داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

رژ لب روی ته سیگار

1399/05/16

به حرارت نورانی داخل سیگار خیره شده بودم که وقتی بهش پک می زدم بیشتر می شد. یه عود روشن کردم که بوی سیگارو بپوشونه. نمی دونست سیگار می کشم. تا کی باید پنهون کنم؟ هر چند فکر نمی کردم براش فرقی داشته باشه. سیگار فقط یکی از چیزایی بود که برای فرار از دردام گاهی بهش پناه می بردم. پی ام سی داشت موزیک ویدئوی “آخرین بار” ابی رو پخش می کرد.
کتاب “من گنجشک نیستم” هنوز روی میز بود، همینطور که سیگار روی لبم بود کتابو باز کردم: «اگه نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی پس خفه شو و بازی کن.» دانیال نازی
زندگیم شده بود کتاب، موسیقی، سیگار، و البته درد و دل کردن با آریا. این بزرگترین خلافم بود.کتابو بستم و سیگارو تو جاسیگاری خاموش کردم. رژ لبم رو ته سیگار مونده بود. همون رژ لب خوشرنگی که بهزاد تو سومین سالگرد ازدواجمون بهم هدیه داد…
خاکستر سیگارو تو آشغالا خالی کردم. یه سال دیگه گذشته بود و رفته رفته همه چیز داشت بدتر می شد.« چرا دیگه منو دوست نداره؟ مگه چی تغییر کرده؟ از وقتی بهش گفتم دلم می خواد بچه دار شیم باهام سردتر شده؟!»
هنوز تمام این فکرا داشت تو سرم می چرخید که با کلید درو باز کرد و اومد تو. مثل همیشه اخماش تو هم بود. یه سلام خشک و خالی داد و رفت تو دستشویی. وقتی نبود حالم بد بود ولی وقتی می دیدمش حالم بدتر می شد. هنوز دیوونه وار عاشقش بودم و بی اعتنایی کردنش دیوونه م می کرد.
از دستشویی اومد بیرون یکم هوا رو بو کرد. فکر کردم الان می پرسه چرا بوی سیگار میاد؟ گفت:« چرا خونه بوی کلوچه ی سوخته می ده؟»
مثل برق از جام پریدم و در فرو باز کردم. وقتی داشتم سینی کیکو از تو فر در میاوردم ساعدم خورد به کف فر و سوخت.«لعنتی»
سینی رو گذاشتم رو کف آشپزخونه و دستمو گرفتم زیر آب. اومد تو آشپزخونه. یه نگاه به کیک نیمه سوخته و قیافه ی درهم من انداخت ولی هیچی نگفت. گوشیشو دستش گرفت و رفت نشست جلوی تلویزیون. وقتی خونه نبود کانال ماهواره رو پی ام سی بود. وقتی می رسید کانالو عوض می کرد و می زد بی بی سی. فازمون اینطوری با هم فرق داشت. نپرسید واسه چی کیک پختی. حتی نگاه نکرد ببینه براش خط چشم کشیدم، رژ لب زدم، موهامو اتو کشیدم، قشنگ ترین و سکسی ترین لباسمو براش پوشیدم. مطمئنم اصلاً نمی دونست سالگرد ازدواجمونه. همه چی براش عادی شده بود. از آشپزخونه اومدم بیرون. به بهونه ی برداشتن دستمال رو میز خم شدم. حسابی خم شده بودم تا از زیر لباس کوتاهی که پوشیده بودم، رونامو ببینه شاید آتیش شهوتش دوباره روشن بشه ولی چشم از اخبار برنداشته بود. «یعنی اون اخبار تکراری مسخره و اعصاب خرد کن براش از من جذاب تر بود؟!» رفتم تو اتاق خواب. چشمم به عکس بزرگی بود که روز عروسی گرفته بودیم و الان رو دیوار انگار داشت بهم دهن کجی می کرد. تلگرامو باز کردم. آریا وقتی دید آنلاین شدم فوراً پی ام داد:
-چی شد خانوم خوشگله؟ جناب دیکاپریو امروزو یادش بود؟
-نه!

  • من شرطو بردم. پاشو بیا اینجا.
  • من… نمی تونم آریا… باید بفهمم چرا… چرا باهام اینکارو می کنه؟
  • من که بهت گفتم عزیزم. مردا همه شون همینطورن. حتی وقتی قشنگترین جواهر شهرو تو خونه شون دارن بازم جلو ویترین جواهر فروشی دنبال یکی دیگه ش می گردن. مطمئنم یکی دیگه دلشو برده.
    یه ایموجی گریه واسه ش فرستادم و نوشتم:« ولی اون مثل مردای دیگه نیست.»
    -همه ی زنایی که بهشون خیانت میشه همینو می گن. یه عکس بده ببینم.
    -الان وقتشه؟ دارم باهات درد و دل می کنم.
  • بده دیگه. بذار ببینم براش چیکار کردی.
    یه سلفی از خودم گرفتم و براش فرستادم. فوراً نوشت: «اووووف! چه چشمایی، چه لبایی، چه رژ لب سکسی ای زدی خوشگلم. موهاتو تازه رنگ کردی؟»
    اشکم داشت در میومد نوشتم: «خیلی وقته بهزاد دیگه ازم تعریف نکرده. خیلی وقته بهم نگفته چشمام خوشگله. حتی نفهمید موهامو براش رنگ کردم.»
    -حالا چرا انقدر اخم کردی؟ یه جوری بگیر بتونم ببینم چه لباسی برام پوشیدی.
    نوشتم:« در واقع این لباسو برای تو نپوشیدم.»
    -سه ماهه با هم دوست شدیم. هر وقت ازت خواستم بیای ببینمت بهونه آوردی. امروز بپیچونش و بیا پیشم.
    -نه! گفتم که نمی خوام بهش خیانت کنم.
  • ولی خودت خوب می دونی که اون بهت خیانت می کنه. عکس پروفایل تکی نداری. تو همه ی عکسات همش اون کنارت وایساده. برو پروفایلشو چک کن ببین حتی یه عکس از تو گذاشته؟
  • نه ولی …
    -بی خیال. مردی که به زن به این خوشگلی و مهربونی بی توجهی می کنه یا خیلی احمقه یا داره خیانت می کنه. بهزاد احمقه؟
  • نه! احمق نیست. برعکس خیلی م باهوشه.
    -پس داره بهت خیانت می کنه. چرا انقدر اصرار داری رابطه تونو حفظ کنی؟
  • چون دوستش دارم آریا.
    دوباره سه تا ایموجیِ گریه.
    نوشت:« پاشو بیا پیشم خودم حالتو بهتر می کنم. منتظرتم.»
    یه آدرس برام فرستاد. احساس شجاعت می کردم. تصمیمو گرفته بودم.گوشی رو انداختم تو کیفم. قشنگ ترین مانتومو پوشیدم و اون شال نازکی رو که بهزاد همیشه می گفت سر نکنی سنگین تری رو کشیدم رو موهام. بهترین عطرمو زدم و جلوی آینه رژ لبمو پر رنگ تر کردم. از اتاق اومدم بیرون.
    هنوز جلوی تلویزیون نشسته بود. برگشت و بهم نگاه کرد. با اخم گفت:« عروسی تشریف می بری؟»
    با بیخیالی رومو ازش برگردوندم و بدون اینکه حرفی بزنم رفتم سمت در. با صداش سر جام خشک شدم:« با توام شیدا! می گم کجا میری؟»
    چقدر صداشو دوست داشتم. خیلی وقت بود اسممو از زبونش نشنیده بودم. سر جام وایساده بودم که چند قدم بهم نزدیک شد. گفتم: «می رم پیش یکی از دوستام.»
    -کدوم دوستت؟
    -برات مهمه؟
    -با این همه آرایش رو صورتت. با این لباسا. داری تنهایی می ری بیرون اون وقت انتظار داری بگم بفرمایین؟لازم نکرده بری.
    وقتی غیرتی می شد جذاب تر می شد و بیشتر ازش خوشم میومد. اومد جلوتر. با اینکه تو اوخر دهه ی سوم زندگیش بود، حتی یه ذره شکسته نشده بود. واقعاً مرد جذابی بود. همیشه تمیز لباس می پوشید. حواسش به تیپ و قیافه ش بود. همیشه اون ساعت صفحه درشت مردونه و حلقه ی ازدواجمون تو دستش بود؛ فقط شبا موقع خواب درشون میاورد. هنوز داشتم بهش نگاه می کردم که رو به روم وایساد. گفتم: «مگه تا حالا شده بهم بگی خودت کجا می ری؟ چرا همش جلوی تلویزیونی و گوشی دستته؟ »
    -خودت چرا همش گوشی دستته؟
    -وقتی حتی باهام حرف نمی زنی، چیکار باید بکنم؟ با اینکه به ظاهر کنارمی ولی همیشه تنهام.
    سرو صدامون بالا گرفته بود و هر دومون تقریباً داشتیم داد می زدیم. می خواستم برم سمت در که بازومو کشید و گفت:« من اجازه ندادم جایی بری.»
    -منم ازت اجازه نگرفتم.
    داد زد: «داری باهام لجبازی می کنی؟ کجا می خوای بری؟»
    داشت با عصبانیت بازومو فشار می داد. با بغض گفتم:« سر من داد نزن! ولم کن.»
    -جواب منو بده!
    دلمو زده بودم به دریا. یا باید همه چی درست می شد یا برای همیشه تموم می شد. باید می فهمیدم هنوز دوستم داره یا نه. باید کاری می کردم جلومو بگیره وگرنه دیگه نمی تونستم کنارش زندگی کنم. تو چشماش زل زدم و گفتم:« دارم می رم پیش دوست پسرم. دارم می رم جندگی کنم. همینو می خوای بشنوی؟»
    چشماش از تعجب گرد شده بود تا حالا نشده بود اینطوری باهاش حرف بزنم. همینطور که بازومو با یه دستش گرفته بود و فشار می داد با اون یکی دستش یه سیلی محکم زد تو صورتم. شوکه شده بودم. هلم داد و منو چسبوند به دیوار. هنوز جلوی خودمو گرفته بود که گریه نکنم. صداش از عصبانیت می لرزید. داد زد:« می خوای جندگی کنی؟ لازم نیست بری بیرون. بیا جنده ی خودم شو.»
    با دستش گلومو گرفت و فشار داد. نفس کشیدن برام سخت شده بود. شالمو از سرم باز کرد و انداخت رو زمین. بهم چسبیده بود و مثل دیوونه ها داشت ازم لب می گرفت. با حرص لبامو گاز می گرفت. مانتومو زد کنار. سینه هامو تو دستش محکم فشار می داد. دیگه نمی تونستم جلوی اشکامو بگیرم. با گریه سعی کردم خودمو از دستش خلاص کنم ولی فایده نداشت. لباسامو از تنم در آورد و کشون کشون منو برد تو اتاق خواب. در و بست و هلم داد رو تخت. جای سیلی ش رو صورتم هنوز می سوخت. وقتی داشت تند تند لباساشو در میاورد، با چشمای خیس بهش نگاه کردم. تا حالا دست روم بلند نکرده بود. تا حالا اینطوری با خشونت باهام برخورد نکرده بود. هم ازش می ترسیدم هم تشنه ی وجودش بودم. بهم نزدیک شد و با دستش منو به پشت چرخوند. وقتی سرشو برد لای پامو کسمو لیس زد، از لذت چشمامو بستم و لبمو گاز گرفتم. همه ی کاراش برام عجیب بود. هیچ وقت کسمو نمی خورد، فقط با دست تحریکم می کرد ولی اون روز انگار می خواست همه ی این چهار سالو تلافی کنه. داشتم آه و ناله می کردم که سرشو آورد بالا همینطور که از پشت دستشو انداخت بود دور گردنمو منو به خودش فشار می داد تو گوشم گفت: «سکس خشن دوست داری آره؟»
    تنها کسی که بهش گفته بودم سکس خشن دوست دارم آریا بود. تا حالا به بهزاد نگفته بودم. چون هیچ وقت در مورد سکس با هم حرف نمی زدیم. بهزاد دوست نداشت در موردش حرف بزنیم. یا شایدم تظاهر می کرد که خوشش نمیاد. هنوز تو شوک بودم که کیرشو تا ته فرو کرد تو کسم. یه آه کشیدم. تو گوشم گفت:« منم کس داغ و تنگتو دوست دارم.»
    نفسای گرمش که به گوشام می خورد بیشتر تحریک می شدم. خوشم میومد موقع سکس تو گوشم زمزمه کنه. سرمو بهش تکیه دادم. همینطور که کیرشو تو کسم تکون می داد یه ریز داشت حرف می زد: «تو جنده ی خودمی. هیچ کس حق نداره تو رو بکنه. فهمیدی؟»
    با انگشتش نوک سینه مو گرفته بود و بازی می داد:« عاشق سینه های گنده و سفیدتم. تاحالا بهت گفته بودم؟»
    همینطور که سرمو بهش تکیه داده بودم آروم به نشونه ی منفی سرمو تکون دادم. دستشو از رو سینه هام برد پایین و گذاشت رو کسم. با دستش کسمو می مالید از پشت تند تند تلنبه می زد. صدای ناله هام بلند شده بود. باورم نمی شد بهزاد داره اینطوری منو می کنه. بدنم داغ شده بود. کسم خیس خیس شده بود. کیرشو کشید بیرون. دستشو از پشت رو گردنم فشار داد و صورتمو محکم چسبوند به تشک تخت. نشست روی رونام. همینطور که با یه دستش گردنموفشار می داد و با یه دست کمرمو گرفته بود، کیرشودوباره هل داد تو کسم. چقدر این پوزیشنو دوست داشتم. گردنمو ول کرد و موهامو گرفت تو دستش. گفت:« آااه… از رنگ موهات خوشم میاد…»
    موهامو ول کرد و با دستش محکم زد رو کونم. وقتی صدای آهم بلندتر شد، دوباره چند بار دیگه اینکارو کرد. دیوونه شده بودم. داشتم محکم سینه های خودمو فشار می دادم و با بلندترین صدایی که تا حالا موقع سکس ازم نشنیده بود آه و ناله می کردم.خودشو انداخت روم. از پشت یه جوری منو بغل کرده بود و بهم چسبیده بود که انگار یکی می خواد منو از چنگش دربیاره.موهامو زد کنار و در گوشم گفت: «آاااخ…عاشقتم شیدا…»
    معلوم بود انقدر حشریه که دیگه نمی تونه خودشو نگه داره. با تمام توانش تلنبه می زد و نفسای تندش لای گردن و موهام می پیچید. دستمو بردم و از پشت گردنشو گرفتم گفتم:«آااااه… بهزاد… منو بکن…دلم می خواد همیشه فقط برای تو باشم…آاااااااااه…جز تو… کسی رو نمی خوام…»
    بدنم شل شده بود. بهترین ارگاسمی بود که تو زندگیم تجربه کرده بودم. وقتی آب کیرش با اون حرارت و فشار ریخت تو کسم حس بهتری بهم دست داد. یه نفس عمیق کشید و همونجا کنارم دراز کشید. بعد از یکم مکث دوباره چرخید طرفم. با دستش سیاهی زیر چشمامو تمیز کرد و گفت: «چشمای خوشگلتم دوست دارم.»
    بغض کرده بودم. همینطور که عاشقانه بهم نگاه می کرد، دستشو کشید رو صورتمو گفت: «معذرت می خوام زدمت. منو می بخشی؟»
    دستشو گرفتم و بوس کردم. پیشونیمو بوس کرد و گفت: «سالگرد ازدواجمون مبارک. کادوت یادم نرفته.»
    انگار دوباره پسش گرفته بودم. از خوشحالی داشتم بال درمیاوردم. وقتی پاشد از اتاق رفت بیرون، فوراً گوشیمو از کیفم در آوردم. تلگراممو باز کردم. واسه آریا پی ام فرستادم:« معذرت می خوام. ولی بهتره این رابطه برای همیشه تموم بشه. من کسی رو که عاشقش بودم پس گرفتم. امیدوارم توام به چیزی که می خوای برسی. لطفاً دیگه پی ام نده.»
    برام نوشت:« چی شد؟ بازم با یه سکس خرت کرد؟»
    نوشتم:« اون تنها مردیه که عاشقشم. اون بی نظیره.»
    نوشت:« ممنون عشقم. توام بی نظیری. بهترین سکس زندگیم بود.»
    برگشتم و دیدم بهزاد با گوشیش جلوی در اتاق وایساده. با اخم گفت:« با تک ماده امتحانتو قبول شدی ولی دیگه تکرار نشه.»
    وقتی رفت لبمو گاز گرفتم. پس مردی که این همه مدت داشتم باهاش در مورد رفتار سرد بهزاد حرف می زدم و ازش گلایه می کردم، خودش بود. هنوز تو شوک بودم و سعی می کردم یادم بیاد این همه مدت بهش چی گفته بودم. که دیدم دوباره داره برام تایپ می کنه. نفسمو تو سینه حبس کرده بودم که نوشت:«دوست ندارم مادر بچه م سیگار بکشه. دیگه اون ته سیگارای لعنتی رو که رژ لبت روش مونده تو آشغالا نبینم شیدا…»
    با دستایی که هنوز از هیجان می لرزید نوشتم:«چشم.»
  • انقدرم فکر نکن. گفتم که قبولی. پاشو اون لباس خوشگلتو بپوش بیا کیک سوخته بخوریم.»
    پایان

نوشته: ش.ع. راد


👍 72
👎 8
34400 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

906143
2020-08-06 01:16:42 +0430 +0430

هنر نویسنده گی شما محترم ولی نمیتونستن شام برن بیرون مثل ادم با هم حرف بزنن؟ حتما باید در قالب یکی دیگه باهاش چت میکرد؟؟


906150
2020-08-06 01:23:49 +0430 +0430

قلم خوبی داریا اما من با احترام دیسلایک میکنم.
چرا شیدا باید بعد از این که کتک خورده انقدر حقیر باشه که تن به سکس بده؟! چرا یه نفر باید انقدر مریض باشه که به عنوان یه نفر دیگه با زنش چت کنه و وانمود کنه سرد شده اونم چند ماه؟! که آتو بگیره یا سوپرایز کنه؟!
در کل هیچیش منطقی نبود!

5 ❤️

906152
2020-08-06 01:27:52 +0430 +0430

جذابه قلمت. با اینکه پایانش قابل حدس بود خوشمان آمد.
لایک

5 ❤️

906156
2020-08-06 01:37:58 +0430 +0430

قلمت زیباس…‌روزمرگی رو عالی توصیف می کنی…
فقط اونجایی که داشت از خونه می رفت به نیت خیانت خارج می شد و نمی دونست که آریا همون شوهرش هس و این برای هیچ مردی قابل بخشیدن نیست …ولی اگه آریا شوهرش نبود و یه فرد دیگه بود داستان جذابتر و قابل باورتر بود.
به نظرم طبقه چهار و نیم از این خیلی بهتر بود.‌.‌
باز هم لایک تقدیم شما‌‌‌.


906164
2020-08-06 01:50:41 +0430 +0430

دوستم من عاشق داستان ها اروتیک ام، عالی بود

3 ❤️

906169
2020-08-06 01:58:23 +0430 +0430

" هنوز جلوی خودمو گرفته بود که گریه نکنم. " فکر کنم باید مینوشتی گرفته بودم
خیلی خوب بود در واقع عالی بود فقط همین یه اشتباه تایپی رو داشت

8 ❤️

906172
2020-08-06 02:04:05 +0430 +0430

عالی بود

2 ❤️

906177
2020-08-06 02:13:51 +0430 +0430

داستانت رو دوست داشتم.
یه سادگی ذاتی و در عین حال لذتبخش توی نوشته هاته.
بیشتر بخونیم ازت ❤️

8 ❤️

906182
2020-08-06 02:25:49 +0430 +0430

👌👌👌👌
عالی

4 ❤️

906200
2020-08-06 03:30:01 +0430 +0430

قشنگ بود :)

دوستش داشتم

اول داستان فهمیدم شوهر خودشه؛ ولی به روم نیووردم!

7 ❤️

906204
2020-08-06 03:51:57 +0430 +0430

یکی از بهترین داستانایی بود ک خوندم
کاری ب دروغ و راستش ندارم ولی واقعا خوب بود
بازم بنویس

ضمنا خانومای عزیز انقد راحت ب شوهراتون خیانت نکنید و پسرای عزیز از زندگی داغون یه زن سو استفاده نکنید
من خودم با زن متاهل رابطه داشتم ولی چندساله سراغش نمیرم
تا دلتون بخاد واسم هست بخاطر شرایطی ک دارم ولی بهش فکرم نمیکنه
خیلللللی چندشه خیللللی من پست بودم

خوش باشید دوستان ❤️

5 ❤️

906207
2020-08-06 03:57:26 +0430 +0430

دوستان چطور باید بولد نوشت؟ من هرچی دکمشو میزنم فقط چنتا ستاره میاد
مث این****
لطفا راهنمایی کنید

1 ❤️

906234
2020-08-06 07:04:17 +0430 +0430

یعنی باید سه سال طول میکشید این وضعیت؟؟؟؟!!!
ابصورت وحشتناکی عیر قابل باور بود داستانت…

2 ❤️

906243
2020-08-06 08:30:10 +0430 +0430

خیلی خوب بود. بدون جزئیات اضافی.
از وسط داستان میشد حدس زد که بهزاد و آریا یکی هستن و اگه اون رو هم متوجه نمیشدم که دیگه معرکه میشد. :) :) :)

5 ❤️

906249
2020-08-06 08:59:45 +0430 +0430

داستانت خوب بود . بازم بیششتر بنویس . تو این روزایی که داستان های کسشر زیاد شدن داستان های خوب بعضیا خیلی امیدوار کنندس

4 ❤️

906251
2020-08-06 09:05:59 +0430 +0430

کاش همه زن و شوهرها اینقدر وفادار بودن به هم. کاش زندگیا همه قشنگ باشه…

6 ❤️

906255
2020-08-06 09:15:22 +0430 +0430

داستان قشنگی بود

4 ❤️

906256
2020-08-06 09:15:45 +0430 +0430

داستانت و جالب نوشتی ، ولی اخه عشاق که چت نمیکنن ،باهم صحبت میکنن //بجای پی ام سی ، رادیو جوان و پرشیانانوستالژیک ببین، قشنگترن

4 ❤️

906266
2020-08-06 10:07:53 +0430 +0430

من دیس دادم! چون دیگه حالم داره از کلیشه ای بنام سیگار بهم میخوره!

4 ❤️

906280
2020-08-06 10:54:26 +0430 +0430

عالی بود نه کم نه زیااد

(به قول ممل)لایک 21 از ان ماست 😁 ❤️

5 ❤️

906289
2020-08-06 12:15:02 +0430 +0430

عالی.لایک 24

4 ❤️

906319
2020-08-06 15:48:17 +0430 +0430

نگارش عالی . بدون غلط املایی
از نظر من این یک داستان بود تا خاطره
تبریک میگم . توانایی نوشتاریت اونقدر قویه که خواننده تمام حالت ها و پوزیشن هارو به راحتی تجسم میکنه.

4 ❤️

906322
2020-08-06 16:11:32 +0430 +0430

داستان خوب و محکمی بود…

هرچند به شدت مخالفم که این طور برداشت بشه که شخصیت زن داستان، از یک خیانت بزرگ نجات پیدا کرده…

خیانت رو زمانی کرده که به یک مرد غریبه خصوصی ترین جزییات شخصیتی و زندگیش رو گفته…

سقوط آزاد از همون لحظه شروع شده…

آیا راه برگشتی هست…؟؟؟!!!

6 ❤️

906331
2020-08-06 16:57:52 +0430 +0430

خیلی قشنگ بود شعراد خان

4 ❤️

906340
2020-08-06 18:37:49 +0430 +0430

من لایک کردم. ولی کسی اواخر دهه سوم زندگیش، که میشه ۲۸-۲۹ سالگی، شکسته نمیشه! فک کنم منظورت دهه چهارم بود.

5 ❤️

906343
2020-08-06 18:56:19 +0430 +0430

این دومین نوشته ایه که از شما میخونم،قلمتون همچنان پایدار و سلیس 🌹
لایک ۳۷ از من 👍 👍

4 ❤️

906351
2020-08-06 19:37:51 +0430 +0430

زیبایی داستان و پرو بال دادن ها موضعی و موضوعی که عام پسند بود و شایت لبخند رضایت بر لبهای خواننده جاری کنه و رعایت آغاز و پایان مناسب اگر هم داستان ایرادی داشته باشه به نظر من در عمق کلیات گم کرده

4 ❤️

906354
2020-08-06 19:57:03 +0430 +0430

پیرو نظرات محترم دوستان جسارت میکنم و مطلبی رو عرض میکنم، وقتی دو نفر عاشق هم هستن و ازدواج میکنن و زیر یک سقف میرن هزاران اختلاف نظر و مشکل و شک تردید و مسائل مختلف پدیدار میشه که به روشهای مختلف درست یا غلط میخوان باز با دوران عشق اتشین قبل ازدواج برسن، من هم با همسرم مشکلاتی داشتم مشابه و از چک کردن و در قالب شخصی دیگه امتحان کردن همسرم و حتی سکس نکردن ، محبت نکردن میخواستم عشقشو به خودم ثابت کنم که آیا با تمام این رفتار سمت دیگری میره یا نه، که همچنان عاشقانه منو دوست داشت و با تمام توهین های من تشنه ی من و محبت بود، شرمسارم از رفتارم ولی جوان بودم و خام و از طرفی بعد از ازدواج تمام افکار منفی و نا سالم به سراغ ادم میاد و میخواد بارها امتحان کنه و تست خیانت یا عشق بگیره تا با تمام وجود اعتماد به همسر رو لمس کنه و زیبا ترین حس دنیاس این حس اعتماد و عشق و دوست داشتن که من حس کردم ولی ای کاش با این افکار و رفتار غلط حتی لحظه ای از زیبایی زندگی از دست نره. عشق خیلی پیچیدس،

4 ❤️

906482
2020-08-07 04:35:32 +0430 +0430

امتحان میکنیمببینم بولد میشه

0 ❤️

906502
2020-08-07 07:30:18 +0430 +0430

اینجا هم پُست لیس داره.
ینی فقط کامنت دخترا هزارتا لایک میخوره😂😂😂
پسرا خار دارن😂😂😂😂

1 ❤️

906531
2020-08-07 10:03:13 +0430 +0430

خیلی قشنگ بود
داشتم رو گاز نیمرو درست میکردم ، اینقدر محو داستان شدم روغن آتیش گرفت

آفرین

حالا شاه ایکس میاد کل داستان رو ول میکنه و راجع به کیک سوخته آتو میگیره مثلا

2 ❤️

906543
2020-08-07 10:48:31 +0430 +0430

متاسفانه گاهی زندگی زناشویی دچار تکرار و روزمرگی میشه، گاهی پیش میاد که زن و شوهر به هر دلیلی از هم دور میشن و برای برگشتن دوباره بهم به یه جرقه یا اتفاق تازه نیاز دارن
با این که این فقط یک داستانه ولی من به عنوان یه زن متاهل موقعیت تقریبا مشابهی رو تجربه کردم. شاید کسانی مثل من باشن که بیشتر با شخصیت داستان همزادپنداری کنن و کسایی که اصلا این مورد رو درک نکنن ولی به هر حال زندگی در حین سادگی پر از پیچیدگی و امتحانه.
تشکر از تمام دوستانی که داستان رو خوندن و نظر دادن. من تک تک نظراتتون رو خوندم و ممنونم که هستین و در این راه تنهام نمی ذارین 🌹

4 ❤️

906564
2020-08-07 14:00:54 +0430 +0430

داستانت قشنگ بود خیلی

نیاز نیست که حتما واقعی باشه

4 ❤️

906625
2020-08-07 23:54:57 +0430 +0430

عالی بود فووووووووول لاااااااااااااایک دمت گرم آخر داستان حسابی غافل گیرم کرد. 👋 👍

4 ❤️

907089
2020-08-09 21:08:39 +0430 +0430

هرچند ک واقعیونبود ولی حال کردم دمت گرم

3 ❤️

907221
2020-08-10 07:04:23 +0430 +0430

این چه گسشعری بود من خوندم! دوتا دیوونه روانی خوردن به هم 🤮اه اه اه

0 ❤️

908268
2020-08-13 15:59:24 +0430 +0430

ساده بود ولی دوست داشتنی
مرد عاشق و خشن داستانتو دوست داشتم :)

2 ❤️

908304
2020-08-13 21:08:38 +0430 +0430

خیلی وقت بود این ایده تو ذهنم بود ولی با قلم شما خیلی قشنگ تر شده وقتی چند خط خوندم میدونستم آخرش چی میشه.
زیبا بود شیدا خانوم قلمتون مانا 🌹

2 ❤️

908307
2020-08-13 21:26:47 +0430 +0430

کاشکی زود تر میخوندمش
عالی بود خانوم شیدا
ولی لایک نمیدم چون اگه لایک بدم تو برگزیده های ماه میره رو سر داستان خودم😁
البته فقط یه شوخی بی مزه بود چون خیلی لولش از داستان من بالاتر بود لایک تقدیم شما😁❤

2 ❤️

908831
2020-08-15 20:41:52 +0430 +0430

20

2 ❤️

909280
2020-08-17 17:59:30 +0430 +0430

قابل حدس بود ولی با این حال همراهش شدم

2 ❤️

909804
2020-08-20 02:29:07 +0430 +0430

عالییییییی

2 ❤️

909877
2020-08-20 12:39:48 +0430 +0430

داستان قشنگی بود…با همه ی داستانها متفاوت بود…چسبید…لذت بردم… 😍

1 ❤️

909888
2020-08-20 13:42:48 +0430 +0430

دوس دارید جنده صداتون میکنن؟ 😕

0 ❤️

909921
2020-08-20 17:33:15 +0430 +0430

سلام
قلم نویسنده و کلام داستان بسیار قدرتمند بود
داستانی خلاصه بدون شاخ و برگ دادن اضافه و برانگیختن عواطف خواننده با پیش زمینه ترس
سکس آخرین وجه قابل تامل داستان بود
هرچند که پایان داستان قابل حدس بود ولی بسیار زیبا بود

1 ❤️







Top Bottom