زن شگفت انگیز (۱)

    قسمت اول :


    کنار شیر دوش آبگرم، کف حموم دراز کشیده بود. قطره‌های آب نرسیده به زمین چند تکه شده و هرکدوم مثل یه سوزن به اطراف پرت می‌شدند، قطره‌های ریز آب که از زمین بلند می‌شدند به صورت و چشماش می‌خورد و نمی‌ذاشتند راحت به سقف سفید حموم که چندتا پشه روش نشسته بودند و یک مورچه قرمز که از روی درز کاشی‌ها رد می‌شد نگاه کنه، گه‌گاهی هم لکه‌های سیاه ناشی از رطوبت روی سقف حموم توجه‌اش را جلب می‌کرد و به خودش می‌گفت چه بد که تمیزشون نکردم.
    قطره‌های آب نمی‌ذاشتند چشم‌هاش راحت باز باشند تند پلک می‌زد و چشم‌هاش می‌سوخت در حالتی بود که گذر زمان براش مشخص نبود و توی هر لحظه یک سال از عمرش رو بررسی می‌کرد.
    چشم‌هاش را بست و به فکر فرو رفت، بخار داخل حموم، صدای آب که کنار گوشش به زمین می‌خورد و شبیه لالایی بود، گرمای آب و جونی که ازش آروم آروم خارج می‌شد همگی احساس خواب آلودگی رو درش تقویت می‌کردند و دلش می‌خواست آروم بخوابه.
    اولین خاطره‌ایی که به یادش اومد حدود یازده سالگیش بود، یه روز سرد پاییزی که بارون نم نم می‌بارید و برگای درخت بید زرد شده و ریخته بودند درختی که از بچگی زیرش می‌نشست و به رقص شاخه‌هاش توی باد نگاه می‌کرد و خودش رو تصور می‌کرد که موهای بلند طلایی رنگش مثل شاخه های بید توی باد می‌رقصن و اونم توی یک دشت بی انتها درحال دویدنه و از ته دل می‌خنده ولی هیچ وقت این رویاش رو با خیال راحت تصور نمی‌کرد چون گربه‌های زیادی بودند که از روی دیوار کنار درخت درست از بالای سر سهیل می‌گذشتند و سهیل دیوانه‌وار از گربه می‌ترسید و هر وقت گربه‌ها میومدن رو دیوار سریع به داخل خونه فرار می‌کرد البته گربه‌ها فقط از روی دیوار رد می‌شدند ولی سهیل فوبیا گربه داشت و نمی‌تونست تحمل کنه حتی یک بار یکی از گربه‌ها یه روز گرم مرداد ماه که به داخل حیاط پرید و رفت زیر سایه بید چهارتا بچه گربه رنگی زایید تا سه ماه سمت درخت بید نرفت و هیچ وقتم نتونست اونجا که گربه دراز کشیده بود و به توله هاش شیر می‌داد بشینه شاید این اولین حرکت زندگیش بود که متوجه شد چیزایی که توی زندگی دوسشون داره همیشه پایدار نیستن. اون روز پاییزی که هوا دیگه سرد شده بود و همه باید بخاری‌ها رو راه می‌انداختن پدرش بخاری رو از زیرزمین آورده بود بالا و داشت تمیزش می‌کرد اما بست شلنگ گاز از فروردین ماه که بخاری رو جمع کرده بودن گم شده بود و برا همین سهیل رو فرستاد از ابزارفروشی دوتا کوچه بالاتر یه بست گاز بخره، سهیل اصولا از خرید کردن خوشش نمیومد چون همیشه خجالت می‌کشید با مردای پشت دخل حرف بزنه همیشه حس میکرد بخاطر ظریف بودن صداش مسخرش می‌کنن و به پدرش برا داشتن این پسر می‌خندن اما مجبور بود بره فقط یه سویشرت نقره‌ایی روی لباس‌های خونگی پوشید و رفت. معمولا پشت دخل ابزار فروشی مرد مسنی بود که وقتی از مدرسه برمی‌گشت خونه می‌دید اونجا نشسته اما اون روز بجاش پسرش نشسته بود که اون رو هم چندباری توی مغازه دیده بود. سهیل که وارد مغازه شد پسر صاحب مغازه که هجده سالش بود بلند شد و به سهیل دست داد و سلام کرد انگار رفیق چندساله رو دیده باشه ولی سهیل متعجب و سرد رفتار می‌کرد چون اصلا اون رو نمی‌شناخت و اصلا هم براش راحت نبود با یه پسر اونجوری خوش و بش کنه ولی داوود پسر صاحب مغازه بلد بود چکار کنه که سهیل رو توی عمل انجام شده بذاره برا همین رفت سمت بست‌های گاز و گفت چه شکلیش رو می‌خوای؟!
    سهیل گفت وا مگه فرق دارن؟!
    داوود گفت آره عزیزم فرق داره دیگه
    سهیل گفت نمی‌دونم!!
    داوود گفت می‌دونی چه شکلی می‌خوای؟
    سهیل که بستی که باباش بهش نشون داده بود رو قشنگ دیده بود گفت آره می‌دونم چه شکلی باید بخرم
    داوود که منتظر این جواب بود گفت خب پس بیا ته مغازه ببین کدوم رو می‌خوای
    و همین حرکت باعث شد که سهیل بره پشت دخل و ته مغازه و به خلوت داوود وارد شه جایی‌که کسی بهش دید نداشت،
    سهیل که وارد شد داوود بردش پیش بست‌ها اما فقط یه مدل بودن سهیل که داشت با تعجب به بستها نگاه می‌کرد داوود رفت پشت سهیل ایستاد و دستش رو گذاشت روی باسن سهیل، سهیل هم با تعجب برگشت و نگاش کرد، سهیل بچه هیکلی نبود قد کوچیکی داشت پوستش سبزه بود لبای جذاب و چشم‌های قشنگی داشت و باسنش بخاطر طرز راه رفتنش که شبیه رقصیدن بود جلب توجه می‌کرد لطافت چهرش هم دلبیریش رو بیشتر می‌کرد داوود هم وقتایی که سهیل از مدرسه برمی‌گشت خونه قشنگ براندازش کرده بود. سهیل لال شده بود و حرف نمی‌تونست بزنه و فقط با تعجب به داوود نگاه می‌کرد که می‌خواد چکار کنه که داوود قدم بعدی رو برداشت و دست سهیل رو گذاشت روی شلوار خودش و گفت ببین برا تو بیداره و دست سهیل رو محکم گرفته بود و بیشتر به شلوارش می‌مالوند با یه لبخندی تو چشای سهیل نگاه می‌کرد و بهش گفت پله‌ها رو ببین، بریم زیر زمین حال کنیم؟!
    سهیل دستش رو گذاشت روی ستون کنار راه پله و با یه صدای لرزون و خفه گفت بست! داوود یه بست رو گرفت گذاشت توی جیب سهیل و گفت حالا بریم؟! سهیل در حالیکه صداش درنمیومد و لباش قفل شده بود و قلبش تند می‌زد و دستاش می‌لرزید و عرق کرده بود و داشت بالا می‌آورد دلش می‌خواست جیغ بزنه ولی لباش باز نمی‌شد، ستون رو محکم تر گرفت و بدون اینکه بتونه چیزی بگه فقط مقاومت کرد و کنار ستون ایستاد داوود که مقاومتش رو دید و فهمید نمی‌تونه حرف بزنه و هرکاری کنه صداش درنمیاد و بلکه از شک بدتر ساکت می‌شه گفت خب اشکال نداره همین‌جا حال می‌کنیم و یهو لبش رو گذاشت روی لبای سهیل و شروع کرد به بوسیدنشون، پیراهنش رو باز کرد و سینه‌های سهیل رو گذاشت توی دهنش، سهیل یکم چاق بود مثل دختر بچه‌های تازه به بلوغ رسیده سینه‌های کوچیکی داشت سهیل لب و چشم‌هاش می‌لرزید و می‌خواست گریه کنه که داوود زیپ شلوارش رو باز کرد سر سهیل رو به نشونه اینکه برو پایین فشار داد که رو زانوهاش بشینه و جلوش ایستاد و شورتش رو کشید پایین و یه کیر 15 سانتی سفید رو گذاشت جلوی دهن سهیل و گفت بخورش سهیل مات و مبهوت نگاش می‌کرد و لبش قفل شده بود می‌ترسید اگه جیغ بزنه و کسی بفهمه از فردا توی محل نمی‌گن داوود متجاوز کثیف میگن سهیل کونی و آبروش رو می‌برن یا فکر می‌کرد کیرش رو گاز بگیره تا بفهمه به یه بچه تجاوز نکنه، داوود پسر جذابی بود پوست سفیدی داشت، قد بلند، لاغر، بدنسازی می‌رفت صداش قشنگ بود لبای صورتی و موها قهوه‌ای داشت و بوی خوبی می‌داد و بظاهر مهربون بود یعنی اگه سهیل قصد داشت یه روزی ازدواج کنه ترجیح می‌داد شوهرش از نظر قیافه شبیه داوود باشه ولی هیچ وقت دوست نداشت ایده‌آل‌ترین مرد هم بهش تجاوز کنه و برا همین در برابر تحریک شدنش مقاومت می‌کرد، تو همین فکرا بود که گفت خدایا آخه من چه گناهی کردم!!
    داوود یه دستش روی صورت سهیل بود و با انگشت شصتش با لب سهیل ور می‌رفت و با یه دستش کیرش رو جلو صورت سهیل تکون می‌داد که یهو یکی اومد توی مغازه و گفت کسی نیست؟!
    داوود هم از ترس سریع لباسش رو پوشید و به سهیل گفت همینجا بمون الان میام و سریع رفت پشت دخل تا کار مشتری رو راه بندازه سهیل بدنش لمس شده بود و جون نداشت ولی می‌دونست اگه خودشو تکون نده اتفاقای بدتری هم میوفته برا همین سریع بلند شد اشک دور چشمش رو پاک کرد و با یه قیافه خیلی عادی رفت بیرون و پول بست رو گذاشت رو میز و در حالیکه داوود با یه حرص درونی به مشتری نگاه می‌کرد تو دلش می‌گفت گه تو روت که باعث شدی از دستم در بره از مغازه رفت بیرون و تا خونه دوید.
    زنگ خونه رو که زد در سریع باز شد و باباش رو دید که گفت کلا پنج دقیقه نمی‌شد بری بیای 20 دقیقه کدوم گور بودی یه پس گردنی بهش زد و بست رو گرفت و رفت سراغ بخاری. سهیل در رو بست یه نفس عمیق کشید گفت تا پیدا کنه طول کشید و سریع رفت توی اتاقش روی پشت بوم خونه و در رو بست و ولو شد رو زمین می‌لرزید و به امروز فکر می‌کرد و از موجودات مذکر منتفر می‌شد چون این اولین بار نبود که طعمه یکی می‌شد...


    ادامه دارد...


    نوشته: Transmf

  • 16

  • 8




  • نظرات:
    •   shahx-1
    • 3 هفته،2 روز
      • 5

    • ترسیدم بابا فکر کردم وندر وومن رو کردن!! میگما سوپرمن اگه اینا رو میخونی تا داستانتو نزاشتن فرار کن به شهوانی هیچ اعتباری نیست!!! (biggrin)


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • این رو دیگه میذارم واسه فردا که یه چیزی داشته باشم بخونم امیدوارم داستانت خوب باشه وگرنه فردا بدجور از خجالتت درمیام گفته باشم.
      بعدشم بچه ها چه خبره تا داستان آپ نشده میبینی پنجاه تا کامنت زیرشه.بعضی وقتا حس میکنم قبل از آپ شدن کامنت رو دادید.دمتون گرم ناموسن خیلی فعالید (rolling)
      شب همگی خوش.راستی تبریک به پرسپولیسیای عزیز


    •   SexyMind
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • من که میلم نکشید بخونم دوست عزیز... چون شش خط اول هیچی نمیگی عملا....اینجور توصیفارو وقتی انجام بده که خواننده جذب داستان شده نه اینکه تازه میخواد جذب بشه :)


    •   mehdi.98
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • بازم میخوای ادامش بدی؟؟؟وای


    •   hunterxxxx
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • من فکر کردم منظورت زن آقای شگفت انگیز بود


    •   Kosdat
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • فقط اولش خوندم ارایه های ادبی خوبه ولی زیادش ادمو گیج خسته میکنه


    •   royaei
    • 3 هفته،2 روز
      • 3

    • داستانت نویسی و نگارشت خوبه ؛
      موضوع داستان اعصاب خورد کن بود ؛
      خیلی سخته که یکی انسان باشه و انسان بمونه ؛
      موفق باشی


    •   sepideh58
    • 3 هفته،2 روز
      • 4

    • لایکت دوم خیلی خوب بود در عین حال پر از حس تنفر و چندش ...چقدر سهیل ها گناه دارن
      خیلی خوب واکنش های سهیل رو نشون دادی ...بقیشو هم بنویس ...کاشکی بد نشود آخر این قصه بد ... ♡


    •   hot1734
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • یه زن شگفت انگیز میخام میخام میخام وای ننه زن شگفت انگیزه سبزواری میخام (dash) (dash)


    •   Clay0098
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • امشب ۲ کار خوب اومد بیرون و خوشحالم سایت پر از نویسنده خوب شده
      قبلی ها که بودند(کم کار شدن) و چند تا هم اضافه شدند
      داستان خوبی بود و دوسش داشتم
      فقط کاش بخش اول داستان رو خلاصه تر انجام میدادید فضا سازی حموم یکم کسل کننده بود.(ببخشید)
      سکس هم که عالی بود و کیف کردم
      لطفا بازم بنویسد.قدرتمندتر و طولانی تر، تا خواننده هایی مثل من که این روزا وقتشون زیاده لذت ببرن
      لایک ۵ تقدیم شما و تلاشتون.
      مخلصم


    •   زندگی+فانتزی
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • توصیفات گیر افتادن سهیل تو مغازه رو قشنگ نوشته بودی
      و
      جوری که قشنگ ذهنم رو قلقلک میداد تا فضای مغازه و حال ادمای توش رو مجسم کنم


      لایک ششم تو شب برد ۶تاییا
      موفق باشی (rose) (rose)


    •   Minow
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • خعلیییی قشنگ نوشتی


    •   dariusch.persisch
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • چه کاریه بنویسی. دو خط اول خوندم دیدم کس شعره. اصلا جذاب نبود.


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • خب خب خب داستانت رو خوندم و خداروشکر راضی هستم و توهین در کار نیست و باید ازت تشکر کنم بابت وقتی که گذاشتی.
      منتظر ادامش هستم.
      لایک۱۲
      موفق باشی


    •   Kosdat
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • (بدنش لمس شده و جون نداشت) این له نظر اشتباه میاد غلط املایی هم داشتی چند تایی ولی خوب نوشتی


    •   Ice_flower
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • و باز هم گی...
      نه لایک و نه دیس


    •   Cukur
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • خوندم ولی شما فرض کن ک نخوندم :)
      ن لایک میدم ن دیس


    •   Kos_Namak
    • 3 هفته
      • 0

    • کس. کش مادر. جند .ه


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو