زندگی جدید بهاره

    شخصیتهای داستان:
    بهاره، 30 ساله، متاهل، لیسانس زبان، آرایشگر
    حمید، 40 ساله، متاهل (شوهر بهاره)، پزشک اطفال
    محسن، 36 ساله، متاهل، شغل آزاد و اهل هر نوع تجارت
    احسان ، 32 ساله، مجرد، دلال املاک
    محسن و دوستش احسان ساعت 5 صبح اومدن سراغ بهاره. قرار بود از تهران برن تنکابن برای دیدن ملکی که محسن پیشنهاد خریدش رو داده بود. احسان در واقع دلال املاک بود، امّا محسن خودش تو هر بیزینسی که سود داشت وارد می شد، از جمله تو کار ساخت و ساز. آشنایی اش با بهاره هم از جایی شروع شد که سه سال قبل از این داستان یک آپارتمان به بهاره و شوهرش فروخت. اون موقع بهاره شماره محسن رو گرفته بود تا برای هماهنگی کارهای خرید آپارتمان، مثل موعد دفترخانه، انتقال خط تلفن و اینجور کارها باهاش تماس بگیره. بعد از اون هیچ تماسی نداشتن تا 4 ماه پیش که دوباره بهاره به محسن زنگ زد و ازش در مورد سرمایه گذاری تو ملک راهنمایی خواست. بهاره گفته بود که اون و شوهرش یک مقدار پس انداز دارن که میخوان یک سرمایه‌گذاری مختصر انجام بدن. محسن چند تا آپارتمان و ملک کلنگی رو پیشنهاد داده بود که پول بهاره و شوهرش به هیچکدام از اونها نمی رسید. تمام پیگیری های مربوط به این موضوع رو خود بهاره انجام می داد چون شوهرش همیشه تو مطب یا بیمارستان کار داشت و میگفت فرصت اینکارها رو نداره. تماس ها و دیدارهای محسن و بهاره در مورد این املاک باعث شد که تقریبا یک روز درمیان با هم در تماس باشن. دیگه گهگاه با هم شوخی می کردن و جوک رد و بدل می کردن. کم کم این جوک ها رنگ بوی سکسی هم بخودش می‌گرفت. معمولا هر بار هم برای دیدن ملکی می رفتن، سر راه با هم کافی شاپ می رفتن. دیگه دست دادن براشون کار عادی بود. تا اینکه محسن به بهاره گفت که یک زمین تو تنکابن دیده که یک ویلای قدیمی هم داره و صاحبش میخواد بفروشه. پیشنهاد محسن این بود که اون ویلا رو خودش و بهاره شریکی بخرن، یک بازسازی توش انجام بدن و بنوبت هم ازش استفاده کنن. بگفته محسن سهم بهاره اونقدر بود که بتونه بپردازه. بهاره استقبال کرد و قرار شد یک روز وسط هفته برن اونجا رو ببینن. خود محسن هم اونجا رو ندیده بود، برا همین قرار شد دوستش احسان هم که تو کار ملک بود و قبلا هم چند تا ویلا تو شمال معامله کرده بود همراهشون بیاد و با هم برن موقعیت ملک رو ببینن و ارزیابی کنن.
    اول قرار شد که یک سفر یک روزه باشه. برا همین صبح زود ساعت 5 اومدن دنبال بهاره تا با یک ماشین برن و غروب برگردن. شوهر بهاره مشکلی با این سفر نداشت. کلا اون به بهاره استقلال عمل زیادی داده بود و کاری به این کارهاش نداشت. بهاره تیپ اسپرت زده بود. یک شلوار نخی سفید چسبان، با تاپ زرد تنگ ، مانتوی جلو باز، شال و یک کفش ورزشی. زیر تاپش یک سوتین قرمز پوشیده بود که جلو باز بود، یعنی از نوک سینه اش به بالا کاملاً باز بود که باعث می‌شد خط پستوناش از روی تاپ کاملاً معلوم باشه. چون رنگ سوتینش تیره تر از تاپش بود، برجستگی پستوناش کاملاً دیده می‌شد. شورتش هم لامبادایی و هم رنگ سوتینش بود که باعث می‌شد برجستگی باسن گرد و برجسته اش تو اون شلوار سفید کاملاً به چشم بیاد. البته تو اون ساعت صبح که هوا هنوز تاریک بود محسن و احسان اول توجهی به این موضوع نکردن. تا موقعی که برسن به یک رستوران تو جاده چالوس برای صبحانه وایسن، تو راه فقط در مورد بازار ملک و اینجور چیزها صحبت می کردن. دم رستوران که رسیدن، احسان جلوتر رفت تا آلاچیق پیدا کنه. بعد اومد به محسن و بهاره گفت که یک جا پیدا کرده و به اونها گفت ماشین رو پارک کنن و بیان. محسن وقتی از ماشین پیاده شد، نگاهی به هیکل بهاره انداخت و در گوشش گفت: "شوهرت چیزی بهت نگفت اینجوری با دو تا مرد غریبه اومدی بیرون؟"
    بهاره: "نه بابا. اون کاری به کار من نداره. تازه تو که غریبه نیستی و حمید تو رو میشناسه."
    محسن که قبلا با بهاره شوخی زیاد کرده بود و جوک های زیادی با مضمون سکسی رد و بدل کرده بود گفت: "آخه با این تیپی که تو اومدی آدم خیلی سخت میتونه خودش رو کنترل کنه."
    بهاره: "حالا سعی کن خودتو کنترل کنی. راستی تو از زنت اجازه گرفتی با یه زن غریبه اومدی مسافرت؟"
    محسن: "زنم اگر بفهمه که من با یک زن دیگه اومدم سفر، اون هم زنی به خوشگلی و جذابی تو، مطمئن بدون همین الان به برادراش و پسرعموهاش زنگ میزنه بیان سر وقتمون و دمار از روزگار هر دومون درمیارن."
    بهاره خندید و گفت: "آخ. آخ. پس موضوع جنایی شد. زودتر بریم تو رستوران یه آلاچیق پیدا کنیم که یک وقت کسی مارو پیدا نکنه."
    دو نفری خنده کنان رفتن وارد آلاچیق شدن. احسان گفت: "موضوع چیه. به چی میخندین؟"
    احسان روی تخت آلاچیق نشسته بود. همون موقع چشمش به هیکل بهاره افتاد. بهاره کلا خوش هیکل بود. قدش 160 بود همیشه ورزش می‌کرد. یک ذره شکم نداشت. سینه هاش سفت و برجسته بود سایز 75. البته پروتز سینه گذاشته بود، امّا محسن و احسان هنوز نمی دونستن. باسنش هم برجسته و گرد بود، امّا طبیعی اینطوری بود امّا کسایی که میدونستن پستوناش رو عمل کرده فکر می کردن باسنش هم پروتزی باشه. شلوار و تاپ تنگی که پوشیده بود باعث می‌شد که همه زوایا و انحناهای بدنش به چشم بیاد. چون قرار بود روی تخت بشینن، بهاره مانتوی جلوبازش رو درآورد تا چروک نشه. آلاچیق از اونهایی بود که دورش با پلاستیک پوشیده بود بنابراین کسی کاری به داخل نداشت. بعد از اینکه گارسون سفارش غذا رو آورد، بهاره شالش رو هم درآورد و راحت بین محسن و احسان مشغول صبحانه خوردن شد. اون دو تا یک لحظه چشم از هیکل بهاره بر نمی داشتن. کاملاً معلوم بود که هر دوشون شق کردن.
    بهاره کمی که صحبانه خورد گفت:"من اصلا با غذا خوردن اینجوری روی تخت راحت نیستم. شلوارم تنگه و به شکمم فشار میاره. به پیشنهاد محسن پاهاش رو دراز کرد، بعد خودش دکمه بالای شلوارش رو باز کرد تا فشار به شکمش کم بشه. تاپش هم کمی بالا رفته بود و در نتیجه قسمتی شکمش از جمله نافش تا خط بالای شورتش کاملاً معلوم شده بود. بهاره متوجه نگاههای هیز اون دو تا شد. به حالت تمسخر گفت:"فکر نمی کردم شماها اینقدر هیز باشید وگر نه با چادر مشکی میومدم باهاتون."
    محسن گفت: "ما هیز نیستیم امّا نمیتونیم از زیباییهای خلقت چشم بپوشیم."
    بهاره: "آره؟ اینجوریه پس. صبر کن یه روز زنگ بزنم به زنت بگم حواسش به شوهرش باشه که خیلی چشمش دنبال زیبایی های خلقته."
    همه با هم خندیدن. بهاره دیگه با هر دوشون خیلی احساس راحتی داشت. وقتی میخواستن راه بیفتن، بهاره بلند شد وایساد تا شلوارش رو مرتب کنه. پشتش رو به محسن و احسان کرده بود و شلوارش رو بالا می کشید تا دکمه اش رو ببنده. درز شلوارش کاملاً رفته بود تو شکاف کونش. تو اون لحظه محسن و احسان هر دوشون کیرشون رو جابجا کردن تا شقی اش معلوم نشه. بهاره مانتوش رو پوشید و زودتر از اونها از آلاچیق اومد بیرون تا بره دستشویی. تو این فاصله، احسان از محسن پرسید: "بابا این دیگه عجب تیکه ایه! از کجا پیداش کردی؟"
    محسن: "بهت گفتم که. چندسال پیش یه آپارتمان به شوهرش فروختم. چند ماه پیش خودش بهم زنگ زد که یک پولی داره میخواد سرمایه‌گذاری کنه. ولی فکر نمی کردم اهل حال و لش باشه."
    احسان: "فکر می کنی بتونیم تو این سفر یه سیخی بهش بزنیم؟"
    محسن: "مطمئنم که میشه. نمی بینی چطور نخ میده؟ از این جا ببعد تو پشت فرمون بشین و آهسته رانندگی کن تا اینجوری دیرتر برسیم و بهش بگیم که شب مجبوریم یه جا بمونیم و فردا برگردیم. اگر قبول کرد که شب بمونیم که هیچی، مجبوریم بعد نصف شب برگردیم، امّا اگر قبول کرد که میریم یه ویلا می گیریم، شام جوجه سیخ میزنیم و موقع خواب هم خود این جنده رو سیخ می زنیم. این کس طلاست. حیفه از دستمون در بره. "
    محسن و احسان قبلا هم مشترکا خانم بازی کرده بودن و به سکس سه نفره با یه زن عادت داشتن.
    طبق قرارشون، از اونجا به بعد احسان نشست پشت فرمون و خیلی آهسته و با احتیاط رانندگی می‌کرد. بهاره هی غر میزد که "یه کم تندتر برو. اینجوری تا شب هم نمیرسیم." امّا احسان گوشش بدهکار نبود و با ظنز و شوخی می گفت: "دیر رسیدن، بهتر از هرگز نرسیدنه"
    نتیجه این شد که ساعت 1 تازه رسیدن به محل ملک. اول رفتن ناهار خوردن. بعد تو اون محدوده چند تا بنگاه املاک سر زدن و مظنه قیمت رو گرفتن. احسان هم که خودش قبلا دوست و آشنا داشت با چند تا املاکی دیگه تماس گرفت. بعد با مالک تماس گرفتن و دوباره با اون رفتن سر ملک و داخل ویلا رو دیدن. صحبتهای اولیه انجام شد و قرار شد برای بحث و چانه زنی نهایی جلسه بعدیشون تهران باشه.
    تا اینکارها انجام بشه ساعت شده بود 7 شب. تابستون بود و هوا هنوز روشن بود، امّا معلوم بود که حتی اگر همون موقع هم راه بیفتن، زودتر از 3 نصف شب نمیرسن تهران. بهاره هی غر می زد و می گفت اگر احسان اینقدر یواش رانندگی نمی کرد دیر نمی شد. احسان و محسن هم طبق قرارشون می گفتن که خسته ان اصلا آمادگی رانندگی بخصوص اون موقع شب رو ندارن. محسن که دیگه قلق بهاره دستش اومده بود، گفت: "اصلا اگر میخوای تو رانندگی کن، چون من و احسان میخوایم تو راه بخوابیم."
    بهاره هم مسخره شون می‌کرد و می گفت: "از کی تا حالا یه خانم محترم باید رانندگی کنه و شما دو تا نره غول بگیرید بخوابید؟"
    احسان مثل اینکه یک کشف بزرگ کرده باشه (طبق قراری که قبلا با محسن گذاشته بود) گفت: "اصلا بیایید امشب بی خیال رفتن بشیم. میریم یه ویلا برای یه شب کرایه می کنیم. قبلش هم میریم جوجه و میوه و مخلفات میگیریم میریم امشب یه جوجه کباب مفصل میخوریم و صبح راه میفتیم میریم تهران.
    بهاره: "نفست از جای گرم درمیاد آقای احسان. الان شوهر من و زن محسن تو تهران منتظر مونن. تو مجرد و عزب اوغلی هستی و تنها عشق و حال می کنی."
    احسان: "ای بابا، شما هم زنگ بزن به آقاتون بگو کارمون تموم نشد و قراره یکی دو جای دیگه رو هم ببینیم. بعدش هم. تا حالا من تنهایی عشق و حال می‌کردم، امشب دستجمعی عشق و حال می کنیم."
    احسان وقتی این حرف رو میزد "عشق و حالش" رو با تاکید گفت.
    بهاره که دیده بود ظاهرا چاره ای نداره، زنگ زد به حمید. گفت که کارشون طول کشیده و مجبوره فردا برگرده. بعد هم گفت که شب میره یه هتل یا مسافرخونه تو شهر تنکابن.
    بعد گفت: "خوب. حالا بریم هتل پیدا کنیم."
    احسان گفت: "هتل برا چی؟ میریم همین اطراف یه ویلا پیدا می کنیم. اینجوری راحت تریم."
    بهاره: "دیگه چی؟ من با شما دو تا تو ویلا؟"
    احسان: "نترس بابا کاری نداریم باهات. میخوایم راحت باشیم. آخه تو هتل که نمیشه جوجه کباب درست کرد. من استاد جوجه سیخ زدنم."
    محسن هم تو این مدت داشت با زنش برای اینکه شب نمیاد چونه میزد. برای اینکه صدای بهاره تو تلفن نباشه رفته بود با فاصله از بهاره و احسان با تلفن حرف می زد. وقتی تلفنش تموم شد، برگشت و گفت:"خوب این هم از این. اما فریده اصلا باور نمی کرد که گفتم کارمون طول کشیده. می گفت باز رفتی برای الواطی."
    احسان: "معلومه سابقه ات خرابه پیش زنت."
    محسن: "نه بابا. اون همیشه به من مشکوکه."
    احسان: "بهاره خانم میگه بریم هتل."
    محسن: "هتل؟ آخه آدم این همه ویلای خوب اینجا هست، اونوقت بره هتل؟ من یه جای خوب سراغ دارم. تر و تمیزه. سه تا اتاق خواب داره و بهاره خانم هم راحت میتونه در اتاقش رو قفل کنه تا خیالش راحت باشه."
    بهاره: "نه. بابا حالا شما هم ناراحت نشید. منظورم این نیست که اعتماد ندارم."
    محسن: "خوب پس حله. راه بیفتید بریم. بعدش هم باید بریم شهر خرید."
    ویلایی که محسن میگفت نزدیک جنگل بود. وقتی کلید رو از صاحبخونه گرفتن، سه نفری رفتن شهر برای خرید. محسن و احسان میوه و نوشابه و گوشت و جوجه کبابی و مخلفات دیگه گرفتن. بهاره هم رفت داروخانه مسواک و خمیردندون برای خودش گرفت. وقتی که اون از داروخانه اومد، محسن رفت داروخانه. به بهاره گفت که اونهم میخواد مسواک بگیره. اما درواقع رفت کاندوم و وازلین گرفت. بهاره بعد از اون رفت از یک فروشگاه ملافه و روبالشی خرید و گفت که وسواس داره و نمی تونه رو ملافه های جاهای عمومی بخوابه.
    بالاخره تا رسیدن به ویلا ساعت 9 و نیم شده بود. احسان سریع دست بکار آماده کردن کباب شد. بهاره هم کمک می کرد، میوه ها رو شست و میز رو آماده کرد. یک میز و 4 تا صندلی ویلایی تو حیاط بود. محسن رفت از تو صندوق عقب ماشین چیزی بیاره. وقتی برگشت وسایل قلیون با چند تا قوطی آبجو و ودکا همراهش بود. احسان گفت: "دمت گرم. مجهز اومدی."
    محسن: "من همیشه، تو ماشینم از این چیزا آماده دارم." بعد رو کرد به بهاره و گفت: "اهلش که هستی، نه؟"
    بهاره: "قلیون که صد در صد. اما مشروب راستش تا حالا خوردم، اما همیشه کم میخورم چون خیلی زود من رو میگیره و مست می کنم."
    احسان: "لطفش به همون مست کردنشه."
    بهاره: "آخه با شما دو نفر که از اول سفر تا حالا با چشماتون داشتین من رو می خوردین، حالا اگه بخوام مست بکنم که معلوم نیست آخر و عاقبتمون چی بشه."
    احسان: "ای بابا چقدر سخت میگیری. دنیا دو روزه، تمام کیفش به همینه که غم دنیا رو فراموش کنی و عشق و حال کنی."
    محسن: "حالا که اتفاقی نیفتاده. فقط میخوایم کباب بخوریم و کمی سرمون گرم بشه."
    مشغول غذا خوردن شدن. بهاره بین اون دو تا نشسته بود و اصلا لازم نبود که خودش غذا لقمه کنه چون محسن و احسان به نوبت یک تکه کباب میذاشتن تو دهانش. بهاره از این کار خیلی خوشش اومده بود. بعد محسن برای همشون نصف لیوان آبجو ریخت. نوبت بعدی بجای آبجو ودکا ریخت. بهاره نمیخواست بخوره و میگفت براش سنگینه اما اونقدر محسن اصرار کرد که بالاخره بهاره ودکا رو هم خورد. هنوز غذاشون تموم نشده بود که مستی اومد سراغشون. تا نیم ساعت بعد از غذا، همونجا تو حیاط نشسته بودن، بعد به پیشنهاد محسن رفتن تو ویلا. با اینکه چله تابستون بود اما هوای جنگل سرد بود.
    بهاره اولش میخواست بره بخوابه، اما احسان نذاشت گفت هنوز قلیون نکشیدن. سه نفره رو کاناپه نشستن، باز هم بهاره بین اون دو تا نشسته بود. قلیون به نوبت بینشون میگشت. احسان دوباره مشروب ریخت. بهاره دیگه اونقدر مست بود که کنترل رفتارش دست خودش نبود. محسن و احسان هم از فرصت استفاده می کردن و حسابی دستمالیش می کردن. دستای احسان همش روی رون پاهای بهاره بود و گاهی دستش رو تا نزدیکی کس بهاره می رسوند و رونش رو مالش می داد. محسن هم هر چند دقیقه یکبار به بهانه برداشتن چیزی از روی میز، به طرف بهاره خم می شد و آرنجش رو به سینه های اون میمالید.
    محسن از روی گوشیش یک آهنگ شاد گذاشته بود و بهاره در همون حالت نشسته خودش رو با آهنگ تکون می داد. هوای داخل ویلا برخلاف بیرون خیلی گرم بود. گرمای مستی هم روی هر سه نفرشون اثر گذاشته بود.
    بهاره: "ای وای. چقدر گرمم شده."
    محسن: "میخوای بادت بزنم؟"
    احسان: "اگر گرمته میخوای لباست رو کم کن."
    بهاره: "دیگه کمتر از این؟ زیر تاپم که چیزی تنم نیست."
    یک مجله روی میز بود. محسن اون رو برداشت، با دستش یقه تاپ بهاره رو کمی جلو کشید و شروع به باد زدن کرد. بهاره آهی کشید و گفت: "آره خیلی حال می ده."
    احسان: "تاپت رو دربیار راحت باش. نترس به شوهرت چیزی نمیگیم. ببین من هم گرمم شده."
    بعد بلند شد و پیراهنش رو درآورد و هیکل ورزشکاریش رو انداخت بیرون. محسن و احسان هر دو باشگاه می رفتن.
    بهاره به بالاتنه لخت و سیکس پک احسان خیره شده بود. گفت: "وای عجب هیکلی داری. خوش بحال دوست دخترت."
    احسان: "دوست دختر کجا بود؟"
    بهاره: "راست میگی؟ حیف نیست؟"
    احسان: "آخه کسی به این چیزا توجه نمی کنه. همه فقط دنبال پول آدمن."
    محسن هم بلند شد و پیراهنش رو درآورد. بهاره گفت: "تو چی؟ تو که بالاخره زن داری."
    محسن: "آره. اما زن منم دنبال پولمه. واسه همین خودش رو بهم قالب کرد."
    بهاره: "وا؟ چطور مگه؟"
    محسن: "دوست دخترم بود. گاهی با هم سکس داشتیم. بعد یک بار که هر دومون مست بودیم خودش عمدا کاری کرد که پرده اش رو بزنم. بعد گفت اگر نگیرمش ازم شکایت می کنه."
    بهاره خنده ای کرد و گفت: "عجب. حالا شما دوتا با این هیکلهای ورزشکاری تون چه نقشه ای برای من کشیدین؟"
    احسان: "نقشه چیه؟ ما اومدیم یه سفر کاری. حالا هم خسته شدیم اومدیم کمی استراحت و تفریح کنیم. تو نمیخوای بالاخره تاپت رو دربیاری ببینیم اون زیر چی قایم کردی؟ از اول سفر تا حالا دارم له له میزنم تنت رو ببینم."
    بهاره: "باشه. اما فقط اجازه میدم چشم چرونی کنید. کاری دیگه نمیذارم بکنید ها."
    محسن: "باشه بابا. ما به چشم چرونی هم رضایت میدیم. اما به یه شرط. برامون برقصی و همزمان با رقص لباست رو دربیاری."
    بهاره انگار منتظر این حرف بود. بدون اینکه چیزی بگه بلند شد و با آهنگ شروع به رقصیدن کرد. عین رقاصه های استریپ تیز ضمن قر دادن و تکون دادن خودش، لبه لباسش رو تکون می داد بلندش می کرد تا شکم و نافش تا زیر پستوناش رو نشون می داد و دوباره می اورد پایین، بعد از چند بار که این کار رو تکرار کرد، پشت به اونها وایساد، و آهسته تاپش رو درآورد. بعد اون رو جلوی سینه اش گرفت، و برگشت به سمتشون. 2-3 دقیقه دوباره به همون حال جلوی اونها رقصید، بعد تاپش رو پرت کرد تو صورت محسن.
    احسان به برجستگی پستونای بهاره خیره شده بود و آب از دهانش راه افتاده بود. به محسن گفت: "محسن. دهنت رو گاییدم. تو این همه مدت همچین جیگری دم دستت بود و کاری باهاش نکردی؟ مگه میشه؟"
    بهاره: "مگه الکیه. من ازاوناش نیستم که به هر کسی راه بدم."
    احسان: "پس از کدوماش هستی، خوشگله."
    بهاره: "از اوناش که ده تا مثل شما رو میبرم سر چشمه و تشنه برمیگردونم."
    محسن که تا این لحظه داشت از روی شلوار کیرش رو میمالید، بلند شد رفت همراه بهاره شروع به رقصیدن کرد. وسط رقص خودش رو به بهاره می مالید، بعد در یک فرصت از پشت بغلش کرد و خودش رو به کون بهاره چسبوند. دستاش روی شکم بهاره حرکت میکرد. یک دستش رفت به سمت پستوناش، و دست دیگه اش رو برد به طرف جلوی شلوار بهاره. همزمان داشت گردن و بناگوش بهاره رو می بوسید. بهاره تو حال خودش نبود و حسابی حشری شده بود. در همون حال، محسن دکمه شلوار بهاره رو باز کرد، زیپش رو کشید پایین و بعد دستش رو کرد تو و از روی شورت گذاشت رو کسش. بهاره آهی از سر لذت کشید. سرش رو برگردوند به طرف محسن و لبهاشون رفت روی هم. احسان هم فرصت رو غنیمت شمرد و اومد جلوی بهاره زانو زد، شلواری که محسن زیپش رو باز کرده بود رو آهسته کشید پایین. بعد سرش رو برد جلو و دهنش رو از روی شرت گذاشت رو کسش. بهاره گرمای دهن احسان رو روی کسش حس کرد. دوباره آهی کشید و بعد دستش رو گذاشت روی سر احسان و اون رو به کسش فشار داد. 2-3 دقیقه این وضعیت ادامه پیدا کرد. بعد یک دفعه خودش رو از بین اون دو تا که حسابی حشری بودن بیرون کشید و گفت "باید برم دستشویی." شلوارش رو که تا زانوش اومده بود پایین رو درآورد و در حالی که فقط شورت و سوتین تنش بود، با بدرقه نگاههای اون دونفر به بدن لختش رفت طرف دستشویی.
    محسن و احسان رو کاناپه نشستن و محسن دوباره ودکا باز کرد و برای هر سه نفرشون ریخت. بهاره حدود 10 – 15 دقیقه ای طول کشید تا بیاد. وقتی که بهاره اومد، دوباره نشست رو کاناپه. محسن لیوان ودکا رو داد دستش. بهاره گفت: "اونقدر از این زهرماری به خورد من دادید که فکر کنم تا صبح باید برم دستشویی." اما در هر حال لیوان رو از محسن گرفت و نصفش رو یکجا سرکشید.
    احسان: "اگه سختته تنهایی بری بشاشی، بگو من ببرمت."
    بهاره: "فقط شاش نبود البته."
    احسان: "چطور. اونقدر داغ شده بودم، رفتم آب یخ گرفتم اینجام (اشاره کرد به کسش) تا یکم خنک شم."
    محسن: "اتفاقا خوبه داغ باشه."
    بهاره: "بد نگذره. تا همین جا هم زیادی بوده."
    محسن: "ای بابا ما که هنوز کاری نکردیم" در همون حال داشت با لبه سوتین بهاره بازی میکرد. لبه سوتین خیلی کوتاه بود و نوک قهوه ای پستوناش تقریبا معلوم بود. احسان گفت: "ای بابا تازه داشتیم حال می کردیم، بازم پاشو برامون برقص."
    بهاره بقیه مشروبشو خورد و دوباره بلند شد. بعد جلوی اونها وایساد به هیکلش اشاره کرد و گفت: "راستی نگفتید هیکلم چطوره؟"
    احسان "عالیه. تا حالا همچین تن و بدن خوشگلی ندیده بودم." بهاره در همون حال چرخی زد و پشتش رو به اونها نشون داد. شورتش که از جلو فقط یک مثلث کوچک از جلو رو می پوشوند، از پشت هم نصف بیشتر لپ های کونش رو انداخته بود بیرون. بعد برگشت و با دستش پستوناش رو مالوند و گفت: "باید هم عالی باشه. شوهرم کلی خرجش کرده."
    محسن گفت: "مگه این خرج میخواد هیکل به این خوبی."
    بهاره: "آره. پستونام پروتزه چون خیلی کوچک بود. حمید سینه های درشت دوست داره. یک سال بعد از ازدواجمون فهمیدم دوست دختر داره. وقتی مچش رو گرفتم گفت که عاشق سینه های بزرگه اما مال من خیلی کوچک بود. واسه همین مجبورش کردم پول بده جراحی کنم. در ضمن هر هفته چند جلسه میرم باشگاه تا هیکلم میزون بمونه."
    احسان: "دست حمید خان درد نکنه. خوب چیزی ساخته. واقعا این هیکل حرف نداره."
    بهاره دوباره شروع به رقصیدن کرد. بعد از چند دقیقه احسان و محسن هم بلند شدن همراهش برقصن. اینبار احسان از پشت بغلش کرد و محسن هم از جلو بهش چسبید. محسن لبش رو می بوسید و احسان پشت گردنش رو. بعد محسن لب بهاره رو ول کرد و از کنار گردنش رفت پایین تر به سمت سینه هاش. بعد آروم بند سوتین رو از روی شونه هاش انداخت پایین. با شل شدن سوتین، نوک پستون راست بهاره افتاد بیرون، و محسن اون رو کرد تو دهنش.
    بهاره: "وای نکن اینجوری. غلغلکم میاد."
    محسن: "من هم اینکار رو میکنم که غلغلکت بیاد دیگه."
    احسان هم بیکار نبود. از پشت سگس سوتین رو باز کرد و کشیدش پایین. الان هر دو تا پستون بهاره لخت جلوی صورت محسن بود. احسان از طرف دیگه رفت پایین تر، بند شورت بهاره رو کشید پایین. در این حال کون گرد و برجسته بهاره جلوی صورت احسان بود. احسان گفت: "باسنت هم پروتزه؟"
    بهاره: "نه. اون دیگه طبیعیه."
    احسان: "آخ جون. من میمیرم برای کون طبیعی."
    سرش رو گذاشت رو شکاف کون بهاره و شروع به بوسیدنش کرد. بهاره دیگه تو حال خودش نبود. گفت: "آخ آدمی به حشری شما ندیدم. ببینید با من چکار کردید!"
    احسان بلند شد، شلوار و شورتش رو کشید پایین و از پشت چسبید به بهاره. چون قدش بلندتر بود کیرش از پشت روی کمر بهاره فشار میداد. بهاره دستش رو برد عقب، کیر محسن رو گرفت دستش و گفت: "وای این چیه دیگه؟"
    بعد برگشت نگاهی به کیر احسان کرد و گفت: "این چقدر کلفته؟ میخوای باهاش چیکار کنی درش آوردی؟"
    احسان: "میخوام بهت حال بدم."
    از اون طرف محسن گفت: "نمیخوای مال من رو ببینی، انتخاب کنی اول با کدوم میخوای حال کنی؟"
    بهاره خنده شیطنت آمیزی کرد و گفت: "من کی گفتم میخوام با شما حال کنم."
    محسن گفت: "خودت نگفتی. اما چشمای حشریت نشون میده امشب تا آب کیر ما دو تا رو نکشی آروم نمی گیری."
    بهاره: "جدی؟ خوب حالا ببینم چی اونجا قایم کردی."
    بعد جلوی محسن زانو زد، دکمه و زیپ شلوار اون رو باز کرد و آروم شلوارش رو آورد تا زانوهاش. از روی شورت دستش رو گذاشت روی کیر محسن و گفت: "بد نیست. بنظر کلفت میاد.”
    بعد شورت محسن رو کشید پایین، کیرش رو گرفت تو دستش و گفت: "خوش بحال زنت."
    محسن: "مگه مال شوهرت خودت کوچکه؟"
    بهاره: "آره. مردک کلی هم ادعاش میشه. با اون شکم گنده و کله کچلش، کیرش نصف اینم نیست. تازه میره دوست دختر هم میگیره."
    احسان: "خوب حالا امشب ما برات تلافی می کنیم. کاری می کنیم همچین حال کنی که تا مدتها مزه اش زیر دندونت بمونه."
    بهاره: "آخ جون. ببینم چکار می کنید شما دو تا. امشب برای اولین بار می خوام به دو نفر همزمان بدم."
    محسن: "من از اولش هم می دونستم بالاخره این کس طلا نصیبم میشه."
    سه نفر با هم رفتن تو اتاق خواب. اونجا یه تخت بزرگ بود. بهاره دراز کشید، پاهاشو از هم باز کرد و گفت: "اول باید حسابی به کسم حال بدید. محسن که عاشق کس لیسی بود رفت وسط پاهای بهاره و کارشو شروع کرد. احسان رفت سراغ پستونای بهاره. اونها رو میلیسید و می مکید. گاهی هم با دستاش می مالوند و لبهای بهاره رو می مکید. حدود 10 دقیقه اینکار ادامه پیدا کرد، تا اینکه بهاره به احسان گفت: "کیرتو بده بخورم."
    احسان رفت رو سینه بهاره نشست و کیرش رو گذاشت تو دهن بهاره. در همون حال محسن شدت زبون زد به کس بهاره رو زیاد کرد و ناگهان بهاره ارضا شد. پاهاش رو دور سر محسن فشار داد و آه عمیقی کشید. بعد از چند لحظه، محسن دراز کشید کنار بهاره و گفت: "حالا نوبت توئه بهم حال بدی."
    بهاره رفت جلوی محسن خم شد و شروع به ساک زدن کرد، از اون طرف احسان هم رفت پشت سر بهاره و از پشت مدل سگی گذاشت تو کسش. بهاره :"وای چقد کلفته."
    در همون حال که بهاره برای محسن ساک می زد، احسان هم از عقب داشت کسش رو می گائید. احسان و محسن هر دو اسپری تاخیری زده بودن و خیالشون راحت بود. امّا بهاره یکبار دیگه با کیر احسان ارضا شد. خودش متوجه شده بود که حتما باید اون دو نفر کاری کرده باشن که ارضاشون به تأخیر بیفته. چون تو ساک زدن حرفه ای بود و می دونست هیچکس نمیتونه بیشتر از 5 دقیقه در مقابل ساک زدنش دوام بیاره. بهاره خسته شده بود. از روی محسن بلند شد و کنارش دوباره دراز کشید. احسان: "چیه؟ کم آوردی؟"
    بهاره: "بذار یکم نفس تازه کنم."
    محسن: "تو لازم نیست کاری بکنی. بذار ما خودمون بلدیم چکار کنیم." بعد بهاره رو برگردوند تا بصورت دمر بخوابه. یک بالش هم گذاشت زیر شکمش تا کون و کمرش بیاد بالا. بعد از پشت فرو کرد تو کسش که الان حسابی خیس شده بود و آب انداخته بود. همزمان با سوراخ کونش بازی می‌کرد. هر چند ثانیه یکبار یه انگشتش رو با آب کس بهاره خیس می‌کرد و میمالید به سوراخ کونش. بعد محسن به احسان اشاره کرد که بره کاندوم و وازلین رو بیاره. بهاره متوجه شد که سوراخ کونش داره چرب می شه و فشار انگشت محسن مرتب داره بیشتر میشه. با وجود اینکه از عقب جلو رفتن کیر محسن تو کسش حسابی حال می‌کرد و تو خلسه بود، با صدای بیحالش گفت: "داری چکار می کنی؟ من تا حالا به هیچکس کون ندادم."
    محسن: "یعنی اون شوهر کسکشت تا الان کونت رو فتح نکرده؟"
    بهاره: نه اون نه هیچکس دیگه؟"
    احسان پرسید: "مگه غیر از شوهرت قبلا با کس دیگه ای هم خوابیدی؟"
    بهاره: "چطور شما مردا می تونید همزمان با چندنفر باشید، ما زنا نتونیم؟"
    محسن:"دمت گرم. بعدا باید برام تعریف کنی با کیا بودی. امّا امشب ما دو تا کونت رو افتتاح می کنیم."
    بهاره: "آخه درد داره."
    محسن: "نترس ما بلدیم چکار کنیم. تو فقط خودت رو سفت نگیر بذار من کاری میکنم حسابی حال کنی."
    بهاره حرفی نزد و محسن به چرب کردن کون بهاره ادامه داد. بعد کیرش رو از کس بهاره درآورد، و حسابی روی گشاد کردن سوراخش کار کرد. اول یک انگشت، بعد دو انگشتش رو فرستاد اون تو. وقتی که دیگه دو تا انگشتش راحت می‌رفت تو، کاندوم کشید سر کیرش و گذاشت دم سوراخ کون بهاره. لپهای کونش رو به دوطرف باز کرد و آروم آروم شروع به فشار داد کرد. بهاره درد می کشید، امّا محسن به کار خودش ادامه داد. مرتب کمی فشار می داد، بعد بیرون میاورد، 2-3 ثانیه نگه میداشت و دوباره فشار می داد. بعد از حدود 3-4 دقیقه کیرش تا آخر تو کون بهاره رفت. مدتی بدون اینکه تکون بده اون تو نگه داشت، بعد آوردش بیرون و دوباره وازلین مالید و این بار یکدفعه تو کونش فرو کرد. بعد شروع به تلمبه زدن کرد. بهاره همچنان درد می کشید امّا دردی نبود که قابل تحمل نباشه. در حالی که محسن تو کون بهاره تلمبه میزد، احسان که تو این مدت شاهد باز شدن سوراخ کون بهاره بود و کیر خودش رو میمالید اومد در گوش بهاره گفت: "دیگه کونی خودمون شدی. بعدش نوبت منه."
    بهاره نمی تونست حرف بزنه. فقط آه میکشید. محسن سرعت تلمبه زدنش رو زیاد کرد و یک دفعه خودش رو انداخت رو بدن بهاره. بهاره نبض زدن کیر محسن رو تو کون خودش حس می‌کرد که داشت آبش میومد. محسن که بلند شد، احسان بلافاصله رفت جاش رو گرفت. بهاره اصلا جون نداشت تکون بخوره. احسان فقط کمی وازلین مالید و کاندوم کشید رو کیرش. بعد فرو کرد تو کون بهاره که حالا حسابی گشاد شده بود. اونهم بعد از 4-5 دقیقه آبش اومد. بهاره همون طور دراز کشیده بود. محسن و احسان هر کدوم رفتن دستشویی خودشون رو تر و تمیز کردن و بعد به افسانه کمک کردن اون هم بره دستشویی. وقتی برگشتن هر سه روی تخت دراز کشیده بودن. بهاره گفت:"خدا بگم چکارتون کنه. حسابی جر خوردم. فکر کنم تا چند رو نتونم درست راه برم."
    محسن: "نترس تا فردا حالت خوب میشه. بعدش هم اگر شوهرت گفت چرا اینطوری راه میری، بگوخوردم زمین."
    بهاره: "شما همیشه وقتی دونفری میرید خانم بازی، این بلا رو سر اون بدبختها میارید؟"
    احسان: "آره. ولی همشون از ما راضی بودن و کلی هم حال کردن. راستش تو اولین نفری بودی که ما باهاش بودیم و کونش آکبند بوده."
    بهاره: "عجب. کاش لااقل اولش بهم می گفتید که همچین نقشه ای برام کشیدین."
    محسن: "آخه جیگر، اونوقت که تو نمیومدی"
    بهاره: "در هر صورت اولین و آخرین باری بود که بهتون کون دادم." الان هم باید هر دو نفرتون دوباره به کسم حال بدید که از گناهتون بگذرم."
    تا صبح محسن و احسان حسابی بهاره رو ماساژ دادن و از کس ارضائش کردن. جوری که ساعت 10 صبح بزور تونستن از خواب بیدار بشن. تا سه نفری برن دوش بگیرن و یه غذایی بخوردن شد ساعت 1. میخواستن آماده بشن برگردن، که احسان گفت: "حیف نیست تو این هوای به این خوبی الان برگردیم تهران؟ من میگم امشب هم بمونیم."
    بهاره: "نه. باشه برای یه وقت دیگه. امّا اگه باز هم میخواید از این برنامه ها داشته باشید یه شرط داره. باید بالاخره یه معامله خوب برام جور کنین. بالاخره کس و کونم رو جر دادید باید یه جوری جبران کنید."
    محسن در حالی که دستش رو گذاشته بود روی کون بهاره گفت: "نگران نباش کس طلای من. خودمون یه ملک خوب تو اطراف تهران برات پیدا می کنیم برای سرمایه‌گذاری. خودم شریکت میشم و یه جایی رو میخریم که حسابی سود کنیم. تو هم یادت باشه باید هوای ما رو داشته باشی."
    بهاره: "ببینیم و تعریف کنیم" بعد دستش رو گذاشت رو کیر محسن و گفت "اگر ایده سرمایه گذاریت هم مثل این کار کنه، فکر کنم سرمایه گذار موفقی باشی."
    همه خندیدن و راه افتادن به سمت تهران. رابطه اونها بعد از اون روز ادامه پیدا کرد. حداقل هر دو هفته یکبار قرار میذاشتن و سه نفری سکس می کردن. گاهی هم احسان یکی از دوست دختراش رو میاورد چهارنفری سکس می کردن.
    بالاخره بعد از یه مدت، محسن یه معامله جور کرد تا بهاره بتونه یه آپارتمان به قیمت خوب پیش خرید کنه. بعد از اونهم با هم معامله های شراکتی انجام میدادن. البته نقش بهاره تو این معامله ها این بود که با طرفهای معامله حسابی لاس می زد تا ازشون تخفیف بگیره و با خیلی از اونها سکس هم می‌کرد. بعد از 3-4 دیگه وضع مالی بهاره اونقدر خوب شده بود که ترجیح داد کار املاک رو جدی دنبال کنه، از شوهرش طلاق گرفت و شد شریک کاری محسن.


    نوشته: Shahin

  • 27

  • 22




  • نظرات:
    •   Mustang.gt
    • 3 هفته،4 روز
      • 7

    • لطفا تراوشات ذهنیتونو کوتاه بنویسید خواننده گناه نکرده که این مقاله رو تا اخر بخونه (dash)


    •   Fucker_tehran_25
    • 3 هفته،4 روز
      • 4

    • چقدر طولانی!!!!!!!


    •   Prometheuss
    • 3 هفته،4 روز
      • 6

    • کستان قبلی رو هم شاهین نوشته بود، دیشب سینا به سایت حمله کرده بود امشب شاهین!
      کوتاه بنویس کونی، دو خط اولشو خوندم دیس زدم!


    •   shahx-1
    • 3 هفته،4 روز
      • 18

    • نتیجه ای که از این داستان میگیریم : اگر قبل از هر نوع معامله و بیزینس به همه طرف های معامله کون بدید سود سرشاری نصیبتون خواهد شد!! (biggrin)


    •   1979mehdiiiii
    • 3 هفته،4 روز
      • 8

    • فک کردم تو خط اول سران آمد نیوز معرفی کردی ترسیدم نخوندم


    •   anonym.masi
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • من ک خوشم اومد از داستانت یکم طولانی بود ولی فدا سرت لایک رو میگیری ازم (rose)


    •   off_boy
    • 3 هفته،4 روز
      • 7

    • سه تا از داستاناي امشب رو اين كوني نوشته
      خب مادر جن•ده انگشتت فلج نشد سه تا طومار نوشتي!!!
      ميشه ننويسي يا همت كنيم مادرتو حامله كنيم كه دست برداري؟!


    •   سارینااا
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • کوس خار حمید کونی خودشم احتمالا به محسنو احسان داده (biggrin)


    •   Mandil.hot
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • داستانهایی که برای بچه ها تعریف میکنند اما بهش رنگ و بوی سکس داده شده. داستان خیلی ضعیفه.
      الکی طولانی شده.


    •   Jeefri
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • فقط يك خطشو خوندم هم ديسلايك مي دم همم كيرمو تا دسته مي كنم تو كوس خودتو ننت


    •   lovely_grl
    • 3 هفته،4 روز
      • 8

    • آخه مگه تئاتره ک اول کار شخصیتارو معرفی کردی؟؟
      داستان و نوشته باید شخصیتا در خلال داستان به مخاطب معرفی بشه ن اینکه مجزا معرفیشون کنیم


    •   Orginalboy
    • 3 هفته،4 روز
      • 4

    • به قول هیات ژوری حستو دوس دارم ولی استعدادشو نداری بکش بیرون


    •   Bella_ragazza
    • 3 هفته،4 روز
      • 4

    • خخ داستان اول راجع به افسانه بود این بهاره وسطش گفتی افسانه همه قاطی پاتی شدن توهم مجبوری اینقد شر و ور بنویسی قاطی کنی همرو


    •   Gayaneh
    • 3 هفته،4 روز
      • 5

    • آقا شاهین یا شایدم شهین خانم (biggrin) اول بگو ببینم با ادمین چه رابطه ای داری که ۳ تا داستانتو با هم آپ کرده؟حالا احتمال زیاد اینکه کپی بود چون یه جاش یادت رفته بود افسانه رو به بهاره تبدیل کنی ولی چون نخونده بودم قبلاً و گفتم امشب رفتم رو روال لایک،لایکو بهت دادم ولی نکن از اینکارا برادر/خواهر من (خودت اونیکه نیستی خط بزن)


    •   esiiishahi30cm
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • شاهین خان ...... ، رفتی از اول داستان خوب بنویسی ولی در نهایت سوتی رو دادی و اسهالی ریدی ......!!!!!
      حالا افسانه کجای این داستان بود رو من نمیدونم ولی من تا جایی که عقل م همراهی می کنه ....از تنکابن تا تهران رو از جاده سوادکوه و فیروزکوه هم بخوای بری ۸ ساعت زمان نمی بره ....!!!! از جاده کندوان که می رفتند صد در صد ۵ ساعت .....!!!!
      می تونستی به جای اینکه در قسمت اول با تمام ترفندهای
      فکر بیمارت بهاره رو شب نگه داری تا دو کیره ش کنی ....
      می تونستی دو قسمتی کنی و سکس رو هدایت کنی به قسمت دوم معامله ملک و در قسمت اول به یه لاپایی و یه لای سینه زدن کفایت می کردی ......!!!!!
      حالا اگر کار ترمز دست کشیدن ت تموم شد ، اون هیکل کیری ت رو بکش کنار بزار باد بیاد از گرما نفس مون بالا نماید .....کله کیری .....


    •   رضاکافر
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • جالب بود.البته ایده داستانت رو میگم


    •   sexybala
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • کوس گفتی ای کوس گفتی مثل یک کسخول گفتی


    •   Caboos1
    • 3 هفته،4 روز
      • 5

    • یه فیلم نمیدونم ضبدری بود تقسیم بود چی بود ایرانی
      زنه داشت فیلم می گرفت یارو کسکش گفت معرفی کنه
      جنده خانم میگفت آزاده و سعید محسن و ستاره الان محسن و سعید دارن ستاره رو میکنن وای اوف کیراشون چی رو هم میسابه یادم اون افتادم
      دیگه مزاحم شما نشدم با همون زدم شهین جون


    •   Mobin18836
    • 3 هفته،4 روز
      • 5

    • حالشو بهاره داد چرا افسانه لباساش رو پوشید (angry)


    •   m...h...a...
    • 3 هفته،4 روز
      • 5

    • بازم شاهین بازم طولانی؟؟لامصب چه حوصله ای داری ها...
      در ضمن اکبر از دستت راضی نیستم..به خدا مسلمون نیسی اکبر..


    •   Mehranpoiut
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • خوشمان آمد.لایک


    •   ali80xx
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • جالب بود و قشنگ لذت بردم و همچنین حسابی پشمام ریخت ازین همه شانس و موفقیت


    •   اوسی
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • چطوری میشه عکس آلود کرد واسه شهوانی؟


    •   کیرکج_میرزا
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • دستم تو شرته یاره،کیرم چه بی قراره،به به چی میشه امشب شورتشو دربیاره. یه کس خیس دریا کنار تلمبه ی بی بهانه،ارضا میشم رو چشمای مستند کیر توی کونت میگذارم عاشقانه،میگامت خانومم،باسکست آرومم


    •   kokarostam
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • تخمی تخیلی


      شاشیدم توی تخیلاتت. زنت رفته جنده شده داستانش رو نوشتی؟ خودت کون دادی قصه‌های دادنت رو زنت نوشته؟ خودت و زنت رفتید زیر دلال زمین خوابیدید و اون هم ماجرا را برای ما تعریف کرده؟ الان این داستان بود؟ سناریو بود؟ تئاتر بود؟ در مورد بهاره بود؟ افسانه بود؟ شاهین بود؟ چی بود؟ ریدی ولک.


      ها کـُ‌کا


    •   kokarostam
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • شعر


      شخصیت‌های شعر
      محسن: کون کن و کون‌کش.
      احسان: رفیق احسان و کون کن.
      شاهین: نویسنده.

      افسانه که گفتی و زدی کیر به‌بهاره
      آماده شدی بهر زمینی، یه قواره
      چون لخت شدند محسن و احسان به ناگاه
      شاهین پرید بر سر کیرانِ سواره

      ها کـُ‌کا


    •   mina_salemi
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • خوب بود


    •   زندگی+فانتزی
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • اولش رو ک خوندم یاد بهمن هاشمی افتادم ک داره یه فیلم رو معرفی میکنه


      داستانت درکل خوب بود لایک دادم
      ولی آخر داستانت رو قشنگ جمع و جور نکردی
      و شخصیت خانمها رو پول پرست نشون دادی


      موفق باشی


    •   Hooman.esf.59
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • یه داستان سکسی خیلی معمولی با سوتی های زیاد که حوصله ندارم بگم
      نه لایک نه دیسلایک
      اونم فقط بخاطر اینکه زحمت کشیدی و کلی تایپ کردی.


    •   DAVOOD6545
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • خوب بود ، مخ زدن ها رو خوب به تصویر کشیدی ادامه بده (rose) (rose)


    •   tanha787
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • خیلی قشنگ بود ولی خیلی زیاد کمترش کن خسته شدیم


    •   اشی۸۵مشی
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • دستتون طلا .
      خوب بود .
      ولی اینو هم بگم دهن خواننده رو گاییش مالش فرودش دوخولش نمودش کردی.
      خیلی طولانی بود.
      در کل عالی و بیست


    •   shurashi
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • بدک نبود اگه تینقد الکی کشش نمیدادی نصفه کاره ولش نمیکردم


    •   iman.shahvanii
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • با تعریفی که شما از مانتوی جلوباز و شورتش کردی معلومه ایشون مادرزاد جنده بودن وشناگرماهری بوده فقط اب نمیدیده شناکنه


    •   King_hesam
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • کیرکه به عقل غلبه کنه همین میشه من که میگم مغزت روکیرته وتخمات این داستانونوشتن انقدی که بادستت کلشومالوندی نتونسته به تخمات دستوربده وداستانت ازآخرشده این...باورکن الان اگه دستتوازتوشورتت دربیاری وداستانت روبخونی فکت میفته توشورتت که آیامن اینونوشتم...?


    •   Fantasticsex
    • 1 روز،18 ساعت
      • 0

    • افسانه یهو اون وسط از کجا اومد؟؟؟


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو