داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

زائر عشق

1398/05/31

دهه شصت .بدبخت و محروم بودیم ما جوونایی که تو دهه شصت به رسیدن میفهمن من چی میگم.من تو شهر حرارت و شهوت بزرگ شدم.هم از نظر ژنتیک و هم بخاطر گرمای هوا و آفتاب سوزان کویر به جای خون تو رگهای جوونای بم آتیش جریان داره.عمده غذای ما اون موقع گو شت بره و مرغ محلی و گوشت کبوتر و خرما بود.باغ خرما داشتیم تو ییلاق ده یکسری هم گوسفند و گردو زیاد داشتیم.تو 17 سالگی از شدت تشنگی جنسی در عذاب بودم.تربیت شده و مذهبی بودیم نماز و روزه و اعتقاد قوی به مکتب اهل بیت داشتیم.وضع مالی خوب و هرسال زیارت مشهد جزو برنامه ما بود.

اون زمان ارتباط با دختر فقط بعد ازدواج ممکن بود.تعصب خشک و ترس از مامور ان کمیته و مراقبتهای شدید خانواده های دختر دار راهی جز ازدواج برا جوونا نمیگذاشت.من هنوز از خیلی جهات وقت زن گرفتنگرفتنمهنممهیا بودم هم شرایط ممهیا نبود
شهریور65رفتیم مشهد اونجا با دیدن یه دختر زیبا و سفید و تپل چنان عاشق شدم که مطمئنا فرهاد هم چنین عشقی را تجربه نکرده.چون گوشیم ویروسی شده تایپ سخته پس خلاصه میکنم و بسیاری از جزئیات را حذف میکنم.
دختر بسیار زیبایی بود.با مادر و داییش اومده بود مشهد پدرش فوت کرده بود.
در حد جنون میپرستیدمش در ظرف دو روز چنان به هم وابسته شدیم که هیچ چیزی جلودارمون نبود.اون 16 سالش بود قد بالای متوسط و توپر و سفید مثل بلور.چشمای درشت و عسلی.بخدا قسم بدیع ترین اثر هنری خالق جهان همون دختر بود کوچکترین ضعفی در چهره و اندامش نبود.عطر تنش را من هنوز بعد سی و سه سال حس میکنم.خرمن موهای شرابیش قابل توصیف نبود.مادرم ازم حمایت کرد و پدرم وقتی دختر را دید حق رابه من داد.ولی مادر و داییش اونو به من نمیدادن.میگفتن نامزد داره.گویا برادر زن دایی بیشرفش که سی سالش بود و تهران دلال ماشین بود قبلا خواستگاریش کرده بود .منم که یه جوون 17ساله بلند قد و لاغر بودم.هیچی از خودم نداشتم ولی بابام پولدار بود و چون درسم خوب بود راهم روشن بود.
برم سر اصل مطلب. گفتگوی پدر و مادرم با مامان و داییش به نتیجه نرسید .لاهیجانی بودن.اسمش نرگس بود.منم اسیرش بودم.صبح زود رفتم جلو خونه محل اقامتش که یه اتاق تو یه خونه شخصی بود .باکمک پسر بچه ی صاحب خونه پیغام دادم اومد تو کوچه دستشو گرفتم بردمش سر خیابون طبرسی تاکسی گرفتم رفتیم پارکینگ هتل محل اقامت خودمون اونجا تو ماشین بابام نشستیم و از هر دری گفتیم و قولش دادم تا نفس دارم ازش دست نمیکشم.قران کوچکی جلو ماشین بود برداشتم و قسم خوردیم از هم دست نکشیم.
دستای گرم و تپل و سفید وقشنگشو که گرفتم احساس کردم قلبم داره از قفسه سینه ام بیرون میاد .لرزش دستامو دید با اون لهجه شیرینش پرسید چرا میلرزی؟ نکنه میترسی؟
جوابشو ندادم چون قادر نبودم چیزی بگم.من پشت فرمون بودم و اون صندلی کنارم.با یک دستم صورتشو لمس کردم و با یک دستم دستشو گرفته بودم.اشکام جاری شده بود.با یه معصومیتی نگاهم میکردو قربون صدقه من میرفت.گفتش چرا گریه میکنی.بخدا اگه ناراحتی من برم.
گفتم نه ناراحت نیستم.دست خودم نیست.با چادرش اشکامو پاک کرد.و همون دست آزادشو روی سر و صورتم میکشید.
پرسیدم نرگس جون؟گفت جانم.
پرسیدم میذاری ببوسمت؟ با اون لبخند شیرینش مجوز بوسه صادر شد.

من بدبخت ندید بدید حالا میخواستم لبامو رو صورت فرشته ای بذارم که تو خوابم نمیدیدم.
قبل از اینکه پشیمون بشه لبام گذاشتم کنج لبش .چنان لذتی بردم که مطمئنا هیچ پسری تجربه نکرده.از ترس این که یه وقت ازم نرنجه بوسه بعدی را بیخیال شدم ولی عطشم بیشتر شد.
داشتم با بوییدن موهاش مست میشدم که لباشو گذاشت روی لبهای تشنه من.
دیگه فهمیدم اونم تمنای منو داره ولذت دوطرفه است.قفل شدیم تو هم آنچنان بوسه های نصیبم کرد که درونم داشت میسوخت.عشق و شهوت .تمام وجودمون را پر کرده بود.
لبریز از لذت بودیم که یکی زد به شیشه ماشین.دستپاچه خودمونو جمع و جور کردیم.نرگس چادرش را کشید روی سرش و منم پرسیدم بله؟چکارداری؟
نظافت چی هتل بود.با لهجه مشهدی گفت اینجا جاش نیست.شاید آشغال فکر میکرد گل زیبای من یه دختر خرابه.وقتی اخم منو دید رفت پی کارش.

پیاده شدیم درب ماشینو قفل کردم.که بریم .نرگس گفت اگه برم مامانم و داییم منو میکشن.گفتم نترس تنها نیستی.در ضمن هیچ مادری دختر نازشو میکشه.ازش خواستم بریم پیش مادر من تا با مادرم برسونمت خونه.
از پله های پارکینگ رفتیم درب سوئیت خودمون درب زدم کسی نبود.رفتم پذیرش کلیدو رفتم رفتیم داخل.خواهرم نوشته بود آقای عاشق ما میریم بازار وحرم بعد نماز میاییم.
کور از خدا چه میخواد؟
بله .من بودم و خلوت و عشق زیبا و آسمانی من.
_نرگس جون ؟
_جانم.
میخوام موهاتو لمس کنم ناراحت نمیشی؟
چادرشو رو شونه های نازش رها کردو منم روسریشو برداشتم .تا اون لحظه موهایی به این زیبایی ندیده بودم با یه دستم گردنشو لمس کردم و شصتم روی لاله گوشش بود.با دست راستم موهاشو نوازش میدادم.بوسیدم و بوییدم.بغلش کردم .اونم منو بوسید ریش نرممو نوازش کرد .سرشو رو سسینمگذاشت.آنچنان

بغلش کردم که سینه های نرمش را روی سینه خودم حس میکردم و غرق در لذت بودم.

دستم را از پشت روی تنش بالا و پایین میکشیدم.خودشو از بغلم آزاد کرد و کمی ازم فاصله گرفت.
گفت یه وقت کسی میاد بیا بریم.
گفتم عزیز دلم اولا کسی نمیاد در ثانی اگه بیان هم اشکالی نداره مجبورن عقدمون کنن.
تازه یادم اومد که گشنه ایم و صبحونه نخوردیم.از یخچال خربزه و نون و پنیر آوردم خوردیم و غذا دهن هم گذاشتیم و نقشه ها کشیدیم.حتی اسم بچه های آینده خودمون را هم انتخاب کردیم.
شورتم خیس شده بود و در قسمت پایین شکمم دردی جدید را حس میکردم.
ولی چیزی نگفتم.
بعد صبحونه و بوسیدن و بوییدن میل شدیدی به خوابیدن تو بغلش بهم دست داد.ولی روم نمیشد باهاش بخوابم .ترسیدم ازم ناراحت بشه و از دستش بدم.
_نرگسم؟
جان؟
_بریم تو تخت کنار هم بخوابیم؟

سرشو پایین انداخت و شرم را تو چهره ناز و معصومش دیدم
بهم گفت.بریم منو برسون خونه
_صبر کن میگم پدر و مادرم تو را ببرن.هم با مادرت صحبت کنن هم دیگه کسی دعوات نکنه.شاید راضی شدن نامزد شیم.
_بی اینجا لب تخت بنشین فقط نگاهت کنم
خندید و کنارم نشست.رونامون به هم چسبیده بودن دستاشو نوازش میکردم و گاهی بوسه از دستاش گاهی از کنج لبش و گاهی گردنش.جرات دست زدن به سینه های بهشتیش را نداشتم.
برام مقدس بود .ولی میل شدید به همخوابی باهاش داشت دیوونم میکرد.
بوسه های گردنش باعث شد چشماش خمار شه و ول بشه تو بغلم.نفسش تند و تندتر شد.خودشو بیشتر بهم میمالید و لباشو تو لبام قفل میکرد.
تمنای وصال را در وجودش تشخیص دادم.نتونستم مقاومت کنم دستم رفت تو مانتوش و کمکم لخت شدیم اون منو میبوسید و میبویید منم داشتم میخوردمش.سینه هاش خیلی زیبا بود اولین دختر لختی که دیدم نرگس بود ولی تا امروز چنین دختر زیبایی ندیدم.
من اون روز لباشو خوردم سینه هاشو مالیدم و بوسیدم و لیسیدم نافشو زبون زدم.با کوسش لب گرفتم و از لذتش لذت بردم.حین سکس بهش اطمینان دادم ولش نمیکنم و مادر بچه هام خواهد شد.
رونای سفید.را خوردم و درنهایت پرده شو زدم آبم را تو وجود نازش خالی کردم
آخ آخ آخ.ای کاش حامله شده بود تا مال خودم شه.اونو به من ندادن.رفتم جبهه که بمیرم نمردم دایی نامردش اونو فروخت.
چند باری رفتم لاهیجان ولی نذاشتن ببینمش گفتن عروس شده رفته تهران.
مادرش گفت بیا دختر خواهرمو بهت بدم
احمق عقلش قد نمیداد.
رفتم جبهه بمیرم نمردم.
ازدواج کردم ولی هرگز خاطره اون عشق را فراموش نکردم و دیگه زیبایی را در اندام و صورت هیچ زنی ندیدم
اگه پیداش کنم حاضرم هستیمو بپاش بریزم تا یکبار دیگه از عشق لبریزم کنه
گاهی اوقات فکر میکنم من همون چند ساعت زنده بودم.

نوشته: عاشق


👍 3
👎 5
10546 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

792293
2019-08-22 22:08:40 +0430 +0430

دیگه کم کم داشتم در مورد آپ شدن داستان ناامید میشدم ،، اما در مورد داستان همهی مسائل ب کنار ولی خب چرا فکر میکنید دهه شصتیا بدبختن و باقی تو رفاه بزرگ شدن؟؟ بابا بخدا ما دهه هفتادیام بدبخت بودیم اصن تو این مملکت دهه ی خوشبخت نداریم ،، البته از ۵۰ به بعد رو میگم

3 ❤️

792304
2019-08-22 22:15:22 +0430 +0430

داداش راضی نبودیم با گوشی ویروسی ، ی دستی داستان تایپ کنی .

4 ❤️

792328
2019-08-22 22:28:55 +0430 +0430
NA

دهنت سرویس جا کوچولو :)

1 ❤️

792336
2019-08-22 22:34:14 +0430 +0430

حاجی چه خوره ایی تو
دهه شصت یه خربزه خوردی
الان سال ٩٨ هست یادته

0 ❤️

792381
2019-08-22 23:07:14 +0430 +0430

تکراریه با یکم تغییرات ؛
موفق باشی

0 ❤️

792399
2019-08-22 23:30:44 +0430 +0430

توی همون دهه شصت اگه پرده یک دختر رو میزدی توی کلانتری یک دست و یک پاتو مهرش میکردن و عقدش میکردن!
چجوری شد شما راحت پرده زدید و هیچ اتفاقی برای شما نیفتاد؟
یکچیزی بگو بگنجه

1 ❤️

792426
2019-08-23 01:22:47 +0430 +0430

اگه جوونیت تو دهه شصت بوده، در اصل دهه پنجاهی هستی. بدبخترین نسل، نسل دهه پنجاه‌ست که حتی کسی یادی هم ازشون نمیکنه

2 ❤️

792486
2019-08-23 07:34:01 +0430 +0430

این داستان چندروزپیش یکی دیگه با ی ادبیات دیگه نوشته بود

0 ❤️

792487
2019-08-23 07:34:04 +0430 +0430

این داستان چندروزپیش یکی دیگه با ی ادبیات دیگه نوشته بود

0 ❤️

792489
2019-08-23 07:42:56 +0430 +0430

این که تو.داستانهای شب پیش با یکم فرق وجود داشت، ادمین جان داستان من داره خاک میخوره اونوقت دوبار دوبار یه داستان رو آپ میکنی؟!

0 ❤️

792545
2019-08-23 13:05:51 +0430 +0430

چقدر کودکانه و کودنانه بود
دختره رو کلا دو بار دیدی ، ریدی بخودت از عشق!!؟؟
اونم یه بچه ۱۷ ساله!!!
برو عامو برو جقت و بزن نکبت
حالم بهم میخوره از آشغال هایی که تو دو ساعت اسم بچه هاشون رو هم انتخاب میکنن
بچه گوزو عه ۱۲ ساله ، زندگی واقعی با چرندیات توی کله ات فرق داره حمّال

2 ❤️

792740
2019-08-23 23:23:35 +0430 +0430

این کس شعرا که میگی واسه استاد باقری هنوز قفله خونت آباد.اون دهه بقول خودت شصت پرده یکی رو میزدی تموم اعصا بدنت مهریه میشد.چطور به راحتی ولت کردن.؟؟؟؟؟؟ بعدشم شبیه یه داستان دیگه بود اما حیییف یادم نمیاد.وگرنه حالتو میگرفتم.

0 ❤️

792764
2019-08-24 01:38:15 +0430 +0430

جنگی اکشن
سال ساخت ۱۹۸۵
محصول کشور ایران
برنده چهار جایزه شصتمرغ قهوه‌ای

0 ❤️

792822
2019-08-24 07:57:11 +0430 +0430

چند نکته…اخیرا داستان های با تم دهه شصت زیاد شده-استفاده از آرایه های ادبی توی داستان ها زیاد شده-داستانت فوق تخمی و تخیلی بود-غلط املایی هم داشتی-اسم شهر رو بردی که نباید می بردی تازه اونم دوتا شهر-دیگه ننویس-دیسلایک-شاشیدم تو داستانت

0 ❤️

792851
2019-08-24 10:19:22 +0430 +0430

یه دو قسمتی تموم نشده به اسم زائرم هستش با همین داستان
البته فکر کنم دنباله‌داره اسپویل شد

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها





Top Bottom