داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

روزِ بیست و هشتم

1399/07/04

سلام به کاربران گرامیِ سایت شهوانی
علی هستم،۲۲ساله
(بچهٔ یکی از شهرای جنوب شرق ایران) و
میخواستم تلخ ترین خاطره زندگیم رو با شما به اشتراک بزارم.
(از اسامی مستعار استفاده شده است)
داستان از اونجایی شروع میشه که وقتی پنجم دبستان بودم و ۱۱ساله‌م بود به اصرار خانواده و آشنایان،مجبور به درس خوندن شدم تا واسه مقطع راهنمایی یه مدرسه خوب قبول بشم.(چون تو شهرمون مدارس خوب خیلی کم بود)بعد از کلی خرخونی، آخر سر یه مدرسهٔ نمونه دولتی قبول شدم و واقعا خوشحال بودم که میتونم تو یه جای بهتر درس بخونم.
روزا و ماه های اول مدرسه واقعا خیلی خوب بود و تونسته بودم رفقای خوبی واسه‌ خودم پیدا کنم و درسم هم نسبت به بقیه بهتر بود و همه ی دبیرا ازم راضی بودن،جوری که بعضی از معلما واسه تکرار و تفهیم مطالب از من میخواستن که برم پاتخته و به بچه ها توضیح بدم.
منم واقعا به خودم افتخار میکردم و ته دلم همیشه خوشحال بودم.
این روزای خوب گذشت و گذشت…
و من امتحانای نوبت اول رو بخوبی و با معدل ۱۹/۹۰ گذروندم.
بعد امتحانات نوبت اول، معلما قسمت دوم کتابای درسی رو شروع کردن درس دادن و هر از گاهی مطالب جلسه قبل رو میپرسیدن…
روز ۲۸بهمن،زنگ اول حرفه و فن داشتیم
اول کلاس،معلم اسم پنج تا از دانش آموزا رو خوند(که یکیشون من بودم)و ازمون خواست بریم پای تخته تا درس جلسه قبل رو بپرسه.
برخلاف انتظارات فقط من درس رو بلد نبودم و معلم از مبصر کلاس خواست منو ببره دفتر.
ازش خواستم منو نفرسته ولی گفت زودتر برو دفتر میخوام درس رو شروع کنم.
کاش اون‌ درس لعنتی رو‌ شب قبلش مطالعه میکردم.
کاش اون معلم لعنتی منو نمیفرستاد دفتر.
و کلی ای کاش که هنوزم توی ذهنم تکرار میشه…
پامو گذاشتم تو دفتر…
ناظممون آقای رفیعی یه نگاهی بم انداخت و گفت چشمم روشن علی،تورو چرا فرستادن اینجا؟
با یه لحن حق به جانب،گفتم آقا درس نخوندیم، دفعه اولمونه،این دفعه ببخشین قول میدیم درس بخونیم.
نمیدونم چرا تو این مواقع زود خودمو میباختم
عینکشو داد بالا و گفت از تو انتظار نداشتم،باید به والدینت خبر بدم.
من واقعا دستو پامو گم کرده بودم.
با ترس گفتم آقا خواهش میکنیم به اولیامون زنگ نزنید،نمیخوام نگران بشن.
ولی کو گوش شنوا…
میخواست تلفن رو برداره
دستشو گرفتم و دوباره ازش خواستم زنگ نزنه
همش میگفت بخاطر خودته این تذکر
اما من همش خواهش میکردم و کم مونده بود به پاش بیوفتم
نمیخواستم پدر و مادرمو ناامید کنم اونم بخاطر یه پرسش و پاسخ کوفتی.
آقای ناظم به گمونم دلش به رحم اومد و گفت: باشه تماس نمیگیرم ولی باید قول بدی درس بخونی از این به بعد.
منم همزمان که داشتم با آستین پیراهنم اشکامو پاک میکردم،گفتم آقا قول میدیم،قول شرف!
بهم گفت نه اینجوری نمیشه باید تنبیه بشی
خیلی ترسیده بودم و از یه طرفم خوشحال بودم که والدینم خبردار نمیشن…
صدام میلرزید و گفتم آقا تنبیه چرا؟ما که قول دادیم.حاضریم قسم بخوریم آقا.
یه پوزخند زد و گفت: نه باید بشینی رو زمین و لباسات خاکی بشه تا همیشه امروزو یادت بمونه…
نمیدونستم چیکار کنم
با خودم میگفتم چرا باید لباسام خاکی بشه تا این روز لعنتی و نحس رو یادم بمونه
نشستم…
شلوار پارچه ایِ مشکیم خاکی شد…
بعد ۲دقیقه خواستم پاشم
همینجوری که پشت میزش نشسته بود با صدای نسبتا بلند گفت حق نداری پاشی تا زمانی که من نگفتم.
نمیدونم چرا یهو لحنش عوض شد…
دوباره نشستم رو زمین
بعد از چند لحظه پاشد و اومد بالاسرم
سرمو گرفتم بالا و تو چشمام نگاه کرد و
گفت تنبیه دومت اینه:
یهو دیدم از جاش بلند شد اومد بالا سرم وایساد،
دستشو برد سمت شلوارش و بدون هیچ حرفی کیرشو درآورد.
واقعا جا خورده بودم و عرق سرد رو پیشونیم نشسته بود.
برعکس کسایی که تو سایت درباره خودشون میگن که سفید و تپلن،اتفاقا برعکس من لاغر و سبزه بودم(اینو میگم چون هنوز واسم جای سواله،آخه چرا من؟)
یکم که گذشت گفت باید بخوریش وگرنه به والدینت خبر میدم که درس نخوندی.
مونده بودم چیکار کنم…
بین دوراهی بد و بدتر…
اتفاقات اون روز تو ذهنم تکرار میشد که یهو
گوشمو محکم گرفت گفت دهنتو باز کن
لال شده بودم و فقط نگاش میکردم
دوباره خیلی جدی گفت: دهنتو باز کن
اون لعنتی رو بزور جا داد تو دهنم
خیلی بد بود خیلی
دستامو می کشیدم به پاش
چنگ میزدم،همش میخواستم هولش بدم عقب
اما مگه میشد؟
بالاخره هرجور شد، با کلی زور خودمو کشیدم عقب و از دفتر مدرسه با گریه زدم بیرون…
اون اشکا هیچوقت یادم نمیره
اون هق هق هایی که با هرکدومش ته دلم خالی میشد یادم نمیره
رفتم سرویس مدرسه و کلی دهنمو شستم
همه جامو شستم
از خودم بدم میومد
از اون مدرسه بدم میومد
از تموم کارکنای اون مدرسه بدم میومد
اون چشمای پر از شهوتش هیچوقت از ذهنم پاک نمیشد
اون روز آخرین روزی بود که من تو اون مدرسه بودم.
درمورد اون روز نمیتونستم به کسی چیزی بگم و همش فکر میکردم اون لعنتی دوباره میاد سراغم
اون روز آخرین روزی بود که میدیدمش و بعدش تا ۳روز مدرسه نرفتم و خودمو به مریضی زدم که شاید بشه اون اتفاق رو یجوری فراموش کرد.
اما مگه میشد؟!
حتی الان که ۲۲سالمه و ۱۰سال از اون قضیه میگذره بعضی شبا کابوس اون روزو میبینم.
در ادامه با کلی خواهش و تمنا و بهانه رفتم یه مدرسه معمولی تهِ شهر.
اتفاق اون روز شاید ۱۰دقیقه هم نمیشد ولی این ۱۰دقیقه هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه و تا ابد تک تک صحنه هاش جلو چشامه.
بعد چند سال از قضیه هنوز افسرده بودم و با کسی حرف نمیزدم و هیچ دوستی نداشتم.
چند جلسه هم پیش روانپزشک رفتم و نتونستم این اتفاق رو باهاش درمیون بزارم.
من دیگه درس رو ول کردم و بزور دیپلم گرفتم، تو دانشگاه آزاد شهرمون دارم درس میخونم و بخاطر شهوت یه نفر همه ی آرزوهام برباد رفت.
خبری ندارم ازش ولی میگن بازنشسته شده،
امیدوارم تقاص این کارشو پس بده و هیچوقت نمیبخشمش.
۲۸بهمن هرسال واسم خیلی عذاب آوره…
شما عزیزان اولین کسایی هستین که این خاطره تلخ رو باهاتون درمیون میزارم…
ببخشید اگه طولانی و خسته کننده بود…
درهرصورت بخشی از زندگیم شده
و کم کم دارم باهاش کنار میام.

نوشته: بیگ اِی


👍 5
👎 6
10700 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

919623
2020-09-25 23:52:47 +0330 +0330

میخوای به معلمت بدی چرا این کصشعرا رو میگی؟
یعنی نخونده فهمیدم کص میگی!!!
برو به معلمت کوون بده تا به آرزوت برسی!!!
پ.ن: تواز اونایی که وقتی کیر رو مزه میکنی میگی خوشمزه است!!!
از خاطرات خوشت هم برای ما بگو!!!

0 ❤️

919696
2020-09-26 01:42:44 +0330 +0330

دوسته عزیز بابت اتفاقی که برات افتاده واقعا احساس تأسف میکنم اون بی ناموس بهای کارش رو بپردازه
هه مثلا این تخمای حروم فهمیده ترین آدمای اینجان خاااااک تو سر اون و هر فرد کثیف و رزلی مثله اون

0 ❤️

919728
2020-09-26 04:25:17 +0330 +0330

دیوانه ای بخدا…
مدرسه نبوده معلوم نی کجا رفتی کونت گذاشتن

0 ❤️

919732
2020-09-26 05:48:18 +0330 +0330

پا قدم ورود خمینیه

1 ❤️

919792
2020-09-26 10:58:38 +0330 +0330

باید ازش شکایت میکردی تا کونش بزارن مرتیکیه ی دیوث

0 ❤️

919831
2020-09-26 15:47:35 +0330 +0330

هرچیزی ممکنه
اتش شهوت باعث میشه انسان کارای غیرعادی انجام بده
متاسفم که ادمای متجاوز مثل ایشون بدون درمان رها میشن. ومتاسفانه قربانیانی خاموش مثل شمارو شکار میکنن

0 ❤️

919854
2020-09-26 19:43:09 +0330 +0330

آموزش و پرورش یک مکان مقدس است و از همه ادارات پاکتر است اما در همین مکان مقدس افراد کثیفی معلم نما وجود دارند که این مکان مقدس را آلوده کرده اند. شک نکنید این فرد کثیف به سزای عملش می رسد. دنیا دار مکافات است

0 ❤️

920099
2020-09-27 23:51:03 +0330 +0330

مگه میشه؟؟ مگه داریم؟؟ 😞 😞 😞

0 ❤️







Top Bottom