داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

رویای خیس (۲)

1399/05/24

...قسمت قبل

گیج بودم ، یعنی این کی بود که به من پیام داده ؟ لیلا رو از کجا میشناخت ؟ سریع رفتم تو پیجش ؛ ولی قفل بود .
عکس پروفایلش خیلی برام آشنا بود ، هر چی فکر کردم یادم نمیومد کجا دیدمش. پیام دادم شما ؟ منو از کجا میشناسید ؟ لیلا رو از کجا میشناسید ؟ در پاسخ گفت برای تمام سوالات جواب دارم ؛ یک ساعت دیگه بیا به این آدرس.
قبل از اینکه آدرس رو بفرسته گفتم من تهران نیستم ؛ فردا برمیگردم .
بعد چند لحظه جواب داد که : باشه ؛ این شمارم ، فردا اومدی تماس بگیر ؛ بای.

همه وجودم شده بود آشوب ؛ دلم مثل سیر و سرکه میجوشید .افکارم مختوش بود ، دلهره و اضطراب داشتم . هیچ کاری از دستم برنمیومد . بلند شدم یکی یکی بچه هارو بردم تو ، نمیخوایستم مریض بشن ، به زور نفری دو لیوان آب بهشون دادم ؛ میدونستم اکه آب نخورن فردا که بیدار بشن ، سردرد شدیدی دارن. مازیار رو مجبور کردم که لباساش رو عوض کنه ؛ تقریبا خیس آب بود. وسایل رو جمع کردم ؛ خونه رو مرتب کردم ؛ همه چی آماده بود برای رفتن.
دلم میخاست همون لحظه برم ؛ولی عملا سه تا جنازه باهام بودن. سعی کردم بخوابم ولی انگار خواب برام حروم شده بود؛ ساعت نزدیک سه بعد از نیمه شب بود. دلم هوس دریارو کرد ؛ بی درنگ بلند شدم ؛ سیگارمو برداشتم از خونه زدم بیرون. صد متر با ساحل فاصله بود .نزدیکای آب، تو دل سیاهی شب، روی ماسه ها نشستم . صدای امواج روحمو صیقل میداد ؛ خواستم سیگارمو روشن کنم که متوجه شدم تو فاصله چند متریم دو نفر دارن رد میشن. نفهمیدن من اونجام، دست تو دست هم راه میرفتند تا به نزدیکی آب رسیدند؛ یه دختر پسر خیلی جوون ؛ بیشتر از بیست سال نمیخورد داشته باشن ، محو تماشاشون بودم که مشغول بوسیدن هم شدن ، خیلی رومانتیک بود ، یاد لیلا افتادم بی اختیار لبهام غنچه شد ، خندم گرفت ! چه خنده تلخی بود ، سیگارمو با زحمت روشن کردم دیدم اون عشاق زیبا دست تو دست هم در امتداد ساحل در حال دور شدن هستند.
خیره به افق ؛ دور دست ها نور قایق های ماهیگیری به چشم میخورد ؛ تصویر لیلا از ذهنم پاک نمیشد.

یاد وقتی افتادم که با موتور اومدیم شمال. پارسال تابستون بود؛ با یه بنلی ۳۰۰ تو جاده چالوس ؛ اولش راضی نمیشد ، میگفت خطرناکه ، دستشو گرفتم ، تو چشماش خیره شدم ، بهش گفت به من اعتماد داری ؟ با اون نگاه نافذ و دوست داشتنی بهم گفت : بیشتر از چشمام . کلاه رو که مخصوص خودش خریده بودم دادم بهش و کلاه خودم رو سرم گذاشتم. دیدم داره نق میزنه میشه کلاه نزارم ؟ با اخمِ من متوجه شد جایی برای غر زدن نمونده. تا کرج کسل کننده بود براش ولی به محض اینکه وارد جاده چالوس شدیم ،خوشحالیش دو چندان شد ، داد میزد چقدر دیوونه بوده که تا حالا با موتور این راه رو نیومده . من خوشحالیش رو که میدیدم از عذاب وجدانم کمتر میشد ، چون ریسک بزرگی بود اون جاده با موتور . منوپاد رو دراورد و گوشیش رو وصل کرد . مشغول ثبت لحظات شیرینمون بود . به ترافیک که میرسیدیم بیشتر خوشحال میشد، میگفت خیلی کیف میده ما میریم و بقیه تو این ترافیک وحشتناک میمونن، گاهی باهاشون بای بای میکرد. وسطای راه قبل از کندوان هوا سرد شد ، دیدم داره میلرزه ، جلوی آشکده پیاده شدیم و بردمش تو ، دو کاسه آش رشته داغ که از خوردنش سیر نمیشد. با تعجب میگفت وای آرش تا حالا آش رشته به این معرکه ای نخوردم ، ممنونم عشقم ، دستاشو تو دستم فشار دادم و گفتم نوش جونت زندگیم . بعد از خوردن یه چای داغ از آشکده بیرون زدیم . تونل کندوان رو رد کردمیم ، هوا گرمتر و شرجی میشد، فضا سبزتر و دلربا تر ، گهگداری کنار میزدیم . هم از مناظر لذت میبرد و هم کمی خستگی در میکرد. قشنگی طبیعتِ خدا در کنار زیبایی لیلایِ من ؛ اصلا برام جذاب نبود. مثل یک دختر بچه ذوق زده بود . انگار بار اولش بود میومد شمال . ولی میدونستم که اینجا مثل حیاط خلوتشونه . پاریس ، ونیز ، لندن ، وین ، و… اینا فقط شهرایی بود که سالی یکبار حتما باید میرفتند. یه ویلا تو رامسر داشتند ، عکساشو دیده بودم ، دوبلکس شاهانه با باغ میوه . اول اصرار داشت بریم اونجا ؛ میگفت با مامانم هماهنگ میکنم و سرایدار هم مشکلی نداره . مادرش کامل من رو میشناخت ؛ خواهر بزرگترشم باهام آشنا شده بود. فقط این وسط با پدرش روبرو نشده بودم اما از وجودم خبر داشت . برادرش هم که کلا توی فاز خاصی سیر میکرد . نزدیکای ظهر متل قو بودیم . چون با موتور اومدیم وسیله زیاد نداشتیم ، یک کوله پشتی که بیشترش وسایل شخصی لیلا بود . با هماهنگی دوستم یک کلبه دنج تو بافت روستایی نزدیک متل قو ، رزرو کرده بودم . نهار خوردیم و راهی کلبه شدیم ؛ گفتم عزیزم یه دوش بگیر تا من برگردم یکم استراحت کن . خودم رو برای سورپرایز بزرگ زندگیم آماده میکردم ؛ کنار ساحل رفتم
چیزی حدود پنج برابرقیمتی که برای اجاره یک ساعت قایق بود پرداخت کردم ، با صاحب قایق همه برنامه هام رو هماهنگ کردم ، اولش راضی نمیشد ، میگفت احتمال داره بفهمن و جوازم رو باطل کنن، رنگ پول رو که دید گفت گور بابای جواز . حدود نیم ساعت طول کشید اصول اولیه روندن قایق رو یادم بده . نصف پول رو بهش دادم و دوباره برنامه هام رو باهاش هماهنگ کردم. برگشتم کلبه پیش لیلا ، از حموم اومده بود ، روی تخت خوابش برده بود ، حق میدادم خسته باشه ، کنارش نشستم ،دستم رو روی گونه هاش لمس میکردم ، چشماش باز شد ، با حالت قهر بهم گفت هیچ معلومه دو ساعته کجایی ؟ چرا گوشیت نمیگیره ؟ نمیگی من اینجا میترسم ! از رو رو تخت بلندش کردم ، موهاش هنوز خیس بود ، لبام روی گونش رفت ، با بوسیدنش گفتم : عشق من شجاع تر ازین حرفاس ، تازه اینجا خیلی امنه ، خیالم راحت بود کا تنهات گذاشتم . حالا پاشو آماده شو میخایم بریم ساحل . خواستم ازش جدا شم ، محکم چسبید بهم و وزنشو انداخت روم .لباش رو چسبوند به لبام با صدای آهسته گفت ساحل منتظر ما میمونه . همه برنامه هام در خطر بود از طرفی دل کندن اون وضیعیت هم کار خیلی سختی بود ، قبل از اینکه شهوتم اختیارم رو در دست بگیره خودم رو از زیرش بیرون کشیدم و گفتم بزار برا وقتی برگشتیم یه حال توپ میکنیم ، دوباره منو تو چنگالش اسیر کرد . شروع به خوردن لبهام کرد با حرص گفت شب هم جای خودش . کیرم نیم خیز شده بود ، چند ثانیه بیشتر فرصت نداشتم اگه بلند میشد دیگه کار تموم بود . سعی میکردم لیلا رو لمس نکنم ، با تموم وجودم میخاستمش اما ممکن بود همه برنامه هام بهم بریزه. دوباره ازش فاصله گرفتم ، گفتم زندگی من قول میدم شب جبران کنم ، تو همین الانش هم بخای آماده بشی باز دیره ، تو چشماش میتونستم ببینم چقدر خمار شد . انگار ناراحت شد ، معلوم بود سعی میکرد به روی خودش نیاره ، تا حالا سابقه نداشت از خودم برونمش. منم ناراحت بودم ،اما سورپرایزی که براش داشتم همه اینارو میشست و میبرد.
طبق برنامه پیش میرفتم ، زمان بندی همه چیز درست بود ، تو پلاژ قدم میزدیم رو به لیلا کردم و گفتم : میخوای قایق سوار شیم ؟ با اضطراب گفت وای نه ! من میترسم . دلم یهو ریخت ، گفتم ترس کدومه خیلی حال میده ، نا خود آگاه دستم رو فشار داد و گفت که تو بچگی سوار قایق بوده و قایق برگشته ، خیلی ترسیده بود و ازون به بعد دیگه سوار نشده . تو چشماش نگاه کردم و گفتم از موتور که بدتر نیست ، به من اعتماد داری ؟ جواب همیشگی رو رو بهم داد . به اندازه چشمام . به سمت قایق رفتم ، نگران بودم نکنه صاحب قایق زیر قولش بزنه ، ولی اونجا منتظر من بود . بهش گفته بودم تابلو نکنه . صحبت سو ری کردیم و قایق رو کرایه کردم . سوار شدیم، صاحب قایق مارو راهی کرد و به سمت ساحل برگشت ، لیلا نگران گفت آرش مگه خودش نمیاد ؟ تو مگه بلدی اینو برونی ؟ من که با اضطراب و ترس آروم قایق رو میروندم با یه پوزخند گفتم : من پایه یک کشتیرانی دارم ، این که چیزی نیست. حالا محکم بشین تا این موج های ساحلی رو رد کنیم. یکم نگران بودم . با دست راستم دسته موتور رو گرفته بودم و با دست چپم لیلا رو محکم تو بغلم چسبونده بودم . از ساحل فاصله گرفتیم ، دیگه چیزی جز سکوت محض نبود، نزدیک غروب آفتاب بود ، موتور رو خاموش کردم لیلا رو جلوم نشوندم جوری که پشتش به من بود ، دستهامو دورش حلقه زدم و چونم رو روی شونش گذاشتم ، هیچ چیز جز آب دیده نمیشد ، انگار خورشید تو افق داشت غرق میشد. لیلا محو این منظره زیبا خودش رو تو بغلم شل کرده بود . گفتم یادته چطور با هم آشنا شدیم ، یه نیشخند زد گفت اون موقع که دیدمت حتی یک درصد فکر نمیکردم عزیزترینم بشی ، زیر بارون تو اتوبان با یه لاستیک پنچر، حتی امداد هم زورش میومد کمک کنه، هنوز قیافت یادمه وقتی زاپاس رو عوض کردی ،میخواستم بهت پول بدم چقدر ناراحت شدی ، چی گفتی ؟ آها ! (باصدای کلفت ) تو مرام من نیست . زد زیر خنده. یه دفعه گفت وای آرش اگه گوشیت جا نمونده بود تو ماشینم شاید دیگه هیچ وقت همدیگرو نمیدیدیم . یه بوس روی لپش جا خشک کرد ، بهش گفتم تو همون نگاه اول که دیدمت مسیر زندگیم عوض شد، گوشی رو که از قصد گذاشتم تو ماشین ، سرش رو به سمتم چرخوندو گفت از همون لحظه فهمیدم گوشیت توماشینه ، از قصد بهت ندادمش. لباش رو روی لبام گذاشت ، چشماش بسته شد ، بهترین مزه دنیا رو میچشیدم . لبامو ازش کندم ، هنوز دنبال بوسه بود که گفتم : میدونی چیه ؟ الان نزدیک سه ساله که همه دنیای منی ، با وجود فاصله زیاد طبقاتی مون هیچ نزاشتی این شکاف بینمون فاصله بندازه ، میخام همه دنیارو به پات بریزم ، میخام همه لحظاتم با تو باشه، میخام برای تو نفس بکشم ، دستمو بردم تو جیبم ، یک حلقه که از قبل خریده بودم رو بیرون آوردم ، جلوی چشماش گرفتم ، صدامو یکم صاف کردم : میخام با من ازدواج کنی .
اشکهاش سرازیر شده بود ، همش میخاست سعی کنه گریه نکنه ، اما نمیتونست . انگشت رو جلو آورد تا خودم حلقه رو تو دستش بکنم . دستاش میلرزید ، برگشت رو در روی من ، محکم بغلم کرد . هق هق کنان گفت چرا اینقدر طولش دادی.
با وجود اینکه از جواب مثبتش مطمئین بودم اما باز هم حس خوشبختی مضاعف میکردم.

پاکت سیگارم خالی شده بود ، سمت شرق خورشید داشت سرک میکشید ، سرم در حد انفجار درد میکرد ، اومدم تو خونه ، زود بود برای بیدار کردن بچه ها ، یه گوشه خوابیدم .
نزدیکای ظهر بود بیدار شدم، مازیار تو ایوون نشسته بود و مشغول کشیدن قلیون بود . چشمش به من افتاد گفت آرش داداش یه دونه ای به خدا . صبحونه رو میز آمادست ، دلم نیومد بیدارت کنم. یه پسگردنی آروم بهش زدم و گفتم ای لاشی با جنبه ! تا من صبحونه میخورم برو سراغ اون دوتا دیوص باید بریم. مازیار خودت میشینی پشت فرمون ، من حسشو ندارم ، سه ساعته میخام تهران باشم. دود قلیونشو سمتم فوت کرد و گفت حله داداشم .
غروب تهران بودم. زنگ زدم به شماره ای که برام گذاشته بود ، تو یه کافی شاپ قرار گذاشتیم ، یه دختر خوش استایل با آرایش ملایم و زیبایی منحصر به فرد ، وقتی روبروم نشست بهش گفتم قیافت خیلی برام آشناست ولی اصلا یادم نمیاد کجا دیدمت ، یه قهوه سفارش داد ، تو چشام نگاه کرد و گفت اسم من آیسانِ ، من همونی ام که شیش ماه پیش تو خونت باهات خوابیدم. مثل یخ وا رفتم ، ازش متنفر شده بودم ، گفتم من ازون شب کذایی هیچی یادم نیست جز اینکه صبحش لیلا بالاسرم بود و تو توی تختم خواب بودی. تا سر خیابون دنبال لیلا رفتم ، برگشتم دیدم نیستی . من موندم و یه دنیا سوال و یه خروار پشیمونی. میدونی این شیش ماه با من چکار کرده ؟ آیسان یکم از قهوش رو خورد ،فنجون رو روی میز گذاشت : ببین آرش تو درگیر یه توطئه کثیف شدی . من اون شب تا صبح باهات بودم . حالت خیلی خراب بود ولی با این حال بهت دست میزدم میگفتی خانم به من نزدیک نشو ،من نامزد دارم. راستشو بخوای فقط قرار بود لیلا منو کنار تو ببینه ، اونشب خیلی دلم میخاست باهات سکس کنم ولی نجابتت تو حال غیر طبیعیت منو شیفته خودش کرد . من پول زیادی گرفتم تا اون سناریو کلید بخوره .
ادامه دارد …

نوشته: آرش sex and love


👍 65
👎 4
28200 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

908353
2020-08-14 00:47:17 +0430 +0430

با تشکر از همه عزیزانی که با کامنت هاشون بنده رو شرمنده کردند . باعث خوشحالی و دلگرمی من بود . با لایک و کامنت و نقد هاتون انگیزه بیشتری برای ادامه کار دارم.
ممنون از لطف همتون

4 ❤️

908372
2020-08-14 01:12:27 +0430 +0430

آرش جان خسته نباشی؛مثل قسمت قبلی عالی و روان بود و خیلی به دلم نشست،فقط چند تا غلط نگارشی داشت که امیدوارم تو قسمت های بعدی نباشه چون واقعا حیفه همچین داستانی غلط نگارشی داشته باشه
لایک تقدیم شما❤

4 ❤️

908377
2020-08-14 01:31:28 +0430 +0430

کل شهوانی رو زیر و رو کردم ولی یه داستان خوب پیدا نکردم
داداش دمت گرررررم ووقعا نه داستان اونقدر سکسی و حال بهم زن بود نه تخیلی

4 ❤️

908381
2020-08-14 01:40:52 +0430 +0430

دمت جیز

2 ❤️

908409
2020-08-14 03:01:21 +0430 +0430

داشتم با داستان ممل آمریکائیت حال میکردم که آخرش رو خراب کردی…
اول از همه باید بگم یه جورهایی میشه بابت عکس پروفایل ، حافظه طرف گیج بزنه هر چند باز هم باورش برام خیلی سخته ، اما وقتی طرف رو دیدی …هر چند هم مست و پاتیل بودی یا نشئه بودی یا بهر دلیلی عقلت سرجاش نبود ، بازهم نمیشه طرف رو نشناسی…چون یه قانون غیر قابل انکارو کاملا مشخص وجود داره که انگاری ازش بی خبری و اونهم اینه که" یه چشم بلا دیده هیچوقت خطا نمیکنه" .
دوم … در ادامه دچار تناقض گویی شدی و با نوشتن این جمله مهر باطلی بر ادعای وفاداریت زدی
" من موندم و یه دنیا سوال و یه خروار پشیمونی "
حالا با یه دنیا سوال هم آواره موندی کاری ندارم …مشکلم سر یه خروار پشیمونی حضرتعالیست که منو بایه کهکشان سوال مواجه کرده؟ اگه اونقدر هوش نداشتی که نتونی یه آکله ای رو که شب رو باهاش صبح کردی بشناسی …پس از چی پشیمون بودی …اونهم قد یه خروار؟ این پر وزن بودن پشیمونیت بدجوری رو مخم داره سنگینی میکنه…!! بقول معروف مگه میشه جنس به این سنگینی رو بار زد اما خود جنس رو ندید؟
وقتی یه نویسنده زحمت میکشه داستان یا خاطره مینویسه اولین هدفش این باید باشه که مخاطب رو با فضا سازی خیلی خوبی که در داستان ایجاد میکنه مخاطب رو با اشتیاق بدنبال خودش بکشونه انهم با رعایت ساده نویسی و روان نوشتن که براحتی به درک مخاطب برسه…شیک نویسی و بکار بردن اصطلاحات زوری در جایی که اصلا هیچ تناسبی با روح کلی داستان نداره چه معنی داره؟ در یک کنسرت هر چقدر نوازنده ها فیکس باشند و خوب اجرا کنند یکی فقط یه نت رو فالش بزنه کل اجرا رو زیر سوال مبره.
نویسندگان گرامی …ما پای این کنسرت نشستیم و منتظریم با اوای دل نشین شما دمی حال کنیم …لطفا فالش نزنید…از این ساده تر و روان تر دیگه نمیتونستم بگم.
خسته نباشی

1 ❤️

908418
2020-08-14 03:59:36 +0430 +0430

دوستداشتنی بود

1 ❤️

908422
2020-08-14 04:43:54 +0430 +0430

عالی. اصولی و با ساختار محکم
داستان نویسی یعنی این.مخاطب باید چشمش دنبال جمله ها راه بگیره و دنبالش کنه

3 ❤️

908423
2020-08-14 04:47:10 +0430 +0430

خیلی هم عالی بود ادامه بده باقدرت ممنونم
یه چیز کاملا خاص وقشنگ

بکنم فول ارومیه و اطراف بی یا زوج خاست درخدمتیم خوش قیافه متوسط و کلفت ولی شرط اصلی شخصیت وادب هست وگرنه حیواناتم سکس دارن

1 ❤️

908441
2020-08-14 06:59:03 +0430 +0430

داداش حرکت تو قایقت قشنگ بود اما برا من گیمر جز خاطره ایی از بازی رد دد که جان همینطوری از نامزدش تو بازی خواستگاری میکنه. احساس میکنم این تیکه از داستانت از این بازی کپی کردی.

2 ❤️

908450
2020-08-14 08:14:27 +0430 +0430

خوبه

2 ❤️

908468
2020-08-14 09:32:08 +0430 +0430

جواب همه کامنت ها رو نوشتم ولی با پیغام متن حاوی لینک یا متن غیر مجاز مواجه شدم

1 ❤️

908477
2020-08-14 10:14:22 +0430 +0430

آیت الله عزیز
نظر لطف شماست ، راضی کردن شما که یکی از خواننده های پرو پا قرص و سخت پسند سایت هستی برای من افتخاره .

3 ❤️

908479
2020-08-14 10:16:20 +0430 +0430

سفید دندان عزیز
ممنون بابت خوندنت
یکم مشغله کاری و کمبود وقت باعث افت نگارش و ویرایش داستان شد. باور کن دیشب ساعت ۱۲ داستان رو رسوندم.
Pragmatism عزیز
خوشحالم که خوشت اومده . بالاخره با ده سال عضویت تو این سایت ، سلیقه مخاطب رو کمو بیش میشناسم.

4 ❤️

908483
2020-08-14 10:22:32 +0430 +0430

کامیکن و الدورادو دوست داشتنی
دم خودتون گرم .ممنونم ازتون😊

1 ❤️

908484
2020-08-14 10:22:51 +0430 +0430

آفرین جیگر ، منتظر ادامه ایم🌻

2 ❤️

908485
2020-08-14 10:24:00 +0430 +0430

Woodpcker گرامی
ممنون بابت خوندنت. اجازه بده جواب شمارو تو یک کامنت مجزا بدم
M.D
شما خودتم دوستداشتنی هستی
شاعر بهمنی گرامی
نظر لطفته. خیلی خوشحالم که راضی بودی
member001 گرامی
با وجود شما عزیزان حتما با قدرت ادامه میدم.
Arka0011 عزیز
ممنون بابت کامنت و خوندن داستانت. من گیمر نیستم. سعیم بر اینه که داستانم به هیچ وجه از جایی الگو نگیره .

جهان وطنی عزیز
خودت خوبی 😊
مملی رفرش عزیز
ممنونم 👍

1 ❤️

908486
2020-08-14 10:24:50 +0430 +0430

ادیتش نکردی 🤨 علائم نگارشی هم مشکل داره …
منتظری بعدیم. قبل از ارسال ادیت کن حتی اگه لازم بشه یه شب انتشارش رو به تعویق بنداز، ارزشش رو داره.

5 ❤️

908495
2020-08-14 11:10:39 +0430 +0430

مرجان عزیز
ممنون بابت خوندن
سپیده جان
تو که کمو بیش در جریانی . یک مقدار ویرایش خارج از حوصلم شده بود . داستان رو باید دیشب میرسوندم . دلم نمیخاست فاصله بین قسمتهای داستان زیاد بشه.
این سری داستان رو یک روز قبل برات میفرستم . زحمت ادیت گردن خودت 😘

2 ❤️

908499
2020-08-14 11:28:34 +0430 +0430

Woodpecker
دوست عزیز یک مقدار زود قضاوت کردید .
اینقدر درگیر داستان شدم که تو روحیم تاثیر گذاشته. روزی دو پاراگراف مینویسم و وقتای آزاد رو مرور میکنم تا بتونم داستان رو قابل باور جلوه بدم . وگرنه آب بستن به داستان هیچ کاری نداره ، مثلا برای قایق سوار شدن اول جلیقه تن آرش و لیلا کردم ولی برای خلق اون صحنه ها تو قایق جلیقه واقعا مزاحم بود .مجبور شدم جلیقه نجات رو حذف کنم . اتفاقا آخر داستان بسیار منطقی بود از نظر من البته. آرش مگه آیسان رو چقدر دیده بود ؟ یک نگاه تو رخت خواب ! چطور میخاست بعد از شیش ماه اون چهره کاملا یادش بمونه ؟ و مساله دوم در مورد حس پشیمونی و سوالای بی جواب آرش .
اگه با داستان ارتباط گرفته باشی متوجه میشی که آرش فکر میکرده با اون دختر غریبه سکس داشته و این یکی از دلایل خروار پشیمونیه.
آیسان اعتراف کرده که آرش قربانی یک توطئه شده
بیشتر ادامه نمیدم تا اسپویل نشه.
ازینکه اینقدر موشکافانه داستان رو خوندی ممنونم . کاش میزاشتی داستان تموم بشه بعد قضاوت میکردی

فراستی_نباشیم

2 ❤️

908511
2020-08-14 13:05:06 +0430 +0430

خوب نوشتی اما میتونی بهترم بنویسی. استعدادش رو داری.

4 ❤️

908531
2020-08-14 15:04:55 +0430 +0430

دست مریزاد من که میخ خوندن داستانت کردی…
محتوا خوب، نگارش عالی 👌

2 ❤️

908547
2020-08-14 16:43:25 +0430 +0430

دمت گرم دادا عالی بود
اگه تو دنیای واقعی بخوای نویسنده بشی حتما موفق میشی.
با داستانت خیلی حال کردم ادامه اش رو هم حتما بنویس
لایک✌🖒🖒🖒

1 ❤️

908551
2020-08-14 17:20:10 +0430 +0430

خوب بود حال کردم هم این داستانت هم داستان قبلیت
ادامه بده منتظرم

0 ❤️

908557
2020-08-14 17:44:10 +0430 +0430

جووون
چقد قشنگ شده
زودتر بقیشو بده بیرون تا این قسمت یادم نرفته
خیلی لذت بردم

1 ❤️

908561
2020-08-14 18:09:12 +0430 +0430

بسیییار عالی بود
از خوندن چنین نوشته هایی همیشه لذت می برم
امیدوارم همچنان به نوشتن ادامه بدین 👍

2 ❤️

908573
2020-08-14 20:30:29 +0430 +0430

بهتر از قسمت قبل،چند وقتی میشه به جز بانو لاولی نویسنده خوبی مثل شما نداشتیم،فقط ی خواهش:غمگین تمومش نکن

1 ❤️

908593
2020-08-14 22:03:36 +0430 +0430

دوسش دارم…
لطفا زود زود ادامشو بذارید

1 ❤️

908598
2020-08-14 22:43:42 +0430 +0430

آرش عزیز عالی هستی…

1 ❤️

908601
2020-08-14 22:55:09 +0430 +0430

داش این فیلم ترکیه😂

0 ❤️

908615
2020-08-14 23:58:10 +0430 +0430

خیلی قشنگ🌸

1 ❤️

908631
2020-08-15 00:21:46 +0430 +0430

منتظره ادامشم 👌

1 ❤️

908752
2020-08-15 10:24:08 +0430 +0430

خیلی زیبا بود آرش جان. پر از هیجان بود طوریکه دل توی دلم نیست قسمت بعدی رو بخونم 😍

2 ❤️

908754
2020-08-15 10:53:12 +0430 +0430

خوبه و جذاب
منتظر بخش بعیدیم

1 ❤️

908793
2020-08-15 14:43:29 +0430 +0430

عالی

1 ❤️

908855
2020-08-15 22:04:03 +0430 +0430

داستان داره جنایی میشه…ادامه بده پسر…حال کردم…لایک تقدیمت

1 ❤️

908972
2020-08-16 04:44:27 +0430 +0430

من یه سوال منطقی ازت پرسیدم اما جواب منطقی نگرفتم و نتونستی قانعم کنی در واقع فرصت دادم که درستش کنی …نه اینکه سفسطه کنی و پشت بندش مغلطه. اگر قانع نشدی میتونم توضیحات اضافه ای رو در رابطه با مغلطه گریت ارائه بدم.
این تیکه از داستانت رو اینجا گذاشتم …قضاوت با دوستان.
" وقتی روبروم نشست بهش گفتم قیافت خیلی برام آشناست ولی اصلا یادم نمیاد کجا دیدمت ، یه قهوه سفارش داد ، تو چشام نگاه کرد و گفت اسم من آیسانِ ، من همونی ام که شیش ماه پیش تو خونت باهات خوابیدم. مثل یخ وا رفتم ، ازش متنفر شده بودم ، گفتم من ازون شب کذایی هیچی یادم نیست جز اینکه صبحش لیلا بالاسرم بود و تو توی تختم خواب بودی. تا سر خیابون دنبال لیلا رفتم ، برگشتم دیدم نیستی . من موندم و یه دنیا سوال و یه خروار پشیمونی."
نقــــــــــــــــــــــــــد پذیر باش جانم

0 ❤️

909024
2020-08-16 10:33:44 +0430 +0430

ممنونم از همه دوستان و کاربران عزیزم که داستان رو خوندند و نظر گذاشتند.
Woodpecker عزیز
واقعا عاشقت شدم. من پانویس قسمت اول از همه خواستم که با نقدهاشون تو پیشرفتم کمک کنند. من هرچی نقد شما رو میخونم ، میبینم که نقد نیست فقط یه بهونه ست . در مورد همین مطلب بازم ارجاعتون میدم به پاسخ قبلیم ولی این بار با دقت بخونش. بیشتر نمیتونستم توضیح بدم چون داستان اسپویل میشه . من نقد پذیرم ، اگه جایی اشتباه کنم و متوجه بشم حتما بهش اعتراف میکنم

0 ❤️

909744
2020-08-19 22:09:18 +0430 +0430

آرش جون داعاش گلم
خسته نباشی
از خوندنش لذت بردم… یه کم اون غلط املاییها رو اوکی کنی خوب میشه…
شرمنده بابت تاخیر
یه مقدار درگیر کار و زندگی هستیم باسنمون همکاری نمیکنه شبا که میایم خونه چار تا داستان خوب از شما بخونیم چار نفرم فحش بدیم😂 😂
ولی اگه خواستی من ادیت متنهاتو برات انجام میدم البته با کسب اجازه از محضر اصتاد سپیده گرامی 😀
راستی ناگفته نماند من تو پشت صحنه جای اون پس گردنی یه پشت پا زدم به آرش رفت قاطی باقالیا 😀

2 ❤️







Top Bottom