زندگی جدید (۴)

1399/10/25

...قسمت قبل

…داستان در فضای bdsm می گذرد. اگر به این زمینه علاقه ای ندارید صفحه ی داستان را ترک کنید…

یک ماه گذشت و من به درد کشیدن عادت کردم اما هنوز هم از اتاق شکنجه وحشت داشتم. تینا هردفعه با شکنجه ای جدید غافلگیرم می کرد. می گفت اصلا معلوم نیست که صاحب آینده ام چجوری شکنجه ام می کند. به همین خاطر باید برای انواع و اقسام شکنجه ها آماده شوم.
وقتی از اسم صاحب اینده استفاده کرد، احساس ناامیدی کردم. دلم برای خانه تنگ شده بود با تمام مشکلات ریز و درشتش. من یک ساب بودم، یک مازوخیسم و یک اسلیو اما آنقدر ها هم که فکرش را می کردم برای یک عمر زندگی چیز جالبی نبود. من هم مثل خیلی دیگر از هم حس هایم دوست داشتم روزی برده شوم. برده ی زنی زیبا. سال ها ارزویش را می کردم اما فکر نمی کردم این طوری به ارزویم برسم. اسیر آرزویم شده بودم.
در طول یک ماه اول برخورد تینا تغییر نکرد. سختگیری هایش بیشتر شده بود اما باز هم هوایم را داشت و مراقبم بود. البته سر شکنجه و تنبیه ها خیلی خشک و جدی بود و رحمش کمتر شده بود. دلم می خواست از آن مهلکه فرار کنم.از آن زندان لعنتی اما چاره ای نبود چون شدیدا کنترل می شدم.

یک ماه بود که در هوای آزاد قدم نزده بودم و غیر از تینا و مربی هایم کسی را ندیده بودم. سه روز در هفته از واحد تینا بیرون می رفتم تا در سالن ورزش نسبتا کوچکی که در پایین ترین طبقه بود، زیرنظر مربی بدنسازی تمرین کنم. با پنج اسلیو دیگر هم اشنا شده بودم اما اجازه ی حرف زدن با انها را نداشتم. مربی بدنسازی هم یک زن جوان و حرفه ای بود. اگر اسلیوی به حرفش گوش نمی کرد همانجا جلوی همه تنبیه اش می کرد. اسلیو ها هم از او حساب می بردند اما همیشه دامیننت ها هم سر تمرین ها باید حاضر می شدند تا مراقب اسلیو ها باشند. بالاخره ما پنج مرد بودیم و اگر متحد می شدیم خیلی راحت می شد مربی را شکست داد اما مسئله اینجا بود که دو مرد تنومند همیشه پشت در سالن بودند و اگر مشکلی پیش می آمد، کافی بود مربی صدایشان می کرد تا از هر اتفاق احتمالی جلوگیری شود.
در همان سه روز، سه کلاس دیگر هم داشتم. اشپزی، آرایش حرفه ای زنان ( یادگیری مقدمات اولیه با خود دامیننت ها بود) و آشنایی با زبان آلمانی و فرانسه (زبان ها به خاطر احتمال فروخته شدنمان در یکی از این دو کشور بود)
از هفته ی سوم آشپزی با خودم بود و باید از روز قبل مایحتاجم را به تینا می دادم تا سفارش دهد برایم فراهم کنند.
در طول یک ماه تقریبا به خوبی وظایفم را یاد گرفته بودم. از گردگیری و نظافت خانه گرفته تا تعویض لباس میسترس و حمام کردنش. در درون به خودم لعنت می فرستادم. منی که در خانه دست به هیچ چیز نمی زدم شده بودم نوکر بی جیر و مواجب.
تینا می گفت تمام این یادگیری ها یک احتماله. یعنی ممکنه میسترسی که در اینده من رو میخره همه ی این کار ها رو ازم نخواد. البته گفت که شاید هم بخواد اما معلوم نبود و من از این خریده شدن می ترسیدم.

دو ماه دیگر گذشت و قرار شد که تینا مرا به حراجی ببرد تا با محیط و فضایش آشنا بشوم. لباس رسمی برایم خریده بود. کت و شلوار. انها را پوشیدم و لباس های خودش را هم تنش کردم. لباس مجلسی بلند و رسمی بود. روی آن مانتو و روسری پوشید. به من یک ماسک چرمی داد که کل صورتم را می پوشاند و گفت که نباید درش بیاورم. قلاده را به دور گردنم بست اما زنجیرش را در کیفش نگه داشت. زنگ خانه به صدا در آمد. مردی جوان بود با هیکلی ورزشکاری. تینا بهم گفت راه بیافت.
دنبالش حرکت کردم. از واحد دیگری، زن دیگری بیرون آمد که همراهش دختری جوان بود. دختر سرش را پایین انداخته بود و دنبال زن راه افتاد. تینا با آن زن سلام و احوال پرسی گرمی کرد. همگی به راه افتادیم و به پارکینگ رفتیم. دختر کنار زن راه می رفت و من پشت همشان بودم. دلم می خواست فرار کنم اما می ترسیدم. ممکن بود کسی در کمینم باشد. تا در آن محیط قرار نگیرید درک نمی کنید.
ساختمان ساکت بود. در پارکینگ زیرزمین ماشین هایی پارک شده بودند. مرد به سمت پرادویی مشکی رنگ رفت. در صندوقش را باز کرد و به من اشاره کرد.به تینا نگاه کردم. تینا گفت:" باید بری توی صندوق بخوابی."
ترسیده بودم. بی ان چیز دیگری بگویم رفتم و توی صندوق عقب دراز کشیدم. مرد جدی بود. با صدای زمختش گفت:" اگه بخوای تکون بخوری بد بلایی سرت میاد. حالا دستت رو ببندم یا قول میدی پسر خوبی باشی؟"
سرم را تکان دادم اما دستم را با بست پلاستیکی بست. دیگر متوجه نشدم که کی کجا نشست. چند دقیقه بعد ماشین به راه افتاد. در طول مسیر صدای صحبت های تینا با ان زن جوان می امد اما معلوم نبود چه می گویند. مدتی گذشت تا اینکه ماشین از حرکت ایستاد.
صدای نزدیک شدن قدم هایی را شنیدم. در صندوق باز شد. مرد دستم را گرفت و مرا ایستاند. چاقویی از جیبش در آورد و بست را باز کرد. دور و اطراف را نگاه کردم. در باغی بزرگ بودیم و از جایی صدای بلند آهنگ می آمد. تینا آمد و به مرد گفت که می تواند برود. مرد رفت و پشت فرمان نشست. تینا مانتو و روسری اش را در آورد و گفت :" ببین جایی که هستیم باید خیلی مراقب رفتارت باشی. اونجا بادیگارد زیاده. دست از پا خطا کنی معلوم نیست چی بشه. اینجا انقدر خطرناکه که دفعه ی اول خودم خیلی ترسیده بودم."
زنجیر را به قلاده متصل کرد و در دستش گرفت. زن جوان و دختر را دیدم که داشتند به طرف خانه ای ویلایی که از درونش صدای اهنگ می آمد می رفتند.
_ حالا هم باید خیلی مراقب باشی. اینجا یه حراجیه غیر قانونی و خطرناکه. اینا رو بهت می گم که بدونی یه وقت اشتباه نکنی.
از توی کیف دستی اش، دستکش بلندی در آورد و بهم داد و گفت که دستش کنم. دستکش تا آرنجش می رسید. بعد دوباره به سمت ماشین رفت و چیزی به مرد گفت. مرد هم به او چیزی داد که فهمیدم یه نقاب بالماسکه است. بهم گفت که بروم پیشش. زنجیر قلاده را گرفت و دنبالش حرکت کردم.
استرس کل وجودم را گرفته بود. احساس بدی داشتم. وارد خانه ی ویلایی که شدیم همه چیز عجیب تر شد. جمعیت زیادی بودند از مردان و زنانی که ماسک بالماسکه داشتند و مرد ها و زنانی که مثل من ماسک چرمی روی صورتشان بود. چندتایشان مثل من با زنجیر دنبال دامیننت هایشان بودند و بعضی هایشان انگار ازاد تر بودند. همه چیز مثل فیلم ها بود. حتی انگار مایه های فراماسونری داشت. خیلی از زنان لباس های مجلسی و باز پوشیده بودند اما چندتایی هم بودند که لباس های پوشیده به تن داشتند و بعضی ها انگار عرب بودند و پوشیه هم داشتند. جای عجیبی بود و صدای بلند موسیقی گوش را اذیت می کرد.
هرکجا که تینا می رفت من هم به دنبالش می رفتم تا اینکه وارد سالنی عجیب شدیم. دور تا دور سالن قفس های بزرگ انسانی بود که تویشان ادم های واقعی بودند. همشون لخت مادرزاد بودند. هم دختر و هم پسر. کنار هر دوسه تا قفس هم یک زن خوشکل ایستاده بود. تینا لبخند زنان از کنار قفس ها رد می شد و نگاهشان می کرد. ارام کنار گوشم گفت:" خوب نگاهشون کن. یه روزی جای خودت اینجاست."
وحشت برم داشت. پاهایم شروع کرده بودن به لرزیدن. تازه فهمیدم که درباره ی اینکه خودش ممکن است مرا بخرد دروغ گفته. در هر چند قدم مرد های قوی هیکلی با کت و شلوار ایستاده بودند و در دستشان هم یک اسلحه بود. خیلی فضای وحشتناکی بود. ناگهان صدایی آمد. مردی با صدای بلند گفت:" اقایان و خانم ها. تا چند دقیقه ی دیگه حراجی شروع میشه. هر کی خواست می تونه شرکت کنه فقط باید عجله کنید. برای هرکدومتون صندلی هست اما اسلیو هاتون نمی تونن روشون بشینن. برای همین صندلی ها با فاصله چیده شده تا اگه برای اسلیو ها جا باشه. "
به طرف سالن خلوتی رفتیم که صندلی ها کنار هم چیده شده بودند. تینا جلو رفت و روی یکی از صندلی های ردیف دوم نشست. به مت هم اشاره کرد کنارش روی زمین زانو بزنم. کمی طول کشید تا مراسم شروع شد. همه چیز شبیه کابوس بود. چیزهایی را که می دیدم باور نمی کردم. یک زن و یک دختر جلوی صندلی ها ایستادند و خوش آمد گفتند. مزایده شروع شد. برده ی اول را اوردند. مردی جوان و هیکل دار بود. شروع کردن به قیمت گزاری.
_ این مرد جوون. بیست و چهار سالشه. کاملا سالمه و مطیع.
زن محکم با دستش به شکم مرد زد.
_ نگاش کنین. بدن ورزشی خوبی هم داره. قیمت پیشنهادی موسسه 40 هزار دلاره. یه چیزی حدود دویست میلیون. (ان موقع دلار چهار پنج تومن بود) حالا هرکی خواست پیشنهادش رو بده.
شروع کردن به پیشنهاد کردن و تقریبا اخرش چیزی حدود پنجاه و هشت هزار دلار فروخته شد. یکی یکی اسلیو اوردند. در میانشان دختر هم بود. بعضی از دختر ها واقعا زیبا بودند. دلم برایشان می سوخت. بعضی ها قیمت های خوبی هم داشتند. در میان صداها گاهی هم صداهایی با لحجه ی عربی و برخی با زبان انگلیسی هم شنیده میشد. بعدا تینا برایم گفت که انها واقعا خارجی بودند. واقعا ترسناک بود.
آخر های شب به خانه رفتیم. بعد از آن مراسم حالم بد شده بود. وقتی وارد اپارتمان شدیم هیچکدام از وظایفم را انجام ندادم. نه لباسش را در آوردم نه کفشش را. گوشه ای نشستم. تینا چند بار به صورتم سیلی زد و من گریه کردم. گوشم را گرفت و به طرف اتاق شکنجه برد. دست خودم نبود. فقط گریه می کردم. مرا به روی شکم به تخت بست . مقاومتی نکردم. حالم خیلی بد بود. چند دقیقه بعد دوباره امد. اصلا دقت نکردم که چه لباسی پوشیده. با گریه گفتم:" خواهش می کنم خودت منو بخر. من دلم نمی خواد فروخته بشم. اخه مگه من حیوونم؟"
بلند گفت:" خفه شو. خفه شو. اره تو یه حیوونی. یه حیوون که قراره بفروشنت. مثل اینکه زیادی بهت خوبی کردم پررو شدی. دلم نمی خواست این کار رو باهات بکنم ولی مجبورم کردی."
به پشتم رفت. شلوار هنوز تنم بود. با قیچی یا چاقو دقیقا نمی دانم چه بود که شرت و شلوارم را جر داد. برای اولین بار بهم تجاوز شد. درد زیادی داشت. انقدر گریه و ناله کردم تا از هوش رفتم. بدون ان که بفهمم تینا کی رفت. صبح به دیلدویی در دهنم بیدار شدم. دیلدو را توی دهنم با خشم و زور فرو می کرد و می گفت:" بیچارت می کنم. حالا دیکه پر رو بازی در میاری. باید دهنت رو هم مثل کونت جر بدم. اره دیشب کونت بد جر خورد."
باسنم می سوخت. آنقدر دیلدو را محکم در دهنم می کرد که عق می زدم اما چون از روز قبل چیزی نخورده بودم بالا نمی آوردم.مثل گرگ های وحشی می خواست نابودم کند. باز هم گریه ام گرفت. حالم خیلی بد بود. بعد از آن شلاق شروع شد. آنقدر شلاق زد که شمارش از دستم رفت. از درد بی هوش شدم.

نوشته: هری تالکین


👍 18
👎 1
12801 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

786337
2021-01-14 00:49:32 +0330 +0330

داستان فوقالعاده ایه خواهش میکنم بقیش هم بزار مشتاقانه منتظرم برا خوندن بقیش😍😍

2 ❤️

786338
2021-01-14 00:50:55 +0330 +0330

بی دی اس ام از بهترین حس های جنسیه

1 ❤️

786352
2021-01-14 01:29:35 +0330 +0330

یه هم صحبت پیام بده

0 ❤️

786358
2021-01-14 01:48:07 +0330 +0330

هنوزم میگم نمیدونم واقعیه یانه ولی برای تاثبر گذاری بیشتر یا کاملا ادبی بنویس یا خودمونی یه چی بینشون خوب در نمیاد داستان

0 ❤️

786383
2021-01-14 04:57:40 +0330 +0330

طولانی تر. بنویس

0 ❤️

786409
2021-01-14 11:34:52 +0330 +0330

عجب داستان خفنیه

1 ❤️

786538
2021-01-15 09:34:40 +0330 +0330

خیلی خوبه. عالی بود. هم ادامشو بزار هم بقیه ی کارهای هری تاکین رو هم بزار

0 ❤️

786601
2021-01-15 23:58:54 +0330 +0330

برده ها مهربونن

1 ❤️

786984
2021-01-18 01:32:26 +0330 +0330

منتظر قسمت های بعدی هستیم
👌👌👌👌👌

1 ❤️

787283
2021-01-19 17:00:28 +0330 +0330

قسمت بعدو بزار منتظریم ❤️

0 ❤️

787951
2021-01-23 01:35:38 +0330 +0330

خیلی خوب بود

قسمت های بعدی هم بزار

0 ❤️

788011
2021-01-23 14:55:27 +0330 +0330

شلام عالیه ادامش رو بنویس خییلی وقته منتظرم

0 ❤️







Top Bottom