رویای سیاه (١)

    1396/6/20

    باید تموم بشه!
    همینجا...
    یه بار برای همیشه...
    "به طوفان که وارد شد، دیگر آن شخصی که از آن خارج می شود،تو نخواهی بود "
    حالا این جمله شده خلاصه داستان زندگی منی که باید وارد طوفان می شدم؛
    دیگه مهم نبود حقایق داخل اون کلبه چقدر میتونه وحشتناک و نابود کننده باشه!
    باید واسه یه بارم که شده این قصه ی تلخ رو تموم کنم.
    یه کلبه چوبی وسط این همه درخت،
    به نظر پایان شاعرانه ای برای داستان ما میاد!
    درست همونجوری که تو دوست داشتی!!!
    از دیوار پشتی کلبه،خودم رو بالا می کشم و به آرومی وارد محوطه می شم؛
    لـعنتی!
    یه سگ اون هم درست کنار در ورودی ویلا...
    چطور نفهمیدم اینجا سگ داره آخه؟!
    چراغ کلبه روشن میشه...


    "کاش که بد نشود آخر این قصه ی بد..."




    من آدم منفی بافی هستم.
    البته این نظر من نیست!
    من خودم رو یه آدم واقع بین و افراطی می بینم.
    اما از نظر اطرافیان من یه آدم منفی باف و بی ذوق هستم!
    مثلا این بارون لعنی بی موقع کاملا اعصابمو بهم ریخته؛
    واصلا حس شاعرانه ای بهم نمیده؛فقط خیس شدنه!
    با دیدن در کافه چشم هام برقی زد و برای فرار از اون بارون و کثیف نشدن احتمالی لباس هام خودمو به سرعت بهش میرسونم.
    با برخورد موج گرما و بوی قهوه به صورتم،برای ثانیه ای هم که شده چشم هام رو بستم و لذت بردم.یه کافه خیلی کوچیک با سه یا چهار تا میز و یه کتابخونه نقلی اون گوشه. من تنها بودم و این لذتم رو چند برابر میکرد.
    پشت میز کوچیک کنار پنجره نشستم و بعد از دادن سفارش،سمت پنجره برگشتم.
    حالا تماشای ماشین ها و خیس شدن رهگذر ها و فرار کردنشون،برام خیلی هم شاعرانه و سر گرم کننده بود!کی گفته من بی ذوق و منفی بافم...
    پاکت تقریبا خیس شده رو بیرون آوردم.
    خوشبختانه سیگارهام جون سالم به در برده بودن و این برای من کافی بود و حتی باعث شد برای یک لحظه حس کنم که من چقدر خوشبختم!!!
    سیگاری آتیش زدم و مشغول کام گرفتنِ ازش شدم.
    مسخره س اما سیگار تنها و باوفاترین دوست منه!
    برخلاف همه که همه ش دنبال فرار کردن و شونه خالی کردن هستن،این سیگار که همیشه کنارم میمونه و تا آخرین لحظه عمر کوتاهش به پای من و دردام می سوزه!
    غرق این افکار درهم وبی هدفم بودم که صدای سرفه ای خشک از پشت سرم من رو به زمان حال برگردوند. نفهمیدم کی اومده بود...چایی لیوانی هم جلوی من بود و من حتی متوجه نشده بود کی آورده بودش...!
    از این نما نمیتونستم چشمها شو ببینم؛یه دختر با بارونی بلند درست پشت سرم نشسته بود و محکم فنجونش رو به آغوش گرفته بود،طوری که فکر کردم اگه یه لحظه دست هاش رو از دور اون فنجون جدا کنه،کاملا یخ می زنه!
    و طبق معمول واسه یه لحظه این صحنه رو به وضوح تو ذهنم مجسم شد.اونقدر واقعی که چشم هام نمی تونست به توهم بودنش اقرار کنه! باز با صدای سرفه خشکش به خودم اومدم.
    دود سیگار اذیتش می کرد؟
    ولی شک داشتم که متوجه من باشه! ادامه سرفه هاش اعصابم رو بهم ریخته بود.
    خب اگه واقعا اذیت میشی،فقط کافیه از من بخوایی تا سیگارم رو خاموشش کنم یا حداقل با نگاهت بفهمونی که داری اذیت میشی.
    از این تعارفات بی جا و مسخره که همیشه گند میزنه به روال عادی همه چیز حالم بهم می خوره!
    آروم صداش کردم،
    _اگه سیگار اذیتتون می کنه،خاموش کنم؟
    بدون کوچکترین حرف یا حتی صدایی فقط سرش رو به معنی نه تکون داد و یه سرفه طولانی...
    کارد بهم می زدی خونم در نمی اومد،از طرفی همین تعارفات رو مخ بود و از طرف دیگه چرا حتی نگاهم نکرد؟!
    اینطوری نمی شد باید چشم هاش رو می دیدم.
    با مکث طولانی صداش کردم ولی هیچ حرفی نزدم.حالا دیگه باید واسه شنیدن حرفم کنجکاو شده باشه؟!
    سمتم برگشت و آروم سرش رو بلند کرد.
    اولین چیزی که توجه م رو جلب کرد، چشم های سرخ و خواب آلودش بود.
    نمی دونم این لحظه بی شروع و پایان چقدر طول کشید و فکر من تو این لحظات به کدوم نقطه دور جهان پرتاب شده بود که با برگردوندن سرش به خودم اومدم.
    با خجالت یا پشیمونی چشم ازش گرفتم و برگشتم اما دیگه تحمل سنگینی اون جو رو نداشتم.
    به با بدنی گر گرفته از جا بلند شدم و حتی به خودم فرصت پوشیدن پالتو رو هم ندادم و با قدم های بلند از اون کافه و یا شاید از اون چشم ها فرار کردم!
    الان دیگه متوجه بارون و کثیفی لباسهام نبودم...شب شده بود و از اون بارون فقط امضای خیسش روی زمین مونده بود.نزدیک خوته بودم؛برای فرار از یادآوریش سیگارم رو روشن کردم و وارد کوچه شدم.
    با دیدن آپارتمان م باز این سوال برام پیش اومد که کدوم احمقی اومده و تو این کوچه تنگ و تاریکِ شبانه روزی،آپارتمان زده؟!
    با بی میلی کلید رو انداختم و وارد شدم.
    بنی باز هم با اون حالت خاص همیشگیش روی مبل به خواب رفته بود.حال شوخی و اذیت نداشتم وگرنه تو سرم راه های زیادی برای بیدار کردنش داشتم.
    به اتاق رفتم که آرمان هدفون به گوش و خوابیده دیدم.
    صدای جیغ گیتار برقی من رو با تمام توان به دنیایی دیگه پرت کرد!
    همون دنیای همیشگی،همون توهمات همیشگی که تا گنگ ترین و دور ترین خاطرات بچگیم هم امضای خودش رو به ثبت رسونده!
    اون زمان به جز گریه و ترس و در نهایت ساکت شدن راه دیگه ای نداشتم.تا پنج سالگی حتی یک کلمه هم حرف نزده بودم!خانواده م اول فکر کردن مشکل از شنواییِ،اما بعدها با مراجعه به دکترهای متخصص متوجه این شدن که حرف نزدن من ریشه ای داشت به اندازه عمر پنج ساله خودم!!!
    بالاخره به واسطه یکی از اقوام دور،پیش دعا نویسی تو یه روستا رفتیم که فقط خودش و بچه هاش اونجا زندگی میکردن
    دیدار با اون آدم و اتفاق هایی که بینمون افتاد از عجیب ترین و گنگ ترین تصاویر عمرم هستش،هرچند چیزهای زیادی هم ازش به خاطر ندارم .
    آویزون شدن یه بز سیاه، بدن برهنه خودم و در آخر پیچیده شدنم لای یه ملافه تو بغل پدرم و دویدن هاش و از اون خونه دور شدنش...
    درست از همون روز شروع کردم به حرف زدن!
    حرف زدنی که بعدها باعث پشیمونی اطرافیان شد که ای کاش همون لال میموندم!
    من به خودم وظیفه میدیدم که همه چیز رو بی کم و کاست بگم،بدون تعارف و ترس و رودربایستی،
    و این اخلاق به هیچ وجه خوشایند اطرافیان نبود.
    با صدای بنیامین به خودم اومدم.
    کی بیدار شده بود؟!
    با بویی که به مشامم خورد دو هزاریم افتاد که چه خبره..
    چند وقتی بود که دورش رو خط کشیده بودم و به خودم قول داده بودم سراغش نرم چون خوب می دونستم چه عواقب جبران ناپذیری داره، اون هم برای آدمی به شرایط من!
    اسمش رو گذاشته بود بلک دریم!
    یه مدل کیک یا شیرینی ای به رنگ سیاه که ترکیباتش رو به هیچکس نگفته بود!ولی از تاثیراتش همه ما آگاه بودیم؛
    یه رویای شیرین و سبک که باعث میشه عمیق تر فکر کنی، اما رفته رفته شروع می کنه به با بازی دادن مغزت...آروم آروم تمام افکار و ذهنیاتت رو،تمام راه حل های ممکن توی ذهنت رو به نابودی میکشوند و پاکشون می کرد!!!
    میل و علاقه ای به خوردنش نداشتم اما برای جمع بندی تموم چیزاهایی که دیده بودم،قبول کردم.
    بنیامین تو آزمایشگاه یا همون آشپزخونه مشغول به بار آوردن محصول خارق العاده ش بود؛
    _سورنا،من و آرمان شام خوردیم برای توأم روی گازِ، بردار بخور
    _ممنون عزیزم فعلا میل ندارم...میگم چیزی از اون بلک دریمت داری هنوز؟
    سمتم برگشت و با لبخندی گوشه لبش گفت:چی شد پس؟تو که می گفتی نمی خورم دیگه و ما رو هم با نصیحت هات نموده بودی؟!!!
    نگاه ازش گرفتم و مصمم و جدی گفتم:هنوز هم میگم...ولی امشب فرق میکنه بهش نیاز دارم،واسه لذتش نمی خوام
    چشمکی زد و گفت:اوکی،پس صبر کن از محصول جدیدم رونمایی کنم


    با لبخند شیطانی رفت و تکه کوچیکی از کیک رو آورد.
    _بنی خسیس بازی داشتیم؟این به کجای من می رسه؟...چیه این آخه؟!
    سر بالا انداخت و با جدیت شروع به توضیح دادن کرد؛
    _ببین سورن،این ترکیباتش جدیدِ،از قبلیا خیلی سمی ترِ...هنوز دُز مناسبش رو پیدا نکردم شاید همینم زیاد باشه...نمیدونم هنوز
    به معنای فهمیدن سر تکون دادم و تکه ای از کیک رو تو دهنم گذاشتم.
    راست می گفت،مزه ش با قبلی ها خیلی فرق می کرد!
    نیم نگاهی به بنیامین انداختم و به این فکر کردم که باید بالاخره بفهمم چی تو این کیک می ریزه؟!
    بیخیال روی مبل لم داده بودم و سیگار می کشیدم.
    طبق عادت همیشه این افکارم بودن که وحشیانه زبونه می کشیدن و در اخر خاکستری بیش به جا نمی زاشتن!
    حالا دیگه این شعله و زبونه کشیدن ها و خراب کردن روح و روانم رو خیلی خوب می تونستم ببینم.
    شروع شد...
    خودکار و دفتر رو برداشتم و بدون کوچکترین نگاهی و یا حتی تکرار کردنی،دستم شروع کرد به نوشتن؛
    شعله های آتش زبونه می کشیدن و در لحظه به صورتک هایی تبدیل می شدن‌
    چشم هاشون..،
    همه به من نگاه می کردن...
    به هیچ وجه از نگاه هاشون خوشم نمی اومد.احساس خوبی بهم نمی داد.یه نوع حسرت بود یا ترحم!
    انگار همه اون چشم ها برای من بودن،چشم های من تو زندگی های قبلیم،
    همشون نگاهم می کردن و می خواستن بهم بگن،می خواستن یادم بیارن، که اگه یادم می اومد دیگه اشتباهاتی که همه اون ها تکرار کرده بودن رو من تکرار نمی کردم و این چرخه بی پایان رو می شکستم!
    ولی این امکان نداشت!
    تو زندگی های مشابه اسیر شده بودم،بدون اینکه بتونم چیزی از زندگی های قبل رو به یاد بیارم!
    و از همین رو،شعله ها حسرت می خوردن؛
    حق می دادم...ما همه اسیر دست مرگ و زمانیم‌،
    این مرگ که زمان رو به وجود آورده تا بتونه ما رو بزرگ کنه و در آخر نابودمون کنه!
    چه نقشه بی نقصی...
    خودم رو توی عمق اتش دیدم؛
    همه چیز اونجا بود،هرچیزی که تا حالا دیده بودم.
    .شروع کردم به گَشتن...
    گشتن و پیدا کردن یه معنی،
    یه جمع بندی از همه چیز...
    هیچوقت نتونستم رویاهام رو تعبیر کنم،
    واقعیت این بود که جرأتش رو نداشتم!
    یادم که یه بار توی اتوبوس نشسته بودم که یه مرد مسن رو با زن و دوتا بچه ش،خوش وخرم سوار موتور دیدم با کش اومدن نگاهم دچار رویا شدم.،
    وقتی که موتور از اتوبوس سبقت گرفت و من از پشت زن اون موتوری رو دیدم،کاملا حالت سه بعدیش رو از دست داده بود و شبیه یه ورق مقوا شده بود که با دیدن نیم رخش متوجه این حالت نمی شدی!
    داشتم به این مزخرفات می خدیدم که با دیدن یه غللتک بزرگ شهرداری لبخندم خشکید،مغزم راحت ارتباط یه غلتک با یه آدم دو بعدی رو پیدا کرد،من خیلی پیش پا افتاده اون رویا رو تعبیر کردم و درست چند دقیقه بعد با چشم های خودم،رویای تعبیر شده ام رو دیدم؛
    موتور زمین خورده بود و جسد له شده اون زن که جلو غلطتک افتاده بود!!!
    دیدن اون صحنه چنان تاثیری روی روح و روان من گذاشت که بعد از اون هیچ وقت جرأت فکر کردن به چیزهایی که می دیدم رو نداشتم.
    هنوز هم خودم رو تو یتیم شدن اون دخترهای کوچیک و دیدن مرگ مادرشون به اون شکل مقصر می دونم و عذاب وجدانش همیشه باهامِ...
    پــس...تعبیر ممنوع!
    ولی شاید یه نکته توشون باشه تا حالا ندیده بودمش؟!یه چیزی که تا الان متوجهش نشدم...چطور تا الان نفهمیدم؟
    اون چشم ها...چشم هایی که توی کافه دیدم...
    چطور متوجه نشدم؟؟؟
    اون چشم ها...
    آره خودشه...چشم هایی که مابین بقیه بود!
    چشم هایی که ردشون توی کل زندگیم دیده می شد ولی من نمی دیدمشون!
    بهم نگاه می کردن و نگاهشون می کردم،
    حس می کردم نفرین شدم!
    نفرین به اینکه جواب همیشه درست جلو چشم هام باشه و نبینم.
    تا حالا رو صورت هیچ آدمی ندیده بودمشون حداقل تا امروز...
    باید می شناختمشون،باید ازش می پرسیدم،اون حتما می دونست که من چرا اینطوری هستم؟ این چیزها که می بینم چیه؟چه معنی میده؟چرا اصلا من؟؟؟
    اون دوتا چشم که توی تک تک رویاها من رو نگاه می کردن،خدای من...باید پیداش کنم،آره باید پیداش کنم.
    احساس رخوت می کردم و می خواستم برگردم اما...خیلی غرق شده بودم
    چشم هام باز نمی شد!
    فقط انگشت های دستم رو می تونستم تکون بدم،
    سایه کسی رو حس می کردم،
    یکی میخواد من روبگیره
    ولی نـه...اگه وارد تاریکی بشم،کارم تمومِ!!!
    بایـــد برگردم...
    همه چیز داشت تموم می شد،
    تاریکی من روبه سمت خودش می کشید و کم کم هکه چیز رو داشتم فراموش می کردم و وارد تاریکی می شدم و توی تاریکی فرو میرفتم،
    ساعت ها...
    روزها...
    هفته ها و ماه ها و سال ها...
    همه و همه...


    یه خونه تاریک و بهم ریخته،
    یه پسر با چشم های بسته و دراز کشیده روی مبل،
    و پسری با ریش های بلند که با تکون های شدید و فریاد زدن به سر پسرک غرق خواب،سعی در بیدار کردنش داره...
    _سورنا...سورنـــا...ســـورنـــــــا
    چقدر این اسم برام آشناست!!!


    نوشته: آرکی تایپ

  • 17

  • 2




نظرات:
  •   The_Dr
  • 2 ماه،1 هفته
    • 0

  • ويژگي هاي شخصيتيتو كار ندارم
    ولي داستانت بدك نبود


  •   สic
  • 2 ماه،1 هفته
    • 0

  • فکرشو بکن
    غلطک شهرداری کف شهر داره با ۱۰۰ تا سرعت دستی میکشه یهو از رو یکی رد میشه


    یعنی مظلوم تر از غلطک نبود تو داستانت استفاده کنی؟؟


  •   iraj.mirza
  • 2 ماه،1 هفته
    • 1

  • لب آب و می ناب و دلبر نیکو سرشت
    ای به تخمم که نرفتم به بهشت


  •   آزادفر
  • 2 ماه،1 هفته
    • 0

  • لایک


  •   Lucif3r2019
  • 2 ماه،1 هفته
    • 0

  • داستانت قشنگ بود دوسش داشتم ..


    و اما دوستان بنظرم همیشه که نباید اول شخص یه انسان کامل باشه گاهی وقتا یه اشتباه اخلاقی یا یک مشکل شخصیتی از شخصیت های داستان میتونه پرفکتی و قابل باور بودن داستان رو بیشتر کنه ..


    برای مثال به بازیگر سریال Mr.robot میشه اشاره کرد که یکم خل میزد (biggrin)


    لایک 5 ...


  •   Deadlover4
  • 2 ماه،1 هفته
    • 1

  • به شخصه برام جالب بود،همه چی،از شخصیت ها تا سبک نوشتن و موضوع،لایک ششم...


  •   خوش_غیرت
  • 2 ماه،1 هفته
    • 0

  • خیلی خوب بود آفرین.


  •   Kayoga
  • 2 ماه،1 هفته
    • 0

  • جمله‌ی اولت از شاهکار موراکامیه که. خوشم اومد تو کوتیشین مارک‌گذاشتی. کافکا و کلاغ.


  •   Archetype
  • 2 ماه،1 هفته
    • 0

  • Sooddaabbee دوست عزیز این فقط یک داستانه و سیر از پیش تعیین شده ای داره که این اخلاق هم جزوشه...گنگ بودن رو قبول دارم...به هر حال ممنون از نظرت....
    The_Dr
    ممنون از نظرت
    Boob_lover6
    دوست من این یه داستان با تم تقریبا تخیلیه...پس طبیعتا شخصیتم تخیلیه و نیاز به فحش و نصیحت نداره...????بازم ممنون از نظرت
    สic
    فکر کنم توصیف و فضا سازی اون صحنه ضعف داشتم که شما اینطور فکر میکنید...چون این صحنه از واقعیت الهام گرفته شده بود
    آزادفر
    ممنون
    Lucif3r2019
    دقیقا همین طوره...مهم سیر داستانی هست که برای شخصیت پیش میاد نه به اصطلاح خوب و معقول بودنش..
    Deadlover4 ممنون
    خوش_غیرت ممنون از لطفت
    Kayogaدقیقا...ممنون از حسن توجه ت دوست عزیز...


  •   اژدهای_سیاه
  • 2 ماه،1 هفته
    • 0

  • هوووم. گنگ بود. ولی من گنگ دوس دارم موفق باشی (rose)


  •   آشیانه8585
  • 2 ماه،1 هفته
    • 0

  • نخوندم ولی چون خوش غیرت میگه خوبه لایک منم داری


  •   آشیانه8585
  • 2 ماه،1 هفته
    • 0

  • راستی بکس شیوا جدیدا داستان ننوشته؟؟؟
    دلم لک زده واسش
    بعد اون طنزش چیزی ندیدم ازش


  •   آشیانه8585
  • 2 ماه،1 هفته
    • 0

  • این متن یه شاهکار ادبی بود
    کسایی که تونستن اون حال و هوا رو درک کنن میتونن با این متن ارتباط برقرار کنن
    من خیلی وقته معجون بیرجندی میخورم و بعد از خوردنش به قولی چت میزنم یا توهم
    چند مرتبه هم شده زیاد خوردم و اینجور چیزا اومده جلو چشام
    آدم احساس میکنه درهای جدیدی روش باز میشن
    حتی معنی و مفهوم اشعار رو تا قعر قعرش قشنگ میتونی درک کنی
    امشبم دارم میرم خونه یکی از دوستان و قراره بعد چت شدن همگی بشینیم علی سورنا گوش کنیم ...(:
    واقعا فاز معرکه ایه ...
    جاتون خالی


    خیلی قشنگ بود
    دمت گرم


  •   merlinjan
  • 2 ماه،1 هفته
    • 0

  • منتظر ادامش هستم. :)


برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

جستجو