زندگی من و همسرم بعد از اولین گایش دوست پسرش (۱)

1400/07/16

خیانت و نامردی کار درستی نیست چه برای زن و چه برای مرد. اما متاسفانه بین زن های ایرانی به خصوص متاهل ها زیاد شده. تلگرام، اینستاگرام و واتساپ، واسطه این خیانت ها شده و چه بسا با اولین قرار بیرون از تلگرام کار به سمت گاییدن کشیده بشه.ماجرای زیر نمونه ای از هزاران مورد مشابه هست که فصل قبلش با عنوان زیبایی همسرم و بی غیرت شدن من تقدیم شما شد و حال ادامه این ماجرا:
گوشی موبایلمو برداشتمو به تینا زنگ زدم. اون روز ساعت ۹ صبح قرار بود به خونشون برم تا با هم واسه ترم جدید، اینترنتی انتخاب واحد کنیم؛ اما موبایلش خاموش بود. زنگ زدم خونشون مامانش گفت خوابه.بی خیال صبحانه خوردن شدم. فقط چایی که مادرم برام ریخته بود خوردمو از خونه بیرون زدم. تو مسیر رفتن به خونه تینا از مازیار برام پیامک اومد.اصلا یاد مازیار نبودم. زنگ هم نزده بود.برام نوشته بود :تا حالا زن و ناموس کسی رو جلوش از کون نکرده بودم. خیلی هیجان انگیز ، استرس آور و ترسناک بود. بلافاصله پیام بعدی هم برام فرستاد. توش نوشته بود: امیدوارم از کردن کون زنت لذت برده باشی و برای ادامه حال کردنم با زنت پشیمون نشده باشی.
تو آخرین پیامش هم نوشته بود :اگه ناراحت نمیشی میخوام بگم از کس هم کردمش البته خودش خواست.
بعد از خوندن پیام های مازیار دوباره یاد تفاوت های حال کردن تینا با مازیار و خودم افتادم. دیگه فهمیده بودم تینا با پسرهای خوشتیپ خیلی بیشتر از من حال میکنه. تو کس دادنش به مازیار جوری لذت می برد که هیچ وقت این لذتو از من نبرده بود.
تو ماشین یکسره شق بودم. به مازیار پیام دادم با ادامه حال کردنت با تینا تا رسیدن به خواسته دومم مشکلی ندارم که بلافاصله جوابمو با یه جوووون بلند داد. به خونه تینا که رسیدم مادرش درب رو به روی من باز کرد و کلی هم ازم استقبال کرد. تینا رو تو پذیرایی ندیدم. با آرشام که خوش و بش کردم گفت: تینا هنوز خوابه.وقتی کلی صداش کردمو بیرون نیومد، آخرش خودم رفتم تو اتاقش . رو تختش خوابیده بود و ملحفه هم روی سرش انداخته بود. حدس میزدم بابت کس دادن دیشبش به مازیار از من خجالت میکشه.بهونه آورد که کمی کسالت دارم.
تو دلم میگفتم چرا دیشب که کیر دوست پسرت تو کست رفته بود و اون تو رودخونه راه افتاده بود خجالت نمی کشیدی.
سعی می کردم مثل همیشه باشم تا شک نکنه فهمیدم داده. وقتی از روی تختش بلند شد ، دست به کمر بود. انصافاً مازیار خوب و اساسی کرده بودش.وقتی پشت به من داشت ملحفه روی تختشو مرتب میکرد، داشتم به اون کون نازش نگاه میکردم که شب قبل، مازیار با کردن توش حسابی گریه تینا رو در آورده بود. هیچ وقت واسه رفتن کیر من تو کونش اینطوری و به این شدت گریه نکرده بود.
وقتی داشت تو اتاقش راه میرفت چنان بی حال و بی رمق بود که هر لحظه امکان داشت زمین بخوره. قشنگ تابلو بود توسط کیر مازیار حسابی گاییده و چلونده شده.بدجوری حشری شده بودم. کیرمم کاملاً شق بود. منم تصمیم گرفتم همون روز بکنمش تا باقی مونده جونش از کسش بیرون بزنه.نمیدونم چه بلایی سرم اومده بود.
شایدحسادت به مازیار بود.شایدم شهوت بود.شایدم انتقام بود. این بار قصدم فقط کردن کسش بود.
رفتم از پشت به کونش چسبوندم وحسابی قربونش رفتم. با بی حالی برگشت سمت منو گفت: شایان امروز از این کارها خبری نیست، حالشو ندارم.وقتی این حرفو زد بیشتر حرص خوردم. برای همین تصمیم گرفتم اون روز حتما بکنمش.
هر جوری بود انتخاب واحد کردیم. تینا که اصلا تو باغ نبود؛ داشت از بی حالی تلف میشد.
ساعت یازده صبح بود که به بهونه عوض کردن حال و هوای تینا از خونشون بیرون زدیم.تو خونه خودشون با وجود بودن مادر و برادرش نمیشد بکنمش. تو خونه خودمون هم که مادرم بود. ناچار باید بازم تو آپارتمانی که پدرم برامون خریده بود میکردمش.
وسط راه و تو مسیر وقتی یه قرص تاخیری از تو داشبورد ماشین در آوردم و با بطری آب معدنی سر کشیدم، فهمید هدفم چیه، شروع به غرغر کرد. همیشه واسه کردنش قرص ها رو تو داشبورد ماشینم نگه میداشتم.
تابلو بود نمیخواد بده و بهونه می آورد. هی میگفت من هنوز چیزی نخوردم، الان آمادگیشو ندارم. هر چی میگفت من برعکسشو میگفتم. وارد آپارتمان که شدیم روی تختمون خوابوندمش.اصلا همکاری نمیکرد. ناچار خودم لباس هاشو کامل در آوردم. وقتی داشتم کیرمو لای کس نازش تنظیم میکردم به حرف اومد و گفت: شایان تو قبلا به خواسته من احترام میذاشتی، چرا امروز اینطوری شدی؟ سوزش ادرار دارم. میشه بی خیال بشی؟هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای اخ دردناکش با اولین فشار کیرم تو کسش بلند شد. مثل همیشه کس داغ و پر حرارتی داشت.کیرمو لیز و خیس نکرده بودم واسه همین کمی به سختی توش میرفت. با چند تا ضربه محکم همشو تا دسته تو کسش جا دادم. هی از سوزش ادرارش حرف میزد و ازم میخواست تمومش کنم. شک نداشتم دلیل سوزش ادرارش کیر دراز مازیار بوده که حسابی ته کسشو مورد عنایت قرار داده…دیگه محکم و با اعتماد به نفس تو کسش تلمبه میزدم. قرص تاخیری کار خودشو کرده بود. موقع تلمبه زدن داشتم به این فکر میکردم که شب قبل، یک کیر دیگه آب این کسو چلونده و حالا من باید کاملاً خشکش کنم. نزدیک به ۱۵ دقیقه بود داشتم تو حالت های خوابیده، دمر و تو حالت داگی استایل از کس میکردمش ولی از اومدن آبش خبری نبود. هی به من میگفت دارم میمیرم دیگه جونی تو بدنم نیست و ازم میخواست بس کنم. اما من گیر داده بودم باید آبت بیاد. منو نامرد خطاب میکرد اما اهمیت نمیدادم. برام جالب بود از اون آه و ناله و جیغ های شهوت آلودی که با رفتن کیر مازیار تو کسش راه انداخته بود خبری نبود.
پاهاشو روی شانه هام انداخته بودم و کیرمو اساسی تا دسته تو کسش عقب جلو میکردم. بالاخره تقریبا بعد از نیم ساعت در حالیکه چشماش کاملا بسته بود و نفس نفس میزد ،یهو پاهاشو بست. قشنگ خیس شدن داخل کسشو با کیرم حس کردم. بالاخره کارمو کردم و با بدبختی ارضاش کردم.خودم هنوز داشتم اساسی تلمبه میزدم. خیلی دوست داشتم یک بار دیگه آبش بیاد، تا این بار جان به جان آفرین تسلیم کنه، اما نشد. چون تقریباً سه چهار دقیقه بعد از ارضا شدن تینا آبم اومد. بیرون کشیدم و همه رو به روی شکمش خالی کردم.حالا دیگه بعد از اومدن آبم منم بی حال و بی رمق کنارش دراز کشیده بودم…برای اینکه یه وقت شک نکنه فهمیدم داده، مثل همیشه بعد از رابطه، موهاشو نوازش کردم. پیشونیشو بوسیدم، بهش ابراز عشق کردم و از حالی که به من داده تشکر کردمو ازش بابت بی توجهی به خواسته اش معذرت خواهی کردم و همه چیز را به گردن بالا رفتن آمپر شهوتم انداختم.
اواخر شهریور ماه بود. کلاسهای ترم جدید مون هم آغاز شده بود. تقریباً ۲۰ روز از روزی که مازیار تینا رو کرد می‌گذشت. توی این مدت اتفاقات خوب و بد زیادی افتاده بود.
اولین اتفاق این بود که بعد ازحال کردن مازیار با تینا، دیگه تو جمع دوستان مازیار تو پارک قیطریه نرفتم. یعنی خجالت می کشیدم. اما سینا و پویا ارتباطشون تو تلگرام با من به یکباره بیشتر از قبل شده بود. اما من فقط به صورت نوشتاری باهاشون چت میکردم.مطمئن بودم این دو نفر از همه چیز خبر دارن. حالا هم که فهمیدن روی تینا تعصب ندارم و مازیار کردتش، واسه حال کردن باهاش میخوان به من نزدیک بشن.
خبر دیگه اینکه مازیار بعد از کردن تینا، تو اولین قرارش با من حسابی از اندام، سینه ها و کون فوق کردنی تینا تعریف کرد و از تنگی و داغی تو کسش گفت. فکر می‌کرد ندیدم تینا رو از کس هم کرده ،جزئیات کس کردنشو جوری با آب و تاب تعریف می کرد که انگاری تینا پیش من یه دخترغریبه هست. هی میگفت نبودی ببینی جوری کرده بودم تو کسش که کم مونده بود از لذت بیهوش بشه. سه بار آب زنت اومد که دوبارشو خودش خبر داد، بار سومم خودم فهمیدم‌؛ که این نشون میده از من و کیرم راضیه و من خوب کردمش.مازیار اون روز از ساک زدن تینا حرفی نزد؛ اما توضیح داد چون باور نمیکرده من تا حد کردن و گاییدن تینا روش بی تعصب باشم، کلی استرس و ترس داشته؛ اما وقتی کلاهک کیرش وارد کون تینا شده، دیگه خیالش راحت شده و از اینکه ناموس و زن یکی دیگه رو جلوی شوهرش از کون گاییده، چند برابر یه سکس معمولی لذت برده.
اتفاق بعدی اون ۲۰ روز این بود که تینا بعد از این که مازیار کردش، تا دو سه روز جواب تلفن های مازیار رو نمیداد و یه جورایی ازش فراری بود. اینو خود مازیار به من گفت. با وجود اینکه خودمم خجالت می کشیدم اما به خاطر اینکه به خواسته دومم برسم طبق نقشه قبلی، خودم تینا رو با مازیار روبرو کردم. این روبرو شدن برای مازیار که حالا دیگه بکن تینا بود خجالت‌آور نبود. اما برای تینا که بهش حال داده بود، چنان خجالت آور بود که موقع حرف زدن سعی می کرد تو صورت مازیار نگاه نکنه. کلا جلوی مازیار دختر کم حرفی شده بود.شاید اگه اون روز من این دو نفر رو مجددا با هم روبرو نمیکردم ، همه چیز به همون یک بار حال کردنشون ختم میشد و دوستی و ارتباطشون با هم قطع می‌شد؛ اما دیوونه بازی در آوردمو وقتی بیرون بودیم، به بهانه های مختلف مدام تنهاشون میگذاشتم تا سردی رفتار تینا و خجالتش پیش مازیار از بین بره. همین کارم باعث شد یواش یواش رفاقت بین این دو نفر مثل قبل عادی بشه، طوریکه خود مازیار خبر از کردن دوباره تینا داد…حالا دیگه برای دومین بار هم تینا رو کرده بود و باید به عنوان بکن تینا فبولش میکردم…
اتفاق دیگه خوندن و گوش کردن پیام های نوشتاری و صوتی تینا و فرانک، توی اون بیست روزی بود که از حال دادنش به مازیار گذشته بود. با خوندن و شنیدن پیام هاشون گاهی ناراحت میشدم، گاهی هم چنان شق میکردم که مجبور به جق زدن میشدم. به طور کلی تینا از لذت شدیدش تو رابطه هاش با مازیار گفته بود و اینکه هیچ وقت با من اینطوری ارضا نشده و این حرفش منو خیلی ناراحت میکرد. اما چیزی که منو تا مرز جنون شهوتی میکرد،حرف هایی بود که فرانک توی اون بیست روز بارها به تینا گفته بود. هی به تینا میگفت: با حرف هایی که در مورد شایان میزنی مطمئن هستم بدش نمیاد تو دوست پسر داشته باشی. تینا رو تشویق میکرد حالا که شایان روت تعصب نداره یواش یواش موضوع دوست پسر داشتن و دوست پسر گرفتن رو با من مطرح کنه.به تینا اسرار میکرد تو که داری بی غیرت ترش میکنی قدم آخرم بردار. کاری کن اگه یه روز فهمید دوست پسر داری یا میخوای دوست پسر بگیری چیزی بهت نگه.
فرانک دختر بی شرف و نامردی بود که حرفاش تاثیر زیادی روی تینا داشت؛ اما چون در جهت منافع من گام بر میداشت، چیزی بهش نمی گفتم.ولی روز به روز واسه گاییدنش بیشتر مصمم میشدم. البته خود تینا هم شخصا فهمیده بود روش تعصب ندارم، با این حال حرف های فرانک هم مصمم ترش میکرد. مازیار میگفت فرانک جدیدا تو دورهمی های داخل پارک، دوستیش با سینا عمیق تر شده و احتمال داره با هم رل بزنن. به مازیار هم در مورد کردن فرانک در آینده نزدیک خبر داده بودم.
توی اون بیست روزی که از کردن تینا میگذشت، اتفاقاتی هم بین من و تینا افتاده بود. همچنان دنبال از بین بردن و یا کم کردن غیرت من رو خودش بود‌ . حالا دیگه منم علاوه بر اینکه همچنان کیر شق شدمو تو کوچه و خیابون به خاطر نگاه دیگران به لاپاش تو معرض دیدش قرار میدادم، تو کافی شاپ و رستوران هایی که می رفتیم هم دنبال نگاه هایی بودم که روی تینا زوم میشدن. خودم تینا رو از این نگاه ها آگاه میکردم. بهش میگفتم وقتی خوشگل باشی و اندامت فوق العاده باشه، همه به چشم خریدار نگاهت میکنن.
این کارم باعث میشد نگاه تینا هم به سمت همون پسرهایی که نگاهش میکنن بچرخه و مدام با هم چشم تو چشم بشن…
دو سه بار بعد از اینکه تو این کافی شاپ ها و رستورانها از نگاه دیگران آگاهش کردم و چیزی نگفتم، کم کم پرو شد دیگه خودش بدون اینکه من بهش بگم با پسرهایی که نگاهش میکردن جلوی من چشم تو چشم میشد و هی نگاهشون میکرد. حتی موقع صحبت کردن با من، چرخش نگاهشو به سمت پسر مورد نظرش می دیدم. یواش یواش خندیدن به پسرهایی که تو نخش بودن هم به نگاه کردنش اضافه شد. حالا دیگه خودش منو از نگاه دیگزان آگاه میکرد.
گاهی هم که دور میز کنار هم مشغول خوردن بودیمو حرفی نمیزدیم،یهو میزد زیر خنده…دفعه اول که دلیل خندشو ازش پرسیدم گفت: اون پسره که سمت چپ ما نشسته شماره موبایلشو خیلی درشت تو صفحه گوشیش نوشته وقتی تو حواست نیست میگیره سمت من….
تینا دختر زرنگ و باهوشی بود. حسابی داشت از این جریان برای عادی کردن پا دادن و نگاه کردنش به پسرهای خوشتیپ جلوی من استفاده میکرد.یه بار دیگه هم تو کافی شاپ نشسته بودم روبروی تینا و داشتم بستنی میخوردم که خود تینا اول خبر از نگاه پسر پشت سریم داد. اول اهمیت ندادم؛ اما وقتی نیشخند و نگاه گاه و بی گاه تینا رو دیدم ،برگشتم پشت سرمو نگاه کردم. ناخواسته با پسره که اول داشت تینا رو نگاه میکرد چشم تو چشم شدم. چیزی نگفتم به بستنی خوردنم ادامه دادم و الکی با تینا مشغول صحبت شدم.
اون روز تو کافی شاپ از عمدی تینا رو دو سه باری به بهانه های مختلف تنها گذاشتم تا عکس العمل اون پسر رو ببینم .
یه بار که رفته بودم مجددا سفارش بدم، یواشکی داشتم نگاهشون میکردم.
پسره از جاش بلند شد، به میز ما نزدیک شد، دستشو دیدم که به طرف تینا گرفت و بهش شماره داد و رد شد. وقتی سفارش رو گرفتمو پیش تینا برگشتم خندید. کاغذ تو دستشو نشون من داد و گفت: ببین این پسره خل و چل اومد شماره داد‌. قبل اینکه حرفی بزنم کاغذ تو دستشو به طرف من گرفت.
کاملا تابلو بود تینا با لو دادن شماره اون پسره، قصدش رفاقت با اون نبوده، اما تابلو بود هدفش قربانی کردن اون پسر بیچاره برای عادی سازی این کارها جلوی من بوده. دیگه باید همه تلاشمو با توجه به اتفاقاتی که افتاده بود میکردم، تا تینا بفهمه با دوست پسر داشتنش مخالف نیستم. اون روز هم وقتی از کافی شاپ بیرون زدیم، صحبتو کشید به یه پسر دیگه که روز قبل تو خیابون بابت دوستی بهش گیر داده بود. وقتی جریانو ازش پرسیدم برگشت گفت: تو بلوار کاوه پسره گیر داده بود به من هر چی بهش میگفتم من شوهر دارم میگفت باشه الان دیگه متاهل ها هم دوست پسر دارن.
دیدم بهترین فرصته تا راه رو براش بیشتر باز کنم. سریع بهش گفتم: اینو خوب راست گفته. منم خبر دارم ؛انگاری تاز گیها مد شده این جور رفاقت ها…همه افتادن دنبال زن شوهر دار.
جالب بود که همون لحظه وسط حرفم پرید و گفت: آخه این پسره ریخت و قیافه هم نداشت.
تینا جوری این جمله آخرشو گفت که انگاری میخواست عکس العمل منو بفهمه.
رفتار اون روز من و ریلکس بودنم باعث شده بود تینا یواش یواش در مورد بی ریختی و خوشتیپی پسرهایی که تو کافی شاپ و رستوران نگاهش میکردن نظر بده. از دماغ یکی ایراد میگرفت و سوژه خنده واسه خودش درست میکرد. از چشمهای خیره وچپ شده یه نفر دیگه میگفت و می خندید. چند باری کارش همین بود. اما کم کم تعریف و تمجید از پسرهای خوشتیپ، جای ایراد گرفتن از پسرهای بی ریخت اطرافشو گرفت؛ طوریکه هر وقت تو مسیر و یا داخل رستوران پسر خوش هیکل و خوشتیپی می دید
در مورد قیافه و اندامش از من نظرخواهی میکرد و میگفت از نظر من این خوشگله.
تینا فکر میکرد زرنگه و داره با زرنگیش غیرت منو روی خودش کم میکنه و یا از بین می بره. اما خبر نداشت من از اون زرنگ ترم و خودمم دارم تو جهتی که اون میخواد شنا میکنم.
علاوه بر این اتفاق ها، یک اتفاق ناراحت کننده هم توی اون دو سه هفته اتفاق افتاده بود. تو اون روزهایی که دیگه مازیار رو به عنوان بکن تینا قبول کرده بودم، پی به یک راز ناخوشایند بردم.
یه روز تو کیفش وقتی مستقیما از آموزشگاه موسیقیش پیش من اومده بود، یه بسته قرص مصرف شده پیدا کردم.
تو خونه ای که پدرم برای ما خریده بود کرده بودمش. بعد از گاییدنش تو خواب ناز بود. روز قبل شارژر موبایلمو تو خونشون جا گذاشته بودم، ازش خواسته بودم برام بیارش؛ وقتی اومدم سر وقت کیفش تا شارژرمو بردارم، اون بسته قرص رو لای پول های تو کیفش دیدم.چند تایی ازش مصرف شده بود. نوشته روی بسته قرص برام آشنا نبود. تینا دختر سالم و بی نقصی بود؛ برای همین پیدا کردن یه بسته قرص مصرف شده تو کیفش منو کنجکاو کرد بفهمم این بسته قرص چه مصرفی داره.
همون موقع اسمی که روی بسته قرص نوشته بود رو تو اینترنت سرچ کردم. چند لحظه بعد با فهمیدن موارد مصرفش، تو شوک بزرگی فرو رفتم؛ طوریکه تا یکی دو دقیقه بی حرکت فقط صفحه گوشیمو نگاه میکردم. تینا قرص ضد حاملگی مصرف میکرد. سعی کردم به خود مسلط بشم. بسته قرص و شارژر موبایلمو دوباره تو کیفش قرار دادم، تا خودش شارژ موبایلمو به من بده. تو اون لحظات نمیدونستم باید چه عکس العملی بابت این اتفاق نشون بدم.
اگه اون بسته قرص رو نشونش میدادم قطعا همه برنامه هام لو میرفت. تابلو بود اون روز آموزشگاه موسیقی نرفته و خونه مازیار بوده و بعد از اینکه مازیار کردتش مستقیم پیش من اومده. بعد هم حتما یادش رفته یا حواسش پرت بوده که این بسته قرص رو تو دید من قرار نده.
از اون روز اولی که پردشو زدم آبمو تو کسش نریخته بودم. بهش گفته بودم دوست ندارم به خاطر یک مقدار لذت بیشتر مجبور بشی قرص بخوری و بعدها دچار عوارض مختلف بشی و یا ناخواسته بچه دار بشی… همیشه موقع اومدن آبم کیرمو بیرون می کشیدم. اما حالا فهمیده بودم جای من یه نفر دیگه داره این کار رو میکنه.حالا دیگه فهمیده بودم مازیار هر بار کس میکنه آبشو می ریزه توش. دیگه شک نداشتم روز اولی هم که تینا رو از کس کرد و فکر میکرد من پشت درب اتاق نیستم، آبشو ریخته توش. دوباره حس حسادت تمام وجودمو پر کرده بود. مازیار حتی تو لذت بردن از تینا از من که شوهرش بودم جلوتر رفته بود.
اون روز فکرم حسابی مشغول بود، اما سعی میکردم جلوی تینا عادی باشم. بعد از اینکه به خونشون رسوندمش، به مازیار زنگ زدم.برای توجیه این خفت و خواری هی به خودم تلقین میکردم درسته مازیار با کردن تینا کلی حال میکنه، اما این فقط مازیار نیست که لذت می بره؛ خود تینا هم از دادن به مازیار کلی عشق و حال میکنه. اون روز مازیار پشت تلفن،ریختن توش رو انکار نکرد و گفت همه لذت کردن به ریختن توشه ولی قبول کرد دیگه این کار رو نکنه، در عوض گاهی تو کونش بریزه. اون روز ازش خواستم هر چه سریعتر برنامه کردن و گاییدن علنی تینا جلوی خودمو اجرا کنه.
قرار شد از یک طرف مازیار یواش یواش برای علنی کردن دوستیشون پیش من،تینا رو تحت فشار بذاره و از طرف دیگه من هم شرایط اعتراف کردن تینا به داشتن دوست پسر رو بیشتر از قبل فراهم کنم.
البته گفتن داشتن دوست پسر برای تینا سخت بود. چون قبلا تو خیلی از صحبت هامون بهش گفته بودم دوستی یه پسر با یه زن متاهل فقط به قصد کردنش هست. تصمیم داشتم اگه خودش دوستیش با مازیار رو لو داد باهاش همکاری کنم و شرایط ادامه دوستیش رو جوری فراهم کنم که بفهمه از حال دادنش به دیگران از جمله مازیار و کرده شدنش توسط مرد های دیگه هم بدم نمیاد.
آخرین اتفاق اون دو سه هفته تلاش سینا و پویا، دوستان مازیار برای زدن مخ تینا تو تلگرام بود.
با خوندن و شنیدن حرفاشون تابلو بود که از حال دادنش به مازیار خبر دارن و میدونن مازیار کردتش.شک نداشتم از این هم خبر دارن که مازیار جلوی من تینا رو کرده. دهن مازیار به دوستاش که می رسید چفت و بست نداشت؛ سر همین قضیه حرفای پویا و مخ زنیش تو تلگرام برای من آزار دهنده شده بود. برای تینا نوشته بود بهت حق میدم دوست پسر خوش تیپی مثل مازیار داشته باشی؛زندگیتو با شایان و عشق و حالتو با مازیار کنی.منم اگه جای تو بودمو شوهرم قیافه نداشت، حتما همین کار رو میکردم.
از یه طرف از حرف های این پسره پشت سرم ناراحت شدم؛ چون خودشم قیافه نداشت و از طرف دیگه وقتی می دیدم بعد از مازیار حالا دوستاش هم واسه کردن تینا به تکاپو افتادن، حسابی هیجان زده و تحریک میشدم.
حالا دیگه منم بدم نمی اومد مورد جدیدی رو تو هیجان و لذت تجربه کنم؛ چون از اون لحظه ای که مازیار یواشکی تینا رو جلوی من کرد، انگاری باورها و اعتقادات دینی و مذهبی ام از من گرفته شد و از بین رفت. لحظه دیدن ورود کیر مازیار به کون تینا به منزله لحظه ورودم به دنیای بی غیرتی شد. دنیایی که توش قانونی نبود و موارد ممنوعه توش وجود نداشت.
بعد از کرده شدن تینا مثل آدم هایی شده بودم که دیگه آب از سرشون گذشته؛ انگاری تو سرازیری این دنیای جدید ترمز پاره کرده بودمو، بی محابا دنبال تجربه و هیجان و خواسته ای جدید بودم .
حالا هم پویا و سینا دو نفری بودن که بدون ترس از من دنبال زدن مخ تینا و کردنش بودن.نکته جالب در مورد این دو نفر این بود که هر دو نفرشون ریخت و قیافه دختر پسندی نداشتن.
برای من طرز برخورد و چت کردن تینا با این دو نفر تو تلگرامش جالب تر بود. کاملا تابلو بود داره به زور جوابشون رو میده. مشخص بود از ریخت و قیافه این دو نفر خوشش نمیاد، چون همیشه شروع کننده چت و گفتگو این دو نفر بودن و تینا بیشتر جواب سوالشون رو میداد.
با خوندن کل پیام هایی که به تینا داده بودن، به این نتیجه رسیدم که تینا به خاطر لو ندادن حال دادنش به مازیار پیش من، از روی اجبار با این دو نفر چت میکنه. نتیجه دوم اینکه خیالم راحت شد سینا و پویا هم جریان زد و بند من با مازیار واسه کردن تینا رو پیش تینا لو نمیدن؛ در غیر این صورت دیگه آتویی ندارن تا تینا رو مجبور به انجام کاری کنن…
اوایل مهر ماه بود. مازیار همچنان تنها بکن تینا بود و دوستاش هنوز نتونسته بودن مخشو بزنن و واسه کردنش بد جوری له‌له میزدن. پویا حسابی از تک پر بودن تینا شاکی و ناراحت شده بود. بر عکس همیشه این بار با نوشتن حرف هایی در دفاع از من ادامه خیانت تینا رو
نامردی درحق من میدونست.انگاری یادش رفته بود قبلا بابت خیانت تینا بهش حق داده بود.
حرف های پویا به تینا این اواخر از نظر من یه جورایی بوی تهدید میداد. اینو خود تینا هم انگاری حس کرده بود؛ چون تو تلگرامش به فرانک گفته بود، قبل اینکه پویا همه چیو لو بده خودم دارم پیش شایان برای دوست پسر داشتن و گفتن اینکه دوست دارم مازیار دوست پسرم باشه، زمینه سازی می کنم.
نمیدونم به خاطر این موضوع بود یا چیز دیگه، تینا تو مهر ماه بیشتر از همیشه با من بیرون می اومد. تقریبا هر روز پیش من بود و با هم بیرون می رفتیم‌.لامصب طوری برنامه بیرون رفتنو می چید که کلی پیاده روی داشته باشه. منم بیشتر از قبل تو پیاده رو از عمد ازش عقب می افتادم؛ به خصوص تو دهه محرم، شب ها اوج بیرون رفتن و پیاده روی ما بود. به جاهایی می رفتیم که جمعیت زیاد بود. بعضی ها با دیدن آمار دادن تینا عزاداری یادشون می رفت.
اینکه از قبل می دونستم هدف تینا از این همه پیاده روی تو کوچه ،خیابون و پارک چیه، حسابی منو هیجان زده و شهوتی کرده بود. تو اون لحظاتی که چند متری عقب تر ازش حرکت می کردم، نسبت به قبل پررو تر شده بود. حالا دیگه با نگاه مستقیم و نیشخندش بیشتر پسرهای خوشتیپی که از روبروش می اومدند رو وادار به واکنش میکرد. یا بهش تیکه مینداختن یا بعد از عبور ازش بر می گشتن و دنبالش راه می افتادن.
تو مسیرهایی که با هم پیاده می رفتیم، جدیدا در مورد فرانک و سینا که با هم رل زده بودند زیاد حرف می زد؛ بعد یواش یواش حرفو میکشید به دوستای متاهلش که دوست پسر دارن. منم برای اینکه زودتر به اون هدف و برنامه ای که تو سرش هست برسه،بهش میگفتم الان دیگه خیلی از زن های متاهل دوست پسر دارن؛ الان دیگه این چیزها طبیعی شده!!چیز عجیبی نیست.
اون روز هم مثل اون چند ماه با وجود اینکه می تونستم خیلی راحت و رک و راست بهش بگم، خبر دارم که مازیار دوست پسرته و داری بهش حال میدی‌، اما این کار رو نکردم. چون از تلاشش واسه از بین بردن تعصبم، تو کوچه ،خیابون و پیاده رو لذت می بردم. و از خوندن و شنیدن پنهانی پیام هایی که تو تلگرام در مورد من به فرانک و مازیار میداد هیجان زده میشدم.از اینکه منو می پیچوند تا با مازیار باشه هم پر از استرس و شهوت میشدم.
تو همون روزهایی که تو کوچه و خیابون پرروتر از قبل شده بود، بالاخره جراعت به خرج داد و برنامه ای که دنبالش بود رو اجرا کرد. اون روز هم منو به بهونه گرفتن مشخصات و قیمت لپ تابی که قرار بود هفته بعد بخره، به “مرکزکامپیوترایران” تو خیابون "ولی عصر "کشونده بود.
مرکز کامپیوتر ایران، چند طبقه داره که پر از فروشگاه لپ تاب و قطعات کامپیوتر و بازی هست؛ خیلی هم شلوغه.
تینا اون روز همون مانتو جین کوتاه جلو باز آبی رنگشو تنش کرده بود. یه شلوار جین آبی هم پوشیده بود. یه کتونی نایک قرمز تو پاش بود و یه شال قرمز همرنگ رژ لبش هم رو سرش انداخته بود که فقط نصف موهاشو می پوشوند.عینک دودیشو هم روی سر و موهاش قرار داده بود. سارافن سفید زیر مانتوش، برجستگی سینه هاشو به خوبی نشون میداد. به معنای واقعی کلمه خوردنی و کردنی شده بود.
تو طبقه همکف وقتی از پله برقی بالا می رفتیم، کنار هم بودیم. اما وقتی وارد طبقه اول شدیم، به بهونه دیدن برند لپ تاب های فروشگاه روبرویی همونجا ایستادمو از تینا فاصله گرفتم. هنوز هم از نگاه هیز و حسرت وار پسرهای دیگه به تینا و اندامش دچار هیجان و لذت میشدم. انگاری به این نگاه ها معتاد شده بودم. تو اون لحظات هم منتظر نگاه پسرهای اطرافش بودم.
این بار خودمو با نگاه کردن به ویترین فروشگاه های طبقه اول مشغول کرده بودم. اصلا به تینا آشنایی نداده بودم. لامصب تیپ و قیافه اش طوری بود که وقتی ویترین فروشگاه ها رو نگاه میکرد، گاهی باعث بیرون اومدن فروشنده واسه لاس زدن و مخ زنی میشد.
یه بار که یه پسره داشت خیلی تخصصی، یکی از لپ تاب های مدل ایسوس توی ویترین رو بهش معرفی میکرد، نگاه سنگین و خیره دو تا پسر روی تینا که به نظر می اومد با هم دوست باشن نظر منو به خود جلب کرد.
دقیقا پشت سر من و تو مسیر ما، نزدیک پله پرقی ایستاده بودن. نگاهشون کاملا مستقیم به تینا بود. یکیشون قیافه بدی نداشت.اما اون دومی سرش به تنش نمی ارزید. اولش خیال کردم این نگاهشون به تینا، مثل نگاه های بقیه از روی هیزی و حسرته، اما چند دقیقه بعد وقتی پی به نگاه ها و خنده های تینا به این دو نفر بردم، فهمیدم این جریان دو طرفست.
زیاد توجه نکردم؛ چون توی اون چند وقت از این نگاه ها بین تینا و پسرهای اطرافش زیاد دیده بودم.
اما انگاری این بار اون دو نفر بد جوری سیریش شده بودن، با رفتن تینا به طبقه بالاتر دنبالش راه افتادن. بدنم سراسر هیجان شده بود. طبقه دوم خلوت تر از طبقه اول بود. وقتی منم از پله برقی بالا رفتم، دیدم کنار تینا جلوی یه فروشگاه ایستادن و دارن باهاش لاس میزنن و خودشیرینی میکنن. اون لحظه کیرم تو شلوارم بد جوری شق شده بود.
منم رفتمو دوسه تا فروشگاه دورتر ازشون ایستادم. هی تینا و اون دو نفر رو نگاه میکردم. وقتی نگاهم با نگاه تینا گره میخورد، از این موش و گربه بازی من خندش میگرفت. هی با ایما و اشاره سعی میکرد چیزی رو به من حالی کنه. اون دو نفر هم که حالا دیگه با نگاه های من به تینا فکر میکردن من هم دنبالش هستم، نگاهشون به من غضبناک بود.
وقتی می دیدم دو نفر بی خبر از همه جا، حس مالکیت به ناموسم پیدا کردن، یه حس خاص، عجیب و در عین حال لذت بخشی داشتم. ادامه نگاه کردنم به تینا و اون دو نفر که سعی میکردن زودتر باهاش صمیمی بشن، باعث شد همون پسر بی ریخته به طرف من بیاد.‌‌ استرس و هیجانم داشت بالا میرفت. داشتم نگاش میکردم که اومد دستشو روی شونه من قرار داد و گفت: داداش چند لحظه بیا اینطرف.
منو خلاف جهت تینا و اون پسره به سمت پله برقی که به طرف پایین میرفت برد و گفت: داداش ما یک ساعته دنبال این هستیم. از طبقه پایین به ما پا داد. تو بی خیالش شو. خندیدمو گفتم: میگی ما ولی این دختره که یه نفره؟ دو به یک نامردی نیست؟.
همچنان که دستش روی شونه من بود، برگشت گفت: خوشمزه!! این دوستمون مخشو زده. بهتره تو هم بی خیال شی برگردی پایین.
دستشو از روی شونه ام برداشتمو گفتم: من جام خوبه شما بزن به چاک…یه نگاه تهدید آمیز به من کرد و از من دور شد.
هنوز یکی دو دقیقه از رفتن پسره و ادامه لاس زدنشون نگذشته بود که برام پیامک اومد. از تینا بود که پشت به اون دو نفر ایستاده بود وگوشی موبایلشو در گوشش گرفته بود.
بازش که کردم نوشته بود:
این پسره پیرهن آبیه گیر داده ازم شماره میخواد. میگه گوشیتو بده یه تک بزنم شمارت بیافته چیکار کنم؟ با خوندن پیامش استرس و هیجانم دو برابر شد. پیرهن آبیه همون پسر خوشتیپه بود.
اینکه تینا ریسک کرده و همچین سوالی تو چنین موقعیتی از من پرسیده، نشون از شناختش از من داشت. مطمئن بودم هدفش از اون همه پیاده روی رفتن، تو پارک و پاساژ و…قرار گرفتن تو چنین موقعیتی بوده. با وجود اینکه می تونست یواشکی و بدون اینکه من متوجه بشم، خیلی راحت از این دو نفر شماره بگیره یا بهشون شماره بده، اما این کار رو نکرده بود تا برنامه ای که دنبالش بود رو جلوی من اجرا کنه.
تینا خوب میدونست موافقت کردن من، معنیش اینه که با دوست پسر داشتنش مخالف نیستم و مخالف نبودنم با دوست پسر داشتنش، باز معنیش اینه که با رابطه و عشق و حال احتمالیش هم مخالف نیستم.
حالا که تینا بالاخره جسارت به خرج داده بود وتو پیامکش چنین سوالی مطرح کرده بود، بهترین فرصت برای من بود تا یواش یواش، اون حجب و حیای بین خودمونو برای رسیدن به خواسته دومم از بین ببرم. برای همین براش نوشتم من با شماره دادن ،شماره گرفتن از پسرها، شیطنت کردن ، دوست پسر گرفتن و رفاقت کردن با پسرها، تا زمانیکه زیر یه سقف نرفتیم مخالف نیستم. ولی بعد از اون دیگه باید مسئولیت پذیر بشیم.وقتی پیامک رو براش فرستادم، هنوز اون دو نفر داشتن باهاش لاس میزدن و بگو بخند راه انداخته بودن.
تینا بعد از خوندن پیامکم برای اینکه نخنده دستشو جلوی دهنش گرفت، یه نگاه به من کرد؛چند لحظه بعد با فرستادن یه پیامک با مضمون خاک بر سرت واکنش نشون داد.
یکی دو دقیقه بعد از خوندن پیامکم بود که قشنگ احساس کردم رفتارش داره تغییر میکنه. حالا دیگه صدای حرف زدن و خندیدن و عشوه ریختنش رو می شنیدم…کاملا معلوم بود تحت تاثیر اجازه من انگاری ترمز پاره کرده و جسورترشده…
با حرکت کردن تینا این دو نفر هم مثل کنه بهش چسبیدن و دنبالش راه افتادند من هم با فاصله پشت سرشون راه میرفتم. کاملاً طبقه دومو دور زده بودیم… دوباره به پله برقی رسیده بودیم که بالاخره تینا گوشی موبایلشو به همون پسر پیرهن آبیه داد. بلافاصله هم با نگاه مضطربی پشت سرش و منو نگاه کرد… شاید حرفهایی که تو پیامک براش نوشته بودمو باور نمی کرد… با این حال چیزی رو که قصد داشت اجرا کنه عملی کرده بود و جلوی من با یک پسر دوست شده و بهش شماره داده بود
البته مطمئن بودم تینا با وجود پسر خوشتیپ تر و هنرمندی مثل مازیار با این پسره پیرهن آبیه فابریک نمیشه و بیشتر براش حکم طعمه داره تا بتونه از من مجوز داشتن دوست پسر بگیره…
اون دو نفر بعد از اینکه شماره تینا را ازش گرفتن تو پاساژ گم و گور شدن. بین من و تینا هم وقتی که تنها شدیم تا بیرون پاساژ و کنار ماشین که اون طرف خیابون بود حرفی زده نشده بود.
بعد از نقشه تینا که برای دوست پسر گرفتنش کشیده بود حالا نوبت من بود تا از این فرصت استفاده کنم… ترس و اضطرابشو از کاری که کرده بود کم کنم و خیالشو از بابت داشتن دوست پسر تو دوران متاهلیش راحت کنم.

ادامه...

نوشته: shayan.278


👍 40
👎 25
97001 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

836276
2021-10-08 01:17:51 +0330 +0330

رفیق کسیه که به چرت و پرت هات کاملا گوش میده و بهت میگه که اینا چرت و پرته و دوباره به چرت و پرت هات گوش میده!

رابین ویلیامز

5 ❤️

836284
2021-10-08 01:34:50 +0330 +0330

بچه بیو پایین کسشر نگو سرمون درد گرفت بابا

5 ❤️

836322
2021-10-08 04:32:08 +0330 +0330

شایان خوب حالا ما چیکار کنیم میگم ی شهرنو بزن ژیتون بفروش زنت و خواهرت و… تو که غیرت نداری کاسب خوبی میشی

1 ❤️

836327
2021-10-08 05:26:23 +0330 +0330

خسته کننده بود

1 ❤️

836330
2021-10-08 05:53:29 +0330 +0330

این سری دو دم بیشتر گرفتی نعشه نشستی فقط نوشتی بدون جریان خاصی و صحنه سکسی هی ی موضوع رو تکرار کردی و کشش دادی حوصله سر بر بود این قسمت

1 ❤️

836331
2021-10-08 06:01:26 +0330 +0330

برده میخام

0 ❤️

836337
2021-10-08 06:47:11 +0330 +0330

داستان گوی خوبی هستی اما داستان ساز خوبی نیستی.بی هدف مینویسی و سعی میکنی در حین نوشتن یک موضوع برای تعریف کردن پیدا کنی و چون چیزی به ذهنت نمیرسه دوباره و دوباره همون حرف های اول را با یک لحن دیگه تعریف میکنی و خودت متوجه نیستی که تکرار وتکرار داره میشه . به دلیل نداشتن موضوع مشخص افرادی که معرفی کردی را بی هدف وارد داستان میکنی و چند کلمه تکراری و بعد دوباره میری سر یک نفر دیگه.دوست من قبل از اینکه داستان نوشتن را شروع کنی باید کل داستان و اتفاقات ان را برای خودت اماده کرده باشی وگرنه دچار این وضع میشی.این تعریف ها درباره سکس هست ونه داستان سکسی

5 ❤️

836339
2021-10-08 07:29:02 +0330 +0330

بابا دست بردار دیگه گائیدی مارو . جمیدونم اون مازیار و هر ننه قمری که زنتو میکنه حال میکنه اون وقت ما باید بشینیم کسشعرهای تورو هی دنبال کنیم؟ اگر واقعا مردشی و از کس دادن زنت لذت میبری زنتو معرفی کن تا اقایون شهوانی هم یه حالی ازش ببرن وگرنه به قول اون دوستمون که میگه کس گفتی ای کس گفتی مثل یه کسخل گفتی ، هی میاد ادامه میده ای زنم به این داد زنم به اون داد زر نزن بابا مطمئنم که اگر زن هم داشته باشی زنت از اون مذهبی ها و چادریهای سفت و سخته که حتی یکبار هم دست مردی بهش نرسیده و اینا جفنگیات ذهن اشفته ات هست که در ارزوش بودی. پس دیگه بس کن.

2 ❤️

836340
2021-10-08 07:29:40 +0330 +0330

saba_sasani900
edebiiaa
Artin_farahani
چرم ساغری

من نمیدونم شما تو این ماجرا دنبال چی هستین. کجای این ماجرا تکرار شده؟ همه چیز داره آروم جلو میره. نکنه میخواین زرتی بپره کیر بره تو کس؟ شما هم جق بزنین؟
دوستان گرامی باید بگم اون چیزایی که به عنوان داستان تا حالا خوندین و یارو تو دو خط زنش بذار شده یا داده دیگران کردنش خالی بندیه هیچ زنی یه روزه زیر کسی نمیخوابه

2 ❤️

836341
2021-10-08 07:31:51 +0330 +0330

@arvin
این دفعه خواستی جق بزنی تاخیری بخور

0 ❤️

836343
2021-10-08 07:39:19 +0330 +0330

شایان عالی می نویسی من به شخصه فقط به خاطر نوشته های تو عضو شدم. من موندم فاز اون هایی که میان می نویسن هی تکرار میکنی چیه؟ من که چیز تکراری ندیدم. بدون غلط هم می نویسی و این خیلی آدم رو تو خوندنش راحت میکنه. گوش به کسانیکه زیر داستانت پست میذارن نده. همه سکس به حواشی اونه نه رفتن کیر تو کس.

2 ❤️

836345
2021-10-08 07:54:01 +0330 +0330

چرم ساغری
شما هم خواننده خوبی نیستی. از تاریخ ساخت اکانتت معلومه هدفت چیه.
در ضمن من داستان نویس نیستم. دوم اینکه همه آدم هایی که تو متن ماجرا میان به هم ربط دارن. بعدا تو قسمت های بعدی میفهمی.
سوم اینکه برای نشون دادن حالت ها و هیجانات این مدل زندگی باید همه رو شرح داد. در ضمن این داستان نیست که اسرار داری داستانه

1 ❤️

836346
2021-10-08 08:01:41 +0330 +0330

مردک چهار نفر ازت انتقاد درست کردن چرا جواب کسشعر بهشون میدی؟ الان ۶تا داستان توماری نوشتی دیگه مردم فهمیدن زن تو جنده نبوده و به مرور جنده شده دیگه از این به بعد باید حواشی رو کم کنی دیگه نه اینکه همون داستانها رو هی تکرار کنی

2 ❤️

836347
2021-10-08 08:07:08 +0330 +0330

پسرمطیع
این ماجرا واسه جق زدن نیست بفرما داستان های بعدی
چیزی اینجا تکرار نشده. اونیکه تو یه روز زنش جنده میشه یا طرف بی غیرت میشه مختص شماست

0 ❤️

836348
2021-10-08 08:11:27 +0330 +0330

راستش من برای عبرت اون آدم هایی که جدیدا دارن گرایش بی غیرتی پیدا میکنن می نوشتم. قصدم این بود به این وادی وارد نشن خیلی دوست داشتم آخر این ماجرا و عبرتشو برای همه بنویسم ولی انگاری بعضی های جای عبرت گرفتن دنبال جق زدن هستن. واسه همین دارم انگیزه خودمو برای نوشتن ادامش از دست میدم.

1 ❤️

836349
2021-10-08 08:12:03 +0330 +0330

کوس شعر درجه یک آماده صادرات به اروپا با استاندارد ISO2020

0 ❤️

836351
2021-10-08 08:25:55 +0330 +0330

سلام دوست عزیز نمیدونم داستانت چقدر واقعیت داره ،اما اون حسی که ازش تو نوشته هات صحبت میکنی منم دارم و از اینکه همسرم دوست پسر داشته باشه و یواشکی باهاش سکس کنه و یا جلوی خودم باهاش سکس داشته باشه لذت میبرم و بدجوری شهوتی میشم اما همسر من برعکس تینای شما مخالف دوست پسر داشتنه و کلی باهاش صحبت کردم و علنی بهش گفتم که مشکلی ندارم با این قضیه اما بازم مخالفت میکنه
بی صبرانه منتظر ادامه داستانت هستم

1 ❤️

836357
2021-10-08 09:14:25 +0330 +0330

سعید اصفهان
متاسفانه واقعیت داره ولی الان دیگه تو اون فازها نیستیم.
از اینکه حس شما شبیه منه درکت میکنم. واسه درک این حس توسط دیگرانه که همه چیز رو مفصل می نویسم. ولی متاسفانه بعضی ها به اصل ماجرا کاری ندارن و دنبال این هستند کیر زودی وارد کس بشه. فکر میکنن من داستان سکسی نوشتم. من هدفم بیان اون حس بی غیرتی بوده که شما هم دارین و دنبال این هستین اجراییش کنین. اما اجراییش نکنین. چون اومدن آب بی غیرتی ارزش خیلی چیزها رو نداره. قسمت بعدی رو هم نوشتم احتمالا پس فردا چاپ میشه.

2 ❤️

836376
2021-10-08 13:26:19 +0330 +0330

من نمیخواستم نظری بدم، ولی نطر میدم که جواب بدی شایان
من کاری به واقعی و غیر واقعی بودن داستانت ندارم، ولی هر بار که میخونم داستانتو ، استرس و عصبانیتو با تک تک سلولای بدنم حس میکنم
امیدوارم آخرش جای خوشحالی از بی غیرتیت ، یه بگایی بزرگ داشته باشی، امیدوارم بهم بگی که اخر این داستان یه جنده و یه بی غیرت تحویل جامعه ندادی

0 ❤️

836389
2021-10-08 15:13:35 +0330 +0330

فوق العاده بود

0 ❤️

836391
2021-10-08 15:36:39 +0330 +0330

داستان چه راست باشه چه نباشه برای من چندش آوره
اینم تاجایی خودم که متوجه شدم ادامه قبله ودیگه ادامه ندادم
البته سری قبلی رو هم کمترازنصفش رو خوندم

0 ❤️

836397
2021-10-08 16:06:17 +0330 +0330

mhhn77
چون ماجرا باب میل شما پیش نرفت؟ برای من کاکولدی رو تعریف میکنی؟ منم بفهمم؟ چیز خوبیه حتما

0 ❤️

836399
2021-10-08 17:00:43 +0330 +0330

واقعا زیبا نوشتی,
من خودم چون این راه رو پیمودم البته متفاوت تر کاملا این حس و حال رو درک میکنم

1 ❤️

836418
2021-10-08 21:04:04 +0330 +0330

چقدر زر زدی
کی حال داره این چرندیات رو بخون

0 ❤️

836429
2021-10-08 23:21:10 +0330 +0330

قشنگ بود مرسی

0 ❤️

836431
2021-10-08 23:30:01 +0330 +0330

خیلی داری حاشیه میری که داستانت رو به کسشعر میکشی خودت
یکم کمتر کص بگو دیگه خسته کننده شد

0 ❤️

836434
2021-10-08 23:39:12 +0330 +0330

لایک۲۹
زیبا بود

0 ❤️

836501
2021-10-09 03:13:58 +0330 +0330

خاک بر سرت

0 ❤️

836512
2021-10-09 04:20:40 +0330 +0330

گفتی این روابط ارزش نداره هنوزم با زنت هستی؟

1 ❤️

836515
2021-10-09 05:10:53 +0330 +0330

لطفاً حالا که دوست داری کصشعر بگی و خودت یک دیوث جاکش نشون بدی لطفاً خلاصه کن آقای با غیرت تو یکی دو قسمت آینده تمام کن بعد برو سر گاییدن مهرانا

0 ❤️

836519
2021-10-09 06:40:45 +0330 +0330

کسخولی؟چ حوصله ای داری؟شق شد شق شد در اورده.

0 ❤️

836540
2021-10-09 09:45:17 +0330 +0330

اوکی به خاطر بی جنبه بودن بعضی ها که فقط دست به کیر نشستن جق بزنن حتی حال خوندن هم ندارن دیگه ادامه این ماجرا نوشته نمیشه. من شرمنده اون تعدادی هستم که حوصله داشتن میخوندن. یه نکته هم بگم چند تایی تو این سایت هستن که از نویسنده خاص حمایت میکردن و حرف زدنشون کاملا معلوم بود. سخنم با این آدمها اینه همون برین کس لیسی کنید. شاید فرجی شد.

1 ❤️

836548
2021-10-09 10:46:27 +0330 +0330

قسمتهای اول داستانت برام جذاب بود. کم کم جذابیتش کمرنگ شد. انگار روی محور اعداد از 100+ به طرف چپ حرکت می کردم. یه جایی به صفر رسید. قسمت قبلی که سکس اول زنت رو توصیف میکردی و نهیبهای وجدانت رو برای کات کردن ادامه ماجرا نوشته بودی توی دلم میگفتم کاش به یکی از اون تلنگرها گوش میدادی. اما وقتی داستانت تموم شد اصلا حس خوبی نداشتم. الانم که داستانت وارد قسمت منفی محور شده 😁

1 ❤️

836559
2021-10-09 13:29:25 +0330 +0330

farzad100
قسمتهای اول داستانت برام جذاب بود. کم کم جذابیتش کمرنگ شد.
بعد از جق زدنت طبیعیه این حالت شما

0 ❤️

836561
2021-10-09 13:31:22 +0330 +0330

hosein-z
کلا سر از این چیزا در نمیاری فقط جق زدن بلدی. اون شق شدنها برای بیان حالت لذت تو اون لحظه هست که شما نمیفهمیش

0 ❤️

836614
2021-10-09 19:50:03 +0330 +0330

این همه خواننده و طرفدار داره خاطره‌ت که اهل نظر دادن نیستن.
واقعا لزومی نداره جواب اینایی که میان و میخونن و چرت و پرت میگن رو بدی. برام سواله که اگه یه نفر از این خاطره خوشش نمیاد چرا میخونه، خوب نخون گل پسر که بعدش چرت و پرت بگی. برو همون داستان دو خطی‌ها رو بخون.

من و خیلیای دیگه منتظر داستان‌های بعدیت هستیم و هر روز سر میزنیم تا ببینیم قسمت جدید گذاشتی یا نه.

3 ❤️

836621
2021-10-09 23:34:35 +0330 +0330

جالب بود بیا خاص من

0 ❤️

836626
2021-10-10 00:10:55 +0330 +0330

تو بی نظیری، خودتم میدونی، به دیگران گوش نکن و بنویس. یه آرشیو هم از داستانات درست کنی همه ی ماهایی که دوستت داریم ممنونت میشیم استاد. 😍

0 ❤️

836627
2021-10-10 00:18:31 +0330 +0330

تمام زیبایی داستان های شایان به جزئیات و احساساتی هست که شرح میده، داستان های شایان با توصیف موقعیت و آمبیانس ذهنی خودش هست که جذابیت داره، من هرکدوم از داستان هاشو بارها و بارها میخونم و بعد کنار خود شایان قرار میگیرم و اون موقع میتونید متوجه بشید که این پسر نابغه اس. دقیق و رئالیستی میبرن شمارو به جایی که اضطراب و ترسی، لذت و شهوت رو به سبک دیگه ایی تجربه میکنید.
شایان جان لطفا، لطفا، و لطفا طولانی بنویس، ما 10 نفر هم باشیم که تورو به عنوان بهترین نویسنده داستان های سکسی ایران بشناسیم و فن تو باشیم کافیه، بنویس استاد. طولانی بنویس 🌹

0 ❤️

836629
2021-10-10 00:25:39 +0330 +0330

شایان جان همیشه آدمهای خاص تعدادشون کمتر از آدم‌های توده ی جامعه اس، بهترین فیلم های روشنفکری تاریخ سینما تعداد بازدیدهاشون به کمتر 10هزارتا میرسه، فقط منتقدان و اهل قلم میدونن که چقدر زیباست. شما هم برای ما تعداد محدودی که میدونیم چقدر زیبا مینویسی بنویس. وگرنه عوام که درک درستی ندارن

0 ❤️

836633
2021-10-10 00:39:34 +0330 +0330

درود،،،وقتی کامنت ها رو میخونی نه فقط زیر این پست بلکه زیر تمام پستایی با مضمون کاکولد میبینی یه سری کلا برا توهین و بد دهنی اومدن یه سری هم فک میکنند ابعاد ذهن و زندگی فقط همون چیزی هست که خودشون دیدن و باور دارند فک میکنند نویسنده توهم زده و تخیلی هست،،، در صورتی که این موارد کاکولدی یا همون حس بیغیرتی کاملا واقعی هست و وجود داره و کسایی که جرات و شجاعت داشتند تونستند به لذت زیادش برسن،،،منم داستانی واقعی که تقریبا شبیه داستان شما هست رو تجربه کردم کار به خوب یا بد بودنش ندارم چون هر کسی خوب یا بد براش یه تعریفی داره،،ولی واقعا یه فصل خاصی توی دفتر زندگی محسوب میشه که گاها بعضیا حتی از چنین فصلی خاص و هیجان انگیز زندگی خبر هم ندارند ولی میان اینجا برا تخریب… دوست عزیز منتظر قسمت های بعدی هستیم،،،،سوای از نظرات با تمام توان به نوشتن ادامه بدید،،،ممنونم

0 ❤️

836704
2021-10-10 09:54:14 +0330 +0330

سلام اول اینکه شما توی بهترین هتل هم بری دنبال اشغال بگردی پیدا میکنی فک نکن عیب یابی میکنی شاهکاری هنر زندگی اینه ما زیبایی ها رو ببینیم نه کاستی ها رو

0 ❤️

836705
2021-10-10 09:57:53 +0330 +0330

دوم با شایانم فرض کن یه سگ به شما پارس کنه میری بهش میفهمونی که تو خوبی و باهاش کاری نداری ؟؟؟ ول کن جواب نظر دیگران دادن و البته منظورم کساییند که توهین میکنند

حالا دو سه تا سوال دارم اولی اینه عزیز دلم اگه دوست داشتی جواب بده تو همجنس گرایی ؟

0 ❤️

837108
2021-10-12 12:37:36 +0330 +0330

د آخه دوزاری اومدی اینجا کسشعر تفت میدی گه میخوری جنبه‌ی انتقاد نداری حرومزاده واسه من غیرتی هم میشه بیا برو تو رنگی در بیا بابا جاکش پلشت

1 ❤️

837140
2021-10-12 16:45:57 +0330 +0330

پسرمطیع
گفتم که برای جق زدن تو نمی نویسم. همین که میای جق بزنی ریده میشه تو حالت برای من بسه

0 ❤️

837142
2021-10-12 16:58:57 +0330 +0330

کافر همه را به کیش خود پندارد تو بشین زن خیالیت و خوار مادرت کس بدن جق بزن دیگه واسه بقیه نمیخواد نسخه تجویز کنی زیرخواب سیامک و مازیار و سینا و … خاطره داری از کیر بکنات میای اینجا تعریف میکنی دیگه ناراحت شدن نداره که همه اینجا جقین فقط تو بچه کونی زن جنده آ م حسابی هستی آره؟ هرکی مثل آدم هم ازت انتقاد کرده ترش کردی خب حرومزاده گه میخوری میای مینویسی وقتی فاز داستایوفسکی بودن بر میداری حس میکنی مثل آدم و بی نقص مینویسی

1 ❤️

837146
2021-10-12 17:25:43 +0330 +0330

پسرمطیع
حتما تو قسمت سوم اول در مورد تو می نویسم بعد داستان تا همه بشناسنت دیگه زر نزن جوابتو نمیدم

0 ❤️

837147
2021-10-12 17:32:51 +0330 +0330

همینکه تو کونی رو سوزوندم کافیه

0 ❤️

837148
2021-10-12 17:36:22 +0330 +0330

لعنتی با من این کارو نکن آبروی برادر مومن خودتو نبر 😂😂😂
بچه کونی من اصلاً وظیفم ریدن به امثال تو توی این سایته بعد تو فنچول دوزاری بیغیرت کونی داری منو از چی میترسونی آخه پفیوز؟ 😂😂😂😂

0 ❤️

837898
2021-10-17 05:32:58 +0330 +0330

خوب بود فقط یکم زیادی کش دادی

0 ❤️

838489
2021-10-20 23:53:10 +0330 +0330

منم میخوام ودوست دارم زنم جلوم بده بکن کلفت دارازپیام بده تلFhmp16

0 ❤️

838722
2021-10-22 14:16:05 +0330 +0330

کسی که دوس داره زنش جلوش کسوکون بده درخدمت هستیم با اکیپ یا فردی مادرتونم مفتی میکنیم روش با اشانتیون خواهرت کسکش

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها