زنونه پوشی سامیار

    من اسمم سامیاره متولد 1370پوستم سفیده لاغر نیستم من از بچگی یادم میاد کلا یه حس عجیبی داشتم درمورد زنونگی مثلا مامانم منو میبرد حموم اول منو میشست میذاشت رختکن تا خودش رو بشوره من با حوله دامن درست میکردم لخلاقای مامانم حرفای مامانم رو میزدم بگذریم من اصن نمیدونستم سکس چیه این حس رو داشتم بد دیگه کم کم تو کوچه اینا میرفتم یه پسره بود بازی میکردیم همش حواسش،یه من بود اون موقع من کلاس اول بودم اون پنجم بودمثلا بازی تموم میشد با من تا دم در خونمون میومد یا دستشو میذاشت زیرم میگقت بشین الان یادم میاد خندم میگیره یه روز بازی مون تموم شد بر گشتیم خونه طبق معمول منو تا دم در خونمون رسوند اون روز پسر عموشم باهاش بود بد رفتن مامانم لباس داد بهم شورت تاپ گفت غوض کن پاهاتو بشور بیا خونه منم لباسمو عوض کردم دیدم زنگ خونمون خورد مامانم ایفون زد گفت دوستته رفتم دستمو گرفت گفت بیا بریم منو برد تو یه ساختمون نیمه کاره طبقه دوم بدشلوارکم رو کشید پایین شورت قرمز تنم یود اونم کشید پایین گذاشت لاپام وای یه حس خوبییی بود که نگو محکم فشارم داد لاپام خیس شد بد شلوارشو بالا کشید فرار کرد صداش زدم وایستا کجا بیا بازم رفت منم برگشتم خونه فردایی صبح به جا اینکه اون بگه من به همه دوستام میگفتم این منو کرد از بد منو کشید کنار بهم گفت قضیه سکس اینارو چجوری بدنیا میایم گفت بابات مامانت مث ما کردن تو بدنیا اومدی بد من احمق رفته بودم به مامانم میگفتم مامان منم حامله میشم مث تو مامانم ایقد خندید گفت کی بهت یاد داده چیزی نگفت بد اون دیگه حس عجیبی به زنونگی داشتم وقتی مامانم ارایش مسکرد دقت میکردم لباس پوشیدناشو رفتارشو تا گذشت گذشت گذشت دیگه ما از اون محل رفتیم منم رابطه نداشتم ولی زنونگی میکردم تا دوسال عید بود مامانم اینا رفته بودن مسافرت من خونه تنها بودم طبق معمول ارایش میکردم عکس میگرفتم تو گروه اینا میذاشتم کلی هم پیشنهاد داشتم با یه مرده اشنا شدم ترک بود 52سالش بود غکس داد کچل بود اصن ازدواج نکرده بود تو کف بود منو دید اتوبوس سوار شد شبانه صب رسید شهر ما من ساعت ده بود دیدم گوشیم زنگ خورد گفت اومدم گفتم یه دوساعتی راه داری باز باید یه مسیر دیگه بیایی وای چه حس خوبی یود رفتم دوش گرفتم شورت نارنجی پوشیدم با نوار مشکی سوتینم ستش بود مشکی نارجی خال خالی دامن تنگ بلند سفید پوشیدم از رو لباس زیرم تابلو بود با تاپ صورتی حلقه گردن بند سوتینم معلومه شه منکه عاشق اشپزیم یعنی دسپختم حرف نداره برنج گذاشتم ابکش با خورشت محلی ماست خیار اینا درست کردم حس میکردم شوهرم داره میاد بد رفتم ارایش ساده ای کردم پنکک رژ لب خط چش نشستم دل تو دلم نبو دیدم گوشیم زنگ خورد اسم کوچه رو گفتم اومد رنگ درمون رو گفتم دیدم زنگ در خورد وای که چه حالی داشتم چادر سفید بیرون مامانم که میخواد سوپرمارکت اینا بره سر میکنه سر کردم رفتم حیاط در رو باز کردم وای قلبم داشت صد تا میزد اومد تو سلام احوالرسی نمیدونسم چی بگم اون هی تن بدنم رو نیگا میکرد منم هی از خجالت میداختم زیر چادر بد دیگه به خودم اومدم گفتم بفرما داخل اومد خنده موذیانه ای میکرد چادر رو اویزون کردم وای چه بو گند عرق میداد گفتم قبل نهار یه دوش نمیگیرین گفتم تتا من سفره میندازم شما هم یه دوش بگیرید خنده کنان گفت موهای خودتونه گفتم نه کلاگیسه گفت چقد خوشگله دوش گرفت اومد منم سفره انداختم نهار خوردیم خسته بودیم هردو گفتم میخوایین دراز بکشین گفت تنهایی گفتم شما بفرکایید منم سفره زو جمع کنم ظرفارو جمع کنم میام راهنامایش کردم اتاق مامانم اینا کارامو کردم استرس داشتم برم اتاق دیدم خودش اومد الکی خودمو به بشقاب مشفول کردم مثلا دارم میشورم دیدم اومد چسبوند وای لای کونم دارازاشو احساس کردم دلم رفت شیر اب رو بست گفت بریم خوابم نمیاد رفتیم روتخت زیر پتو که دراز کشیدم دامنم بالا رفت یکم اینم یکم داد بالا از خجالت خودمو زئم یه خواب یهو انگار تو باسنم اتیش فرو کردن جیغ زدم دهنم رو گرفت جلو عقب کرد ابش اومد ریخت رو دستمال کاغذی بغلم کرد خوابیدیم


    نوشته: سامیار

  • 4

  • 5




  • نظرات:
    •   fesharaki00
    • 6 روز،3 ساعت
      • 5

    • عزیزم. یه چیزی در ادبیات فارسی وجود داره به اسم نقطه! که می زارن ته خط! اول دبستان یاد می دن معمولا!
      حیف که اسمت و سنت منو یاد سامیار خودم می اندازه!....


    •   Sasy78
    • 6 روز،3 ساعت
      • 7

    • وسط نوشتن جق نزنید
      یهو ابتون میاد مجبورید اخرش رو اینجوری تموم کنید!


    •   amir81709792
    • 6 روز،3 ساعت
      • 2

    • هم سن و سالای تو 2تا زن دارن.اونوقت توی احمق کون میدی؟برو خودکشی کن از این زندگی کیریت راحت بشی احمق


    •   بچه-ای-خوب
    • 6 روز،2 ساعت
      • 1

    • عیبی نداره گلم تو هم حامله میشی و طعم مادر شدن رو هم میچشی!
      منتها اَن میزایی همون طور که ننت اَن زایید!


    •   samsepg
    • 5 روز،20 ساعت
      • 7

    • نمی دونم اون آقاهه موقع درآوردن جیغ طرف، از کاندوم استفاده کرده یا نه؟! اما کلا اینو می‌دونم که سکس بدون کاندوم، خطر انتقال ویروس اچ آی وی/ایدز رو بالا می بره! مراقب باشید!


    •   میسترس_لز
    • 5 روز،18 ساعت
      • 1

    • واقعا دلم برات سوخت عزیزم. چه تمایل جنسی عجیبی. حتما احساسات لطیفی هم داری. مراقب خودت باش. در مورد داستانتم بگم که اولش کلی از خال خال های لباست و جزئیاتش گفتی ولی آخرش رو طوری تموم کردی که انگار نوار کاست تو ضبط لول خورده و تو یک ثانیه تموم شده. البته همون بهتر که سکس چندش با اون مرد بوگندو رو توصیف نکردی.


    •   A.alone
    • 5 روز،16 ساعت
      • 0

    • من به احساسات و عقایدت احترام میذارم و با کاری که میکنی کاری ندارم.
      ولی خرچنگ این چه مدل داستان نوشتنه
      اخبار ناشنوایان قشنگتر از تو یچیزو تعریف میکنه


    •   Zirqorsmah
    • 5 روز،5 ساعت
      • 0

    • بعضی چیزها را وقتی چشمات رو می‌بندی میبینی
      .
      .
      .
      .
      .


      .
      .
      .
      .
      .
      .
      .
      .
      .
      .
      .
      .
      وقتی چشمات رو می‌بندی
      .
      .
      .
      میبینی کسخلی


    •   grandlover
    • 5 روز،5 ساعت
      • 0

    • چی شد کی کیو کرد کی داد کی نداد کی کیه کی چیه ؟؟؟؟؟؟


    •   Nevermindd
    • 5 روز،5 ساعت
      • 1

    • فعلا دارم جمله تا دو سال عید بود رو هضم میکنم
      کسکشه کونی تفرقه افکنی قومیتی نکن


    •   مهدی35
    • 4 روز،4 ساعت
      • 0

    • این چه انتهای داستانی هستش که نوشتی چیزدرازم به چیز گردت
      دراصل دولم نه طولم به درزت نه به عرضت


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو