زندایی پروین

    سلام.الان42سالمه و همچنان دنبال سکس و چت و فانتزیهای خودم هستم. امیدوارم توهین نکنید چون نظر هر کسی محترمه . خاطره سکسی من مربوط به زمان دبیرستانمه . یادمه سال سوم دبیرستان بودم یه شب با یکی از اشناهامون که یه پسر 24 .25ساله بود و باهم راحت بودیم و شوخی میکردیم .بهم گفت زنداییت عجب کوسه. اولش بهم برخورد ولی کنجکاو شدم و پرسیدم چطور؟ گفت از چند نفر از بچه محلها شنیده که تک پره و کوس داغی وابداری هم داره.
    پیشنهاد داد اگه موقعیت داری بری خونشون کم کم بمالش و شروع کن .بهت پا میده.
    زنداییم اون موقع حدودا 30 سال داشت و 3تا بچه هم داشت .بچه اخریش پسر بود که اونموقع نوزاد بود و اغلب توی گهواره. خونه ما توی شهر کوچیکی بود و خونه داییم توی یکی از روستاهای اون شهر.به بهانه درس خوندم با پسر اون یکی داییم میرفتم روستا که خونه های اونا کنار هم بود . خونه مادربزرگم هم کنار خونه داییم بود.در کل برای رفت امد به اونجا مشکلی نداشتم.
    یادمه اولین بار که باهاش شوخی کردم و لپشو کشیدم زمستون بود و کنار بخاری صورتش از سرما سرخ شده بود.و تازه از حیاط اومده بود توی خونه.چون همسن برادر کوچیکترش بودم بهم ابراز علاقه میکرد .و همیشه باهم گرم بود.وقتی لپشو کشیدم بهش گفتم زندایی دوست دارم در اینده زنی بگیرم که مثل شما خوشکل باشه. لبخندی زد و گفت ایشاالله.
    زندایی پروین قدکوتاه بود و تپل .سینه های بزرگی داشت و کون سفت و بدن سفید.
    بعدش گفت تو هنوز بچه ای و زن میخوای چیکار؟گفتم من دیگه مرد شدم و قدرتم زیاد شده یه سال دیگه میرم سربازی .یعنی زن بدردم نمیخوره؟گفت نه بچه ای و دهنت بوی شیر میده. بلند شدم و از پشت بغلش کردم و گفتم ببین من قوی هستم و از پس زن برمیام.اونم سعی میکرد خودشو خلاص کنه ولی جدی اینکار را نمیکرد و دوست داشت مالیده بشه.کیرم شق شده بود و از پشت چسبونده بودم به کونش.یه دامن مشکی بلند پوشیده بود و یه بلوز زرد و یه شلوار ضخیم زیر دامنش. یه دستمو جلوی شکمش گرفته بودم .دقیقا زیر ناف و بالای کوسش .یه دستمو هم گاها دوتا سینشو باهم فشار میدادم. یعنی روی دوتا سینه های بزرگش.بچه های دیگه (دخترهاش) دبستانی بودن و مدرسه رفته بودن . کوچیکه هم توی گهواره بود.رختخوابشون توی اتاق بود که برشگردوندم سمت خودم و تکیه دادمش به رختخواب .توی این گیر ودار روسریش افتاده بود و گردن لخت و سفیدش منو حشریتر کرد.تو همون حالت که تکیه داده بودمش لبمو رسوندم به گردنش و یه بوس طولانی از گردنش کردم . گفت ولم کن الان بچه ها میان میبینن .زشته و از این حرفا.گفتم اونا که مدرسه رفتن و با داییم میان. گفت مادربزرگت گاها سرزده میاد اینجا. (چون خونه های دوتاشون تو یه حیاط بود )خلاصه منم بیخیال شدم .یه مقدار هم میترسیدم چون اولین تجربم بود . بعد چند دقیقه خداحافظی کردم و رفتم .یادمه محرم بود. بازم اون آشنامونا دیدم و ماجرا را براش تعریف کردم.گفت مطیین باش بهت میده .فرصت مناسب بود کوس و کونشو بمال نگران نباش. چند شب بعد بخاطر مراسم محرم که توی شهرمون برگزار میشد اومده بودن خونه ما و موقع خواب دایی گفت تو با بچه کوچیک نمیخواد بیایی همیجا بخواب فردا میام دنبالت. البته داییم موتور داشت و نمیشد توی اون سرما با موتور اونا را ببره .خونه ما دوتا اتاق بیشتر نداشت. منو و خواهر و برادرام با زندایی تو یه اتاق خوابیدیم.
    من دقیقا زیر پاهای زنداییم رختخواب گذاشتم و بقیقه کنار هم .زندایی بچه را از گهواره باز کرد (توی خونه ی ما هم گهواره از قدیم داشتیم)و روی پاش بهش شیر میداد. منم چون پایین زیراندازش بودم متوجه شدم خشتک بیژامش سوراخه و نور کمی توی اتاق بود کاملا کوسشو نمیدیم. دستمو اروم از مچ پاهاش شروع کردم نوازش کردن و از پاچه شلوارش دادم تا نزدیک زانوش نوازش میکردم. اونم از ترس اینکه بچه ها بیدار نشن همش چشمش به بچه ها بود.
    یه مقدار خودمو کشیدم بالاتر و دستمو باترس رسوندم به خشتکش و کوس تپلش. خواست دستمو پس بزنه مقاومت کردم. درحالی که بچش داشت شیر میخورد و سینش بیرون بود با دستم کوسشو نوازش میکردم .گرمای کوسش منو دیونه کرده بود. هنوز کوس یه زن ندیده بودم و نکرده بودم.شیردهی تموم شد و مجبور شد بچه را بزار توی گهواره که بخوابه. بعد از خوابوندش خودش هم به پهلو دراز کشید . اروم رفتم پشتش دراز کشیدم .شهوت داشت منو دیونه میکرد. بیاد حرفای پسره (آشنامون )افتادم.کم کم باور شد که زندایی پروینم کوس تپلشو میده و تکپره ...
    شلوارشو اروم کشیدم پایین از ترس اینکه بچه ها بیدار نشن و نبین پتوشو انداخت رو من. کله کیرمو خیس کردم و یه مقدار هم با دست خیس لای کوس داغش کشیدم . با اولین برخوردم به شیار کوس داغ زنداییم اب کیرمو خالی کردم لاپاش .یه حس بدی داشتم . رفتم سر جام دراز کشیدم .بعد یکی دو دقیقه دیدم یه مقدار متمایل شده و بصورت نیمه دمر کون بزرگشو قنبل کرده. دوباره رفتم پشتش و کیرم باز راست شد.بادستم خواستم شلوارشو بکشم پایین متوجه شدم هنوز پایینه . (بعدها بهم گفت بعد از اومدن ابم و خالی کردنش توی لاپاش تازه شهوتش بیشتر شده بود.)کیرمو رسوندم به زیر کونش که با دستش کیرمو میزون سوراخ کوسش کرد و یه کوچولو کونشو بیشتر داد عقب که تازه فهمیدم کیرم رفته توی کوسش. داغی کوسش وصف ناپذیر بود.چون ابم اومده بود چند دقیقه ای تونستم تلمبه بزنم و موقع اومدن ابم متوجه شد و با دستش منو محکم به خودش چسبوند . فهمیدم که باید بریزم تو کوسش.انگار کوهی را جابجا کرده بودم . کمرم حسابی خالی شد و رفتم سر جام خوابیدم . صبح که بیدار شدم همه بیدار شده بودن و زندایی رفته بود دستشویی بچشو تمیز کنه . وقتی سلام کردم خیلی عادی برخورد کرد .و اصلا بهم محل نذاشت . ترسیدم نکنه دیگه بهم نده .انروز گذشت و دوباره رفتم پیش همون پسره که منو راهنمایی کرده بود . بهم گفت دو روز صبر کن بعدش برو خونشون . توی این مدت ذهنش درگیرت میشه. همیکارو کردم و دو روز بعد رفتم . با لبخند زیبایی پذیرام شد .و گفت کجایی؟خبری ازت نیست؟ گفتم ممنونم از اینکه منو درک درکی .خیلی حال کردم. گفت من نگران بودم نکنه برای کسی تعریف کرده باشی. گفتم خیالت راحت به هیچوجه نمیتونم به کسی چیزی بگم .و انروز روی همون رختخواب لنگاشو دادم بالا و کوس تپلشو کاملا برانداز کردم و با زبونم لای شیارشو براش لیسیدم مثل فیلمهایی که دیده بودم. چشماشو بسته بود .و سینه هاشو که لباسشو داده بودم بالا میمالیدم . کله کیرمو فرستادم توی کوس داغ و تپلش و با هر تلمبه سینه های بزرگش بالا پایین میشدن.گفتم ابمو میریزم توی کوست حامله نمیشی؟قرص میخوری؟گفت لوله رحمم رو بستم بریز . با خیال راحت ریختم تو کوسش .و بعد در مورد لوله رحم که چیزی نمیدونستم برام توضیح داد.
    زندایین پروین هیچوقت بهم کون نداد .و این کردن ادامه داشت . تا بعد از سربازی که ازدواج کردم و بعد از ادواجم ازش چند بار خواهش کردم ولی اصلا دگه بهم نداد. تمام این ماجرا واقعیت داشت و من فقط در چت هام تونستم این موضوع را برای کسی در فضای مجازی تعریف کنم . اولین داستانم بود و بدور از تخیلات .امیدوارم خوشتون امده باشه و توهین نکنید .اگه از نظر نوشتاری درست عمل نکردم به بزرگی خودتون ببخشید .


    نوشته: سالار

  • 13

  • 10




  • نظرات:
    •   Kingpoo
    • 7 ماه،3 هفته
      • 1

    • خوب باشه


    •   shahx-1
    • 7 ماه،3 هفته
      • 7

    • اصل ماجرا چون در حیاط همیشه باز بوده داییش عادت داشته با موتور بیاد تو حیاط یه روز این دولا شده بوده چیزی از رو زمین برداره که داییش با سرعت میاد تو موفق نمیشه ترمز بگیره در نتیجه موتور یکجا میره تو کون این!!! (biggrin) کاسبا جمع میشن زور میزنن موتورو در میارن اما کینه اش تا امشب تو کون سالار کوچولو مونده بود که با نوشتن این داستان خالیش کرد!!! پایان!! (biggrin)


    •   دکتر_رادیکال
    • 7 ماه،3 هفته
      • 4

    • از طرف من مشاور(آشناتونا) بِبوس و بهش بگو کصکش توئی بقیه اداتا درمیارن...


    •   Xknight.1
    • 7 ماه،3 هفته
      • 2

    • عامو می گما این زن داییت هیچ وقت خودشو تمیز نمیکنه؟؟! ننویس عامو


    •   rezasex20
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • این داستان رو فقط تو فضای مجازی برای کسی تعریف کردی؟ پس اون آشناتون دسته خر بود که از اول برنامه راهنمایی میکرد،


    •   mpb55
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • خانم بالای ۳۵ سال لطفاً بیاد خصوصی


    •   sinema
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • با نظر پری نیما موافقم 25 سال پیش برای فیلمهای پورن متری شلاق و حبس میبریدن
      آره اگه این داستان مربوط به الان میشد باورش راحت تر بود ولی ... راحت باش


    •   rezasex20
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • این داستان رو فقط تو فضای مجازی برای کسی تعریف کردی؟ پس اون آشناتون دسته خر بود که از اول برنامه راهنمایی میکرد،


    •   Faludehmalude
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • انگل


    •   u22
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • کیر مغز اصن معنی تکپرو میدونی ؟ (dash)


    •   کوروش01
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • به نظر میاد واقعی باشه طرز بیانت هم خوب بود لایک


    •   oscar_kir_kaj
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • خوب بود مرسی.
      ولی دلیل نمیشه عمو کاندومی رو حواله کونت نکنم.
      عمو کاندومی بیا بخورش


    •   والتروایت
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • اگه واقعی بود رابطه کثیفی بود


    •   mamali888
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • ب اون آشناتون بگو یه دفتر مشاوره بزنه ب سال نرسیده میتونه دانشگاه تاسیس کنه .
      استاد اونه بقیه سوتفاهمن


    •   สic
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • حضرت سلیمان وقتی با گوسفند حرف میزد
      گوسفنده بهش گفت به اون فرشته ای که رفت به خدا خبر داد ابراهیم داره اسماعیلو میکشه بگو خایمالو سگ گایید.


    •   دل_خسته
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • آخه جقی , کونی , آشعال . الان چهل و دوسالته . , ۲۰ یا ۲۵ سال پیش موبایل وجود داشت که تو فضای مجازی بخوای برای کسی بگی?? یا اصلا توی نت یاهو هم سرجمع حساب کنیم ۱۲ ساله که فضای مجازی اومده . . . . شایدم سیگاری میزدی و چت میکردی ????? (dash) ۷


    •   salar54
    • 5 ماه،2 هفته
      • 0

    • دل _خسته
      اولا جقی و کونی و اشغال خودتی .بیشعور.
      ۲۵سال پیش توی فضای مجازی تعریف نکردم .الان که توی این سایت هستم تعریف کردم.
      اون موقع فیلم ویدیویی را با دستگاهش اجاره میکردیم .
      تو هنوز بدنیا نیومده بودی ...
      توهین کردن به همدیگه کار خوبی نیست...


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو