زندگی غمگین شادی (۲ و پایانی)

    ...قسمت قبل


    با تشکر از شما عزیزان بابت نظر های خوبتون.


    -مشاجره؟
    -بله. مشاجره ، دعوا اصلا هر اسمی . اینا حرف های همسایه های شماست . تایید میکنید یا خیر؟
    -بله من تایید میکنم ولی فقط یه بحث کوچیک بود. دلیل نمیشه که من کشتمش
    -اولا اگه شما جوری داد زدین که همسایه هاتون شنیدن پس بیشتر از یه بحث کوچیک بیشتر بوده و دوما طبیعیه پلیس اول به شما شک کنه. بحثتون سر چی بود؟
    -بهش مشکوک بودم
    -یعنی احساس کردین داره بهتون خیانت میکنه
    -احساس که نه ولی یک چیزی پیدا کردم که باعث شکم شد
    -چی؟ لطفا واضح صحبت کنید
    - یکه تیکه از بسته مال لوازم پیشگیری از بارداری
    - منظورتون کاندومه ؟
    -بله. تیکه بالا بستش، تو اتاق خوابمون بود . من جمعه داشتم اتاق تمیز میکردم پیداش کردم
    -خب شاید مال خودتون بوده
    -مشکل همینجاست همسر من سه شنبه اتاق تمیز کرده بود ما تو این مدت رابطه نداشتیم.
    -یعنی برای همین مشکوک شدین و بعدم دعوا خلاصه آخرم انقدر عصابت رو خرد کرد که کشتیش
    -چرا همینطور دارین برا خودتون چرت و پرت می بافین
    - چرت و پرت تو داری میبافی با این داستان چرندت .
    از سر جاش بلند میشه . بدن لاغر و کشیده ای داره ولی روحش قویه اونقدر قوی که هراس تو دل آدم ایجاد میکنه. ترکیب از چهره خشک استخوانی و ریش سیاه یکدست به صورتش جدیت می بخشه
    -همه کارکن های شما اعتراف کردن شما یکی دو ساعت زودتر از زمان همیشگی از داروخونه رفتی . برای چی رفتی؟هیچی همسرت رو بکشی
    با دستم همون اندازه محکم روی میز میکوبم که دلم میخواد به سینه ی آسمان بکوبم. به سینه آسمان بکوبم و بگم من زنم رو نکشتم. من دوستش داشتم ، دارم از غمش آتیش میگیرم
    -کثافت من زنم رو تو دنیا از همه بیشتر دوست داشتم. چرا نمیفهمی؟
    -پس چرا کشتیش
    -نکشتم ، به ولای علی نکشتم
    -اصلا نکشتیش قبول بگو چرا بهش مشکوک شدی
    -شدم که شدم شما فکر میکنین هرکی میره درس میخونه دکتر میشه یه آدم بی غیرته ؟ نه به خدا ما هم رو زنامون غیرت داریم
    - اصلا تو با غیرت جناب دکتر ولی بگو که تو ساعت ۱:۳۰دقیقه ظهر به اورژانس خبر دادی ولی ساعت دوازده و نیم از داروخونه رفتی بیرون . این یک ساعت بینش رو چیکار کردی؟
    -حالم خراب بود یکم تو پارک نزدیک داروخونه قدم زدم
    -آها پس وقت قدم زدن ظهرگاهی بوده ببخشید من نمیدونستم. گوشای من درازه؟
    -گوشات نه ولی زبونت خیلی. زیادی زر میزنی
    با پاش صندلی خودش رو انداخت اومد داد بزنه که در باز شد یک مرد میانسال با شکم بر آمده و قد کوتاه وارد شد.
    -چیکار میکنی احمد بیا برو بیرون
    -آخه سرهنگ داره هی دروغ میگه
    -لازم نیست شما این وسط دروغ سنج بشی . بفرما
    صندلی رو درست میکنه میشینه رو به روم.
    -خب جناب آقای رامین رستگار . شما فکر میکنی ساعت چند رسیدی خونه
    -نمیدونم به خدا ولی از یک رد شده بود
    -خب من بهت میگم دقیقا ساعت ۱:۱۷
    -شما از کجا میدونید
    -باید بری خدا رو شکر کنی مجتمع شما دوربین داره . ما فیلم هارو بررسی کردیم ساعت ورود شما رو فهمیدیم . با توجه به گزارش پزشک قانونی مرگ ساعت ۱:۱۰ بود البته معلوم نیست ضربه رو کی خورده ولی همین شما رو از اتهامات تبرئه میکنه
    -نمیشه که خودش سرش رو چند بار به تیزی اوپن بکوبونه
    -بله حرف شما صحیح ولی خب شما خودتون گفتین بهش مشکوک بودین . تو اطراف همون ساعت با یک اختلاف زمانی یک مرد مشکوکی وارد مجتمع شده و شش دقیقه بعد خارج شده . قیافش به دلیل ریش و کلاهش معلوم نیست ولی من به شما نشونش میدم شاید شناسایی شد.


    سپس از جیبش یک گوشی درمیاره و فیلم رو پخش میکنه
    -با دقت نگاه کنید
    مرد کوتاه قد و تقریبا لاغر با ریش بلند و کلاه ورزشی از در حیاط وارد میشه و سرش رو پایین می اندازه. سرهنگ همینجا فیلم رو نگه میداره و روی تصویر زوم میکنه.
    -چیزی فهمیدین؟
    -خیلی تصویر ناواضحه . حالا از کجا میدونین این بوده
    -چند لحظه
    گوشی رو به سمت خودش برمیگردونه و فیلم رو جلو میبره.
    -این تصویر برگشتشه اگه دقت کنین میبینین با هول و سریع داره حرکت میکنه
    راست میگفت . چهره توی فیلم قاتل شادی بود . کسی که شادی بخاطرش به من خیانت کرد و بعدم شادی رو کشت. چرا ؟ شاید شادی میخواسته از دستش راحت بشه . شاید دعوا سر این بوده که من از رابطشون بو بردم. دلم میخواست خرخره این حرومزاده رو با دستام بکنم. تمام نفرت لازم برای کشتن همچین آدم کثیفی تو وجود من جمع شده بود .
    - جناب رستگار همسر شما یه برادر داره که فعلا برادرش ولی دمش حساب میشه
    -ولی برادرش دوبی من چجوری بهش بگم؟ بگم خواهرت رو کشتن
    - بله فعلا باید برادرش حضور داشته باشه. در ضمن تو این مدت که بازداشت بودین جسد همسرتون پزشک قانونی بود الانم جواز دفنش اومده از اونجا که فامیل هم ندارین به نظر من بهتره یکم دست نگهدارین تا ما هم بتونیم قاتل رو شناسایی کنیم به همسایه هاتون هم بگین هسرتون فعلا تو کماست .
    -بله حتمی
    دارم از اتاق بازجویی خارج میشم دیگه تحمل اون نور لامپ مهتابی با این دیوارای خاکستری رو ندارم
    -آقای رستگار
    -بله
    -تو این مدت که نبودین ما خونه رو یک بررسی کردیم ، چیز مشکوکی نبود ولی شما هم اگه وجه نقد یا طلا تو خونه داشتین یه سری بهشون بزنین اگه چیزی کم بود اطلاع بدین
    -چشم
    یک تاکسی گرفتم و بالاخره داشتم بر میگشتم خونه ولی بازداشتگاه بهتر بود ، به تمام اون خونه رنگ خاطره زده بودن .
    خدا خدا میکردم کسی رو نبینم ولی از شانس بدم دقیقا همسایه کناریمون بود. تو حیاط داشت شیر آب رو تعمیر میکرد که تا من رو دید اومد سمتم
    -آقا سلام علیکم
    -سلام جناب
    -آقای رستگار چی شد؟ ما که نفهمدیم یهو میگن آمبولانس اومده و بعدم پلیس امد برای باز جویی ماهم گفتیم هیچکس اون ساعت خونه نبوده
    - متاسفانه سر همسرم گیج رفته خورده به تیزی اوپن . پلیسم اگه چیزی پرسید چون یک مقدار مشکوک بود فیلم های دوربین ها رو نگاه کرد شکش برطرف شد
    -همسرتون خدایی نکرده چیزیش که .....
    -فعلا تو کماست تا ببینیم خدا چی میخواد
    -آخ آخ آخ جناب اگه کمکی از دست بنده بر میاد خواهش میکنم بگید
    -نه انشالا خوب میشه
    وقتی وارد خونه شدم اثری از لکه های خون نبود ولی نمیتونستم فراموش کنم . انگار جسد شادی همچنان اون گوشه بود .
    چیزی که اون موقع نیاز داشتم این بود ببینم چیزی از خونه کم شده و با خودم بگم حتمی دزد بوده وگرنه شادی من به من خیانت نمی کنه ولی هیچکدوم از این حرفا شادی رو زنده نمیکرد.
    تمام خونه رو گشتم همه چی مثل اون صبحی بود که شادی رو ترک کردم حتی باهاش خداحافظی هم نکردم.
    بعد از اون نوبت زنگ زدن به شایان بود ، وای فکر کردن بهش وحشتناک بود و عمل کردن بهش وحشتناک تر . شایان شادی رو خیلی دوست داشت اونقدر که اگه میفهمید من ناراحتش کردم روزگار من رو سیاه میکرد.
    گوشیم رو برداشتم روی صفحه اش عکس خودم و شادی بود.
    انگار تمام صدا ها داشت توی گوشم می پیچید .«رامین دوباره بگیر من که چشمام بسته ی توهم که شبیه این خل و چلا افتادی»
    اونقدر گریه کرده بودم که دیگه ریختن اشک از روی گونه هام رو احساس نمیکردم ولی سعی کردم صدام رو صاف کنم تا بتونم با شایان صحبت کنم .
    یکم منتظر موندم تا زنگ بخوره ولی درجا یک اوپراتور عربی شروع کرد به چرت و پرت گفتن بعد از انگلیسیش فهمیدم موبایلش خاموشه.
    رفتم تو دایرکتش براش پیام گذاشتم «شایان جان حتمی با من تماس بگیر».
    از اون اتاق و تخت داخلش متنفر بودم چون میدونستم رو بالشت سمت راست بوی موهای شادی پیچیده من همون شبی که خودم رو از اون اتاق طرد کردم برای همیشه ازش طرد شدم.
    روی مبل دونفره دراز کشیدم حتی لباسام رو در نیاوردم . وقتی از خواب بیدار شدم شب شده بود . رفتم سراغ گوشیم دیدم شایان جواب نداده خیلی وقت بود تو اینستا پست جدید و استوری نذاشته بود. یک شماره ناشناس چند بار بهم زنگ زده بود باهاش تماس گرفتم.
    -الو جناب رستگار
    -سلام شما چند بار با من تماس گرفته بودید
    -بنده معتمدی هستم افسر آگاهی
    -آها شرمنده من حواسم پرت شد یادم رفت شماره شما رو سیو کنم
    -خواهش میکنم . جناب رستگار شما از مبلغ های پرداختی کارت همسرتون خبر داشتین
    - نه کارت به اسم خودش بود اس ام اس هاشم برای خودش میومد
    - صحیح. شما خانمی به نام الناز مسعودی میشناسین؟
    -الناز مسعودی... من تقریبا همه ی دوستاش رو میشناختم ولی این خانم برای من آشنا نیست
    - آخه همسر شما طی سه ماه اخیر یک سری مبالغ در حد صد تومن ، دویست تومن چندین بار براش کارت به کارت کرده
    -خب شاید کمک میکرده بهش آخه از این کارا زیاد میکرد
    -بله ولی بر اساس شماره تلفن ثبت شده از این خانم و پرینت تماس های همسر شما فهمیدیم در ارتباط بودن و این خانم یک دختر ۲۴است
    -من حالا از بقیه دوستاش می پرسم شاید بدونن
    -اگه خبری شد اطلاع بدین
    -چشم
    موندن تو خونه عذاب آور بود برای همین رفتم داروخونه لااقل اونجا کسی منو بازخواست نمیکرد.تو این دو روز که من نبودم داروخونه رو بچه ها ادره میکردن . با توجه به سوال هایی که پلیس پرسیده حالا حتمی مشکوک بودن.
    ولی نه، همه چی مثل سابق بود فقط کامران که خودش دانشجو بود و یجورایی دستیار من حساب میشد پرسید «مشکلی پیش اومده بود آقای دکتر» که من هم دست به سرش کردم رفت.
    هیچوقت برای داروخونه خودم شیفت شب نمونده بودم ولی الان این تنها کاری بود که من رو از اون خونه ی نحس دور نگه میداشت که البته باعث شک بقیه هم میشد.
    سعی میکردم حواسم به کارم باشه ولی یاد شادی نمیذاشت . هر زنی که وارد میشد فکر میکردم شادیه تو همین فکرا بودم که صدای گوشیم در اومد ، حدود ۲ صبح بود . شایان بلاخره جواب داد.
    «رامین جان من سیم کارتم خراب شده نمیتونم زنگ بزنم کارت رو بگو»
    «شایان اینجوری نمیشه بهت بگم . مهمه»
    «لااقل ویدیو کال بگیر »
    «ندارم نرم افزارش رو»
    «خب بریز کارم واجبه»
    «وقتی سیم کارتم قطعه پیام فعالسازیش رو چجوری بگیرم»
    «با ایمیل»
    «اگه کارت واجبه بگو وگرنه من حال کلاس آموزشی تو رو ندارم»
    «ببین شایان جان یک مشکلی پیش اومده در رابطه با شادیه»
    «رامین حرف بزن . بگو شادی چش شده حالش خوبه»
    «راستش با شادی یک تصادف داشتی....
    پیام رو پاک کردم دوباره نوشتم . نمیتونستم دروغ بگم
    «راستش شادی تو خونه یک مشکلی براش پیش اومد که سرش خورد لبه اوپن . هول نشو الان بیمارستانه ولی گفتن تو باید به عنوان تنها عضو خانوادش اینجا باشی»
    «یعنی چی تو داری چی میگی یعنی الان وضعش بده»
    «فعلا بیهوشه»
    «تو کماست؟»
    چند لحظه صبر کردم من به هر حال نمیتونستم راست بگم.
    «جواب بده تو کماست»
    «آره»
    «ببین رامین من فردا با اولین پرواز میام»
    «حتمی ساعت نشستن هواپیما رو بهم بگو خودم میام دنبالت حتمی»
    خودم باید تو راه بهش نرمه نرمه میگفتم . با صدای افتادن یک چیزی به خودم اومدم
    -چی شد خانم؟
    پریسا در حالی که داخل جعبه شربت آلومینیوم رو نگاه میکرد گفت:
    -هیچی آقای دکتر این افتاد ولی خدا رو شکر نشکست
    -خیلی خب . شما هم از این به بعد بیشتر مواظب باشین
    ساعت هفت صبح بود که رفتم خونه و یک دوش گرفتم. به اونور که نگاه میکردم چهره شادی می اومد تو نظرم ، به کار دفعه پیشم فکر کردم . ما هیچوقت به اون شکل رابطه نداشتیم ، همیشه این کار رو عاشقانه انجام میدادیم . فکر به رابطه های قبلی و تصور بدن شادی باعث شده بود که شهوت وجودم رو فرا بگیره و بدون اینکه بفهمم آلتم نعوز پیدا کرده بود. نمی خواستم تسیلمش بشم. نباید با خود ارضایی خودم رو در هم میشکستم. سریع کارم رو تموم کردم و اومدم بیرون ولی شهوت از تن من خارج نمیشد. بعد از پوشیدن لباسام دوباره خودم رو مبل ولو کردم و خوابم برد.خوابی که دیدم عجیب بود، یک کابوس آمیخته از شهوت و مرگ.
    خواب دیدم داخل یک راهرو درازم که به یک اتاق ختم میشد. اتاق شبیه یک حمام بزرگ بود با کاشی کاری سفید که بوی خون میداد. وسط اتاق یک تخت سنگی بزرگ بود با یک جسد روش.جسد یک زن برهنه بود.من بدون اختیار خود به سمت تخت رفتم و روی جسد نشستم.
    هیچی دست خودم نبود توی خواب فقط میدیم بی اختیار من هم برهنه شدم و روی جسد خوابیدم.تن اون زن سرد سرد بود دقیقا مثل یک تیکه گوشت بدون هیچ چهره ای. بیدار که شدم دیدم توی خواب جنوب شده بودم.
    میگن خاطره ها آجر های خونه خواب آدمه ، من یکی که فعلا زیر آوار کابوس خودم دفن شدم.
    بعد از عوض کردن لباس هام و خوردن یک چیزی نوبت برگشتن به سر کار بود . وقتی گوشیم رو نگاه کردم شایان پیام گذاشته بود که پنج و نیم میرسه .
    تو راه با معتمدی تماس گرفتم و بهش درباره شایان گفتم و اونم گفت اول از همه بیارش آگاهی تا در مورد قضیه باهاش صحبت کنیم. اگه شایان میفهمید به خواهرش مشکوک بودم چی میشد . حتمی من رو درک میکنه. نه اون من رو درک نمیکنه چون کسی که داریم در موردش حرف میزنیم شادیه.
    یکم زودتر راه افتادم که معطل نشه ساعتای ده دقیقه به پنج بود گوشیم زنگ خورد . شایان بود.
    -الو داداش سلام
    -الو شایان رسیدی؟ با تلفن کی داری زنگ میزنی ؟
    -آره داداش . پرواز تاخیر نداشت . یک تلفن قرض گرفتم . اسم بیمارستان شادی چیه؟
    -ببین بیمارستان رو ولش کن الان ساعت ملاقات نیست راه نمیدن تو فعلا بیا آگاهی .
    -آگاهی چرا؟
    -شرمنده داداش میدونم خسته ای ولی اینا کلید کردن که تو باید اسرع وقت اینجا باشی
    -خیلی خب آدرس بده
    بعد اینکه بهش آدرس دادم خودم هم برگشتم که برم سمت آگاهی نباید شایان رو تو این موقعیت تنها میگذاشتم. تو خیابون هر مرد ریش بلندی که میدیدم با نفرت بهش نگاه میکردم شاید قاتل شادی یک روز از جلو من رد میشد و من نمیتونستم تشخیصش بدم.
    وقتی رسیدم بیرون آگاهی منتظرش بودم ولی نیومد . هیچ شماره ای نداشتم بهش زنگ بزنم.
    رفتم داخل معتمدی رو دیدم.
    -سلام جناب رستگار. برادر خانومتون کجاست؟
    -جناب معتمدی من رفتم دنبالش تو راه زنگ زد رسیده بعد بهش گفتم بیاد اینجا.
    -مگه سیم کارت ایرانی داره
    -نه گفت یک موبایل قرض گرفته
    -آها.
    بعد چند دقیقه برگشتم دم در و همینجوری اینور و اونور رو نگاه میکردم که یک نفر زد به پشتم
    شایان بود.
    -سلام رامین جان خوبی
    بغلش کردم وبهش گفتم :
    -مرسی داداش تو خوبی . چرا اینقدر دیر کردی
    -شرمنده خوردیم به ترافیک
    شاید اگه از دور میدیدمش نمیشناختمش . چقدر لاغر شده بود، چقدر سوخته بود، چرا اینقدر ریش گذاشته بود.
    -رامین بریم داخل؟
    -آآآره
    وقتی رسیدیم جای معتمدی چشم های شکاکش رو از پشت عینک تنگ کرده بود.
    -جناب معتمدی ایشون آقا شایان هستن
    -خوشبختم. آقا شایان بفرمایید تو دفتر بنده یک چند لحظه منتظر بمونین
    شایان با همون ساک ورزشی تو دستش رفت تو دفتر نشست. معتمدی رو کرد به من گفت:
    -چرا اینقدر دیر کرده ؟
    -تو ترافیک بوده
    -آها. برادر خانم شما همیشه همینقدر ریش داشته؟
    -نه فکر کنم ریشش تازه باشه . برای چی ؟
    -شما مطمئن هستین دوبی بوده
    -یعنی چی الان دارین به شایان مشکوک میشین
    -ناراحت نشین جناب رستگار ولی شباهت زیادی هست
    -تو رو خدا من رو بیشتر از این عصبی نکنین ، من حاضرم خودم گردن بگیرم ولی شهادت بدم شایان بی تقصیره
    -زود قضاوت نکنین من باید چند تا زنگ بزنم . در ضمن اون شماره ای که با شما تماس گرفته رو بدین.
    بعد گرفتن شماره رفت تو اتاق دیگه. من دیگه نمیتونستم روی پاهام وایستم روی یک صندلی نشستم . تمام تنم یخ کرده بود ، قلبم دیگه کفاف این یکی رو نمیداد.
    معتمدی که از اتاق اومد بیرون قیافش بهت زده بود.
    -چی شد؟
    -با فرودگاه تماس گرفتم . گفتن تنها پرواز امروز از دوبی ساعت دوازده می نشسته که اسم برادر خانم شما توش نبوده. بعد با یک جای دیگه که تماس گرفتم گفتن کسی با این نام حدود چهار ماه پیش وارد ایران شده
    -چی؟شما چی دارید میگید؟
    -نمیدونم والا اون شماره ای هم که زنگ زده بود شماره الناز مسعودی بوده
    احساس کردم که چشم هام داره تو صورتم فرو میره.معتمدی یک سر تکون داد گفت:
    -خدا بهت صبر بده
    بعد اون حرف دیگه چیزی نگفت یا اینکه گفت و من نشنیدم فقط دیدم با یک مامور شایان رو برد به اتاق بازجویی.
    نفهمیدم چقدر طول کشید برای من که یک دنیا بود. یادمه یک بار شادی بهم گفت وقتی بچه بودن شادی یک گربه داشته که یکروز میره به خونه همسایشون ، همسایه هم نامردی نمیکنه میزنه گربه رو میکشه . وقتی ازش میپرسن چرا کشتیش؟ میگه میخواستین حواستون باشه نیاد تو خونه ما شایان که گریه شادی رو میبینه شاخه درخت زرد آلو همسایه رو که از رو دیوار اومده بود تو خونه اینا رو آتیش میزنه. معتمدی اشتباه میکنه کار شایان نیست. شایان شادی رو دوست داشت اینا همه دروغه. تو ذهنم تکلیف خودم رو با خودم نمیتونم روشن کنم.
    یک سرباز با شایان اومدن بیرون . انتظار داشتم الان بی گناهیش ثابت بشه ولی وقتی گریه اش رو دیدم همه آرزوهام به باد رفت . با خودم گفتم حتمی از غم مرگ شادی ولی دستبند رو دستش همه چی رو معلوم کرد.با بغض تو صدام گفتم:
    -شایان...تو چیکار کردی؟
    مثل بچه ها گریه میکرد.
    -نمیخواستم. به خدا نمیخواستم این کارو بکنم
    -کشتیش.
    جواب نداد دوباره داد زدم
    -کثافت حرومزاده کشتیش؟
    با تمام توانم پاهام رو زمین کشیدم و دویدم به سمتش که معتمدی جلوم در اومد من رو گرفت.
    داشتم سعی میکرد خودم رو از دستش دربیارم.
    -آقا رامین آقا رامین
    -ولم کن. ولم کن بذار بکشمش . بذار این کثافت رو انقدر بزنم تا بمیره
    -شما ... شما اجازه بده . رضایی بیا اینجا کمکم
    بالاخره به کمک رضایی من رو برد تو اتاقش رو صندلی نشوند ولی من رام نمیشدم.
    -جناب رستگار یکم آروم تر اینجا آگاهیه
    -به جهنم هر گوری میخواد باشه
    -من شما رو درک میکنم...
    -درک میکنی ؟مگه زنت رو برادرش کشته که درک میکنی. بهم میگی خدا بهت صبر بده دیگه چی برام مونده که خدا بهم صبر بده؟ به دونفر تو دنیا اعتماد داشتم فهمیدم یکی اون یکی دیگه رو کشته.
    -آقا شما میخوای اصل داستان بدونی یا بفرستمت بازداشتگاه
    -بفرست . من رو بفرست کنار اون کثافت که دلم میخواد الان زیر دستام لهش کنم
    -دست تو نیست پس گوش بده
    -بگو من که هیچی آرومم نمیکنه
    -خب برادر خانوم شما رو وقتی بردیم برای بازجویی اول که گیج بود ولی بعد که قضیه قتل رو شنید شروع کرد به گریه ولی از عکس العملش معلوم بود جا نخورده. بعدش درباره پرواز و قضیه ورودش به ایران تو چهار ماه پیش رو گفتم اولش رد کرد و گفت که همین امروز اومده وقتی ازش خواستم پاسپورتش رو از کیفش دربیاره دیگه نتونست چیزی بگه . درباره اینکه بهش مظنونیم اولش داد بیداد کرد اما با دیدن فیلم دوربین ها گفت:«دوربین ... خونه شادی که دوربین نداشت» که خودشم فهمید سوتی داده آخرشم شروع کرد به گریه کردن و اعتراف میگفت خودش میخواسته بیاد بگه.
    -چرا؟ چرا کشتش؟
    -مواد مخدر
    -مواد مخدر؟
    -بله برادر خانم شما اعتراف کرد تو دوبی معتاد شیشه میشه و اونجا هم قرض بالا میاره جوری که فرار میکنه میاد ایران اینجا هم به بی پولی میخوره. با یک دختر به اسم الناز مسعودی دوست میشه و تو این مدت از کارت و گوشی اون استفاده میکرده.با فهمیدن همسر مرحوم شما پول قرض کردن هاش شروع میشه اون دختره هم مثل اینکه وضع مالی درستی نداشته.بار آخر میشه همین یکشنبه که با همسر مرحومتون دعواش میشه و به گفته خودش رو شیشه بوده حالیش نشده سر همسر شما رو چند بار از عصبانیت میکوبونه به تیزی اوپن.جناب رستگار جناب رستگار حالتون خوبه؟ اوخ اوخ این از حال....
    آخرین جملاتی بود که شنیدم و بعد دیگه حالیم نشد به خودم که اومدم تو خونه بودم ، فکر کنم معتمدی من رو رسوند. از راه که رسیدم چند تا وسیله رو از عصبانیت شکستم ولی اونا وسیله های معمولی نبودن. اول قاب عکس شادی بود چون نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم دوم یک قاب عکسی بود که شایان توش بود ، شکستم چون فقط میتونستم انتقامم رو از عکسش بگیرم وسومی آینه بود چون دیگه حتی نمیتونستم تو صورت خودم نگاه کنم و بعدش از زندگی خودم متنفر نشم. حالا فقط من بودم تو قهقرا زندگی نکبت بارم . دیگه فکر نمیکردم ، دیگه اشک نمیریختم و دیگه رامین نبودم . شادی رو قراره خاک کنن و باهاش رامین هم دفن میشه.
    این صدای چیه ؟ فقط یک نفر دیگه رو کم داشتم .از تو چشمی نگاه میکنم ، دختر آشنایی نیست.
    شاید اشتباه اومده . در رو باز میکنم.
    -بله
    -سلام . آقا رامین ؟
    -بفرمایید؟
    -ببخشید من النازم
    -کدوم الناز؟
    -دوست شایان
    -آها ، مم یادم نمیاد در پایین رو باز کرده باشم
    -نه همسایتون داشت می رفت بیرون منم دیگه زنگ نزدم
    -به هر حال الان وقت مناسبی نیست
    -خواهش میکنم فقط چند دقیقه
    -چیه تو رو فرستاده جلو که بخشش بخواد؟
    -نه به خدا فقط یک مساله مهمه که باید بهتون بگم
    -خب سریع بگو برو
    -نمیشه خصوصیه
    لبخند تلخی میزنم.
    -خصوصی؟بگو اینجا کسی نیست
    -خواهش میکنم
    از واحد اون طرف صدا میومد میخواستن از خونه بیان بیرون برای همین گذاشتم بیاد تو. چند قدمی جلو رفت و با تعجب خونه رو نگاه کرد.
    -خب بگو
    -آقا رامین من نمیدونم چجوری بگم ولی شایان گفت این مسئله رو حتمی بهتون بگه
    -لابد میخواد بگه شادی رو اون نکشته
    -نه نه فقط گفت بهتون بگم شادی بهتون خیانت نکرده
    -بفرمایید بیرون لطفا خانم .، بفرمایید بیرون.
    -یک لحظه فقط میخوام بگم شایان همون روز آخر از قضیه دعوای شما باخبر شده بود از قضیه اون تیکه بسته کاندوم ، میخواستم بگم اون مال من و شایان بود
    -چی؟
    -آره چهارشنبه قبلش شایان گفت :خواهرم کلید خونه رو برای دوساعت داده بهمون ما هم چون جایی نداشتیم اومدیم اینجا. به خدا شایان همیشه اینجوریه حواسش نبوده اون تیکه رو پرت کرده اون ور.
    -شادی به شایان کلید داده بیاد اینجا دختر بکنه
    با حالتی متعجب سرش رو تکون داد انگار انتظار همچین جوابی رو نداشت.
    چشمام رو بستم و دستم رو روی پیشونیم گذاشتم.اگه بگم که تو این چند ساعت به اینکه شادی با شایان رابطه داشتن فکر نکردم دروغ گفتم چون با چیزایی که شنیده بودم احتمال این اتفاق رو میدادم. من چقدر حرومزاده بودم که بهش تهمت زدم درسته شایان شادی رو کشته ولی من هم به همون اندازه تقصیر دارم.من هم قاتل روح و شخصیت شادی بودم . چطور تونسته بود تو این مدت همچین غمی رو تحمل کنه ، غم اعتیاد برادرش و اینکه چطور داره ذره ذره جلوش آب میشه.شاید تنها من بودم که باعث میشدم سرپا باشه و لبخند بزنه . خدا میدونه اون شب که بهش تهمت زدم چه غمی رو تحمل کرده. چقدر زندگی شادی غمگین تموم شد.
    -آقا رامین
    سرم رو به سمتش برمیگردونم
    -آقا رامین خواهش میکنم شایان رو ببخشید به خدا با کشتن شایان هیچی درست نمیشه تازه روح اون خدا بیامرزم عذاب میکشه
    -زن من تو زندگیش به اندازه کافی عذاب کشیده همه کسایی رو که دوست داشت باهاش بد بودن
    -خودتون دارید میگید دوست داشت پس راضی نیست. شایان کار وحشتناکی کرد ولی اون موقع حالیش نبود وگرنه شادی رو تو دنیا از همه بیشتر دوست داشت شادی اون رو همینطور دوست داشت
    -خب حالا که کسی نیست که دوستش داشته باشه همون بهتر که بمیره
    -من دارم ، من شایان دوست دارم
    -چی داره انقدر بهش اهمیت میدی؟
    -خواهش میکنم. به خدا هرکاری بگی انجام میدم
    دستش رو گرفتم که پرتش کنم بیرون ولی اصرار میکرد و نمی رفت. اصرار داشت که بگه این کار از عمد نبوده به قدری که خون من رو به جوش آورد.
    کشوندمش کنار اوپن همون جایی که شادی مرده بود. از موهاش گرفتم بردمش نزدیک.
    -ببین ، با دقت نگاه کن اون حرومزاده خواهرش رو همینطوری گرفته و سرش رو کوبونده ، کوبونده، کوبونده......
    با هر بار گفتن این کلمه دست من سر الناز رو به اوپن می کوبوند تا جایی که الناز مثل یک حیوون رام و بی حرکت شد و روی همون سرامیک ها دوباره یک خط خون به جسد یک دختر ختم میشد ولی اینبار همه چی فرق داشت. اینبار الناز مرده بود ، اینبار پلیس ها جسد الناز رو پیدا میکردن، اینبار این شایان بود که عشقش رو از دست میداد .
    در پایان قصه این من بودم که قاتل بود.....


    نوشته: گزلیک

  • 14

  • 3




  • نظرات:
    •   سناتور_جان_مککین
    • 3 روز،4 ساعت
      • 1

    • طولانی بود نخوندم :(


    •   407TT
    • 3 روز،4 ساعت
      • 4

    • داستان خوبی بود!


      ولی سیمکارت چجور دقیقا خراب می شه؟!


      بابا اون خرابیه خود مخابراط تخمیه نه سیم کارت


    •   شاه ایکس
    • 3 روز،4 ساعت
      • 4

    • نوشته بدی نبود فقط یک ایراد بزرگ داشت . شایان که میدونسته خواهرشو کشته چرا باید بگه با اولین پرواز میام؟ میتونسته بگه صاحبکارم ازم شکایت کرده فعلا ممنوع الخروجم!! یا یه کسشعری تو همین مایه اصلا جلو نیاد که گیر نیوفته بالاخره پلیس اگاهی حقیقتو میفهمید پس جلو اومدنش حماقت بود.


    •   Alouche
    • 3 روز،4 ساعت
      • 3

    • حتمی حتمی چیه اصن خوشم نیومد ولی بدم نبود لایک


    •   soan_bendiii
    • 3 روز،4 ساعت
      • 4

    • بد نبود بیا این لایکو بگیر تا ببینیم چی میشه


    •   iraniact
    • 3 روز،4 ساعت
      • 3

    • آوریییییین کیرم یه تکونی خورد بالاخره


    •   Mester.kir
    • 3 روز،4 ساعت
      • 4

    • ببین داستان نسبتا خوبی بود ولی اشکالاتی هم داشتی .ولی با توجه به این که بهترین داستان امشب بود از گفتن اون اشکالات صرفه نظر میکنم.
      لایک


    •   undomiel
    • 3 روز،3 ساعت
      • 0

    • چه داستان غمگینی ..ولی پایانش دیگه خلاقانه نبود بد بود و در کل احساسات برانگیز بود زنده باشی ..بیشتر بنویس


    •   eli_nasiri44
    • 3 روز،2 ساعت
      • 0

    • عالی بود


    •   ناژو
    • 3 روز،2 ساعت
      • 1

    • می تونست خیلی خیلی خوب باشه...ولی غلط های املایی بیداد می کرد*نعوز و *جنوب شدن.چون راوی پزشک هست این غلط های املای اجازه اخت شدن با داستان رو نمیده ....انگار سرکاریه.


    •   Sara.mehdi
    • 2 روز،19 ساعت
      • 0

    • کیر خر


    •   کیرکج_میرزا
    • 2 روز،12 ساعت
      • 0

    • عالی


    •   Dar_b_Dar
    • 2 روز،4 ساعت
      • 0

    • قشنگ بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو