت. دست زنشو گرفتو به زور کشید و باعث شد لیوان از دستش بیفته تو سینکو ترک برداره. مانیا به تَرَکی که از روی ردِ وسط لب ها شروع شده و ازونجا تا انتهای لیوان میرفت خیره موند. صدای علی و در کونی محکمی که به باسنش زد پیچید تو گوشش:
ـ جونم عششششق، همینجا خم شو دستاتو بذار رو اپن. همینجوری ایستاده
زن برای حفظ تعادل، با دستای کفیش لبه ی اپن کنار سینک رو گرفت : ـ رواااانی یواش تر خب، لیوان شیکست
ـ فدای چاک کست که شیکست خانومم. صدتا دیگشو میخرم برات
ـ حسابی خل شدیاااعلی آاااخه اینجوری وسط آشپزخونه؟؟؟ مگه تختو ازمون گرفتن ، مگه جنگه؟
ـ اووف آره جنگه منم هولم برای اینکه زودتر برسم خط مقدم
مانیا به ناچار خندید:
ـ روانی هستی بخدا!
ـ روانی توام. آااخ مانی دقیییقا همینجوری میخوامت، همینجوری که دولا شدی و دستات کفیه و دامنتم رفته لای چاک کونت همینجوری و همینجا باید حسااابی بخورمت
علی خم شد نشست و سرشو کرد زیر دامن زن. با دستاش لمبرای کونشو چنگ زد و با دندون یه گاز کوچیک از حجم تحریک کننده ی باسنش گرفت، مانی لبه ی اپن اشپزخونروچسبید و لبشو گزید. جریان آروم آب میریخت روی لیوان ترک خورده. ترکی که از رد لب های آوا شروع میشد و تا انتهای لیوان کش میومد. بیرون، بارون حسابی تند شده بود. مانی هنوز نگران بود اما دیگه حرفی نزد و چیزی به روش نیاورد. زبون و دندون مرد که خورد به چاک وسط پاش نفسشو تو سینه حبس کردو آهسته گفت:
ـ آااااخ علی… لااقل بذار شیر آبو ببندم

سکانس دوم

پراید هاچ بک بعد از دقیقه ای مکث حرکت کرد، از مقابلِ پراید هاچ بکِ دیگه ای که ۲۰ قدم جلوتر نگه داشته بود و راننده ی پشت فرمونش مدام به دور و اطرافش چشم میگردوند گذشت تا وارد خیابون اصلی بشه. یه میدونو رد کرد و از اونجا سمت و سوی بزرگراهو پیش گرفت. راننده ی ماشین که مرد جوان لاغراندامی بود و ریش و سبیل خرمایی رنگ پرپشت داشت، با چشمای درشت میشیش که اندکی خمار بنظر میرسید، هر چند دقیقه یکبار از توی آینه زل میزد به دختری که روی صندلی عقبِ ماشین فرو رفته و غرق تماشای منظره ی بارونی بیرون بود.
گوشی آوا داخل کیف دستی اش زنگ خورد اما بخاطر سایلنت بودن صدا، متوجه زنگش نشد. گوشی دوباره زنگ خورد. آوا داشت به پایان نامه اش فکر میکرد.
موضوع پایان نامه اش در مورد فلسفه ی جرم و انواع اختلالات روانی با ریشه ی اجتماعی در طبقه ی ضعیف جامعه بود.
پراید هاچ بک داخلِ اتوبان سرعت گرفت. آوا برای چند لحظه از فکرِ موضوع پایان نامه بیرون اومد و دست برد داخل کیفش تا موبایلشو از میون انواع خرت پرت های داخلش بیرون بکشه. گوشی دوباره زنگ خورد. اینبار جواب داد. راننده برای چندمین بار از توی آینه زل زد به دختر. عرق سردی روی پیشونیش نشسته بود. عرقی که با هر کلمه و نگاهِ مبهوت دختر که سرگرم صحبت با گوشی بود شدت میگرفت.
ـ یعنی چی آقا؟ نمیفهمم! من الان داخل اسنپم… همین چند دقیقه پیش سوار ماشین شدم!

ـ چی؟! داخل خیابونونین هنوز؟؟ آخه متوجه نمیشم! شما مگه ماشینتون پراید هاچ بک سفید نبود؟؟
چشمای آوا از تعجب گشاد شدن. با حیرت سرشو بالا آورد و رو به راننده ای که ماشینو میروند گفت: ـ ببخشید آقا! شما مگه اسنپ نیستین؟ به مقصد ولنجک؟ الان آقایی تماس گرفتن میگن راننده ان و الان چندین دقیقست منتظرن من سوار ماشین شم! انگار اشتباه شده
راننده برای بار هزارم از تو آینه زل زد به دختر. ماهیچه ی گوشه ی چشمش با یه تیک مداوم و تند میپرید.
ـ آقا با شمام؟؟؟
چند قطره عرق از میون موهای خرمایی مرد چکه کرد و به طرف یقه ی پیراهن مشکیش سر خورد.
ـ آقا با شماااام چرا جواب نمیدین… گفتم انگار اشتباه شده لطفا ماشینو نگه دارین
راننده دندرو عوض کرد و گاز داد.
آوا با ترس حرفشو تکرار کرد اما راننده همچنان مسکوت بود. دلهره ای شدید از یجایی وسط شکمش به بقیه ی اندام هاش هجوم میبرد. به بیرون ماشین خیره شد. شیشه ها سیاه بودن و اتوبان هم خلوت. یه حسی ته دلش نهیب میزد که جونش در خطره. باید یکاری میکرد. یه تصمیم. یه تصمیم درجا و درلحظه.
انگار همه چی در چند ثانیه رقم خورد، دخترک با وحشت به سمت در هجوم آورد و بلند فریاد زد : ـ ماشینو نگه دار وگرنه خودمو میندازم پایین.
راننده ماشینو به سمت یکی از فرعی های بزرگراه روند، یه خیابونو رد کرد و پیچید داخل یه خیابون دیگه. دختر هنوز داشت با صدای بلند و لرزون تهدید میکرد. راننده درست لحظه ای که حس کرد دختر میخواد درو باز کنه و خودشو از ماشین بیرون بندازه ، ناگهانی و با شدت زیاد زد رو ترمز. آوا که انتظار این حرکت رو نداشت با سر به سمت جلو پرتاب شد و کیفشو گوشیش افتادن کف ماشین. مرد قبل از اینکه دخترک بتونه حرکتی بکنه کمربندشو باز کرد، خودشو انداخت صندلی عقب و از توی جیبِ شلوارش کارد کوچیک دسته صیقلیش رو بیرون آورد و بی معطلی یه ضربه ی محکم زد به کتف راست دختر. بدن دخترک شل شد و درد تندی پیچید تو شونه هاشو خون سرخی مانتوی آبیش رو ذره ذره تیره کرد. مرد دستشو گذاشت رو دهن موجودی که حالا از ترس و درد ، مات و حیرون نفس نفس میزد.
ـ هییییس هیییییس
طعمه ی لرزونِ مرد از درد نالید.
ـ گفتم ساکت شو
دختر با صدای بلندتری ناله کرد.
ـ گفتم هییییس
آوا دلش میخواست با تمام وجودش فریاد بزنه اما صداش از ترس و درد در نمیومد فقط میتونست آرومو ممتد ناله کنه و به خودش بپیچه.
مرد موهای تو صورت دخترک رو کنار زد ، دهنشو جلو آورد و آهسته کنار گوشش زمزمه کرد : ـ هیس هیس ساااااکت… هیییییییییش. د لامصب آروم بگیر. ببین منو! این حرف آخرمه، دهنتو میبندی و تکون نمیخوری وگرنه مجبور میشم همینجا بکشمت. تو که دلت نمیخواد بمیری؟ دلت نمیخواد بمیری که هوم؟
آوا به چاقوی خونی که مقابل چشماش تکون تکون میخورد خیره موند و تصمیم گرفت ساکت شه.
مرد خیلی سریع از ماشین پیاده شد موبایل دختر رو که هنوز روشن بود از کف ماشین برداشت ، انداختش رو زمین و چندبار با پاشنه ی کفش کوبید روشو بعدِ اطمینان از خاموش شدنش پرتش کرد داخل یه دسته شمشاد پرحجم. بعد بسرعت رفت از صندوق عقب ماشین چند تکه طناب آورد و دستای دختر رو خیلی سریع بهم بست. یجورایی خیالش راحت بود که کسی متوجه نمیشه. هم هوا تاریک بود و هم شیشه های دودی ماشین به بیرون دید نداشت. کارش که تموم شد نشست پشت فرمونو به سمت مقصدش حرکت کرد. موقع نشستن تو ماشین میشد برجستگی جلوی شلوارشو راحت تشخیص داد. آلتش راستِ راست شده بود.

سکانس دوم – همزمان

دکتر حلمی روی مبل راحتی نشسته بود و بخشی از مقاله ای که آوا احمدنژاد براش فرستاده بود رو ویرایش میکرد :
'‘افراد مبتلا به سادیسم (بدني) كسب لذت و شعف جنسي را در تحمل آزار و اذیت بدني و ایجاد دردهاي جسمي براي دیگران ميبينند و این اعمال را بعضي اوقات، حتي تا مرحله قتل و كشتار مرتكب ميشوند. شخص سادیك در هنگام عمل جنسي، فكر ميكند كه جفت جنسي او شيئي بيجان است كه او ميتواند هر نوع استفاده اي كه ميل داشته باشد از او بكند. شخص سادیك از وارد كردن زجر و شكنجه به جفت جنسي اش لذت ميبرد.
ازاصغر قاتل تاریخي گرفته تا سالك و بيجه و برك به نظر ميرسد همه به نوعي دچار سادیسم بدني بوده اند و تجاوز جنسي همراه با قتل، ارضاي رواني را براي آنان درپي داشته است. هر چند هر كدام از قتلها در شكل و عمل تفاوتهایي با هم داشته اند.’
’ اختلالات شخصيتيِ ضد اجتماعي در ميان جمعيت مجرمان بسيار شایع است و كساني كه داراي این اختلال هستند، آمادگي قابل توجهي از جهت شخصيت، شيوه زندگي و انگيزه براي ارتكاب اعمال مجرمانه دارند. متخصصان سلامت روانی بر این نکته توافق دارند که قاتلان زنجيره ایِ آزارگر، افرادی جامعه ستيز و فاقد وجدان بوده، احساس ندامت در آنها وجود ندارد و تنها به لذات شخصی خود در زندگی اهميت می دهند و از این رو امکان همدردی با رنجهای قربانيان خود را ندارند.
اگر دقت در شيوه هاي جنایتها داشته باشيم متوجه خواهيم شد جانيان خطرناك عمومًا از روشهاي خاص براي ارتكاب جنایت خود استفاده ميكنند
یکی دیگر از ویژگيها و قابليتهای مجرمين خطرناک ارائه تصویری دلنشين از خود می باشد تا بوسيله این کار قربانيان خود را جذب کرده و تا حد امکان از دید سایرین به عنوان فردی دارای جاذبه و همچنين بيگناه شناخته شوند. به عنوان مثال بسياری از این مجرمين خطرناک حتی پس از دستگيری و اقرار به جرائم خود همچنان از دید دوستانِ نزدیک به عنوان یک دوست صميمی، از دید همسایگان به عنوان شخصی مردم دار و حتی از دید اعضای خانواده به عنوان فردی مقبول شناخته می شوند.
حلمی مقالرو ورق زد و انتهاش به یه دست خط لرزون رسید ک با خودکار قرمز نوشته شده بود :
ـ سلام استاد
راستش نوشتن این متن برام أصلا آسون نبود اما با نگفتنشم نمیتونستم کنار بیام. به قول خودتون همیشه گفتنیارو باید گفت مگه نه؟
راستش نمیدونم شخصی با درجه و مرتبه ی شما ، شخصی که عملا به زندگی فیزیکی و دنیایی هیچ وابستگی نداره و بیشتر حرفاش سمت و سوی تعالی و رهایی از خود و جاودانه شدن و جاودان بودن، داره در مورد عشق فیزیکی و دنیایی دیدگاهش چیه؟ خیلی دلم میخواست یبار فلسفه ی عشقو سر کلاس برامون توضیح بدین اما همیشه مفاهیم مهم تری برای صحبت وجود داشت، فلسفه ی خودشناسی، فلسفه ی اخلاق ، فلسفه ی زندگی ، فلسفه ی جرم و چیزای دیگه همرو گذروندیم اما بازم حس میکنم خیلی سوالای بی جواب تو ذهنمه. راستش نمیدونم چطور عنوان کنم اما هرچی به آخرین روزای کلاسمون نزدیک میشیم نگرانی و دلهره ی منم بیشتر و بیشتر میشه. همیشه تو ماهیت این دلهره و عذاب شک داشتم تا اینکه امروز بلخره فهمیدم چرا… استاد عزیزم ، دلهره ی من پایان کلاسو فارغ التحصیلی و رفتن از دانشگاه نیست، دلهره ی من ندیدن شماست. ازاین فکرِ آزاردهنده که دیگه نتونم ببینمتون و حرفاتونو صحبتتاتون مثل یه نور روشن به زندگیم نتابه دیوونه میشم. نمیدونم این حس اسمش چیه فقط میدونم عمیقا به این کلاس، به این دروس و به شما دلبسته ام.
امیدوارم منظورمو بد برداشت نکنینو امیدوارم فارغ التحصیلی من پایان دیدن شما نباشه
دانشجوی شرمنده و دلبسته ی شما
آوا

سکانس سوم

آوا با دستو پا و چشمای بسته تو یه اتاق تاریک افتاده بود. اتاق بوی موندگی میداد. بوی تند چیزی که مدتهاس گوشه ای کپک زده. کتفش بشدت درد میکرد و دستاش خواب رفته و دهنش خشک و تلخ مزه شده بود. نمیدونست چه مدته اونجاست، نیم ساعت؟ یساعت؟ دوساعت؟ در مورد زمان هیچ ایده ای نداشت. تنها چیزی که میدونست این بود که توی ماشین چاقو خورده و راننده ی دیوانه و بی وجدان بعد مسافت طولانی رانندگی اونو به این اتاق کشونده و بعد از بستن دست و پاها و چشماش به حال خودش رهاش کرده تا یه گوشه بمیره. تو این مدت انقدر اشک ریخته و برای آزادیش تقلا کرده بود که حالا نای تکون خوردن نداشت. وحشتش با شنیدن صدای کلید تو قفل در ده برابر شد.
درِ اتاق با صدای قژقژی باز شد و پسر جوونِ زیبارویی با موهای خرمایی و چشمای کشیده ی میشی رنگ اومد سمت انتهای اتاق. خم شد کنار دخترک زانو زد و پارچه ای که چشماشو بسته بودو باز کرد:
ـ امیدوارم بابت این یکی دوساعتی که تنهات گذاشتم منو ببخشی، داشتم خونتو آماده میکردم، جایی که قراره تا ابد آرومو خوشحال توش بخوابی. دلم میخواست همه چی کاملو بی نقص باشه ولی چون برای امشب هیچ برنامه ای نداشتم برای همینم از قبل هیچیو آماده نکرده بودم. میدونی امشب همه چی یهویی شد! ینی کاملا سرزده خودت با پای خودت اومدی تو ماشینم. اول خواستم بگم اشتباه کردی و پیادت کنم اما بعد پشیمون شدم. واقعا راسته که میگن آبِ نطلبیده مراده! درسته واسم زحمت مضاعف داشتی اما بنظرم هیجان امشب ارزششو داره!
آوا وحشت زده به چشمای مرد زل زد و سرشو با ناباوری و اشک به چپ و راست تکون داد.
ـ نترس عزیزم، قراره انقدر درد و رنج بکشی که خوابیدن توی اون خونه بشه انتهای آرزوت، یکاری میکنم با زبون خودت التماسم کنی که زودتر خلاصت کنم تا بتونی آروم بگیری و درد و رنجت تمومه شه.
مرد اینارو گفتو به طرف گوشه ی اتاق رفت. یه جعبه ی فلزی رو بیرون آورد، درشو باز کرد و با دقتی وسواس گونه محتویات توشو با نظم و فاصله کنار هم دیگه چید روی زمین. آوا میتونست انواع و اقسام چاقو و قمه و تیزی و ابزار وحشتناک دیگرو توشون ببینه،.
مردِ جوون همونطور که داشت ابزار رو روی زمین میچید انگار که با خودش حرف بزنه گفت:
ـ میدونی بدیه آدما چیه؟ این که تا حد مرگ از مردن میترسن، یه مشت موجود سطحی و احمق که هر روز برای یه ساعت زندگی بیشتر تقلا میکنن. یه مشت زالوی شکم پرست و کسل کننده. وقتی میفهمن مریضن بخاطر یه زندگی چرتو بیهوده و تکراری دست به هر کاری میزنن درصورتیکه نمیدونن مردن یوقتایی میتونه یه رویای شیرین و یه آرزوی دست نیافتنی باشه. عاشق چشمای آدمام وقتی برای رسیدن به مرگ ضجه میزنن، وقتی با نگاهشون التماست میکنن تا این هدیه ی نابو بهشون بدی… چشماشون لحظه ی مردن. حالت نگاهشون موقع آروم گرفتن منو دیوونه میکنه. این بیشترین هیجانیه که تو عمرم دیدم! ترسی که تبدیل به اشتیاق میشه. تنفری که تبدیل به عشق میشه
آوا با وحشت هق هق کرد و سعی کرد دستاشو باز کنه. این مرد دیوونه بود.
ـ راستی نگفتی اسمت چیه؟
دختر چیزی نگفت. مرد برای دقایقی دست از کار کشید و فقط گوش داد. صدای هق هق زیر لب دخترک سکوت نیمه شب رو بهم میزد. بعد دقایقی کشدار مرد با یه قیچی بزرگ و زنگ زده توی دستش به سمت دخترک نگاه کرد و اهسته گفت : ـ صدای گریه و التماس و ضجه حالمو خوب میکنه اما دوست ندارم یه حرفو دوبار تکرار کنم.
دختر به قیچی و چشمای سردِ مرد نگاه کرد و با وحشت جواب داد:
ـ آوا
ـ چی؟ نشنیدم بلندتر حرف بزن، حتی میتونی داد بزنی اینجا هیشکی صداتو نمیشنوه تا ده فرسخ اینور اونور بیابون خالیه
ـ آوا… اس اسم اسمم آواس
ـ آوا! اسم قشنگی داری بهت میاد
مرد بلند شد با قیچی توی دستش جلو اومد و لباسای دختر رو با حوصله ی تمام توی تنش برید، کارو تا اونجایی ادامه داد که دختر لخت و عور و بیدفاع در اختیارش باشه. بعد قیچی رو با طمانینه روی زمین گذاشت و بلند شد ایستاد.
ـ دختر قبل از تو لاغر لاغر بود. هیچی نداشت، لاغرا شاید با لباس جذاب باشن اما لختشون هیچ حسی بهم نمیده، برای اینک تحریک شم مجبور شدم پوست کنار سینشو پاره کنم و دو تا پرتغالو فرو کنم تو گوشت بدنش تا حالتی شبیه برجستگی پستوناشو شبیه سازی کنه. خیلی سعی کردم اینکارو دقیق و با ظرافت انجام بدم اما نشد… ینی نتیجش فاجعه بار بود. دختر احمق حتی یه لحظه هم آروم نمیگرفت. تو ولی از همون لحظه ای که سوار ماشین شدی ینی اگه بخوام بهتر بگم از همون لحظه ای که چاقورو فرو کردم تو گوشتت تحریکم کردی. بدن فوق العاده ای داری!
مرد جلو اومد و دستشو کشید رو جای چاقو. دخترک از درد بدنشو جمع کرد و لرزید.
ـ میتونستم با کارد بلند تری بزنمت تا زخمت عمیق تر شه اما اونطوری خون زیادی از دست میدادی و بعد یمدتم بیهوش میشدی. من دوست دارم عروسم تا آخرین ثانیه هوشیار باشه.
پسر جوون اینارو گفتو سرشو آورد جلو و زخم رو بو کشید.
ـ بوی خون ینی زندگی ینی عشق ینی سکس!
قیچی ای که زمین گذاشته بود رو برداشت ، اومد نزیک و نوک پستان سمت چپ دخترک رو در آرامش کامل برید. به محض اینکه خون فواره زد سرشو خم کرد و نوک بریده شدرو دهن گرفت و شروع کرد مکیدن. دختر از درد جیغ میکشیدو تقلا میکرد.
مرد برای دقایقی کشدار خون جاری رو با ولع مکید و خورد. آلتش زیر شلوار، سفت و افراشته بود. آوا با تمام وجود اشک میریختو تقلا میکرد اما هرچی بیشتو دستو پا میزد کمتر موفق میشد کاری از پیش ببره و فقط به دردش دامن میزد.

سکانس سوم – همزمان

دکتر حلمی خودکارشو برداشت و زیر نوشته ی آوا نوشت :
عشقو دوست داشتن دیگری چیز بدی نیست که بابتش شرمنده و خجالت زده شیم
دوشنبه کافه رز - ساعت ۴:۳۰
اونجا میبینمت

مانیا بغل علی دراز کشیده بود و به صدای خرناس مداومش گوش میداد. صدای زنگ تلفن باعث شد سریع از جا بپره و گوشیرو جواب بده :
ـ الو
ـ الو مانیا جان، من مامان آوام ، خواستم بدونم آوا اونجاس؟؟
ـ سلام خانوم احمدنژاد، نه اینجا نیست، ینی حدود یساعت پیش اسنپ گرفت که بیاد خونه
ـ یا امام زمان، خونه نیمده که این دختر. هرچی هم با موبایلش تماس میگیرم در دسترس نیست دارم از نگرانی میمیرم
ـ ینی چی که نیمده؟؟؟ آخه من خودم دیدم که اسنپ گرفتو سوار ماشین شد که بیاد خونه… الو… الو

سکانس آخر - بازپرس جنایی مسیول قتل های زنجیره ای - گزارش جرم

''جسد مربوط به یه دختر ۲۴ سالست. ۲ ماه از مرگش میگذره. تجاوز جنسی. سینه ها مثله شدن. جسم خارجی بزور داخل بدن شده. چشمها از کاسه درومدن و زبانش هم بریده شده. مرگ به علت خونریزی زیاد. جسد تطبیق داره با آناهیتا شاملو- سه ماه پیش مفقود شده ‘’
ـ نشانه های قتل و شیوه ی قاتل با دو تا جنازه ی دیگه که سال پیش پیدا شدن مطابقت داره.۱۰۰ درصد با یه قاتل زنجیره ای طرفیم. از اون یکی دختره چخبر؟ آوا احمدنژاد، همون که خانوادش ۵ روز پیش گزارش مفقودیشو دادن

ـ هنوز هیچی
ـ امیدوارم برای این یکی دیگه دیر نشده باشه جناب سروان
ـ امید معنایی نداره، با یه روانی طرفیم ولی حتما پیداش میکنیم… حتما اینکارو میکنیم به هرقیمتی که شده!

نویسنده: black_destiny


👍 51
👎 6
22101 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

793770
2021-02-26 01:23:47 +0330 +0330

تبریک داستان زیبا‌و عالی👌👌👌


793773
2021-02-26 01:26:51 +0330 +0330

اولین نکته در مورد این داستان، گره‌زدن موضوعات مختلف به شکلی خلاقانه و حرفه‌ای به هم بود. پایان‌نامه، حلمی، شهوت، عشق، قتل و خشونت و حتی رگه‌هایی از طنز. داستان همه چیز داشت.
دومین نکته‌ی مثبت پردازش مناسب و ساختار منسجم داستان بود. در واقع پی‌رنگ و طرح‌ اولیه‌ی داستان و ترتیب و توالی حوادث بی‌نقص بود و تا حد زیادی منطق داستانی هم بر طرح و نقشه حاکم بود.
سومین نکته تعلیقِ خوب و ذاتیِ داستان بود که اون هم مدیونِ همون طرح و نقشه‌ی بکر اولیه‌ی داستان بود. چرا که به نظرم نویسنده در خلقِ “لذتِ کشف” و ایجاد تعلیقِ مصنوعی در داستان با توجه به پتانسیل متن و ایده، ناموفق بود و این یکی از ضعف‌های نوشته بود.
نکته‌ی چهارم در مورد شخصیت سازیِ خوب و خاص آوای داستان بود. نویسنده نه به صورت مستقیم بلکه به درستی و از طریقِ نوع رفتار و گفتار و ذهنیات آوا سعی در شناساندن اون به خواننده داشت و این (شخصیت‌سازی غیرصریح) یکی از خصوصیات اصلیِ نویسنده‌ی کاربلد و حرفه‌ایست. البته این توجه و ریزبینی به سایر شخصیت‌های داستان به خصوص قاتل، کمتر بود و نویسنده بیشتر به شخصیت آوا در نوشته پرداخته بود.

نکته‌ی پنجم انتخاب زاویه‌ی دید مناسبِ سوم شخص برای داستان بود. چیزی که به داستان عمق و هیجان بیشتری بخشیده بود.
نکته‌ی ششم فضاسازی نسبتا خوب داستان به خصوص در اوایل و میانه‌ی داستان بود. برخی از توصیفات نویسنده مثل لیوان ترک‌خورده با رنگ رژ لب آوا، هم جالب و خاص بود و شاید نویسنده قصد ایجاد دلهره و پیوندِ ذهن مانیا با حوادثِ پیشِ روی آوا رو داشت. شاید قطرات آب روی سرخی رژ لب آوا، همون ترکیب اشک و خونی بود که انتظار آوا رو می‌کشید…
نکته‌ی هفتم شتاب‌زدگی در جمع کردن داستان و پایانِ عجولانه‌ و پرداخت نشده‌ی اون بود. انتهای داستان چیزی شبیه گزارش و خالی از گره و پیچیدگی و جذابیت بود.
نکته‌ی هشتم اما تاریک‌ترین بخش ماجرا بود. وجودِ غلط‌های نگارشی و عدم رعایت اصول اولیه‌ی نگارش مثل گذاشتن نقطه در انتهای جملات، یک ایراد بزرگ و یه وصله‌ی ناجور برای متن بود و ارزش داستان رو در حد یکی دو نمره لااقل پایین آورده بود!
هشت نکته به نیت هشت داور و امتیاز نزدیکِ هشتی که تقدیم محضرتون شد!


793784
2021-02-26 01:36:27 +0330 +0330

مطمئنم الان داورهای عزیز تموم نکته هارو میگن، پس من چیزی نمیگم.
تبریک میگم واقعا یکی از بهترین داستان هایی بود که تا به حال خوندم البته اگه از ایرادات نگارشی و پایان هول هولکیش بگذریم، لایک تقدیمتون❤


793788
2021-02-26 01:38:38 +0330 +0330

لایک، خیلی خوب بود

5 ❤️

793793
2021-02-26 01:54:18 +0330 +0330

داستانت رو واقعا دوست داشتم.
مهران خیلی جامع و کامل توضیح داد .
تم های داستان رو از نظر من بخوبی رعایت کرده بودی.
داستانت رو میتونم به دو قسمت تقسیم کنم، شروع داستان تا سوار شدن آوا به اون پراید اشتباه و از اون به بعد .
قسمت اول ماجراها و شخصیت ها و کنش و واکنش ها بسیار حساب شده و درست بود تا جایی که اول تصمیم به رفتن گرفت و این ضعف بزرگ داستان بود. حوادث باید بر پایه دلایل منطقی استوار باشن، هیج خانواده ای دخترش رو در اون شرایط و اون ساعت مجبور به رفتن نمیکنه چه بسا اگر آوا پدر سختگیری داشت قطعا آوا استرس و دلواپسی برگشت رو داشت و زودتر حرکت می‌کرد، پس ترجیح میدادم دلیل بهتری برای رفتن میاوردی .
اروتیک مانیا و علی رو با اینکه کوتاه و گذرا بود دوست داشتم. در قسمت دوم داستان و حضور قاتل زنجیره ای داستان افت داشت، شخصیت قاتل بسیار مبهم بود و توضیح انگیزه های قاتل با ارجاع دادن خواننده به مطالب ویکی پدیا انجام شد که ضرورتی نداشت و میشد از این کلمات برای شناخت بهتر قاتل بهره برد. داستان ایراد های نگارشی اساسی داشت که امیدوارم در داستان های دیگه رفع بشه .
و نکنه آخر که از نظر من برگ برنده‌ی داستانت بود حضور حلمی و رابطه عاشقانه و نیمه تمام این دو بود .
چه بسیار عاشقانه های نیمه تمامی که رنگ خون گرفتند و چه آرزوهایی که شکوفا نشده به دست قاتلین پژمردند .
لایک بهتون و تبریک بابت برنده شدنتون در جشنواره 🎈🎈🎈


793794
2021-02-26 01:56:40 +0330 +0330
+A

آه چه ترسناک و غم انگیز

3 ❤️

793797
2021-02-26 02:06:29 +0330 +0330

تبریگ میگم بهتون بابت برنده شدن تو جشنواره دوست عزیز 🌹🌹🌹


793803
2021-02-26 02:14:09 +0330 +0330

موضوع داستان جدید و جالب بود و دوسش داشتم روند داستانم واقعا کشش رو در خواننده ایجاد میکرد بخش اروتیکش رو هم خیییلی دووووس داشتم کلا یکی از فانتزیهام اینه که وقتی دارم ظرف میشورم از پشت بغل شم و … سکس :)
ولی بنظر من یکی از ضعف های اساسی عدم پرداخت به بار احساسی قضیه اس ، توی داستان های جنایی چیزی که باعث جذاب شدنش میشه پرداخت عمیقو خوب و توصیف دقیق احساس ترس و وحشته که توی این داستان بنظرم باید بخش قاتل و صحنه ی قتل و حتی دیدگاه و انگیزه قاتل خیلی بیشتر و بهتر توصیف میشد.
من فکر میکنم میتونست پایان خیلی بهتری داشته باشه
دلایل آوا هم برای رفتن محکمه پسند نبود بنظرم
راستی نقد مهران یکی از بهتدین نقدهایی هست که دیدم و پیش ایشون دیگه بیشتر از این حرفی نمیشه زد
اگه داوران دیگه هم مثل مهران باشن پس ترجیح میدم همینجا از دوستان عذر بخوام اگر شبهاتی توی داوری برام بوجود اومد :)
در کل لایک


793806
2021-02-26 02:23:36 +0330 +0330

بیگ لایک❤

3 ❤️

793807
2021-02-26 02:27:41 +0330 +0330

اینقدر این داستان روم تاثیر گذاشته که واقعا بهمم ریخته. این نشون میده که همه اجزای داستان بخوبی چیده شده که اینجوری باعث شده داستان رو لمس کنم.
ممنونم از شما نویسنده عزیز

3 ❤️

793821
2021-02-26 03:40:05 +0330 +0330

داستان جالب و پر هیجانی بود و تبریک میگم بهتون بابت برنده شدن :)🌹 🌹
وقایع رو تقریبا ملموس و باورپذیر نوشتین و قسمت های خیلی ترسناکش اونقدر اذیت کننده و احتمالا قوی بود که من نتونستم یه جاهاییشو بخونم و رد شدم ازش!

فقط چند تا نکته به نظرم رسید: اینکه زود تموم شد!، اینکه مانیا چرا وقتی اون همه دلشوره داشت زودتر زنگ نزد به دوستش؟ (البته پیش میاد از این چیزا در واقعیت)، اینکه وقتی آوا خودش در این مورد پایان نامه نوشته چرا بیشتر احتیاط نکرد؟ چون قاعدتا آدم بیشتر حساس میشه وقتی مطالعه داره در مورد یه موضوعی و در آخر هم اینکه قاتل خیلی منظم و وسواس گونه عمل می کرده با اون بوی کپک و موندگی داخل خونه که توصیف کردین تناقض داشت.

7 ❤️

793826
2021-02-26 04:07:56 +0330 +0330

دقیقا سریال های شبکه یک 😂

2 ❤️

793830
2021-02-26 04:53:41 +0330 +0330

تبریک می‌گم برای برنده شدنتون در جشنواره 🌹 👏
اما چون خودم در جشنواره حضور داشتم (رقیب بودیم) در مورد داستانهایی که امتیاز بالاتری از داستان من گرفتن اینجا نقد نمینویسم چون شاید سوتفاهم پیش بیاد و احتمال بدین که از روی غرض نوشته شده (البته هنوز شناخت دوستان شهوانی از من کمه؛ بیشتر که منو بشناسن متوجه میشن اصلاً آدم غرض‌ورزی نیستم)… اگر مشتاق باشید میتونید خصوصی پیام بدین؛ نقد داستانشو اونجا براتون ارسال میکنم.
باز هم تبریک 🌹 🌹 🌹


793863
2021-02-26 10:13:43 +0330 +0330

موقع خوندن اولیه این داستان، فک میکردم تنها ایرادی که داره همین اشتباهات املایی و تایپی ان. و با رسیدن به هرکدوم، افسوس میخوردم به حال این داستان که اینطور ایرادای سهل الرفعی داشتن و نویسنده یا از چشمش دور موندن و یا خدایی نکرده اهمیت نداده. ولی توی دفعه دوم بازخونی داستان متوجه شدم که یکی دوتا ایراد دیگه هم به این اثر وارده. ایرادای مهم تری که اتفاقا به هیچ وجه نشونه‌ی بی‌تجربگی نویسنده نیست. در واقع نشون از زیاده روی داره.

بحث از همون ابتدای داستان شروع میشه. جایی که نویسنده نشون میده که داستانش قراره از چندین بخش تشکیل بشه. خب تا اینجا مشکل چندانی نیست. ولی اینکه نویسنده هر بخش رو با لفظ “سکانس” مشخص میکنه، به خودی خود دوتا ایراد وابسته به هم به وجود میاره.

اولی اینکه مفهوم سکانس، توی مدیوم ادبیات، برخلاف موسیقی (بیان مجدد یا توالی یک موتیف، یک ملودی بلند یا فیگور هارمونیک) و سینما (مجموعه چند صحنه از فیلمنامه که وحدت موضوعی یا مضمونی داشته باشد)، زیاد مانوس و جا افتاده نیست. در رمان هایی که اتفاقات توی چندین زمان یا مکان اتفاق میفته، نیازی به بخش بندی اثر به “سکانس” های مختلف نیست. چرا که هر بخش توی یک chapter (فصل / باب) جدا گونه اتفاق میفته و خود به خود جدا میشن. ولی نکته وقتیه که این به ذهن میرسه که “چه دلیل واقعی ای میتونه وجود داشته باشه که آدم از لفض مانوس تر “باب” یا “فصل” که توی ادبیات کاربرد بیشتری داره، استفاده نکنه؟”

ولی دومی برمیگرده به خود معنی این کلمه و چیزی که به ذهن میاره؛ و البته عملکرد داستان توی این زمینه. کلمه سکانس رو، چه برگردان از فرانسوی (Séquence) و چه از انگلیسی (Sequence)، “توالی” ترجمه میکنن. ولی واقعا این داستان چقد توی نشون دادن مرتبط بودن این توالی موفق بوده؟ ابتدا و قبل از توضیح، بگم که یه نکته مثبت که نشون از هوشمندی نویسنده داره، اینه که راوی سوم شخص دانای کل رو برای داستانش انتخاب کرده. اینطوری به راحتی از تکنیک زدگی بی‌دلیلِ جابجا کردن نگاه راوی بین چندین نفر دوری گزیده. (چرا که تقریبا 99 درصد مواقعی که نویسنده این تکنیک رو انجام میده، نتیجه منفی به دست میاد! برای یه داستان دیگه توضیح دادم که چرا.) ولی این داستان این مشکل رو نداره. چرا که راوی دانای کُلّه و همزمان از همه جا و همه چیز خبر داره و به وقتش برامون هرچیزی رو توضیح میده. ولی وقتی برگردیم به همون موضوع توالی ساختار بخش بخش داستان، متوجه مشکل این ساختار چند بخشی میشیم.

این مشکل از محتوا نیست. چرا که داستان محتوای قابل تامل و قابل لمسی داشت. این مشکل از پیرنگ نیست، چون حتی با وجود قابل پیشبینی بودن خط داستانی اصلی، نحوه‌ی پرداخت و ریتم و روند داستان، مخاطب رو همچنان درگیر نگه میداشت. مشکل از منطق داستانی نیست، چون بجز حضور پررنگ فاکتور شانس (که باید بهش آسون گرفت)، پله پله مرتبط بودن حوادث داستان رو میشد درک کرد.

این مشکل از چیزیه که نزدیک ترین تعریفی که میتونم بهش پیدا کنم، زیاده گویی ـه. زیاده گویی از چیزایی که تاثیری توی پیرنگ اصلی ندارن؛ و حتی اگه به عنوان خورده پیرنگ هم حسابشون کنیم، باز هم ارتباطشون با پیرنگ اصلی خیلی ضعیف حس میشه. و این مشکل هر جایی که از خط اصلی داستانی خارج میشیم، به چشم میاد:

  • چه جایی که توی سکانس اول از آوا جدا میشیم و سکس زورچپون دوست آوا و شوهرش (که اونقد نقششون با توجه به زمانی که صرفشون میشه کم اهمیت بود که حتی اسمشون رو هم یادم نمونده!) رو با تموم طول و تفسریای کم اهمیتش شاهدیم.
  • چه جایی که توی سکانس دوم از خط داستانی آوا جدا میشیم که نویسنده، متن تقریبا زیادی رو به اسم “مقاله‌ی دانشجوی کارشناسی ارشد”، اطلاعات ویکیپدیایی از دلایل و انگیزه ها و ذهنیتای مجرم رو به خوردمون بده و دقیقا پاراگراف بعدش قبل از اینکه این حجم از اطلاعات به حافظه بلند مدت بره که بعدا با مشاهده این اطلاعات در عمل آنتاگونیست، اون اطلاعات فراخونی بشه و از پرداخت متناسبی که نویسنده به شخصیتای داستانش و دنیا سازی ها داده، کیفور بشیم، با مو به مو نشون دادن این اتفاقات در عمل و در چارچوب یه صحنه خون بار، و خیلی زودتر از اونی که باید، اجازه‌ی پرداخت مناسب رو از داستانش گرفت.
  • چه جایی که توی همون انتهای سکانس دوم، باز به دلنوشته ها اعترافات آوا گریزی میزنیم که واقعا هیچ نقشی توی دنیا سازی داره نه توی شخصیت پردازی موثر آوا یا استادش …
  • چه جایی که توی سکانس سوم بعد از مشخص شدن انتهای ـ تقریبا قابل پیش بینی ـ خط داستانی آوا، دو مرتبه، یک بار استاده کات میزنیم و یک بار به تخت خواب رفیق آوا. که اولی رو میشد از داستان حذف کرد (مگر اینکه نویسنده خیالاتی برای ادامه دادن خط داستانی استاده توی اسپین آف این داستان داشته باشه. که در این صورت هم امتیازی برای “این داستان” نخواهد بود) و دومی هم توضیح بدیهیاته؛ ما میدونیم آوا به خونه نرسیده، میدونیم چه بلایی سرش اومده، میدونیم که احتمالا هیچوقت به خونه نخواهد رسید؛ پس وجود داشتن اون بخش و توضیحا و دلنگرانی های مادر و دوست آوا، دلیل چندان منطقی‌ای نداره.

و در نهایت، مشکل بعدی ای که باز هم میشه به همین چارچوب پراکنده داستان (همون بحث توالی اشتباه) مرتبطش دونست، سکانس آخریه که گرچه میشه دنیا سازی داستان در نظرش گرفت. ولی همچنان چیزی به اطلاعات ما اضافه نمیکنه. قاتل داستان خودش از قبل به قاتل زنجیره ای بودنش اعتراف کرده. دلیلی برای روخونی از روی گزارش پلیس و در ادامش دیالوگای توضیحی (که همون گزارش رو اینبار به یه شکل دیگه توصیف میکردن) نبود.

ینی در کل، چیزی که به این داستان لطمه زده، چیزی که من خواستم با اینهمه مثال و تفسیر دور و دراز بهش برسم، زیاده گویی ها و زیاده روی های نویسنده اس. با زدن شاخ و برگای اینقدر پرحجم و همینقدر کم اهمیت داستان، میشد اثر منسجم تر و یکدست تر و به یاد موندنی تری خلق کرد. یا حداقل ترتیب این توالی ها رو جوری چید که توی پرداخت داستان تاثیر مثبت تری میگذاشت (منظورم همون پرش لحظه ای از بخش روانشناسی به عملی داستانه). مخصوصا اینکه وقتی این داستان رو میخوندم، نمیتونستم به استعداد و فکر باز و مطلع بودن نویسنده اعتراف نداشته باشم.


793864
2021-02-26 10:48:15 +0330 +0330

Takmard
طولانی و کسل کننده با چسب کم !
فضای دهه سی و چهلی ، یه داستان نیمه تاریک کم هیجان با اروتیک و تریلر معمولی
فضاسازی قوی
دیالوگ خوب
و چیره دستی نویسنده ش
که ظاهرا تحت تاثیر ادبیات چند دهه پیش بوده


793865
2021-02-26 10:51:22 +0330 +0330

اعصابم به هم ریخت 🤦🏻‍♀️
خوب نوشتی 👌🏻

3 ❤️

793881
2021-02-26 12:47:02 +0330 +0330

تبریک به نویسنده برای برنده شدن در جشنواره🌹🌹🌹
به کجا چنین شتابان… ؟؟!!
وقتی زیاد داستان می خونیم؛ تازه متوجّه میشیم که نویدِ عزیز چه جمله کلیدی رو همیشه مطرح می کنه: “بازخوانی…”. با این حجم از غلط های املایی و ایرادات نگارشی، کاش از یک ویراستار کمک می گرفتید.
یکی از مهمترین ویژگی های داستان جنایی، پیچیدگی و معمایی بودن داستانه. اگر از سادگی روایت داستان شما بگذریم، با اولین جمله از داستان(اون روزِ نحس، چهارشنبه بود…)، هیجان رو از داستان گرفتید و کُلِّ سناریو لو رفت.
شخصیت پردازی تا حدودی قابل قبول بود. اما اصلا متوجه حضور و چرایی شخصیّت “دکتر حلمی” و ارتباط و علاقه استاد و شاگرد نشدم. کاش از این شخصیّت برای پیچیدگی داستان استفاده می کردید. به همین اندازه هم از شخصّیت فرعی “علی” برای سعی در ایجادِ فضای اروتیک، خوشم اومد.
فضا سازی، نقطه قوّتِ داستان شما بود و برای من قابل قبول بود. از توصیفات فضای داخل خونه و کوچه و … تا حدودی تصویر سازی مناسبی برام شکل گرفت.
نکته بعدی، طولانی بودن استفاده از متن پایان نامه و خسته کننده بودن و شعاری بودن اون بود.
و امّا نکته کلیدی و اصلی… " تفنگ چخوف…"
این پاراگراف رو از سعیدِ عزیز(بیج کینگ) نقل می کنم :
“توی داستان نویسی یه اصل هست به اسم “تفنگ چخوف”. تعریف سادش اینه که وقتی یه اِلِمان از دنیای داستان بطور خاص معرفی و توصیف میشه؛ نویسنده “باید” ازش استفاده کنه و اگه ازش استفاده نکرد؛ یعنی معرفیش کارِ عَبثی بوده و اتلاف وقت… و یه ایراد بزرگ به چارچوب اثر به حساب میاد.”
توی این داستان، قسمت توصیفات لیوان و تَرَک برداشتن لیوان و جای رُژ لب روی اون، می تونست “تفنگ چخوف” باشه و اگر از اون استفاده می کردید شاید این نقطه ضعف بزرگ به نقطه قوّت تبدیل می شد. یا حتّی از همون ارتباط عاطفی با استاد راهنما. گرچه باز هم از توصیفات و خلاقیّت شما در توصیفِ قسمت ظرف شستن و نگاهِ نگرانِ مانیا به لیوان هم خوشم اومد.
با احترام به شما نویسنده محترم، کاش بیشتر دقّت می کردید تا اثری جذّاب تر و گیراتر خلق می کردید.
پ.ن:
با همه نقدی که داشتم…داستان رو دوست داشتم و لیاقت برنده شدن رو داشت…اگر هم نقدی کردم و درست نبوده، به حساب کم سوادی بنده بذارید…امیدوارم موفق باشید


793882
2021-02-26 12:49:27 +0330 +0330

لایک ۲۱ تقدیم داستان فوق العاده جذاب شما…
به طور قطع داوران محترم در نقدهاشون نکات مثبت و منفی داستان رو ذکر کردند و نقد کردن من، یا تکراری خواهد بود یا بی‌حاصل…
از لحاظ تکنیکی یک اشکال اساسی در ساختار داستان دیده میشه که امیدوارم از چشم ریزبین داوران محترم دور نمونده باشه…
درضورت عدم اشاره، در کامنت بعدی ذکر خواهد شد…

تبریک مجدد بابت کسب رتبه اول جشنواره…

مانا باشید…

Lor-Boy


793895
2021-02-26 13:41:28 +0330 +0330

یساعته و یربع
رو بهتره یه ساعت و یه ربع بنویسی.
اروتیک جذاب نوشته شده…
توصیفات ابتدایی عالی بود…

"ترسی ک تبدیل به اشتیاق میشه
تنفری ک تبدیل به عشق میشه"👌🏻👏🏻

اخر داستان منو شوک کرد چون حس کردم وسط داستانه… خب بقیه اش چی؟
پایان باز گاهی خوبه اما راستش پایان این داستان اینجوری بود ک انگار از وسط جر خورده…
حیف بود این داستان ک اینجوری بدون پرداخت کردنِ بیشترِ قاتل و اون دختر و کارِ پلیس، ناتموم و ناقص رها بشه. مخصوصا ک مثلا دختر آشنا بود با این بیماری…

درکل لایک…
خسته نباشید…


793904
2021-02-26 16:25:39 +0330 +0330

خوب بود بازم بنویس و کمی کوتاهتررررر

1 ❤️

793910
2021-02-26 17:13:37 +0330 +0330

sj0087
ممنون عزیز خوشالم که لذت بردید ⚘

ოεհгձռ
تشکرات ویژه بابت نگاه ظریف و دقیقی که به متن داشتی ⚘
شما خودت یحتمل نویسنده ی قابلی هستی که تونستی تک تک این نکاتو از دل نوشته بیرون بکشی عزیز. همچین نگاه موشکافانه ای قابل تحسینه.
در وهله ی اول بگم که برای نوشتن این داستان اگر بنا به اعتراف باشه متاسفانه وقت زیادی نذاشتم و از روی ماجرایی که به نوعی دیگه اتفاق افتاده بود داستانی نوشتم (بر پایه ی حقیقت) که تو چارچوب قوانین مسابقه بگنجه. ینی خودم واقفم که خالی از اشکال و اشتباه نیست. حالا از اشکالات نگارشی که بعد از خوندن دوباره ی متن خودمو هم خجالت زده کرد بگذریم. حتی ترجیح میدادم اسمم هم عنوان نشه و ناشناس بمونم اما سپیده جان موافقت نکردن!
خب بهرحال میدونم که خالی از اشکال نبودم و چه بسا کلی هم ایرادات دیگه ای به متن وارده که شما لطف کردینو چشم پوشی کردین.
در هر صورت تمامی فرمایشات شما درسته و دقیقا توی اون صحنه ی لیوان ترک خورده قصد داشتم همین منظورو برسونم که خوشبختانه از نگاه دقیق و تیزبین شما دور نموند.
در مورد قاتل حرف زیاد دارم که بعدا توی کامنتی جدا خدمت دوستان توضیح میدم.
ممنونم بابت نقد ظریف و دقیقتون مهران جان. باعث افتخار بود که داستان رو خوندین 🌹

Reza_sd77
متشکر ⚘
داستان های شمارو خوندم و لذت بردم اعتراف میکنم که قلم خوبی دارین مشتاقم داستان مربوط به تم جناییتون رو هم بخونم عزیز

Rolling stones
خیلی ممنون عزیز⚘

sepideh58
در مورد دلایل سطحی رفتن آوا از منزل دوستش کاملا حق با شماس من خودم با شما هم نظرم. مطمئنا برای هممون پیش اومده که چیزی بنویسم و بعد بازخونی متوجه بشیم که چقدر احمقانه و غیرمنطقی موضوعی رو بیان کردیم اما برای ویرایشی دوباره دیره!
خب صرفا من میتونستم بنویسم که : آوا قصد موندن داشت اما به دلیل اتفاق ناگواری که برای یکی از اعضای خانوادش میفته مجبور میشه ۱۲ شب اسنپ بگیره و برگرده. شاید اینجوری منطق مدنظر شما هم حفظ میشد!
پس کاملا باهات موافقم.
اما شاید اونشب آوا واقعا دلش میخواسته آخر شب برای خواب برگرده خونش و اون حرفا صرفا دلایل مضحکی بودن که به عنوان بهونه تحویل دوستش داده چون معذب بوده توی خونه ای بخوابه که میدونسته شوهر دوستش بخاطر زندگی متاهلی منتظر همبستر شدن و هم آغوشی با زنشه. شاید خودشو یجور مزاحم میدیده و خیلی شایدای دیگه :)
در مورد مطالب مقاله خب ، شاید عجیب و غیرمنطقی بنظر بیاد اما شخصا دلم میخواست داستان؛ در عین داستان بودن بار علمی هم داشته باشه و واقعیت علمی گنجونده شده در بطن داستان و بال و پر دادن بهش برام مهم بود اما در مورد قاتل خب کماکان حق با شماس و بعدا توضیح میدم که چرا به قاتل و شخصیتش نپرداختم ⚘
ازین عاشقانه های نیمه تموم هم تو این دنیا کم نیستن…
امیدوارم قسمت زندگی روی خوششو بهتون نشون بده و داستان نیمه تموم تو زندگیتون نباشه!


793915
2021-02-26 17:53:02 +0330 +0330

+A
ترسناک که نبود ولی غم انگیز شاید!
انقدر هممون تو این دوره زمونه مسائل غم انگیز دیدیم که یجورایی متاسفانه در قبال اینجور چیزا پوست کلفت شدیم. نه خوشحالی هامون از ته دله نه غم هامون عمیق.

Mr.Feeling
مچکر عزیز⚘
ان شالله که واقعا لایقش بوده باشم

cheri-lady
فی الواقع من خودمم دوس داشتم بخش اروتیکش رو کوتاهتر کنم و به جاش به توصیف دقیق صحنه ی قتل بپردازم ولی بخاطر چارچوب قوانین مسابقه و پاره ای ار مسائل دیگه که سیر خطی داستان رو بهم میزد نتونستم اینکارو بکنم.
در مودد پایان بهتر هم که بعله!
مجبور بودم به خاطر ذیغ وقت پایانش رو بدون فکر و برنامه ببندم.
۵ دقیقه مونده به ۱۲ شب هول هولکی تونستم داستان رو برای سپیده جام ارسال کنم و طبیعیه که پایانش تو این وقت تنگ حساب شده نباشه
ممنون بابت گوشزدها ⚘

Eldorado5555

vitamin4rooh
خوشالم که اینطور فک میکنی عزیز🌹

negar93
اولین چیزی ک بنظرم اومد بگم اینه که : چه دلِ نازکی 🙂
ممنونم بابت وقتی که گذاشتی نگار خانوم⚘
ولی باید بگم که خب تموم نشد! ینی این ماجرا سر دراز دارد و نه این داستان اینجا تموم میشه و نه این جرم و جنایات
نکته ی دوم اینکه موبایل آوا زنگ خورد ولی اون جواب نداد. (بخاطر سایلنت بودن گوشی)
حالا اینکه کی پشت خط بوده، مانیا یا راننده ی اصلی یا پدر مادرش ، خدا داند.
نکته ی بعد هم اینکه صرفا هر کسی که در مورد چیزی مطالعه میکنه و تحقیق ، صد در صد نسبت به این قبیل اتفاقات حساس تر نمیشه. ینی نمیشه گفت این قانون برای همه صدق میکنه.
در ثانی توی این شرایط ینی زمان تنگ ، آماده شدن هول هولکی و افکار پریشون آوا (عشق به استادش، کار روی پایان نامش، پدر مادرش و هوای ناجور و بارون خیلی تند و طوفان …) همه ی اینا دست ب دست هم دادن و باعث حواس پرتی و عجله اش شدن ، مجموع این اتفاقات باعث شده از شانس بد در شرایط و زمان اشتباهی سوار ماشین اشتباه بشه و به جزییات دقت نکنه و وقتی بفهمه که دیگه خیلی دیر شده، ینی وقتی که در چنگال یه آدم روانی و سادیست اسیره.
نکته ی آخرتون جالب بود و بعله شاید میبایست همینطور میبود و حتی شاید جذابترش هم میکرد اما ازونجایی که اینجور آدما برای ارتکاب قتل و جرم معمولا مکانی غیر از مکان زندگی خودشون رو انتخاب میکنن و این مکان در حاشیه ی شهر و بیرون شهر معمولا کارگاه ها یا انبار های بی استفادن بنابراین دور از ذهنم نیست که یه همچین مکانی خیلی ترتمیز نباشه
بهرحال ممنون از ذکر این نکات ریز 🌹

amir.ymcmb1
ازونجایی که سریال های شبکه ۱ رو ندیدم و نمیبینم متوجه منظورتون نشدم

4 ❤️

793931
2021-02-26 20:07:04 +0330 +0330

om1d00
تشکر ⚘
نفرمایید جناب ، خوشحال میشم نقدتونو بخونم و همچنین داستانی که نوشتید ، مبحث رقابت و این حرفا دیگه از سن و سال ما گذشته. فکر میکنم مهم ترین چیزی که توی این جشنواره به چشم میاد مبحث محک زدن شخصی و نقدهای ظریف و دقیق داوران نسبت به کارهاست ، بنابراین خوشحال میشم دیدگاهتون رو بخونم 👌🌹

The.BitchKing
به نکته ی خیلی جالبی اشاره کردین عزیز⚘جالبه که توی ناخوداگاهم زمانی که داشتم این داستان رو مینوشتم، قبل از به تحریر درآوردن رویدادها ، همه ی این اتفاقات درست عین سکانس های مختلف یک فیلم توی ذهنم اومد و من دقیقا همون رویدادهارو به همون ترتیب و با همون رنگ به تحریر درآوردم. بخاطر همینم ترجیح دادم روی بخش ها اسم سکانس رو بذارم. حتی خودم وقتی رجوع میکنم به دست نوشتم، بیشتر کارمو شبیه یه فیلمنامه یا مستند میبینم تا یه داستان ادبی… و این دقیقا همون شبهه ای بود که شما بهش اشاره کردی و خیلی جالبه که متوجه این قضیه شدید ⚘
در مورد ادامه ی فرمایشات شما و حتی نقدی که خودم میتونم روی کار خودم بذارم :
ذهن بنده بین نوشتن یک فیلم نامه و یک داستان ادبی در تکاپو بود. میتونم اینطور بگم که ترجیحم این بود که همه چی بیشتر شبیه یه فیلم نامه ی کوتاه باشه ولی ازونجایی که بستر مسابقه نوشتن یک داستان ادبی - جنایی - اروتیک بود، فی الواقع مجبور میشدم یجورایی این مستند و محتوای فیلمنامه طور رو با مخلوطی از توصیفات داستانی- ادبی ادغام کنم.
بخاطر همینم ادغامی از هر دوتای این موارد شد نتیجه ی کارم.
ینی داستانم نه واقعا داستان ادبیه و نه یه فیلم نامه و مستند واقعی! یچیزی بین این دوتاس. به همین دلیلم این حجم از زیاده گویی و شاخ و برگ اضافه اینطور به چشم شما غیرلازم اومده که خب از انسجام یک داستان کوتاه و درستو حسابی کاسته ⚘

Takmard
داستان جنایی کوتاه جزو علاقه مندی ها و کنجکاوی های شدید خودمه و خیییلی دلم میخواد یک همچین داستانی رو بخونم. اگر میشناسید و خوندید بهم معرفی کنید ⚘
معمولا در مورد جنایت نمیشه کوتاه و جامع نوشت!
تازه همین محدودیت ۵۰۰۰ کلمه ای خودش باعث ناگفته موندن خیلی از جوانب میشد :)
در مورد فضای دهه ی سی و چهل اصلا منظورتونو نفهمیدم عزیز!
اگر بیشتر توضیح بدین خوشحال میشم چون هیج ربطی به دهه های پیشین توش پیدا نمیکنم
در هرصورت مرسی که خوندین 🌹

Queen_Weary
تشکرات ⚘

4 ❤️

793946
2021-02-26 22:28:41 +0330 +0330

arashkarimi44
دوست گرام در مورد مبحث ویراستار و ویراستاری کاملا تسلیمم. بنده اگه نویسنده میشدم جزو اون دسته از اشخاصی بودم که برای خودش حتما یه ویراستار جداگونه و حسااابی نیاز داشت! متاسفانه هیچ وقت نتونستم نوشته ای خالی از اشکالات نگارشی ارائه بدم. حالا نمیدونم مشکل از کم سوادی بندس یا بی حوصلگی یا اهمال…
پس بخاطر این غلطای فاحش عذرمیخوام و بعد از این سعی میکنم بیشتر روشون دقت داشته باشم ⚘
در مورد دوتل از نقدهایی که وارد کردین خب نظرم بشخصه خلاف نظر شماس؛ نمونش هم همون استارت داستان با “چهارشنبه ی نحس” ،،بنظر بنده ی حقیر حرف شما در صورتی درست بود که تم اصلی جشنواره نامشخص میبود اما وقتی تم داستان جنایی هست خب هممون از اول این ایدرو داریم که این داستان قراره یه داستان جنایی باشه و پیچ و تاب دادن الکی و حاشیه چینی و گمراهی ذهن خواننده بشخصه برای من چیزی جز تلف کردن وقت نیست. من ترجیح میدم از همون جمله ی اول پرتاب شم داخل روایت و تم اصلیِ داستان چون سوژه اش مشخصه.
این یک مورد و مورد بعدی تفنگ چخوف؛ که خیلی هم برام جالب بود و متشکرم که مطلب جدیدی بهم آموختین ⚘
اما مثالی که زدیددر مورد رژ لب و لیوان خب نتونستم درکش کنم … میتونم بگم من از قصد اون صحنرو به داستان اضافه کردم تا بگم ترک خوردن لیوان و رنگ رژ لب به همراه قطرات آب روی لیوان و بارون تند بیرون و خطری که آوا رو تهدید میکرد و مرگ خون آلود و سرخی که در انتظارش بود همشون بهم دیگه ربط داشتن. نگرانی مانیا هم از نگاهش به لیوان ترک خورده و فکری که پیش دوستش مونده بود کاملا هویدا و واضح تو داستان نمود پیدا کرد…
ینی اون صحنه کاملا فکر شده و برنامه ریزی شده بود⚘
ولی در مورد نقد های دیگه کاملا باهاتون هم عقیده هستم. دکتر حلمی و رابطه ی استاد و دانشجو میتونست نقش خیلی پررنگ تری بگیره و حتی چالش برانگیز شه. مقاله ی علمی هم وسط داستان شاید یخورده بیش از حد طولانی و کسل کننده بود.
خلاصه که ممنون از دقتتون در خوانش داستان و نقدهای بجا و دقیق 👍

Lor-Boy
نفرمایید عزیز
ممنون که خوندید و وقت گذاشتید باعث افتخار بنده اس ⚘
همچنین خوشحال میشم این مشکلی که بهش اشاره کردید رو توضیح بدین
و باید اضافه کنم که بیصبرانه منتظر خوندن داستان شما هستم

آن نبا نه نه
سپاس فراوون بخاطر وقت و نقد دقیق و جزیی شما ⚘
با کلیت کلامتون مبنی بر اینکه داستان کوتاه تمام و کمالی رو ارائه ندادم مخالفتی ندارم و اتفاقا با شما هم عقیده هستم عزیز
در مورد دیالوگ ها هم اقرار میکنم که حق با شماست
همچنین در ارتباط با شانس اتفاقات و نحوه ی وقوعشون خب احتمالش کمه ولی اتفاق افتاده و میفته و خواهد افتاد.
بخاطر همین هم این داستان به نوبه ی خودش میتونه عجیب و جالب باشه.
چون کلیشه ای نیست و در نوع خودش اتفاقی یک در هزاره ، چون ذهن، وقوع همچین اتفاقی با این درصد کم از شانس رو باور نداره ( بقول شما چطور ممکنه؟؟؟ راننده اونجا چیکار میکرده؟؟ و خیلی سوال های دیگه)
که طبیعتا اگه میشد به تک تکشون پاسخ داد داستان خیییلی بیشتر از اینها میتونست طولانی و ادامه دار بشه و بست پیدا کنه…کما اینکه موضوع و پیکره ی داستان از روی اتفاقی نوشته شده که در واقعیت افتاده.
ولی خب جای تقدیر داره که انقدر روی سیر منطقی ماجرا دقیق بودین⚘
شاید من اگر خودم هم میخواستم نوشته ای رو نقد کنم نقدم چیزی شبیه نقد شما میشد.
در مورد شخصیت ها نقد همشون رو میپذیرم به جز قاتل که دلایل خودمو دارم و بعدا توضیح میدم.
و بعله برای داستان کوتاه جنایی دست نوشته ی من کامل و بی نقص نبود ولی در ادامه حتما جایگاه جذاب شدن رو میتونست داشته باشه حق با شماس.

در آخر خودم داستان خودم رو پرفکت و بی نقص و لایق اول شدن نمیدونستم و برای همینم وقتی اول شد کلی متعجب شدم و الان بیشتر علاقه مندم داستان بقیرو بخونم…
در هرصورت ممنون از لطفی که کردین و وقتی که گذاشتین 🤝🌹

Hidden.moon
همونطوری که دوستمون در بالا گفتن و منم پذیرفتم داستان پایان درست و بجایی نداشت و یحورایی مجبور شدم پایان رو سرهم بندی کنم که به موقع تموم شه و ‌بابتش دلایل زیادی داشتم مثل قوانین جشنواره و …
ممنون بابت نظرت عزیز 🌹⚘⚘

Ali3399
خیلی سخته داستان جنایی کوتاه نوشتن 🌹

بهرحال مرسی از همگی 💖

6 ❤️

793952
2021-02-26 23:35:36 +0330 +0330

اولن تبریک به نویسنده بابت برنده شدنش☺😀🌷🌷
دویومندش خوشم اومد ولی داستان در کل ضعیف بود !
ضعف اصلیش اینه که موضوعی مثل این انقد عمیق و طولانیه که تو این چند خط جا نمیشه نویسنده گناهی نداره دچار محدودیت شده ولی میتونست ذهنشو به موضوع دیگه ای ببره .
بیشتر برام مثه یه فیلم آمریکایی بود که یه کم هم ایرونی بازی قاتیش داشت … باور کنین این رفتارا به فرهنگ و کشور ما نمیخوره و تو ذوق می زنه پرتقال کردن لا سینه … یعنی اگ قاتل فقط فکر تجاوز تو سرش می افتاد و دختره رو میبرد بهش تجاوز میکرد و وسط کار از دستش در میرفت میکشتش بعد یه ساعت گو خوردم گو خوردم میکرد واسه من هضمش راحتتر بود !! نمیگم قاتل و زنجیره ای نداشتیم و نداریم ولی این یه کم پیاز داغش زیاد بودش…
اروتیکش ضعف دیگه اش بود که چیز خاصی نداشت و نکته سکس و توش زیاد رعایت نکرده بود یه عشق بازی روزمره بود فقط …
ایراد نگارشی و تایپی هم که مشخصه ولی در کل نویسنده خوبی هستی و کارتو بلدی .
در ضمن اونجا که راوی گفت گیر این دیوانه بی وجدان افتاده بود هم یه ایراد دیگس . راوی نباید اینجوری تو شخصیت شخصیتا دخالت کنه
خسته نباشی موفق باشی ☺🌷

4 ❤️

794200
2021-02-28 05:56:19 +0330 +0330

WOWWWWWWWWWWW
این بهترین و تنها داستانی بود که اینقدر زیبا نوشته بودی که اگر دختر بودم باور کن دیگه َشبهای بارونی از خونه بیرون نمی رفتم. حس اینکه دارم از نزدیک این صحنه ها، رو خصوصا اون صحبت کردن مرد روانی رو میبینم اینجور بهم وانمود میشد كه چون نمیتونم جلوی اون مرد را بگیرم حتما دارم خواب میبینم جالب اینجا بود عادت دارم زمانیکه خواب بد میبینم چشمامو محکم میبندم که از خواب بپرم دو بار چشمامو بستم بخدا
براووووووووو.
امضا:اينجانب

3 ❤️

794227
2021-02-28 09:33:29 +0330 +0330

دوست عزیز جناب black_destiny

با توجه به کامنت قبلی و نقد داوران عزیز و منش و خوی برگزیده‌ی شما نسبت به اشتیاق‌تون به شنیدن نقد داستان، نکته‌ای رو تقدیم میکنم.
البته سعید عزیز (The bechking) با شرح مبسوط و جامع در خصوص استفاده از واژه‌ی تکنیکال و حاوی بار معنایی خاص “سکانس” توضیحات جامعی رو ارایه کردند که من صرفا از باب تکمیل، توضیحی اضافه می‌کنم.

واژه‌ی “سکانس” یک مفهوم کاملا تکنیکال هست که در نمایش نامه نویسی و یا فیلمنامه به طور تخصصی استفاده میشه و استفاده از اون در داستان نویسی غلط هست…
اما با توجه به ساختار داستان که براساس همین اصطلاح تنظیم شده، کاش حداقل به صورت صحیح مورد استفاده قرار میگرفت، من‌باب مثال، در سکانس اول و روایت هم زمان دو اتفاق، از واژه “پلن یا پلان” به جای سکانس اول همزمان باید استفاده می‌شد، به این معنا که هر سکانس دارای تعدادی “پلان” هست که روایت رو از زوایای مختلف بازگو میکنند…

سایر موارد رو هم که عزیزان داور به طور مبسوط و مشروح ارایه کردند…

درکل داستان شما، به درستی و با قاطعیت موفق به کسب مقام اول شد…

موفق باشید…

Lor-Boy

5 ❤️

794251
2021-02-28 11:51:53 +0330 +0330

داستانتون یه خورده زیاده‌گویی داشت همونطور که دوستان گفتن. ولی من به شخصه، فضاسازی‌تون رو دوست داشتم. خسته نباشین 🌹

5 ❤️

794289
2021-02-28 16:08:25 +0330 +0330

واقعا لیاقت برنده شدن رو داشته
بسیار زیبا👏👏👏👏👏👏

2 ❤️

795063
2021-03-04 04:24:29 +0330 +0330

برنده شده؟؟
بلخره؟؟ خخخخخ
پر غلط املایی
دریغ از ذره ای هنر نویسنگی و اینا

ولی وقتی حشریت بزنه به بشریت همین میشه

0 ❤️

795548
2021-03-06 13:16:01 +0330 +0330

Chendesh

0 ❤️

795914
2021-03-08 12:12:15 +0330 +0330

داستان بسیار کلیشه ای بود،،،و کسی که این رو نوشته که قطعا از روی نوشته و کتاب بوده،،،و یا اینکه میخواسته بازنگری بکنه به جنایت امثال خفاشان شب،،،،و زبونم لال،،،که حتما اینجور هم نیست خود کپی کننده داستان خیلی تمایل به اینکارها رو داره چون تا اونجایی که من اطلاع دارم ادم روانی،،،حساب و کتاب نداره که چه کاری میخواد انجام بده،،،،و خیلی جالبتر که دیدم نظرات خیلی بالاتر از خود داستان تفسیر شده بود،،،،،

0 ❤️

796866
2021-03-13 01:44:27 +0330 +0330

با سلام یه فیلم ژاپنی با همین ایده کلی هستش اتفاقا

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom