ر مثل روناک (۱)

    1397/9/15

    سلام یه چیز بگم اول نمیدونم چرا اینطوری شدیم ولی ما یه جامعه بیماریم نگاه کنید به فهرست سایت داستان هایی که برچسب تجاوز خیانت و..... دارن هم لایک خورشون بالاست و هم مخاطب رو به خوشون جذب میکنن که بازتابی هم جز آسیب اجتماعی وفکری نداره برامون و در عوض داستان هایی که برچسب عاشقی دارن که بعضا خیلی هاشون آموزنده اند و نکات مثبت برامون دارن رو نادیده میگیریم اینجا که حرف شریعتی برام اثبات میشه مردم من با تنفر بیشتری و........


    امیدوارم روزی برسه که همه ما از این باتلاقی که همگی جفت پا پریدیم تو بیرون بیاییم و به جای دست و پا زدن و بیشتر فرو رفتن توش دست همدیگرو بگیریم و همدیگرو ازش بیرون بکشیم


    عرضی نیست بریم سر سرگذشت من


    16 ساله بودم که باشگاه میرفتم تو یکی از مناطق تهران باشگاه معروفی بود تو رشته ورزشی ما چند تایی آدم نام دار داشتیم توش به خاطر شوخ بودن و خوش مشربیم و کم سن بودنم همه از استاد گرفته تا قهرمان باشگاه خاطرمو میخواستن با همه رفیق بودم همه هم با هام رفیق بودن دوم دبیرستان بودمو عشقم خلاصه بود توی درس خوندن و قهرمان شدن دهن دوستام رو سرویس کرده بودم اینقدر از ورزش براشون تو مدرسه میگفتم خصوصا که چندتاییشون هم که سر رشته داشتن و یکیشون هم همرشته بود تو ورزش باهام کل زنگ تفریح رو با هم فنون رزمی تمرین میکردیم


    بگذریم تو باشگاه یه پسری بود یه شب که رفبق که حربف تمیرینم بود نیومده بود رفتم و ازش خواستم که حریف تمرینی هم باشیم خلاصه طبق معمول همیشه باهاش رفیق شدم اسمش هیوا بود تا گفت هیوا بهش گفتم:


    ها رفیق کردی اصالتا درسته؟


    آره داداش کردم (با لحجه غلیظ کردی)


    ما مخلص همه دوستای غرب کشورمونم هستیم


    هیوا سرباز بود تو تهران و بعد ظهر بعد پادگان میومد پیش ما تمرین میکرد باهامون خلاصه کنم و سرتون درد نیاد من با هیوا خیلی رفیق شدیم خیلی خیلی خیلی اون از ایل و خانواده و روستاش میگفت برام منم از زندگی روز مره ام عین این دختر پسر ها که باهم چت میکنن تا نصف شب باهم چت میکردیم یه روز هایی که سرم خلوت بود بیرون میرفتیم رفاقتمون روز به روز محکم و محکم تر از قبل میشد اونقدری بهم عادت کرده بودیم که اگه یه روز یکی باشگاه نمیرفت اون یکی....


    اون یه سال با وجود کلی اتفاق بد که برای من افتاده بود سال خیلی خوبی بود از جهت دوستی با هیوا جونم براتون بگه آقام که شما باشید ( به قول صادق هدایت) دوم دبیرستانم که تموم شد به کل از اون منطقه کندیم رفتیم شب خداحافظی توی باشگاه همه بفلم می کردن و..... عین این فیلم ها جپهه ای موقع رفتن هیوا از همه ناراحت تر بود شده بود عین این بچه ها که گریه اشون گرفته و از موضوعی ناراحتن و الکی خوشحالی میکنن که کسی نفهمه شده بود عین اونها یادمه اونقدری سفت منو بغل کرد که تموم استخون های بدنم درد گرفتن


    تیر ماه بود از باشگاه رفتم ولی با هیوا دوستیم ادامه داشت وقت خالی که پیدا میکردم باهم قرار میذاشتیم بیرون میرفتیم و... تا اینکه هیوا سربازیش تموم شد و برگشت شهرشون اون موقع سوم دبیرستان بودم درگیر امتحان نهایی و کنکور بودم خیلی دیر به دیر باهم ارتباط برقرار میکردیم ولی از هم بی خبر نبودیم خیلی اصرار داشت برم شهرشون و چند روزی مهمونش باشم راستش خودمم دلم میخواست خیلی تعربف اون حوالی رو شنیده بودم هم دلم برای رفیقم تنگ شده بود و هم دوست داشتم برم اونجا چتر باز کنم چند روزی لحظه شماری میکردم که هم کنکور بدم و خلاص بشم ( کنکوری ها میفهمن چی میگم) هم رفیقمو ببینم


    کنکور رو که دادم بعد از تولدم 18 سالگیم (متولد تیر ماه هستم) یه تلفن به هیوا برداشتم و ساکمو برداشتم و راهی ترمینال شدم قرارمون این شد که من برم به یکی از شهر های غرب کشور و اونم بیاد دنبالم چند ساعتی تو ماشین بودم رسیدم به مقصد هیوا با برادر و داییش توی ترمینال منتظرم بودن عین تو فیلم ها پریدیم توی بغل همدیگه پاهامو انداختم دور کمرش و اونم منو بغلم کردو میچرخید


    کجا بودی این همه مدت با مرام نمیگی دله برا رفیقش تنگ میشه؟


    بعد سلام احوال پرسی برادر و داییش رو بهم معرفی کرد و باهم آشنا شدیم داییش خیلی لهجه قشنگ کردی گفت:


    آقا ..... ما حسودیمون شد به این دوستی شما هیوا دلش برای اینطور تنگ نشده بود


    هیوا یه دستی رو سرم کشید و گفت: دایی نمیدونید که چه پسر گلیه


    منم خرکیف میشدم از تعریفاش وقتی به روستاشون بوی خوش چمن و گل همه جا پر بود اون همه لباس ها روستایی و منم یه بچه شهری سوسول با لباس ها شیک تو روستا که میرفتیم داشتم از خجالت میمردم همه نگاهمون میکردن و هیوا با زبون خودشون با افتخار من رو به همه معرفی میکرد بعدا برادرش گفت بهم که چقدر از من حرف میزده براشون البته خداییش هم حق داشت ما خیلی با هم رفیق بود خخخخخخخخخخیلی ( به قول رامبد) جای بد جور با صفایی بود بد جور اون روز که صرف آشنایی با مردم و خانواده هیوا شد (البته اینم بگم جاهاش اینطوری اکثر همه با هم یه جور هایی نصبت های فامیلی دارن) شب قبل خواب هیوا برام یه دست لباس محلی نو آورد و گفت:


    بیا داداش برات لباس محلی که سفارش داده بودی گذاشتم کنار دلت میخواد تنت کن


    عین این بچه هایی که از کادو گرفتن خوشحال میشن لباس ها رو برداشتم و تنم کردم و به هیوا گفتم:


    نمیشه بریم تو پشت بومی جایی بخوابیم که هواش آزاد باشه؟


    بخواب بچه جون اینم بکس روت همینحا سردت میشه نصفه شب چه برسه اون بیرون


    گرگ و میش صبح بود که از خواب بیدار شدیم هیوا یه لگد به شوخی بهم زد و گفت:


    پاشو پسر پاشو بهت یه صبحونه میخوام بدم که تا یه هفته میل هیچی نکنی


    چند روزی سپری شد از سفر من واقعا عالی بود حرف نداشت بهترین سفر عمرم بود لباس های محلی وای شکار که نگو عالی دشت تا چشمت کار میکرد تپه و علفزار بود نه خبری از دکل برق بود نه جاده و نه آدمیزاد عالی بود یه تیکه از بهشت روی زمین آخر اون هفته یه عروسی بود یه عروسی خیلی باحال از اینا که همه دور هم جمع میشن تو فیلم ها و تیراژ های تلویزیون دیدیدم دور آتیش شب همه با با رقص گروهی و صدا تیر و تفنگ رقص کردی هم یاد گرفتیم


    توی عروسی بود که خیلی اتفاقی چشم تو چشم شدم به یه دختر دختر که چه عرض کنم یه حوری اونجا بود که به عشق تو یه نگاه ایمان آوردم زندگی موهای بلند مشکی موج دار چشم های رنگی گونه های گلگون چیز هایی که هر پسری رو دیوونه میکرد یه لباس قرمز مشکی هم تنش بود نمیدونم اون شب هیوا من رو از کجا دیده بود این صحنه من راستش میدونستم که چشم چرونی و این تریپ کار ها تو همچین مکان هایی زیاد کار پسندیده ای نیست و از جهت اخلاقی هم درست نبود که این مردم این همه غریب نوازی کرده بودن من نمک بخورم و نمکدون بکشنم ناموسشون رو دید بزنم برگشتم سرجام پیش رفیقم و بقیه ولی یه دل نه صد دل باخته بودم همش خودمو کنترل میکردم که نگاهش نکنم حتی زیر چشمی ولی نمیتونستم


    خسته شدم از بس نوشتم طولانی هم نشه شما حوصلتون سر بره اگه حال کردید و خوشتون اومد میگم چی شد اگر هم حال نکردید فدا سرتون


    عزت زیاد
    نوشته: داریوش

  • 4

  • 6




  • نظرات:
    •   حشرخان.قم
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • مقدمه خیلی طولانی بود
      حوصلمون سر رفت


      بیا بریم سر اصل مطلب..


    •   Lady_Ronaak
    • 1 هفته،2 روز
      • 8

    • اسم منه که (biggrin)


    •   Abnabatam
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • اما اینکه پاهاتو دور کمرش حلقه کردی اشتباه زدی


      نظری ندارم نسبت به نوشتت
      اما عرضم به خدمت شما که کُردها فقط توو غرب کشور نیستن
      شمال شرق که ما باشیم نصف جمعیت شهرمون کُردن عزیزم


    •   Siavvashhhhhhh
    • 1 هفته،2 روز
      • 6

    • شاید شما تو باتلاق باشی و بقیه کار درست رو انجام بدن ، همیشه با قاطعیت از خوب و بد یه اتفاق صحبت نکن ، تو جهان همچی نسبیه ، چقدر آدمها هم با عشق زندگیشان به باتلاق تبدیل شد و چقدر آدمها هم که الان میگن عشق کشکه ،
      عشق تمایز قرار دادن یک نفر عادی نسبت به باقی آدمهای عادیه


    •   A.t1363
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • يه چيزي هم از ايرج ميرزا مينوشتي خوب ...


    •   Mr.Binam
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • جالب بود و جالب خواهد شد


    •   مسیحی۰
    • 1 هفته،2 روز
      • 5

    • بژی کورد وکوردستان.
      پرچم سه رنگ خورشید نشان.


    •   Milad2345
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • خیلی کش دارش کردی. برو سر اصل مطلب برادر


    •   NILOO565
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • هیوا مگه اسم دختر نیست؟


    •   Behdady
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • نیلو راس میگه اسم دختره که


    •   آپو
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • جهت اطلاع.
      هیوا به معنی امید یک اسم کردی پسرانه میباشد.


    •   آپو
    • 1 هفته،1 روز
      • 3

    • دستت به حنا بند که نیست!؟
      زر زدی بیا جواب کامنتها رو بده لاشی.!


    •   baloch900
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • سریع برو ادامه رو...


    •   gankr.koy
    • 1 هفته،1 روز
      • 3

    • در ادامه دست ازپاخطا کنی خشک خشک....


    •   سفیدبرفی74
    • 1 هفته
      • 0

    • خیلی قشنگ بود داستانت ادامشم بنویسین ،من داستان عاشقونه رو خیلی میدوستم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو