زندگی سکسی پیچیده من

    سلام من راحله هستم و 19 سالمه و میخوام خاطره چند سال پیش رو براتون بگم وقتی 6 سالم بود و برادرم 12 سال پدر و مادرم بخاطر اعتیاد بابام جدا شدن و پدرم ما رو تحویل مادرم داد و ما با مامانم رفتیم خونه مامان بزرگ و هرروز غرغرهای مامان بزرگ و مامان و دعواهاشون رو میشنیدیم و خالمم که اونموقع 20 و خورده ای سالش بود اونجا زندگی میکرد خاله سیگار میکشید و مجرد بود و با شورت و سوتین تو خونه میگشت قیافه اش خوشگل نبود اما خیلی آرایش میکرد و هیکلش قشنگ بود تو دعواهاش با مامانمم از هیچ فحش خواهر مادری اجتناب نمیکرد و مام یاد میگرفتیم تا اینکه یک روز مادرم بعد از یک دعوای مفصل با مامان بزرگ و خاله چمدون هاش رو بست و نفهمیدیم کجا رفت ولی حتی دلش برا بچه هاشم نسوخت خاله بعد اون تقریبا هرروز یک مرد میاورد خونه و باهاش میرفت تو اتاق و کارشو میکرد درجواب نفرین های مامان بزرگم میگفت بالاخره باید از جایی شیکم ماها رو سیر کنه یا نه و توجیهشم این بود که صیغشونم حدود 1 سال به همین منوال گذشت و مامان بزرگ فوت شد و ما موندیم و خاله که کمتر از قبل به ما توجه میکرد و گاهی مردا رو میاورد و درم نمیبست و ما سروصداشونو میشنیدیم من توجه نمیکردم اما داداشم که کم کم به سن بلوغ میرسید گاهی میرفت از پشت در نگاه میکرد و کیرش رو هم میمالید یکبار وقتی دید دارم با کنجکاوی نگاه میکنم گفت تو هم بیا ببین رفتم جلو و دیدم خالم لخت لخت خوابیده و یک مرده حسابی داره تو کسش عقب و جلو میکنه و خاله جیغ میزنه و دور کس خالمم ی مایع شیری رنگیه بعد مرده کنارش دراز کشید و شروع کرد به بازی کردن با کس خالم و خالمم پستوناش رو خودش میمالید این صحنه ها برام تعجب آور بود و داداشم یکهو شروع کرد به مالیدن کسم از روی شلوارم برگشتم نگاهش کردم و یک لبخند زد منم گذاشتم کارشو کنه و بعد چند دقیقه خودمم خوشم اومد و کسم گرم شده بود و چشام رو بسته بودم که خاله لخت درحالیکه ی حوله دور کمرش بود و سینه هاش معلوم بود اومد بیرون و گفت هوی اینجا پشت در چیکار میکردید؟؟گمشید برید ببینم و ما رفتیم بعد اون اینکار ادامه داشت و ما موقع سکس خاله میرفتیم میدیدم منم تقریبا خوشم اومدع بود به خصوص که داداشم وسطاش شروع میکرد به مالش کسم....بعد یک مدت داداشم موفق شد شلوارم رو بکشه پایین و از رو شورت کسم رو میمالید و باهاش بازی میکرد و گاها بوسش میکرد و میگفت عجب ناناز خوشگلی داری بخورمش الهی چقدر خوشرنگه چقدر خوشگله و....منم بچه بودم و خوشم میومد یکروز داداش از مدرسه با یک لپ لپ دخترونه برگشت و بهم کادو دادش و منم کلی خوشحال شدم و وقتی سرگرم باز کردنش بودم اونم اروم شلوارم رو کشید پایین و با کسم بازی کرد بعد چند دقیقه شورتم رو یک ضرب کشید پایین که من نفسم بند اومد و گفتم واییی داداشییییی گفت هییس راحله جونم ببین برات چه چیر قشنگی خریدم حالا که اینکارو کردم بزار ناناز خوشگلتو ببینم دیگه گفتم آخه زشته گفن نه عزیزم من و تو عزیزای همیم بعد منو خوابوند و سرش رو برد سمت کسم چشماش خمار شده بود و شروع کرد لیسیدن کسم و خوردنش منم یک حس خوبی از درون داشتم بعد چند دقیقه خوردن سرش رو آورد بالا و دهنش رو پاک کرد که خودم گفتم داداشی یک خورده دیگه لیس بزن اونم گفت چشم و بعد لیسیدن کیرش رو درآورد ترسیدم و خواستم بلند شم که گفت نه راحله جون هیچی نیست کاریت ندارم و دستامو نگه داشت و اومد روم و کیرشو گداشت بین دو تا پام و تلمبه زد تا جایی که یک چیز شیری رنگی که بعدا فهمیدم آبش بود ازش زد بیرون بعدم گفت برو حموم خودتو بشور به خاله هم نگو خودشم شروع کرد به سیگار کشیدن بعد اون داداش در عیاب خاله و وقتی خاله درحال سکس بود همیشه باهام اینطوری حال میکرد شاید باورتون نشه اما متوجه شدم خاله چندباری دید داداش داره چیکار میکنه اما خرفی نزد که یکروز سعی کرد کیرشو بکنه تو کسم که من جیغ بلندی کشیدم از درد و خاله اومد و این صحنه رو دید و داداش رو حسابی کتک زد و داداش هم خاله رو زد و کلی به هم فحش دادن و خاله گفت من میدونستم تو لای پای راحله میزاری و میلیسیش ولی گفتم سن بلوغشه نیاز داره اینم کع خواهرشه دختر مردم که نیس ولی دیدم بی جنبه ای پرده این دخترو بزنی پسفردا ازدواج نمیکنه میمونه رو دستمون ها دیگه نبینم باهاش کاری کنی بعد دعوا داداش شروع کرد سیگار کشیدن که بازم خاله زدتش که چرا سیگار میکشی داداش هم بهش حسابی فحش داد که تو خودت هم میکشی بعد اون ماجرا خاله میخواست بره بیرون منم میبرد و جاهای چندش اور زیادی باهاش رفتم تو خونه هم که میخواست سکس کنه من رو میبرد تو همون اتاق و میگفت تو جا رختخوابی بشینم بعد هم کار و کاسبیش رو گسترش داد و به شغل مواد فروشی هم رو اورد و گاهی مردا همونجا مینشستن و مواد میکشیدن بعد چند وقت یکروز خاله بعد حموم رو مبل دراز کشیده بود و فقط یک شورت داشت که داداش رفت سمتش سینه هاشو مالید خاله هم پسش زد و داداشم گفت تو که نمیزاری با راحله کاری کنم خودت چرا به همه میدی به من نمیدی؟منم نیاز دارم ولی خاله باز پسش زد تا اینکه یک شب دیدم صدای آه و ناله میاد و رفتم دیدم داداشم خاله رو بغل کرده و کیرش تو کس خاله اس و داره تلمبه میزنه و خاله هم ناله میکنه صبحش هم جفتشون لخت تو بغل هم بودن بعد اون خاله به داداش هم سرویس میداد و من دیگه 10 ساله بودم و اونا اصلا مراعات نمیکردن و میگفتن دیگه خودش حالیشه خاله گاهی کامل لخت تو خونه میگشت و داداش یکبار سر سفره ناهار گفت خاله جون کستو میخوام خاله گفن دارم غذا میخورم وقتش نیست داداش توجهی نکرد و همونجا کشید پایین و شورت خاله که تنها پوشش بود رو هم داد پایین و کرد و خاله نشست رو کیرش و خودش رو عقب و جلو میکرد و میگفت رضا جون عاشق کیر سفتتم رضا جون کسم رو محکم بگا رضا جون بیشتر و داداش رضا ارضا شد و ریخت توش بعد رفت سراغ کس خاله و شروع کرد لیسیدنش و هی با زبونش چوچوله خاله رو بالا پایین میکرد و خاله جیغ میزد و پستوناش رو میمالید تا اینکه خاله با ی جیغ بلند ارضا شد و داداش بغلش کرد و حسابی از هم لب گرفتن و بعد با هم رفتن حموم یک روز بعدازظهر هم دیدم داداش کیرش تو کس خاله اس و پستون خاله تو دهنش داداشه و تو بغل هم خوابیدن چندین سال به همین منوال گذشت و گاهی داداش با مردایی که مشتری خاله بودن با هم خاله رو میگاییدن مثلا داداش کیرش تو کون خاله بود و یک مرده هم کیرش تو دهن خاله و اونیکی هم کیرش تو کس خاله و ماشالله خاله یک تنه به همه میداد استراحت داداش هم این بود بعد مدرسه سرش رو میزاشت رو کس لخت خاله و یکم میخوابید و خاله میخندید که تیغ تیغ موهات کسمو قلقلک میده باعث میشه کسم کیرررر بخواد بعد اون سال ها یکروز که داداش 21 ساله بود و من 15 و دوست پسر داشتم یکروز پلیس ریخت تو خونه و خونه رو گشت و مواد ها رو گرفت و خاله رو به جرم مواد مخدر و فحشا دستگیر کردن و خاله گفت دو تا خواهرزاده هام خبری از مواد نداشتن و 5 سال حبس برای خاله بریدن چند وقت بعد داداش گفت ترکیه پناهنده میگیره و داداش میخواد بره اونجا و دلم حسابی شکست هرچند داداش خوبی نبود اما سرپرستم بود برای همین رفت به بهزیستی گفت اونام با کمک آگاهی بعد چند وقت مامان رو پیدا کردن که ازدواج کرده بود و من پیش اون زندگی کردم و بعد چندقت با پسری آشنا شدم که همه جوره عاشقم بود و ماجرای زندگیم رو براش گفتم اون همچنان دوستم داشت و باهام سکس کرد و بعدش درکمال احترام اومد خواستگاریم و الان یک ساله نامزدیم و به زودی عروسی میکنیم داداش هم اونجا با یک زن ایرانی ازدواج کرد و خاله هم آزاد شده و طبق آخرین خبرم ازش با یک ساقی مشروب عروسی کرده و با هم مشروب میفروشن.


    نوشته: راحله جون

  • 9

  • 19




  • نظرات:
    •   As-pikc
    • 2 ماه
      • 3

    • خیلی خانواده مادریت داغونه
      بخاطر اینکه چشم و گوشم وا نشه بقیشو نمیخونم


      کیر رییس شبکه چهار تو کونت


    •   A.t1363
    • 2 ماه
      • 3

    • اگه به من بگي چه جوري اين اراجيف به ذهنت رسيد قول ميدم ديگه هيچي نگم


      فقط راست بگيا


    •   Master.shoja
    • 2 ماه
      • 1

    • اگه این داستان حقیقت داشته باشه به معنای واقعی کلمه زندگیت فاجعه آمیز بوده!!


    •   far597959
    • 2 ماه
      • 0

    • احساس میکنم زیر کیر خوابیدی داری فانتزیات مینویسی


    •   Soroush_Khi
    • 2 ماه
      • 1

    • باحال بود آخرش ولی اونجاش که با لپ لپ گولت زد دردناک بود
      آدم چقدر باید لاشی باشه خواهر خودشو بخواد بکنه


    •   مردسکسی.....
    • 2 ماه
      • 2

    • ماکه آفتاب مهتاب ندیده ایم روزگار و سرنوشتمون تنهایی و بی کسی و زل زدن به کوچه خوشبختی

      لامصب اینا با دنیایی از خلاف و لذت حرام چه خرشانسن و خوشبخت


    •   Weed-m@n
    • 2 ماه
      • 2

    • ملجوق بدبخت خیلی تابلو بود کص بافتی هیچ جنده ای بدون کاندوم نمیاد با غریبه سکس کن پ کمتر جق بزن ک ی همچین کصشعری تف ندی


    •   Abbas97
    • 2 ماه
      • 1

    • شاید باورتون نشه ولی همچین خانواده متلاشی رو ما تو محلمون داریم.. پس احتمال حقیقت داشتن داستان زیاده


    •   iman.shahvanii
    • 2 ماه
      • 0

    • عجب زندگي مزخرفي،،متإسفانه تو جامعه اينجور خانواده ها با چنين شرايطي زياده،،متأسفم


    •   ssonna
    • 2 ماه
      • 3

    • ما نه فرشته ي نكير ومنكريم نه ضامن بهشت وجهنم كسي.
      اينكه يك داستان از نظر عرف جامعه موضوعش قبيح و زشت باشه ،نميتونه علتي براي بد بودن داستان يا دروغ بودنش باشه، من هميشه اينو باور دارم كه توي اين دنياي پراز شگفتي و با اين همه انسان با دايره افكار وتمايلات به وسعت بي نهايت ،كه هركدوم دنيايي دارن كه كاملا با دنياي انسانهاي ديگه متفاوته ، وقوع هرچيزي ممكنه
      و اينكه يك اتفاق براي ما ناشناخته باشه يا از منطق ما دور باشه يا انقدر غير اخلاقي باشه كه فكر كنيم محاله يك انسان تن به انجامش بده ، نميتونه علت كافي براي واقعي نبودنش باشه و به ما اجازه بده انكارش كنيم و راويشو دروغگو بناميم. قول ميدم همه شما توي زندگيتون حداقل يه ماجراي واقعي دارين كه انقدرعجيبه كه حتي ميترسين به كسي درموردش بگين چون ميدونين باورش نميكنن ولي خود شما مطمئنين كه حقيقت داره چون تجربش كردين،.
      داستانت عالي بود ومنم اميدوارم دوران سختياي زندگيت تموم شده باشه و باعشق و احترام زندگي كني عزيزم 


    •   girl+angel
    • 2 ماه
      • 2

    • اگه واقعی باشه باید بگم تف تو زندگیت و دهن برادرت سرویس
      ولی خب راحله ژان میدانم که کصشعری بیش نبوده.دیس ۱۱ نصیبت


    •   30parham30
    • 2 ماه
      • 0

    • وای خیلی ناراحت کننده بود


    •   ahoora6164
    • 2 ماه
      • 0

    • توهم این وسط به کیرت رسیدی


    •   بچه_جنوب
    • 2 ماه
      • 0

    • داستانت رو پسندیدم راحله جون اگر میتونی بنویس از این قبیل


    •   shiraz-m-m
    • 2 ماه
      • 0

    • امیدوارم داستان یه فانتزی وخیال پردازی از سوی نویسنده بوده باشه بدجور با روح و روان آدم بازی میشه خوندن اینجور داستانها مگه داریم اینهمه حجم از بدبختی توی جمهوری اسلامی!!


    •   توت.فرنگی
    • 2 ماه
      • 0

    • خودت خاله که نمیشی،عمه نشدی


    •   لیونا.مموش
    • 2 ماه
      • 0

    • ای ریدم تو سر گذشت زندگی تخمیت...من دیگ حرفی ندارم.


    •   ssonna
    • 2 ماه
      • 0

    • "يه هفته مهلت بده"
      واااااااااااااااااااااااي (rolling) (dash)


    •   sahunist
    • 2 ماه
      • 0

    • کیرم پس کلت این اراجیف تو ذهن نویسنده فیلم پورن هم نمیاد ???


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو