زندان‌بان (۱)

    (این داستان برای رعایت اختصار و جذابیت در دو قسمت نوشته شده.)


    "پری‌ماه با استرس درحالیکه دست هاش میلرزید روی زمین زانو زد، نمیدونست حالا چی میشه.
    مردی که توی این اتاق زندانی کرده بود رو با چه رویی باید...
    بیرون از اتاق به در بسته و قفل شده خیره شده بود، صدای صحبت کردنش رو نمیخواست! دیگه هیچ توضیحی نمیخواست، مغزش پر بود و درعین حال خالی از اینکه باید چکار کنه حالا...
    یه بی آبرویی بزرگ رو خیلی نزدیک حس میکرد و تنش میلرزید. چاقو رو توی دست هاش محکم گرفت و بلند شد تا چاره ای پیدا کنه. با دیدن دستی که از پشت جلوی صورتش اومد وحشت زده شد و جیغ کشید، اما صداش زیر دست بزرگی که روی دهنش فشرده شد، خفه شد."


    '۱۸ اسفند'
    صدای گنجشک ها و پرنده هایی که شاد آواز میخوندن تمام دشت رو پر کرده بود. بوی بهار، بوی عید، بوی تازگی می اومد و پری‌ماه با هر نسیمِ خنک که دنباله های روسری رنگیش رو تو هوا میرقصوند، حس تولد دوباره داشت.
    کم کم بارون نم گرفت و پری‌ماه پا تند کرد به خونه...
    بین راه چنار های همیشه سرفراز روستا رو با عشق نگاه میکرد و نفسی تازه میگرفت. روستای چنار مگه بدون چنارهاش میشد؟!
    اصلا کرمانشاه بدون روستای چنار، نفس نداشت، شاید هم این احساس پری‌ماه بود که انقدر عاشق زادگاهش بود؛ هرچند کم جفا ندیده بود اما دل و وطنش وصله به قامت چنارها بود و این خنکیِ روح‌بخش...


    صدای دختر و پسربچه‌هایی که توی کوچه بازی میکردن به روزهای بچگی میبردش. داشت گوش میداد و دلش به بچگی هاش پرکشیده بود. عمو زنجیر باف میخوندن...
    انگار دعواشون شد! لبخند پری‌ماه با یاد دعواهای بی کینه‌ی بچگی، بیشتر شد.
    - پسرا شیرن! مث شمشیرن!
    دخترا موشن! مث خرگوشن!
    لبخندش کمرنگ شد. امان از چیزهایی که از بچگی تو ذهن بچه ها حک میشد. دخترایی که قراره باور کنن ضعیفن و پسرهایی که...
    همین ها شروع فاصله بود بین دختر و پسرها؛ و البته بین خود واقعیِ دخترها و اون چیزی که جامعه و سنت و مذهب از دختر میساخت‌... یه موجود ضعیف و نازک نارنجی و کم توان.‌
    پری‌ماه هیچجا جز تو دلش این حرف هارو نمیگفت، یه روزی آرزوش بود معلم روستا بشه تا خودش این هارو ذره ذره به بچه ها یاد بده، اما...
    آه از امیررضا...


    به خونه رسید و لچک از سرش باز کرد. به آینه نگاه کرد، گونه هاش گل انداخته بودن از نسیم تند و خنک کوهستان.
    روسریِ نم دارش رو روی بخاری ‌گذاشت تا خشک بشه. گیره از موهاش باز کرد و موهای لختِ بلندش با هوا دست دادن و رقصیدن.


    به پستوی خونه رفت و هویج و پیاز آورد تا برای شام غذا بار کنه. مادر از صبح که رفته بود از مادربزرگ مراقبت کنه هنوز نیومده بود.
    ساعتی بعد زیر سماور رو روشن کرد که چای دم کنه تا آقاجان که اومد لب تشنه نمونه.


    کار دیگه‌ای نداشت. لبه ی تخت چوبیش نشست و به این فکر کرد که کاش خواهر داشت و الان باهاش درد دل میکرد و حرف میزدن و حرف...


    باز تنها و بیکار شده بود و فکر و خیال اومده بود سراغش.
    سر رو بالِش گذاشت و بی اختیار یاد دست های ماژان افتاد. سردش شد از فقدان گرمای دست هایی که دیگه نبود و نمیشد باشه...
    دلش گرفته بود و هرروز گرفته تر میشد از بهم خوردن زندگیش و رفتنِ بی قاعده‌ی ماژان.
    انگار نه انگار که ۴ ماه گذشته بود. چهار ماه از عروسی ماژان! اونم با دخترخاله ای که مادرش براش در نظر داشت اما ماژان همیشه میگفت که دوستش نداره و پری‌ماه رو میخواد بگیره!
    از اون به بعد حرف و قول آدم ها براش بی رنگ شده بود.
    گاه که فکر میکرد میدید امید و انگیزه اش برای ادامه ی زندگیش، فقط آقاجان و مادرجانشن.
    اونهمه شوق معلم شدن که تو دلش داشت، با پست فطرتیِ امیررضا دود شد به هوا رفت، البته که حلالش نمیکرد، هرگز نمیبخشیدش...
    زخمی که امیررضا به زندگیش زد از نامردیِ ماژان عمیق تر بود. جاش درد میکرد و مرهمی نبود...


    انگار که جن قاطی داشت این امیررضای مرگ‌لازم!
    باز با اون گیتارش شروع کرد؛ دیوار به دیوار خونشون بودن و اتاق امیررضا پشت اتاق پری‌ماه بود.
    گیتار میزد و گاه میخوند. صدای بدی نداشت اما ذات کثیفش بد بود!
    هنوز‌ هم هیچکس نفهمیده بود که چرا امیررضا اونطور خنجر زد. حتی آقاجان هم وقتی با حال آشفته از امیررضا پرسیده بود چرا اونطور کرده، گفته بود: " نپرس حاجی، صلاح بود، قول دادم که حرف نزنم، ببخش!"
    همین!
    آینده ی پری‌ماه رو لگدمال کرده بود و فقط گفته بود "ببخش"!


    صدای گیتار روانش رو بهم میریخت، امیررضا کِی دست از اهنگ های غمگینش برمیداشت؟! آتشِ کینه اش رو که به آینده‌ی پری‌ماه ریخته بود، دیگه چه مرگش بود خدا میدونست!
    پری‌ماه غرضش رو هرگز نفهمیده بود.
    عصبانی از اتاق بیرون رفت و در اتاق رو محکم کوبید.
    بخارِ آبِ به جوش اومده‌ی سماور یادش انداخت چای رو دم کنه.




    کوبیده شدن در انقدر محکم بود که امیررضا کاملا تونست حالِ عصبی پری‌ماه رو ازش بفهمه. چشم و لب فشرد و گیتار رو کنار گذاشت.
    کلافِ عشق پری‌ماه انقدر در هم تنیده شده بود که با آواز و شعر باز نمیشد! لعنتی نثار خودش و دلش و ماژانِ پدرسوخته کرد.
    آواز خوندن و دلبری، این دخترِ سرکشِ اخیرا غمزده رو آروم نمیکرد. تو این چند ماه به چشم خودش آب شدن پری‌ماه رو دیده بود. اما قولِ مردونه داده بود به سکوت. سرش میرفت اما قولش، شرفش بود.
    پس باید جور دیگه همه چیز رو حل میکرد، بعد فکری به حال به دست آوردنِ دل پری‌ماه میکرد.
    دست به زانو زد و بلند شد، باید میرفت و هرطور شده گندی که زده شده بود رو درست میکرد.
    البته که از همه چیز راضی بود، همه چیز باب میل و تحت کنترلش پیش رفته بود جز پریشونی پری‌ماه. امیررضا نبود اگر دلِ شکسته اش رو مرهم نمیشد.


    بلند شد و از خونه بیرون رفت، تو حیاط زمزمه ای نامفهوم شنید‌، صدای پری‌ماه بود!
    دیوار کوتاه بود و با پریدن سرک کشید اما پری‌ماه تو حیاطشون نبود! جون کند و به پشت بوم رفت. دیدش که تو بالکن کوچیک خونه شون، کنار تنگ ماهی هاش نشسته و آروم حرف میزنه.
    اما صداش خیلی آروم بود. لعنت!
    باید میرفت روی پشت بوم خونه‌ی اون ها تا بشنوه!
    به جهنم که کسی میدید! آبرو و شرفش ۵ ماه پیش ریخته بود دیگه بدتر که نمیشد!
    مثل گربه از دیوار کوتاه بین دو بوم پرید و رفت روی بوم اون ها!
    رفت و به نزدیک ترین جا، بالای سر پری‌ماه، رسید.
    نشست و گوش داد...


    پری‌ماه:
    - نه پس میخواستی ناراحت باشی؟ جفتت بغلته، آبتم هی عوض میکنم، تو بالکن دست گربه بهتون نمیرسه و غذاتانم میدم. حسابی خوش به حالتون! فقط یه بدبختی دارید آنم منم! که میام و غرهامو به شما میزنم!
    میدانین به چی فکرم میره با دیدن شما؟ به روزای عاشقیمان با ماژان...


    قلب امیررضا فشرده شد! انقدر حواسش پرت شده بود که ماژانِ موزمار فرصتِ عاشقانه با پری‌ماه پیدا کرده بود!!
    عصبی پلک فشرد.
    اِی لعنت به روحِ ماژان و ماژان دُرُست کُن!


    پری‌ماه:
    - "ماژان عاشقم بود! مطمئنم! به جان آقاجانم معلوم بود از حرفا و چشماش. دستاش گرم بود و حرفاش...
    هِی... میدانم الان شوهرِ دیگری شده، اما خاطره هاش پَسِ سَر و تهِ دلم جا مانده. میگفت هیچوقت ازم دور نمیمانه...
    قسم میخورد به چشمام! وابسته ی هم بودیم. یواشکی قرارِ دیدار میچیدیم. خیلی دوستم داشت!
    اما یهو... یهو زندگیم خراب شد.‌ اول امیررضا با جاسوسی و خیانت، رویای معلم شدن و آنهمه تلاشمو به باد داد، بعد ماژان با دل بریدن و رفتنش دلمو هزار تیکه کرد، هرچی پرسیدم چرا میری نگفت، حالا نگو دلش جای دیگه گیر کرده بود...
    خیلی سخته یکی دوسِت داشته باشه، دوسِت داشته باشه، دوسِت داشته باشه، یهو دیگه نداشته باشه!
    کاش آدما عوض نشن، اولش گرم، بعد سرد، خب تَرَک میخوره دلِ آدم، میشکنه! دیگه هم دل نمیشه..."


    بغضش ترکید و آروم هق زد و دل امیررضا مچاله شد.


    پری‌ماه درد دل میکرد؟! از عشق اون ملعون میگفت؟!
    با ماهی های تُنگ؟!
    تنگ و دریا توی سرت بخوره امیررضا که محبوبت با ماهی درددل میکنه!
    بلند شد. باید میرفت شهر...




    گوشه ی حیاط، مادر توی سینی بزرگ عدس پاک میکرد. پری‌ماه هم کنارش نشسته بود و حرف میزدن.
    مادر از همه چیز میگفت. همه چیز الّا ماژان و زنش...
    همین درز گرفتن خبرها، بدتر حس بدی میداد.
    کاش طبیعی رفتار میکرد...


    صدای زنگ خوردنِ درِ خونه بغلیشون، خونه ی امیررضا اینا اومد. خواهرِ کوچیکِ امیررضا به سمت در دوید و گفت:
    - آخ جون داداش امیررضا اومد! آخ جون! میخواست برام پشمک بخره.


    پری‌ماه ناخواسته دهن کجی کرد. رو به مادر گفت:
    - خوب خجالت نکشیدن. هنوزم نمیدانم چرا آقاجان سیلی توی صورت امیررضا نزد. یا تو‌ مادر! هیچ گلایه نکردی به مادرش..
    انگار ‌نه انگار جوری جوابِ تحقیقات‌چی ‌ها رو پس داده بود که تو تحقیقاتِ آزمونی که دو مرحله شو قبول شده بودم، ردم کردن!
    اصلا هیشکی دلش نسوخت! الهی همیشه گریون باشه!


    مادر اخمی کرد و گفت:
    -اِ! پری‌ما! جَوون مردمو چکارش داری! تو که قبولم میشدی آقاجانت نمیذاشت بری، اصلا چقد دعوا داشتیم سر دانشگاه رفتن تو؟!



    • نخیر! آقاجان هم دیگه داشت راضی میشد، بلد بودم راضیش کنم...


    مادر:
    - آقاجانتم راضی میشد اون پسره ماژان چی؟! مگه بهت نگفته بود زنِ خانه دار دلش میخواد؟ خب مردی که زنِ خانه دار بخواد، درس خواندن زنش به چه کار میاد؟!



    • ماژان مرد نبود مادر! قول داد، زیرش زد. تازه به لطف امیررضای ملعون که من رد شده بودم، خانه دار! ولی بازم ماژان رفت و خیانت کرد... اون که درهرحال دلش با دخترخالش بود، لااقل من قبول میشدم سرم گرم میشد و برای خودم کسی میشدم...


    مادر غیظ ‌کرد:
    - اینهمه زن تو خانه کار میکنن کسی نیستن دختر؟!حرف نسنجیده میزنی!
    اصلا ماژان که تمام شد، آقاجانت خودتو میکشتی هم اجازه نمیداد. پس هِی نشین این و آنو نفرین کن!
    میخوای کار کنی؟ خب دار قالی خالیه... چلّه بکش بباف! حصیر بافی کن! آشپزی یاد بگیر قشنگ.. اینهمه کار! فقط غُر بلدی بزنی؟!


    مادر انگار فقط زن رو تو پستوی خونه زن میدونست. انگار که زن، آدم و آزاد نیست، پرنده اس تو قفس!...
    هرچی پری‌ماه تلاش کرده بود فایده نداشت، هیچکس نمیفهمیدش و اوج تنهاییش رو حس میکرد. زخمی بود، کسی نمیدید، انگار باید ساکت میشد.
    حتی فعلا انگیزه نداشت دوباره کتاب باز کنه و درس بخونه و کنکور بده، همه مقابلش بودن...


    عصر شد و با مادر که نذریِ نون سنگک و پنیر و سبزی داشت، مشغول آماده کردن لقمه ها شدن.
    سبزی های تازه و پنیر و خرما رو داخل تکه نون سنگک میذاشت و میداد مادر داخل کیسه بذاره.
    مادر کمردرد داشت و همشون رو باید خودش پخش میکرد بین همسایه ها.


    رفت اتاقش، پیراهن گلدار گلبهی اش رو روی دامنش پوشید، روسری روشنش رو هم لچک وار روی سرش بست. توی آینه خودش رو کوتاه نگاه کرد، خوب بود.
    سینیِ بزرگ رو از مادر گرفت، زیر بغل زد و از خونه بیرون رفت.
    خونه ی امیررضا این ها رو باید اول میداد!
    نذری دادن به پسری که طوری زیرآبشو زده بود ک تحقیقات رد بشه، مسخره نبود؟!
    خونش به جوش می اومد از فکرش!
    با اکراه به سمت در خونشون رفت و زیر لب خدا رو شکر کرد که حداقل ماژان این اطراف خونه نگرفت...
    آهی کشید و در زد، مادرِ امیررضا در رو باز کرد و با مهربانی و قربان صدقه رفتن نذری رو به تعداد برداشت، اما دل پری‌ماه صاف نمیشد باهاش، اون هم میدونست پسرش چه کرده و هیچ مواخذه اش نکرده بود.


    نذری ها رو بین خونه ها پخش میکرد. اما با صدای صدا زدنِ ماژان نزدیک بود سینی از دستش بیوفته!
    مطمئن نبود درست شنیده باشه، برگشت و با دیدن ماژان انگار سکته‌ی روحی کرد!
    سکوت برقرار بود تا ماژان گفت:
    - به من لقمه نمیدی پری...


    پری‌ماه با غیظ بین حرفش گفت:
    - اسم منه نیار! نه! ممنوعه!


    بغضش رو قورت داد، دو تا لقمه برداشت، نفهمید چطور لقمه ها رو به ماژان داد. گفت:
    - برای عروستم ببر!
    و خیره توی چشم های ماژان نگاه کرد.


    ماژان:
    - بگم تو دادیشون؟ تا دوباره دعوا کنه سرت؟ که دوباره بکوبه تو صورتم که عاشق یکی دیگه بودم قبلا؟



    • بهش بگو اگه عاشق پری‌ماه بودم الان اون عروس خانه ام بود، یه دندونِ سالمم تو دهنِ امیررضا نبود، ادعا و وقت گذرانی، با عشق فرق داره آقا!
      گفت و سینی‌به‌بغل دور شد.
      و نگاه ماژان ر‌و ندید که چطور محو اندامش، از گودی کمر تا رقص پر های دامنش، موقع رفتن شد.
      پس توی خونه دعوا داشتن سرِ پری‌ماه...
      پری‌ماه بابتش نه خوشحال بود و نه ناراحت، نقشی نداشت توی اتفاقات که حالا دل بسوزونه، همه چیز بهش تحمیل شده بود، همیشه...




    امیررضا خسته اما امیدوار به روستا برگشت، اگر قضیه ی پری‌ماه به خیر می گذشت، قربونی میکرد و شام میداد.
    غروب شده بود، به طرف خونه رفت و بعد از شام مادرش از پری‌ماه گفت که نذری آورده بوده اما غم صورتش نشون از دلِ چرکین و شکسته اش داشته.
    مادرش برای بار هزارم سر حرف رو باز کرد و ازش پرسید که چرا اون کار رو کرد، اما امیررضا بازهم سکوت کرد.
    کلافه شد و رفت که ساز بزنه اما پری‌ماه و درد دلش با ماهی ها رو یادش افتاد!
    به پشت بوم رفت و سرک کشید.
    به شانسش لبخند زد، از دیوار کوتاهِ دو بوم یواش اونطرف پرید، روی بوم اون ها رفت و بالا سرِ پری‌ماه خزید.


    پری‌ماه انگشت ظریفش رو روی آبِ تُنگ میچرخوند، موهای بلندش رو یک طرف افشون کرده بود و زیرِ لب نِق میزد. شاید هم شعری زمزمه میکرد، اما صداش واضح نبود...
    امیررضا جلوتر خزید تا بهتر بشنوه. بعد از چند لحظه سکوت، صدا بلندتر شد.



    • آره... روزی هزار بار نفرینش میکنم! شما ماهی اید فهمتان نمیرسه، صبر کنید یه چیزی نشانتان دهم تا باور کنید عمق کینمه...


    رفت داخل خونه.
    امیررضا منتظر برگشتنش شد، طول کشید...
    اما!
    با حس سردی و تیزی چاقو پشت گردنش بی حرکت شد!
    لرزید و نفسش تو سینه حبس شد.


    صدای پری‌ماه با حرص اومد:
    - با همین چاقو قراره تلافی کنم زخمی که زدی رو نامرررد!
    و فشار چاقو رو گردنش بیشتر شد!


    امیررضا هم شوکه شده بود و هم خنده اش گرفته بود. باید کاری میکرد بی سر و صدا پری‌ماه آروم بشه.
    آروم گفت:
    - چه مرگی بهتر از این؟ به دست عشقت سرت بریده شه!


    پای پری‌ماه که محکم به ساق پاش کوبیده شد و چاقو رو هم محکم تر فشار داد، آخش را درآورد.
    نباید سرو صدا میشد. گفت:
    - یواش دختر! میخوای آبروریزی کنی؟


    پری‌ماه:
    - آبرو را وقتی منه بدبخت کردی ریختی بی غیرت! الان وقتشه آبروی خودت بریزه! سیلی ای که اقاجانم نزد را من میزنم! تا کِی مثل تو سری خورای بیچاره کز کنم و گریه؟! وقتِ انتقامه!



    • خب باشه! تو راست میگی! بذار لااقل چهره ی قاتلمو قبل قتل ببینم پَرپَر خانوم!
      با مکثِ پری‌ماه سریع غلت زد و تیز بلند شد.


    دست جلو گرفت تا پری‌ماه آروم بگیره، گفت:
    - آبروریزی نکن بشین تا دو کلام حرف بزنیم!


    کلمات "نامرد" و "بی غیرت" هنوز دور سرش میچرخیدن...
    پری‌ماه هنوز چاقو رو دو دستی به طرفش گرفته بود.
    نفس عمیقی کشید و گفت:
    - نامرد و بی غیرتم اگه جبران نکنم پری‌ماه! تو هیچی نمیدونی. بذار کارمو کنم، قول میدم خوشحالت کنم.


    پری‌ماه با طعنه گفت:
    - مریضی؟! اول آنطور کنی، بعد قول بدی خوشحالم کنی؟! زندگیمه خراب کردی! خوشحال کردنت تو سرت بخوره! تو و ماژان را اگر خدا هم ببخشه، من نمیبخشم. هر دو برام مُردید، چه تو که همبازی بچگی هام بودی، چه اون که...


    حرفش رو خورد و یکهو با صدای زیر و نازش شاکی گفت:
    - اصلا تو سر بامِ ما چکار داری؟! آمدی هیزی کنی؟ یا شایدم دوباره برام نقشه داری!


    امیررضا آروم و بی ربط گفت:
    - جای ماهیا با من درد دل کن!


    نیش زبونِ پری‌ماه تمومی نداشت:
    - خیالِ شاعری برت داشته؟! "دردی و درمان نیز هم"؟! هه! برو یکی دیگه را خام کن، من یه بار مارِ عشق گزیدتم، از ریسمونِ سیاه و سفیدم میترسم، چه برسه توی بدذات!



    • ذاتمو نشونت میدم. خوشحالت میکنم. بعدشم جای ماهیا با من درد دل میکنی، البته اگه دردی بذارم بمونه...


    میدید که نور کوچیک امید روی صورت گل انداخته ی پری‌ماه افتاد. زمستون نفس آخرش رو کشیده بود و سرمای دلنشین امیررضا رو قلقلک میداد به گرمای آغوشی که عمری آرزوش رو داشت. پری‌ماه انگار واقعا پری بود! یه پری که تو تاریکی شب از ماه بیشتر میدرخشید.
    یواش و با حس گفت: قبولم نداری پری‌ماه؟


    اما دختر، گستاخانه دهن کجی کرد و بی تفاوت رفت!




    "۵ روز بعد"


    شب چهارشنبه سوری بود و بیرونِ خونه ها، تکه به تکه آتیش روشن کرده بودن. روستا غرق نور و شادی بود.
    بچه‌ها با ذوق و جیغ جیغ دور آتیش بازی میکردن، جَوون‌ها از روی آتیش میپریدن یا با زغال گردون آتیش میگردوندن، بزرگترها هم قاشق زنی ‌میکردن.
    پری‌ماه کنار مادرش روی تکه سنگی نشسته بود و تماشا میکرد. امیدوار بود ماژان و زنش رو نبینه. نمیدونست حالا که فهمیده زنِ ماژان ازش بد به دل داره باید چطور رفتار کنه...
    امیررضا رو هم که زغال میگردوند، یکبار که نگاهشون گره خورد، چپ‌چپ نگاه کرد و رو گرفت.


    صدای خنده‌های مردونه براش جذاب و دلنشین بود، حتی صدای خنده های امیررضای چندش!
    نمیدونست چرا اما ته دلش باور داشت که وقتی امیررضا گفته همه چیز رو درست میکنه، پس جای نگرانی نیست، اما خبری نبود...
    امیررضا از همون بچگی مورد اعتماد نشون میداد و آروم و عاقل بود. شاید آقاجان برای همین وجهه ی مثبت و اعتماد برانگیز بود که باهاش دعوایی نکرد وقتی اعتراف کرد بد دخترش رو گفته، شاید هم این دانشگاه نرفتن به نفع آقاجان بود که برخوردی نکرد...


    بعد از رقص آتیش و نور زیر مهتابِ آسمونِ روستا و تموم شدنِ مراسم، نوبت شال انداختن جَوون ها بود.
    از قدیم تو روستاهای کرمانشاه، رسم بود که چهارشنبه سوری، جَوون ها شالی به خونه ی همسایه مینداختن، اگه شال خالی بود، همسایه خوراکی یا هدیه‌ای کوچیک توش می پیچید و جوون اونو بالا میکشید. و اگه کسی هدیه ای داشت، اون رو با شال از روی دیوار، به همسایه میداد.


    شب، بعد از تموم شدن مراسم، پری‌ماه تو حیاط بی حرف دونه دونه انار از کاسه میخورد و فکر میکرد. آقاجان و مادرش هم روی قالی نشسته بودن.


    صدای امیررضا رو شنیدند که "همسایه" گفت و شال مشکیِ کمریش رو از روی دیوارِ کوتاه اینطرف انداخت.
    آقاجان خواست بلند بشه اما مادرجان نگذاشت و بلند شد و با لبخند و کنجکاوی شال رو باز کرد. کاغذ لوله شده متعجبش کرد!
    پری‌ماه ترس کرد که نکنه نامه‌ای چیزی باشه!
    اخیرا امیررضا زیاد لوس بازی درآورده بود...
    بلند شد و بعد با دیدن و خوندن کاغذ مبهوت شد. کاغذ، نامه‌ی اداری از دانشگاه فرهنگیانِ شهرشون بود، تاریخ و نوبت بود برای مصاحبه‌ی حضوری!
    پری‌ماه مبهوت بود و دلش میخواست از خوشحالی گریه کنه!


    چند دقیقه بعد امیررضا در زده و داخل اومده بود.
    قضیه رو برای آقاجان و بقیه تعریف کرده بود. گفت که دانشگاه به خاطر کمبود معلم دبستان، برای تکمیل ظرفیت، با تعدادی از آزمون دهنده های بومی دوباره مصاحبه میکنه تا فشرده واحدهای عقب افتاده رو بردارن و زودتر سرکلاس های خالی روستاها برن.
    اما چهره ی آقاجان درهم رفته بود. امیررضا چیزهایی پچ پچ وار به آقاجان گفت و باهم از خونه بیرون رفتن...
    اشک شوقِ پری‌ماه بی اختیار بود. برگه رو دست گرفته بود و زیر و رو میکرد.


    برگشتن آقاجان طول کشید...
    استرس سراغش اومد و نگران بود. قانون و سنتِ مزخرف همیشه حق انتخاب یه دختر رو به یه مرد واگذار کرده بود، تا وقتی ازدواج نکرده پدر، وقتی ازدواج کرد، شوهر!
    انگار که زن یه موجود کمتر از مرد باشه، کم فهم‌تر یا نیازمند ‌کنترل... و سخت تر این بود که همه ی زن های اطرافش تو روستا این قضیه رو با تعصب و عشق قبول کرده بودن!
    "سایه ی مرد" که باید بالای سر یه زن میبود، بیشتر از یه 'سایه' بود انگار... سنگین تر از یه سایه...
    گاهی انگار که زن زندانی باشه حتی حق خروج از خونه رو بی اجازه‌ی مرد نداشت!


    ساعتی بعد آقاجان بدون امیررضا برگشت.
    نشست لب حوض، دست و صورتش رو آبی زد و گفت که "فردا شب خانواده ی امیررضا میان خواستگاری."!


    خواستگاری؟!
    تمام خونِ تو رگ های پری‌ماه یخ بست!
    سیاست کثیف امیررضا جلوی چشماش واضح شد!
    خواست اعتراض کنه، اما ترسید. از قفلِ ترس روی لب هاش متنفر بود.
    میترسید مخالفت کنه و آقاجان لج کنه که نباید بری دانشگاه...
    آقاجان یعنی نفهمیده بود این سیاست کثیف رو؟!
    امیررضا کاری کرده بود که توی تحقیقات ردش کنن، بعدم سکوت کرده بود و به بهانه ی قول دادن از جواب پس دادن در رفته بود، بعد که همه چیز خراب شد، حالا دوباره با این نامه میخواست پری‌ماه رو مجبور کنه که به خاطر دانشگاه رفتن حتما بله بگه!
    این گروکشی بود، نه هدیه...
    ای تف به ذات پلیدت پسر!
    حالا که هدف این پسره‌ی شیّاد رو فهمیده بود، دیگه نباید سکوت میکرد.
    نمیدونست دقیقا باید چکار کنه، برای اینکه اقاجان با تحصیلش مخالفت نکنه مدتی الکی امیررضا رو دست به سر میکرد تا بره دانشگاه و بعد ولش کنه، یا اینکه تو جلسه ی خواستگاری بی آبرویی ای که امیررضا انجام داده بود رو جبران کنه یا ...
    نفس عمیقی کشید و فکر کرد.
    ساعتی بعد با ذهنی آشفته اما مصمم، به مادر گفت که با خواستگاری فردا شب مشکلی نداره و به آقاجان بگه پری‌ماه موافق خواستگاریه...


    نوشته: Hidden moon

  • 59

  • 8




  • نظرات:
    •   siiiikaram
    • 3 هفته
      • 2

    • ....


    •   Pesarkhoshform
    • 3 هفته
      • 1

    • خیلی طولانی بود ، ولی واقعا زندان یکی از بهترین کتگوری های منه، فیلمش که واقعا حرف نداره ،


    •   Hidden.moon
    • 3 هفته
      • 27

    • امیدوارم فضای داستان کمی حالِ بد اخیر هممون رو بتونه بهتر کنه و حس خوبی بده (love)


    •   A....k
    • 3 هفته
      • 1

    • من نخوندم
      کصکش این الان دو قسمته حاجی اینجا رمان نمی‌خواد بنویسی اینجا نهایت ۶۰ خط خوبه کصکش مگه داری رمان چند جلدی مینویسی اینقدر طولانیه


    •   Irish..GuNNer
    • 3 هفته
      • 14

    • خب.
      فقط میتونم بگم از ماه بانوی سایت انتظار بیشتر از این میرفت. شاید یکی از پستی های راه پرفراز و نشیب نویسندگیتون باشه. امیدوارم قسمت بعدی بهتر کار شده باشه.
      البته اینایی که گفتم در جایگاه نقد نبود. فقط نظر یه کاربر عادی و یکی از طرفداراتون بود. (rose)


    •   زن.اثیری
    • 3 هفته
      • 10

    • یک دست و ساده و بی تکلف به سادگی مردم با صفا و صمیمی روستا.طرز گویش محلی که در دیالوگ ها نوشتی جذابترش کرده بود .هیج ایرادی بر این داستان وارد نمی بینم.
      لایک 5


    •   TheBitchKing
    • 3 هفته
      • 13

    • کاش و کاش و کاش و صد کاش که حرفای این داستان حالت شعار گویی نمیداشتن. در درست بودنشون ذره ای تردید نیست، ولی نحوه بیانشون، به این شکل که روایت داستان بخاطر ادای این پیامای اخلاقی، چیز هایی که داستان از بسته بودن زندگی زنان و سرنوشت محکومشون میگفت، متوقف بشه، اصلا چیز دلنشینی نیست. حرفایی که میتونستن تو تار و پود داستان مخفی بشن، ولی الان حالت وصله پینه پیدا کردن! و اینطوری میشه که یه حرف خوب و قابل تامل، به آدم حس شعار میده. و ایرانی جماعت هم ذاتش اینه که سرش درد کنه برا جبهه گرفتن جلو شعار ...


      از این که بگذریم، شروع داستان برا من زیاد مانوس نبود. منورم همون پاراگراف اوله که توی آینده میگذشت و قرار بود برای ادامه داستان تعلیق و انتظار ایجاد کنه. ولی شخصا با اینطور حرکتی حال نمیکنم. مخصوصا به این دلیل که اون اتفاقات حتی مربوط به این قسمت هم نیستن.


      و از این هم که بگذریم، میرسیم جنبه زیبایی متن ... که متاسفانه شاید بزرگترین ایراد این داستان باشه! به قول دوستان عنش در اومده دیگه از بس گفتم و گفتیم، ولی اینطور پاراگراف بندی ظعیفی، حالت بدون انسجام به متن میده. و از ارزش داستان کم میکنه.


      و از همه این چرندیات که بگذریم، حال و هوای داستان رو بسیار دوست داشتم. صمیمیتش شدیدا برام دلپذیر بود. پریماه داستان شخصیت جالب و به اندازه کافی پیچیده ای به نظر میاد. و در نهایت، داستانی که پیچ و خم و روایت پله ای و منطقی داره؛ و خواننده رو منتظر میذاره برای ادامش.


      بجز لایک به چیز دیگه ای نمیشه فکر کرد.


    •   pockerface
    • 3 هفته
      • 4

    • لایک تقدیم ب شما (rose)


    •   Scott12
    • 3 هفته
      • 7

    • تا آخرش با لهجه خوندم.خوب بود داستانت.


    •   sepideh58
    • 3 هفته
      • 15

    • لایک ۷(love)
      این سبک نگارش ساده و روون مث داستان جوجه کلاغت یا فصل قاصدک ها اگر اشتباه نکنم که حال و هوای روستایی داره با دیالوگ های محلی رو خیلی دوست دارم .انگار نشستی زیر یه درخت روی تپه ای که زیر پات تا چشم کار میکنه سبزی و علفه و یه نسیم خنک حال دلتو آروم میکنه .
      همیشه لا به لای نوشته های داستانت حرف های شنیدنی فراوونی داری، جامعه مرد سالار رو بخصوص در شهر های کوچک و روستاها خیلی خوب به تصویر کشیدی و فکر میکنم برای زن ها خیلی قابل لمسه. ماژان داستانت زیادی برام سیاهه بر عکس امیر رضا رو دوس دارم ساده و بی الایشه..امیدوارم قسمت بعد هم همین حس رو بگیرم ازشون و اشتباه نکرده باشم .مرسی نوشتی (rose)


    •   TheBitchKing
    • 3 هفته
      • 7

    • گویا من تو کامنتم اشتباها ذئیف رو نوشتم ظعیف. پوزش میخوام ... (dash)


    •   Moonycat
    • 3 هفته
      • 9

    • زندان بان...
      زندان بان تنها اسم داستانت نبود.
      زندان بان پر بود از ايهام، جاي جاي داستانت...
      زنداني كردن روح و آرزوها و روياهاي يك دختر...
      چه افكارهايي كه شدن زندان بان احساسات يك دختر...


      چه قدر با فاصله هايي كه گفتي موافقم...
      پسرا شيرن، دخترا موشن...
      زن، يه پرنده توي قفس...
      عشق يا وقت گذروني...


      و دردناك تر اينكه كسي رو براي دردِ دلت نداشته باشي، همدم غم هات بشه يه ماهي توي تنگ.
      مشتاقم ببينم در ادامش چي برامون داري:)
      لايك ١ هم تقديمت ماه من♥


    •   nilajooni
    • 3 هفته
      • 10

    • یکسال طول کشید
      یادم رفته بود اسم چنار رو خودم گفتم بهت
      ببین دلم نمیخواست تموم بشه اصلا
      ولی کاش بهم میدادی تا دیالوگها رو برات لهجه میدادم گل دختر


      ولی عالی بودی و هستی مثل همیشه


      لایک ۱۳ بدور از نحسی با یه بغل رازقی


    •   اسکلت حشری
    • 3 هفته
      • 11

    • حال و هوای روستا و گویش کرمانشاهی جالب گنجونده‌ شده بود توی داستان هرچن روراس بخوام بگم یوخوده روایت داستان واسم کسل‌کننده شده بود. شایدم از بی‌حوصلگیِ خودم باشد، معلوم نی.
      درضم اشاره به کل‌کل‌های دخترا موشن مث خرگوشن و... که از همون کودکی موجب شکاف بین دو جنسیت میشود نیز قابل تأمل بود... خوشم اومد.

      حرفات از زندان زنان در فرهنگ عقب‌مونده‌ی مردسالار هم به نظرم به جا و مفید بود و نخطه قوت داستان. حالت شعارگونه هم گرفته باشد عب ندارد، بعید میدونم پاسخ درست درمونی برا این قضایا وجود داشته باشد، پس چه بهتر که همون رک و پوسکنده بیان شود، تعارف هم بذاریم کنار.


      یه ایراد هم فاصله‌های لازم بین پاراگراف‌ها و خطوط...، مثلاً اونجا که پریماه با تیزی پشت امیررضا ظاهر شد رو دوبار خودم فمیدم منظور چیست. شوکش چندان ملموس نبود...


      درکل تا اینجا هنو داستان در حد کارای قبلیت مورد پسندم قرار نگرف، تا باشد ببینیم قسمت دوم چه میشود.


    •   _Mehraaan_
    • 3 هفته
      • 18

    • نگارشت اون سادگی و روونی لازم برای داستانی با این فضا رو نداشت. کمی وزنِ جملاتت رو بی جهت زیاد کرده بودی و این خواننده رو حین خوندن اذیت میکرد.
      خود داستان هم تک خطی و یکنواخت بود و اون کشش لازم رو به نظرم تا اینجا نداشت.
      دوسش نداشتم.


      عمو زنجیرباف ندوس، دردودل با ماهی خیلی درد، دخترا موش خیلی تلخ، خیلی سیاه... (biggrin)


      قلمت مانا


    •   Siin-miim
    • 3 هفته
      • 4

    • لایک 15 تقدیمت
      خیلی خیلی جذاب


    •   MasihaaAryan
    • 2 هفته،6 روز
      • 9

    • حال و هوای روستا و لهجه این داستانو تبدیل به یه داستان خوب و جذاب کرده بود. من که از خوندنش لذت بردم.
      لایک16 تقدیمت.


    •   شنل_قرمزی
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • ۱.دلم برای پری‌ماه سوخت چون غمش خیلی ملموس بود.
      ۲.دیالوگ‌ها رو با لهجه میخوندم!
      ۳.انتخاب اسم‌ها عالی بود البته بجز امیررضا
      ۴.خیلی روند آرومی داشت و بهم آرامش داد.
      ۵.فمنیست بودن پشت داستان و ناعادلانه بودن بعضی سنت‌ها رو خیلی عمیق حس کردم.
      ۶.به دلایل بالا لایک و انتظار برای قسمت دو


    •   Jiji.jojo
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • دیسلایک! !!!!
      رویایی و چرت بود.یه دختر که از عقده ی توجه رنج میبره و دلش میخواد پسرای روستا سرش دعوا کنند،خبر از عقده های نویسنده داره
      یه اسکلت معروف هم می اد هم نقدت میکنه و هم برات کسلیسی میکنه که ناامید نشی از خودت و دیگه چه نفعی داری براش خدا می دونه. ...


      مهران خوب رید به خودت و داستانت و لحن لوست!
      به تعاریف هم دل خوش نکن!
      دوستات مسلم میخوان دلتو نشکونن
      حقیقت رو بشنو! !!!
      همون دوستت که ازت تعریف الکی کرده کامنت مخالف داستانت رو لایک کرده! این هارو ببین! ! و الکی جوگیر نشو که نویسنده هستی.
      فقط پیامای فمنیستیت خوب بود که اونم همه جا پر شده
      امیدوارم رها بشی از عقده های زندگی
      صادقانه دیسلایک


      اگر که نرن این اکانتم هم گزارش بدن فقط به خاطر "انتقاد" خیلی خوبه


    •   .Nazanin.
    • 2 هفته،6 روز
      • 6

    • داستان قشنگی بود اما راستش نه به قشنگی نوشته های قبلی ـت. ایراد ها و نقطه قوت های داستان رو دوستان گفتن. منتظر قسمت دوم هستم. لایک 19 تقدیمت. (rose)


    •   _Mehraaan_
    • 2 هفته،6 روز
      • 7

    • jojo: کامنت من صرفا نظر شخصیم نسبت به داستان بود و بس.
      اگر نقدی هست بهتره بدون توهین و مختص داستان باشه نه نویسنده.
      شیوه نقد شما و حمله به نویسنده بیشتر از عقده شما حکایت داره نه نویسنده.


    •   BRICE
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • داستان خیلی خوبی بود. خسته نباشید.
      21


    •   Mehrdad787878
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • مامانم ۴۰ ساله شناگر ممه ۸۰ قد ۱۶۵ وزن ۵۵ سفید و گوشتی دوطرفه با عکس هرکی خواست بیاد پیوی


    •   مردآتشین73
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • چنار. کرمانشاه . یه بار رفتیم تفریح دمشون گرم مردم روستا کلی نفت و کبریت بهمون دادن


    •   ساحل.آرامش
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • مثل داستان مجله ها بود بیشتر تا داستان سکسی.ولی قشنگ نوشته بودی و لایک کردم.


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،6 روز
      • 7

    • گفتنی ها رو دوستان گفتن، همه نقطه ضعف ها و هم قوت ها رو.
      راستش بیشتر از همه از پسرا شیرن...
      خوشم اومد و اینکه تا حالا انقدر به این جمله ی بنظر کلیشه ای و ساده ولی در اثر مهم و تاثیر گذار دقت نکرده بودم و راستش برام جالب بود.
      و چیزی که اذیتم کرد طولانی بودن داستان بود که کسایی که باهام آشنا هستن میدونن هیچوقت نمیتونم داستان طولانی رو تا آخرش بخونم.
      لایک برای زحمتت ماه بانو(قلب سبز)تقدیمت.
      (پتروشیمی) (biggrin)


    •   MamaliRefresh
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • سلام، ببخشيد اينجا جاش نيست بپرسم، تو شهوانى معمولا چقدر طول ميكشه تا داستان منتشر بشه؟؟دو هفته و سه چهار روز شده كه من داستانمو فرستادم، هنوز اپ نشده?.


    •   GholoAvareh
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • سلام خیه، جالب بود ولی فکر نکنم به درده این سایت با این حال و هوا بخوره، ای برای مسابقه داستان و رمان نویسی میخوره از حوصله جمع نیز خارج بود. اگر واقعاً داستان زاییده افکاره خودت باشد، استعدادش را داری، موفق باشی. لایک.


    •   Pirefarzane
    • 2 هفته،6 روز
      • 5

    • بازم بنویس. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .. . .
      داستانهای تقریبا بلند مناسب سایت شهوانی نیست.. ولی به نویسنده حق میدم اگر بخش اول از این هم طولانی تر میشد. به واقع نویسنده نباید وسط داستان خطابه بخونه چه فمینیستی و چه مذهبی یا اخلاقی وباید در قالب داستان حرفش رو بزنه..نثرروان و بدون پیچیدگی لازمه یه داستانک هست که رعایت شده،فکر نکنم توی این داستان سکسی دیده بشه ولی فضای لطیف و قابل باوری داره..نذر نان و پنیر هم اون وسط جالب بود..لایک


    •   sima_loveee
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • عاشق خودت و قلمتم لااااااااااااااااایک (rose) (rose) (rose)


    •   Hidden.moon
    • 2 هفته،6 روز
      • 13

    • مخاطب ها/دوست های عزیز
      این داستان و فضا و سادگی و بیانش، بسیار شبیه فصل قاصدک ها، جوجه کلاغ و وسوسه ی پاییزی خودم بود، خب اون هارو دوست داشتین و دلم خواست باز هم با همچون فضایی حس خوب ایجاد کنم. البته ک نوشتن و اشتراکش به خودم هم حس خوب میده.


      ولی درک بعضی از کسایی ک کامنت دادن سخته. حجمی از کینه ک خب مسلما حال خوب نمیذاره بمونه، اما ازونجا ک کار نصفه و نیمه انجام دادن تو کارم نیست، کاملش خواهم کرد.


      اون هایی ک ارتباط گرفتن و تونستم سهم کوچکی برای ایجاد یه حس خوب درشون داشته باشم، واقعا خوشحالم :) (love)


      از دوستانی ک نقد کردن هم صمیمانه ممنونم. :) (rose)


      سلایق متفاوت هست و البته من هم ادعای نویسنده ی حرفه ای بودن نداشتم و ندارم، اصلا تخصصم نیست، فقط محض حس خوب...
      مخصوصا این داستان ک اصلا قرار نبوده نثر سنگین و پیچیده داشته باشه، حرف های دختر هم در مورد حقوق پایمال شده اگر به صورت عملی نشون داده نشده به خاطر اینه ک پری‌ماه تو محیطی نبوده ک بتونه درست و حسابی این هارو بگه و تو دلش مونده و البته سد راه و آینده اش شدن این حصارها، پس بخش مهمی از افکارش در داستان بودن.


      دوستانی هم ک توهین کردن، ک خب نیازی به توضیح نداره و شخصیت خودشون رو میشه برداشت کرد.


      قسمت بعدی رو سعی میکنم زود آماده کنم، البته قسمت اول سکسی نبود چون بالاخره همچون فضایی با سکس زودهنگام قرابتی نداره.


    •   Master-Fucker
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • لایک ۳۰ ام (ok)


      میدونی چقدر حس و حال خنک و آروم این جور داستاناتو دوست دارم؟ مثل همون داستان اولی که از خوندنش یه عااالم لذت بردم و ازون ببعد واسم شدی پری چشمه...


      نقطه ی قوت کارت توصیفه :عالی:
      توصیف فضا‌ و حال و هوا و طبیعت
      کارت تو اینجور توصیفا انقدر قویه که به قول سپیده آدم حس میکنه تو همون مکان زیر یه درخت بزرگ چنار نشسته و داره این صحنه هارو از نزدیک میبینه...واقعا دس مریزاد داری
      اما چیزی که قبلنم بت گفتمو میتونی با کار کردن روش بهترش کنی دیالوگاس
      وصل کردن دیالوگا بهم دیگه و چسبوندنشون به سیر روایی داستان.
      یچیز دیگه هم که بنظرم یه مقدار عجیب غریب و غیرمنطقی اومد جریان امیررضا و زیرآب زمینی تو مصاحبه ی ورودی بود ک یجور حس غیر واقعی و مصنوعی به داستان میداد
      جریان معشوقه و خیلی چیزای دیگ هم امیدوارم تو قسمت بعدی روشن شه در کل درپای خودت تو داستانت کاملا هویداس


      آفرین کوچولو


    •   cucklove
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • اون روسری نم دارو برنداشت از رو بخاری الان باید خونش آتیش گرفته باشه یا حداقل روسریه سوخته باشه


    •   Alfred_H
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • زیبا بود. اما مشخصه کرد نیستین :)
      لایک 31


    •   miago
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • داستان غير اروتيك جاش اينجا نيست هر چقدر هم خوب باشه


      من به هيچ داستاني ديسلايك نمي دم ، مگه غير اروتيكها


    •   Alouche
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • من ک دوس نداشتم یعنی جذبم نکرد ک تا ته بخونم..نه لایک نه دیس


    •   blind.owl
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • تعلیق خوبی اول داستان ایجاد کردی که جذابه و باعث میشه یه حدسایی بزنیم که ماجرای این زندانی و اینا چیه (که البته امیدوارم این باشه که پریماه و امیررضا، ماژان رو زندانی کردن و دارن شکنجه میکنن!)


      توصیفاتت از این فضای روستایی کلا قشنگه و از طرفی یه اندوهی هم توش هست که مربوط میشه به فرهنگ مزخرفی که حاکمه بر این ملت. کنار هم قرار دادن این زیبایی ها و احساسات کودکی و طبیعت، با این خانواده های سنتی، تضاد جالبی داره و اینجاست که دوس دارم پری ماه توی قسمت بعدی انتخاب هایی داشته باشه که نشون بده قربانی این فرهنگ سنتی نیست هر چند در نهایت شاید به ضررش تموم شه.


      اگر دخترا خودشون پذیرنده ی این ظلم نباشن و بهش خواسته یا ناخواسته دامن نزنن، هیچکس نمیتونه بهشون زور بگه.


      پس از اول میدونست که امیررضای مرگ لازم پشت بوم گوش میکنه که عمداً میرفت با ماهی ها حرف میزد! نگو خودش میخواست امیررضا رو خفت کنه ! و در کل یه حالت با دست کشیدن و با پا پس زدن داره این خانم نسبت به این گیتاریستِ مرگ لازم!


      بنویس زودتر ادامه شو (drooling)


    •   Ballasa
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • داستانت بسیار زیبا بود ماهی جان ، دیگه مغزم نمیکشه یه صفحه نقد بنویسم (biggrin)


    •   raul14
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • عالی


    •   HADI_2322003
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • داستانت رو دوست داشتم هرچند که تا حدودی ابهام داشت.
      نکته مهم البته اینه که شما یک موضوع قوی روانتخاب کردی و اولویت من برای امتیاز دهی پرداختن به موضوعات اجتماعیه که سوژه ی انتخابی شما بسیار خوبه! لهجه شخصیت‌هابه خوبی توی متن داستان جا نیفتاده و بطور سهوی از لهجه محلی سوئیچ میکنه به لهجه عامیانه تهرانی... به نظرم در این بخش اگه تمرکزت رو بیشتر کنی خواننده بیشتر با داستان ارتباط میگیره. سبک نگارشتون روان و خوبه و من لایک 47 رو دادم... موفق باشید


    •   with_you
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • دومین داستان خوبی که امروز خوندم و لذت بردم. لایک 47
      منتظر ادامش هستم.


    •   romana
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • یک دختر در یک بافت سنتی
      با آرزوهای کوچک و خواسته های معمولی.
      تصویر ملموسی از فضا و وقایع بدست دادین.
      با سبکی عامیانه و ساده.
      ترکیبی ادبی و زیبا و داستانی خواندنی.
      منتظر ادامه هستم


    •   Robinhood1000
    • 1 هفته
      • 0

    • درود
      رسید مژده که ایام غم نخواهدماند
      چنان‌نماند چنین‌نیز هم نخواهدماند


      عیدت مبارک، سال خوب و خوشی برات آرزومندم.


      قشنگ بود اما کشش همیشگی نداشت. عیدی 59 (rose)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو