زندگی من و همسرم بعد از اولین گایش دوست پسرش (۳)

1400/07/26

....قسمت قبل

مازیار یه شب خیلی ریلکس اومد تو گروه برای من و تینا نوشت که سینا بالاخره فرانکو کرد.
انگاری از قبل میدونست ما باور نمی کنیم. پیام صوتی سینا تو تلگرامو برای ما پخش کرد که توش جریان بردن فرانک به مکان و کردن کونشو با آب و تاب برای مازیار تعریف کرده بود.
با تمام شدن حرف های سینا فهمیدم این فرانک دیوث اولین بارش نبوده میداده و دوست پسرهای قبلیش هم کردنش…
مازیار بعد از پخش کامل فایل صوتی سینا برای من و تینا تو گروه نوشت: بالاخره همه از دوست دختراشون انتظار حال دادن دارن؛ نمیشه که همیشه تو کف موند.
با این حرفش انگاری تینا طعنه مازیار رو به خودش گرفته بود، طوریکه کارشون به کل کل کشید و آفلاین شد.
تینا اون شب بازم منکر این شد که مازیار قصدش کردنه و همه چیز رو به حساب کل کلش با مازیار گذاشت.
وقتی هم رفتم تو تلگرام تینا و صفحه چتش با مازیار رو دیدم، حسابی به این طرز صحبت کردن مازیار جلوی من اعتراض کرده بود. از جواب های مازیار به تینا دچار هیجان شدم. نوشته بود، می خوام بهت ثابت کنم شایان بدش نمیاد من بکنمت… وقتی با دوست پسر گرفتنت مخالف نیست، یعنی با دادنت هم مخالف نیست…شوهرت بی غیرت تر از این حرفاست؛ این بار می خوام جلوی خودش بکنمت.
آخرین حرفی هم که تینا برای مازیار تایپ کرده بود حسابی تو ذوقم زد؛ نوشته بود من زندگیمو دوست دارم، نمیخوام خرابش کنم، نمیخوام حجب و حیا بین من و شایان از بین بره. تهدید کرده بود اگه به چرت و پرت گویی و دستمالی من جلوی شایان ادامه بدی باهات کات می کنم.
اما خودش خوب میدونست به خاطر لو نرفتن حال دادن های قبلیش قدرت کات کردنو نداره. مطمئن بودم اینو خود مازیار هم میدونه.
هرچقدرکه مازیار تلاش میکرد حجب و حیای بین من و تینا رو از بین ببره، بر عکسش تینا تلاش میکرد مانع این کار بشه…دیگه با رفتارهایی که مازیار کرده بود یقین کرده بود قصد داره جلوی من بکنتش. بوسیدن لب تینا جلوی من به محض این که همدیگر را می دیدیم یا از هم جدا می شدیم داشت تبدیل به لب گرفتن می شد.
واسه همین تینا به بهانه های مختلف بیشتر از قبل قرارهای سه نفره بیرون از خونه رو کنسل میکرد…همین باعث میشد من و مازیار واسه همراه کردنش با خودمون نقشه بکشیم…
یه روز که من و تینا تو خیابون جمهوری دنبال خرید سینمای خانگی برای آپارتمان خودمون بودیم،به دور از چشمهای تینا به مازیار پیامک دادم که بیرون خونه هستیم و بهش گفتم قراره کجا بریم. به دقیقه نکشید که به من زنگ زد. جلو تینا و با صدای بلند جواب دادم.
پشت تلفن به من گفت معطل کن تا من برسم. الکی به تینا بگو من اونجا آشنا دارم و ازم خواست پیش تینا سوتی ندم.
وقتی موضوع رو به تینا گفتم، خندید و گفت: این داره دروغ میگه. میخواد بیاد اذیت کنه. تو اون لحظات هر جوری بود تینا رو قانع کردم منتظر مازیار بمونیم. بیرون سرد بود. رفتیم تو ماشین نشستیم.
نزدیک نیم ساعت تو ماشین نشسته بودیمو در مورد همه چیز حرف میزدیم تا اینکه بالاخره سر و کله مازیار تو جایی که قرار گذاشته بودیم پیدا شد.چند دقیقه ای تو فروشگاه ها گشتیم. الافی ما به تینا ثابت کرد مازیار خالی بسته و از آشنایی که حرفشو زده بود خبری نیست. با این حال بعد از یکی دو ساعت گشتن و قیمت گرفتن، از برند سامسونگ و سری اچ تی ۱۰۰۰ وات یه مدل انتخاب کردیمو خریدیم.
مازیار تو اون یکی دو ساعتی که تو فروشگاه ها می‌گشتیم هر جوری بود برنامه و نقشه ای که می خواست روی تینا اجرا کنه رو یواشکی به من انتقال داد.
بعد از گذاشتن کارتن سینمای خونگی تو صندوق ماشین هم طبق نقشه قبلی گیر داد که من هم باهاتون میام. می خوام خونه ای که قراره توش زندگی کنید رو ببینم. بعد هم بدون اینکه منتظر جواب ما باشه روی صندلی عقب نشست.کاری که مازیار قصد انجامشو داشت شرایط کردن تینا جلوی منو حسابی آسونتر میکرد. تینا هم که از چیزی خبر نداشت داشت فارغ بال در مورد منطقه محله و متراژ آپارتمانه برای مازیار توضیح میداد.
وقتی رسیدیم از همون لحظه اول که وارد خونه شدیم دنبال موقعیت مناسبی بودم تا خواسته مازیار رو انجام بدم. خونه ما شبیه انباری شده بود. بودن تخت خوابمون تو اتاق خواب سوژه جدیدی برای مازیار شد تا توی اتاق خواب ما کنار تینا روی این قضیه حسابی مانور بده. به تینا میگفت: آخ آخ کاشکی من جای شایان روی این تخت می خوابیدم. وقتی دیدم موقعیتی که دنبالش بودم فراهم شده،رفتن به دستشویی رو بهونه کردم؛ مازیار رو با تینا تو اتاق خواب طبق نقشه تنها گذاشتم.سریع پشت درب اتاق خواب قرار گرفتمو آماده نگاه کردن شدم. صدای خنده آروم تینا و ولم کن گفتنشو می شنیدم. حالا دیگه وقتش بود از لای درب داخلو نگاه کنم. وقتی این کار رو کردم، دیدم مازیار تینا رو به دیوار اتاق خواب چسبونده و با لب گرفتن ازش داره حواسشو از نگاه کردن به درب اتاق پرت میکنه. با یک دستش صورت تینا رو نگه داشته بود و با دست دیگش لاپا و کس تینا رو می مالید. نقشه من و مازیار در حال کامل شدن بود. نصف بدنمو به داخل اتاق کشیدم .باید زمانی که داره با رضایت خاطر لب میده و دستمالی میشه خودمو بهش نشون میدادم.
واسه همین از عمدی خیلی سریع دستمو به کیرم رسوندمو در حالیکه سرشو فشار میدادم با صدایی که سعی میکردم خشن نباشه گفتم: اگه کارتون با همدیگه تموم شده زود بریم ،من چند جا کار دارم.
تینا که تا چند لحظه قبل کاملا لب و بدنش با رضایت در اختیار مازیار بود، با شنیدن صدای من به یکباره فحش کشان مازیار رو به سمت عقب هول داد. لبشو از لب مازیار جدا کرد. در حالیکه وانمود میکرد مازیار به زور ازش لب گرفته هی با پشت دستش لباشو پاک میکرد. بعد هم اومد از کنار من رد شد و از اتاق خواب بیرون رفت. چند لحظه بعد هم وقتی مازیار اومد از اتاق بیرون بره کنار گوش من گفت: حالا دیگه نوبت تو هست که بتونی با زرنگی و هنرمندی خودت از این اتفاق و پیشامد استفاده کنی.
بعد از رفتن مازیار اول درب اتاق خواب و بعد درب آپارتمان روقفل کردمو از خونه بیرون زدم. وقتی وارد کوچه شدم، تینا و مازیار با فاصله از هم دو طرف ماشین ایستاده بودن. کم محلی تینا به مازیار باعث شد با ما نیاد و تنها برگشت.
تینا بعد از رفتن مازیار اومد تو ماشین کنار من نشست. هی پشت سر مازیار حرف میزد و فحش میداد. معلوم بود میخواد اینطور به من القا کنه که مازیار زوری ازش لب گرفته و دست تو لاپاش برده.
برای اینکه بدونه از اتفاقی که افتاده ناراحت نیستم با خنده بهش گفتم: ببین چی هستی که نصف تهران میخوان بکننت.
انگاری این حرف من باعث شد یخ تینا آب بشه. خنده ای کرد و گفت: چرت و پرت نگو.
به حرف زدنم ادامه دادمو گفتم: من الان چند وقته دارم بهت میگم مازیار قصدش کردنه. ولی تو قبول نمیکردی امروز بهث ثابت شد؟
یه لحظه منو نگاه کرد و گفت :
مازیار چنین آدمی نیست، ولی خوب قبول دارم چند وقتی هست اخلاقش گند و بی خود شده.
مثل دفعات قبلی انتظار نداشتم تینا حرفمو قبول کنه، چون اون وقت یا باید با مازیار قطع رابطه میکرد، که در این صورت مازیار قبلا تهدیش کرده بود جریان حال دادن های قبلیشو به من میگه،یا باید اعتراض نمیکرد که باز در این صورت آخرش به کرده شدنش جلوی من منجر میشد.
تینا بدجوری تو منگنه گیر کرده بود نه راه پیش داشت نه راه پس.
یک دستمو به سمت لاپاش بردمو از روی شلوار کسشو چنگ زدم. یکی دو دقیقه تو این وضعیت بودیم که بهش گفتم: خواستم حس لذتی که مازیار چند دقیقه پیش برده بود رو احساس کنم.بعد دستمو از لای پاش بیرون کشیدمو، یک دستشو گرفتمو روی کیر شق شدم قرار دادمو گفتم: از اون موقع که دیدم مازیار چیکار باهات کرد همینطوری مونده…
این بار هر جوری بود دستمو تو شلوار و شورتش کردمو کس پر حرارتشو تو دستم گرفتمو با یه انگشتم روی شیارش کشیدمو گفتم: شک ندارم مازیار دنبال اینجاست.
همون لحظه برگشت به من گفت: خوب تو چرا به این رفتارهای زشت مازیار اعتراض نکردی؟
سریع برای عادی سازی اتفاقی که افتاده بود بهش گفتم: من که قبلا بهت گفته بودم اختیار خودت و بدنت تا زمانیکه زندگی مشترکمون رو شروع نکردیم با خودته. الانم اگه تا حالا خنگ بودی واضح تر میگم تا بفهمی.یه انگشتمو وارد شیار کسش و داخل سوراخش کردمو گفتم: اختیار ورود و خروج به اینجا با خودته. اختیار ورود و خروج به کونتم با خودته… کمی مکس کردمو بعد گفتم: شاید اگه اون شب که تو گروه از اخلاق من واختیار داشتنت پیش مازیار تعریف نمیکردی، الان اینطوری جلوی من هر کاری میخواست باهات نمیکرد. امروز اگه به رفتارها و شوخی های مازیار اعتراض میکردی باهاش برخورد میکردم.
وسط حرفم پرید و گفت: خوب الان اعتراض دارم.
بدون توجه به حرفش ادامه دادم ولی از امروز به بعد حتی اگه به رفتارهای مازیار پیش من اعتراض کنی من دخالتی نمیکنم.
یه لحظه دیدم با چشمان درشت و متعجبش داره منو نگاه میکنه.همون لحظه هم با یه حالت عصبی ازم پرسید چرا اونوقت؟
دیگه وقتش بود نتیجه نقشه و برنامه ای که اون روز با مازیار ریخته بودمو به دست بیارم. برای همین انگشتمو بیشتر تو کسش فرو کردمو گفتم: وقتی با مازیار تو اتاق خواب بودی من الکی دستشویی رفتم. پشت در ایستاده‌ بودمو داشتم نگاهتون می کردم. تا زمانیکه منو ندیده بودی از لب گرفتن مازیار و دست بردنش لای پات رضایت داشتی، حتی باهاش همکاری هم میکردی، ولی تا منو دیدی یهو سر به اعتراض گذاشتی. واسه همین از این به بعد هر اعتراضی پیش من به رفتارش کنی دیگه اهمیتی نمیدم و دخالتی نمی کنم.
تینا که فکر نمیکرد من از اول همه چیز رو دیده باشم حسابی شوکه شده بود، و خجالت می کشبد، اما سریع به خود مسلط شد و گفت: اینها تصورات اشتباه ذهن خودته. من چرا باید از اینکه مازیار باهام از این شوخی ها میکنه خوشم بیاد؟
انگشتم همچنان تو کسش بود که بهش گفتم: دیوونه من مخالف شوخی های دستی و حرفی مازیار و پا دادن های تو بهش نیستم.وقتی خودم بهت گفتم میتونی تا قبل از آغاز زندگی مشترک دوست پسر داشته باشی یعنی با این اتفاقاتی که امروز بین تو و مازیار افتاد هم مخالفتی ندارم… شهوت قدرت و جسارت بیانم رو بیشتر کرده بود. باید حرف اصلی رو بهش میزدم تا اگه بعدا اعتراضی کرد، همه چیز رو به حساب شهوتم تو اون لحظه بذارم. بهش گفتم: از همه شواهد و قرائن مشخصه مازیار میخواد بکنتت… منم بدم نمیاد این اتفاق بیافته.
تا اینو گفتم یهو احساس کردم کسش آب انداخت و کاملا خیس شد. همون لحظه سعی کرد انگشتمو از تو کسش بیرون بکشه. وقتی دید بی خیال نمیشم با صدای لرزون و حشری شدش برگشت گفت: میشه دستتو از تو شورتم دربیاری؟
دست خیس شده از آب کسشو از تو شورتش در آوردمو با دستمال کاغذی روی داشبورد پاک کردمو گفتم: مازیار پسر خوشتیپ و جذابی هست. خودش گفته بیشتر دوست دختراشو چه متاهل و چه مجرد کرده…مطمئن هستم در مورد تو هم وقتی فهمیده اختیار همه چیزت با خودته دنبال کردنه و میخواد بکنتت.
هنوز حرفم تموم نشده بود که برگشت گفت: غلط کرده؛ اون زن های متاهلی که مازیار کرده همه جنده بودن.
ماشینو روشن کردمو حرکت کردم. بینمون سکوت بود.الان دیگه تینا با اعترافی که کرده بودم میدونست حدس مازیار درست بوده و بدم نمیاد مازیار و بقیه هم بهش فرو کنن.
نقشه ای که با مازیار واسه تینا ریخته بودیم کامل اجرا شده بود، حالا مازیار دیگه می بایست دستمالی کردن،انگشت کردن،لب گرفتن،چسبوندن و مالیدن سینه هاشو جلوی من شدید تر و واضح تر کنه. آخر شب همون روز وقتی وارد گروه شدم، دیدم تینا برداشته سینا، فرانک و پویا رو تو گروه ادد کرده. با این کارش حسابی تو ذوقم خورد. اینطوری دیگه مازیار نمی تونست جلوی بقیه با تینا وارد فاز حرف های زیر نافی بشه.
با وجود اینکه من و مازیار اون شب حسابی حالمون گرفته شد، اما وقتی جریان بعد از رفتنش و حرف هایی که به هم زده بودیمو براش تعریف کردم، حسابی خوشش اومده بود. میگفت با این کارت پنجاه درصد به خواسته و تمایلت نزدیک شدی. حالا دیگه میدونه از اینکه دستمالیش میکنم تو هم خوشت میاد.
کاملاً معلوم بود تینا این سه نفر رو به گروه آورده تا مانع از بیشتر ریخته شدن حجب و حیای بین من و خودش توسط مازیار بشه.
همزمان که شش نفری تو تلگرام و گروهمون چت میکردیم، طبق معمول تلگرام تینا رو هم باز کرده بودم. تو صفحه مربوط به مازیار به التماس افتاده بود و مازیار رو قسم داده بود که جلوی من دستمالیش نکنه. نوشته بود درسته شایان روی من بی غیرته اما اصلاً فکرشم نکن که بخوای جلوی شایان با من رابطه داشته باشی. من زندگیمو دوست دارم اصلا نمیخوام خرابش کنم.حتی الکی به مازیار گفته بود شایان از اینکه امروز تو خونمون اون کار رو با من کردی عصبی و ناراحت شده.
جواب مازیار به تینا فقط یه جمله بود؛ کردن تو جلوی شوهرت و اینکه تا لحظه اومدن آبم نتونه کاری کنه برای من یه پیروزی بزرگ و یه رویای هیجان انگیزه…
از پویا هم چند تا پیام نوشتاری دیدم که قبل من تینا اونها رو خونده بود. براش نوشته بود شوهرت خوب میکنتت یا مازیار؟ میخوای منم بکنم؟ شاید من بهتر از اون دو تا کردمت.
مونده بودم تینا چرا این یکی رو تو گروه ادد کرده. اما این رو میدونستم به خاطر اینکه پویا جریان حال دادنش به مازیار رو پیش من لو نده، نه می تونست بلاکش کنه و نه می تونست اعتراضی کته.‌تینا بارها نفرتش از پویا رو پیش من اعلام کرده بود و گفته بود: تو دنیا اگه از یه نفر بدم بیاد اون پویاست.
اون شب تینا با این ترفند و آوردن سینا، فرانک و پویا به گروه تا حدود زیادی مانع از چرت و پرت گویی مازیار و ناجور حرف زدنش شده بود، اما مازیار که همه چیز رو فهمیده بود، یکی دو روز بعد به من خبر داد که دیگه شرایط کردن تینا جلوی من فراهم شده و میخوام کار رو تموم کنم. به من گفت الان دیگه تینا میدونه تو بدت نمیاد من بکنمش. از طرف دیگه منم بارها بهش گفتم به خاطر بی غیرتی شوهرت میخوام تو رو با شوهرت شریک بشمو، جلوی خودش بکنمت.
مازیار به من واسه نابود کردن حجب و حیای باقی مونده بین من و تینا پیشنهاد داد، یه مسافرت دو سه روزه به شمال داشته باشیم تا تینا شب و روز کنارمون باشه و به خاطر دستمالی شدنش، نتونه قهر کنه و به خونه برگرده و تو خود شمال کار رو تموم کنه.
اون شب بازم تو تخت خوابم برای هزارمین بار تصمیم گرفتم، با آغاز زندگی مشترکمون به این بی غیرتی ها و تمایلات ممنوعه خاتمه بدم و یک زندگی پاک رو شروع کنم.
ﻓﮑر ﮐﻧم ۱۵ آذر ماه بود. ﻣن، تینا و فرانک داشتیم تو گروه در مورد نرفتن به مراسم فردا که روز دانشجو بود حرف میزدیم. قرار بود تو دانشگاه مراسمی به عنوان روز دانشجو برگزار بشه.
همون لحظه مازیار جای رفتن ما به اون مراسم پیشنهاد یه سفر دسته جمعی به شمالو داد و گفت: حالا که فردا پنج شنبه هست، یکی دو روز هم کلاس ها رو نرین تا همه ﺑرﯾم ﺷﻣﺎل و با هوای آخر پاییز حسابی حال کنیم.
وقتی اسرار مازیار رو دیدم واینکه داره رفتن به ویلای برادر پویا رو پیشنهاد میده، یقین کردم میخواد اونجا کار تینا رو تموم کنه…بر خلاف انتظارم پویا با این پیشنهاد نه تنها مخالفتی نکرد بلکه بر خلاف انتظارم از موقعیت خوب ویلای داداشش تو تنکابن و جنگل دو هزار هم تعریف کرد.
فقط انتظار نداشتم مازیار تو جمع چنین پیشنهادی مطرح کنه.
وقتی تو صفحه چت مازیار به این خواسته اش تو جمع اعتراض کردم گفت: اگه فقط به تینا میگفتم قطعا میدونست برنامه چیه و نمی اومد. همون لحظه هم قول داد فقط خودمون سه نفر میریم.اما تا آخر شب نتونست پویا رو از اومدن منصرف کنه. اینکه مازیار پنهانی از من چی به پویا گفته بود تا خودش نیاد اما کلید ویلای داداششو به ما بده من نمیدونم. ولی از خیلی وقت پیش شک نداشتم مازیار بهش گفته قراره چه اتفاقی بیافته.
تو گروه هم سینا به خاطر اینکه فرانک قصد اومدن داشت، همون رو بهونه کرد تا با دوست دخترش باشه. بدین ترتیب تو جایی که انتطار داشتم حداقل پویا و سینا به درخواست مازیار گوش کنن و به شمال نیان، اما همه چیز برعکس شد.
با وجود اینکه اومدن این سه نفر به شمال مرحله آخر نقشه ما رو با شکست مواجه کرده بود و به نوعی امکان کرده شدن تینا تو شمال رو جلوی من از بین برده بود، اما مازیار اسرار داشت میتونه با وجود بودن بچه ها کار تینا رو جلوی من تموم کنه…
همون شب تو لحظه آخر پشت تلفن به من گفت کاری کردم پویا ،فرانک و سینا با ماشین سینا زودتر از ما و جدا برن و من،تو و تینا هم دیرتر با ماشین تو بریم تا بتونم وقتی تو رانندگی میکنی روی تینا مانور بدم. وقتی هم گفت قرار نیست تو مسیر شمال اون سه نفر رو ببینیم اون هیجانی که در من خاموش شده بود دوباره برگشت. کاملا میدونستم لازمه کرده شدن تینا تو ویلا، دستمالی شدن پی در پی و اقدامات دیگه مازیار تو جاده هست که خوب حالا این شرایط فراهم شده بود.
تا نیمه های شب بیدار بودمو هر چیز مفیدی که واسه مسافرت به ذهنم می رسید داخل ساکم قرار میدادم.
از اینکه فردا ازصبح تا خود شب قراره چه اتفاقاتی بیافته پر از هیجان بودم.دیگه وقتش رسیده بود به این موش و گربه بازی با تینا خاتمه بدم و همه چیز رو علنی کنم.حالا دیگه بعد از لذت بردن های یواشکی از خیانت های تینا، باید لذت های علنی رو هم تجربه میکردم که شک نداشتم لذتش خیلی بیشتر خواهد بود. تصمیم داشتم اگه تو ویلا شرایط بحرانی شد و تینا جلوی من زیر مازیار نخوابید و یا بعد از خوابیدن زیر مازیار با من به مشکل خورد، موضوع حال دادن های قبلیش رو وسط بکشم. حتی اگه لازم شد بهش بگم تلگرامتو توی این مدت می خوندم و میدونم با فرانک دست به یکی کرده بودین تا منو هر روز بی غیرت تر کنین.
خواب بودم که با صدای زنگ موبایلم از خواب پریدم. مازیار بود و گفت: الان ساعت ۷ صبح هست. سینا و بقیه طبق برنامه حرکت کردن. ما هم ساعت ۸ حرکت می کنیم. به تینا گفتم یه کار بانکی دارم واجب هست و باید حتما انجامش بدم. وقتی بهش گفتم چطوری سینا رو پیچوندی؟ بالاخره همه چی رو به زبون آورد و گفت: سینا و پویا خبر دارن قراره تو ویلا چیکار کنم. قبلا هم میدونستن تینا رو چند بار کردم.
با صحبت هایی که مازیار کرد اولش ناراحت شدم؛ ولی چون از قبل خودمم حدس زده بودم اونها از همه چی خبر دارن آمادگیشو داشتم و بی خیال شدم. تازه یواشکی این سه نفر نمیشد توویلا کاری کرد بالاخره می فهمیدن.
ساعت کمی هم از ۸ صبح روز ۱۶ آذر گذشته بود که با ماشین از خونه بیرون زدم. حتی بیشتر از زمانی که مازیار مد نظرش بود معطل کرده بودم تا سینا و بقیه حسابی از ما دور شده باشن. تو مسیری که به سمت قیطریه و خونه تینا می رفتم مازیار زنگ زد و برنامه ای که قرار بود تا شب منجر به کردن تینا بشه رو به من توضیح داد. قرار بود مازیار تا از تهران دور نشدیم کاری نکنه، در غیر این صورت ممکن بود تینا قهر کنه و بخواد تنها به تهران برگرده.
ساعت نزدیک ۹ بود که جلو درب خونه تینا ایستادم. وقتی با ساک لباس هاش بیرون اومد منتظر یه تیپ خفن ازش بودم؛ اما این کار رو نکرده بود. یه شلوار گرم کن ورزشی صورتی رنگ جین وست تنگ تو پاش بود. یه سویشرت زیپ دار کلاه دار صورتی هم تو تنش بودکه حسابی با شلواره ست کرده بود.

نوشته: shayan.278


👍 66
👎 13
86601 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

837991
2021-10-18 00:53:15 +0330 +0330

آخه کدوم بشری میتونه بشینه این متن رو بخونه؟!🤌😐
و تو دیگه کسی هستی اینو نوشتی 🤌😐

2 ❤️

838003
2021-10-18 01:14:06 +0330 +0330

درود بر تو پسر جان حالا بهتر نیست خلاصه کنی دوست عزیز

0 ❤️

838006
2021-10-18 01:29:56 +0330 +0330

خیلی خوب بود

1 ❤️

838010
2021-10-18 01:43:52 +0330 +0330

استاد خیلی دیر شد اما ارزششو داره. ممنون که برای ما قلم میزنین 🌹

1 ❤️

838013
2021-10-18 01:48:53 +0330 +0330

خلاصه هم نکن لطفا، اینا متوجه نیستن که جذاب‌ترین قسمت‌های یک داستان ذهنتیت ها و درگیری های درونی شخصیت هست.
نمی‌فهمم چه لذتی داره میگن خلاصه کن، سریع به اون لحظه ی سکس برسن، اصلا متوجه نمیشم. که چی؟ چه زیبایی شناسی توی داستان های آماتوری احمقانه هست؟
استاد اصرار من اینه هرچی طولانی تر بنویسید و حرفهای شخصیت ها، درگیری ها، دیالوگ ها و کشمکش های درونی شخصیت هارو بیشتر شرح بدین، مثل همیشه عالی و ممنون


838030
2021-10-18 02:42:58 +0330 +0330

خیلی داری کشش میدی

0 ❤️

838035
2021-10-18 03:26:33 +0330 +0330

فقط اونجاش که گفتی از همه ی شواهد و قرائن معلومه میخواد بکنتت 😂😂 شرلوک عه کی بودی

1 ❤️

838038
2021-10-18 03:37:14 +0330 +0330

ایولا احسنت بر تو چه نویسنده قدری هستی

1 ❤️

838044
2021-10-18 04:21:07 +0330 +0330

داستان خوبه. اما داستانه.
چفت و بستش به یه ماجرای واقعی نمیخوره.
باگ های اساسی داره ولی به هرحال خسته نباشی

1 ❤️

838052
2021-10-18 06:36:27 +0330 +0330

پنج گانه بعدی اسمش اینه :زندگی من وهمسرم بعد از سکس گروهی(دو دوست مازیار واسه خوشگذرونی نیاورده آورده به دوستاش حال بده) همین طوری ادامه بده موفق باشی

0 ❤️

838054
2021-10-18 06:41:57 +0330 +0330

اون شب بازم تو تخت خوابم برای هزارمین بار تصمیم گرفتم، با آغاز زندگی مشترکمون به این بی غیرتی ها و تمایلات ممنوعه خاتمه بدم و یک زندگی پاک رو شروع کنم.
مگه تصمیم هم میگیری؟غیرت و زندگی پاک رو هم میدونی چیه؟
😆

2 ❤️

838061
2021-10-18 08:12:25 +0330 +0330

عالیه نوشتنت ادامه بدید لطفا

1 ❤️

838070
2021-10-18 09:40:25 +0330 +0330

آفرین

1 ❤️

838074
2021-10-18 10:08:25 +0330 +0330

منتظر فرمایشاتت راجع به خودم بودم 😁😁😁
این قسمتت خوب بود فقط در جریان باش گلپسر اونی که منظورته اصراره نه اسرار
اسرار یعنی جمع سر یعنی رازها اما اون چیزی که منظور توئه اصراره به معنای پافشاری

1 ❤️

838075
2021-10-18 10:11:35 +0330 +0330

تند تند بنویس

1 ❤️

838083
2021-10-18 11:26:43 +0330 +0330

دمتگرم عالی نوشتی ولی احساس میکنم کوتاه تر کردی داستان رو نسبت به قبلیا . بخطار یه مشت جقی کسکش روند داستان رو خراب نکن کوس ننه هر کی خوشش نمیاد و میاد فحش میده. محبورشون نکردن که کون لقشون نخونن تو راه خودت رو برو . منتظر بعدی هستیم خاهشا کوتاه نکن داستان رو

2 ❤️

838087
2021-10-18 11:49:36 +0330 +0330

قلم نوشتنت خوبه اونم بخاطر اینه که فقط مستقیم تو سراغ سکس نرفتی
ولی مشکلت اینه داستانت تخیلی و ذهنی
تکلیفت با خودت مشخص نیست میدونی چرا؟
تو داستان قبلیت میگی ادم یه دفعه بی غیرت نمیشه یبار کیرت راست میشه یبار عذاب وجدان میگیری و… از این دری وری ها که خنده داره
بعدش یهو تصمیم کبری میگیری دادن زنت تا قبل ازدواج باشه یهو تصمیم میگیری غیرتی بشی .
هر لحظه تصمیم میگیری یه صفت درونی رو درون خودت تغییر بدی
از نظر روانشناس ها باید راه چندین ساله رو بری تا بتون یه ویژگی درون خودت عوض کنی
نه حالا غیرت هر چیزی …مثلا عصابنیت و… شکاکی و…
ولی شما ماشالله هر لحظه میتونی یه ادم دیگه بشی…
داستان نویسیت خوبه ولی مشخص کاملا یه عقده ی درونی ذهنت یا تخیلات ذهنیت …هر چی هست واقعی نیست

1 ❤️

838089
2021-10-18 12:20:16 +0330 +0330

مثل همیشه عالی و شیک و جذاب

0 ❤️

838091
2021-10-18 12:33:31 +0330 +0330

داستانت خیلی خوبه عزیزم.فقط سعی کن غلط املاییت کمتر بشه:
مکس=مکث
اسرار=اصرار

2 ❤️

838092
2021-10-18 12:34:39 +0330 +0330

داداش کارت درسته فکر کنم هنوز چند نفری هستن که خیلی بیشتر به داستان اهمیت میدن تا به سکس فقط یه چیزی ذهن منو اذیت میکنه یه شخص نمیتونه اینقدر انعطاف پذیر باشه شرایطی که داره براش رخ میده عادی رفتار کنه
از طرفی داستانت خوبه فصل اول همه رو معرفی کردی تمایلات رو گفتید اشنایی وهمسرت اما بنظرم میتونی داستان درام کنی کش و قوس زندگی این دو زن و شوهر فقط دربار این دو بیشتر بنویسی و حتی تینا که چی در سر داره بغیر از سکس که مطمنم اون علاقه زیادی به زندگی و همسرش داره به نوعی هم میشه گفت تینا اینکار هارو از سر راضیت نمیکنه و هنوز وابستگی به همسرش داره و علاقه همسرش رو در ذهن برای سکس این داستان ها که میتونی دوست پسرش داشته باشه پای بی غیرتی در فصل قبل نگذاشته در این فصل ماجرا فقط موضوع اخلاقی موضوع تصمیم تیناست اینجا دئرسته همسرش و مازیار باعث شدن که تینا بسمت تمایلات اونها پیش بره ولی هنوز هم میتونه ازکاری که این دو براش نقشه چیدن غیر قابله پیش بینی بکنه
در کل حرف من اینه داستان کمی باید درام بشه به شخصیت تینا و همسرش بیشتر پرداخته بشه ما باید بیشتر باهاشون اشنا بشیم و حتی سکس تینا قبل از ازدواج
این تعهدی که نسبت به زندگی داره و حتی سکس خودش در خانه ای که هنوز لوازمی چیده نشده منظورش چیه و از همسرش چی میخواد
شخصیت ها در حد ظاهر توصف شدن خب از همسرش در حد تمایلاتش شنیدیم دختر ارزو هاش دیده خوشش اومده شانسی یا نمیدونم قولی داده دختر باهاش ازدواج کرده سکس داشته و حالا میخواد همسرش با کسی دیگه ای باش اوکی
اما برای چی همسرش با کسی دیگه ای باشه من موضوع میدونم ولی از طرف شوهرش ولی نه همسرش زیبایی فقط تنها دلیل نیست
مازیار در این داستان چالشی برای زندگی این دو فقط چالش محک میزنه و این ذو تصمیم میگیرن امیدوارم مثل داستان مضخرف همسر من برای بکنش همه کار میکنه نباش جوری که این اقاغ هر کاری که میخواد بکنه
حالا بحث سکس ارباب ساک زدن اینا نیست ابش توی تینا میریزه خیلی خیلی خیلی زود گفتی عمرا تینا قبول کنه که این کار رو مازیار انجاش بده که بعدش قرص بخوره
فعلا همینا بود اینا فقط نظر شخصی بنده ست

4 ❤️

838096
2021-10-18 13:18:13 +0330 +0330

لطفاً بی خیال شو ادامه نده
برای اینکه از چنین فانتزیهای بیمارگونه فاصله بگیری میتونی ازپزشک متخصص کمک بگیری

0 ❤️

838117
2021-10-18 15:00:51 +0330 +0330

دقیقا از حس و حال شایان مشخصه داستان واقعیه. من و همسرم اولا که داشتیم فانتزی رو شروع میکردیم دقیقا همین حس و حال رو داشتم. اونایی هم که میگن واقعی نیست احتمالا یه مشت جقی هستن ک فقط دنبال داستان سکسی میگردن که شروع و پایانش با بکن بکن شروع و تموم بشه.
این داستان مشخصه که خیلی قوی نوشته شده

4 ❤️

838140
2021-10-18 20:21:29 +0330 +0330

Ahmad007ir
درود بر تو پسر جان حالا بهتر نیست خلاصه کنی دوست عزیز
خیر جقتو برو با داستان های دو خطی بزن.

0 ❤️

838142
2021-10-18 20:23:21 +0330 +0330

kompot
خیلی داری کشش میدی
منتظری کیر بره تو کس جق بزنی؟

0 ❤️

838143
2021-10-18 20:25:08 +0330 +0330

Adamad2021
ایولا احسنت بر تو چه نویسنده قدری هستی
من نویسنده نیستم دوست عزیز

0 ❤️

838144
2021-10-18 20:28:01 +0330 +0330

WWEEDD
نخونده فقط اومدم بگم کص ننت
خوندی به عشق ننت جق زدی فحشی که لیاقت ننته به من میدی؟ 22 سالتم هست دهه هشتادیا رفتن تو کار ننشون با داستانهاش جق میزنن

1 ❤️

838145
2021-10-18 20:31:12 +0330 +0330

ryoush
پنج گانه بعدی اسمش اینه :زندگی من وهمسرم بعد از سکس گروهی(دو دوست مازیار واسه خوشگذرونی نیاورده آورده به دوستاش حال بده) همین طوری ادامه بده موفق باشی
این تصورات غلط شماست

0 ❤️

838146
2021-10-18 20:35:51 +0330 +0330

amir00001372
قلم نوشتنت خوبه اونم بخاطر اینه که فقط مستقیم تو سراغ سکس نرفتی
ولی مشکلت اینه داستانت تخیلی و ذهنی
تکلیفت با خودت مشخص نیست میدونی چرا؟

به دلیل اینکه شما همه نوشته های منو داستان میدونی . یه آدمی که داره بی غیرت میشه بین این دنیا و دنیای بی غیرتی سرگردانه. بارها گفتم این حقیقته داستان نیست ولی شما هم مثل حکومت جامعه رو گل و بلبل میدونی. یه بی غیرت همیشه تو تردیده تو ترسه تو هیجان تو لذته اینو بدون بعد بنویس و انتقاد کن

0 ❤️

838147
2021-10-18 20:42:31 +0330 +0330

پسرمطیع
این قسمتت خوب بود فقط در جریان باش گلپسر اونی که منظورته اصراره نه اسرار
گلپسر رو اینطوری نمی نویسن گل پسر درسته
در ضمن تو این حجم عظیم نوشتن اگه یه غلط هم پیدا بشه چیزی نیست.
این ماجرا یکبار نوشته شده، یک بار ویرایش و غلط گیری شده، یک بار قوائد نگارش توش گنجانده شده بعد آدم هایی مثل تو میان واسه وقتی که نویسنده گذاشته به اندازه پشمشون هم ارزش قائل نیستن فقط منتظرن کیر بره تو کس جق بزنن. من موندم مثلا کیر بره تو کس چه اتفاقی می افته؟ تو داستان های دو خطی هم دقیقا کیر میره تو کس چرا دنبال اونها نمیرن؟

2 ❤️

838148
2021-10-18 20:51:19 +0330 +0330

crystalplant
یه آدم بالاخره دیدم که کمی نقد بلد باشه جای کس شعر نوشتن. خوشحالم که رفتی تو متن داستان
دوست عزیز اگه با دقت تر بخونی این ماجرا جای هیچچچچچ بحثی برای خواننده نمیذاره. اتفاقی بوده که افتاده آخرش تو ذهن هیچ کس قابل تصور نیست. دلیل طولانی نوشته شدنش هم اینه که چیز مبهمی تو ذهن خواننده باقی نگذاره

0 ❤️

838151
2021-10-18 21:40:34 +0330 +0330

نویسنده شیواست.

0 ❤️

838157
2021-10-18 23:02:41 +0330 +0330

ممنون واقعا عالی بود

0 ❤️

838161
2021-10-18 23:39:20 +0330 +0330

اگه دوست داری بکنه خب بگذار بکنه اگه بخوای جلوی خودت بکنه میتونستی شرایطی فراهم کنی داخل خونه خودت تنها باشند سپس هنگامی که دارن سکس میکنند وارد می‌شدی و شریک می‌شدی یا نگاه میکردی یا وقتی کار تمام میشد وارد می‌شدی .این از این ولی من زنی و دیدم که برای اینکه سکس کنه با همه این کارو میکردی سپس هم رفت سراغ دادن خودش و اما وقتی بهش میگفتی ادعا داشت میرود سر کار و مثل سگ جون می‌کنه من خندم می‌گرفت از حرفش

0 ❤️

838170
2021-10-19 00:38:53 +0330 +0330

ظهور ارشیا یی دیگر

1 ❤️

838206
2021-10-19 02:38:24 +0330 +0330

عالیییی ادامش سریع تر

0 ❤️

838210
2021-10-19 04:20:11 +0330 +0330

چقدر زر میزنی گوساله کتاب مینویسی چرا نفهم ما حوصلمون تنگه

0 ❤️

838211
2021-10-19 05:18:04 +0330 +0330

Saede0089
چقدر زر میزنی گوساله کتاب مینویسی چرا نفهم ما حوصلمون تنگه
برو با کـس ننت که مثل حوصله ات تنگه جق بزن گشادش کن.
تو پـروفایـلت نوشتی با ادبـی و با فـرهنگ معلومه از کون مـادرت زایـیده شدی

1 ❤️

838214
2021-10-19 05:45:49 +0330 +0330

گلپسر رو میشه سر هم نوشت یا کلید اسپیس نخوره اما وقتی تو سه قسمت اصرار رو اسرار مینویسی یعنی اون کلمه رو بلد نیستی نمیدونم الان چه ربطی به جق و اینا داشت اما تو چرا اینقدر موضع می‌گیری در برابر انتقاد و نظرات دیگران در واقع به نظرم اگه قراره اینقدر ناراحت بشی از انتقاد بقیه پس گه میخوری کلاً میای اینجا جوجه که ۱۰ سال از من کوچکتری و هر دفعه گه اضافی می‌خوری🙂🙂🙂
سعی کن ذره‌ای انتقادپذیر باشی کسی که مثل آدم باهات حرف میزنه اشکالاتت رو گوشزد می‌کنه باهاش درست رفتار کنی وگرنه همه‌ی افراد اینجا بلدن جوری بهت برینن که دهن باز نکنی هرچند کسیکه تو فانتزیاش زن‌جندگی هست دوست داره تحقیر و فحش خوردن رو پس با همین فرمون برو جلو و از فانتزیات داستان سرایی کن و خودت رو جرواجر کن و بگو آی مردم این داستان نیست زن من واقعاً واسه کیر بقیه له‌له می‌زنه اما می‌بینی که ته تهش مردم کسخل نیستن و نمی‌تونی به شعورشون توهین کنی و مثل خودت گوساله فرضشون کنی

0 ❤️

838233
2021-10-19 09:07:14 +0330 +0330

در ضمن دوباره بگم اونی که مورد نظرت بود قواعد بود نه قوائد ایشالله اینو که دیگه خیلی زحمت نکشیدی که اندازه‌ی پشمم براش ارزش قائل باشم؟
پسر جون سعی کن اینقدر موضع نگیری تو داستانت جز داستان‌های خوب این سایته انتقال حست خوبه من کاری به اونایی که میان میگن نخوندم و فحش میدن ندارم وقتی منم میام به تو میگم فلان کلمه درستش اینه یعنی منم وقت گذاشتم و داستانت رو خوندم پس منم میتونم توقع داشته باشم تو به عنوان نویسنده به من به عنوان خواننده احترام بذاری اما هر کسی به تو ذره‌ای انتقاد میکنه سریع موضع میگیری میخوای جواب بدی احساس علّامه‌ی دهر بودن میکنی!!! خیلی کار سختی نیست کسی که ازت مودبانه انتقاد میکنه تو هم آروم بدون موضع‌گیری جوابش رو بدی!!!
به هر حال من نمیتونم کامنتم رو پاک کنم اگر توهینی کردم شما ناراحت شدی عذر میخوام اما بدون راه پیشرفت در هر کاری صبور بودن و انتقادپذیریه
وقتی این‌همه کامنت پای داستانت هست یعنی اینکه مخاطب زیادی رو جمع کردی و این داستان طولانی به هر حال به خاطر قلم تو و نوع موضوعش جذاب بوده واسه مخاطب پس نیاز نیست اینقدر عصبانی و پرخاشگر باشی
من آنچه شرط بلاغ بود با تو گفتم تو خواه پند گیر خواه ملال
موفق باشی دوست عزیز

3 ❤️

838247
2021-10-19 10:58:18 +0330 +0330

پسرمطیع
شما انگار یادت رفته جز کسانی بودی که هی میگفتی داری کشش میدی. تو بچه ای نمیفهمی من چی میگم.
تو کسی هستی که میای میخونی تعریف میکنی بعد میری دیس لایک میکنی . دیدم که میگم.
در ضمن من به صورت صوتی میگم برنامه تایپ صوتی می نویسه. غلطم باشه طبیعی هست.
چیزی نداری بگی گیر دادی به این؟
اونهایی که انتقاد میکنن منظورشون اینه زودتر برسونش به بکن بکن ما میخوایم جق بزنیم . شما هم که شدی وکیل این آدم های جقی… اینکه میگم واقعیت داره برای اینه آدمی مثل تو زن گرفت راهو اشتباه نره. وگرنه به شعور کسی توهین نشده. اتفاقا آدم هایی مثل شما به شعور نویسنده ها توهین میکنن که نوشتن رو لیاقت جق زدن میدونن.
معذرت خواهی کردی منم می پذیرم دیگه بهت توهین نمیکنم. الان بی حساب شدی تو پست اولت فحش داد بودی

0 ❤️

838252
2021-10-19 12:11:52 +0330 +0330

فحش جواب بی احترامی بود در ضمن پسر جان من ۳۸ سالمه خیلی قبل‌تر از تو ازدواج کردم گیری ندادم من از چیزی تعریف کنم لایکش هم میکنم اگر چیزی رو نپسندم دیسلایک میکنم تمام حرف من اینه تو یه چیزی اینجا نوشتی یا واقعی یا داستان
اولاً بهت توصیه میکنم اصلاً اصراری نکن که این واقعیته این رو باید بذاری به برداشت مخاطبت ثانیاً کسی که ازت انتقاد میکنه رو جلوش موضع نگیر طرف نظرش رو گفته وقتی میگه کشش نده منظورش این نیست که بکن بکنش رو تعریف کن نخیر اتفاقاً جذابیت هر ماجرایی به حواشی اونه اما منظور از کش ندادن اینه که اون حواشی رو هی تکرار نکن با آدمهای مختلف، مخاطب تو فهمیده شایان و تینا هر دو در یک دوگانگی و شک گیر کردن و این رو از اول داستانت میدونن اینکه این دوگانگی هی تکرار بشه چیزی جز طولانی شدن و خسته شدن ماجرا نداره حواشی جذاب یعنی همین که تو این قسمت گفتی که دوستان مازیار هم به قضیه اضافه شدن هیچ بکن بکنی هم نداشت اما حواشی به اصل داستان کمک کرد همین
موفق باشی

1 ❤️

838259
2021-10-19 13:37:56 +0330 +0330

سلام و عرض ادب خیلی ممنونم از نویسنده توانمند این داستان قشنگ
و خیلی متاسفم برای مردم ایران که 90درصد فرهنگ ندارند و نمیدونم از حسادت اینکار ها رو میکنند یا نمیدونم چی میشه اسمش رو گذاشت بیخود نیست به ما میگن جهان سومی ببینید با اسطوره ای مثل علی دایی چه کردند و یا بقیه افتخارات مملکت ما
کلا اکثر ایرانی ها یه خصلت خیلی بدی دارند هیچ کسی رو برتر از خودشون نمی‌بینند حالا طرف هرکسی میخواد باشه و تو هر زمینه ای که فعالیت می‌کنه بازم میگم متاسفم و افسوس میخورم

0 ❤️

838273
2021-10-19 15:03:55 +0330 +0330

پسرمطیع
1- شما جایی رو که تکرار شده اینجا کپی کن تا من توضیح بدم که اینطور نیست
2- یه ماجرای واقعی تو این موارد رو فقط کسی می فهمه که چنین گرایش هایی داشته باشه نه کسی مثل شما که چنین تمایلاتی تو سرش نمیره. طبیعیه بگه واقعی نیست.
3- اینکه دو سه نفر میگن کشش میدی میخوان به چی برسن؟ به نظر تو دلیلش چیه؟ میخوان زودتر بخونن که چیکار کنن؟ تجربه پیدا کنن؟ جالبه برای من قشنگ معلومه هدفشون جق زدنه. منم بارها گفتم هدفم این نیست.
4- یادت باشه تو قسمت اول هم گفته بودم به خاطر کامنت هایی که چهار تا جقی زیر داستانها میذارن تا مدت ها قصد نوشتن نداشتم. اما خوب دیگه برام مهم نیست.
اینو بدون وقتی یکی سعی میکنه کامل و با جزئیات بنویسه کلی این نوشتن وقت می بره. ویرایشش زحمت داره.

0 ❤️

838274
2021-10-19 15:09:31 +0330 +0330

من نمیگم این ماجرا واقعیه یا واقعی نیست میگم هیچوقت سعی نکن هی تاکید کنی که واقعیه این رو بذار بر عهده‌ی مخاطبت
در مورد گزینه‌ی ۴ هم کار درستی انجام دادی که اهمیت ندادی به نظر دیگران دقیقاً بحث منم همینه تو اینجا داستانت یا زندگیت رو نوشتی آپلود کن کاری به نظر بقیه نداشته باش
اگر انتقادات بعضی‌ها از نظرت درسته در قسمت بعد اعمال کن اگر هم درست نیست نیازی نیست عکس‌العمل نشون بدی و عصبانی شی و بخوای جواب همه رو بدی همین

3 ❤️

838294
2021-10-19 16:21:18 +0330 +0330

فارغ از سبک نوشتاریت که جذابه والیته موضوع داشتانم جذابیتش و بیشتر کرده،منم فکر میکنم کسایی که تجربه کردن بیشتر موضوع و حس میکنن.گرچه بعضی از حرفای پسر مطیع تند بود ولی در کل کنتقد متینی به نظر میرسه.دست گلت درد نکنه شایان جوون.لطفا ادامه شم بزار.اوون تکه اول داستان قسمت قبل که نوشته بودی« در عین حال تلخو »به نظرم اضافیه چون به خواننده القا میکنه نتیجش تلخه

3 ❤️

838310
2021-10-19 19:39:56 +0330 +0330

عالی بود گلم ادامه بده
دمت گرم

0 ❤️

838385
2021-10-20 04:37:16 +0330 +0330

عالی بود، دقیقا از همون داستانهای بلندیه که ریز وارد جزئیات میشه، مطمئنم داستانت پتانسیلش رو داره حالا حالا ها ادامه اش بدی.

0 ❤️

838426
2021-10-20 11:53:15 +0330 +0330

منتظر ادامه شیم شایان جوون

0 ❤️

838668
2021-10-22 03:28:27 +0330 +0330

درود بر تو پسرم 👏

0 ❤️

838741
2021-10-22 18:38:03 +0330 +0330

این ماجرا به دلیل اینکه بعضی دوستان کم لطفی کردن و هی گفتن حرف های تکراری می نویسی و دنبال خلاصه نویسی بودن دیگه ادامه پیدا نمیکنه.
نوشته زمانی ارزش پیدا میکنه که دیگران هم بهش ارزش بذارن.
الان همون آدمها میان این بار فحش میدن میگن به تخمامون که نمی نویسی.

0 ❤️

838751
2021-10-22 22:21:19 +0330 +0330

**نوشته زمانی ارزش پیدا میکنه که دیگران هم بهش ارزش بذارن
**
مشکل اینه که شما تمرکزت رو روی کامنت این دسته از آدمای سطحی میذاری، در صورتی که تعداد لایک و کامنت داستان‌هات نشون میده چقدر طرفدار داره.

لطفا با قدرت و حتی با جژئیات بیشتر ادامه بده.
تنها نقدی که وجود داره اینه که سریع‌تر قسمت‌ها رو بذاری که طبیعتا کار خیلی سختیه.

منتظر قسمت بعدی هستیم.

1 ❤️

838805
2021-10-23 02:09:39 +0330 +0330

تو قسمت کامنت هر داستان یا خاطره ای بری تو این سایت ازین صحبتها هست.وقتی جزو داستانهای منتخبه یعنی اکثریت خاموش میخونن و دنبالت میکنن.ادامه بده.

0 ❤️

838854
2021-10-23 11:33:37 +0330 +0330

سلام
خدا قوت

0 ❤️

838969
2021-10-24 01:30:05 +0330 +0330

از تعداد لایک ها باید متوجه بشی که برخلاف برخی اکثرا راضی اند

0 ❤️

839028
2021-10-24 11:38:45 +0330 +0330

خوبه گلم ادامه بده.

0 ❤️

839306
2021-10-26 12:08:32 +0330 +0330

پس کی ادامه رو میزاری ؟؟؟

0 ❤️

839453
2021-10-27 17:22:26 +0330 +0330

در مورد دوستانی که گفتن خوب کش بده
بعله شایان ذهن خلاقی داره و می‌تونه بهتر و هدفمند تر کردن داستانهایه بهتر و جدید بکار بگیره ده قسمت رو یک موضوع کلید کردن زیادی تکراری می‌کنه داستان بخصوص که طولانی هم هست میشه ده قسمت سه داستان مختلف نوشت یا دوتا

0 ❤️

839584
2021-10-28 18:33:21 +0330 +0330

کاش تینا مال منو میدید 🙏 🙏

0 ❤️

839606
2021-10-29 00:00:48 +0330 +0330

زوجيم

0 ❤️

839707
2021-10-29 11:45:40 +0330 +0330

داستانت عالیه 👍ولی کاش زودتر مینوشتی تمومش میکردی

0 ❤️

839970
2021-10-31 07:01:48 +0330 +0330

این کوس شعرا رو ول کنید یکی بیاد با هم باشیم

0 ❤️

840002
2021-10-31 14:49:41 +0330 +0330

سلام ادامه شو کی میزاری

0 ❤️

840055
2021-10-31 23:52:40 +0330 +0330

با اینکه قلم خوبی داری، از اینکه خیلی سریع با چهارتا نظر بیخود قهر کردی تعجب می‌کنم.

0 ❤️

840077
2021-11-01 01:21:12 +0330 +0330

خب بده ادامه داستانو دیگه کصکش، مگه ما کیر توییم که هر شب ساعت دوازده بیایم چک کنیم نذاشته باشی، خب اون زنتو گاییدم، اگه اینو دوس داری بشنوی که ادامشو بذاری، من زنتو گاییدم، اقا بذار ادامشو، خسته شدیم از بس کصشر خوندیم

1 ❤️

840174
2021-11-01 09:19:56 +0330 +0330

سلام عزیزم
خیلی‌ها داستان شما رو پسندیدن و خیلی‌ها هم نقد منصفانه کردن چرا باید بخاطر عده ای از دوستان که مخالف نظر شما کامنت گذاشتن قهر کنی ؟!!! پسر خوبی باش و بقیه داستانت رو بنویس !!! آفرین

0 ❤️

840219
2021-11-01 13:46:59 +0330 +0330

منتظر قسمت بعدیم

0 ❤️

840388
2021-11-02 11:50:49 +0330 +0330

شایان جان داستانت فوق العاده س. داداش تو چارلز دیکنز هم باشی، تو مملکت ما یه سری کسخل پیدا میشن که چرت و پرت بگن بهت. منتظر قسمت بعد هستیم. دمت گرم

0 ❤️

840418
2021-11-02 17:40:02 +0330 +0330

سلام داستان جالبیه لطفا ادامش رو بزار

0 ❤️

840933
2021-11-05 10:16:58 +0330 +0330

سلام آقا شایان اگه میشه ادامه داستانو بزارید واقعا زیبا و خواندی هست،ممنون از قلم شیواتون که مطالب و جزئیات رو به خوبی مینویسید، به حرف های اون عده کم هم گوش نکنید که حرف های نامربوط میزنن اکثر دوستان از خواندن داستانتون لذت میبرن

0 ❤️

841131
2021-11-06 07:15:55 +0330 +0330

سلام دوست عزیز، بالاخره چی شد ادامه داستان؟ نیمه‌کاره گذاشتی!

0 ❤️

841241
2021-11-06 22:06:08 +0330 +0330

چرا بقیش نمی نویسی؟
من منتظرم هر شب چک‌ میکنم

1 ❤️

841248
2021-11-06 23:15:20 +0330 +0330

آقا شایان
با این ادامه ندادنت رسما اون آدمهایی که چرت می‌گفتن به خواسته‌شون میرسن، نه خوانتده‌هایی که طرفدار نوشته‌هات بودن و دائم برای نوشتن قسمت جدید تشویقت می‌کردن.
اگه رو این نکته دقیق بشی به احترام اون‌ها هم که شده ادامه می‌دی.

1 ❤️

841304
2021-11-07 03:34:46 +0330 +0330

داداش ادامه بده من هر شب سایت رو به عشق این داستان چک میکنم

0 ❤️

841441
2021-11-07 23:01:16 +0330 +0330

منتظر ادامه اش هستیم

0 ❤️

841753
2021-11-09 07:18:48 +0330 +0330

چرا ادامشو نمیزاری؟

0 ❤️

841774
2021-11-09 09:58:49 +0330 +0330

داداش بقیش چی شد . چرا ادامه نمیدی؟ منتظر قسمت بعدیتم . خیلی وقته همش سایتو چک میکنم ببینم قسمت بعدی اومده یا نه.
لطفا ادامه بده و باقی داستانو زود به زود مثل قبل بزار . ممنون

0 ❤️

841807
2021-11-09 16:39:11 +0330 +0330

ادامه ش چی شد؟

0 ❤️

841983
2021-11-11 00:40:08 +0330 +0330

ای بابا…
کیرمون تو دستمون خشکید…
چرا نصف و نیمه شیرین ترین جای داستان ولش کردی…
فوشت بدم…
ها… حتما باید منم مث بقیه فوش بدم بابا بنویس دیگه زود بنویسی ها کیر به دست منتظر بقیه ی خاطراتتم ها…
راستی دمتم گرم خیلی حال داد ولی حیف که آخرش ضد حال شد جقم کوفتم شد…

1 ❤️

842281
2021-11-12 22:32:15 +0330 +0330

چرا ادامه ندادید
منتظریما

1 ❤️

842282
2021-11-12 22:40:34 +0330 +0330

سلام عزیز دل
چرا بقیش نمینویسی؟
من هر شب میام چک میکنم میبینم ادامه نداره دمغ میشم…
ما منتظریم پهلوون

1 ❤️

842342
2021-11-13 04:52:10 +0330 +0330

پس چی شد ادامه؟

0 ❤️

842789
2021-11-16 06:03:37 +0330 +0330

واقعا عالیه منتظر بقیش هستیم

1 ❤️

843627
2021-11-20 15:44:00 +0330 +0330

حداقل به احترام این همه آدم که میان و میگن چرا ادامه نمیدی یه جواب بدی بد نیست.

1 ❤️