زندگی بعدِ مرگ!

1400/03/20

قسمتای +۱۸ داستان بین دوتا ایموجی ⭐ قرار گرفته.
امیدوارم بتونین لذت ببرین♡

به علامت “ورود ممنوع” قرمز رنگی که روی در نوشته شده بود خیره شدم
دستگیره رو امتحان کردم ،
قفل نبود
نفسم بند اومد … باورم نمیشد

با احتیاط در رو باز کردم …
کسی رو پشت بوم نبود
از شانسِ خودم خندم گرفت ،
راستی ، اسمشو باید بدشانسی گذاشت یا خوش شانسی؟
مهمه اصلا؟
خب … این روزا کمتر پیش میاد چیزی مهم باشه

شونه ای بالا انداختم و به راهم ادامه دادم
ویوِ خیلی خوبی داشت …
میشد ساعت ها به منظره ی شهر ، زیر غروب خورشید نگاه کرد …

راهیِ گوشه ی پشت بوم شدم …
ترسناک بود
خب … وقتی از بالای یه ساختمون پنجاه طبقه به پایین نگاه میکنی نمیشه انتظارِ چیزی بجز ترس داشت…

دستامو باز کردم و با لرز یه نفسِ عمیق کشیدم …

زندگیم مثل یه فیلم از جلوی چشمام میگذشت …
خب چیزِ زیادی برای دیدن نبود!

اگه از زندگیم مستند میساختن فکر نکنم طولانی تر از یه آگهی تبلیغاتی میشد ،
ولی خب … کی میاد از زندگی یه دختری که توی یتیم خونه بزرگ شده و توی هفده سالگی خودکشی میکنه مستند بسازه؟

مستندِ زندگیم پخش شد و پخش شد …
رسید به سه ماه پیش ،
وقتی واسه ی اولین بار فرهاد رو دیدم …
یه پسرِ خوشتیپ ، قدبلند ، پولدار ، مهربون … و خلاصه دونه دونه خصوصیاتی که شاهزاده ی سوار بر اسبِ سفیدم قرار بود داشته باشه!

دونه دونه خاطره هایی که باهم داشتیم برای بار هزارم توی سَرَم پخش میشد
داستان عاشق شدنمون
یا بهتره بگم عاشق شدنم …

وقتی اولین بار صدای خنده اشو شنیدم …
اولین باری که توی چشمای خاکستریش غرق شدم …
اولین باری که گرمای تنشو حس کردم …
اولین باری که باهم قرار گذاشتیم …

چقدر شیرین بود …
حاضر بودم چند دهه دیگه از عمرمو فقط با فکر کردن به این خاطرات زندگی کنم
ولی …
باقی داستان بدون اجازه ی من پخش شد …

وقتی که گفت نمیتونیم باهم باشیم …
وقتی که گفت مجبوره عاشق یه دختر دیگه باشه …
وقتی که قسمم داد تنهاش بزارم …

به خودم اومدم و دیدم دوباره دارم گریه میکنم …
چه ظالمانه
بعد هفده سال … فکر میکردم قراره بدبختیام تموم شه …
فکر میکردم بالاخره شب تموم شده و خورشید طلوع کرده …

یاد یه شعرِ قدیمی افتادم …

نه چراغیست در آن پایان
هرچه از دور نمایان است

شاید آن نقطه ی نورانی
چشمِ گرگانِ بیابان است …

اینجوری درست تره …
خب … درنهایت انگار فقط توی داستانا یتیما میتونن خوشبخت بشن …

یه قدم به لبه نزدیک تر شدم …
یه حرکت کوچیک کافی بود تا بیفتم …
تا همه چیز تموم شه …

بقیه درموردم چه فکری میکنن؟
کسی به فکرش میرسه که چه احساسی دارم؟
یا قراره خودخواهانه قضاوتم کنن؟
قراره ترسو صدام کنن؟
کسی میفهمه که منم دلم میخواست یه زندگیِ قشنگ داشته باشم؟
که هرکاری از دستم بر اومد رو انجام دادم؟

خودبه خود یکی از آهنگای موردعلاقه ام توی ذهنم پخش شد …


Thought I could fly
So I stepped off the Golden
Nobody cried
Nobody even noticed
I saw them standing right there
Kinda thought they might care …

اره … این درست تره
کی اصلا قراره اهمیت بده؟
کی قراره به یه دختر یتیم که خودکشی کرده فکر کنه؟
اصلا چه اهمیتی داره؟

ناخوداگاه خندیدم …

یاد یه جمله ی معروف افتادم …

“بزرگ ترین امتیازِ مردگان این است که دیگر نمیمیرند”


نمردن امتیازه؟
با معیارای من ، نه!
میتونم به مرگ به عنوان یه امتیاز فکر کنم
ولی این که نتونی بمیری بیشتر شبیه نفرینه تا امتیاز …

از فکرای خودم خسته شده بودم …
قبل این که فرصت کنم به چیز دیگه ای فکر کنم …
پریدم …

چرا پریدم؟
برای خوشحالی فرهاد؟
نه … فکر نکنم
برای خوشحالی خودم؟
اره … این منطقی تره
پریدم … چون از نفس کشیدن خسته شده بودم

هوای خنک رو روی گونه هام حس میکردم …
پرواز این شکلیه؟
چه آزادی لذت بخشی …
یهو دردِ شدیدی رو احساس کردم و قبل از این که بتونم به چیزِ دیگه ای فکر کنم

مرده بودم.

با احساسِ سردردِ کوچیکی به هوش اومدم …
من زنده مونده بودم؟
نه … خواهش میکنم نه
این چیزی بود که بیشتر از همه ازش واهمه داشتم

چندلحظه طول کشید تا دیدم واضح شد
اولین چیزی که دیدم چشمای خاکستری رنگی بود که خوب میشناختم …
چشمای فرهاد
چشمایی که تنها منبع آرامشم بودن …
چشمایی که گم شدن توشون رو از هرچیزی بیشتر دوس داشتم …

با تلاشِ زیادی تونستم نگاهم رو از چشماش بردارم …
عجیب بود
تا چشم کار میکرد همه چیز به طرز گیج کننده ای شبیه هم بود … سفید
تنها رنگی که دیده میشد سفید بود
بالا … پایین … ولی فقط اگه میتونستی از هم تشخیصشون بدی!

انگار ما دوتا تنها موجودات رنگی دنیا بودیم!

اینجا بهشته؟
واقعا اومدم بهشت؟
مگه کسایی که خودکشی میکنن نمیرفتن جهنم؟
اصلا فرهاد اینجا چیکار میکنه؟
مگه اونم مرده؟

نه اصلا چرا هیچ لباسی تنم نیست؟
سردم نبود …
ولی این که جلوی فرهاد هیچ لباسی تنم نباشه به خودی خود باعث میشد بخوام فرار کنم

سرم رو از روی پاهای فرهاد بلند کردم
داشت با یه لبخند نگاهم میکرد …
خب فکر کنم فرار منتفی شد … چطوری میشه از همچین چشمایی فرار کرد؟
دستامو به چشمام مالیدم …

روی کفِ دستِ راستم … یچیز عجیبی هک شده بود
22194 … یه شماره
ولی من همچین چیزی رو به یاد نمیاوردم …

⭐⭐

سرمو بلند کردم تا چیزی بپرسم
قبل این که بتونم حرفی بزنم لبای فرهاد رو روی لبام احساس کردم
چه اتفاقی داشت میفتاد؟
فرهاد؟
فرهاد که از این کارا نمیکرد …

… ولی
چه اهمیتی داره؟
همین که فرهاد داره میبوسَتَم کافی نیست؟
دیگه چی میخوام؟
بقیه اش به من چه ربطی داره؟

با ملایمت لباش رو از روی لبام برداشت …
با همون لبخندِ قشنگ خیره شد به صورتم …

سرشو برد کنارِ صورتم
آروم گوشمو گاز گرفت …
نفسم بند اومد …
میتونستم قرمز شدنِ صورتمو احساس کنم

با ملایمت سینه ام رو فشار داد رو زمین

با زبونش نوکِ سینه ام رو خیس کرد …
یه گازِ کوچیک ازش گرفت و شروع کرد به مکیدنش

نفس کشیدنم به شماره افتاده بود
مکیدنشو محکم تر کرد …
داشتم میلرزیدم …
احساس خوبی داشت …
چقدر خوشحال بودم …

پس اینجا واقعا بهشته؟
ممکنه فرهاد پاداش کارای خوبم باشه؟
کدوم کارای خوب؟ من اصلا لیاقت همچین چیزی رو داشتم؟

احساس گرمای انگشتای فرهاد لای پام رشته ی افکارم رو بی رحمانه پاره کرد

داشتم دیوونه میشدم …

به زور ناله ای کردم …
فرهاد سرشو بالا آورد …
با قیافه ای حتی مهربون تر زل زد تو چشمام
یه بار دیگه لبامو بوسید …

لبام میسوخت …
لبامو گاز میگرفت …
دردناک بود … ولی لذتی که روی لبام و لای پاهام حس میکردم درد رو بی اهمیت جلوه میداد …

از شدتِ لذت نمیتونستم نفس بکشم …
کاش میشد تا ابد همینجوری بمونه …
کاش زمان همینجا تا ابد متوقف میشد …

چشمامو بستم …
رنگین کمونی از احساسات مختلف رو توی تاریکی پلکام احساس میکردم …

با احساس سوزشی لای پاهام چشمامو باز کردم …
پشیمون شدم … دوباره بستمشون!

درد داشت … پشت فرهاد رو ناخوداگاه چنگ انداختم
اولین باری بود همچین دردی رو حس میکردم

× آروم باش خانوم کوچولو … زود تموم میشه

خانوم کوچولو …
فرهاد همیشه منو اینجوری صدا میکرد …
صداش … فکر نمیکردم دوباره بتونم بشنومش
چقدر قشنگه
دلم میخواست باز صداشو بشنوم …

احساس سوزش لای پاهام کمتر شد … جای خودشو به لذتی غیرقابل وصف داد
کم کم حرکاتش سریع تر شد …
میخواستم جیغ بکشم … نه از درد … از لذت
لذتی که تا حالا هیچوقت شبیهش رو احساس نکرده بودم

نمیدونم چقدر گذشت
نیم ساعت … شاید حتی چند دقیقه

لرزشی سرتا پام رو گرفت …
داشتم ارضا میشدم …
لذت به بالاترین حدِ خودش رسید …

با صدای ناله ی خفیفی ارضا شدم …

خسته بودم …
خیلی خسته بودم …
بدون این که چشمام رو باز کنم خوابم برد
یه خوابِ خیلی شیرین …

⭐⭐

با کوفتگی و سردردِ وحشتناکی از خواب بیدار شدم …
درکِ اتفاقاتی که برام افتاده بود سخت بود
خاطراتِ محوری از فرهاد و اتفاقی که افتاده بود ذهنمو قلقلک میداد
چشمام رو باز کردم …

نبود
با تلاش زیاد بلند شدم و اطراف رو نگاه کردم
فرهاد اونجا نبود …
کجا رفته بود؟
چرا منو تنها گذاشت؟
فکر میکردم قراره باهم باشیم …
نه … لطفا نه
مگه پاداشِ بهشت قرار نبود ابدی باشه؟

چشمای گرسنه ام همه جارو دنبالش گشتن …
سفید …
همه جا سفید بود …
این همه سفیدی باعث میشد نفس کشیدن سخت باشه
مطمئن بودم اگه یخورده بیشتر اونجا بمونم دیوونه میشم …

کمی اون طرف تر یه میز و یه صندلیِ ساده چیده شده بود

بالای میز
یه پسر ده دوازده ساله که با یه مکعب روبیک ور میرفت ، برعکس توی هوا معلق بود!!

لباس سفید مایل به خاکستری ساده ای پوشیده بود
با یه شلوراک لی آبی
موهای قهوه ایش باعث میشد چشماش دیده نشه …

خواستم به سمتش حرکت کنم که یاد سر و وضع خودم افتادم
دور و برمو نگاه کردم تا شاید یه دست لباس پیدا کنم تا خودمو بپوشونم

بازم سفید …

چاره ای نداشتم …
به هرحال فقط یه بچه بود نه؟

ولی یه بچه اینجا چیکار میکنه؟
شاید بدونه فرهاد کجاست …

امید تازه ای گرفتم و به سمت میز و صندلی حرکت کردم

+بالاخره بیدار شدی

پسر بچه صدای دلنشینی داشت
با کنجکاوی به صورتش خیره شدم
نتونستم جلوی سیلِ سوالاتی که توی سرم بود مقاومت کنم

-تو کی هستی؟
-اینجا کجاست؟
-فرهاد کجا رفت؟

قبل این که چیز دیگه ای بپرسم حرفمو قطع کرد

+آروم تر … سرمو بردی

خودمو جمع و جور کردم
بشکنی زد و یه مبل تک نفره ی سفید پشت سرم ظاهر شد

چیکار کرد؟
یهو خشکم زده بود

+بشین ، مطمئنا نمیخوای سرِپا سوالاتت رو بپرسی

بدون این که چیزی بگم نشستم
چرا به حرفش گوش میدادم؟
چرا احساس میکردم نمیتونم جلوش مقاومت کنم؟

+خب خب ، شماره ی 00194 … اگه درست یادم باشه خودکشی کردی!

صداش ترسناک تر شده بود
… اون از کجا میدونست؟
پس واقعا مرده بودم؟

وایسا … شماره ی 00194؟
همون شماره ای نیست که روی دستم نوشته شده بود؟

روبیکِ دستش رو آروم زمین گذاشت

+من لطف میکنم و بهت زندگی میدم و بعد تو درکمال پررویی خودکشی میکنی!

قبل این که بتونم بفهمم چی میگه ادامه داد

+ولی خب میدونی … همیشه از کسایی که خودکشی میکنن خوشم میومد! آدمای باحالی هستین … مورد تو حتی جالب ترم هست! ولی …

-تو خدایی؟ اینجا بهشته؟

ساکت شد … به آرومی نگاهم کرد … انگار از این که حرفش رو قطع کرده بودم یخورده عصبانی بود

خندید …
مثل بچه ها

+خب فکر کنم مغزِ کوچیکت داره از کنجکاوی میترکه!

نفسشو بیرون داد و با بی حوصلگی شروع کرد به حرف زدن

+من خدام؟ آره میشه گفت ، شکی نیست که من کسیم که تو و تمام آدمای دیگه ی اون بیرون رو خلق کرده! ولی این که همون خداییم که از بچگی بهش فکر میکردی ، یه موجود مهربون که عاشق مخلوقاتشه و مواظبشونه و بعد زندگی قضاوتشون میکنه و بهشون پاداش میده ، نه!!

بعد سکوتِ کوتاهی با آرامش ادامه داد

+من خدام ، تو برده ی منی ، درست تر بگم اسباب بازی منی … تو و تک تک آدمای اون بیرون … اینجاهم بهشت نیست!

موهای تنم سیخ شد …
اسباب بازی؟
این یه شوخیه؟
چرا من باید اسباب بازی خدا باشم؟
پس اون خدای مهربون تو قصه ها کجا رفت؟
نمیفهمم
پس کسی قرار نیست به خاطر خودکشی بسوزونتم؟
نمیدونستم باید خوشحال باشم یا نه!

ترس داشت ذره ذره وجودمو میخورد

خواستم چیزی بگم که نگاهش ساکتم کرد … بعد سکوتی کوتاه با سر تایید کرد که میتونم سوالم رو بپرسم

-اگه اینجا بهشت نیست پس کجاست؟ منظورت از اسباب بازی چیه؟!

دوباره خندید

+اینجا دنیای بعدِ مرگه ، میشه به عنوان اتاقی نگاهش کرد که من ازش اسباب بازی هام رو نگاه میکنم

چشماش برق زد …

+و درموردِ اسباب بازی … ساده است ، واقعا نمیفهمی؟ خب فکر کنم حق داری! بزار یبار از اول برات تعریف کنم

لبخندی زد و با لحن معصومانه ای گفت

+من خدام ، کسی که هرچیزی رو که تا حالا دیدی درست کرده!
چرا درست کردم؟ میدونی اگه صادقانه جواب بدم حوصله ام سر رفته بود … تنهایی اصلا جالب نیست!
پس شماهارو درست کردم! شما آدما سرگرمی جالبی هستین …
من از اینجا زندگیتون رو نگاه میکنم ، به دلخواه خودم اونو تغییر میدم … و مجبورتون میکنم انتخاب کنید … و از تماشا کردن این زندگی خفت بار لذت میبرم …
میدونی تماشای شما وقتی مجبور میشین بین منفعتِ خودتون و چیزی که بنظرتون درسته یکی رو انتخاب کنین خیلی باحاله!

دوباره خندید … مثل خنده های یه بچه ی معصوم

+بزار نشونت بدم

یه صفحه ی بزرگ جلومون ظاهر شد … داشت یه دختر بچه ی ناز هفت هشت ساله رو نشون میداد

+اگه بخوام خلاصه برات تعریف کنم ، این دختر بچه با پدرش اومده بودن کوه پیک نیک!
ولی یهو کاملا اتفاقی ( خنده ی ریزی کرد ) بهمن روی سرشون فروریخت
مجبور شدن بیان توی این غار ،
پدرش برای محافظت از دختر کوچیک دوستِ داشتنیش جونش رو داد
الان این دختر بچه ی قصه ی ما چند روزه هیچی نخورده … پدرش جلوی چشماش مرده و الان توی اون غار زیر بهمن با جنازه ی پدرش تنهاست!
سوال اینه ، آیا گشنگی و سرما باعث میشه شروع کنه جنازه ی بابای عزیزشو بخوره؟ اصلا راه زنده موندن دیگه ای داره؟

وحشت کرده بودم …
چشمای اون دختره … ترسیده بود
اینا واقعی نبود ، بود؟
دلیلی نداره که بخواد دروغ بگه
ولی واقعا این بچه خداس؟
ترسناکه …
این خدا ترسناکه
این نمیتونه واقعی باشه …
افکارم گنگ بود … شاید هنوز داشتم خواب میبینم

صورت دختره پژمرده شده بود …
داشت از سرما و تنهایی میلرزید …
دلم براش سوخت

دوباره خندید …
این خنده ها واقعی بود …
صفحه رو ناپدید کرد
با رضایت شروع کرد به لبخند زدن

داشتم دیوونه میشدم …
این یه کابوس بود نه؟
امکان نداشت این موجود خدا باشه …
خدا قرار بود مهربون باشه …
چرا …
نمیتونه درست باشه …
نباید …

صدای خنده اش رشته ی افکارم رو برید
خنده ای که اول فکر میکردم معصومانه اس …
الان وحشت ناک بود!

-ولی … ولی پس بهشت و جهنم چی؟ پس قضاوت درمورد اعمالمون چی میشه؟ پس پاداش و مجازات چی؟

برای اولین بار پسرک اخم کرد

+قضاوت؟ چرا باید بخوام همچین کارِ خسته کننده ای رو انجام بدم؟ چرا باید برام مهم باشه شما آدما به سزای اعمالتون میرسین یا نه؟ این که درحالی که دارین همو تیکه تیکه میکنین تماشاتون کنم خیلی سرگرم کننده تره

-پس ما … ما برات مهم نیستیم؟

+چرا باید مهم باشین؟ شما یه مشت اسباب بازین که وظیفتون سرگرم کردن منه! نه بیشتر و نه کمتر!
اصلا چرا باور کردی که شماها برام مهمین؟

خندید …

+اگه قرار بود برام مهم باشین همون وقتی که توی جنگ سربازا داشتن به دخترای ۵ ساله تجاوز میکردن نباید خودمو نشون میدادم؟
+اگه برام مهم بودین نباید وقتی دیوار چین و احرام مصر به زور شلاق ساخته میشد خودمو نشون میدادم؟
+اگه برام مهم بودین نباید درمقابل تمام این ناعدالتی یکاری انجام میدادم؟
+هر بچه ای میتونه بفهمه من اون خدای مهربونی که توی داستانا تعریف میکنین نیستم!
+ولی شما احمقا چی؟ شما ترجیح میدین با حرفایی مثل این که “خدا صلاحمونو میخواد” ، “نباید تو کار خدا دخالت کنیم” ، “خدا از ما بهتر میدونه چیکار باید کنه” خودتو گول بزنین!

دوباره اون خنده ی وحشتناک!

سکوت …
نمیتونستم چیزی بگم
اونم سعی نمیکرد سکوتو بشکنه

بعد یه مدت طولانی …

-پس … پس چه بلایی قراره سر من بیاد؟

دوباره خیره نگاهم کرد …

+مثل تمام آدمای دیگه شماره ی 00194 … دوباره به زندگی برمیگردی … تو یه جسمِ جدید … یه زندگی جدید … و دوباره برای سرگرمی من تلاش میکنی!

گیج بودم …
دیگه به سختی میتونستم فکر کنم …

+تعجب نکن … فکر نکن میزارم اسباب بازیام به همین سادگی مرخص شن! تازه درست کردن اسباب بازیای تازه خسته کننده اس … بشدت حوصله سر بره … تا وقتی که مجبور نشم … فقط دادن یه جسم تازه بهتون کفایت میکنه!!

سَرَم داشت گیج میرفت …
نه … دوباره نه …

-من نمیخوام برگردم …

+مهم نیست تو چی میخوای عروسک کوچولو ، مهم اینه من چی میخوام …
+اصولا این حرفا رو به کسی نمیگم و همینجوری راهی زندگی جدید شون میکنم … ولی تو یخورده خاصی … جوری که خودتو کشتی سرگرم کننده بود
دیدن واکنشت به نظرم سرگرم کننده میومد … پس آوردمت اینجا تا برات توضیح بدم

نگاهم کرد … سر جام میخ شده بودم …
همه چیز پوچ و بی معنی جلوه میکرد … نه این که قبلا نبوده باشه … ولی الان خیلی بیشتر…

واقعا؟
من فقط عروسکیم برای سرگرمی یکی دیگه؟
تموم زندگیم بودم؟
و دوباره قراره تکرار شه …
نه نه … این نمیتونه واقعیت داشته باشه

-ولی پس فرهاد چی؟

+فرهاد؟

با کنجکاوی نگاهم کرد

+اهااا اون پسره که مثلا عاشقش بودی … اخی دختر بیچاره … فقط یه توهم بود … یه توهمی که دلت میخواست ببینیش ولی توی دنیای واقعی نتونستی …
منم به عنوان پاداش برای سرگرم کردنم بهت نشونش دادم
همین … اون هنوز زنده است … و تو قرار نیست دوباره ببینیش

توهم …
داری میگی … فرهادی که دیدم توهم بود؟
همه ی اون کارا …
… نه
نمیتونه واقعیت داشته باشه

گریه ام گرفت …
میخواستم بمیرم …
من خودکشی کردم که تموم شه …
نه …
نمیتونست اینجوری پیش بره …

-لطفا … لطفا فقط منو بکش … خواهش میکنم … التماست میکنم

صدای خنده اش میون هق هقِ گریه هام سمفونی ترسناکی رو درست کرده بود

+بزارم بمیری؟ کار راحتیه … ولی چرا باید همچین اسباب بازی جالبی رو دور بندازم؟ هنوز میتونم کلی ازت لذت ببرم

قبل این که چیزی بگم بشکنی زد
مبلی که روش نشسته بودم محو شد و محکم خوردم زمین …

+خب دیگه وقتشه بری یه زندگی تازه رو شروع کنی

نه …
خواهش میکنم …
نمیخوام … میخوام بمیرم … میخوام تموم شه … لطفا

توجهی نکرد!

+بلند شو

دوباره بدنم بدون اختیار به حرفش گوش داد …
نزدیک شد
دستشو دراز کرد

+اینارو بگیر

سه تا چیز کوچیکو توی دستام گذاشت
نگاهشون کردم …
سه تا تاس رنگی …

+پوف توضیح دادن کار خسته کننده ایه … خلاصه بخوام برات بگم عددی که این تاسا میارن مشخص میکنه تو چطور خانواده ای بدنیا بیای ، فقیر باشی یا ثروتمند ، خوشگل یا زشت ، با استعداد یا بی استعداد ، باهوش یا خنگ و غیره و غیره و غیره
میبینی …
خیلی ساده است بازم برخلاف انتظار شماها که تمام بی عدالتی ها توی خودش عدالتی داره …

قهقه زد …

با ترس به سه تا تاس نگاه کردم …
همه ی این اطلاعات خیلی بیشتر از چیزی بود که بتونم درک کنم

+بندازشون

دوباره بی اختیار دستورشو انجام دادم

6 , 6 , 1

+اوو چه خوش شانس … از بار قبلی خیلی بهتره

یخورده به تاس ها نگاه کرد و گفت

+خب خب قراره فوق العاده خوشگل ، باهوش و پولدار باشی

نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت …

+ولی خب اون 1 اونجا رو نمیشه نادیده گرفت
قراره تنها باشی
تنهای تنها
مامانت سرِ بدنیا اوردنت میمیره
و پدرت تورو مقصر میدونه
میدونی نمیشه انتظار داشت باهات مهربون باشه

علاوه بر اینا
نه دوستی
نه معشوقه ای
نه حتی کسی که بتونی باهاش درد و دل کنی!
دورت پر میشه از آدمایی که تورو به خاطر پول و قیافه ات میخوان

گل قشنگی که اونقدر خار داره کسی جرات نمیکنه بهش دست بزنه!

خواست ادامه بده که یهو ساکت شد …

+میدونی اینجوری کیف نمیده ، بزار بقیه اشو خودت تجربه کنی

نمیتونستم حرف بزنم …
همه ی اینا یه خوابه نه؟
الان که بیدار شم باز سقف اتاق خوابِ یتیم خونه رو میبینم نه؟

جواب سوالم رو میدونستم … ولی دلم میخواست امیدوار باشم!

حواسم رو جمع اعداد تاس ها کردم …
انگار تازه حرفاش داشت برام معنی پیدا میکرد …
دوباره تنهایی؟
نه … نمیخوام … لطفا … لطفا نه

+خب خب وقتشه بری ، منم میخوام ببینم اون دختر کوچولو چه تصمیمی گرفته

یهو یه در از نور جلوم ظاهر شد

+زندگی خوبی داشته باشی عروسک کوچولو
دوباره میبینمت … میزارم این خاطرات توی ذهنت بمونه
ولی خب طبیعتا اگه سعی کنی به کسی چیزی بگی از یه اتاق توی یه تیمارستان سر درمیاری …

دوباره خندید

+بدرود شماره ی 00194

بدون این که خودم بخوام وارد اون نور شدم …

یهو سرمایی رو روی تنم حس کردم …
چشمام تار میدید …
کمی که گذشت فهمیدم اون سرما ، سرمای دستای پرستاریه که منو توی بغلش گرفته
من یه بچه ی کوچیک بودم
یه بچه ای که تازه بدنیا اومده

صدای دکتر که میگفت “دیگه نمیشه برای مادر کاری کرد” توی گوشم زنگ میزد

جیغ کشیدم …
گشنه ام نبود … تشنمم نبود …
ولی جیغ کشیدم …
گریه کردم …
برای تمام چیزایی که دیده بودم …
برای تمام دردی که قرار بود بکشم …
برای پوچی زندگیم …
گریه کردم …
زار زدم …
اونقدر گریه کردم تا خوابم برد …

پایان

توجه: شعری که اول داستان استفاده شد از شعر “ظلمت” فروغ فرخزاده

توجه: آهنگی که بهش اشاره شد ، آهنگ everything i wnated از بیلی آیلیش هست

خب امیدوارم لذت برده باشید.
سخت نگیرید♡
از چند صباحی که از زندگیتون مونده تا میتونید استفاده کنید♡
فعلا

نوشته: هیناتا


👍 7
👎 1
4501 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

814521
2021-06-10 00:35:46 +0430 +0430

از این چند صبایی که زندگی موندرو صفشو خوندن داستان تو از مون گرفت!

پ.ن:تصویر سازیت خوب بود

1 ❤️

814557
2021-06-10 03:48:50 +0430 +0430

فعلا هیچ نظری ندارم
یکم گیج شدم. بعدا حتماااا نظر میدم
خسته نباشی

0 ❤️

814593
2021-06-10 09:09:46 +0430 +0430

عالی بود دقیقا توصیف کردی همون خدایی ک تو ذهن من هست
یه عزیزی میگفت صد ها سال طول کشید انسان بفهمد ساخته دست خود را نپرستد حالا چند سال طول میکشه انسان بفهمه ساخته ذهن خودشو نپرسنه

2 ❤️

814610
2021-06-10 12:58:58 +0430 +0430

بسیار بسیار زیبا حال کردم❤❤❤❤❤

0 ❤️

814676
2021-06-11 00:46:41 +0430 +0430

عالی واقعا همون‌جوری ک تو مغزم بوده نوشتی کاش یروزی انسانها خودشونو خدای خودشون بدونن

0 ❤️

814784
2021-06-11 19:53:41 +0430 +0430

حیف این داستان تو این سایت کونی.

1 ❤️

814794
2021-06-11 22:40:31 +0430 +0430

دقیقا نظر منم همینه در واقع مغز ما نوعی کارت حافظه برنامه ریزی شده توسط شخص سازنده ماست که ما تمام و کمال کنترل می‌کنه

1 ❤️

814797
2021-06-11 23:06:28 +0430 +0430

مرسی از داستانت

قصه پرداری و توصیف صحنه ها خوب بود
به کارت ادامه بده

0 ❤️

814798
2021-06-11 23:08:23 +0430 +0430

میدونی یه حسی میگه این داستان واقعیه
و خدا واقعا یه عوضی الافه
سوال اینه که اخرش که چی ؟ آخر دنیا . فک کن رسید اخرش . خب حالا چی ؟!

0 ❤️