زندگی سحر (۱)

    سلام خدمت دوستانی که دارن داستان من میخونن، من خیلی وقت ها میام اینجا و داستان های سکسی میخونم مخصوصا داستان های دنباله دار منم تصمیم گرفتم داستان زندگی خودم بنویسم که درد و دل کنم و شاید بتونم ی نفر پیدا کنم که درکم کنه
    نکته
    ۱) این داستان زیاد سکسی نیس و داستان زندگی خودم اگه نمیخواین پس لطفا وقت نزارید
    ۲)شاید اول داستان که بخونید بگید این داستان لز ولی در واقع لز نیست


    مقدمه:
    من اسمم سحر ۲۴ سالم و این اتفاق هایی که مینویسم از سن ۱۵ سالگی تا الان
    من تو ی خانواده حساس و سخت گیر به دنیا اومدم تو سن ۸ سالگی خواهرم رها بدنیا اومد و همه توجه ها به اون بود دیگه وهیچکس بهم اهمیت نمی داد
    همیشه تو خانواده تنها بودم، تو خانواده ی ما بچه های فامیل یا از من ۸ _۱۰ سال بزرگتر بودن یا ۸ سال کوچیکتر، بزرگ ها که من راه نمیدادن تو جمعشون چون مدام حرف های سکسی بحثشون بود میگفتن برو اون ور ما حرفامون به سن تو نمیخوره و ... دلم خیلی می گرفت با بچه های کوچیک هم قاطی نمی شدم اونا در حال بازی کودکانه بودن ومن حالا ی نوجوان شده بودم و به سنم بازی نمی خورد
    داستان زندگی من:
    سال سوم راهنمایی تموم کرده بودم اساس کشی کردیم به ی محله مزخرف و کوچیک ، با یکی از دختر های همسایه به اسم بیتا که همسن من بود دوست شدم و باهم تو ی مدرسه دولتی ثبت نام کردیم که از شانس خوب من تو ی کلاس بودیم خوشحال بودم که بلاخره ی دوست پیدا کرده بودم روزا با هم می رفتیم مدرسه ،مدرسه ما ی مدرسه دولتی بود همیشه موقع های زنگ تفریح یا وقتایی که معلم نداشتم بچه شروع میکردن به گفتن داستان های سکسی و دادن سی دی های سکسی بهم لای کتاب ها (اون موقع ها کمتر کسی تو کلاس ما گوشی و اینترنت داشت و مثل الان نبود که حتی بچه ۱۰ ساله هم تبلت و گوشی داره نبود) و صحبت از دوست پسراشون و رابطه هاشون( منم خیلی دلم میخواست ی دوست پسر داشته باشم و حتی شده ی بار بغلش کنم ولی تو خانواده من حتی اجازه بیرون رفتن رو هم نداشتم حتی گوشی هم نداشتم چجوری با ی پسر حرف میزدم هی باید تحمل میکردم این حس... ، البته محله ما اینقدر بد و کوچیک بود که حرف همه جا می پیچید و پسرا آمار همه دختر ها رو داشتن )
    ی روز سه شنبه صبح که با بیتا رفته بودیم مدرسه زنگ اول، ما درس پرورشی داشتیم ناظم اومد تو کلاس ما همه از جا برای احترام بلند شدیم و خانم طاهریان گفت بچه ها امروز معلمتون نیومده آروم و ساکت بنشینید وگرنه میفرستمتون حیاط برای ورزش همه بچه ها خوشحال بودن از اینکه معلم نیومده بود و همه یک صدا چشمم خانم طاهریان خیالتون راحت و همه خوشحال که میتونستن همه دیگه رو بمالن ته کلاس پر شده بود از دختر های کنار هم نشسته که دستشون تو کوس و سینه هم بود و وقتی صدای پای کسی میومد زود خودشون جمع میکردن من و بیتا کنار هم نشسته بودیم و داشتیم رو کاغذ بازی xو o انجام میدادیم که بیتا گفت سحر آرزو فیلم سکسی آورده، موافقی بگیریم امروز مادرم اینا نیستن بریم خونه ما نگاه کنیم گفتم باشه ولی مادر من چجوری راضی کنیم میدونی که اصلا نمیزاره برم بیرون و اگه اصرار کنم کلی کتک کاری میشه آخرش گفت نگران نباش مامانم میفرستم راضیش کنه ظهر که مدرسه تعطیل شد و برگشتیم بعد یکی دو ساعت مادر بیتا اومد خونه ی ما و به مادرم گفت سحر بیاد خونه ما با بیتا با هم درس بخونن مادرم کلی مخالفت کرد خوب بیتا بیاد اینجا سحر نمیفرستم و .... مادر بیتا هم گفت ول کن این چرا اینقدر سخت میگیری ولش کن دیگه دختر بیچاره رو
    مامانم بلاخره با کلی غر و... قبول کرد برم
    من رفتم خونه بیتا اینا و محکم بغلش کردم وگفتم بلاخره اومدم از اون خونه بیرون بیتا گفت باشه دختر بیا بشین که اولین فیلم سکسیمون ببینیم نشستیم به دیدن فیلم و هردومون داغ کرده بودیم و حالمون بد بود ی حس عجیبی بود من سرم گذاشتم رو پای بیتا تا بقیه فیلم ببینم بیتا هم داشت موهام نوازش میکرد و دستاش آروم آروم رسوند به سینه هام من اصلا تو حال خودم نبودم و فقط لذت میبردم هیچ مخالفتی نکردم و خیلی خوشم اومده بود از رو پاش بلند شدم و نگاش کردم هر دومون مثل فیلمی که میدیم لبامون نزدیک هم کردیم و از هم لب میگرفتیم حدود ۱۰ دقیقه از هم لب گرفتیم بعد هم دیگه رو بغل کردیم هر دومون تو گوش هم گفتیم دوست دارم که ی دفعه زنگ تلفن خونه بیتا اینا به صدا در اومد بیتا بلند شد شماره رو دید گفت از خونه شماس
    گوشی برداشتم :الو سلام

    مامانم :سلام بسته دیگه خیلی اونجا موندی تا ۵ دقیقه دیگه خونه ای وگرنه من میدونم تو
    تلفن قطع کرد
    گوشی گذاشتم روش و به بیتا گفتم باید برم
    هر دومون بد جور ضد حال خوردیم و موقع خداحافظی ی لب دیگه هم از هم گرفتیم و اومدم خونه


    صبح رفتم دم خونه بیتا که با هم بریم مدرسه تو راه مدرسه با هم بودیم نه اون حرفی زد درباره ی دیروز و نه من
    رسیدیم مدرسه کنار هم نشسته بودیم تو ی میز ولی فقط سکوت بینمون بود
    تا زنگ تفریح خورد و بیتا رفت روی سکوی کنار پله ها نشست و منم رفتم کنارش نشستم و خودم سر صحبت باز کردم و به بیتا گفتم چرا حرف نمیزنی از صبح چیزی شده؟ راستی ممنون بابت دیروز خیلی خوب بود


    بیتا با ناراحتی گفت اه مامانت چرا اینقدر گیر و ضد حال کلا رید به حس و حالمون
    با بغض گفتم این که چیزی نیست جز این اخلاق گندش هر وقت هم میره بیرون میگه کل خونه رو تمیز کن تا من بیام و رها رو هم میزاره پیش من و شدم مثل کوزت هم بچه داری هم خونه رو تمیز میکنم
    بیتا: مامانت کیا میره بیرون؟؟
    من : حداقل هفته ای ۴ بار میره اکثرا خونه مامانش
    بیتا : خوب که
    من : کجاش خوب من این همه کار میکنم
    بیتا : اینطوری بیشتر با همیم
    من: اره حتما پیش اونم رها خخخخخ دیوانه ای؟؟
    بیتا : دیونه خودتی من ی فکری دارم به مادرت بگو رها رو هم با خودش ببره بگو من امتحان دارم و باید درس بخونم اینطوری بیشتر با همیم
    من: باشه اینکار میکنم ایشالا جواب بده من که چشمم اب نمیخوره
    بیتا: مطمئن باش جواب میده چون رو درس حساسن


    فرداش که مادرم داشت میرفت بیرون گفتم مامان رها رو هم با خودت ببر من فردا امتحان دارم با کلی اصرار بلاخره قبول کرد و گفت باشه میبرم ولی به زن عمو اینا میسپارم ی وقت نری بیرون (زن عموم اینا طبقه بالای خونمون میشینن) نیم ساعت بعد رفتن مادرم زنگ زدم خونه بیتا گفتم:سلام بیتا بیا اینجا مامان و رها نیستن بیتا اومد خونمون و هم دیگه رو بغل کردیم بهش گفتم کاش سی دی سکسی میوردی نگاه میکردیم
    بیتا: تو ماهوره هم کانال سکسی هست
    بعد کلی گشتن تو ماهواره ی کانال نیمه سکسی پیدا کردیم که ی فیلم لز نشون میداد و نشستیم به دیدن فیلم هردومون دوباره داغ کردیم هم دیگه رو لخت کردیم و دستم گذاشتم رو صورتش شروع کردم به ناز کردنش و بوسیدنش بیتا خوابید رو زمین من از گردنش بوسیدم و رسیدم به سینه هاش بیتا همش ناله میکرد و باصدای اه اون حالم بدتر شد شروع کردم به بوسیدن سینه هاش بیتا همش اه و اخ میگفت رفتم ازش لب گرفتم بیتا منو خوابوند زمین و دستش گذاشت رو چوچولم و شروع کرد به مالیدن چوچولم و من همش اه و ناله میکردم جون بیتا سریعتر دارم میمیرم خیلی حس خوبی اخ، ای ، جوووون، اه دارم دیونه میشم اخ بیتا یهو شروع کردم به لرزیدن و تمام موهای بدنم سیخ سیخ شد و سردم شده بود حس عجیبی بود تا حالا تجربه نکرده بودم درست قبلا خود ارضایی میکردم ولی این ارضا شدن خیلی خوب بود بیتا گفت مبارک باشه خانومی اولین بار سکس کردی و ارضا شدی پاشو حالا نوبت من با این که اصلا حال نداشتم بلند شدم، بلند شدم و دستم گذاشتم رو کوسش و چوچولش چند دقیقه ای حسابی مالیدم و اونم اه و اخ میگفت رفتم ازش لب گرفتم و اونم ی لرزه ای کرد و ارضا شد تو بغل هم یکم دراز کشیدیم و بعد لباس پوشیدیم و نشستیم با هم حرف زدن و میوه خوردن
    به بیتا گفتم من ی فیلمی خیلی وقت دوست دارم ببینم میتونی جورش کنی
    بیتا: چی هست حالا ؟
    گفتم فیلم تایتانیک نسخه اصلیش میتونی پیداش کنی؟ بیتا:اتفاقا منم خیلی دوست دارم ببینم، اون سری به آرزو گفتم اونم نداشت محله ما هم اینقدر کوچیک نمیشه رفت ی سی دی فروشی هم که خرید فوری تا بری همه فهمیدن،، حالا واقعا کسی سراغ نداری داشته باشه؟
    من : اره والا محله ی مزخرفی ، چرا عمو کوچیکم شاهین داره ولی روم نمیشه که بهش بگم
    بیتا :تو که با این عمو کوچیکت که خیلی راحتی بگو چند تا فیلم بزنه تو سی دی بده بهت
    من : نه بابا در این حد هم راحت نیستم
    {{من ۳ تا عمو دارم که عمو بزرگ بعد ازدواجش رفت شهرستان خانمش اینا و با زور سالی ی دفعه ببینمیش و عمو دومی که طبقه ی دوم ما میشنن و عمو کوچیکم شاهین که ۱۰ سال از من بزرگتر و من باهاش تقریبا راحت بودم تو درس ها بهم کمک میکرد و باهم پاسور بازی و.. میکردیم ولی تا یکم بگو بخند داشتیم مامانم باز با چشم هاش میفهموند که بیا اینور و صدام میکرد }}
    بیتا : حالا ببین شاید تونستی به شاهین بگی
    من: باشه ببینم چی میشه بیتا، الان هاس که مامان دیگه بیاد پاشم خونه ها رو جمع کنم
    بیتا : باشه عزیزم منم دیگه برم خونمون تا قبل اومدن مامانت فردا صبح میبینمت
    هم دیگه رو بغل کردیم و ی لب از هم گرفتیم و بیتا رفت و منم مشغول کارا شدم
    شب تا صبح به این فکر میکردم چجوری به شاهین بگم اصلا نمیتونم ازش این بخوام در جمع ۲ساعت نخوابیده بودم که صبح شد و باید میرفتم مدرسه حاضر شدم و رفتم دم خونه بیتا که با هم بریم مدرسه، اومد بیرون و از طرز سلام دادن و احوال پرسیش معلوم بود خیلی خوشحال گفتم چیه اول صبحی اینقدر خوشحالی نکنه به خاطر زنگ ریاضی امروز خخخخخ
    گفت نه بابا میخوام خانم بیگی (معلم ریاضی )سر به تنش نباشه قرار خانواده ام برام گوشی بخرن
    _چه خوب خدا رو شکر خوش به حالت برای من که عمرا بگیرن
    بیتا: ایشالا برای تو هم میگیرن
    با بیتا کل تایم مدرسه رو حرف میزدیم
    من:بیتا چیشد بابات راضی شد برات گوشی بخرن
    بیتا:دیشب خونه ی مادربزرگ اینا بودیم بحث گوشی و مارک گوشی بود که عموم و عمه ام به بابام گفتن چرا برای بیتا گوشی نمی خری اون دیگه بزرگ شده بلاخره کلی حرف و... که بابام راضی شد برام ی گوشی بخره
    من: خوش به حالت اینقدر عمه و عمو پایه ای داری من که اصلا شانس نداره به جز البته شاهین
    بیتا : راستی اسم شاهین اوردی یادم افتاد ، سحر چی شد به شاهین گفتی فیلم
    من :نه والا روم نشد بگم
    بیتا: بابا چرا خجالت میکشی بگو دیگه تو هم ،بعد بهش بگو بابای تو هم راضی کنه گوشی بگیرن برات
    من : راست میگیا بیتا منم شانسم امتحان کنم شاید بابام به حرف شاهین گوش کرد و شاهین بتونه خانواده ام راضی کنه
    بیتا : اره ایشالا شاهین بتونه این خانواده تو رو راضی کنه
    از بس سرگرم صحبت با بیتا بودم که نفهمیدم کی زنگ خونه خورد و با بیتا برگشتیم خونه
    تو خونه همش به این فکر میکردم چجوری به شاهین بگم اصلا قبول میکنه حرفام، ی وقت نره به بابام بگه یا فکرم این بود کی مامان از خونه میره که به شاهین زنگ بزنم
    دل تو دلم نبود و همش استرس داشتم هم نگران بودم نکنه به بابام بگه ،هم درباره من فکر بد نکنه تا صبح فقط درگیر این فکرا بودم
    فردا پنجشنبه صبح بود که باید باز حاضر میشدم برای مدرسه( اون موقع ها پنجشنبه ها مدرسه بود و من سال دوم دبیرستان بودم که این قانون برداشته شد)


    تو راه مدرسه با بیتا بودم که بیتا گفت چته تو خودتی
    گفتیم هیچی خیلی استرس دارم میخوام به شاهین زنگ بزنم
    بیتا :استرس چی دیوانه شدی عموت، دوست پسرت نیس که
    من : اخه میترسم بگه به بابام قضیه فیلم و گوشی تازه یکم هم خجالت میکشم
    بیتا : نه بابا نمیگه، بیخیال اصلا ول کن نخواستیم فیلم
    خیالت راحت شد
    من :باشه
    بعد تموم شدن مدرسه اومدم خونه که مامان گفت داریم با مادربزرگ اینا میریم بهشت زهرا بیا بریم بهش گفتم مامان من نمیام کلی کار دارم و باید کاغذ دیواری درست کنم فردا جمعه اس بیا بریم فردا درس میکنی
    مامان یکم میخوام یکم بخوابم خسته ام ی فردا فقط وقت کلی درس و کار عملی دارم
    باشه نیا ولی برو خونه زن عموت اینا
    گفتم باشه خداحافظ
    بعد رفتن مامان یکم دراز کشیدم و مدام فکر میکردم
    کاش به شاهین بتونم بگم اونم من درک کنه و راضی کنه برای منم گوشی بخرن و.....
    بلاخره تصمیم گرفتم به شاهین زنگ بزنم
    گوشی تلفن برداشتم ۰۹۱۲.. و بیبببببب بعد دوباره پشیمون شدم زنگ بزنم و گوشی گزاشتم
    بعد ۵ دقیقه دوباره گوشی برداشتم و زنگ زدم به... ۰۹۱۲
    با هر بوق استرس کل وجودم گرفته بود و دستام یخ زده بود
    بعد بوق سوم قطع کردم ....‌..


    ببخشید دوستان اگه بد نوشتم اولین بار بود داستان مینوشتم با نوشتن این داستان همه خاطرات بد برام زنده شد ولی یکم سبکتر شدم


    ادامه...


    نوشته: سحر

  • 6

  • 4




  • نظرات:
    •   boyboy36
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • پس شما هم قصدت از نوشتن فقط ادامه دار بودن داستان بود
      نه پر محتوا و قوی بودن داستان


    •   Alouche
    • 3 ماه،3 هفته
      • 1

    • انگار ک یه پسر نوشته بود یعنی حس من این بود


    •   Hysterical_man
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • نگارش ضعیف و مناسب داستان نبود،علائم نگارشی هم که...
      موضوعش هم تکراری و کلیشه ای بود،یکم خلاق باشین


    •   pockerface
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • بهرحال نویسنده نیستی انتظاری ام نیس
      اما واسم سوال شده ک کجا زندگی میکنی و مگ ده هفتادی نیسی؟


    •   Mah131313
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • من فکر میکنم اسم محلت خاور سیتیه???


    •   a.4247
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • دختری ک درسش خوب نباشه واقعا کصخله


    •   An_Ahwazian_Good_Boy
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • لطفا ادامه بده من که خوشم اومد


    •   yasi9989
    • 3 ماه،3 هفته
      • 1

    • ادامه بده خوب بود البته با توجه به اینکه اولین داستانته


    •   artuom
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • بقیشو بگو. ولی از ارنج میندازم پسری


    •   Marita.m
    • 3 ماه،2 هفته
      • 0

    • سلام من سحر هستم نظرات خوندم ممنون بابت وقتی که گذاشته بودید
      Boy boy من قصدم تعریف کردن زندگیم بود چون بعد اتفاقاتی که برام افتاد عذاب وجدان گرفتم با نوشتنش خواستم یکم تسکین پیدا کنم ولی میدونم نمیشه
      A louche نمیدونم چرا فکر میکنی پسرم ادامه زندگیم هم بخون، من دخترم


      راجع به محل زندگیم هم تو محله ی پایین شهر تهران بودیم م ۴
      4247 من الان لیسانس گرفتم و معلمم ولی تو اول دبیرستان به خاطر مسائلی که نوشتم افت تحصیلی پیدا کردم


      ممنون از همگی


    •   Mohsen.sikhi
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • برا تو ک انقدر از ظرف خونوادت تحت فشاری فقط باس دانشگاه بری جای دور ک یکم تو خابگاه راحت باشی و بیرونش بتونی با چارنفر دوست شی


    •   farhadkhaaan
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • این سایت یه هدف والا داره خواهشا با داستانای غیرسکسی تخریبش نکنید (dash)


    •   kishtah
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • عالی رفیق ادامه بده


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو