زن...؟ شایدم دختر؟

    توجه: داستان کاملا غیر واقعی و فانتزیه، فانتزی نه به معنای فتیش
    نویسنده هیچگونه اطلاع کاملی از شغل نامبرده ندارد پس وارد بحث شغل نشید
    پ.ن: clit=کلیتوریس=چوچول=کلیت


    سه سالی از ازدواجمون میگذشت و علارغم روز های اول دیگه عاشق همدیگه نبودیم، مدام درحال دعوا و پریدن به همدیگه بودیم اما این اواخر بیشتر هم شده بود تا اینکه یک روز وقتی از سر کار برگشتم خونه دیدم وسایلش رو جمع کرده و رفته، اهمیتی ندادم تا اینکه چند روز بعد احضاریه دادگاه به دستم رسید، انتظارش رو داشتم اما هنوزم برام باور پذیر نبود، چطور بعد از اون همه عشق و عاشقی به اينجا رسیده بودیم...


    به مهران زنگ زدم، بالاخره بهترین دوستم بود:
    -پس بالاخره برای طلاق اقدام کرده آره؟
    -آره دیروز به دستم رسید، سه شنبه...سه روز دیگه باید برم دادگاه.
    لرزش رو به راحتی میشد توی صدام حس کرد:
    مهران یادمه گفتی همسرت تو دانشگاه وکالت میخونده، البته هیچ وقت خودش به طور جدی دنبالش نکرد، خواستم ببینم اگه وکیل خوب بین دوستای قدیمیش هست یکی رو بهم معرفی کنه
    -نسترن؟ آره آره اتفاقا هنوزم با چند تاشون در ارتباطه، خبرش رو بهت میدم، شرمنده پیمان ولی باید برم، اصلا نگران نباش خیلی زود خبرش رو بهت میدم، فعلا.


    هفت عصر بود، توی پذیرایی روی مبل نشسته بودم و باقی مونده پیتزای نهار رو جلوی یه برنامه مزخرف تلویزیونی میخوردم، حتی نمیدونستم داره درباره چی حرف میزنه، تقریبا دو ساعتی از حرف زدنم با مهران گذشته بود که صدای آلارم پیامک گوشیم درومد:


    گفته بودم زود خبرش رو بهت میدم، بفرما، اسمش بیتا کامرانیه، وکیل پایه یک دادگستری، اینم شمارش.نسترن باهاش یه مقدار صحبت کرده ولی اگه میتونی خودتم الان بهش زنگ بزن از زبون خودت بشنوه بهتره.


    شماره رو سیو کردم و بعد بهش زنگ زدم، بعد یکی دو بوق جواب داد:


    -سلام بفرمایید
    "صدای معمولی داشت ولی برای منی که چندین ماه بود سکس نداشتم جور دیگه ای بود، دلنشین بود"
    سلام بیتا خانم، پیمان هستم، مهران گفت که همسرش درباره من با شما صحبت کرده، تماس گرفتم تا اگه سوالی چیزی دارید خودم بهتون بگم.


    -همسر مهران؟ آها بله درسته، زمان زیادی از صحبتمون نمیگذره، درباره احضاریه ای که براتون اومده بهم گفت، اگه مایل باشید یه قرار بزاریم تا در مورد جزییات صحبت کنیم.


    من فردا بعد از کار وقتم خالیه، یه کافی شاپ خوب سراغ دارم. آدرس و ساعت رو براتون میفرستم البته اگه وقتتون آزاد باشه.


    -فردا زمان خوبیه منم بعد از ظهرش بیکارم، پس تا فردا خداحافظ.


    خداحافظی کردم و گوشی رو قطع کردم، بلافاصله آدرس رو فرستادم و ساعت هم شیش معین کردم، حسابی رفته بودم تو فکر و خیال که چه شکلی میتونه باشه و واقعا برای دیدنش لحظه شماری میکردم، بعد مدت ها یه شعله کوچیک درونم روشن شده بود.


    روز بعد رو مرخصی گرفتم چون واقعا حوصلش نبود، در عوض رفتم بازار و یه دست لباس و شلوار شیک خریدم، حتی کار های خودم برام عجیب بود، شده بودم مثل یک ترم اولی و برای قرارم هیجان داشتم. نهار رو بیرون خوردم و بعدش اومدم خونه تا برای قرار با بیتا آماده بشم. حموم رفتم و لباس های جدیدم رو پوشیدم، یه ادکلن خوب هم زدم و زوتر حرکت کردم تا قبل از اون تو کافه باشم.


    ساعت حدود شیش پنج کم بود، تو کافه نشسته بودم و با سفارشم ور میرفتم، یه چشمم به ساعت روی مچم بود و یه چشمم به صفحه گوشی منتظر هر پیام یا تماسی..... شیش شد و خبری نبود..... شیش و ربع.....با خودم میگفتم حتما تو ترافیک مونده....... طرف های شیش و نیم بود که یه دختر خوش تیپ اومد داخل کافه، یه مانتوی شیک آبی نفتی و شال قشنگ با یه شلوار مشکی تمیز، کاملا روش زووم کرده بودم و خدا خدا میکردم خودش باشه؛ گوشیش رو در آورد و باهاش ور میرفت...
    منم چشمم به گوشیم بود منتظر تماس، بله خودش بود، اومد و بعد از سلام احوال پرسی روی میز نشست. بوی عطرش فوق العاده بود و عطر من جلوش حرفی برای گفتن نداشت.


    بعد از اینکه یه نوشیدنی سفارش داد شروع کردیم صحبت کردن، حدود دو ساعت براش از جزییات زندگیمون گفتم و به سوالاتش جواب میدادم، اما خودم کاملا توی یک دنیای دیگه بودم، چهرش واقعا قشنگ بود و میتونستم بگم جز رژ لبش یه آرایش جزئی بیشتر نداشت. بیشتر از همه محو چشم هاش شده بودم، نمیدونستم زیبایی اون بود یا رابطه نداشتن طولانی مدت من، اما هرچی که بود من رو کاملا اسیر خودش کرده بود. حتی یکبار به دستش نگاه کردم تا ببینم حلقه داره یا نه، باورم نمیشد ولی همچین زن زیبایی مجرد بود، زن...؟ شایدم دختر؟ نه مطمعنم که زن واژه بهتری برای همچین خانم خوشگلیه.


    -خب آقا پیمان، ممنون که جزیات رو بهم گفتین اما یک سوال مهم دارم
    بله؟
    -واقعا میخواید جدا بشید؟ یا قصد دارید برگرده؟ مطمعنم بهش فکر کردید تا الان.
    "صداش یک لحظه توی سرم پیچید، بهش فکر کرده باشم؟ بار اول بود میشنیدمش اصلا، یکم مِن مِن کردم و دوباره نگاهم به چشمای زیباش افتاد"
    -فکر نمیکنم آینده ای برای ما وجود داشته باشه بیتا خانم.
    "نمیدونم خیال بود یا واقعیت اما حاضرم قسم بخورم یک لبخند خیلی ملیح رو کنار لبش دیدم، داشت دیوونم میکرد، یعنی از من خوشش اومده؟"
    -اوکی پس تصمیمتون رو گرفتین، حرف دیگه ای برای گفتن نمیمونه،پس تا روز دادگاه، اگه هم مشکلی بود باهام تماس بگیرید، خداحافظ
    خدافظی کردم ولی بعد از رفتنش همچنان توی کافه نشسته بودم چون با اون وضعیت مزخرفی که شق کرده بودم نمیتونستم برم بیرون.


    بالاخره روز دادگاه رسید ولی چیز زیادی از پیش نبردیم، چند باری حتی دادگاه بهم بخاطر بلند کردن صدا تذکر داد و آخرش هم دادگاه بعدی موکول شد به هفته بعد.


    چند روزی از دادگاه گذشته بود و تمام فکر و ذکرم بیتا شده بود، مدام دنبال بهونه ای بودم که بهش زنگ بزنم، آخرشم هم هرچی فکر کردم چیزی به ذهنم نیومد با این حال بهش زنگ زدم و باهاش همون کافه قبلی قرار گذاشتم، حتی فکر نکردم قراره راجب چی حرف بزنیم اما قبول کرده بود.


    تا به خودم اومدم توی کافه نشسته بودم و با انگشت به لیوان قهوم ضربه میزدم، بیتا هم با تیپ قشنگ دیگه شبیه همون قبلی جلوم نشسته بود
    -خب؟
    -بله؟
    - فکر میکردم میخواین راجب دادگاه صحبت کنید
    -دادگاه، آره چیزه...
    "همینطور که به خودم لعنت میفرستادم با چشمام اطاف رو نگاه میکردم و شاید بعضی وقتا هم یواشکی اندامش رو، چشمم یه لحظه سینه هاش افتاد، دوباره شق کرده بودم"
    -این بالا آقا پیمان
    " سریع به صورتش نگاه کردم، از خجالت داشتم آب میشدم دوباره شروع کردم لعنت فرستادن به خودم"
    -آقا پیمان اگه درمورد روابط جنسیتون با همسرتون هست میتونید به من بگید، شاید حتی تو دادگاه بهتون کمک بکنه..
    روابط جنسیمون؟
    "دیگه کم کم داشتم عرق میکردم، باورم نمیشد همچین بحثی رو پیش کشیده"
    راستش رو بخواید حتی نمیتونم بیاد بیارم آخرین بار کِی با هم رابطه جنسی داشتیم چه برسه به مشکل توی خود رابطه!
    "دیگه اون خجالت توی چهرم نبود اما میشد ناراحتی رو به وضوح دید..
    -نگران نباشید، همچین اتفاق هایی برای خیلی از زوج ها میوفته، اگه مایل باشید میتونم ازش توی دادگاه استفاده کنم، البته به همون اندازه همسرتون هم میتونه.
    "خیلی زود گرمی دستش رو روی دستم احساس کردم، ریلکس باش، ریلکس باش، عادی جلوه بده، چطور میتونم عادی جلوه بدم آخه؟"
    -ممنونم بیتا خانم، کمک خیلی بزرگی هستید و البته نیاز نیست ازش استفاده کنید، هرچی باشه دو طرف مقصریم


    از فرصت استفاده کردم و منم دستش رو گرفتم، شصتم دستم رو روی انگشت های ظریفش میکشیدم، انگار که داشتم اون ظرافت رو ستایش میکردم، خیلی نگذشت که هر دوتامون دستمون رو عقب کشیدیم ولی مطمعنم که دوباره اون لبخند ملیحش رو دیدم، یکم دیگه گپ زدیم تا وقت جدایی رسید، تیری توی تاریکی بود اما بالاخره گفتمش:
    بیتا خانم اگه بخواید میتونم تا خونه برسونمتون
    - نه مرسی تاکسی میگیرم.
    خودم هستم دیگه ماشین ماشینه چه فرقی میکنه، شاید اصلا هم مسیر بودیم.
    یکم من من کرد ولی در انتها این من بودم که برنده شدم، آدرس رو توی مپ وارد کردم و راه افتادیم، یک جو عجیبی توی ماشین بود، جمله های کوتاه توی ماشین رد و بدل میشد، خیلی نگذشت که به مقصد رسیدم، جلوی درب خونه پارک کردم بعد رو کردم طرفش و دوباره خوب نگاهش کردم، خیلی عجیب بود از همیشه مظلوم تر به نظر میرسید خیلی آروم به صورتش نگاه میکردم، ضربان قلبم همینطور بالا تر میرفت، نگاهمون یه لحظه به همدیگه رسید ، توی نگاهش گم شده بودم، ترسیدم که توی چشم هاش غرق بشم پس نگاهم رو از چشم هاش دزدیدم و به پایین تر انداختم، امشب چم شده بود؟ چرا لب هاش اینقدر برام جذاب شده بود؟ دیگه کم کم داشتم کنترل خودم رو از دست میدادم، دست چپم رو دراز کردم و آروم سمت راست صورتش گذاشتم، میتونستم صدای ضربان قلبم رو بشنوم، با خودم میگفتم هر طور که شده باید طعم لب هاش رو بچشم، خیلی آروم دستم رو از سمت راست صورتش بردم پشت سرش و به طرف خودم کشیدمش، باورم نمیشد، هیچ مقاوقتی نمیکرد، هیچ چیزی گفته نمیشد، هیچ صدایی شنیده نمیشد، همینطور که به طرف همدیگه نزدیک میشدیم دوباره به چشم هاش نگاه کردم، اینبار جایی برای غرق شدن نبود، چشم هاش رو بسته بود، پس من هم همراهیش کردم، چشم هام رو بستم و حرکاتم رو ادامه دادم، نزدیک و نزدیک تر، میتونستم گرمای لبش رو حس کنم و خیلی زود طعم لبش رو، باورم نمیشد، خیلی آروم لب هامون توی همدیگه قفل شده بود، هیچکدوم حرکت زیادی نمیکردیم، چند ثانیه لب هامون رو بصورت بوسه نگه داشتیم و بعد هر دوتامون عقب کشیدیم، به جرئت میگم لذیذ ترین تجربه ای بود که توی عمرم داشتم، چشم هام رو باز کردم، نگاهش به پایین بود و لپ هاش گل انداخته بود.


    آروم دستم رو از پشت سرش بیرون کشیدم و صورت لطیفش رو نوازش کردم و در انتها دستم رو گذاشتم رو فرمون ماشین
    -خخخب دیگه، ششرمنده زحمتتون انداختم، مرسی که منو رسوندید.
    میتونستم لرزش رو توی صداش حس کنم، با دستپاچگی خیلی سریع از ماشین پیاده شد و رفت توی خونه ، راستش انتظار یه سیلی آبدار و چند تا ناسزا داشتم ولی رفتارش واقعا عجیب بود، دوباره توی ذهنم گفتم: زن..؟ شایدم دختر؟
    تا دادگاه بعدی با همدیگه حرف نزدیم، حتی روز دادگاه هم چیز زیادی نگفتیم، قرار بر این شد که توافقی جدا بشیم، ده روز تا اینکه دوباره تنها باشم، طی این ده روز همسرم یا شایدم همسر سابقم وسایلش رو از خونه برد، میشه گفت نصف وسایل خونه رو باید دوباره میخریدم، حداقلش حرفی از مهریه نبود.
    روز آخر به دادگاه رفتیم و طلاق رو جاری کردیم، بعد تموم شدن کار ها از بیتا خواستم که اگه بیکاره امروز رو باهام بگذرونه به بهونه یک تشکر کوچیک بخاطر همکاریش با من. میتونستم شک داشتن رو توی چهرش ببینم، ولی قبول کرد. قرار رو ساعت هفت گذاشتم و گفتم که میام دنبالش.
    چم شده بود؟ انگار نه انگار همین امروز طلاق گرفته بودم، شهوت کورم کرده بود، دنبال هر راهی بودم تا دوباره طعم اون لب ها رو بچشم، حسابی تیپ زدم و سر ساعت دم در خونش منتظرش بودم، بهش زنگ زدم و گفتم بیاد،
    خیلی زود اومد بیرون، محوش شده بودم، یه مانتو قرمز پوشیده بود و با رنگ موهاش ست بود، موهای فر قرمزش هم مثل همیشه از شال بیرون افتاده بود. و تضاد فوق العاده ای با سفیدی صورتش داشت.
    سوار ماشین شد و شروع کردیم به دور خوردن، اول یه کافه رفتیم و بعدش هم سینما، هر چقد تلاش کردم نتونستم تو سینما یه موقعیت خوب گیر بیارم، حتی نتونسته بودم دستش رو هم بگیرم، لازم نیست بگم که مدت زمان زیادی هم همینطور شق مونده بودم و بعضی جاها به زور خودم رو مخفی میکردم.
    ساعت طرفای ده بود که فیلم تموم شده بود، منم کاملا دپرس و افسرده چون هیچ پیشرفتی نداشتم، تنها چیزی که بهم امید میداد لبخند روی لب هاش بود، اصلا چرا اینقدر خوشحال بود؟
    تصمیم گرفتم که برسونمش خونه، جَو توی ماشین دوباره سنگین شده بود، سوال های کوتاه جواب های کوتاه، و خیلی زود جلوی در خونش بودیم، ماشین رو پارک و بعدش خاموش کردم، خیلی آروم آب دهنم رو قورت دادم، همه چیز داشت تکرار میشد، ضربان قلبم همینطور بالا میرفت، سرم رو چرخوندم تا نگاش کنم اما مثل اینکه بیتا زودتر این کار رو شروع کرده بود، نفسم سنگین شده بود، میخواستم دوباره دستم رو روی صورت نازش بکشم و محکم ببوسمش اما دستم حرکت نمیکرد، یا حداقل این فقط بدن من بود که حرکت نمیکرد، اینبار دست بیتا بود که داشت به طرف سینه من حرکت میکرد، پیرهنم رو توی مشتش گرفت و من رو به سمت خودش کشید، برام مثل یک رویا بود، چشم هاش رو دوباره بست، تصمیم گرفتم اینبار چشم هام رو نبندم و با تمام وجود نگاهش بکنم، نزدیک و نزدیک تر، و دوباره اون گرمای آرامش بخش و طعم آشنای لب هاش، نتونستم مقاومت بکنم و چشم هام رو بستم ،میخواستم با تمام وجود حسش بکنم. بوسه اش تموم شده بود و یکم سرش رو به عقب برد اما پیرهنم هنوز توی مشتش بود، فهمیدم که اینبار نوبت منه، دست چپم که تا الان ازم نا فرمانی میکرد به حرکت افتاد و از کنار صورتش رد شد تا به پشت سرش و به موهاش برسه، دستم رو توی موهاش فرو کردم و دوباره لبهام رو روی لبهاش چسبوندم
    یک بوسه دیگه، یک بوسه دیگه، دوباره و دوباره و همینطور ادامه میدادم، هرچقدر میبوسیدم بیشتر تشنه لبهاش میشدم، میتونستم گرمای نفس و حتی بدنش رو حس کنم, هر دوتامون داغ کرده بودیم بعد از یکی دو دقیقه لب گرفتن سرش رو یکم فاصله داد و چشم هاش رو باز کرد، دوباره لپ هاش قرمز شده بود اما اینبار پایین رو نگاه نمیکرد، توی چشمام ذل زده بود و بعد پیرهنم رو آزاد کرد، داشتم میمردم که بدونم چی داخل ذهنش میگذره، دستش رو آروم روی بدنم میکشید و پایین میبرد، باخودم میگفتم واقعا داره اتفاق میوفته؟ پایین و پایین تر تا اینکه به کیریم رسید، خیلی محتاط حرکت میکرد و شروع به نواز کردنش کرد، صورتش رو جلو آورد و همزمان با نوازش کردن کیرم شروع به زمزمه کردن توی گوشم کرد:
    -خب پیمان، دوست داری این جشن کوچیکت رو توی خونه ادامه بدی؟ داشتم دیوونه میشدم، کاملا مثل یک رویا بود، فکرش رو میکردم ازش لب بگیرم اما این پیشنهاد؟ این پیشنهادش کاملا غیر منتظره بود، ولی خب کیه که از کردن همچین زنی بدش بیاد؟ دوباره با خودم گفتم زن...؟ شایدم دختر؟
    اینقدر حشری شده بودم که حتی جلوی شلوارم یه مقدار خیس شده بود، سریع از ماشین پیاده شدیم و رفتیم داخل خونه، تمام مدت چشمم به اندام و پشتش بود.
    خیلی زود در اصلی رو باز کرد و وارد راهرو شد من هم پشت سرش، دیگه نمیتونستم تحمل کنم چون هر قدمی که برمیداش بیشتر با روانم بازی میکرد، کلید ماشین و کیف پولم رو همینجور پرت کردم رو زمین و رفتم پشت سرش، دست راستم رو مستقیم گذاشتم بین پاهاش زیر لمبر های کونش با دست چپم هم چرخوندمش و یه لب طولانی ازش گرفتم، تمام مدت لب گرفتن درحال مالیدن از پشت و بین پاهاش با دست راستم بودم.
    سرش رو عقب برد و از طرفی دستمو از بین پاهاش بیرون آورد:
    -آروم باش قرار نیست فرار کنم.
    این رو گفت و شالش رو در آورد، بار اول بود که بدون شال میدیدمش، عالی بود، هیچ چیزی کم نداشت و با دیدن این حرکتش دوباره داغ کردم و رفتم جلو، بهش فرصت ندادم حتی حرف بزنه و شروع به باز کردن دکمه های مانتوش کردم.
    -باشه باشه...
    این رو وقتی گفت که صورتش بیشتر از دفعه قبل قرمز شده بود و نگاهش دوباره به پایین افتاده بود، بیشتر که توجه کردم دیدم نگاهش روی کیرمه نه پایین! مانتوش رو در آوردم و دیگه چیزی بین من و اون بدن زیبا بجز سوتینش نبود، سوتینی مشکی که اون سینه های عالی رو نگه داشته بود، یکم استرس داشتم و با خودم گفتم شاید بهتره الان بازش نکنم پس دستمو پایین بردم و دکمه شلوارش رو باز کردم، این زمانی بود که بیتا هم منو همراهی کرد و دکمه های پیرهنم رو بار کرد، زود پیرهنم رو در آورد اما اجازه نداد من شلوارش رو در بیارم:
    -عجله نکن بزار اول بریم توی اتاق، یا نکنه نمیتونی تا چند متر اون طرف تر رو هم تحمل کنی؟
    "خیلیخب" این رو گفتم و دنبالش راه افتادم، منو کشید و روی تخت انداخت و شروع کرد به در آوردن شلوارش با عشوه و ناز، حالا فقط یه سوتین بندی مشکی با یه شورت تانگ که ست سوتینش بود تنش بود، بار اول که دیدمش فکر میکردم رنگ قرمز موهاش و سفیدی صورتش بهترین تضاده تا این که ترکیب ست مشکی با بدنش رو دیدم، تضاد رو به اوج خودش رسونده بود و داشت دیوونم میکرد. بعد از اینکه شلوارش رو در آورد کشیدمش روی خودم، سردی تخت از پایین روی کمرم و گرمی بدنش از بالا، کاملا توی بغلم گرفته بودمش، نمیخواستم بزارم حتی یک ثانیه ازم دور باشه، میتونستم برجستگی سینه هاش رو براحتی حس کنم. دوباره ازش لب گرفتم و در همین حین سوتینش رو باز کردم.
    چرخوندمش زیر خودم و سوتینش رو انداختم کنار، حالا بهترین فرصت برای دیدن سینه هاش بود اما چیزی که میدیدم از درک من بالاتر بود، همینطور خیره شده بودم و فقط مواظب بودم دهنم از تعجب باز نمونه. آروم دستم رو روی سینه هاش کشیدم و کاملا توی مشتم جاشون دادم، نوک صورتی سینه هاش از بین انگشتام بیرون اومده بود و داشت تقلا میکرد، اما اهمیت ندادم و بیشتر توی مشتم فشارشون دادم:
    -آه
    "با شنیدن صداش چشم هام گرد شد،صدای لذت بخش آهش باعث شد تا براش شنیدن دوبارش شروع کنم به مالیدن سینه هاش"
    -آهه... آه...ممم
    من لبه تخت نشسته و بیتا کنارم دراز کشیده بود، سینه هاش رو رها کردم چون پایین تر چیز های جالب تری برای دیدن بود، همزمان با پایین رفتن، بدنش رو هم نوازش میکردم تا به شورتش رسیدم، جلوی شورتش مقداری خیس شده بود و این واقعا از نظر من چیز خوبی بود، حداقل تونسته بودم حشریش بکنم، حین نوازش کردن بدنش شورتش رو پایین کشیدم، آروم آروم ، اول یک مقدار موی بالای کسش و بعد کلیتش از زیر شورت بیرون اومد، یه کلیت با اندازه عادی و سر صورتی داشت، به کارم ادامه دادم و کامل پایین کشیدم، یه کس صورتی زیبا با لب های کوچیک و بسته جلوم بود که یه مقدار کمی هم خیس بود، یه نگاه به خود بیتا انداختم، دست هاش روی سینش و چهرش یک حالت خجالتی داشت، دو انگشتم رو روی کسش بردم و آروم شروع کردم به مالیدن، اینبار آه نکشید اما نفس هاش سنگین شده بود، به مالیدن ادامه دادم باخودم گفتم باید صداش رو در بیارم پس بیشتر و بیشتر مالیدم، همینطور شدتش رو هم زیاد میکردم، بالاخره دووم نیورد و شروع کرد به آه کشیدن، خیلی هم عالی انجامش میداد، حس کردم که انگشت هام دارن بیشتر خیس میشن پس ادامه ندادم اما قبلش لب های کسش رو باز کردم و خیلی خوووب نگاهش کردم، بعدش از روی تخت بلند شدم و شلوارم رو در آوردم، چشم هاش به من نبود و داشت وسط پاهام رو با کنجکاوی نگاه میکرد از طرفی هم دستش روی کسش بود و با خودش ور میرفت، شرتم رو هم در آوردم و حالا لخت جلوش ایستاده بودم:
    -فقط بهم نگو بار اوله کیر میبینی
    "جوابم رو نداد و فقط نگاه کرد"
    وسط تخت نشستم و ازش خواستم که بهم ملحق بشه، حالا هردو رو به روی هم نشسته بودیم،دستش رو برد پایین و روی کیرم گذاشت و بی مقدمه شروع کرد به مالیدنش، با اینکارش اندازه کیرم رو به اوج خودش رسوند، کشیدم توی بغلم و دوباره ازش لب گرفتم، کاملا توی بغل هم بودیم و کیرم بین هردومون گیر افتاده بود، دست هام از پشت روی باسن ژله ایش بود و داشتم میمالیدمشون،در همین حال شروع کردم بلند کردن بدنش، میتونستم بالا رفتن کسش از روی کیرم رو حس کنم،همینطور با بالا رفتن خیسی خودش رو با کیرم شریک میشد، بیتا هم من رو همراهی میکرد وبلند تر میشد، دست هاش دور گردنم بود و دیوانه وار لب میگرفتیم ، دست هام رو از پشت پاهاش به بینشون بردم و لب های کسش رو باز کردم، بیتا هم نامردی نکرد و کسش رو با کیرم میزون کرد ،مقداری از آب کسش روی کیرم جاری شد. هنوز هم صورتش قرمز بود، برای بار آخر با خودم فکر کردم زن...؟ شایدم دختر؟ ولی اینبار فرق داشت، برای سوالم جواب داشتم "چه اهمیتی داره"
    دست هام رو از روی باسنش رها کردم و سر کیرم فرو رفت توی کسش، لب هاش رو ازم دزدید اول گازشون گرفت بعد یه آه طولانی کشید ، میتونستم شهوت رو توی چشم هاش ببینم ، دوباره دستم رو روی لمبر های کونش گذاشتم ولی اینبار بجای بالا شروع کردم به پایین کشیدنش، بیتا با هر سانت یک آه عمیق تر میکشید:
    -آه...آهه....آههه
    "طاقتم طاق شده بود پس کامل کشیدمش پایین
    -آههههههه
    بغل گوشم یه آه عمیق کشید و ناخوناش رو روی کمرم کشید. لذتی که اون لحظه داشتم فراموش نشدنی بود، داخل کسش به قدری خیس و داغ بود که داغی کیر من در برابرش هیچ حساب میشد. در همین حین گردنش رو میبوسیدم و آروم گاز میگرفتم، بعد از یکی دو دقیقه که کمی آروم شد ازش خواستم که بالا پایین بشه، خودم هم با دست هام کمکش میکردم، اینقد بلندش کردم که کیرم نزدیک بود بیرون بیاد و بعد دوباره کامل نشوندمش روی کیرم"یک آه دیگه" همینطور ادامه دادم ولی هربار با سرعت بیشتر به طوری که بعد شیش هفت بار اینقدر سرعتش بالا رفته بود که بتونم بگم داشتم میکردمش اما کافی نبود:
    -سریع تر جنده، نشونم بده چقد سریع میتونی یه کیر رو توی کست فرو کنی
    "بعدش دست راستم رو بلند کردم و زدم روی کونش، با اینکه ندیده بودمش اما مطمعن بودم که جاش قرمز شده"
    -آییی....با..شه..آه..آه..آه..آیی
    دیدم نه تنها از جنده گفتنم ناراحت نشده بلکه سرعتش رو هم بالا برده، توی آسمونا بودم و داشتم از هر لحظه لذت میبردم، بدن هر دومون داغ بود و حتی بیتا شروع کرده بود به عرق کردن، حس کردم نزدیک ارضا شدنمه پس تو همون حالت خوابوندمش روی تخت و اینبار حتی عمیق تر و با سرعت بیشتری به کردنش ادامه دادم:
    -آه..آررو..آه..وومم..آه..آه.آههه
    به حرفاش هیچ اهمیتی ندادم کاملا داغ کرده بودم و هیجی برام مهم نبود حدود یکی دو دقیقه وحشیانه به کردنش ادامه دادم وقتی که میخواستم ارضا بشم تا ته فرو کردم داخلش و ارضا شدم، با هر نبض ارضا بیتا هم آهش در میومد و کیرم رو همراهی میکرد، بعد از اینکه کامل ارضا شدم چرخیدم و توی همون حالت توی بغلم نگهش داشتم و خیلی زود به خواب رفتم...


    /پایان


    نوشته: Mr.Arcturus

  • 14

  • 6




  • نظرات:
    •   boyboy36
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • شیفته اون توضیح اول داستانت شدم.


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • داستان مطمئنا جذابیت و درگیر کنندگی لازم رو داره. تصویر سازی ها بدک نیستن، درونیات راوی هم خوب به خواننده منتقل مبیشن. مشکل املایی و نگارشی هم توش ندیدم. فقط بزرگترین ایراد داستان، دیالوگای بی اهمیت زیادش ان. مثلا همون تماس تلفنی اول داستان. و در ادامه، اروتیک داستان یکم بیشتر از اونی که لازم باشه پررنگ و طولانی شده. و در نتیجه شده وصله اضافه داستان.
      در کل لایک


    •   Ado_Den_Haag
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • از سایر داستان ها خیلی بهتر بود،لایک. (ok)


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • یاد پدر بزرگ مرحوم افتادم دکترش مهندس ارشیتکتش وکیلش و خلاصه هرکی باهاش کار میکرد هم خانوم بود هم خیلی خوشگل بین نوه ها شرط بندی بود که احتمالا موتور خونه هم خراب میشه دخترا میان تعمیر میکنن!!



      • پس نوشت: دخر مردم سالها درس میخونه تا وکیل بشه حق الوکاله نمیدید حد اقل کونش نزارید!! (biggrin)


    •   مردآتشین73
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • عالی بود آفرین


    •   Alouche
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • مپ داشت خب میگفتی چی بود ماشینت دیگ ملت درگیر کرونا هستن شما همچنان فکر جق خودتونین


    •   sh.kh
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • خانم وکیل یه دفتر هم نداشت، کافی شاپ قرار میزاشت
      تو که داستانت غیر واقعی بود، لاقل تو دفتر خودش تو یه برج بزرگ مخش رو میزدی


    •   Avvaaa
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • بسیار زیبا..... (ok)


    •   pln_vision
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • نگارش و توصیفات عالی بود.


    •   Vashkin
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • خیلی هم عالی ?
      موفق باشی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو