زنگ خونه مادرزن و کوسی که قسمت بود

    سلام خدمت همه دوستان.اسم من پوریا است و ۳۳ سالمه.۶ ساله که ازدواج کردم و یه پسر کوچولو شیطون دارم.مهندس برق هستم و خانمم پرستاره و پدرزنم سال اول عروسی ما فوت کرد.این قضیه واقعیت محضه و چون اتفاق جالبی برام بود دوست داشتم بنویسم.حالا یه سری هستن که فکر میکنن باید به هر داستانی بد و بیراه بگن وگرنه به شعورشون توهین میشه،این یه حقیقته ولی اگه دوست دارین مثل داستان غیر واقعی برخورد کنید اشکال نداره.


    یکسالی از فوت پدرزنم میگذشت که با اصرار مادرزنم ما به طبقه بالای خونه اونا نقل مکان کردیم.زندگی خوبی بود و من غرق درس و کار و خانمم هم همینطور و از طرفی درگیر بچه هم شده بودیم. یه شب از اواخر اسفند که خانمم شیفت بود و منم به زور بچه رو خوابونده بودم ساعت ۱:۳۰ شب بود که چشمام گرم خواب بود که یهو یکی شروع به تند تند در آپارتمان زدن کرد و در رو که باز کردم دیدم محبوبه مادرزنم و رنگ به صورتش نبود و نفس نفس و دست و پا لرزون اومد داخل،بهش گفتم چی شده،گفت برو دم در یکی زنگ میزنه ولی جواب که میدم هیچی نمیگه و بعدم سنگ زده به شیشه.پریدم دم در و رفتم تا وسط کوچه که دیدم کسی نیست.برگشتم خونه و بهش گفتم حتما خیال کردی و از اون قسم که نه بخدا و.....بهش گفتم بیا بالا از پنجره چک کنیم،چند دقیقه ای کشیک کشیدم ولی همه جا خلوت و ساکت بود،اومدم پیشش و داشتم میگفتم حتما مامور شهرداری که زباله جمع میکنن بوده و اونم داشت توضیح میداد که یهو زنگ آیفون خورد.منم مثل برق دویدم به سمت راه پله و حیاط و در رو که باز کردم و دویدم سرکوچه دیدم یه موتوری با سرعت فرار کرد.
    خلاصه برگشتم و دیدم رنگش مثل گچ شده و گفتمش چرا اینقدر میترسی خاله...من اینجام.اگه صدا شنیدی باز خبرم کن و خداحافظی کردم که برم پایین که دیدم با التماس گفت برو بچه رو بیار و بیاید اینجا بخوابین.منم گفتم بچه تازه خوابیده و تکونش بدم بیدار میشه و دیگه نمیخوابه و ازش خواستم در رو قفل کنه و بریم خونه ما.ا ونم قبول کرد و هی میپرسید یعنی کی بوده،دزد بوده و....منم یکم باش شوخی کردم رفتیم بالا.چون نزدیک عید بود قالی ها رو داده بودم قالی شویی و کف خونه بخاطر سرامیک بودنش یخ بود و بهش گفتم تو روی تخت ما بخواب و من یه پتو پهن میکنم پایین میخوابم.یهو خواست بپره بهم که کف که قالی ندارید و تو که مثل پسرم هستی و روی تخت میخوابیم.خلاصه رفتیم زیر پتوی بزرگ که راحت میشه گفت پتوی سه نفره بود و اونم هی ازین اتفاق میپرسید و کم کم خوابمون برد.یکساعتی گذشت که صدایی به گوشم خورد و رفتم یه سرک کشیدم و خبری نبود.برگشتم دراز کشیدم و شروع کردم از بیخوابی کلش اف کلن بازی کردن زیر پتو که ناخودآگاه نور موبایلم رو سمت محبوبه گرفتم و یه جفت رون سفید و دامنی که رفته بود بالا چشمام رو گرد کرد.توی صدم ثانیه شق شد کیرم ولی لعنت به شیطون دادم و چرخیدم سمت مخالف ولی مثل آهن ربا باز برمیگشتم و از زیر پتو زاغ کون و رون محبوبه رو میزدم.خلاصه سرتون رو درد نیارم،یه لحظه به خودم اومدم دیدم دامنش رو دادم بالا و کونش با یه شرت مشکی جلوم بود و شلوار خودمم داده بودم پایین و کیرم مثل چوب سفت شده بود.دل رو زدم دریا و دست گذاشتم روی کونش و اروم تا لاپاش بردم و بدون هیچ ترسی رفتم جلو و کیرمو چسبوندم به کونش و با تکون تکون دادن آروم،فرستادم لاپاش.وقتی بدنم به بدنش چسبید حس کردم فهمیده و میترسیدم از عکس العمل اش ولی بعد ۵ دقیقه که دیدم حرکتی نکرد،شرتش رو دادم پایین و کونش رو گرفتم سمت خودم و با یه تف سر کیرمو جا زدم و تا ته هل دادم داخل که یهو یه صدای مثل آی کرد و منم کیرمو کامل کرده بودم داخل که یهو دیدم صدام زد،جواب ندادم باز صدام زد و گفتم بله،گفت باز صدا اومد،میری یه نگاه بندازی،منم با حالت خواب آلود خودمو دادم جلو و باز تا تخمام فرستادم داخل و گفتم هیچی نیست خاله.من کنارتم و راحت بخواب و پتو رو کشیدم سر جفتمون و از زیر تلمبه ریز میزدم.از اتفاق که افتاده بود ناراحت بود و خودش رو میداد جلو و منم باش میرفتم جلو.داشتم حال میکردم که توی سکوت صدای آیفن طبقه پایین رو شنیدیم،یهو جفتمون بیحرکت و ساکت شدیم و من زود کشیدم بیرون و شلوارک پوشیدم و پریدم سمت حیاط که اینبار کم مونده بود با اجر سر موتوری رو بترکونم و اونم چنان با سرعت در رفت که دوبار نزدیک بود بخوره زمین.برگشتم و رفتم بالا دیدم بغض و حالت گریه و نشسته و داره به آسمون و زمین بد و بیراه میگه و تا منو دید پرسید کسی بود؟منم قضیه رو گفتم و اونم میپرسید خب یعنی چه و بیا زنگ بزنیم ۱۱۰.چراغ رو خاموش کردم و شلوارک رو اروم توی تاریکی درآوردم و رفتم زیر پتو.پنج دقیقه گذشت و دیدم نشسته.گفتم خاله خجالت بکش مثل بچه ها میترسی و مگه من مرده ام و دستش رو گرفتم و کشیدمش زیر پتو و حالت پهلو بهش دادم و یکم باش حرف زدم که خیالت راحت،تا وقتی من هستم که نباید بترسی و با تعنع گفتم پسرت کنارت خوابه و مامانش رو بغل میکنه که نترسه.چسبیدم بهش و اونم گفت اگه تو نبودی چی میشد و داشت حرف میزد و منم دیدم دامن رو داده پایین و گفتم ای وای شرت نپوشیدن باشه که خراب میشه،در حین حرف زدن اون دامن رو اروم دادم بالا و یکم رفتم جلو که دیدم ایووووووووول ،شرت نداره،تا کیرم خورد بهش یهو ساکت شد.تف زدم و گذاشتم لاپاش یهو همزمان با تنظیم کیرم،صدام زد پوریا.....گفتم بله خاله ولی کیرمو رسوندم به سوراخ و هلش دادم داخل و دیدم گفت میشه خواهشا بری عقب و شرت بپوشی.منم که کف کف بودم،بهش گفتم باشه چند دقیقه دیگه و دیگه پررو پررو خوابوندمش به شکم و رفتم روش.اونم داشت میگفت مثل پسرم هستی و بسه تا همینجا و بحثش رو هم پیش نمیکشیم بخدا.پاشو.زنت بفهمه میدونی چی میشه....منم هیچ حرفی نمیزدم و داشتم حال میکردم.دیگه ساکت شده بود.کوسش کامل آب افتاده بود و نفس میزد.از روش بلند شدم و به کمر خوابوندمش و پاهاش رو دادم بالا،زل زد به چشمام و گفت نشدی،گفتم نه...پرسیدم ازش تو شدی،با اشاره سر گفت نه.....پاهاش رو دادم بالا و کیرمو دادم دستش و با ولع میمالیدش و بردش سمت کوسش که باز شروع کردم تلمبه زدن،حدود ۴۰ دقیقه ای روی کار بودم که یهو یه جیغ بلند زد و کتفم رو گاز گرفت و پاهاش رو دور کمرم حلقه کرد و لباس رو گذاشت روی لبام و اینقدر با حس ارضا شدنش تحریک شدم که آبم پاشید داخل.ده دقیقه روی هم افتاده بودیم و بلند شد و رفت دستمال کاغذی برام آورد و رفت دستشویی و چنددقیقه بعد اومد خوابید.من که با ابنکه ارضا شده بودم هنوز کیرم شق بود و وقتی بغلم کرد فهمید کیرم شقه،گفت وااااای نگو پوریا.تو رو خدا.من این یه بارم به احترام اینکه دومادمی مخالفت نکردم ولی دیگه نه....جالب بود که وقتی این حرفا رو میزد داشت برام میمالیدش.بعد ۵ دقیقه دست دوم شروع شد و باور نمیکردم این زن حشری و دیوونه همون محبوبه اس.خلاصه ساعت ۴:۳۰ بود دست دوم هم تمام شد و صبح ساعت شیش بردمش پایین و خودم اومدم بالا.خانمم اومد و شب دوباره شبکار بود که عصر محبوبه پیام داد،یه بسته کاندوم بگیر و امشب بیار خودم نگه میدارم با یه ژل روان کننده و الان سه ساله که توی هفته دوتا شبکاری زنم،محبوبه میشه زنم و اینقدر سرحال شده که کسی باور نمیکنه دومادش باشم.زنم میگه دیگه گیر نمیدی کون بکنی،نمیدونه هفته ای یه بار مامانش رو از کون هم میکنم.فکر نمیکردم اینقدر کردن مادرزن حال بده.واقعا یه سورپرایزه خیلی باحالیه


    نوشته: پوریا

  • 22

  • 11




  • نظرات:
    •   ROUZBEH-1370
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • موتورسواره کی بودپس؟...بکن مادرزنت بوده لابد؛ولی دمت گرم به گائیدنش ادامه بده


    •   Mettiiiiiiii
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • خاک بر سرت


    •   Johnny.Sins
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • 40دقیقههههه (hypnotized)


      مگه سوپره خو بنده خدا :|


    •   44556
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • کس مغذ بزرگ حداقل درست خالی ببند. بانو الکسی 40دقیقه نمیده. احتمالا موتوریها هم حساب کردی


    •   جورواجور
    • 2 سال،6 ماه
      • 1

    • داستان و جریان موتورسیکلت و زنگ زدن شبانه برای هر کسی حتی چند مرد توی یک خونه اتفاق میفتاد، کل شب رو بیدار میموندن و جرات راحت خوابیدن رو نداشتند چه برسه به کردن و... یعنی اگه یه جوری دیگه تعریف میکردی، قابل قبولتر بود!! البته مگه اقرار کنی که خودت موتورسیکلتی رو اجیر کرده باشی!!! واقعاً فکر نمیکردی که ممکنه چند نفر پشت در باشند و یا مسلح حداقل به سلاح سرد باشند؟!؟! هیچ رقمه این جریان موتورسیکلت و زنگ در رو زدن تو کتم نمیره که نمیره!!! به جز یه جور که تمام داستان فانتزی و توهمت بوده!!!


    •   milad_milan
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • جقی ، مجلوق ، کمتربزن ، کسشعر محض بود


    •   Reza18300
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • خوب بود هم طرز نوشتنت هم داستانت


    •   mr.tanasoli
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • به نظر من دروغ يا راست بودن داستان مهم نيست
      تنها چيزى که مهمه قلم نويسندست همين خيلى وختا شده ما داستانايى خونديم که مطمئنيم که واقعيت نداره با اين حال از خوندش لذت برديم
      خواهشن انقدر اول داستانتون چس ناله نکنيد که اى داستانم راست


    •   LOGANWOLF
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • برو باوا این چطور داستانی بود


    •   anahitacupid
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • چجوری چهل مین تلمبه زدی دوبار ، نگفت حتما اسپره زدی زیر دلش درد نگرفت ،مرسی اه


    •   anahitacupid
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • چجوری چهل مین تلمبه زدی دوبار ، نگفت حتما اسپره زدی زیر دلش درد نگرفت ،مرسی اه


    •   king sky shahin
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • از قدیم گفتن مادرو ببین دخترو بگیر ... هفته ای ۲ بار شبکاری هم مادر هم دختر ... خدا قوت


    •   Taaalaaa
    • 2 سال،6 ماه
      • 1

    • دمت گرم مادر زن و باس کرد


    •   farhad_farhad76
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • مد جديده به مادرزن ميگن خاله؟؟ تا حالا تو چندتا داستان ديدم به مادرزنشون ميگن خاله... جريان چيه؟؟


    •   wanted130
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • موتوریه چی شد پ جقاق


    •   0hadi0
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • mhmojtaba

      داداچ مرجع تقلیدت کیه؟خخخخ
      و یه نظرم واسه نویسنده:خسته نباشی پهلوان خدا قوت دلاور


    •   shadmehr136
    • 2 سال،5 ماه
      • 0

    • کسی دوست داشت کوس مادرزنم بکنه پیام بزهرشمارشابهش بدم باعکساش


    •   mahmood2590
    • 2 سال،4 ماه
      • 0

    • حرف نداشت خیلی کیر راست کن بود


    •   mahmood2590
    • 2 سال،4 ماه
      • 0

    • نقش موتور سواره چی بود این وسط؟


    •   35741
    • 1 سال،10 ماه
      • 0

    • جونم خودت کفتیششب کاری خانومت با بنده تموم میشه کونشو بکن گشاده یعنی میمیره برام میگه واسه کردنت له له میزنم از خودش بخاه همه چیز رو میگه اوووف کوسش تپلو سفیده ممهاشو دیگه کلا ایول داره مثل الکسیس شده برام بوس از ممه ها و لباش که مال خودمه


    •   darkking
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • از خواندن این داستان سیر نمیشم


    •   daryoush4444
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • نامرد موتوری من بودم حالا واسه تلافی زنتو جور کن من کنمش .


    •   Amirkhan64
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • ایول یاد خاطرات خودم افتادم


    •   salar54
    • 3 ماه،2 هفته
      • 0

    • خوب بود . مرسی.
      40 دقیقه هم میشه کرد .من قبول دارم. چون بصورت داستان هست تمام جزییات را نمیشه توصیف کرد . عالی بود .


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو