داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

روی زشت لذت

1399/03/12

این نوشته، فضای همجنس‌گرایی داره. خواهش می‌کنم آگاهانه به خوندن ادامه بدید.

هدف من از نوشتن در این وب‌سایت، همیشه این بوده که بتونم روابط بین همجنس‌گرایانِ مرد رو با بیان خاطرات شخصی خودم و پارتنرم توصیف کنم. من حامدم و ده ساله با محسن رابطه‌ی عاطفی و جنسی دارم. از شش ماه پیش که خونه گرفتیم و زیر یه سقف زندگی می‌کنیم، رابطه‌مون رسمی شده و دوستای اندکمون، ما رو به عنوان یک زوج می‌شناسن. می‌تونید خاطرات قبلیمون رو داخل این لینکا پیدا کنید و بیشتر با ما آشنا بشید:

خوابگاه و گی سه نفره ی ما
خاطره ای از دو مفعول در یک گی چهارنفره
یک گی آفتابی با پاشش مردانه

یکی از ایراداتی که به نوشته‌های قبلی من گرفته شده، متن طولانی اونا بوده. ببینید دوستان، من واقعاً معتقد به خلاصه‌نویسی یا حذف بخشی از متن نیستم. می‌پذیرم که می‌تونستم نوشته‌هام رو طی چند قسمت منتشر کنم، ولی به نظرم انتشار یه متن منسجم به احترام دوستانی که علاقه ندارند منتظر قسمت‌های بعد بمونن، روش مناسب‌تری باشه.

علی‌رغم تفکر جامعه نسبت به این وب‌سایت، به نظرم اینجا تنها کامیونیتی آزاد و بدون سانسورِ همجنسگراها در ایران محسوب میشه. بنابراین من اینجا بودن و اینجا نوشتن رو دوست دارم، چون هم می‌تونم تجربیات خودم رو با شما عزیزان به اشتراک بذارم و هم می‌تونم تا جای ممکن از لذت‌های خاصی که در روابط همجنس‌گرایی نهفته هست پرده بردارم. البته ضمن کمال احترام برای شما مخاطب عزیزی که شاید این‌گونه تمایلات رو نداشته باشید. معمولاً خیلی طول می‌کشه که من یه خاطره‌ی مناسب رو برای انتشار انتخاب کنم و در موردش بنویسم. از انتشار خاطره‌ی قبلیم مدت زیادی نمی‌گذره. متأسفانه خاطره‌ای که این بار تعریف می‌کنم، اصلاً خاطره‌ی لذت‌بخشی نیست و ممکنه باعث ناراحتیتون بشه. بدون مقدمه بگم، این خاطره در مورد تجاوزه، اتفاقی که برای من افتاد و زندگیم رو تغییر داد. امیدوارم این متن رو ازم بپذیرید. اینجا نوشتن تنها کاریه که التیام‌بخش این روزای من شده. قول میدم اگه متن دیگه‌ای در آینده منتشر کردم، همون سبک و سیاق متنای قبل رو داشته باشه.

اگه هنوز من رو همراهی می‌کنید، ازتون ممنونم. قبل از همه چیز، اجازه بدید مهران و شهرزاد رو بهتون معرفی کنم. من و مهران و محسن تو دوره‌ی کارشناسی هم‌اتاقی بودیم و اولین تمایلات همجنسگرایی رو با هم تجربه کردیم که پایه‌ی رابطه‌ی فعلی من و محسن شد. قبل و بعد از اون اتفاق، مهران بهترین دوست من بود. بعد از دوران کارشناسی، رفاقت ما ادامه پیدا کرد. من و محسن با هم موندیم ولی مهران با شهرزاد آشنا شد و بعد از چهار سال دوستی بالاخره نامزد کردند. رفت‌وآمدهای ما باعث شد شهرزاد هم به دایره‌ی دوستان مشترک من و محسن اضافه بشه. با گذر زمان، ما چهار نفر این‌قدر به هم نزدیک شدیم که اکثر اوقات بیکاری رو با هم می‌گذروندیم. همه چیز تا قبل از اتفاقاتی که قصد دارم براتون تعریف کنم عالی پیش می‌رفت. اما افسوس که در، همیشه روی یک پاشنه نمی‌چرخه.

اولین باری بود که طی این شش ماه، من و محسن قرار بود برای چند روز از هم دور باشیم. محسن، یه برنامه‌نویس فریلنسره که عمدتاً دورکاری می‌کنه و خیلی کم پیش میاد به دلایل کاری از خونه بره بیرون، چه برسه به این‌که بخواد یه هفتۀ کامل رو شیراز بگذرونه. وارد جزئیات نمیشم. روز شنبه از هم خداحافظی کردیم و محسن به سمت شیراز حرکت کرد. تحمل چند روز اول، برامون زیاد سخت نبود. یه مدت زندگی مشترک باعث میشه علاوه بر وابستگی‌های مختلف، به حضور پارتنرتون عادت کنید و نبود محسن، فضای خونه رو دلگیر می‌کرد. چند روزی که محسن نبود، مهران و شهرزاد هر شب خونه‌ی ما بودن و آخرشب میرفتن. محسن جمعه‌صبح می‌رسید تهران. عصر پنج‌شنبه، من و مهران رفتیم بیرون و کلی خرید کردیم تا فردا شب که محسن برمی‌گرده، شهرزاد هم بیاد و دور هم جشن بگیریم. مهران یه بطری مشروب مناسب تهیه کرد تا فردا همه چیز تکمیل باشه. برگشتن محسن هر دو مون رو هیجان‌زده کرده بود. وسایل رو داخل ماشین گذاشتیم. مهران رو رسوندم خونه‌ش. هنوز خریدای اصلی مونده بود. قبل از برگشتن به خونه، یه سری لوازم بهداشتی لازم داشتم. کاملاً هیجان‌زده بودم. عشق زندگیم فردا می‌رسید! لوازم رو خریدم و برگشتم خونه. امشب تنها بودم ولی خیلی کارا باید انجام می‌شد. قبل از همه چیز یه دوش آب گرم و پربخار گرفتم تا منافذ پوستم باز بشه. بر خلاف تصور، برای این کار حتماً لازم نیست مدت‌ها توی آب داغ فرو برید، همون دوش آبِ گرم جواب میده. بعد از یه دوش حسابی، بدنم رو با دقت تمام اصلاح کردم. حتی یه دونه موی اضافه هم به بدنم نذاشتم بمونه. آب گرم معجزه کرده بود. چون از کرم موبر و اِپیلاتور استفاده می‌کردم، همه جای بدنم صاف و صیقلی شده بود. محسن از پوست خشک متنفر بود. برای همین از چند تا نرم‌کننده‌ی مختلف برای بدنم استفاده کردم. توی پایین‌تنه‌م وسواس خیلی زیادی به خرج دادم. توضیح این کارا آسونه ولی انجامش هم زمان‌بره هم درد و سوزش زیادی رو باید تحمل کنی. اما بعد از این همه وقت ارزششو داشت. واقعاً دیگه هیچ نقصی به نظرم نمی‌رسید که توی بدنم مونده باشه. شام نخوردم و خودمو چند بار کامل تخلیه کردم. هر بار سوراخم رو با ضدعفونی‌کننده‌ی غیرالکلی شست‌وشو دادم و بهش لوسیون سیب زدم. از اون لوسیون برای کیرم هم استفاده کردم. البته کلاً من عادت دارم برای پوست کیرم از شاداب‌کننده‌ی نارگیلی استفاده کنم که خوش‌طعم و خوش‌رنگ به نظر بیاد. طوری سکسی شده بودم که نه‌تنها محسن بلکه خودمم خوابشو نمی‌دیدم. تازه، انگشتای دست و پام رو هم کاملاً تر و تمیز کردم و به ناخنای دست و پام سوهان کشیدم. فردا بهشون لاک براق‌کننده هم می‌زدم. با وجود همه‌ی این کارا اگه محسن فردا بعد از دیدن من، جون سالم به در می‌برد، روغن زیتونی که کنار تختم گذاشته بودم نقش تیر خلاص رو داشت. اونو باید فردا به پوستم می‌زدم. فردا محسن اجازه‌ی تام داشت هر نوع لذتی می‌خواد از من ببره. این همه وقت دوری رو تحمل کرده بودیم و جفتمون استحقاقش رو داشتیم. شب هیجان‌انگیزی بود، شاید هیجان‌انگیزترین شب عمرم. ای کاش این خاطره می‌تونست به شکلی که تصور کرده بودم پیش بره. همون‌طور که گفتم، افسوس که در همیشه روی یک پاشنه نمی‌چرخه. نظافت بدن خسته‌م کرد. شام هم قصد نداشتم بخورم و کار دیگه‌ای هم برای انجام دادن نداشتم. با محسن تماس گرفتم، با هم حرف زدیم و شب‌به‌خیر گفتیم. فردا صبح باید می‌رفتم فرودگاه دنبالش.

وقتی بیدار شدم، هنوز صبح نشده بود. صدای صحبت، منو بیدار کرده بود. شاید خواب دیده بودم. سعی کردم باز بخوابم. دوباره صدای صحبت شنیدم. ترسیدم. یه نفر توی خونه بود. پا شدم. صدای صحبت دوباره شنیده شد. بیش‌تر ترسیدم. صدا گنگ بود ولی مشخص بود از داخل خونه میاد. در اتاق خواب رو خیلی آروم باز کردم. بوی سیگار به مشامم خورد. چراغ آشپزخونه روشن بود. نورش توی راهرو و پذیرایی میفتاد و فضا رو نیمه‌روشن می‌کرد. صدای صحبت واضح‌تر شد ولی هنوز گنگ بود. صدا از آشپرخونه میومد. کی می‌تونست این وقت شب تو خونه‌ی ما باشه؟ شاید محسن بود که می‌خواست منو سورپرایز کنه. البته مهران و شهرزاد کلید خونه‌ی ما رو داشتن ولی دلیلی نداشت این وقت شب توی آشپزخونه‌ی ما باشن. حتی خودم ازشون خواسته بودم امشب نیان. قلبم تندتند می‌زد. واقعاً چرا یه نفر باید این وقت شب داخل آشپزخونۀ ما باشه؟ دوباره صدای گنگ به گوشم خورد. صدای یه مرد بود. آروم ولی با ترس و لرز جلو رفتم. سایه‌ش مثل یه شبحِ ترسناک از ورودی آشپزخونه بیرون می‌زد و روی زمین و دیوارِ راهرو می‌خزید. جلوتر رفتم و قبل از ورودیِ آشپزخونه ایستادم. مهران بود. پشت به من نشسته بود. دود نفرت‌انگیز سیگار بالای سرش می‌چرخید. عصبانی شدم. گفتم:

  • معلومه نصفه‌شبی اینجا چه غلطی می‌کنی مهران؟ فردا شب قرار بود بیای نه امشب. بعد داری سیگار می‌کشی؟ نمی‌دونی محسن از بوش متنفره؟ درِ تراس که بازه، حداقل …
    بطری مشروبِ نیمه‌خالی نذاشت حرفمو کامل کنم. لعنت بهت مهران. پشتش به من بود ولی بطری مشروب روی میز کاملاً مشخص بود. میزِ آشپزخونه رو دور زدم و مقابلش ایستادم. بهم نگاه کرد. مست بود. تو همون حالت، سیگارش رو نیمه‌کاره خاموش کرد. گفت:
  • غر نزن حامد. برو بخواب. دعا می‌کردم نیای.
    بیش‌تر عصبانی شدم. گفتم:
  • چی میگی؟ این بطری برای فردا بود که محسن و شهرزادم باشن. اون بخوره تو سرت. این همه خوردی؟ دیوونه‌ای؟ اومدی خونۀ ما بعد میگی دعا می‌کردم نیای؟ چی شده؟
    نتونستم حرفمو با جدیت تموم کنم‌. نگاهش روی رون‌ها و بازوهام سنگینی می‌کرد. قبلِ خواب، شورت و تاپ همیشگیم رو پوشیده بودم. هیچ‌وقت جلوی هیچ‌کس به جز محسن، این ریختی ظاهر نمی‌شدم. از حماقت خودم لجم گرفت، ولی آخه از کجا می‌دونستم مهران این وقت شب تصمیم می‌گیره بیاد خونۀ ما سیگار بکشه و مست کنه. مگر اینکه! دلم ریخت. نه! مگه ممکنه؟! بدبینانه قضاوت کردم. دلیلش قطعاً اون چیزی که فکر می‌کردم نبود‌. مهرانه دیگه، کارای مسخره زیاد می‌کنه. امشبم زده به سرش. شاید با شهرزاد دعوا کرده. ولی اگه این‌طور بود چرا نگاهش یه لحظه هم از روی بدنم کنار نمی‌رفت؟ سعی کردم پایین‌تنه‌م رو تا جایی که ممکنه پشت صندلی و میز مخفی کنم ولی برای سینه و بازوهام کاری نمی‌تونستم بکنم. دستامو جلوی سینه قفل کردم. شاید اگه اتفاقات بعدی تو اون شبِ لعنتی نمیفتاد، می‌شد نگاهای مهران رو به پای مستیش میذاشتم. حتی می‌تونستم به خاطر دوستی چندساله‌مون در موردش شوخی کنیم و بخندیم. دستمو جلو بردم و بطری مشروب رو برداشتم. مهران چیزی نگفت، بدنم بدجور براش جذاب شده بود. وضع خوبی نبود. اول فکر کردم بطری رو بذارم توی یخچال ولی این‌طوری بدنم بیش‌تر قابل دید می‌شد و اصلاً دوست نداشتم این اتفاق بیفته. همون‌جا با بطری مشروب توی دستم ایستادم. هنوز نگاه مهران روی بدنم بود. گفتم:
  • پا شو مهران بریم تراس یه هوایی بهت بخوره. سیگارتم بکش. چیزی شده؟
    یه لبخند زوری زدم. دعا می‌کردم چیزی شده باشه. ولی مهران انگار حرفامو نمی‌شنید. گفت:
  • اولین‌ بارمونو یادته حامد؟
    منجمد شدم. این مکالمه آخر خوبی نداشت. دقیقاً می‌دونستم منظورش چیه ولی عمیقاً آرزو می‌کردم منظورشو نفهیده باشم. خودمو به نفهمی زدم. گفتم:
  • کدوم؟
    مهران خندید. فهمید منظورشو گرفتم. گفت:
  • یادت نمیاد؟ ها؟ شب تو خوابگاه. سه تایی. من و تو و محسن.
    چشمک زد. خودمو بیش‌تر پشت صندلی مخفی کردم. دستامو روی سینه محکم‌تر کردم. مهران با چشمش داشت بدنمو می‌خورد. اصلاً وضعیت خوبی نبود. گفتم:
  • اون ماجرا برای چند سال پیشه. خیلی یادم نمیاد. پا شو بریم تو تراس.
    مهران دوباره خندید. استرس گرفتم. اگه نگاه سنگینش نبود، باورم نمی‌شد دوست قدیمیم منو تو همچین موقعیتی بذاره. گفتم:
  • زیاد خوردی داری چرت میگی. جمع کن خودتو. نشستی تو آشپزخونه سیگار می‌کشی و مشروب می‌ریزی تو حلقت، نمی‌دونی چه حرفی از دهن‍…
    مهران خیلی ناگهانی از روی صندلی بلند شد و جلوم ایستاد. حرفم ناتموم موند. حرکتش ترسناک بود. در برابر اون هیکلِ بزرگ و قدرت‌مند، منِ لاغرمردنی دفاعی نداشتم. ناخودآگاه بطری مشروب رو محکم‌تر فشار دارم. یعنی ممکن بود مجبور شم ازش استفاده کنم؟ باورشم غیرممکن بود. مگه میشه مهران بهم آسیبی بزنه؟ مهران! دوست قدیمیم! خیر سرم بهترین دوستم! مهران مست بود ولی نه اون‌قدر زیاد که حواسش سر جاش نباشه. خودمو جمع‌وجور کردم. فردا محسن می‌رسید و امشب وقتی برای این مسخره‌بازیِ مهران نداشتم. باید هر طوری بود شرایطو درست می‌کردم. گفتم:
  • نمیای بریم تراس نه؟ من میرم بخوابم. هر کاری می‌خوای بکن فقط تو خونه سیگار نکش. محسن فردا میاد شاکی میشه.
    سعی کردم خودمو به زور از کنارش رد کنم. ولی مهران جلوی راهمو سد کرد. گفت:
  • وایسا بابا. محسن اینجا نیست. شهرزادم که خونه‌ی باباشه. خودم و خودت. به یاد قدیما یه حالی می‌کنیم. این‌قدر سخت نگیر دیگه حامدجون. من امشب کلاً برای این کار اومدم اینجا.
    با این‌که به طرز تهدیدآمیزی جلوم ایستاده بود ولی لحنش آروم بود. خواستم بگم تو غلط کردی برای این کار اومدی اینجا ولی ازش ترسیدم. ناخودآگاه پشت میز برگشتم که از نگاهش فرار کنم. استرس داشتم. گفتم:
  • مهران بیخیال. متوجه حرف زدنت نیستی. یعنی چی آخه. لطفاً برو بخواب، لطفاً. فردا حالت بهتر میشه. فردا محس‍… شهرزادم میاد. جشن می‌گیریم.
    نمی‌دونستم چی باید بگم. سردرگم بودم. مهران حرفمو نشید. مست بود. گفت:
  • مشکلت چیه آخه حامد؟ نگو شبایی که تو خوابگاه تو بغل هم خوابیدم رو یادت نمیاد.
    استرسم بیش‌تر شد. اون وقت شب توی فضای کوچیک آشپزخونه، با وجود یه مستِ شهوتی قوی‌هیکل جلوی راهم و من با بدن نیمه‌لخت و صدقلم آرایشی که کرده بودم، غیرممکن بود استرس نگیرم و نترسم. اصلاً دوست نداشتم اتفاق وحشتناکی بیفته. با لحن آروم ولی محکم گفتم:
  • الان فرق می‌کنه همه چیز. نمی‌فهمی واقعاً؟ من و محسن تو رابطه‌ایم. خودت داری با شهرزاد ازدواج می‌کنی. بیخیال مهران. بیخیال. مستی نمی‌فهمی چی میگی و چی می‌خوای.
    مهران خندید. گفت:
  • حامد چرت نگو. تو خوابگاهم مست بودم من؟ یه حال کوچیک. بعدش من میرم خونه. تو هم می‌خوابی. همچین موقعیتی دیگه پیش نمیاد. لازم نیست کسی بفهمه که. شلوغش نکن.
    چه‌قدر احمق بودم که فکر اینجا رو نکرده بود. آشفته شدم و می‌دونستم مهران متوجهش شده. این وضع بیش‌تر تحریکش می‌کرد، از لبخند نفرت‌انگیزش مشخص بود. سعی کرد میز رو دور بزنه و بیاد سمت من. ولی من در جهت مخالفش حرکت کردم. لعنتی حواسش بود راه آشپزخونه رو بسته نگه داره. عصبانی شد. گفت:
  • کدوم رابطه؟ خودتو مسخره کردی؟ فکر می‌کنی چون تو یه خونه‌اید، زن و شوهرید؟ جمع کن ببینم.
    بعد یه آروغ زد و بیشتر عصبانی شد. رفتارش داشت تهاجمی می‌شد. ادامه داد:
  • به من نگو دیگه. تا دیروز به مردم التماس می‌کردی بیان کونت بذارن. حالا برا من از تعهد حرف می‌زنی. آخه شما بچه‌کونیا چه می‌فهمید تعهد چیه؟ کونتو بده، خفه شو و حالشو ببر.
    نظرم عوض شد. مهران از این به بعد یه عوضیِ تمام‌عیار بود. حتی با وجود مستی حق نداشت همچین حرفی بهم بزنه. با این‌که ازش می‌ترسیدم ولی عصبانی شدم. بطری مشروبو محکم فشار دادم. با کمال میل حاضر بودم بطری رو تو سرش خرد کنم. مهران سعی می‌کرد به طرف من بیاد ولی مدام در جهت مخالفش حرکت می‌کردم. لحظه به لحظه وحشی‌تر می‌شد. وضع وحشتناکی بود. راه فراری نداشتم و می‌دونستم اون میز کوچیک نمی‌تونه تا ابد بین من و مهران باشه. بالاخره صبرش تموم می‌شد. اون‌وقت چی؟ یعنی ممکن بود مجبورم کنه باهاش سکس کنم؟ بدتر از اون نکنه بخواد بهم تجاوز کنه؟ تپش قلب گرفتم. بیخیال! به محسن فکر کردم. دوستش دارم. دوستم داره. فردا می‌بینمش، فقط باید اوضاع امشبو جمع کنم، فقط باید این عوضی رو کنترل کنم. مسته نمی‌فهمه چیکار می‌کنه. کلک می‌زنم. از خونه میندازمش بیرون. اوکیه! ولی چی کار می‌تونستم بکنم؟ گفتم:
  • باشه مهران هرچی تو بخوای. بذار از اینجا بریم بیرون.
    هیچ فایده‌ای نداشت. مهران به کیرش اشاره کرد. گفت:
  • خفه شو حامد فکر کردی من کسخلم. خودت می‌دونی دلت می‌خوادش. سر و وضعتو ببین بعد واسه من ناز کن. یادش رفته کونش اولین بار با کدوم کیر باز شد. من تو رو کونی کردم بچه‌خوشگل. روی کیر من اولین بار اوق زدی. فکر کردی آدم شدی؟
    داد زدم:
  • خفه شو مهران. خفه شو عوضی. چی داری میگی. فکر می‌کنی می‌تونی بیای تو خونه‌ی ما، هر غلطی خواستی بکنی؟ گم شو بیرون.
    مهران گفت:
  • داد می‌زنی جنده؟ دلت می‌خواد یه کیر کلفت بکنم تو حلقت. شما کونیا رو فقط کیر کلفت آدم می‌کنه.
    بعد دیگه حرکت نکرد. قلبم توی حلقم بود. از ترس و عصبانیت می‌لرزیدم. مهران دستاش رو کنار میز گذاشت. سعی کرد بلندش کنه. نتوست ولی جابه‌جاش کرد و این کارش باعث شد دیگه مانعی بینمون نمونه. تو همین حین سعی کردم فرار کنم. به سمت ورودی آشپزخونه رفتم. ولی احمقانه‌ترین کار رو انجام داده بودم‌. مهران لباسم رو از پشت چنگ انداخت. سوزش پوستم رو با تمام وجود زیر ناخناش حس کردم. به سمتش برگشتم. هنوز بطری مشروب توی دستم بود. بطری رو با نهایت زوری که داشتم به سمت صورتش حرکت دادم. ولی دستم رو تو هوا گرفت و با اون یکی دستش بطری رو قاپید و روی صندلی گذاشت. بعد یقه‌ی منو گرفت و به عقب هلم داد. با هم از ورودی آشپزخونه بیرون رفتیم. مهران یقه‌ی منو گرفته بود و منو به عقب هل می‌داد. تو صورتش خشم و عصبانیت موج می‌زد. از پشت محکم به دیوار راهرو خوردم. نفسم بند اومد. هنوز یقه‌ی من توی چنگ مهران بود.

محسن فردا میاد. فردا می‌بینمش. فقط باید از دست مهران فرار کنم. میرم تو پارکینگ. با ماشین میرم بیرون. هنوز نفسم سر جا نیومده بود. مهران ساعدش رو زیر گلوم گذاشت. حس خفگی بهم دست داد. سعی کردم هلش بدم یا حداقل دستش رو از بدنم جدا کنم ولی قوی‌تر از این حرفا بود. با این حال مقاومت می‌کردم و می‌خواستم از زیر فشار بدنش خارج شم. ساعدش رو بیش‌‌تر روی گردنم فشار داد. نفس‌تنگی گرفتم. خس‌خس کردم. دیواره‌ی حلقم به هم چسبیده بود. درد ناشی از خفگی وحشتناکه. حس می‌کنی گلوت فشرده شده و می‌خواد از پشت گردنت بزنه بیرون. واقعاً داشته خفه‌م می‌کرد. چاره‌ای نداشتم. تسلیم شدم ولی فشار ساعد مهران هنوز روی گردنم بود. به زحمت نفس می‌کشیدم. تو چشمش زل زدم. مردمکش گشادِ گشاد بود. الکل داشت کار خودشو می‌کرد. کمی فشار رو کم کرد. نفس کشیدنم بهتر شد. متوجه شدم تو این حالت مهران سعی داره اون یکی دستش رو به زور بین پاهام فرو ببره. دو دستم بین پاهام گذاشتم و مانع شدم. زیرلب گفتم:

  • نه مهران. نکن‌. خواهش می‌کنم. ما دوستیم مهران. به محسن فکر کن. به شهرزاد فکر کن. می‌فهمی؟
    ولی مهران واقعاً دیوونه شده بود. گفت:
  • تقصیر خودته. وقتی می‌بینی یکی تو آشپزخونه نشسته، گه می‌خوردی کون‌لخت میری جلوش.
    فشار ساعدش رو بیش‌تر کرد. پس حالا تقصیر من بود. شاید! شاید اگه اون شب نمی‌رفتم تو آشپزخونه می‌تونستم از اون اتفاقات جلوگیری کنم، شاید اگه اون شب این همه آرایش نکرده بودم، مهران این‌طوری رفتار نمی‌کرد. شاید اگه اون شب اون لباسا رو نپوشیده بودم، مهران شهوت‌زده نمی‌شد. شاید من احمق بودم ولی مهران بدون اجازه اومده بود خونه‌ی ما. گفتم:
  • عوضی تو بدون اینکه من بخوام اومدی خونه‌ی من. هر اتفاقی برای من بیفته تقصیر خودته. دوسیتمون به فنا بره تقصیر خودته. همه چیز تقصیر توی آشغاله.
    با این حرف عصبانیش کردم. مشت محکمی به شکمم زد. نفسم بند اومد و چشمم سیاهی رفت. دستم ناخودآگاه شل شد. مهران با ولع تمام اندامای جنسی منو لمس کرد و فشار داد. می‌خواست دستش رو به سوراخم برسونه‌. حال افتضاحی داشتم. هر دو کتفم درد می‌کرد. جای چنگی که روی کمرم انداخته بود بدجور می‌سوخت. نفسم به سختی بالا می‌اومد. درد شکم داشت منو می‌کشت. گردنم زیر ساعد مهران در حال خرد شدن بود و اندامای جنسیم با فشار اون یکی دستش در حال له شدن. اما وقیح‌تر از همه‌ی اینا، چیزی که حتی هنوزم باورش برام سخته، این بود که بهترین دوستم، یا ظاهراً بهترین دوستم، می‌خواست بهم تجاوز کنه. ولی من اصلاً نمی‌خواستم این رو قبول کنم. تجاوز! امکان نداره! این همه سابقه‌ی دوستی. وقتی مهران می‌دید داره منو اذیت می‌کنه، بالاخره بیخیال می‌شد. بعدشم فردا محسنو می‌بینم. عشق منه. فقط باید شرایطو کنترل کنم. باید فکر تجاوز رو از سرم بندازم بیرون. مهران مال این حرفا نیست. ولی واقعاً مال این حرفا نیست؟ مهران تو چشمم زل زده بود و وحشیانه در حال دست‌مالی من بود. احمقانه‌ترین فکری که اون شب می‌کردم، این بود که می‌تونم منصرفش کنم. منتظر بودم مهران بیخیال من بشه. ولی واقعیت اینه که هرچه بیش‌تر برای منصرف کردن یه متجاوز تقلا کنی، بیش‌تر تو باتلاق خشونتش فرو میری. متجاوز تو وهله‌ی اول می‌خواد هر جوری شده خردت کنه. بنابراین دوست داره مقاومت کنی. عاشق اینه که امیدوار باشی و باهاش بجنگی. این طوری تو رو تو بازی خودش شکست میده و بعد با خیال راحت کارش رو انجام میده چون حالا یه برنده‌ست نه یه متجاوز. ولی من اون شبِ نحس، وحشت‌زده و تحقیرشده بودم. صدای نفس‌های پرهیجان و شهوت‌زده‌ی مهران توی گوشم بود. دستش رو بین پاهام حرکت می‌داد. حتی چند بار سعی کرد کیرش رو از روی شلوار بین پاهای من فرو کنه. کارش فوق‌العاده دردناک بود. عوضی من رو با دخترا اشتباه گرفته بود، دخترای بیگناهی که احتملاً روزی به اونا هم تجاوز کرده بود. می‌تونستم صدای نفس‌های مقعطش رو بشنوم. چند بار صورتش رو به صورتم نزدیک کرد. می‌خواست ازم لب بگیره. بوی گند الکل توی دماغم پیچید. صورتمو چرخوندم و مانع شدم ولی محکم توی صورتم کوبید. با اینکه درد داشت ولی نذاشتم ازم لب بگیره‌. کثافتِ توی دهنش رو همه‌جای صورتم مالید. نفرت‌انگیز بود. مدام به خودم می‌گفتم مهران مسته و من نباید به صورت یه آدم معمولی باهاش برخورد کنم یا به اندازه‌ی یه آدم معمولی ازش انتظار داشته باشم. بالاخره از خر شیطون میاد پایین. با مقاومت خودم، نمی‌خواستم اجازه بدم شرایط از این بدتر بشه. اما اون شب من خیلی راحت، تنشی که مهران بهش نیاز داشت رو بهش هدیه دادم و خیلی زود فهمیدم شرایط قطعاً از این بدتر هم میشه. مهران امشب نیومده بود منو دست‌مالی کنه و بذاره بره. درسته حالا مست بود ولی لحظه‌ای که تصمیم گرفته بود بیاد خونه‌ی ما، درست شبی که می‌دونست من هیجان‌زده منتظر محسنم، اصلاً مست نبود.

مهران، همین‌طور که دستش رو بین پاهام حرکت می‌داد و به خیال خودش منو تحریک می‌کرد، گفت:

  • نگو که خوشت نمیاد. می‌دونی اگه محسن به جای تو بود، حالا تو رخت‌خواب داشت برام ساک می‌زد.
    زیرلب گفتم:
  • مهران خفه شو. کاری که می‌خوای بکنی رو بکن، فقط خفه شو.
    عصبانی شد و با مشت، محکم به شکمم کوبید. دوباره درد وحشتناکی توی شکمم پیچید. با این‌که دردش خیلی زیاد بود، ولی نفس‌تنگیم حتی نمی‌‌ذاشت به درد شکمم فکر کنم. ساعدش رو محکم‌تر روی گلوم فشار داد. بعد دوباره اون یکی دستش رو سوراخم گذاشت و عقب‌جلو برد. عوضیِ هرزه. خیال می‌کرد داره منو تحریک می‌کنه. گفت:
  • وفادار کی بودی تو آخه؟ فردا که محسن اومد، بهش می‌گم خاطرات شبایی که تو همین خونه روی کیر من بالاپایین می‌رفت رو برات تعریف کنه، بعد ببین وفاداریت چه‌قدر دو طرفه‌ست.
    دیگه خونم به جوش اومد. سعی کردم از زیر دستش فرار کنم. یه تف محکم توی صورتش انداختم. ولی باز با مشت توی شکمم کوبید و فشار ساعدش روی گردنم بیش‌تر شد. به زور نفسمو جمع کردم. گفتم:
  • لازم نیست در مورد محسن چرت بگی. آشغال. تو چه می‌دونی رابطه چیه.
    مهران خندید. با زبونش آب دهن منو از روی صورتش جمع کرد و سعی کردن ازم لب بگیره. به خاطر حرفی که زده بود، ذهنم پراکنده شد. یعنی ممکن بود حرف مهران درست باشه؟ محسن بهم خیانت کرده بود؟ ممکن نبود. محسن عاشق منه. هیچ‌وقت همچین چیزی رو حس نکرده بودم. محسن نیازی به این کار نداره. منم عاشقشم، براش کم نمی‌ذاشتم. معلومه که اون عوضی داشت دروغ می‌گفت. ولی ممکنه حقیقت داشته باشه؟ فکرش مثل علف هرز توی ذهنم نفوذ کرد و این دقیقاً همون هدفی بود که مهران ناخودآگاه تلاش می‌کرد بهش برسه. معنی خنده‌ی موذیانه‌ی روی صورتش، چیزی جز این نبود. با این‌که از نظر فیزیکی بهم مسلط شده بود ولی هنوز ذهن من از ذهن مهران قوی‌تر بود. در واقع محسن و عشقمون به هم‌دیگه، تو اون لحظه زیباترین فکری بود که از ذهنم محافظت می‌کرد. مقاومت ذهنیم، وجدان مهران رو آزار می‌داد. به همین دلیل، دست گذاشته بود روی نقطه ضعفم و داشت ذهنم رو آلوده می‌کرد. برای یه متجاوز، فقط تصاحب بدنت کافی نیست. متجاوز نیاز داره ذهنت رو هم تصاحب کنه، پس سراغ گارد ذهنیت میره و ریشه‌های امید رو قطع می‌کنه. این‌جوری تسلطش کامل میشه و می‌تونه بدون عذاب وجدان کار خودش رو بکنه. در واقعیتِ ماجرا، محسن حاضر بود بمیره ولی به من خیانت نکنه، اونم با همچین موجود متعفنی. ولی اون لحظه من شک کردم و همین شک، درون منو بیش‌تر از بیرونم دردناک کرد. هنوزم از اینکه اجازه دادم مهران اینقدر راحت توی ذهنم نفوذ کنه، پشیمون و شرمنده‌م.

آخرین تلاشمو کردم که منصرفش کنم. گفتم:

  • مهران به شهرزاد فکر کن. اگه بفهمه داغون میشه.
    صدام از ته چاه میومد. این‌قدر گردنم رو فشار داده بود که حتی نمی‌تونستم درست حرف بزنم. عوضی تو کارش خبره بود. فشار دادن گردنم فقط برای نگه داشتن من نبود، واقعاً صدامو خفه کرده بود که نتونم فریاد بزنم. بیچاره شهرزاد! چه می‌کشید از دستش. مهران خندید:
  • تا تو و محسن رو دارم، اون جنده رو می‌خوام چیکار؟
    بعد بلندتر خندید. بدنش رو به من چسبوند. کیرش رو روی شکمم حرکت می‌داد. دستش رو از زیر تاپم بالا آورد و روی سینه‌هام گذاشت. زبونش رو روی لبای من می‌کشید. تو همون حالت یه حرکت احمقانه به فکرم رسید. با زانو، محکم زدم توی تخماش. صورتش در هم رفت. ولی کارساز بود. فشار دستش از روی بدنم کم شد و تونستم خودم رو رها کنم، اما فقط برای چند لحظه. مهران بازوی منو گرفت و محکم به خودش نزدیک کرد. بعد یه کشیده‌ی محکم توی صورتم زد. گوشم سوت کشید. دردش وحشتناک بود. اما مهران به همین قانع نشد‌ با پشت دستش یه کشیدهٔ دیگه به صورتم زد. بعد با مشت توی شکمم کوبید، شونه‌هام رو گرفت، بدنمو چرخوند و باخشونت پرتابم کرد. از راهرو به سمت پذیرایی تلوتلو خوردم و با پهلو به مبل برخورد کردم. کف راهرو افتادم. از درد به خودم پیچیدم. پهلوم روی لبه ی مبل کشیده شده بود و به طرز دیوونه‌کننده‌ای می‌سوخت. اما مهران با لگد به کمرم زد. باعث شد کمرم از شدت درد صاف بشه. روی شکمم نشست و چند بار محکم توی صورتم کوبید. دو تا دستم رو با دو دستش از هم باز کرد و کنار بدنم نگه داشت. با صدایی که به زحمت شنیده می‌شد، گفتم:
  • مهران داری چیکار می‌کنی؟ خواهش می‌کنم این کار رو نکن. پشیمون میشی. خواهش می‌کنم نکن.
    الکل تا اعماق مغز مهران نفوذ کرده بود. ولی رفتارش فقط به دلیل الکل نبود. خشونت، جزء جدایی‌ناپذیر کارش بود و اونو به طور تصاعدی افزایش می‌داد. نیازی نبود منو به مبل بکوبه یا بهم لگد بزنه، ولی روش یه متجاوز این‌طوری نیست. متجاوز فقط شهوت جنسی نداره. متجاوز همه‌ی خوی وحشی‌گریش رو یک‌جا بروز میده. وقتی چیزی نیست که جلوش رو بگیره، چرا باید خودش اینکار رو بکنه؟

تمام بدنم درد می‌کرد و می‌سوخت. مهران بازوهام رو بالا برد و محکم روی زمین کوبید. هر دو آرنجم به کف سرامیکی خورد. دردش به قدری زجرآور بود که اشکم دراومد. بالاخره اشکم دراومد. خیلی دیر بود ولی بالاخره فهمیدم قرار نیست کمکی برسه. چیزی که تجربه‌ش می‌کردم، واقعاً داشت اتفاق می‌افتاد. تجاوز، برام واقعی شد. مهران واقعاً دیوونه شده بود و داشت بهم تجاوز می‌کرد. متجاوز خشن، ترسناک و قدرت‌مندی که احتمالاً با بی‌رحمیِ خودش منو می‌کشت. نمی‌تونستم از زیر بدنش فرار کنم. نمی‌تونستم دستامو تکون بدم. نمی‌تونستم ناله کنم. صدای جر خوردن به گوشم خورد. مهران تاپم رو جر داده‌بود و داشت به سینه‌هام چنگ می‌زد. چندبار خم شد و ازم لب گرفت. هیچ مقاومتی نمی‌تونستم نشون بدم. فقط داشتم از عمق وجودم گریه می‌کردم. اما این کابوس وحشتناک تازه شروع شده بود. مهران صورت و سینه‌هام رو می‌بوسید. چند بار خواستم مانعش شم، ولی هر چند بار با مشت توی شکم و صورتم زد. حس کردم دماغم شکست. بعد به زور دهنم رو باز کرد و زبون کثیفش رو توی دهنم چرخوند. بعد روی صورت و بدنم تف انداخت. بعد توی دهنم تف انداخت و مجبورم کرد قورتش بدم. دیگه مقاومتی نداشتم. زنده موندم به معجزه شبیه بود. معجزه‌ای که هیچ‌وقت امیدی به رخ دادنش نبود. کسی برای نجات من نمیومد. فریادی از گلوی من بیرون نمی‌رفت. حتی اگه می‌رفت، داد و فریاد من باعث نمی‌شد همسایه‌ها به کمکم بیان. همسایه‌های ما چرا باید به دو تا بچه‌کونی کمک کنن؟ محکوم بودم به تحمل شکنجه‌ای که مهران استادانه داشت انجامش می‌داد. کار مهران که با بالاتنه‌م تموم شد، تازه یادش افتاد یه پایین‌تنه هم به بدنم متصله و لذت اصلی اونجا منتظرشه. بدون این‌که صدایی ازم خارج بشه، اشک حقارت و رنج‌دیدگی بی‌وقفه از چشمم بیرون می‌ریخت. مهران از روی شکمم کنار رفت ولی هنوز دستش روی سینه‌م بود. انتظار داشت فرار کنم. دیگه توانی برای فرار نداشتم. اگه داشتم، کجا می‌تونستم فرار کنم؟ این‌جا خونه‌ی خودم بود! مهران دستش رو روی شورتم گذاشت. هرچه جلوتر می‌رفت وحشتناک‌تر می‌شد. شورتم رو با خشونت پاره کرد و از پام درآورد. ناخودآگاه دستم رو بین پاهام گذاشتم. مشت محکم مهران به پهلوم خورد‌. همون پهلویی که به مبل خورده بود و شدیداً درد می‌کرد. اگه نشکسته بود، با مشت مهران قطعاً شکست. یه جیغ خفه کشیدم و دوباره اشکم دراومد. دستم رو پهلوم گذاشتم. اما مهران دوباره دو دستم رو گرفت و محکم روی زمین کوبید. درد شدید دوباره توی آرنج‌هام پیچید. مهران بازی رو برده بود و حالا سراغ جایزه‌ش می‌رفت. چند بار با اندامای جنسیم بازی کرد و اونارو بوسید. صورتم رو به جهت مخالفش برگردوندم. قیافه محسن جلوی چشمم بود. ممکن بود دوباره ببینمنش؟ اشکم دوباره دراومد، این بار از سر پریشانی و ناامیدی. نه! ممکن نبود دوباره ببینمش.

مهران هر دو پام رو با یه دست از زمین بلند کرد. بعد اونارو کنار هم جفت کرد و روی یکی از شونه‌هاش گذاشت. صدای کمربندش رو شنیدم. بعد صدای پایین کشیدن شلوارش. و بعد صدای جابه‌جا شدنش. پاهام رو محکم با دستش روی شونه‌ش نگه داشته بود که نتونم حرکتشون بدم. اون یکی دستش رو دور رونم حلقه کرد و بدنم رو به سمت خودش کشید. می‌دونستم می‌خواد چیکار کنه ولی نمی‌تونستم مقاومت کنم. دیگه کاملاً باور کرده بودم که هیچ کاری ازم برنمیاد. کیر مهران به پشت رونم برخورد کرد. ناخودآگاه سعی کردم خودم رو از دستش نجات بدم. مهران عصبی شد. سعی داشت به زور بدنم رو به سمت خودش بکشه و کیرش رو درون سوراخم فرو کنه. کیرش چندبار به باسنم برخورد کرد. ولی من ناخودآگاه، یا شاید خودآگاه، اجازه نمی‌دادم کارش رو درست انجام بده. بالاخره طاقتش سر اومد. پاهام از روی شونه‌ش سر خورد و روی زمین افتاد. مهران به شدت وحشی شده بود. گفت:

  • می‌کشمت جنده‌ی عوضی. آروم نمی‌گیری نه؟ آدمت می‌کنم.
    حرفاش ترسناک بود ولی می‌دونستم چیزی که میگه واقعیت داره. بدنم رو به زور برگردوند. روی شکم خوابیدم. سرم با زمین برخورد کرد و با صورتم سرمای زمین رو حس کردم. مهران محکم روی باسنم کوبید. به طور غیرارادی تکون خوردم ولی دیگه حتی توان گریه کردن و درد کشیدن هم نداشتم. به خاطر ضربه‌ای که به سرم خورد بود، دیدم تار شده بود. ولی همه چیز رو با جزئیات خیلی زیاد می‌تونستم حس کنم. درد، ناامیدی، شرم، تنفر، خشم و پوچی. حافظه‌م به طرز عجیبی تمام لحظات اون شب رو در خودش ذخیره می‌کرد. این اصلاً عجیب نیست. بر خلاف چیزی که اکثرمون فکر می‌کنیم، تجربه‌ی تجاوز، تبدیل به ماندگارترین خاطه‌ی عمرت میشه. حتی ریزترین جزئیاتش یادت می‌مونه و تا آخر عمر آزارت میده. دلیلش اینه که خاطراتش روزها و شب‌ها دست از سرت برنمی‌دارن و متناوباً جلوی چشمت تکرار میشن. متجاوز فقط یک بار بهت تجاوز نمی‌کنه. شاید خودش بعداً دیگه سراغت نیاد ولی خاطراتش بارها تسخیرت می‌کنن. متجاوز زخمی بهت می‌زنه که تا آخر عمر ازش چرک و نفرت و خون بیرون میاد و درد کهنه‌ت رو تازه می‌کنه.

سطح سرد سرامیک، نزدیک‌ترین پناهم بود. مهران پاهاش رو دو طرف بدنم گذاشت. صورتم به زمین چسبیده بود و نگاهم رد خونی رو دنبال می‌کرد که از دماغم بیرون می‌زد. گرمای بدن مهران رو پشت سرم حس می‌کردم. دستام رو باز کرده بودم، طوری که انگار هم‌آغوش زمینِ سرد بودم. یا شاید زمین با سخاوت خودش منو بغل کرده بود. مهران سوراخم رو لمس کرد. چند قطره اشک روی دماغم لغزید و بعد روی زمین ریخت. صدای در زدن می‌اومد؟ نه! ولی کاش صدای در زدن می‌اومد. مهران سوراخم رو رها کرد و چند بار محکم به باسنم ضربه زد. باورم نمی‌شد، هنوز زنده بودم، هنوز درد رو حس می‌کردم، هنوز واکنش نشون می‌دادم، هنوز گریه می‌کردم. شب بود یا روز؟ دست قدرت‌مندی از پشت، گردنم رو فشار داد. کی می‌تونست باشه؟ خونه‌ی ما که کسی نمیومد. محسن خندید. این حرفم همیشه براش خنده‌دار بود، خونه‌ی ما که کسی نمیاد! فقط من بودم و محسن. خانواده‌ها سال‌ها پیش ما رو طرد کرده بودن. بین همسایه‌ها دوستی نداشتیم. دوست؟ آهان! مهران بود. ولی این‌جا چیکار می‌کرد؟ چرا روی من نشسته بود؟ چرا همه جای بدنم پر از درد بود؟ چرا نفسم درست بالا نمی‌اومد؟ چرا چشمام پر از اشک بود؟ چرا لخت بودم؟ چرا توان حرکت کردن نداشتم؟ شرم‌آور بود، کف زمین خوابیده بودم و حتی یادم نمیومد چرا! عجیب‌ترین خوابی بود که تو عمرم دیده بودم. معمولاً خوابام یادم نمی‌مونه ولی این یکی رو حتماً باید برای محسن تعریف می‌کردم. این یکی خیلی واقعی بود. فهمیدم! معلومه که واقعیه. من بیدار بودم. درد سوزناک و غیرقابل وصفی تو سوراخم حس کردم. چشمامو باز کردم و همه چیز دوباره زنده شد. من خونه بودم، محسن اینجا نبود و مهران داشت بهم تجاوز می‌کرد. جیغ کشیدم. به جز یه خس‌خس خفه و دردناک، صدایی ازم خارج نشد. فشار دست مهران پشت گردنم بیشتر شد. کیرش رو بی‌رحمانه درون سوراخ من فرو می‌کرد. دردش بی‌نهایت وحشتناک بود. با تمام دردای عمرم فرق داشت. سوراخم آتش گرفته بود، می‌سوخت و تیر می‌کشید. گلوم درد می‌کرد و نمی‌تونستم جیغ بزنم. همه‌جای بدنم درد می‌کرد. از شدت درد فقط دندونامو به هم فشار می‌دادم و اشک می‌ریختم. اگر قرار بود بمیرم، چرا زودتر نمی‌مردم؟ تحمل این همه درد و حقارت دیگه ازم ساخته نبود. مهران هر لحظه فشار دستش رو دور گردنم بیشتر می‌کرد. پس اینجوری می‌مردم. اوکی! دلیل مرگ: شکستگی کردن یا خفگی. ولی این برای مهران کافی نبود. نفس‌نفس زدن و شدت حرکاتش، نشون می‌داد به ارضا نزدیک شده. همون‌طور که گردنم رو گرفته بود. موهام رو از پشت سر چنگ زد. تقریباً نیمه‌هشیار بودم، همون یه ذره هشیاری هم فقط به خاطر درد شدید توی سوراخم بود. مهران طوری گردنم رو به پایین فشار می‌داد و موهام رو می‌کشید که گردنم به زودی از جای خودش کنده می‌شد. چه مرگ جالبی: قطع شدن گردن! مهران کیرش روتا آخر درون من فرو کرد و دیگه حرکت نداد. درد و رنجی رو که من اون لحظه متحمل شدم، نمی‌تونم و نمی‌دونم چه‌طور با کلمات بیان کنم. مهران احتمالاً ارضا شد، چون فشار دستاش رو زیاد کرد. دیگه جایی رو نمی‌دیدم. تاریکِ تاریک بود. مرده بودم بالاخره؟ شک داشتم.

حتماً گردنم شکسته بود وگرنه تاریک شدن دنیا چه دلیل منقطیِ دیگه‌ای می‌تونست داشته باشه؟ همه‌جا تاریک بود و سیاه‌ ولی دیگه درد نداشتم. چه خوب! دیگه درد نداشتم. حتی پهلوم هم درد نمی‌کرد. بهتر از اون، کسی اونجا نبود که تحقیرم کنه یا آزارم بده. بالاخره تموم شده بود. هیچ حسی نداشتم. مرگ! ولی اگه من مرده بودم، معنیش این بود که محسن تنها می‌شد. اون‌وقت مهران می‌تونست بره سراغ محسن و به اونم تجاوز کنه! ای وای! نباید می‌مردم. اگه من بمیرم، کی از محسن محفاظت کنه؟ ولی چه‌طور می‌شد نمرد؟ صدای مهران توی مغزم پیچید: توی جنده حتی کون خودتم به باد دادی، بعد می‌خوای از محسن حفاظت کنی؟ درست می‌گفت، حتی مهران هم می‌فهمید تفکراتم احمقانه بود. تو جامعۀ ما، فکر کردن به این‌که من یا محسن یا امثال ما می‌تونن از هم‌دیگه محافظت کنن مضحک به نظر می‌رسه. ما حتی از بدن خودمونم نمی‌تونیم محافظت کنیم. زنده‌ی من به درد محسن نمی‌خوره ولی حداقل مرده‌ی من می‌تونه در مورد مهران بهش هشدار بده. محسن باهوشه، حتماً متوجه میشه چه بلایی سر من اومده و می‌تونه خودشو جمع‌وجور کنه. ولی واقعاً این پیش‌بینی اتفاق می‌افتاد یا این فقط مغز من بود که می‌خواست قبل از مرگ با آرامش بمیرم؟ بیخیال! به هر حال من می‌میرم و ترجیح می‌دم فکر کنم مردنم بی‌هدف نیست، هر قدر که احمقانه مرده بودم! علامت تعجب به دلیل طنز تلخ ماجرا نیست. دلیلش اینه منی که الان که اینو می‌نویسم، اصلاً اون شب فکرشو نمی‌کردم روزی اینجا باشم و دوباره بنویسم. درسته، من به خاطر اون اتفاق نمردم و با وجود همۀ حرفایی که زدم، زنده موندم. هیچ ابایی ندارم که بگم به مرگ خودم راضی بودم. اما من زنده موندم تا بتونم برای بقیه تعریف کنم اون شب کذایی چه اتفاقی بین من و مهران افتاد. اگه همه بمیرن، کی بمونه که از تجاوز صحبت کنه؟ اگه همه از تجاوز بمیرن، معنیش پیروزیِ دائم متجاوزا نیست؟ هرچند خیلی زیادند هم‌فکرای من که بدتر از این‌ها رو تجربه کردند و جونشون رو از دست دادند، ولی قربانیان تجاوز همیشه باید وجود داشته باشن. نه به توهم این‌که بتونن در برابر متجاوزا بایستن. نه! فقط به این دلیل که متجاوز بعدی، وقتی به هدف شومش فکر می‌کنه، ته ذهنش بدونه آخر این راه فقط دو نتیجه داره: کشته شدنِ یک انسان به خاطر لذت‌طلبی یک انسان دیگه یا ترسِ همیشگی از این‌که قربانی بالاخره روزی زبان باز کنه و ذات کثیف متجاوز رو برملا کنه. این شاید تنها راهیه که میشه در برابر متجاوزا از بقیه حفاظت کرد. من تا آخرین لحظه‌ای که زنده‌ام، در رسوا کردن مهران کوتاهی نمی‌کنم چون همون‌طور که گفتم، زنده نگه داشتن تجربیاتم تنها راهیه که می‌تونم از خودم و از محسن در برابر مهران و مهران‌های دیگه محافظت کنم.

با اینکه خاطرات تجاوز به وضوح جلوی چشمم رژه می‌ره ولی از روزای بعدش چیز زیادی یادم نمیاد. حتی تا دو روز بعدش، فقط هق‌هق‌ها یا فریادهای گاه و بی‌گاه محسن و بقیه تو ذهنم مونده. طبق توضیحات محسن، تا ظهر روز بعد از تجاوز همون‌جا افتاده بودم. مهران بعد از اتمام کارش و احتمالاً از ترس اینکه من مرده باشم، همون شب از اونجا رفته بود. لحظه‌ای که کار مهران تموم شده بود، من احتمالاً به دلیل بسته شدن راه تنفسیم، خون به مغزم نرسیده بود و بی‌هوش شده بودم. چیزی یادم نمیاد ولی احتمالاً بعد از به هوش اومدن این‌قدر ناتوان بودم که نیمه‌هشیار یا به حالت خواب تو همون وضعیت باقی مونده بودم. محسن صبح رسیده بود تهران و چند بار باهام تماس گرفته بود. چون جواب نداده بودم با مهران تماس گرفته بود ولی اونم جواب نداده بود. محسن نگران شده بود و به شهرزاد زنگ زده بود. شهرزادم از اونور نگران مهران شده بود و رفته بود سراغ محسن. وقتی دوتایی می‌رسن خونه‌ی ما، منو توی اون وضعیت پیدا می‌کنن. محسن شوکه میشه و غش می‌کنه. شهرزاد اولش می‌خواد به اورژانس زنگ بزنه ولی به دلیل شرایط جامعه‌ی عزیزمون منصرف میشه. به جاش سریعاً علایم حیاتی من رو چک می کنه و وقتی می‌بینه یه هشیاری نصف‌ونیمه دارم، یه پتو روم میندازه و میره سراغ محسن. محسن به هوش میاد و با شهرزاد، منو منتقل می‌کنن توی اتاق خواب. محسن، سیگار و شیشه‌ی مشروبو می‌بینه و سریع متوجه میشه کار مهران بوده. ظاهراً مهران به حد کافی احمق بوده که اثرات خودش رو به جا بذاره. شهرزاد اول مقاومت می‌کنه، با محسن دعوا می‌کنه ولی بالاخره قبول می‌کنه. بعد از این‌که هر دو حسابی گیج و سردرگم میشن، محسن سراغ من میاد و بدنمو بررسی می‌کنه‌. این‌قدر جای کبودی و زخم روی بدنم می‌بینه که کلافه میشه. ولی با دیدن اسپرم درون سوراخم، به سیم آخر می‌زنه و می‌خواد با پلیس تماس بگیره. شهرزاد مخالفت می‌کنه. دعوا می‌کنن و باز به دلیل شرایط جامعهٔ عزیزمون از اون کار منصرف میشن. بعد محسن بدن منو تمیز می‌کنه، بهم لباس می‌پوشونه و متوجه میشه به سختی نفس می‌کشم. کلی توی اینترنت سرچ می‌کنن و با این و اون تماس می‌گیرن. آخر سر عقلاشون رو روی هم می‌ریزن، شهرزاد میره داروخونه که اسپری تنفسی و گردن‌بند بخره. محسن تو همون حین با کبودی و زخمی که روی پهلوم می‌بینه، مشکوک به شکستگی دنده میشه و کم‌وبیش می‌فهمه دلیل تنگی نفسم ممکنه همین باشه. مهم‌ترین اتفاقی که اون روز میفته، اینه که من چشمامو باز می‌کنم و به صورت محسن زل می‌زنم. سعی می‌کنم حرف بزنم ولی گردن‌درد و پهلودرد مانع من میشه. بیخیال میشم و فقط اشک می‌ریزم. محسن سرم رو نوازش می‌کنه و صورتم رو می‌بوسه ولی جلوی گریه‌ش رو می‌گیره. اصلاً یادم نمیاد چه اتفاقی بینمون میفته. محسن میگه سعی کرده بغلم کنه ولی به خاطر بدن دردناکم فقط نوازشم کرده. به هر حال شهرزاد وسایل رو میاره و سعی می‌کنن وضع منو بهتر کنن. یه جورایی موفق میشن و زندگی من از صبح روز بعدش دوباره شروع میشه.

موقع نوشتن این متن، حدود سه ماه از ماجرای اون شب می‌گذره. تجاوز! حتی اسمشم ترسناکه. هر شب تو خواب بارها و بارها سایه‌ی شبح‌وار مهران رو می‌بینم که روی زمین به سمت من می‌خزه. علاوه بر همه‌ی آسیب‌های فیزیکی که بعداً متحمل شدم (شامل کبودی‌ها و زخم‌های فراوون روی صورت و بدن، ضرب‌دیدگی ملایمِ سر، شکافتگی ابرو، گردن‌درد، مشکلات حنجره، مشکلات تنفسی، ترک‌خوردگی دنده، ضرب‌دیدگی شکم و پارگی شدید مقعد) که هیچ‌کدوم دوره‌ی نقاهت آسونی نداشت، آسیب‌های روانیش هنوز از بین نرفته. کارمو از دست دادم. اگه نیازای محسن نبود، به شدت از سکس دوری می‌کردم. شرمنده‌م، داغونم و حس می‌کنم بدنم تو یه استخر پر از کثافت فرو رفته. نمی‌دونم اوضاع بهتر میشه یا نه. روان‌شناسم میگه بهتر میشه. این مدت برای من و محسن خیلی سخت سپری شده. ممکنه از هم جدا شیم. راستی تا یادم نرفته، مهران و شهرزاد تو چند روز آینده ازدواج می‌کنن و ما رو هم دعوت کردن.

نوشته: حامد


👍 15
👎 5
15353 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

884712
2020-06-01 19:31:36 +0430 +0430

نخوندم فقط اومدم فوش اول رو من بدم
کیرم دهنت
جقی

1 ❤️

884714
2020-06-01 19:33:19 +0430 +0430

علائم نگارشیو خوب رعایت کرده بودی فضا سازیت هم بد نبود!!

فقط دسخطتو یکم بهتر کن 😁

4 ❤️

884720
2020-06-01 19:37:59 +0430 +0430

قزوینیه رو شنیدین میشینه هفت جلد مثنوی مینویسه خسرو و فرهاد؟؟ احتمالا از اجداد این بوده!!!

8 ❤️

884766
2020-06-01 20:06:08 +0430 +0430

توضیحات اولش رو خوندم خسته شدم دیگه ادامه ندادم
کون دادی دیگه چه خبره این همه

0 ❤️

884792
2020-06-01 20:36:24 +0430 +0430

کوسکش نشستی طومار نوشتی؟ نخوندم چه خبره کوسکش یه کون دادن و اینهمه محمل گفتن و شعر بافتن؟
دیس از پهنا به طور نامحسوس تو کون تو و پارتنرت

1 ❤️

884796
2020-06-01 20:41:47 +0430 +0430

کاش این روایت واقعیت نداشت. دوست دارم به خودم بقبولونم که اتفاق نیفتاده اما یه چیزی در لابه لای جملاتت هست که به خواننده میگه که دروغ نیست. بازم میگم کاش این حقیقت دروغ باشه. از همه غیرقابل باورتر اون قسمت انتهایی بود که گفته شد اون دوتا دارن ازدواج می کنن و شما رو هم دعوت کردن !!! مگه میشه ؟ مگه داریم ؟ متن با اینکه طولانی بود و می تونست کوتاهتر باشه اما نسبتا خوب پرداخت شده بود. گفتگوهای راوی با خودش و نیز در هم تنیدن مرزهای واقعیت جاری با توهم های رخ داده به خصوص در چند صحنه خاص، جالب انجام شده بود. غلط املایی خاصی ندیدم و از بسیار سپاس که پاراگراف بندی کردید. خیلی کمک کننده بود برای خواندن متن نسبتا" بلند. موفق شدی حس همدردی خواننده و همزمان خشم و نفرت و بغض و ترحم رو برانگیزی.
بازم میگم کاش فقط داستان باشه و در غیر اینصورت فقط میتونم بگم محکم باش و دل قوی دار چرا که در جامعه سخت و ناهمواری زندگی می کنی که حتی زندگی روی خوشش رو به استریت ها و دگرجنسگرایان هم نشون نمیده چه برسه به همجنسگرایان.
Stay safe, be strong

1 ❤️

884816
2020-06-01 21:17:38 +0430 +0430

من داستانای قبلیتو خونده بودم و همیشه میگفتم اخی… زوج خوبین
این داستانت…
فااااعک. :|
دوست دارم راست نباشه این یکی داستانت
و امیدوارم حالت بهتر شه
چطوری شهرزاد قراره باهاش ازدواج کنه؟
هیچ زنی حاضر ب این کار نمیشه
حتی تو رو هم دعوت کرده؟ واعجبا!!

ببخشید ولی این مورد اخری هیچ جوره نمیره تو کتم :|

1 ❤️

884838
2020-06-01 23:06:57 +0430 +0430

انقد داستانت طولانی بود ک یاد این جمله‌ی کلیشه‌ای افتادم

که ای کاش
این زمانی ک صرف نوشتن و خوندن داستانها میکنیم
یکمش رو تو موقع مدرسه خرج درس و مشقامون میکردیم

گی دوست ندارم
ولی ب عقاید و گرایشات دیگران احترام میذارم

1 ❤️

884878
2020-06-02 04:16:50 +0430 +0430

گی به این زیادی تا حالا نخونده بودم
پ ن:فکر کنم استعداد نوشتن داشتی باشه یکم بیشتر از تخیلاتت استفاده کن داستان گی هم ننویس،بچه ها علاقه ندارن

0 ❤️

884893
2020-06-02 05:00:39 +0430 +0430

زیادی طولانی بود نخوندم.

2 ❤️

884913
2020-06-02 07:53:49 +0430 +0430

داستان از نظر روایت و نگارش مشکلی نداشت که هیچ، خیلی هم خوب و استاندارد بود. ولی یه وصله های نچسبی داخل داستان بود که اصلا مذاق من خواننده خوش نیومدن. منظورم اون جاهاییه که احساسات و دلیل رفتار متجاوز رو به شکل بروشور وار توصیف میکردی. چونکه …

اولا، اینا جاشون اگرم توی داستان باشه، به این شکل لفظی نه. شناختن متجاوز لمس دلیل رفتارای شنیعش، باید بین خطوط داستان مستتر باشه (البته برای داستان آبرومندی مث داستان شما. کستانا حساب خودشون رو دارن)، نه اینکه به شکل پیام بازرگانی، خواننده از متن داستان پرتاب شه به خارج چنتا جمله ی روانشناسی حالا گیری مستند گفته بشه، و بعد برگرده سر داستان. نمیشه اینطوری انتظار داشت که حس خواننده باقی بمونه (که عملا هم نمیمونه).
دوم، شما خودت قربانی تجاوز بودی، وقتی با این جزئیات از احساسات متجاوز حرف میزنی، باور پذیری اینکه واقعا به اون اندازه ای که میگی از این واقعه آسیب روانی دیدی، کم میشه. چراییش هم برمیگرده به دلیل بالایی. اینکه وقتی روایتی با این همه آب و تاب رو برای گفتن حرفایی خارج از متن اصلی داستان قطع میکنی، عملا رشته ارتباط خواننده با احساسات نویسنده قطع میشه. و برگردوندنش هم به این سادگی نیست. و توی برگردوندنش هم اصلا موفق نبودی.

خلاصه اینکه بزرگترین ایراد مشخص داستانتون همین بود. و البته ایراد غیر مشخصش، که میشه پیان بندی و تعریف اتفاقات بعد از بیهوش شدن، و مخصوصا اون خط آخر، که بخاطر زیاد مهم نبودنش و البته دراز نشدن کامنت بیخیالش میشیم. ولی درهرصورت، درگیر کنندگی داستانتون رو نمیشه منکر شد.

لایک

2 ❤️

884934
2020-06-02 11:09:30 +0430 +0430

نظر من به نظر بیچ کینگ نزدیک تر است…البته اشکالی هم نداره گه گداری از داستان جدا بشی و نکته روانشناسی بگی ولی اینکه نسخه بپیچی نه!..لایک کردم، مرسی!

1 ❤️

884941
2020-06-02 11:45:54 +0430 +0430
NA

بورینگ

0 ❤️

884964
2020-06-02 14:27:49 +0430 +0430

واااای خیلی بد بود
اون جمله آخر که شهرزاد داره با اون روانی ازدواج میکنه حالمو بد کرد

0 ❤️

884965
2020-06-02 14:34:39 +0430 +0430

من بلد نیستم داستانو لایک کنم
لطفا یکی بیاد یادم بده

0 ❤️

884975
2020-06-02 16:09:35 +0430 +0430

روحم خراشید
لایک

0 ❤️

885258
2020-06-03 05:27:34 +0430 +0430

داستانت خیلی طولانی بود و خیلی تکرار کرده بودی بعضی جمله هاتو … همه اینا به کنار با اجازه همه بر و بچ من میخام شخصا برینم فقط تو سر شهرزاد بدبخت هول احمق که دیده اون نامزد آشغالش چه حیووونیه بازم رفته نشسته سر سفره عقد. خب جنده خانوم پس فردا توله پس میندازی با این پدر روانی . مجددا ریدم تو سرت شهرزاد عن زاد

0 ❤️







Top Bottom