داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

زندایی پُلی برای سکس فامیلی (۱)

1399/07/02

قسمت اول:

آشنایی با شخصیت ها و رسیدن داستان به جرقه سکس واقعی با زندایی

اول از خودم بگم که اسمم ارسلان و 22 سالمه و دانشجو هستم پوستم گندمی و چهره ی نسبتا جذابی دارم
اما زندایی جونم فرشته یه میلف فوق العادست که 49 سالشه سایز سینه هاش 75 و قدشم تقریبا 170 و وزنشم 80
درضمن زندایی دو تا پسرداره یکی فرهاد که 27 سالشه و اون یکی هم فرزاد که همسن خودمه و 22 سالشه

داییم توی یه شهر دیگه زندگی می کنن البته فاصله ی شهرهامون زیاد نیست و یکساعت راه هست همش.
راستش من از وقتی که حتی نمی دونستم سکس چیه و بچه بودم نگاهم به زندایی جونم یجوری بود همیشه دلم میخواست نگاهش کنم و هم بهش خیره بشم صورت خیلی زیبایی داشت آخه. اما همه ی این علاقه و عشق خالص که هیچ گونه هوسی توش نبود رو فقط تا سن بلوغ توی خودم احساس می کردم. از وقتی فهمیدم سکس چیه کم کم نگاهم رفت سمت اندام زندایی سینه هاش که همیشه سر بالا وایمیستاد و رون های تو پر و سفتش. حسم عوض شده بود لم میخواست کاش یه زن داشتم مث زندایی و باهاش سکس می کردم اصلا چرا یکی مثل زندایی؟ چرا خودش نه … خلاصه کارم شده بود رویا بافتن و سکس با زندایی و هروقت هم که می رفتیم خونشون چون دستشویی و حمومشون یکی بود میرفتم تو حموم سراغ لباس چرک و لباس زیر های زندایی رو پیدا می کردم و بوشون می کردم و باهاشون یه جق اساسی میزدم و انقد حال میداد بهم این جق که انگار خود زندایی رو کردم. اما داستان به اینجا ختم نشد یروز که با بچه ها ته کلاس داشتیم فیلم پورن می دیدیم دیدم قیافه و هیکل چقد شبیه زنداییمه به هزار زحمت اسم پورن استار رو پیدا کردم و شدم معتاد دائمی فیلم هاش. سال های کنکورم بود درسخون بودم سرم تو کتابام بود و وقتای استراحتم کارم شده بود فیلم دیدن و آخرشب هم که همه خواب بودن و من مثلا بیدار بودم که درس بخونم ختم میشد به یه جق جانانه به یاد زندایی. بدجور درگیرش شده بودم همه ی دوستام برای خودشون دوست دختر داشتن اما انگار یه حس عاشقانه هم داشتم به زندایی آخه نمی تونستم به جز تون با کس دیگه تخیل سکس کنم و به یاد کس دیگه ای جق بزنم حتی با اینکه قیافه ی خوبی داشتم هرگز به این فکر نکردم که دوست دختر داشته باشم و یجورایی این کار رو خیانت می دونستم به زنداییم. زندایی ای که حتی خبر نداشت از این همه احساس و چه بهتر که نداشت چون کارم ساخته بود آخه اون و دایی رو خیلی دوست داشتن همدیگه رو همیشه تو جمع بهم ابراز علاقه می کردن یا وقتایی که می رفتیم خونشون عشق و علاقه بینشون موج میزد.
گذشت و گذشت تا من کنکورم رو دادم و قبول شدم شهر زندایی اینا اینقد خوشجال بودم که حد نداشت چون پیش خودم خیالاتی داشتم واسه رفتن به خونه ی دایی و ساکن شدن اونجا آخه خونشون دو طبقه بود و یک طبقش رو خالی گذاشته بودن واسه وقتی که فرهاد پسر بزرگ دایی ازدواج کرد بره اونجا زندگی کنه و فعلا خالی بود و به پدر مادرم پیشنهاد دادم برام اونجا رو اجاره کنن اما دیدم ای دل غافل که مادرجان من از پسر یکی یدونش دل بکن نیست و میخواد خونه رو بفروشه همونجا خونه بخره تا زندگی کنیم اولش خورد تو حلم و پکر شدم اما وقتی فهمیدم که دایی نزدیک خونه خودشون و برامون خونه پیدا کرده خیلی خوشحال شدم چون من و فرزاد همسن بودیم و خیلی باهم صمیمی و این یعنی رفت و اومد زیاد من به خونه دایی و دید زدن عشقم زندایی جون …


قسمت دوم

خب بالاخره ما به خونه ی جدیدمون نقل مکان کردیم و روز اول چون خیلی از وسایلمون رو هنوز جا نداده بودیم زندایی خودش برامون غذا درست کرد و آورد وقتی دیدمش خیلی خوشحال شدم و گل از گلم شکفت و خستگیم در رفت. بعد از ناهار مامانم ازش خواست بمونه تا توی چیدن وسایل و دکوراسیون خونه نظر بده اونم قبول کرد با اینکه چادری نبود اما نمیدونم چرا چادر پوشیده بود!؟ خب یخورده خورد تو ذوقم اما بعد از اینکه بابام رفت شهر خودمون تا یسری کارها رو انجام بده چادرش رو از سرش برداشت برگام ریخت و جاخوردم اخه یه شومیز مشکی کوتاه و تنگ که آستین هاش توری بود و یه شلوار استرج مشکی که واقعا عالی شده بود همینجوری که داشتم از این همه زیبایی لذت میبردم و با چشمام میخوردم زندایی رو با شیطونی خندید و رو به من کرد و گفت ارسلان هم مثل پسر خودمه منم لبخند زدم گفتم ممنون لطف دارین اما یه لحظه به خودم اومدم دیدم وای چه گافی دادم طوری وایساده بودم که بین من و مامان یه مبل بود و مامان منو نمیدید اما زندایی کنارم بود و خوب میدید همچیو، یه شق و یه لکه کوچیک روی شلوارک چسبون و خاکستریم که کاملا مشخص بود یه لحظه دنیا رو سرم خراب شد همین اول کار چه گند بدی زدم با خجالت و صورت سرخ شده گفتم من برم دستشویی خیلی حالم گرفته بود یه آب به صورتم زدم و سعی کردم لکه رو پاک کنم یا حداقل کمرنگش کنم اما بدتر شد جلوم خیس شد و تابلو تر بود مونده بودم چیکار کنم که دیدم مامان صدام میزنه اومدم بیرون دیدم کسی نیست تو حال اومدم سریع بپیچونم برم عوضش کنم که زندایی از تو آشپزخونه صدام زد تا مامانت اتاق خواب ها رو تمیز میکنه بیا کمکم این ظرف ها رو بچینیم تو کابینت ها دیگه دیدم چاره ای نیست و گفتم جهنم هرچی میخواد پیش بیاد رفتم جلو از همون اول متوجه نگاه زندایی به خیسی جلوی شلوارکم شدم ولی چیزی نگفتم اونم به روی خودش نیاورد دیگه راستش ترسیده بودم و یجورایی غلاف کرده بودم نه جرات داشتم دید بزنم نه شق کنم که یهو خودش بهم گفت برو عوضش کن اگه اذیتی گفتم نه اشکالی نداره خوبه گفت زشته الان کسی بیاد فک می کنه جیش کردی تو شلوارت و زد زیر خنده ته دلم اروم شد و استرسم ریخت و فهمیدم همچی اوکیه و اونقدرام بد نشده این بی جنبه بازی من. خلاصه شلوارکم رو عوض کردم برگشتم پیش زندایی و مشغول جا دادن وسایل شدیم و تو همین حین از همچی ازم می پرسید و گرم گرفته بود باهام که خیالم کاملا راحت شد که دیگه اتفاق بدی نمیفته به خصوص اینکه بعد از این اتفاق حتی دیگه چادرشم نپوشید جلوم و عادی جلوه داد همچیو و منم از خداخواسته از تک تک لحظه ها برای دیدن زدن بدن زیباش استفاده می بردم و یجورایی ته سرخوشی بودم. وقتی نوبت کابینت های بالایی رسید رفتم چهارپایه رو آوردم و گفتم من میرم بالا شما بدین دست من که بچینمشون که گفت نه شما پسرا سلیقه ندارین خودم میرم گفتم باشه من خواستم خسته نشین اخه دخترا ضعیفن و زور ندارن گفت من که دختر نیستم من دیگه پیرزنی شدم گفتم اوه پیرها که دیگه بدترن اصلا زور ندارن خندید و گفت بدجنس من کجا پیرم گفتم خودتون گفتین وگرنه از نظر من شما مثل یه دختر چهارده ساله میمونین آهی کشید و گفت هعی داییت کجاست بشنوه اینا رو خندیدم گفتم نه نه اگه بشنوه که گوشمو می بره. همینجوری حرفامون ادامه داشت و دیگه بیشتر حرف میزدیم تا اینکه کار کنیم که یهو مامان اومد و گفت من تموم کردم اتاقا رو الان میام کمکتون که با مخالفت جفتمون روبرو شد و ازش خواستیم استراحت کنه اونم بزور قبول کرد و رفت تو اتاق که یه چرتی بزنه نگاه کردم به ساعت دیدم شده ۴ بعد از ظهر به راستی چقد کنارش زمان سریع می گذشت دلم نمیخواست این لحظه ها و خوشی ها تموم میشدن. با صدای زندایی به خودم اومدم که می گفت کجایی پسر؟ چرا رفتی تو هپروت ؟ خسته ای؟ گفتم نه حواسم پرت ساعت شد چقد زود گذشت گفت چی گفتم هیچی بیخیالش دیگه پیگیر نشد. یه گاف دیگه داده بودم وقتی تو فکر بودم که زمان چقد سریع میگذره دقیقا به کون زندایی خیره مونده بودم اما ایندفعه واقعا قصدی نداشتم بدبیاری پشت بدیاری لعنتی زندایی بالای چهارپایه همه چیو می دید و بو برده بود شاید یچیزایی رو یدفه همجور که بالا بود یه آی گفت و کمرش رو گرفت و خم شد به جلو و دستاش رو گذاشت روی سنگ کابینت و گفت این لعنتی باز گرفت همینجوری که روی چهارپایه خم بودکونش دقیقا جلو صورتم بود بازم شق کردم اما خوبیش به این بود ایندفعه سلوار گشاد پوشیده بودم و چیزی معلوم نبود ، بهم گفت کمکم کن بیام پایین دیگه نمی تونم ادامه بدم اخ جون این یعنی لمس بدن زندایی آرزوی دیرینه ام ، چشمام یه برقی زد و دستش رو گرفتم و کمکش کردم بیاد پایین و بعد گفت منو برسون به کاناپه یه درازی بکشم خوب میشم همینجور که کنارش بود دستمو حلقه کردم دور کمرش و تا کنار کاناپه بردمش آروم سعی کردم کمکش کنم دراز بکشه وقتی خوابید دستش زیر کونش موند دقیقا همون جایی که آرزوشو داشتم سریع کشیدم دستمو اونم اومد دستشو آزاد که یهو دستش خورد به شلوار راحتی کیر شق شدم که فقط منتظر یه تلنگر بود تا آبش بپاشه ، لعنتی اینم گاف سوم بسه دیگه آخه این همه ضایع بازی اونم تویه یروز ؟ سریع رفتم که به مامان بگم چی شده وقتی رفتم دیدم بیچاره اینقد خسته شده که انگار صد ساله خوابیده دلم نیومد بیدارش کنم اومدم برم آشپزخونه که برای زندایی مسکن بیارم که صدام زد …

نوشته: ناشناس


👍 13
👎 16
47100 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

918865
2020-09-23 00:06:20 +0330 +0330

😂

0 ❤️

918868
2020-09-23 00:14:27 +0330 +0330

از شهرت تا شهر داییت ۱ ساعت راه بود و میخاستی اونجا خونه بگیری؟؟

ملت از کرج تا تهران و روزی ۳ ساعت تو ترافیکن ولی ادعای خونه گرفتن تو تهران و ندارن.
در کل نوشتت جذاب نبود.
باگ های زیادی داشت

1 ❤️

918884
2020-09-23 00:33:25 +0330 +0330

تو به کونه زنداییت نگاه میکردی اما قصدی نداشتی چققققدر تو بچه خوبی هستی آقا ، سر به زیر و خیلی کسکش.
جالب بود کم غلط بود در کل بدک نبود.
خسته نباشید

0 ❤️

918941
2020-09-23 02:11:34 +0330 +0330

کتگوری زندایی ، زن داداش ، خواهر زن اینا دیگه خیلی کارکشتگی میخواد،

0 ❤️

919022
2020-09-23 07:57:25 +0330 +0330

باگ زیاد داشت و یکم غیر طبیعی بود اوکی شدن با زنداییت ولی ادامه بده…
از ۴تا داستان کیری قبلی بهتر بود یکم

0 ❤️

918912
2020-09-23 12:03:05 +0330 +0330

عالی بود,
قسمت بعدیش کی میاد؟

1 ❤️

919063
2020-09-23 12:47:28 +0330 +0330

یه داستان جذاب دیگه از یه جقی 😂😂😂

0 ❤️

918877
2020-09-23 13:41:00 +0330 +0330

طوری نبود بچه جون فقط زیر دلش به خارش افتاده بود …هول نکن بچه جقی ، دنبال مسکن برای چی میگردی ؟ درد کدومه؟ واسه رفع خارشش یه کپسول 20 سانتی لازم داره …که ایشالله در قسمت بعدی وقتی زیپ شلوارت رو دادی پایین از یه کپسول 25 سانتی رو نمایی میکنی …به میمنتی و مبارکی .
اگه فکر میکنی قدری اغراق آمیزه …باشه ولی نامردی اگه زیر 20سانت رو کنی.

2 ❤️

919097
2020-09-23 15:16:09 +0330 +0330

داستان شما منو یاد سوژه های جق ای که تو نوجوونی واسه خودم میساختم انداخت،، همونقدر ساده و غیر ممکن… مثلا میگفتم دختر همسایمون صدام میکنه میگه بیا چهارپایه رو بگیر من برم بالا شیشه رو پاک کنم و من از زیر کونشو میبینم و بعد اون متوجه کیرم میشه و میگه بیا باهم سکس کنیم وواز این توهمات ابلهانه… چقدرم با عملی کردن بعضی توهمات به فاک رفتم خدا میدونه

0 ❤️

919128
2020-09-23 19:15:45 +0330 +0330

ای وای ازاین همه دروغ

0 ❤️

919143
2020-09-23 21:38:47 +0330 +0330

اجازه بده من بقیش رو تعریف کنم
گفت مسکن نیاز نیست یکم براش بمالی خوب میشه
براش مالیدی و یکم روغن زیتون زدی گفتی لباسهات کثیف نشه بکش بالا،
گفتش اذیت میشی سوتینش رو باز کنی،
کیرت راست شده بود دیدش،
گفت عجب چیزی داری،
باهم بعدها چت کردید و قرار گذاشتی رفتی خونشون وقتی تنها بود،
اونم گفت خیلی از تو خوشش میومده،
کیرت بزرگ نیست حدود ۱۸ سانته،
کردی تو کسش گفت از مال داییت خیلی بزرگتره،
خواستی از کون بکنی گفت به داییت هم نداده ولی به تو داد

2 ❤️

919147
2020-09-23 22:02:04 +0330 +0330

این داستانت تکراریه و درسایت لوتی کپیی ودرواقع سرقتش کردی ویا اگه همون به اصطلاح نویسنده داستان لجن و کثیفت هستی که جز توسعه فحشا و روابط درون فامیلی هیچ استفاده مفید ومثبتی نداره برای یک بار هم شده بیا یک کار سالم و خوب انجام بده و اینجا این داستانتو پخش نکن همون سایت لوتی که نوشتی به اندازه کافی به اجتماع و هم نوعت ضرر و لطمه رسوندی واینجا ادامه نده …تازه داستانت در لوتی رو هم نیمه کاره رها کردی واونوقت باچه رویی اومدی این سایت …واقعا رابطه با زندایی چه افتخاری به تو داره …نکنه با مدرک دانشگاه اکسفورد و یا دانشمند شدنت برابری می کنه ولابد در این تصورات هپروتیت دست وپا مبزنی خجالت بکش و داستان کثیفتو دیگه نزار …وحتی اونقد حقیر و بیچیز وبی شخصیت هستی که باناشناس خودتو معرفی کردی …خجالت بکش…ننویس وادامه نده

0 ❤️

919039
2020-09-23 22:07:38 +0330 +0330

این داستان رو من توی سایت لوتی نوشتم دیگه خواهشا داستان دزدی نکنین

خاک تو سرت کنن که داستان سکسی هم بلد نیستی بنویسی که میای ازم میدزدی

کاملش رو توی لوتی گذاشتم دوستان برید بخونینش

0 ❤️

919148
2020-09-23 22:13:00 +0330 +0330

پس مانی خان پرفسورو دانشمند وافتخار کل فامیل و جامعه خودشو بنام نویسنده معرفی کرد ووخوبه …خدا کنه سارق داستان خارق العاده و کثیفت از نوع زشت و لجن دیگه کپی نکنه تا تو هم فش و بد بیراه نخوری خیلی تلاش کردم بهت توهین نکنم واقعا سخته دربرابر چنین داستان هایی بی تفاوت بود ولی مجبور شدم ازاین راه بهت بتازم …راستی تجاوز و ارتباط جنسی با زن دایی وفامیل چه افتخار و مدالی برات داره

0 ❤️

919207
2020-09-24 01:18:54 +0330 +0330

اخه پلشت کثافت این داستانو تو نوشتی؟
مرتیکه کونکش چرا کپی میکنین داستانای سایتای دیگه رو ادمین چرا تایید میکنه این کصشعرارو
این داستانو تیم نویسنده های لوتی نوشتن با همین اسم
بعد یه مش کص مشنگ میان اینجا باهاش جولون میدن
سپرده دست فحش دهندگان عزیز شهوانی از خجالتش دربیاین حسابی 😏 😏

0 ❤️

919035
2020-09-24 01:35:09 +0330 +0330

جدا عصبانیم از نویسنده های خوب سایت…

شاه ایکس عزیز، وقتی تو نمی نویسی،
وقتی لاولی گیرل خانم درگیر نی نی کوچولوش شده و نیست،
وقتی که خبری از دلاروس نیست
وقتی که نویسنده های خوب سایت، دست به قلم نمیشن…
وقتی که …

خب معلومه که یه مشت بچه جغی کون نشور که تازه دودولشون رو توی شورتشون کشف کردن، میشن داستان نویس و خاطره گو و فانتزی پرداز…
و فقط فحش میخورن و ما رو از خوندن پشیمون میکنن…
داستانای امشب دیگه اوج فاجعه بود و این داستان از همشون داغون تر…

2 ❤️

919346
2020-09-24 17:31:04 +0330 +0330

پورن استاره جانی سینز نبود احیانا؟ (:

0 ❤️

919379
2020-09-24 22:06:52 +0330 +0330

ادامه بده

0 ❤️

920827
2020-09-30 18:32:33 +0330 +0330

کلا مثل قیافت کیری بود

0 ❤️







Top Bottom