زندایی آرایشگر و موم انداختن بدنم شب عروسی

1395/10/23

با سلام.مهدی هستم و ۲۹ سالمه.قدم ۱۸۰ و وزنم ۸۳ کیلو و دو سالی هست بدنسازی کار میکنم.این موضوع مال شیش ماه پیشه که عروسیم بود.
قبل عروسی حدود ده روز قبلش شوخی به شوخی به زنداییم گفتم موم انداختن بدن هزینه اش چقدره که گفت حدود ۱۲۰ هزارتومن …من بهش گفتم برای عروسی میخوام موم بندازم،خندید و گفت جدی میگی…گفتم آره…تقویم رو درآورد و گفت عروسیت پنجشنبه اس و تو میتونی سه شنبه ظهر یا غروب بیای.منم خوشحال و همش توی فکر اینکه میخوام لخت شم جلوش و امیدوار به اینکه شاید بشه اون کون گنده اش رو بالاخره زیارت کنم گفتم باشه.خلاصه شنبه همون هفته هم رفتم به بهونه ای در آرایشگاه و برا سه شنبه ازش پرسیدم که گفت از ظهر به بعد مشتری نگرفتم و ساعت دو بیا و اروم گفت موهای بدنت رو نزن هرچی بلند باشه بهتره.

سه شنبه از صبح درگیر کارام بودم و ظهر رفتم خونه و دوش گرفتم و لباس پوشیدم و رفتم.سر کوچه چون ساعت یک و نیم بود زنگ زدم که گفت پنج دقیقه دیگه میرسه و من از داروخانه سر کوچه یه بسته ویاگرا گرفتم و یکی خوردم محض احتیاط و یکم تابیدم که موبایلم زنگ خورد و زندایی گفت بیا بالا.یه دوطبقه بود که طبقه پایینش دخترخاله ام که اسمش ثریا است و چندسال ازم بزرگتره،عکاسی داره.توی راه پله در واحد ثریا باز شد و سلام و احوالپرسی گرمی کردیم و گفت شما مردا از زنا،خاله زنک ترید و بیشتر به خودتون میرسید و گفتم چه کنم آدم یه بار عروسی میگیره و توی دلم میگفتم کاش دیرتر میومدم ثریا نمیدید.خلاصه رفتم بالا و زندایی با یه دامن کوتاه و تاپ شروع به سلام و احوالپرسی میکرد و یه اتاق رو برای موم آماده کرده بود و یه تخت معمولی توش داشت و وسایلش و بهم گفت خب لباس رو دربیار و دراز بکش و من با شرت خوابیدم ولی کیرم بسکه شق بود شرتم رو داده بود جلو…به کمر خوابیدم و یه لحظه دیدم زنداییم چشمش به کیرم خورد و با بی توجهی که انگار ندیده بهم گفت دستات رو بالا ببر و زیر بغلم رو با دستگاه موم انداخت که یهو صدای در واحد اومد و من پریدم که سارا(زنداییم) گفت ثریاست،غریبه نیست و منو بگو…گفتم گه توی شانس و فهمیدم دیگه ضایع هم شدم.سارا از ثریا خواست که سیم سه راهی رو بیاره و منم درازکش با شرت مشکی و کیر نیمه شق…ثریا عادی اومد داخل و سه راهی رو وصل کرد و دقیق حواسم بود داره سمت شرت رو نگاه میکنه و زنداییم بهش گفت چایی درست کنه.تا رفت بیرون،گفتم زشت شد زندایی ثریا منو دید.سارا گفت اشکال نداره و جلو ثریا سر ببری هم چیزی نمیگه…خلاصه سینه و شکم رو برام انداخت و بهم گفت زیر شکم رو هم میخوای بندازی؟گفتم آره…گفت خب شرت رو دربیار و فقط چون عروسیته برات میندازم و نباید جایی بگی و من که خجالت می کشیدم با اکراه شرت رو کم کم میدادم پایین که زنداییم گفت خوبه دختر نشدی و شرتم رو درآورد و یه خنده ای کرد که گفتم چیه،گفت هیچی.موهاش زیاد بلنده و باید یکم اول با قیچی کوتاه کنم و منم فکر نمیکنم تا حالا اینقدر کیرم رو شق و بزرگ دیده بودم.چنددقیقه کوتاه کرد و برای آوردن خشاب شمع دستگاه موم رفت و دیدم صداش میاد که با تلفن صحبت میکنه.یهو در باز شد و من با فکر اینکه زندایی اومده،یواش سرم رو برگردوندم و یهو از خجالت آب شدم.دیدم ثریا دختر خاله ام اومده و منو که لخت دیده خشکش زده و یهو گفت خاک بر سرم،ببخشید و پرید بیرون.منم هی میگفتم خدایا چه غلطی کردم.چی فکر میکردم و چی شد…زندایی اومد و قضیه رو گفتم و خندید و گفت اشکال نداره و ثریا رو صدا زد و اونم اومد داخل و به ثریا سپرد پاهام رو بزنه تا زنداییم بره از خونه دستگاه شمع جدیدش رو بیاره…تا ثریا اومد اته پته کنه،سارا رفت و من لخت جلو ثریا و اونم با بلوز شلوار…یکی پاهام رو انداخت و گهگاه نگاه به کیرم میکرد و صحبت عروسی کرد و خلاصه اونم کلی سفارش که ازین قضیه نگم به کسی و منم شق کرده بودم و اونم کنار تخت و اروم دست گذاشتم به کمرش به بهونه درد و دیدم عکس العملی نشون نمیده و کم کم دست بردم لاپاش و یهو از اتاق رفت بیرون…حس کردم حالش بد شده ولی وقتی توی فکر بودم که برم پیشش یا نه،باز اومد داخل و به چشمام نگاه کرد و گفت میخوای خودم بندازم برات و دست برد توی پشم کیرم و یه لحظه دیدم کیرمو گرفت و داره میماله…منم که دیوونه شده بودم پاشدم و همونجا روی تخت خم کردمش از کمر و شلوارش رو دادم پایین و تا به خودم اومدم دیدم کیرم تا تخم داخلشه و تلمبه میزدم.گرم سکس بودیم و اونم یواش صدا میداد و حواسمون به صدای ماشین زندایی بود که زود جمع کنیم خودمون رو و خلاصه آب جفتمون اومد و ثریا رفت دستشویی و من با دستمال پاک کردم خودمو دیدم صدای حرف زدن ثریا میاد و یکم که دقت کردم،دیدم واااای زندایی اومده ولی فهمیده من و ثریا سکس میکنیم و داخل نیومده…من خجالت می کشیدم ولی از طرفی گفتم بد هم نشد و خلاصه ثریا از خجالت خداحافظی کرد و رفت و زندایی اومد داخل و به روی خودش نیاورد و شروع کرد موم زدن به کیرم.باز شق کردم مخصوصا وقتی با دستش،کیرمو اینور اونور میکرد که موم بزنه و منم دیگه داشت طاقتم طاق میشد.سینه ها و کون سارا دیوونه ام کرده بود و یهو سارا سری اول موم رو کشید که کیرم آتیش گرفت و دادم دراومد…با دستش ماساژداد و کیر من که درد بیچاره اش کرده بود حالت نیم خیز گرفت و باز زندایی مالیدش.اونور رو هم موم انداخت و باز درد داشت و من دیگه کوس و کون سارا رو نمی دیدم.د یدم سارا باز با دست مالید ولی اینبار یه جورایی مثل جق زدن و من سیخ کردم…یکم دیگه موم زد و بهش گفتم وااای بذار چنددقیقه و از روی تخت بلند شدم و رفتم آشپزخونه آب خوردم و کیرم هم جلو مثل خرطوم فیل و رفتم باز توی اتاق و زندایی روی تخت نشسته بود و ایستادم که موم ها رو جدا کنه و کیرمو با دست گرفت و داشت تیکه موم ها رو جدا میکرد و یکم که مالید،گفت شاه دوماد،این چیه!حالا که اصلاح کردی تازه مشخص شد،عروس فرار نکنه…خندید…منم خندیدم و گفتم نه…پرسید،ثریا شوهر داره،چرا اینکارو کردی و گفتم زندایی دوطرفه بوده و گفت خب پس این اولین و آخرین بارت بوده ها و بهم گفت روی بیضه هات مونده و بذار شمع گرم بشه و خم شد روی تخت که دوشاخه دستگاه رو دربیاره،دامنش رفت بالا و کونش افتاد بیرون و یه شرت لامبادا خطی پاش بود که نتونستم جلو خودمو بگیرم و چسبیدم بهش و دیدم داره هنوز به دوشاخه ور میره و با نیش خند گفت پس تو دیر هم زن گرفتی…که توی گفتن زن گ…و هنوز کامل نگفته بود گرفتی که من شرت رو دادم کنار و کیرمو فشار دادم داخل…یه آخ جیغ مانند گفت و خوابید روی تخت و من مثل دیوونه ها افتادم روش و یکم که از کوس کردم دیدم گشاده و چندتا تف زدم به کونش و هلش دادم داخل که جیغی کشید که ثریا اومد بالا و من از توی آیینه میدیدم پشت سرم ایستاده و صورتش قرمزه و زندایی گفت خاک تو سرم،ثریا هم فهمید داری میکنی و منم هیچی نگفتم و داشتم کون میکردم که زندایی بدجور خوشش اومده بود و داشت حال میکرد و دو بار آبم اومد و اونم با کون باز همونجور خوابیده بود و رفتم بیرون و ثریا مثل لال ها داشت نگاه میکرد و دستش رو گرفتم بردم توی آشپزخونه و روی اوپن خوابوندمش و داشتم لب میگرفتم که زندایی با کمر خم شده و دستش دم کونش اومد و ثریا رو دید و با خنده گفت که خوب شد به حرفت گوش دادم…بعد که موضوع رو پرسیدم فهمیدم زندایی به ثریا گفته من برا موم بدن بهش گفتم و ثریا گفته بود منم میمونم وگرنه میترسم زندایی،از پس پسرخاله ام برنیای و اونم دم عروسی و ترتیب ات رو بده و اول بار که کیرت رو دیدیم کلی توی پذیرایی خندیدیم و فکر نمیکردم خود ثریا اینجور کف باشه.خلاصه شیش ماهه که هفته ای یه ناهار پیش سارا و ثریا مهمون هستم و زندایی قراره ماه دیگه بره کوسش رو عمل کنه که تنگ شه.ثریا از شوهرش طلاق گرفته و با بچه اش توی آپارتمانش که شده عکاسی زندگی میکنه و من این کون گنده ها رو بیشتر زنم میپسندم.زن خودم لاغره و مجبورم بسازم باشون تا چاق شه…

نوشته: مهدی


👍 11
👎 44
129429 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

573654
2017-01-12 21:20:19 +0330 +0330

همش دروغ محض

0 ❤️

573665
2017-01-12 21:37:13 +0330 +0330

بدنساز بودنت رید به کل داستان و یک عدد دیسلایک از طرف من تقدیم به شما بدنساز. ‌ کاش یه باشگاه میرفتی که بجای بدنسازی توهم سازیت بهتر بشه.

0 ❤️

573674
2017-01-12 22:10:08 +0330 +0330

نمیشه گف کص و شر بود چون یه چیزی فراتر از کصو شرررر بود

4 ❤️

573679
2017-01-12 22:18:21 +0330 +0330

داداچ داری اشتباه میزنی (rolling) (rolling) (rolling)

1 ❤️

573688
2017-01-12 22:52:33 +0330 +0330

راست میگه… زنشو من میشناسم، زنش جریانو میدونه‌، وقتی این میره ناهار اونجا زنشم میاد پیش ما گروهی حال میکنیم…

2 ❤️

573729
2017-01-13 05:18:06 +0330 +0330

زن لاغرتو که من دارم میکنم خوب کون جمع و جوری داره تو هم برو با توهم کس و کون اونا با موم جق بزن

0 ❤️

573735
2017-01-13 07:40:35 +0330 +0330

چه خالی بندی بزرگی

1 ❤️

573781
2017-01-13 12:23:15 +0330 +0330

صد رحمت به کس و شعر

1 ❤️

573783
2017-01-13 12:58:10 +0330 +0330
NA

میگفتن جغ زیاد مغزو پوک میکنه باور نمیکردم

0 ❤️

573786
2017-01-13 13:23:47 +0330 +0330

خوب بود ولی سعی کن داستانو محاوره و معلوم ننویسی قشنگ می شد حدس زد چه اتفاقی میوفته

0 ❤️

573792
2017-01-13 14:17:21 +0330 +0330

آخه بدبخت توهمی،این وسط زن گرفتنت چيه دختر مردم بدبخت کنی.برو گم شو بابا

0 ❤️

573815
2017-01-13 18:18:08 +0330 +0330

گربه تو محلم کردی
سوار تاکسی شدی اومدی راننده تاکسی رم کردی
رفتی داروخونه ویاگرا خریدی دکترم کردی
یوقت مارو نکنی متوهم

1 ❤️

573820
2017-01-13 19:07:18 +0330 +0330

چرت ترین داستان این سایت از لحظه تاسیس
همین مزخرفاتی بود که نوشتی
هنر نداری ننویس
ریدی تو کار نویسندگان داستان هااا و رومان های سکسی

0 ❤️

573823
2017-01-13 19:35:52 +0330 +0330

سیکتیر چاقال اوبی خالی بند

0 ❤️

573831
2017-01-13 20:22:13 +0330 +0330

دستگاه موم اندازی ?
اصلا موم انداختن رو از نزدیک دیدی

1 ❤️

573832
2017-01-13 20:23:15 +0330 +0330

يه اپيلاسيون رفتي نصف شهر و كردي با همين فرمون بري جلو ميتوني جايزه كير طلاي تو كون خالي بندو كه هرس ساله در مراسم كسكار اهدا ميشرو بگيري

1 ❤️

573868
2017-01-13 22:03:58 +0330 +0330

کسشر سریع و سیری بود …

0 ❤️

573869
2017-01-13 22:07:54 +0330 +0330

با فکرت میجلقی کونی؟

0 ❤️

573925
2017-01-14 02:50:53 +0330 +0330

چرندياتتو ببر جايه ديگه بنويس اوب ناموس

0 ❤️

573932
2017-01-14 05:43:32 +0330 +0330

نظر شما چیه؟الان میخوای بگی بدن سازی ✋ باش دونستیم

خواهشا xشعرم میگید یطور بگید باور کنیم 2تا2تا میکنه تازه قبل از عروسیش خخخخخخخخخخخخ ناموسا سلام…اشتباه داری میزنی داداچ

0 ❤️

573943
2017-01-14 07:00:09 +0330 +0330

چه چرندی گفتی

0 ❤️

573976
2017-01-14 12:36:08 +0330 +0330

خیلی فکر کردم چیزی در باب شما دوست جلقستانیمون پیدا نکردم ولی بقول همشهری های عزیز چیزی نمیگم بهت که از هزار فهش بدتره حالا برو حساب کن قضیه رو بعدشم چیزی که دوستان هم متوجهش نشدن دختر زنداییت یا دختر دایی ج ن ده ات ثریا بس حشرش زده بود بالا به پسر عمه ک ونی ش میگه پسر خاله بعله معلوم شد فقط نو.شتی خودتم نخوندیش یه بار

0 ❤️

574034
2017-01-14 21:09:05 +0330 +0330

آره شوخی شوخی منم زنتو گاییدم…بازم کص شر

0 ❤️

575643
2017-01-23 18:07:40 +0330 +0330

همه اینا از حسودیشون چرت پرت گفتن عالی بود

0 ❤️

647503
2017-08-25 19:29:20 +0430 +0430
NA

ب نظر خودت داستانت واقعی بود یادروغ؟!خودت باشی باور میکنی همچین خضبلاتو

0 ❤️

682841
2018-04-19 12:04:26 +0430 +0430

چرا رفتی برات اصلاح کنهخب؟
با موم جق میزدی دیکه بدبخت

0 ❤️

693212
2018-06-09 20:12:53 +0430 +0430
NA

جالبه این چند وقته همه توهم سیکس پک زدن و فیلم پورن زیاد میبینند

0 ❤️

739058
2019-01-02 20:45:49 +0330 +0330

اخ عاشق این مدلم

0 ❤️

787330
2021-01-19 23:59:40 +0330 +0330

بخدا خودت نفهمیدی پی نوشتی بعدشم ویاگرا بخورییی ارضاع نمیشی ب این زودیا

0 ❤️