زنی از جنس عشق (1)

    امروز صبح انگار با بقیهٔ روزها فرق داشت. حتی دوش معمولی خسته کننده اش که هر صبح می گرفت به نظرش هیجان انگیز و متفاوت بود. برای اولین بار بعد از ۱۴ سال ، خودشو به چشم خریدارتو آینه نگاه کرد و با کمال تعجب متوجه شد که داره مثل ۱۶ سالگی اش فکر میکنه. همونقدر نا مطمئن و بی دست و پا. حتی اگه دختر کوچولو... راستی چند سالش بود؟ نمیتونست سن و سال دختر رو از صورتش تخمین بزنه .یه لحظه غم دنیا ریخت تو قلبش. ۱۴ سال پیش وقتی سرطان پروستات گرفت، فکر میکرد که دیگه زندگی سکسی اش تموم شده. اون موقع ها تازه از زن اولش جدا شده بود. بچه ای هم نداشت که دلش به چیزی خوش باشه. بعد از عمل, نا امید فقط روزها رو سپری میکرد. تنها دلخوشی اش تو زندگی نقاشی هاش بودن که اون هم دیگه حس وحالش نبود. انگیزه توش مُرده بود. این زندگی چه چیز زیبایی داشت که اولاو بخواد به تصویر بکشه و ثبتش کنه؟ تازگی ها حس میکرد مثل هواست و بی رنگ. حس میکرد هیچ کس نمی بیندش و مردم از کنارش رد میشن. تنها چیزی که مونده بود براش این بود که صبح به صبح بره دانشگاه٬ درس بده و برگرده خونه. ولی انصافاً با یکی از همکاراش (اریک) خیلی صمیمی بود . با هم از همه چیز حرف می زدن و این اولاو روبه زندگی متصل میکرد. یادش میومد که زندگی هنوز هم در جریانه. تا اینکه همه چیز دیروز عوض شد. پاییز از راه رسیده و ترم جدید تازه شروع شده بود و اِریک دوستش دیروز اومده بود سراغش.
    - اینو نگاه کن و بگو که من اشتباه میکنم...
    - چیو؟
    - یکی از دانشجوهای جدیدمونه. چی فکر میکنی؟ اولاو بیحوصله نگاهی به جهتی که اریک داشت اشاره میکرد انداخت و یک لحظه حس کرد که کله اش از شدت هجوم خون در حال ترکیدنه. اریک زد زیر خنده. اولاو نمی تونست چشم از این مخلوق زیبا و دوستداشتنی برداره. انگار هیپنوتیزم شده بود. دختر اروپایی نبود. موهای بلندش که مشکی بود و تا زیر کمرش می رسید٬ پوست خوشرنگ و سبزه اش٫ قد بلندش با اون هیکل که انگار بزرگترین وخلاق ترین هنرمندان دنیا از یاقوت تراشیده بودن٬ به واقعیت نمی خورد.محوطهُ کانتین خلوت بود و دختر داشت برای خودش قهوه میخرید. چرا تا حالا اولاو نفهمیده بود که قهوه خریدن میتونه سکسی ترین کار دنیا باشه و پرداختن پولش از اون هم سکسی تر؟ دختر انگار یه فرشته بود که اومده بود روی زمین. چطور امکان داشت؟ با ضربه ای که اریک به شونه اش زد سریع خودشو جمع و جور کرده بود اما...دیروز از درسی که تو کلاس میداد خودش هم چیزی نفهمیده بود. خوشبختانه فقط یک ساعت تدریس داشت که به اندازهُ یک عمر گذشته بود. حس میکرد داره گناه میکنه. چه گناهی از این بالاتر که یه فرشته اومده باشه رو زمین و اون وقت اون داشت وقتشو اینجابا تدریس تلف میکرد؟بیشتر روز رو هم خودشو تو اتاق کارش زندانی کرده بود.برای یه مرد ۶۰ ساله و جا افتاده ای مثل اولاو که همیشه میدونست چه طوری با همه چیزبرخورد کنه٬ حالا همه چیز خارج از کنترلش بود. یکی از چیزهایی که درباره اش به خودش افتخار میکرداین بودکه واقع گرا بود.واقعیت این بود که اولاو حداقل دو برابر دخترک سن داشت. که چیزی از عمرش باقی نمونده که بخواد با دخترک سپری کنه. که معلوم نبود اصلاً دختر متقابلاً دوستش داره یا نه؟ و بدترین واقعیت اینکه اولاو تونایی جنسی کامل رو برای ارضای بدن جوون دختر نداشت. اما با تمام اینها یک سری حس جدید رو داشت تجربه میکرد.حس شهوتی که ۱۴ سال پیش فکر میکرد تو وجودش خاموش شده ٬حالا قویتر و شعله ور تر از حتی دوران نوجوانیش٬ مغزشو از کار انداخته بود. با اینکه آدم خشنی نبود و ذات آرومی داشت و همیشه تو رویاهاش آرزوی یه سکس آروم و پر از محبت داشت٬ حالا هر وقت به دختر فکر میکرد دلش میخواست دختر رو زیرش پاره کنه. جیغشو در بیاره. از وسط دو نصفش کنه. حس میکرد با خودش غریبه اس. تمام افکارش براش تازگی داشت و نمیدونست باهاشون چیکار کنه.دیشب تقریباً نخوابیده بود و درنهایت ناباوری هجوم خون رو به آلتش برای اولین باربعد از سالها حس کرده بود. چون پروستات نداشت خون خود به خود آلتشو سفت و شق نگه نمیداشت و اولاو مجبور بود با حرکات خیلی محکم و مداوم آلتشو قبراق نگه داره و ناگهان ارضا شده بود. آه که چه حس قشنگی بود. آبی به بیرون ترشح نشده بود چون خود به خود میریخت تو خونش اما دلش میخواست دختر اونجا بود و اولاو میتونست دهنشو پر از آب کنه و بعد هم مجبورش کنه که قورتش بده. آه! وبعد با صدای بلند گریه کرده بود. برای تنهاییش. برای خستگی این همه سال زندگی. برای عشقی که قرار نبود به واقعییت بپیونده.و عجیب دلش نوازش شدن میخواست...امروز یه انسان جدید داشت میرفت سر کارش که اولاو نبود. قبل از اینکه از خونه بره برای آخرین بار به خودش تو آینه نگاه کرد و لبخند رضایتی رو لبش نشست. وقتی رسید به دانشگاه اولین کاری که کرد ,پیدا کردن اریک تو اتاقش بود. یه ضربه به در زد و رفت تو. اریک تازه رسیده بود و داشت برنامهً روز کاریشو چک میکرد. اولاو نمیدونست برای چی اومده اینجا. فقط میدونست که میخواد با یکی حرف بزنه. و کی بهتر از اریک؟
    - صبح به خیر.
    -صبح به خیر آقای عاشق!
    - یعنی اینقدر واضحه که چِمِه؟ اریک زد زیر خنده و اولاو مثل دختربچه های خجالتی سرشو انداخت پایین و قرمز شد.
    -اریک؟ نمیدونم چه مرگم شده! خودتم میدونی من چه جور آدمی هستم...
    -راستش تو توی این قضیه تنها نیستی دوست عزیز.من هم از وقتی دیدمش خواب و خوراک ندارم. اولاو با تعجب متوجه شد که نه تنها از حرف اریک ناراحت نشد بلکه حس آدم بیماری رو داشت که دوستش هم به همون بیماری دچاره.واین خوشحالش کرد. _حالا باید چیکار کنم؟
    -هیچ کاری! خودت هم میدونی که بر مبنای قوانین دانشگاهها هیچ استادی نمی تونه با شاگردش ارتباطی غیر از معلمی و شاگردی داشته باشه... صدای تقهٔ مواظب و آرومی که به در خورد هر دوشونو ساکت کرد.
    -بیا تو... خودش بود. فرشتهٔ رویاهاش. دراصل فرشتهٔ تمام رویاها. امروز موهاشو روی شونهٔ چپش ریخته بود تاجون اولاو رو بگیره. هم اولاو٫ هم اریک بی صدا و مبهوت داشتن بهش نگاه میکردن. دختر انگار از دیدن اولاو یکّه خورد ویه لحظه مردد موند. بعد با صدایی که میلرزید گفت:
    -استاد. هرچی سعی میکنم نمیتونم لیست کتابهایی رو که باید بخرم پیدا کنم. میتونید دوباره بگید کجاست؟ اریک و اولاو یه لحظه به هم نگاهی کردن و اریک به دروغ گفت:
    -راستش نمیدونم چرا نمیتونم وارد سیستم دانشگاه بشم. راستی! اولاو تو میتونی به این خانم کمک کنی؟ اولاو تمام قواش رو جمع کرد تا غش نکنه. وجود دخترک انقدر دلچسب و رویایی بود که نزدیک بود همونجا ارگاسم بشه.اما باید خودشو کنترل میکرد. با صدایی که از ته چاه در می اومد گفت:
    -البته.با من بیا تو دفترم تا لیست رو برات پرینت کنم. وقتی رسیدن تو دفترش٫ اولاو کامپیوترش رو روشن کرد وهر ازگاهی هم بی اختیار بر میگشت سمت دختر و بالاخره هم طاقت نیاورد.
    -اسمت چیه؟
    -کیانا.
    -چند سالته؟
    -۳۴. و این چند جمله تمام روز اولاو رو ساخته بود. گرچه خیلی چیزهای دیگه هم فهمیده بود که هم خوشحالش میکرد هم ناراحت.اینکه دختر اصلیت ایرانی داشت و همسرش رو هم از دست داده بود. به نظرش یک کم عجیب بود که دختر به خاطر از دست دادن شوهرش ناراحت نبود , که وقتی فهمید دختر رو به زور شوهر داده بودن زیاد تعجبی نداشت. اون روز اولاو کلی با کیانا حرف زد. عجیب بود که اولاو بدون درنظر گرفتن قوانین دانشگاه ٬از کیانا خواست که هر وقت نیاز داشت با کسی حرف بزنه٬ به خودش بگه. بعد از رفتن کیانا٬ اولاو پردهٔ اتاق کارشو کیپ کرد ودر رو قفل کرد بعد هم مثل یه پسر کوچولوی حشری و بی فکر٬ دوباره از خجالت خودش دراومد.درست حس کودکی رو داشت که بالاخره به اسباب بازی مورد علاقه اش رسیده اما اجازه نداره باهاش بازی کنه. گرچه کیانا اسباب بازی نبود.کیانا رو فقط ساخته بودن تا پرستش بشه. باید حواسشو جمع میکرد.درسته که کیانا شوهر نداشت ولی این به خودی خود جاده ها رو هموار نمیکرد. خیلی مشکلات سر راهش بود. شب بعد از خوردن شام داشت ایملهاشو چک میکرد که یکدفعه ایمیلی نا آشنا نظرشو جلب کرد. از طرف کیانا بود که خیلی رسمی ازش به خاطر کمک امروزش تشکر کرده بود. با لذت غیر قابل وصفی جواب ایمیل کیانا رو داد و شماره تلفنش رو هم قید کرد. چقدر زندگی به همین سادگی تغییر کرده بود!


    ادامه ...


    نوشته: ایول

  • 8

  • 1




  • نظرات:
    •   khanom hana
    • 4 سال،2 ماه
      • 2

    • ممنون


    •   Ehsan_T_Hot
    • 4 سال،2 ماه
      • None

    • احسان هات فرمود:
      خوب بود. ادامه بده


    •   aliii 16
    • 4 سال،2 ماه
      • None

    • bagiash fast .. boDoo nea


    •   صدف هستم
    • 4 سال،2 ماه
      • 1

    • خوب بود


    •   nilvfar
    • 4 سال،2 ماه
      • 1

    • عالی یود
      ادامه بده....


    •   استایلز استلینسکی
    • 4 سال،2 ماه
      • 2

    • خوب بود. عشق یک پیرمرد به دختری که نصف خودش سن داره موضوع نسبتا جدید و جالبیه برای این سایت. دوست دارم زودتر قسمت بعدی رو بخونم.
      اسم های غیرایرانی حس رمان های برگردان شده به فارسی رو به خواننده میداد که در نوع خودش جالب بود.
      فقط سعی کن از جملات پرسشی ( مخصوصا پرسشهای ذهنی اولاو) کمتر استفاده کنی.


    •   tanha2tanha
    • 4 سال،2 ماه
      • None

    • با داستان زیاد حال نکردم نه به خاطر سبک نوشتار و نه به خاطر موضوع .به این خاطر که داستان داخل ایران نبود . میشد استاد دانشگاه هم ایرانی باشه و داستان کلا داخل ایران اتفاق افتاده باشه . این طوری تاثیر داستان و حس نزدیکی به اشخاص داستان بیشتر می شد .
      با تشکر از نویسنده


    •   samie95
    • 4 سال،2 ماه
      • None

    • موضوع داستان جدیده اما انتقاداتی ب داستان وارده از جمله اینکه در نگارش باید دقت بیشتری بشه مثلا جمله ۱۴ سال و سن و سال بیش از حد تکرار شده!
      ورود غیر منتظره ی کیانا ب اتاق و پرسش کمی مضحکانش کیانا رو به یه دختر ترم اولی و مبتدی تبدیل میکنه در حالیکه ۳۴ سالشه!!!!
      بیماری پروستات و توضیحاتی ک درموردش دادی حداقل برای من خواننده، دلچسب نبود.کاش بجای بیماری، سختی های زندگی یا هر چیز دیگه ای در طی سالها اون رو تبدیل به یک انسان سرد مزاج کرده بود.
      در نهایت مشتاقم که بدونم آخرش چی میشه


    •   Hisler
    • 4 سال،2 ماه
      • None

    • من نخوندمچون دیدم زیاده ولی وقتی نظر هارو دیدم نظر خودمم عوض شد ال


    •   Hisler
    • 4 سال،2 ماه
      • None

    • خوب بود ایول
      ولی آ ایول چرا همه داستانات راجب عاشق شدن ی پیر مرد ی داستانی هم بود که اخرش سرنگو باهوا تزریق میکنه به بدن دختره اون دکتر ک عاشقش شده بود و ۵۰ سال داشت دختر هم۱۶ !


    •   نيلو٣٢٤٩
    • 4 سال،2 ماه
      • None

    • قشنگ و متفاوت بود ، مرسي


    •   kose 70
    • 4 سال،2 ماه
      • None

    • عالی بود


    •   داریوشم
    • 4 سال
      • 1

    • سوژهء جدید و جالبی بود.بله درست گفتن و گفتی که حس یه مرد در اون سن و حال و حواشو به خواننده منتقل کردی...خوب بود,ادامه رو هم میخونم...مرسی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو