زندگی جدید (۱)

1399/10/18

❌❌❌❌توجه
این داستان شامل محتوای بی دی اس ام و فمدام است. اگر درکی از این موضوع ندارید یا به طور کل با این مسئله میونه ی خوبی ندارید بهتر است صفحه ی داستان را ترک کنید و داستانی که به موضوعش علاقه دارید را پیدا کنید.

از بچگی به برده شدن برای خانم های زیبا و جوان علاقه داشتم اما وقتی نوجوان شدم تازه با احساسم اشنا شدم و مثل تمام دیگر هم حس هایم به دنبال میسترس گشتم اما سرخورده شدم.
روزی بی دلیل در یکی از سایت های اس امی ثبت نام کردم و ایمیلم را ثبت کردم. تمام سایت انگلیسی بود و من برای دیدن فیلم و عکس در ان ثبت نام کرده بودم اما روزی از همان سایت ایمیلی برایم آمد به زبان انگلیسی. یک هفته ای از تولد هفده سالگیم گذشته بود و من کجنکاو شدم. زبانم بد نبود اما برای اینکه دقیقا محتوای ایمیل را بخوانم ناچار بودم که از دیکشنری استفاده کنم.
در ایمیل اشاره شده بود که آنها از تمایلاتم آگاه شده اند و می خواهند کمک کنند تا پارتنر مورد نظرم را پیدا کنم
از هیجان زبانم بند آمده بود.
فوری پاسخ ایمیلشان را دادم و آنها شماره ی تماسم را خواستند.
ترسیدم.
از عواقبش می ترسیدم اما هرطور بود به ترسم غلبه کردم و شماره ام را فرستادم.
خبری نشد تا اینکه چند هفته ای گذشت و شماره ای ناشناس با من تماس گرفت.
برداشتم.
_ سلام. آقای…
اسمم را می دانست. با تعجب گفتم بله خودم هستن.
گفت من از طرف مرکز…( اسمش را به خاطر ندارم.) تماس گرفتم
صدای زنانه ی دلفریبی داشت.
گفتم: بله. بفرمایید.
_ ظاهرا شما تمایلات بی دی اس امی دارید و ما می خوایم براتون پارتنر موردنظرتون رو پیدا کنیم.
جا خوردم. دوباره ترس در وجودم فعال شد. زبانم بند آمده بود و نمی دانستم باید چه بگویم.
_ الو…هستید؟!
_ب…بله.
_ خب ما ازتون می خوایم که آدرس خونتون رو بدید تا…
هول شده بودم. خیلی سریع گفتم ببخشید ولی نمی تونم ادرس بدم.
با مهربانی پاسخ داد:" اشکالی نداره. هماهنگ می کنم و باهاتون قراری در ساختمون انجمن می ذارم. روز و تاریخش رو مشحص می کنم و شما باید بیاید تا سوارتون کنیم و ببریمتون دفتر انجمن"
عجیب بود. مثل خواب می مانست. چیزی غیرعادی و هیجان انگیز.
صدایم می لرزید.
_ بله. پس ساعتش رو مشخص کنید.
_ تا امشب براتون پیامش رو می فرستم. فقط یادتون باشه که کسی نباید مطلع باشه. خدانگهدار.
معلوم بود که نمی گذاشتم کسی بفهمد. حس عجیبم باید از همه پنهان می شد. در کشور های خارجی دیگر هم بسیار پیش می آید که اسلیو ها مورد تمسخر واقع شود چه برسد به کشور خودمان. لعنتی ها همه توجه ها سمت lgbtهاست و کسی توجهی به bdsm ندارد.
دو ساعت بعد قرار ملاقات برای فردا گذاشته شد.
استرس عجیبی داشتم. بهترین لباسم را پوشیدم و راه افتادم. قبل از آن که بروم مادرم پرسید:" کجا می خوای بری که تیپ زدی؟"
_ می رم با یکی از دوستام کتابفروشی.
_ با کدومشون
_ با علی. گیر نده دیگه.
_ زود برگرد.
_ باشه مامان.
خداحافظی کردم و از خانه بیرون زدم اما نمی دانستم که آن آخرین خداحافظی است.
قرار ضلع غربی میدان هفت تیر بود، ساعت 4 بعد از ظهر.
لندکروز مشکی مقابلم متوقف شد.
در عقب ماشین باز شد. دختری جوان و زیبا گفت:" بپر بالا"
گفتم :" شما از طرف…؟"
_ اره. معطل نکن. بیا بالا.
تعجب کردم که چطور می شناسندم. کمی مکث کردم و سپس سوار شدم. از استرس زیاد بدنم می لرزید. در عمرم هیچوقت دست به کارهای متفرقه نزده بودم و همیشه بچه ی ساده ای بودم.
دختر جوان لبخند زد و گفت:" خوبی؟"
چهره ی جذابی داشت. نگاهی به جلو انداختم. مرد جوانی پشت فرمان نشسته بود و کنارش زنی سی ساله نشسته بود که چهره ای جدی داشت.
گفتم:" بله. ممنون."
دختر با شیطنت پرسید:" حال من رو نمی پرسی؟"
لبخند دلنشینی زد.
_ اوه ببخشید. حال شما چطوره؟!
_ سرخ شده بودم.
از ته دل خندید.
_ تو چقدر خجالتی هستی! فکر نمی کردم.
زنی که جلو نشسته بود به سمتم برگشت و با لبخند نگاهم کرد و به دختر گفت:" نگاش کن. انگار داره از خجالت آب میشه. نترس پسر! یکم قوی باش."
چیزی نگفتم.
دختر گفت:" اسم من تیناست. مسئولیت تو با منه."
دستش را دراز کرد
با مِن من گفتم:" خوشبختم"
دستم از حرکت ایستاده بود.
خندید و گفت:" دست نمی دی؟"
معذب بودم.
دستم را به آرامی دراز کردم. دست های زیبایی داشت. با انگشتانی کشیده و بلند و ناخن های لاک خورده ی سفیدش حسابی به چشم می آمدند.
_ مامان بابات خبر دارن کجایی؟
_ گفتم میرم کتابفروشی.
_ آفرین. خوشم اومد. کتابخونی؟
_ بله.
_ اوووم.کتابای مورد علاقت چیان مثلا؟
می خواست سر صحبت را باز کند اما من حواسم پرت بود و محو صورت دلفریبش شده بودم.
_ چرا انقدر کم حرفی؟! البته خوبه. اینجوری راحت تر میشه کارمون.
دستش را روی صورتم گذاشت.
_ خجالت نکش انقدر. بیا نزدیک تر ببینم.
بازویم را گرفت و من را به طرف خودش نزدیک تر کرد.
_ ما قراره روزهای زیادی با هم بگذرونیم. قراره کلی خوش بگذرونیم. انقدر خجالتی نباش. حالا بیا این برگه رو امضا کن.
برگه ای در آورد که با فونت ریز رویش موارد زیادی نوشته بود. شروع کردم به خواندن.
_ معطل نکن. امضاش کن.
_ دارم می خونمش.
_ بعدا هم می تونی بخونی. فعلا اینجا رو امضا کن
رویم نشد چیزی بگویم. قبول کردم و پایین برگه را امضا کردم. از توی کیفش استامپ در آورد و گفت انگشت بزنم.
قبول کردم. برگه را به زنی که در جلو نشسته بود داد و گفت:" اینم از این."
زن گفت:" خوبه. آماده باش"
دختر با نشاط عجیبی گفت:" حالا دیگه رسما به موسسه مون پیوستی. حالا یکم شل خودت رو. منظورم اینه که راحت باش"
دلم می خواست راحت تر باشم اما خیلی خجالت می کشیدم. به آرامی پرسیدم:" میسترس من شمایید؟"
خندید.
_ میسترس؟! هنوز مونده تا بتونی اسلیو بشی. راه زیادی در پیشه تا یه میسترس بتونه بخرتت.
چشمانم گرد شدند.
_ چیه تعجب کردی؟ خب مگه تو نمی خواستی میسترس داشته باشی؟
_ چرا. می خواستم
_ حالا قراره به آرزوت برسی.
احساس بدی داشتم. گفتم:" من می تونم برم؟"
بازهم خندید
_ کجا بری؟ تازه قراره شروع بشه.
زن برگشت و به دختر گفت:" وقتشه."
تینا دستانش را در کیفش برد. نگاهی به زن و سپس به او انداختم.
یه دقیقه صورتت رو بیار پایین یه چیزی نشونت بدم.
صورتم را پایین آوردم.
دستمالی از توی کیف بیرون آمد و مقابل دهانم فشرده شد. حالا آروم چشمات رو ببند.
می دونم شاید خیلی هاتون بگید چقدر احمقم. چقدر بی عرضه ام. می دونم. زیادی ساده بودم. می دانستم که آن دستمال چیست ولی می ترسیدم مقاومت کند. راستش را بخواهید دوست داشتم دزدیده شوم. انگار قرار بود فانتزیم محقق شود.

وقتی به هوش آمدم در اتاقی تاریک به صندلی بسته شده بودم. می خواستم چیزی بگویم اما زبانم بند آمده بود. صدایم به سختی در آمد.
_ هی…
چیزی نگذشت که در اتاق باز شد و چراغ روشن.
همان دختر بود و هنوز آن لبخند گوشه ی لبش نشسته بود. مانتویش را در آورده بود. موهایش را از پشت بسته بود و یک سارافون ساده و زیبا تنش بود.
هنوز همان چکمه ی بلند مشکی به پایش بود. به آرامی جلو آمد و گفت:" خوبی؟"
زبانم واقعا بند آمده بود. هیچ حرفی نمی توانستم بزنم.
با دو انگشتش زیر چانه ام را گرفت و سرم را روبه روی خودش نگه داشت.
لبخند صورتش کمرنگ شد
_ گوش کن چی می گم. مسئولیت نگه داری و تربیت تو از این لحظه با منه. پس سعی کن پسر خوبی باشی و ناراحتم نکنی. تو اولین کسی هستی که مسئولیتش با منه. پس لطفا پسر خوبی باش و ناامیدم نکن. حالا اگه الان دستات رو باز کنم قول می دی که دست از پا خطا نکنی ؟
شوکه شده بودم. شبیه خواب بود. هم احساس خوبی داشتم و هم احساس بد. چند ساعت گذشته بود و به خانه برنگشته بودم. جواب مادرم را باید چه می دادم؟ اصلا اگر آزادم نمی کردند چه کار می توانستم بکنم؟
تینا صورتم را نوازش کرد و گفت:" ترسیدی؟"
سرم را تکان دادم.
_ آخی… پس برای همین داری می لرزی. نکران نباش. من دامیننت سخت گیری نیستم. البته شاید هم باشم. هنوز درست نمی دونم.
این بار لبخندی تا بناگوش زد.
به دور و برم نگاه کردم. اتاق نسبتا کوچکی بود با هیچ وسیله ای.
_ آماده ای بریم؟
با هر سختی که بود زبان باز کردم.
_ کُ…جا؟!
_ بذار قضیه رو برات توضیح بدم تا از گیجی در بیایی.
صندلی کوچکی که نزدیک در بود را جلو آورد و در یک متری ام گذشت.
_ خب… بذار شروع کنیم امیر… به اسم خودت صدا کنم خوبه دیگه؟!
سر تکان دادم.
_ خیلی خب. خودم رو بهت معرفی کردم. من تینام اما تو باید من رو بانو تینا صدا کنی. ولی چون خودم از بانو خوشم نمیاد می تونی پرنسس یا دوشیزه صدام کنی. حالا تو با کدوم موافقی؟
نمی دانستم چه بگویم.
_ اممم…مثل اینکه نظری نداری. پرنسس یه جوریه به نظرم. می خوای همون دوشیزه صدام کن؟
بی هیچ حرفی فقط نگاهش می کردم.
_ بعضی از دامیننت ها به اسلیوشون میگن ارباب صداشون کنن ولی به نظر من ارباب یه جور بدی به نظر می رسه. حس بدی بهم می ده. باز میسترس بهتره اما جدیدا مدیر آموزشون گفته که از میسترس استفاده نکنیم. این کلمه مخصوص مشتری هاست. بذار حالا همه چیز رو برات روشن کنم. اینجا یه موسسه ی فروش اسلیوه. محل اصلی موسسه توی دبیه و رئیس و سرمایه گذار همه ی این تشکیلات همسر یکی از این شیخ خرپول هاست. اینا توی کشور های مختلف شعبه دارن. توی اروپا و آمریکا هم هستن. شرکتشون خیلی بزرگ شده. حالا فعلا نمی خوام تاریخچه اش رو برات بگم. بعدا وقت داریم. حالا ما هم اینجا برای این شعبه برده جذب می کنیم برای فروش. برده ها رو مثل تو از اون سایته پیدا می کنیم که حس مازوخیسم و میل به بردگی داشته باشن. بعدش دامیننت های موسسه برده ها رو اموزش می دن. معمولا هم مطابق سلیقه ی جنسی برده ها اموزش می دیم. مثلا کسی که دوست داره پت بشه رو دارک اسلیو نمی کنیم یا کسی که صرفا خدمتکاری دوست داره رو نمی فرستیم پت بشه. خب این خیلی مهمه که چجوری ترتبیتشون کنیم چون بعدا برای فروش هر کدومتون طبقه بندی می شین. حالا تو هم شدی شاگرد من و من قراره تربیتت کنم. یه شیش ماهی باهمیم و توی واحد من زندگی می کنی. این واحد هم توی یکی از ساختمون های موسسه است و دامیننت های دیکه هم توی واحد های دیگه هستن. فقط چیزی که هست اینه که ازت می خوام باهام همکاری کنی. راه فراری نداری. من رزمی کارم و از خودم از پَسِت بر میام. سوابقت رو هم چک کردیم و ورزشکار نیستی. خب این کار رو راحت می کنه. فقط امیدوارم همکاری کنی وگرنه کارمون سخت میشه.
به طرز عجیبی گیج شده بودم. شبیه کابوس بود. کابوسی شیرین.آنقدر جذاب بود که احساس می کردم عاشقش شده ام اما از عاقبتم می ترسیدم. از فروخته شدنم مثل یک شی .
_ حرفی نداری؟
حرف داشتم اما توان گفتن نه.
از روی صندلی بلند شد و به سمتم آمد. طناب ها را باز کرد.
دستش را به سمتم دراز کرد.
_ بلند شو بریم. دیره.
بلند شدم. پاهایم سست شده بودند. خوردم زمین.
_ ای بابا…تو خیلی اوضات خرابه. زیر شانه ام را گرفت و بلندم کرد. هیکل معمولی و نسبتا خوش فرم و لاغری داشت اما قوی بود. بلند شدم.با اینکه چکمه هایش تخت بودند، ده دوازده سانتی از من بلند تر بود.
_ چون روز اولته بهت قلاده نمی بندم. دلم می خواد مثل تو آدم معمولی باهم بریم. تو هم امروز برات روز سختی بوده. نمی خوام اذیت بشی ِ
از اتاق خارج شدیم. همان زنی که در ماشین بود بیرون نشسته بود. دختر دیگری هم پشت یک میز نشسته بود و با تلفن حرف می زد. صدایش را شناختم. همان دختری بود که زنگ زده بود.
زن از روی صندلی بلند شد و گفت:" به به. می بینم که اسلیو اولت رو خیلی راهت همراهت کردی. اذیت نکرد."
تینا لبخند زد و با هیجان گفت:" اصلا. خیلی ترسیده مثل اینکه. "
_ آره از چهره اش مشخصه. خب اسلیو کم سنی هم هست. اینا معمولا بهتر بار میان. چند روز پیش یه اسلیو سی ساله شکار کردیم نمی دونی چقدر سخت بود که. لعنتی ورزشکار و خوش هیکل هم بود. برای همین کامران و فرزین کمک کردن. فکر کنم تا رام کردنش خیلی اذیت کنه. ولی تو اسلیو خوبی گیرت اومده. خب البته کار اولت هم هست.
_ اره. هم کیوته هم بامزه. به نظرم بهمون خوش می گذره.
هردو خندیدند. تینا به سمتم برگشت و گفت:" ایشون بانو نگار هستن. رئیس شعبه و معمولا که بهشون می رسی یا باید دستشون رو ببوسی یا پاشون رو . هر کدوم رو که جلو بیارن ولی روز اول فعلا نیاز نیست. فقط تعظیم کن.
بی اختیار تعظیم کردم
بانو نگار خندید و گفت:" نه بابا. خیلی حرف گوش کنه. خوش بحالت. داری می ری خونه؟"
_ اره دیگه. بریم که کارمون رو شروع کنیم.
با هم روبوسی کردند.
_ موفق باشی عسلم. گزارش امروزت رو هم بنویسم برام تا شب بفرست. گزارش بعدیت میره برای سه روز دیگه.
_ حتما.
تینا به سمت منشی برگشت و گفت:" فرناز جون،من باید با کی برم؟"
_ روزبه رو به عنوان راننده ات فعلا مشخص کردم. توی پارکینگ منتظره .فعلا راننده ی سه تا میسترسه. اگه یه وقت خواستی میتونی درخواست ماشین شخصی هم بکنی موسسه در اختیارت بذاره.
نگار با لحنی جدی گفت:" فعلا چون اولِ کارشه بهش نمی دن. معمولا برای تازه کارها بر اساس امتیاز و عملکردشون از ماه سوم بهشون ماشین شخصی تعلق می گیره."
فرناز گفت:" اها. پس هیچی. فعلا می تونی بری تیناجان. فقط می گم نمی خوای دستش رو ببندی یا کسی کمکت کنه؟ فرار نکنه یه وقت."
تینا مانتویش را پوشید و شالش را سر کرد.
_ نه عزیزم. فرار نمی کنه. نمی تونه بکنه. ساختمون که امنه نگهبان داره. توی ماشین هم دستش رو می بندم. خب دیگه ما بریم. فعلا.
با دستش آرنجم را گرفت و راه افتادیم.
داستان من تازه شروع شده بود. زندگی جدیدم.

لطفا نظراتتون رو حتما برام بگید

ادامه...

نوشته: هری تالکین


👍 18
👎 3
19801 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

785333
2021-01-08 00:02:28 +0330 +0330

عااالی

0 ❤️

785337
2021-01-08 00:22:13 +0330 +0330

فقط ناموسا زیاد بین ارسال پارت ها فاصله ننداز

1 ❤️

785363
2021-01-08 01:21:08 +0330 +0330

قراره سریال بخونیم

0 ❤️

785375
2021-01-08 02:49:07 +0330 +0330

لطفا هرچه زودتر ادامش رو بده و طولانی تر بنویس

0 ❤️

785433
2021-01-08 12:27:17 +0330 +0330

بیا یه کاری برات سراغ دارم

0 ❤️

785484
2021-01-08 22:15:50 +0330 +0330

خدایی نویسنده میشیدی بهترین فیلم هارو میساختی دمت گرم

0 ❤️

785706
2021-01-10 04:12:06 +0330 +0330

نمیدونم واقعیه داستان یا تفکرات ناشی از جق زیاده ففط میدونم تا اینجا بد نیست

0 ❤️

788038
2021-01-23 23:01:40 +0330 +0330

دست به قلمت خوبه

0 ❤️

788408
2021-01-26 01:56:58 +0330 +0330

عالی بود حتما ادامه بده

0 ❤️

789862
2021-02-03 02:16:56 +0330 +0330

Kheyli jaleb vud

0 ❤️





Top Bottom