زندگی دوزخی من (١)

    این داستان واقعی زندگی یکی از دوستان منه که با اجازه
    خودش نوشتم این داستان محتوای همجنسگرایانه داره و خیلی کم صحنه های سکسی داره
    از وقتی یادم میاد خونمون محل درگیری و کشمکش بوده خیلی کم میتونم روزایی رو به یاد بیارم که پدر و مادرم توش دعوایی نداشته باشن همیشه حتی تو کوچیک ترین مسائل اختلاف داشتن و دارن هیچ وقت هم نفهمیدم چرا جدا نمیشن وقتیم از خودشون میپرسم چندتا دلیل کلیشه ای میارن که مثلا تو فامیل ابرومون میره و.....
    این شرایط باعث شده بود توجه چندانی هم به من نکنن یادمه کلاس اول که بودم بعد مدرسه همه همکلاسیام منتظر والدینشون بودن تا بیان دنبالشون ولی من مجبور بودم خودم پیاده اون همه راه رو از مدرسه تا خونه بیام این بی توجهی ها باعث شده بود خیلی تو خونه راحت نباشم کم کم شروع کردم بیرون رفتن و تو کوچه با بچه ها بازی کردن اوایل اجازه نداشتم خیلی بیرون باشم نهایتا دو یا سه ساعت ولی بعد اون چون بچه ها بیشتر بیرون میومدن منم میتونستم بیشتر بیرون باشم
    کلاس دوم بودم که با یکی از بچه های محلمون به نام حسام اشنا شدم حسام اون موقع کلاس پنجم بود خیلی بچه باحال و بامزه ای بود هر روز هم بیشتر از دیروز بهم نزدیک میشد منم بدم نمیومد باهاش دوست باشم هم به خاطر رفتار خوبش وهم اینکه همه جوره هوامو داشت بعد یه مدت شروع کرد درباره مسائل جنسی باهام حرف زدن و کم کم با این مسائل اشنام کرد برام خیلی زود بود که با این مسائل اشنا بشم ولی خب بدم هم نمیومد هرچند اوایل حرفاشو اصلا باور نمیکردم چند وقت بعدش اولین فیلم سکس عمرمو بهم نشون داد و بعد از اون روز دیگه اکثر اوقات بحثمون همین مسائل بود خیلی کم پیش میومد درباره چیزای دیگه حرف بزنیم یادمه یه بار بهم گفت تو عین داداش خودم میمونی هر وقت سوالی یا مشکلی داشتی بیا پیش خودم حتما کمکت میکنم منم واقعا دیگه داداش خودم میدونستمش و کاملا بهش اعتماد داشتم این وضعیت ادامه داشت تا یک سال بعدش یعنی وقتی من کلاس سوم بودم و اون کلاس هفتم
    یه روز گرم تابستونی اواسط مرداد ماه بود به خاطر گرمی هوا هیچ کدوم از بچه ها تا عصر و بهتر شدن هوا بیرون نمیومدن اون روز طبق معمول خونه ما دعوا بود منم یکم زودتر از همیشه اومدم بیرون رفتم کوچه پایین تر دنبال حسام در زدم خودش اومد بیرون:
    +سلام خوبی؟
    _ممنون خوبم تو چطوری داداش؟
    +منم خوبم....میگم نمیای بیرون؟
    _بیرون که نه هوا هنوز خیلی گرمه تو چرا نمیای تو؟
    +اخه چیزه...خجالت میکشم
    _خجالت واسه چی خودم تنهام بیا تو پلی استیشن بازی کنیم
    وقتی رفتم داخل رفت اول برام یه لیوان اب اورد:
    _بیا اب بخور حتما تشنته
    +ممنون دستت درد نکنه
    _بازی چی بذارم.....اسپایدرمن خوبه؟
    +اره همون خوبه
    یکم که بازی کردیم یه دفعه بازی رو ول کرد
    +چرا بازی میکنی مبخوای ببازی؟
    _نه فقط حال ندارم بیا خودت بازی کن
    اینو گفت بعد بازی رو گذاشت رو حالت یک نفره و همونجا کنارم دراز کشید منم سرگرم بازی شدم بعد یه مدت شروع کرد رو پاهام دست کشیدن از این کارش بدم میومد ولی چون فکر میکردم داره شوخی میکنه هیچی نگفتم کم کم دستشو نزدیک گونم میکرد وقتی این کارو کرد یکم عصبی شدم :
    +چرا اینجوری میکنی؟
    _چیه مگه بدت میاد؟
    +معلومه که بدم میاد انتظار داری بدم نیاد؟
    چند ثانیه هیچی نگفت بعدش سریع پاشد در اتاقو قفل کرد از این کارش شوکه شدم بعدش نگام کرد و گفت :
    _ببین من فقط میخوام یکم باهم حال کنیم همین
    +منظورت چیه باهم حال کنیم؟
    _خودت میدونی منظورم چیه
    بعد این حرفاش بد جوری ترسیدم پاشدم که برم بیرون اصلا یادم نبود درو قفل کرده وقتی سعی کردم درو باز کنم اومد سمتم :
    _اگه باهام راه بیای قول میدم به هیچ کس نگم تازه خودتم حال میکنی
    +نمیخوام فقط میخوام برم بیرون حسام مگه نگفتی من داداشتم
    _هنوزم میگم الانم میخوام بهمون خوش بگذره
    +حسام تو رو خدا بذار برم بیرون جون مادرت جون هرکی دوس داری
    هرچقدر التماسش کردم و قسمش دادم بی فایده بود کوتاه نمیومد وقتی دید من باهاش راه نمیام و حرفاش فایده نداره به زور متوسل شد سعی کردم جلوشو بگیرم ولی اصلا زورم بهش نمیرسید هیکلش خیلی از من درشت تر بود خودشم میگفت چون نیمه دومیه یه سال عقب مونده و الان باید کلاس هشتم باشه وقتی دید منم تسلیم نمیشم یکی زد تو گوشم بعد شروع کرد به تهدید کردنم ولی اینکاراشم باعث نمیشد کوتاه بیام وقتی سعی کرد شلوارمو از پام دربیاره زدم زیر گریه به خاطر دست و پازدن من نتونست کارشو کامل انجام بده ولی همون مدت کوتاه کافی بود تا دردو با تمام وجودم حس کنم بعد حدود یک دقیقه ولم کرد کلید اتاقو انداخت جلوم و گفت گم شو منم فقط داشتم گریه میکردم و شرت و شلوارمو پام میکردم همینکه درو باز کردم تا بیرون خونشون فرار کردم انگار فکر میکردم هنوز دنبالمه
    برگشتم تو کوچمون و چند دقیقه یه جا تنها نشستم تا حالم بهتر بشه هنوز درد داشتم...تاچند روز بعدش از خونه بیرون نرفتم همش بغض میکردم ولی نمیتونستم گریه کنم مدام باخودم میگفتم نکنه به کسی بگه یا پدر و مادرم بفهمن
    سه روز بعد اون اتفاق یکی از دوستام اومد دنبالم :
    _سلام چطوری؟ چرا پیدات نیست این چند روزه؟
    +سلام خوبم یکم مریض بودم واسه همین بیرون نیومدم
    _مریض؟ وسط تابستون انگار تو همه چیت برعکسه به جای زمستون تابستون مریض میشی خخخ
    (اون لحظه دلم میخواست بزنم فکشو بیارم پایین چون اصلا حوصله شوخی نداشتم ولی جلوی خودمو گرفتم اول باید میفهمیدم حسام به بقیه چیزی گفته یانه)
    +بی مزه میگم تو این چند روزه بچه ها چیزی در مورد من نگفتن؟
    _نه مگه باید چیزی میگفتن؟ فقط یکم تعجب کردن که چرا پیدات نیست
    خیالم راحت شد که حسام چیزی به بچه ها نگفته
    +صبر کن به مامانم بگم الان میام بیرون
    همراهش رفتم بچه ها میخواستن گل کوچیک بازی کنن منتظر بودن همه بیان تا یارگیری کنن وقتی رسیدیم دیدم حسام هم داره میاد همینکه دیدمش حالم بد شد انگار یه لحظه تو دهنم یه تلخی احساس کردم ولی اون اصلا به روم نیاورد وقتی یارگیری کردیم میخواستیم بازیو شروع کنیم که یک دفعه توپو گرفت :
    _همه میخوان بازی کنن؟
    یکی از بچه ها به اسم مجتبی که هم سن خودش بود جوابشو داد : + خب معلومه که همه میخوان بازی کنن چرا پرسیدی؟؟
    _هیچی گفتم شاید نخواین بچه کونیارو بازی بدین
    +بچه کونی؟ منظورت کیه؟
    _فعلا بازی کنیم بعدا بهت میگم
    حالم دیگه کاملا خراب شده بود اصلا توی بازی نمیفهمیدم چیکار میکنم باز چند روز خودمو تو خونه حبس کردم وقتی بعد دو سه روز رفتم بیرون فهمیدم رفتار اکثر بچه ها باهام عوض شده خیلی بهم بی محلی میکردن وقتی حسام بیرون بود که دیگه حتی حاضر نمیشدن باهام بازی کنن نمیدونم چطوری قضیه رو براشون تعریف کرده بود و چی گفته بود ولی میدونم یه موضوع رو تو مخشون فرو کرده بود این که من یه بچه کونیم هیچ وقت جرات نکردم از بچه ها بپرسم چی براشون تعریف کرده اونام بعد یه مدت شروع کردن مسخره کردنم بعضی اوقات سر کوچمون منتظر میشدن تا بیام بیرون و اذیتم کنن انگار تفریحشون شده بود اذیت کردن من اوضاع طوری بود که تمام سال کلاس چهارم خودمو تو خونه حبس کرده بودم
    تابستون کلاس چهارم بود که یه خونه تو یه محله دیگه خریدیم و از اون کوچه و محله رفتیم محله جدید کم جمعیت بود و خونه هاش اکثرا نوساز منم اونجا هیچ دوستی نداشتم واسه همین تمام وقتمو یا خونه بودم یا مدرسه این وضعیت ادامه داشت تا کلاس هفتم
    اون سال به خاطر جمعیت بالای مدارس دولتی و کیفیت پایین اموزشیشون والدین عزیز بنده واسه اولین بار به فکرم افتادن و تویه مدرسه غیردولتی ثبت نامم کردن روز اول مدرسه جدیدو خوب یادم میاد یه مدیر بد اخلاق داشتیم که کلا جز اخم کردن و داد زدن کاری بلد نبود البته خودش این رفتاراشو از روی نظم و سخت گیری میدونست اول کلاس الف رو خوند و بعد کلاس ب من افتاده بودم کلاس ب بعدش اعلام کرد اگه کسی میخواد جابه جا شه همین الان اعلام کنه چون از فردا دیگه جابه جایی بین دو کلاس نداریم یه نفر از کلاس الف دستشو برد بالا و گفت میخواد جابه جا بشه با همون نگاه اول ازش خوشم اومد اسمش سجاد بود هم خوشگل بود هم خوشتیپ باباش یه بوتیک داشت واسه همین همیشه خوب لباس میپوشید هر چقدر سعی میکردم بهش نزدیک بشم نمیتونستم انگار ازش خجالت میکشیدم از طرفی هنوز خاطره تلخی که با حسام داشتم تو ذهنم بود تا اینکه یه روز معلم......


    نوشته: kongming

  • 6

  • 2




  • نظرات:
    •   جان.کوچولو
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • بنظر من مسائل جنسی میشه (بیماری های مقاربتی ، روش های به آرگاسم رسوندن پارتنر و.....) که شما راجبش صحبت نمی کردین ، شما راجبه کون کونک بازی صحبت میکنین.


    •   alireza7911
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • چه عجب یکی گفت اسپایدر من،همیشه میگفتن pesیاfifa این خودش یک پیشرفته


    •   alireza7911
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • چه عجب یکی گفت اسپایدر من،همیشه میگفتن pesیاfifa این خودش یک پیشرفته


    •   R.B.behruz
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • حداقل غلط غلوط تایپ نشده بود


    •   Artemisi
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • خدایی کون مردا چه جذابیتی داره یکی این واسه من توجیح کنه


    •   lovely_grl
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • فک کنم‌ادمین قفلی زده رو گی امشب همه داستانا گی شدن ک


    •   m...h...a...
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • بسیاری از بچه های همجنسگرا با همچین برچسب هایی مواجه میشن.‌البته خب داستانت بیشتر تجاوز به یک بچه بود تا گی..ولی خب کلا ناراحت شدم...حالا داستان دومت رو بنویس ببینم چجوری می نویسی..فعلا نه لایک زدم ن دیسلایک..موفق باشی


    •   ماینر
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • عالی بود.منکه خیلی از نوشتنت خوشم اومد.نه تیکه های بی مزه ومسخره توداستانت بود(تیکه کلامهایی مثل کصخل،کصمغز،کسشعر نگو،کجایی دیوث،رفتیم کصچرخ زدیم و....) نه غلط املایی داشتی وکلا عالی بود.فقط چرا داستان وخاطرتون رو چندقسمت میکنین یبار بنویسین بره دیگه انگار واسه شبکه HBOقراره سریال چندفصلی بسازین!!!


    •   royaei
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • یه همچین آدمهایی باعث میشن بعضی افراد تو بچگی خفه بشن ؛ تو بچگی پژمرده بشن و هر استعدادی تو وجودشون دارن نتونن ازش استفاده کنن ؛
      متاسفم که اینجور آدمها بخاطر هوس داغ ننگ رو جوری به پیشونی آدمها میزارن که تا آخر عمر مثل یه زخم کهنه هر وقت یادشون میافتن سر باز میکنه و تازه میشه ؛
      که چی بشه ؟
      متاسفم و متاثر ؛
      موفق باشی


    •   aminrezvani
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • خوبه همین که آلوده نشده و پیشنهاد شرم آورش رو قبول نکرده خوبه اون یارویی هم که تجاوز کرده به احتمال صد در صد بچش اینجور ميشه این قانون جهانه که ميگه در خونه کسی رو نزن که در خونت رو با مشت میزنند


    •   سعید تبریزی
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • نه به کودک آزاری
      نه به کودک آزاری
      نه به کودک آزاری
      امیدوارم نسل این مریض های زنجیری منقرض شه
      داستانتم خوب بود موفق باشب


    •   سعید تبریزی
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • نه به کودک آزاری
      نه به کودک آزاری
      نه به کودک آزاری
      امیدوارم نسل این مریض های زنجیری منقرض شه
      داستانتم خوب بود موفق باشی


    •   darklord79
    • 3 هفته
      • 0

    • هوفف بابا خودت میخاره دیگه نرو سراغ کسه دیگه


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو