زندگی من و همجنس گرایی

    1398/7/15

    داستان اروتیک (سکسی ) نیست و مربوط به همجنس گرایی هست
    اگه دارید داستان می‌خونید که ببیند من آخرش مفعول شدم یا نه !
    بله من مفعول شدم برید فحش هاتون بنویسید.


    توی داستان یک سری اصطلاحات ممکنه بنویسم که جز ادبیات معمول من هست اما میشه راحت سرچش کرد خودمم هم اشاره میکنم.


    من بیست سالمه و صورت معمولی رو به خوبی دارم
    قدم صد هشتاد و وزن حدود شصت کیلو هست برای بعضی ها خوشگل حساب میشم برای بعضی ها نه


    مقدمه

    پسر خوشگل بامزه ای بودم توی دبستان اما کمی گوشه گیر بودم
    و میتونم بگم مثل همه بچه های دبستانی معمولی دیگه بودم اما خوش اخلاق تر و حرف شنو تر نسبت به بقیه
    هم جنس گرایی درختی بود که توی راهنمایی من اولین بار ساقشو توی زندگیم دیدم
    اما ریشه هاش؟
    اون هارو توی دبستان هم دیده بودم
    خودم ترش توی دبستان در مورد بعضی بچه ها فانتزی هایی داشتم اما نه به شکل جنسی و اما دوست داشتم لب هاشون رو روی صورتم احساس کنم اما توی نگاه کودکانه من بیشتر جای خالی یک برادر داشتن که خیلی باهم جور بودیم و من تک فرزند بودم
    و یا دوست خیلی صمیمیشون بشم و با هم دیگه بخوابیم اما میل جنسی در کار نبود
    و فکر میکردم همه هم مثل من این تمایل رو دارن و کلا افراد به صورت دیفالت و تنظیمات کارخانه همین طور هستن اما من ساده بودم همون طور که یه بچه باید باشه .
    زمان گذشت و درخت بزرگ تر شد و کم کم شاخه هاش از زیر خاک اومد بیرون
    شاخه هایی که با بیرون اومدنشون من رو هم زخمی و وحشت زده میکردن
    این چیزی نبود که من انتخاب کنم
    و حتی چیزی نبود که بشه تمومش کرد
    آدم نباید هیزم تر توی آتیش جبر باشه
    اما چیزی نبود که یه پسر دوازده سیزده ساله بدونه .
    قسمت اول
    اولین شکوفه های سائق

    توی راهنمایی وقتی در مورد این میل با بقل دستیم حرف‌زدم اون خیلی شوک شد و گفت اصلا اینطور نیست و شروع کرد به آزار من و اذیت کردن و تهدید که به بقیه بچه ها هم میگه
    اما بیشتر یه حالت شوخ داشت اما واقعا آدم مریضی بود
    پسر ها وقتی دسته جمعی میشن بیشتر مثل یک گله حیوون هستند و تا آدم و اخلاق شرف‌ ندارن
    آدم های بدی توی کلاس نبودن اما انصافا اما به هر حال وقتی دوستی ها و این برون گرا ها کنار هم جمع میشدن واقعا جای نگرانی داشت
    خب اینجا بود که من به شکل ناخودآگاه سریع رفتم توی موقعیت انکار کنار دوستام و قضیه رو داستان های الکی و تظاهر های الکی برای داشتن دوست دختر گفتم و کسی هم مشکوک نبود البته کسی نمیدونست گی چیه و فقط اوجش این بود که تصور کنند من به پسر هام علاقه دارم و من بقل دستیمو بمالونم و البته برای من هم بیشتر این معنی نداشت اون زمان .
    اما از شانس خوب من یکی از بقل دستی ها من آدم هاتی بود و خوشگل هم بود چون تکفاندو کار میکرد
    و خب پایه هم بود
    اوج شیطنت های من مالوندن اون بود و خیلی کیف میداد انصافا
    وقتی دستم رو روی کیرش میکشیدم و فشار میدادم آهسته این کار میکردم
    چون کنجکاوی خاصی توی وجودم بود
    مثل بار اولی که یک غذا رو آدم میچشه و خوب بو و مزه مزه می‌کنه


    اما بیشتر از این هیچ وقت نشد
    و دوران راهنمایی برای من دوران عالی بود دوستای خوبی داشتم
    و عضو گروه سرود بودم
    و زیاد سفر می‌رفتیم و هنوز میل جنسی توی ما با اینکه بود اما چیز جدی نبود
    افسار زندگی و شور شوق زندگیمون توی کیرمون خلاصه نمیشد
    لیبیدو ما هنوز توی چشم ها و دست های ما بود
    و از سفر رفتن و شوخی خنده و دویدن این کار ها لذت های عمیقی می‌بردیم
    و زمان می‌گذشت و درخت بیشتر رشد میکرد


    قسمت دوم
    پاندورا ، میوه درخت همجنسگرایی


    هم جنس گرایی همه زندگی من و همه هویت من نیست و زندگی من به مراتب بزرگ تر این گرایش جنسی هست
    اما اگه بخوام فک کنم کوچکی این بخش وجود چیز کمی هست
    کاملا در اشتباهم
    همین تیکه کوچولو
    برای آدم های دیگه و به خصوص مذهبی بهانه کافی هست که قلب من رو از تپش محروم کنند و بخوان منو به یه خواب ابدی محکوم کنند و برای خانواده من هم کافیه که منو از خونه بندازن بیرون و برای کاربر های این سایت هم کافیه شروع کن به فحشایی .
    این تیکه کوچولو کلید
    جعبه پاندورای زندگی من هست
    با گذشت زمان کم کم مدافعان توتم و تابو های جامعه هم شروع اومدن کردن
    معلم های دینی و پرورشی ماموریت تزریق احساس گناه به میل جنسی و بهم دوختن این دوتا و هر لذت دیگه با موفقیت به انجام رسوندن
    شستشو های مغزی و حرف های مفت و خوندن کتاب های اجتماعی که میخواد برات معنی ولایت فقیه بگه تا معلم علوم بی سوادی که بخواد از خود ارضایی و ضرر هاش بگن
    تا بچه های خایه مالی که از معلم ها خواهش کنن این چیزا رو بیان برامون بگن
    بله، اون هفت هزار میلیارد تومن بودجه فرهنگی که هر سال صرف دین اسلام عزیز میشه (سرچ کنید توی نت)
    جای دوری نرفت و احساس گناه رو خیلی خوب به قلب من برای عاشق شدن
    و به بدن من برای میل جنسیم خوب دوخت
    راهنمایی دوران خوبی بود اما هرچه قد نزدیک به دبیرستان و رقابت برای یک دبیرستان خوب رفتن نزدیک می‌شد
    وضع بد تر میشد
    گمی گیجی هویتی
    فشار جنسی
    افکار تازه تزریق شده از جامعه
    و
    انتظارات درسی
    .
    قسمت سوم
    تصعید
    ( منظور تصعید در روانکاوی هست )
    من مذهبی شدم اما بسیار هم دوست داشتم و میل جنسیم رو هم تا حد امکان سرکوب میکردم
    نماز های طولانی و عبادت های که حس خیلی خوبی بهم میداد
    اما
    فقط چاقو که توی خودم فرو کنم به خاطر امیال و غرایزم رو تیز تر میکرد
    من به مثابه قصاب
    و من به مثابه بَره


    گریه های طولانی بعد از خودارضایی
    و از گریه خوابم بردن به خاطر تمایل همجنس گراییم
    تا گریه کردن پای کامپیوتر به خاطر خوندن حدیث ها و سر نوشت هم جنس گرا ها پیش خدا
    خب من فقط خدا رو داشتم
    توی اوج تنهایی و بحران نوجوانی
    وقتی آدم احساس گناه کنه ، و از خودش بدش بیاد
    حس می‌کنه بقیه هم همینطور یه اون نگاه میکنند
    بنابراین کسی که از خودش بدش میاد یا کسی هم نمیتونه دوست بشه چندان
    از دعا های طولانی تا ریاضت های دینی و عرفانی
    برای اینکه خدای عزیز من یک بار دهنشو باز کنه و بگه
    عزیز دلم من وجود دارم
    و من خیالم راحت بشه ارزششو داره این احساس گناه
    این نبرد هر روز من با میل جنسی
    وقتی واقعیت قابل تحمل نیست آدم به فانتزی و یک دنیای فانتزی فرار می‌کنه
    می‌تونه دین باشه می‌تونه مواد باشه
    می‌تونه یه هندزفری باشه که بزاری توی گوشت و دنیا رو فراموش کنی
    میتونه یه دسته ایکس باکس باشه مسئولیت شخصیت بازی و سرنوشتش رو با تمام وجود به عهده بگیری و زندگی خودت رو فراموش کنی
    برای من خدا بود
    اما همون طور که هر ماده مخدری یه عوارضی داره
    عارضه خدا عشق و احساس گناه بود
    توی دین برای فرار از میل جنسی
    فکر و مطالعه و دعا و ریاضت جای
    میل جنسیم رو پر میکرد تا حدودی و
    سرگرم کننده بود.
    زندگی من تا قبل اواخر راهنمایی خوب و قشنگ بود اما کم کم آفتاب خوشحالی داشت می‌رفت
    و من اینو خوب می‌فهمیدم
    توی همون دوران یک منبع میل جنسی من پسر خالم بود
    توی خواب کنارش که بودم خودمو بهم میمالوندم
    و بعد از یک مدت طولانی بلاخره اتفاق افتاد
    برای هم ساک زدیم و انگشت هامو میکشیدم روی لب هاش
    و میکردم توی دهنش و میمکید
    اما آب همو نمیوردیم چون ریسک بود و همش از زیر پتو بود یا با دقت این کار میکردیم
    اما بعد از اون شب طلایی
    اینجا من احساس گناه خیلی عمیقی کردم و خیلی هم عصبانی بودم
    هم کلافه از این احساس گناه و گریه کردن ها
    اون احساس گناه و عصبانیت کم


    از خدا میخواستم اگه واقعا از من بدش میاد انقد دست دست نکنه تعارف نکنه
    هم زمان در کنار تحقیق هایی که میکردم متوجه یک داستان شدم
    که یک همجنس گرا رو توی تاریخ اسلام توی زمان یکی از خلیفه ها سر میزنند
    اما بعدا امام اول شیعیان میاد و مسلمان رو از این اشتباه بزرگ اون خلیفه اینها نجات میده و جنازه و سرش رو روی هم میزارند و یک بار هم می‌سوزانند
    چون حکم اصلی این کار پرتاب فرد از ارتفاع بلند و یا سوزندن توی آتیش هست و یا چیز های دیگه که اصلا یادم نیست و نمی‌خوام یادآوری کنم


    خب اگه وجود داری اگه واقعا بدت میاد
    منو از توی این بلاتکلیفی در بیار


    یا بکش منو یا یه صدایی یه نشونه ای در بیار که بفهمم هستی و خیالم راحت بشه و یه ذره امید توی قلبم باشه


    من سیزیفی بودم بین احساس گناه و توبه و گریه


    و این سیکل بار ها بار ها تکرار میشد


    اما چیزی که فرق میکرد من بودم که هر بار له تر از دیروز بودم


    و این رو تصور کنید که من خیلی از دوست های مذهبیم که دوستشون داشتم (منظورم هیئتی یا بسیجی نیست ) من گاهی تصور میکردم که اگه بفهمن واقعا میخوان ممکنه منو بکشن ؟
    درسته هیچ وقت همچین چیزی نمیشد اما من مثل کسی بودم که باید با میخ به صورتش نقابی میزد
    من دوست داشتم من ، من باشم کنار دوستام
    نه اینکه واقعا کار خاصی بکنم و همجنس گرایی رو اعلام کنم
    نه نه اما قایم کردن چیزی از آدم خیلی انرژی میگیره و ادمو اذیت می‌کنه


    اما با این حال دین مذهب خیلی خوب شاید من رو حفظ کرد
    من گاهی تجربه های روانی عمیق‌ی داشتم و یک حالت های خلسه آوری رو می‌تونستم تجربه کنم بعد از عبادت هام ( همش جنبه زیستی داره )
    البته فرقی با دراگ شاید نداشته باشه
    اما به هر حال ضرر نداشت و این توانایی هم به من کمی اعتماد به نفس میداد
    دین راه گریز خوبی بود واقعا
    و بحث کردن در مورد شبه های دینی و کنجکاوی اینها کمی به رشد منطق صوری من هم کمک کرد
    در مسیر فرار از همجنسگرایی چیز های زیادی یاد گرفتم


    قسمت چهارم
    دبیرستان


    به تهران اومدیم
    دبیرستان رو تهران بودم
    درسم خوب و گاهی متوسط بود (عالی نبود)
    با کلی منت التماس پدر مادر به دبیرستان بهم اجازه دادن توی تجربی برم
    نمرات اول دبیرستانم خوب نبود توی شهرستان
    اون موقع اوج دو گانگی های من بود و فشار ها و احساس گناه ها
    میدونید همه ما یک سری کالا هستیم که نسبت به نمرات درسی و اعتقاداتمون ارزشمون بالا پایین میشه انگار
    برای من قشنگ نبود که بشینم جلوی مشاور و اون احمق فقط من رو توی یک سری عدد ببینه
    برای هیچ کس جالب نیست
    اما این چیزی بود که من توی دبیرستان بهش فکر میکردم
    و هم کلاسی های من و دوستام توی این سن مغزشون در این موارد کار نمیکرد
    توی دبیرستان گرایش جنسی رو نسبتا خوب هضم کرده بودم و خود ارضایی میکردم و اینها و احساس گناه هم کمتر شده بود
    توی کلاس فرد محبوبی بودم چون خوش اخلاق و مهربون بودم
    البته یچهای‌ کلاس های ما هم آدم های قدر شناسی بودن
    به جز چنتا نخاله
    سوم دبیرستان جدایی رسمی من از دین بود برام
    که با مطالعه فلسفه اینها صورت گرفت
    اما این یک شوک خیلی بزرگ به هم کلاسی های من بود
    من به عنوان یک آدم مذهبی ایده آل بودم براشون
    کسی که متعصب نبود مهربونه بود کسی رو نصیحت نمی‌کرد نه خیلی اوپین مایند بود در حدی که نماز نخونه
    و ایمانش دلی باشه
    نه کسی رو سرزنش میکرد و یا برخورد از بالا با پایین داشت به خاطر برتری فکری به فرض داشت
    این مسئله خیلی تلخی برای هم کلاسی های من بود و خانواده


    خانواده یک مدت واقعا ناراحت بود اما بعد مدتی هضم شد


    اما هم کلاسی های من بیشتر اذیت شدند
    و حتی دفتر و مثلا کتاب های من رو کمی پاره می‌کردند و به شوخی میگفتن حکم کسی که از دین برگشته مرگه
    البته کاملا کاملا شوخی بود و اونها خودشون مذهبی نبودند چندان
    البته این آدم های که نه مذهبی هستند نه بی خدا
    هم امام حسین دوست دارن هم مشروب میخورن
    اینها از همه خطرناک تر هستند
    هیچ بحث و منطقی نمیشه باهشون داشت
    و تو اصلا نمی‌فهمی هیچوقت که این آدم تکلیفش چیه و با کی طرفی
    بعد از یک دوره این مسئله
    محبوبیت من برگشت چون رفتار های من همون بود به هر حال
    توی دبیرستان من هیچ تجربه جنسی با کسی نداشتم
    و دوستام برای من یک سوژه جنسی نبودند و تابو بودند و هستند
    به جز یک مورد
    که یکی از بقل دستی های من به من می‌گفت ماساژش بدم شونه هاشو و این کم کم جلو تر رقت و اون هم یکی از بچه خوشگل ها بود
    و حتی من دیدم که شق کرد و گاهی من رو کمی اذیت میکرد که من هم شق میکردم
    اما وقتی به شکل جدی بهش گفتم که بیا گی کنیم کاملا انکار میکرد و اینها و منو باز اذیت میکرد
    یه حالت خاص و مرضی داشت هم میخارید هم به شدت در می‌رفت
    و من سر این آدم واقعا اذیت شدم
    این هم از همون مذهبی های عجیب غریب بود که
    دوست دختر داشت و اینها اما حافظ قرآن هم بود و بچه هارو خیلی اذیت میکرد اما شخصیت شوخ و برون گرا و شیطونش براش محبوبیت خوبی رو آورده بود


    سوم دبیرستان احساس گناه که از سمت دین میومد و این جور باورها
    توسط فلسفه و تفکر نقاد توی هم شکسته شد
    اما آیا دین و اون احساس بد من نسبت به من تمام ماجرا بود ؟


    قسمت پنجم
    خودارضایی در بدن دیگران


    توی هجده سالگی از نرم افزار هورنت که برای همجنس گرا هست و توی تهران خیلی کیس داره استفاده کردم
    و کیس خوب و نزدیک پیدا کردم
    بیست سالش بود
    اولین بار بود میخواستم بدم
    شب بود و با من کلا پنج دقیقه پیاده روی فاصله داشت
    رفتم
    خودمو تمیز کرده بودم
    کمی ساک زدم و سافت کردیم
    آهنگ گذاشت بود و با گوشی اچ تی سی هی آهنگ رو که به بلندگو بلوتوث وصل بود عوض میکرد
    اتاق کوچکی بود
    کاندوم رو کشید روی کیر ۱۶_۱۷ سانتیش
    و از لوبریکانت استفاده کرد
    و من رو روی زمین خوابوند ( از این پوزیشن متنفرم )
    و روی من داراز کشید و کیرش رو توی من کرد
    من میسوختم و لذتی نمی‌بردم
    و اون تند تند طلمبه میزد
    و دوبار ارضا کرد خودشو و من رفتم و دیگه با هاش سکس نداشتم
    البته درد خیلی خیلی وحشتناک نبود اما واقعا کلافه کننده و آزاد دهنده بود
    و بعدش من هم جق زدم
    اما تا یکی دو روز دستشویی نمیتونستم برم
    و برخلاف داستان ها
    راحت راه میرفتم
    سکس های دیگه هم داشتم تا امروز که من بیست سال دارم
    و سکس های خوبی داشتم
    از مفعول شدن تا فاعل تا سافت خالی
    اما چیزی که امروز متوجه هستم
    و مشکلی که وجود داره
    اینکه دین تنها مشکل سکس و میل جنسی ما نبود


    دین و پورن گرافی هردو نقش خیلی اساسی رو برای نابودی سکس ایفا میکنند
    پورن به ما یاد میده توی بدن هم خود ارضایی کنیم


    دین به ما احساس گناه میده
    هر کیسی که می‌خوام پیدا کنم
    اولین سکس من مثل یک خواب و الهام بود که تمام مسیر آینده و سکس های آینده رو من رو نشون میداد
    اینکه ما ها توی بدن هم بیشتر خود ارضایی میکنیم تا سکس
    و برای همین این سکس رو انتخاب کردم


    احساس بدی دارم
    از خودم کمی بدم میاد
    مردم وسیله ارضا من نیستند و یا بلعکس
    خود ارضایی توی بدن بقیه چیزی نیست که من بخوام
    و از اون طرف میل من به سکس من رو هم هول میده
    همه ما برده ی نیاز های زیستی خودمون هستیم.
    قسمت آخر و جمع بندی
    داستان رو مرور کردم و متوجه شدم چیز جالب ننوشتم و از شما مخاطب که تا اینجا خوندید معذرت می‌خوام
    امروز این درخت هنوز سایش روی من هست
    من سعی نمیکنم دیگه قطعش کنم چون هر چاقو که به این درخت بزنم به خودم زدم
    اما میدونید دوست هم ندارم به این درخت نگاه کنم
    و دنبال خواسته هاش و سکس ها برم
    همجنس گرایی برای من یک فرصت و نفرین بود
    فرصت اینکه سکس داشته باشم و سکس توی ذهنم یه مسئله عجیب غریب نمونه و عقده ای نباشم
    و مثل آدم های مذهبی سکس برام یک تابو نیست اما در عوضش از ده تا حرفم یازده تاش حرف سکسی نیست مثل آدم های مذهبی
    سکس داشتن برای همجنس گرا خیلی راحت تر هست
    اما عشق و دوستی و اینها چون یک جنبه اجتماعی داره غیر ممکن هست شاید
    من شرمنده کسی نیستم برای گرایش جنسیم
    و باید بگم اگه همجنسگرا نبودم فرصت شک عمیق به دین مذهب
    و فرار به مطالعه مسائل انتزاعی ( یک دوره ای ) رو نداشتم
    و باید بگم افتخار میکنم که من کسی نیستم که توی دنیای که
    سالی سه چهار میلیون بچه از گرسنگی میمیره
    من به یک کسی که بالای ابر ها نشسته و قراره اسهال ننه من رو شفا بده اعتقاد ندارم
    و به خاطر اعتقاد به اون
    حاضر نیستم از کسی متنفر باشم و یا کسی رو بکشم


    امیدوارم روزی میل جنسی ما از شر دین مذهب و پورن گرافی آزاد بشه
    اما دوست همجنس گرای عزیز من
    اگه من امروز فقط دنبال سکسم و دنبال چیز بیشتر ازت می‌خوام منو ببخشی


    خود من بعد از دبیرستان و برای جمع جور کردن خوپم مجبور شدم احساساتمو سرکوب کنم
    و وقتی که خیلی گریم میومد و از اونجایی که کلافه شده بودم و تمومی نداشت


    اخم میکردم و گریه نمی‌کردم
    اما بعد از اون دیگه نتونستم گریه کنم


    و من دیگه بعد از سال ها هنوز هم نمیتونم گریه کنم
    من شایذ قلبی ندارم که بتونم دوست داشته باشم کسیو.
    و یا قلبی که بشه شکستش
    زندگی من به سمت زندگی رواقیون می‌ره


    این روز ها من صفحه هورنت رو رفرش میکنم و گاهی توی گروه های سکس یابی پیام میزارم
    و زیر لب شعر فروغ فرخزاد میخونم با خودم


    بیش از اینها ، آه ، آری
    بیش از اینها می توان خاموش ماند
    می توان ساعات طولانی
    با نگاهی چون نگاه مردگان ، ثابت
    خیره شد در دود یک سیگار
    خیره شد در شکل یک فنجان
    در گلی بیرنگ ، بر قالی
    در خطی موهوم ، بر دیوار
    می توان با پنجه های خشک
    پرده را یک سو کشید و دید
    در میان کوچه باران ، تند می بارد
    کودکی با بادبادکهای رنگینش
    ایستاده زیر یک طاقی
    گاری فرسوده ای میدان خالی را
    با شتابی پر هیاهو ترک می گوید
    می توان بر جای باقی ماند
    در کنار پرده ، اما کور ، اما کر
    می توان فریاد زد
    با صدایی سخت کاذب ، سخت بیگانه
    ( دوستت می دارم
    می توان با زیرکی تحقیر کرد
    هر معمای شگفتی را
    می توان تنها به حل جدولی پرداخت
    می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
    پاسخی بیهوده ، آری پنج یا شش حرف
    می توان یک عمر زانو زد
    با سری افکنده ، در پای ضریحی سرد
    می توان در گور مجهولی خدا را دید
    می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت
    می توان در حجره های مسجدی پوسید
    چون زیارتنامه خوانی پیر
    می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب
    حاصلی پیوسته یکسان داشت
    می توان چشم تو را در پیلهٔ قهرش
    دکمهٔ بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
    می توان چون آب در گودال خود خشکید
    می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
    مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
    در ته صندوق مخفی کرد
    می توان در قاب خالی ماندهٔ یک روز
    نقش یک محکوم ، یا مغلوب ، یا مصلوب را آویخت
    می توان با صورتک ها رخنهٔ دیوار را پوشاند
    می توان با نقش هایی پوچ تر آمیخت
    می توان همچون عروسک های کوکی بود
    با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
    می توان در جعبه ای ماهوت
    با تنی انباشته از کاه
    سالها در لابلای تور و پولک خفت
    می توان با هر فشار هرزهٔ دستی
    بی سبب فریاد کرد و گفت
    آه ، من بسیار خوشبختم
    پایان
    اسم اکانت من Alondra هست.


    نوشته: Alondra

  • 19

  • 6




  • نظرات:
    •   Nikan.a
    • 1 هفته،4 روز
      • 8

    • واقعا تو ایران اقلیت های جنسی یه بدبختین که لنگه ندارن برا شمام ناراحت شدم اما قصت خیلی طولانی بود یه اولشو خوندم یه آخرشو!!


    •   amiralixyz
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • تن فروغ تو گور لرزید


    •   Clay0098
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • دوست عزیز لایک و اینکه خیلی زحمت کشیدی برای تایپ و ویرایش. روان هم بود فقط اگه قصدت اینه داستان نویس حرفه ای باشی
      توی داستانت شعر ننویس که این کار درستی نیست
      باور کن از هر ۱۰۰۰ نفر ۲ نفرم اون شعرو نمیخونن و کارت رو خراب میکنه
      تو یه رمان ۷۰۰ ص یه شعر میتونی از زبون یه شخصیت موقع گیتار زدن با فکر کردن بیاری


      خلاصه مسائل جنسی روز بروز داره پیچیده تر میشه و میترسم روزی بیاد که به بحران تبدیل بشه و کار از دست همه در بره....
      دوستمون گفت متنت خشک بود که درست میگن و منم حس کردم اما ناراحتم کرد و مشخصه انسان خسته ای هستی


      مرسی که احساسات رو با ما شریک شدی


    •   رضا234
    • 1 هفته،4 روز
      • 3

    • دین هه چه دینی؟ ول کنبابا این حرفها رو تو اگر همجنس گرایی به کارت برس و گرایشت رو بچسب و از هیچ چیز هم نترس


    •   sh.kh
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • تا تکفاندو خوندم


    •   hamid30gari
    • 1 هفته،4 روز
      • 7

    • دوست عزیز من نمیتونم درباره ی این موضوع حرف بزنم و دوستان همجنسگرا بیستر میتونن نظر بدن.ولی بنظرم چیزی ننوشته بودی که لایق فحش خوردن باشی.فقط امیدوارم که روزی برسه که امثال شما هم مثل بقیه به چشم یه آدم معمولی دیده بشید.واقعا خوشم اومد فقط غلط املایی خیلی زیادی داشتی که شاید باعث بشه چند نفری بهت توهین بکنن.اما من ازت ممنونم بابت اطلاعاتی که بهم دادی.
      پیروز و موفق باشی.
      لایک


    •   hamid30gari
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • Clay0098 عزیزم اون قسمتش که نوشته بودی بابت ویرایش داستان خیلی زحمت کشیدی رو متوجه نشدم.بهش تیکه انداختی یا متوجه غلط های املایی و نگارشی فراوانش نشدی؟؟؟


    •   Minow
    • 1 هفته،4 روز
      • 3

    • دوست عزیز با اون قسمت ک گفتی کسانی ک مشروب میخورن و ب امام حسین هم اعتقاد دارن از همه بدترن اصلا اعتقاد ندارم اتفاقا کسایی ک اینجورین ادمای شجاعی هستن چون ب خاطر عذاب وجدان و ترسشون از گناهی ک میکنن چیزی رو‌ انکار نمیکنن میگن شرابم میخوریم عذابشم میکشیم ،کسایی ک بخاطر ضعیف بودن و ترسو بودنشون کلا همه چیو میبرن زیر سوال اصلا قابل اعتماد نیستن چون بخاطر امیال خودشون ی سری چیزارو قبول دارن ی سری چیزارو رد میکنن این فقط از ضعفه شما اگه عذاب وجدان داری یا نکن یا میکنی عذابشم ب جون بخر نمیدونم این مسخره بازیا چیه ی عده مثلا مال مردم میخورن یا نماز نمیخونن هرچی ،میگن اینا همش کشکه الکیه فقط برای گول زدنه خودشونه شماهم فکر نکنی کارت درسته و خیلی خفنی ک بخاطر ترس از عذاب و عذاب ووجدان الکی ی تحقیقی کردی و منکر همه چی شدی چقدر ضعییف اخه
      بعدشم شاید اگه دکتر میرفتی درمان میشدی تباه


    •   Clay0098
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • حمید جان به نظرم بر خلاف داستانی امشب بنده خدا روی ویرایش( تصحیح کلمات) کار کرده بود اما چند جایی از دستش در رفت که نگاه تیزبینت کشفش کرد...( معمولا نویسنده ها زودتر ایرادات رو پیدا میکنن)
      البته معلوم بود ویرایش زیادی توی دستور کرده بود اما خب گویا از کاربرد، ؛ : و لزوم قرار گرفتن فعل اخر جمله، اطلاع نداشتن یا... ؛ اما جالب این بود کلمات سخت رو درست نوشته بودن اما مثلا تکواندو و بقل دستی و اوپن مایند اشتباه درومده بود( شاید بیشترم باشه من یکم عجولم)
      که خب از خیلی از خاطره ها تمیز تر بود
      خلاصه مرسی از تذکرت دوست خوبم که باعث شد منم دقیق تر بخونم( هر چند تمرکزم از بین رفته)


    •   M_O_o
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • سلام منم یک همجنسگرا هستم ولی از نوع فاعلش ولی از طریق سایت همدممو پیدا کردم ولی تو جامعه ما نمیشه تا دستتو تو دست یه پسر دیگ میزاری بد بهت نگاه میکنن راستی من هم از اوناییم ک ب امام حصین اعتقاد دارم و فردای عاشورا تو شمال مست کردم


    •   Amo.GOjE
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • دیس میدم نه بخاطر موضوعت خیلی بد نوشتی بیشتر تمرین کن :/


    •   Caboos1
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • خدا خیرت بده
      فقط میخواستم بدونم کونه رو دادی یا نه
      شماها خودتون اون چیزایی رو که لازمه بخودتون میگید فوش لازم ندارید


    •   m...h...a...
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • ببین دوست خوبم..نکاتی توی داستانت وجود داشت که مایلم باهات درمیون بگذارم..چون خود منم همجنسگرا هستم..
      اول اینکه کاش داستانت رو ویرایش می کردی تا انقدر غلط املایی نداشته باشه.
      دوم اینکه در مورد بعضی از جاهای داستانت باهات مخالفم و معتقدم بیشتر از روی هوس بعضی کارهارو کردی و نه عشق به همجنس‌.
      کلا اگه بخام بگم درد و دل خوبی بود و توی بعضی از جاها واقعا مشکلات طیف(واقعی)همجنسگرا رو نمایش دادی...مشکلاتی مثل هجمه ی دین و آدمای دینی مزخرف و ترک شدن ما از طرف دوستامون که خب نتیجه ی فرهنگ نادرست جامعه در قبال همجنسگراها هست‌ و ....
      در کل بدون که من و تو و جامعه ی همجنسگرا و در کل اقلیت های جنسیتی ایران همگی با هم همدرد هستیم..موفق باشی عزیزم..


    •   m...h...a...
    • 1 هفته،4 روز
      • 4

    • در ضمن یه نکته رو فراموش کردم..این که گفتی مفعول شدم پس برید فحش بدید رو قبول ندارم...با این حرفت ناخودآگاه گی های مفعول رو مقصر و گناه کار جلوه میدی..شاید به خاطر اینکه از طیف فحاش و هتاک شهوانی و جامعه ناراحت بودی همچنین حرفی زدی و منظور بدی نداشتی‌.اما خب این حرفت جالب نبود..


    •   Ginglz
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • منم از بچگی حسم بیشتر به همجنس بود


    •   Alondra
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • از نظراتون ممنونم


      نقد های که به قلم و شعر که نوشتم کردید و بازی با کلمات رو کاملا قبول میکنم
      و به خاطر اشتباه های املایی واقعا عذر میخواهم
      از وقت و توجهتون ممنونم
      یک نکته اینکه من الان احساس گناهی ندارم
      و اون روزی که این رو نوشتم حال چندان مساعدی نداشتم


      یک سو تفاهم بزرگ که بود
      این بود که نوشته بودم بله من مفعول شدم برید فحشتون رو بدید
      برای کسانی نوشتم که کل یک داستان گی رو میخونند تا بفهمند طرف کون داده یا نه تا برن فحششون رو بدن


      و من این رو اشاره همون اول اشاره کردم که خیال افراد راحت بشه نخوان وقت بزارن بخونن


      من هم الان احساس گناهی ندارم نسبت به این کار


      و اینکه سکس های خوبی هم داشتم و یک سیکل باطل رو طی نمیکنم


    •   Alondra
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • نقد خود من به داستان این هست
      نویسنده که خودم هستم این برای خودش و خالی کردن خودش نوشت و برای بروز خودش به زبان خودش


      نه اینکه طوری بنویسه که مخاطبش خوب متوجه بشه و بتونه هم زاد پنداری بکنه


    •   Psycho369
    • 1 هفته،3 روز
      • 2

    • Alondra
      درکی که من از قصه ی زندگیت داشتم این بود ک تو قاضی سخت گیری نسبت به خودت هستی "


      در ضمن بذار نوشته ی تو از تو دفاع بکنه نه مقدمه ات نه توضیحاتت


      داستانت منو یاد این حرف کامو انداخت


      عمری چكش برداشتم و بر سر میخی كه روی سنگ بود كوبیدم. اكنون می فهمم كه هم چكش خودم بودم، هم میخ و هم سنگ!


    •   z_erwin
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • اطلاعات غلط جسمی و جنسی مشکلیه که تمام دختران و پسران در سن نوجوانی از معلم های دینی و پرورشی میگیرند. افرادی که با ظاهر مذهبی و مقدس نماشون گاهی وقتی قسمتی از پرده های زندگیشون کنار میره، می بینیم که خودشون به شدت دچار فساد هستند. تمام ما از این افراد دیدیم. به هرحال با استفاده از تعالیمی تربیت شدند که چیزی جز زیر شکم از بدن انسان نمی شناسه.
      احساس گناهی که صحبت های این مقدس نماها به همه ما در حساس آرین دوره زندگی ما اعمال کرده به مراتب مخرب تر از انجام اعمال جنسی بوده. یادمه منم بعد هر خودارضایی عذاب وجدان می گرفتم. بارها سعی کردم ترک کنم اما هرگز اتفاق نیفتاد. قرار هم نبود اتفاق بیفته. اگر ما میتونیم خوردن و آشامیدن رو ترک کنیم، ارضای جنسی رو هم میتونیم.
      دوست عزیز مطالبت درد مشترک همه نوجوان های این کشور بود. زمان من که اینترنت مثل امروز فراگیر و در دسترس نبود. امیدوارم امروز که همه به اینترنت دسترسی دارند، در مورد این مسایل تحقیق کنند و تنها منبع اطلاعاتشون اظهار فضل عده ای احمق بیسواد نباشه.


    •   Mohamad_hosein
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • لایک، واقعا حرف دلمو زدی ما همجنسگراها تو ایران مجبوریم خیلی پارادوکس طور زندگی کنیم و این باعث منزوی شدن ما میشه و زندگی رو برامون خیلی تلخ میکنه... :'(((


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو