داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

زن و شوهر یواشکی (۲)

1399/04/22

…قسمت قبل

سلام دوستان
ممنون از همه نظراتتون بابت قسمت اول داستان.امیدوارم این قسمت اشکالات رفع شده باشه و درضمن این قسمت داستان رو خودم نوشتم چون سارا وقتش رو نداشت.ولی بعد از خوندن اون اپ میکنم.امیدوارم لذت ببرید.
فقط ببخشید باز هم طولانی شد.اگر از این خلاصه ترش میکردم قشنگ نمیشد.
بعد از اولین سکسمون،منو سارا زیاد با هم سکس داشتیم که اکثرشم تو یه هتل بود که مال یکی از دوستام بود.چند باری هم تو واحد های خالی در حال ساخت خودم.
من که اکثر اوقات بیرون بودم، سارا هم هروقت از خونه میومد بیرون زنگ میزد و میرفتم پیشش. ولی نیازی نمیبینم همشو بنویسم چون نوشته های سکسی باید اون مقطعی رو تعریف کنه که با اتفاقات جالب و مهیج همراه باشه و حرفی‌واسه گفتن داشته باشه.
بعد از داشتن سارا،زندگی واسه من خیلی شیرین تر شد.یه دوست خوب داشتم که همه کمبودامو جبران میکرد و خیلی هم مطمئن بود و همین مطمئن بودن،بزرگترین نعمت واسه یه متاهله.واسه اونم خیلی خوب شده بود چون علاوه بر لذتی که میبردیم،از بابت من و زندگی دخترشم خیالش راحت بود.بگذریم…
حدود ۷ ماه بعد از اولین رابطمون،برنامه ائی جور شد که با دائی زهرا و مادربزرگش و چندتا از دوستاشون بریم مسافرت.قرار هم بر این شد که بریم شیراز و موقع برگشت هم از تهران و شمال برگردیم.
یه روز صبح ساعت ۷ راه افتادیم.تا رسیدیم شیراز اتفاق خاصی نیوفتاد چون تعدادمون بالا بود و ما هم خیلی احتیاط به خرج میدادیم.
قرار بود اونجا هتل بگیریم ولی چون اتاقا نهایتا ۴ نفره بود،ترجیح دادیم یه خونه بگیریم که همه پیش هم باشیم.بالاخره با نظر جمع رفتیم روستای قلات و یه خونه باغ خیلی باحال و بزرگ اونجا کرایه کردیم و مستقر شدیم.
جدای از زیبائی بینهایت روستا و مهربونی و خونگرمی‌مردمش،فکر سکس با سارا تو همچین مکانی منو به وجد میاورد.اونم هر از گاهی با نگاه و لبخندش بهم میفهموند که اونم بی صبرانه منتظره.
وقتی رسیدیم هرکس مشغول باز کردن چمدونش و کاراش شد و منم رفتم یه دوش گرفتم و اومدم.نزدیک ظهر بود که رسیدیم.محمد هم با دائی زهرا ،محسن،رفتن ناهار بگیرن بیان.
ناهارو خوردیم و تقریبا همه خوابیدن.منم رفتم یه دوری تو روستا زدم و برگشتم.شبم رفتیم شهر و دور دور و روز اول گذشت.
فردای روز دوم که از خواب بیدار شدم،دیدم فقط من و زهرا و دائیش خونه ایم و بقیه رفتن پیاده روی. دائیشم مونده بود چون میخواست ناهار درست کنه.
بعد از یه صبحونه مختصر،من و زهرا هم رفتیم و به بقیه ملحق شدیم.یکم اطراف روستا چرخیدیم و برگشتیم.وقتی رسیدیم،سارا گفت لنگ گوشوارش گم شده.یکم دورو برو گشتیم ولی پیدا نشد.خودش احتمال میداد تو راه افتاده باشه.خواست بره بگرده که همه گفتن خسته ان و باشه واسه عصر.من که موقعیت رو مناسب دیدم گفتم :
-ماشین من که میره تو کوه،خسته هم نیستم.تا ناهار حاضر میشه من میرم یه نگاهی میندازم و میام.سارا داشت واسم توضیح میداد که حدس میزنه کجا افتاده باشه که زهرا گفت :خوب مامان شما خودتم همراهش برو.خودت بهتر میدونی کجا رفتی.
سارا یکم ناز اورد و همه تشویقش کردن که خودشم بیاد.با هم راه افتادیم.من تو دلم عروسی بود.
سوار ماشین که شدیم خواستم ببوسم که نذاشت
+چه خبرته،میخوای بدبختمون کنی؟!
-قربونت برم دلم واست یه ذره شده.مردم از بس صبر کردم.
+خجالت بکش.مگه تو زن نداری؟!
-دارم ولی فعلا شرایط‌جور نیست.میبینی که
+اره.خیلی خوب حالا راه بیوفت بریم که زودتر برگردیم.
تا رسیدیم من دستم رو پای سارا بود و قربون صدقش میرفتم .اونم ناز میاورد و لبخند تحویلم میداد.
وقتی رسیدیم تا جائی که میشد با ماشین رفتم بالا و بعد پیاده شدیم.چسبیدم یه لب ازش‌گرفتم و یکم مالیدمش که گفت :
+الان نمیشه وقت کمه.بذار گوشوارمو پیدا کنیم بعد اگر شد یکم میام پیشت.
خورد تو برجکم ولی چون نمیخواستم اذیتش کنم و بی جنبه بازی دربیارم قبول کردم.از طرفی دوست داشتم گوشوارشم پیدا بشه.
با راهنمائی خودش رفتیم تو مسیر و مشغول گشتن شدیم.پنج دقیقه نشده بود که سارا گفت:
+من برمیگردم تو ماشین اب بخورم بیام.
منم داشتم میگشتم که یهو صدای بوق ماشین اومد.
چون رو ماشین دید نداشتم سریع برگشتم.فکر کردم مشکلی پیش اومده.وقتی رسیدم،دیدم سارا کنار ماشین وایستاده.یجوری ارایش کرده بود که وقتی دیدمش چند لحظه مات شدم‌.اونم فقط میخندید.
بغلش کردم و با ولع گردنشو میخوردم که نذاشت و گفت
+اینجا نه دیوونه یهو میان.بیا بریم جلوتر
-پس گوشوارت چی؟
گوشوارشو اورد بالا و نشونم داد،بعدم زد زیر خنده
+دست خودم بود خنگه.بهانه جور کردم.
-دست خودت بود؟!خیلی عوضی.خوب بیشرف از اول میگفتی من اینقدر نمیگشتم
+اگه میگفتم که دیگه فرصت نداشتم واست خوشگل کنم.
راست میگفت.سارا هیچوقت اهل ارایش نبود.فقط در حد یه رژ.وقتائی هم که از خونه میومد بیرون پیش من،هیچوقت ارایش نمیکرد چون نمیخواست تابلو بازی درباره.میگفت یوقت کسی ببینمون زشته ارایشدکرده ولی اینجوری نهایتا میگیم تو راه همدیگرو دیدیم.
یکم لب گرفتیم و سوار ماشین شدیم.چون وقت کم بود اولین فرعی رو رفتیم تو و وسط کوه ها وایستادیم.من طاقت نداشتم.چسبیدم به گردن سارا که دوباره نذاشت و خواست اول برم دورو برو ببینم که مطمئنه.پیاده شدم و یه نگاه انداختم.وسط یه دره بودیم و دو طرفمون کوه بود.ورودی دره ائی هم که اومده بودیم تو ائینه عقب کاملا مشخص بود.
نشستم تو ماشین و گفتم خیالت تخت،امنه.سارا بغلشو باز کرد و منم رفتم تو بغلشو شروع کردیم به لب دادن.اینقدر قشنگ ارایش کرده بود که از بوسیدن صورتش لذت میبردم.
خودش دکمه های مانتوشو باز کرد و با کمک هم سوتینشو دادیم بالا.از لای سینه هاش بوی عطر میومد.مشغول خوردن شدم.تو اوج بودیم که گفت بسه.منم که میدونستم شرایط ناجوره،خصوصا به خاطر نداشتن انتن گوشی،یکم دیگه لباشو خوردم و راه افتادیم برگردیم.
سارا از رو شلوار کیر منو میمالید و هر از گاهی با چشمای خمارش بهم نگاه میکرد،منم ازش لب میگرفتم و ازش تعریف میکردم.
+یجا بزن کنار من ارایشامو پاک کنم بعد بریم.
اول یه جاده فرعی وایستادم.تا سارا ارایششو پاک میکرد،منم پیاده شدم بلکه باد به کلم بخوره و کیرم بخوابه.
دوباره برگشتم و سوار شدیم.محمد برگشته بود و زنگ زد به سارا
سارا گفت داریم میگردیم و هنوز پیدا نشده.
با این حرفش فهمیدم که داره واسمون وقت میخره.
تلفنو که قطع کرد،بدون هیچ حرفی چسبید به لبام.بعدم رفت پائین و از رو شلوار کیرمو میبوسید.
همون جاده فرعی رو اروم رفتم تو.سارا کیرمو دراورده بود و با ولع میخورد.منم حین پائیدن اطراف،موهاشو ناز میکردم و سرشو فشار میدادم تا کیرم هرچه بیشتر بره تو دهنش.
یکم بعد ارضا شدم.
سارا چنان کیرمو چند دقیقه میک میزد که وقتی بلند شد،یه قطره ابم توش نبود.
از ماشین پیاده شد و با اب دهنشو شست.منم خودمو جمع و جور کردم.وقتی نشست تو ماشین،معلوم بود حالش بد شده
-چی‌شده؟حالت خوبه؟
با علامت سر گفت اره.از بطری یکم اب خورد و بعد بدون هیچ حرفی اومد تو بغلم.
تا خونه جز بوسیدنش،هیچ حرفی بینمون ردوبدل نشد.
یکم بعد همه دور سفره نشسته بودیم و داشتیم ناهار میخوردیم.
۳ روز شیراز موندیم و جز چند بار دستمالی و لب گرفتن های کوتاه،اتفاقی بینمون نیفتاد و حسرت کردن سارا تو اون روستا موند به دلم.
عصر رزو چهارم رفتیم تهران و ۲ روز هم اونجا بودیم که صبح تا شبش به خرید و بازار گذشت و در نهایت رفتیم شمال…
نزدیکای ساعت ۹ صبح رسیدیم و رفتیم ویلای پدر من تو رامسر.یه ویلای دوبلکس شیک ولی قدیمی.بالا دوتا خواب و یا هال و اشپزخونه کوچیک و پائینم سه تا اتاق و یه هال و اشپزخونه بزرگتر.
همه دوست داشتن برن دریا.منطقه شنا تقریبا بیست دقیقه تا ویلا فاصله داشت.
من گفتم حالا که مهمون منید،ناهار با من.اول بقیه مخالف بودن و گفتن بریم رستوران ولی در نهایت با اصرار من راضی شدن.
من قبل از رفتن اونا راه افتادم برم خرید.از خرید که برگشتم،دیدم سارا تو اشپزخونه بالاست و داره یه قابلمه رو اب میکنه.
-سلام مامان.چرا نرفتین دریا؟
+سلام.موندم برنج درست کنم.خسته هم هستم
-دیگه کی هست؟
با خنده گفت هیچکس
خریدارو جلو در اشپزخونه گذاشتم.دوروبرو یه نگاه انداختم و رفتم از پشت چسبیدم بهش
یه دامن بلند زرشکی پاش بود با یه پیرهن زنونه سرمه ائی با گلهای رنگی.مثل همیشه بوی ادکلن ورساچی میداد.همونی که چند وقت قبل واسه روز مادر واسش خریده بودم.
حین خوردن گردنش ازش‌پرسیدم کی رفتن که گفت ده دقیقه پیش.
نشستم رو صندلی ناهارخوری و زنگ زدم به زهرا
-سلام.کجائین؟
_سلام.ما داریم میریم دریا.خرید کردی؟
-اره
_پس برو خونه که مامانم موند برنج و سالاد و بقیه چیزارو درست کنه کمکش کن.ما تا ۲ برمیگردیم.فقط حتما اومدیم ناهار حاضر باشه که حسابی گرسنه میشیم.
-باشه عزیزم.پس راه افتادید به من خبر بده که سفره رو اماده کنم
_باشه،عجله نکن.تا برگردیم خیلی مونده.ناهارو زود درست نکن که سرد نشه.
-باشه.دوستت دارم.بوس
_منم.خداحافظ
سارا که دست از کار کشیده بود و همونجوری پای سینک مکالمه منو گوش میداد،با تموم شدنش قابلمه ابو گذاشت رو گاز و زیرشو روشن کرد.
من دوباره از پشت بغلش کردم و اونم همونطور که جلوی گاز وایستاده بود،از پنجره اشپزخونه،حیاط ویلا رو میپائید.
یکم که گردن و گوششو خوردم،شروع کردم باز کردن دکمه های پیرهنش.با باز شدن هر دکمه،هم بوی عطرش زیاذتر میشد،هم سفیدی پوستش نمایانتر.
با بالا دادن سوتین مشکیش،دو تا سینه عین مر مر اومد بیرون.فشار دادن سینه هاش و همزمان از پشت فشار دادن کیرم رو کون بزرگش تمام شرتمو خیس کرده بود.سارا دستشو اورد عقب و صورتمو ناز میکرد.
رفتم نشستم رو صندلی کنار سارا و رو به خودم چرخوندمش.اون حتی یه لحظه هم نگاهشو از حیاط برنمیداشت.
شروع کردم لیسیدن و مکیدن سینه های قشنگش.
سارا هم موهامو ناز میکرد و جوری نفس میکشید که قفسه سینش تکون میخورد.
حین خوردن سینه هاش،از رو دامن شروع کردم مالیدن کصش.بعد دامنشو دادم بالا و دستمو از زیر رسوندم به شرتش.خیسه خیس بود.
حیفم اومد از رو شرت بمالمش.
شرتشو کشیدم پائین و خودمم از رو صندلی اومدم پائین و جلوش زانو زدم و سرمو بردم زیر دامنش و رسوندم به لای پاهاش.سارا هم با باز کردن پاهاش کمکم کرد که دهنمو برسونم به کصش.
چندتا بوس از چوچولش کردم و مشغول خوردن شدم.
سارا فقط ناله میکرد و هر از گاهی سر منو لای پاش فشار میداد تا کصشو بیشتر بخورم.
با اوج گرفتن ناله هاش،سرمو با شدت رو کصش فشار داد و منم زبونمو تو سوراخ تنگش میکردم.یهو موهامو تو مشتش گره کرد،پاهاشو جمع کرد و چندتا تکون خورد.فهمیدم ارضا شده.یکم دیگه کصشو خوردمو بلند شدم.
سارا رو پاش بند نبود.خمش کردم رو میز.دامنشو دادم بالا و از پشت کردم تو کص خیسش.دیگه حیاطو نگاه نمیکرد.رو میز خوابیده بود و ناله میکرد.
وقتی گل سرشو باز کردم و موهاش ریخت رو صورتش،حشرم دوبرابر شد.با سرعت تو کصش تلمبه میزدم.یکم بعد ابمو ریختم تو کصش و رو صندلی ولو شدم.
گیجه گیج بودم.سارا اومد رو پام نشست و شروع کرد خوردن لبام.
-حالا کی ناهار درست کنه؟
با خنده گفت
+ناهار پیشکشت.پاشو اینجاهارو تمیز کن
رو زمین رو که نگاه کردم،پر از اب بود.ابی که تو کص‌سارا خالی کرده بودم،چکیده بود رو سرامیکهای کف اشپزخونه.
بعدم شرتشو برداشت و در حالی که کونشو واسه من تاب میداد ومیخندید رفت دستشوئی.
وقتی برگشت هنوز دکمه های پیرهنش باز بود.
+نمیخوای ناهار درست کنی؟

  • نه بابا هنوز زوده.ساعت ۱۱ هم نشده
    پس پاشو برو بیرون من برنجمو اماده کنم.
    پاشدم و کشیدمش تو بغلم.یه لب کوچولو گرفت و سرشو گذاشت رو سینم
    -راستی شما که از ساک زدن بدت میومد خانمی،چطور شد اونجا تو شیراز،اونجوری‌ ابمو خوردی؟!
    +نمیدونم.دوست داشتم ببینم چجوریه.
    -خوب حالا چجوری بود؟
    +خیلی خوب نبود.ولی بدم نبود.تو چی؟دوست داشتی وقتی خوردمش؟
    -اره ولی اگر ببینم که میخوریش،خیلی بیشتر حال میده.
    +پررررو
    با مشت زد به بازوم.من خندیدمو پیشونیشو بوسیدم.
    رفتم خریدارو برداشتمو بردم پائین.ماهیارو شستم و گذاشتم خشک بشه.
    میخواستم بذارم تو فر ولی چون وقت زیاد داشتم تصمیم گرفتم رو ذغال کبابشون کنم.
    تو حیاط داشتم منقلو روبراه میکردم که محمد در پارکینگو زد و با ماشین اومد تو.
    خودمو به در رسوندمو به سارا گفتم و برگشتم پای منقل.
    تا ذغالا اماده شد،با محمد درباره کار حرف زدیم.سارا هم کنارش رو تخت نشسته بود.یه ساعت بعد رفت دنبال بقیه.
    من درو که بستم،برگشتمو همونجا رو تخت افتادم رو سارا.یکم قلقلکش دادم و حرف زدیم.بعدم ناهارو حاضر کردم و بقیه اومدن.
    روز بعدش رفتیم نمک ابرود و بعدشم دریا.۴ روز شمال بودیم و موقعیت دیگه ائی پیش نیومد تا اخرین روز.
    پنجشنبه بود و قرار بود عصر حرکت کنیم و برگردیم مشهد.
    صبح همه تصمیم گرفتن واسه اخرین بار برن دریا و تا غروب بمونن.
    بنابر این صبح همه رفتیم ساحل.ناهارو که خوردیم،محمد و بقیه مردا گفتن میخوان برن بابلسر و همون غروب برگردن.منم که اصلا حوصله نداشتم،گفتم میمونم پیش خانما که تنها نباشن.
    بعد رفتن اونها،زنها دوباره تصمیم گرفتن برن تو دریا و منم رفتم نزدیک محل شنا،تو ساحل نشستم.
    یکم که گذشت دیدم سارا داره میاد طرفم.بلند شدم و رفتم جلو
    +فرزاد برگردیم ویلا؟
    -چرا؟!مگر نمیخوایم همه با هم بریم
    +نه بابا،اینا میگن تا غروب تو اب هستن.من خسته شدم.منو برسون ویلا.
    من داشتم تو دلم به سارا احسنت میگفتم که زهرا زنگ زد.
    -جانم
    _سلام.کجائی؟
    -همین اطراف
    _مامانو دیدی؟
    -اره اینجاست
    _ببین مامان خسته شده.ببرش ویلا،خودتم اگر اینجا حوصلت سر میره بمون ویلا استراحت کن،ما خواستیم برگردیم زنگ میزنم بیای دنبالمون
    -باشه عزیزم
    انگار دنیارو بهم داده بودن.
    +کی بود؟
    -زهرا
    +خوب،بریم؟
    -بریم عزیز دلم
    یه بوس از صورتش کردم و رفتیم سوار ماشین شدیم.
    تو راه سارا زنگ زد به محمد که اونم گفت دیرتر برمیگردن و شاید امشبم مجبورشیم بمونیم.
    دیگه تو کونم عروسی بود.
    وقتی رسیدیم ویلا و ماشینو بردم تو،در که بسته شد،بهترین لحظات رابطمون رقم خورد.چون هردو خیالمون راحت بود که هیچکس‌ نمیاد و میتونیم راحت با هم باشیم.بدون حتی ذره ائی نگرانی
    از ماشین که پیاده شدیم،از تو حیاط چسبیدیم به هم.بعد از کلی لب دادن رفتیم بالا تو یکی از اتاقا.
    سارا سریع شال و مانتوشو دراورد وافتادیم رو تخت و چسبیدیم به هم.سارا یکم که لب داد،پشتشو کرد بهم،کونشو داد عقبو اومد تو بغلم.
    منم دستمو بردم زیر تاپشو سینه چپشو گرفتم دستم.
    گردنشو میخوردمو سینشو میمالیدم،اونم دائم کونشو به کیرم فشار میداد و تو بغلم پیچ و تاب میخورد.
    برش گردوندمو سینه به سینه شدیم و شروع کردم خوردن لبای شیرینش.
    وقتی رفتم پائین سراغ سینه هاش،سارا دستاشو داد بالا و سر تختو گرفت.
    منم با بالا دادن تاپ و سوتینش،مشغول خوردن و لیسیدن سینه هاش شدم.
    +جوووووون.بخور فداتشممم،بخور داماد گلم.همممش مال خودته.بخووور
    حرفای سارا خیلی تحریکم میکرد.
    وقتی خواستم ساپورتشو دربیارم،با بالا دادن کمرش کمکم کرد.منم شرت و شلوارشو با هم دراوردم و اونم بی معطلی پاهاشو کاملا باز کرد و دهنمو گذاشتم رو کصش.حین خوردن،سارا دائم کمرشو از رو تخت میاورد بالا و ناله میکرد و منم وحشیانه کصشو میخوردم.
    صدای نفساش تو کل خونه پیچیده بود.یهو با دستش سرمو داد عقب
    +بسه دیگه نخور.نمیخوام اینجوری ارضا بشم.من کیرتو میخوام.
    هنوز با دستاش سرتختو گرفته بود.انگار با دستبند بسته بودنش به سرتخت.
    رو زانوهام اومدم جلو و کیرمو گرفتم روبروی صورتش.اونم زود کرد دهنشو شروع کرد ساک زدن.خودم تو دهنش عقب جلو میکردم.یه لحظه هم سرتختو ول نمیکرد.
    چند لحظه بعد خواستم برم پائین و بکنمش که از رو تخت خم شد و از تو کیفش که پائین تخت بود،ادکلنشو دراورد و یه پاف به گردنش زد‌.
    بوی ورساچی خونه رو برداشت.با لبخند تو چشام نگاه کرد و ادکلنو انداخت تو کیفش.چشم تو چشم داشتیم به هم لبخند میزدیم که اروم سر کیرمو فشار دادم تو کصش.لبخندش‌تبدیل به اخم شد و یه اااییی کوچیک گفت.
    -جاااان.دردت گرفت نفس؟!
    +ارهههه.کیرت خیلی کلفته
    -میخوای درش بیارم
    +نههههه.بکککککن.
    منم یدفعه کیرمو تا ته فرستادم تو کسش.
    چندتا نفس محکم کشید
    +ایییی یواش وحشی
    -جووووون
    مشغول تلمبه زدن شدم.هر از گاهی هم نوک سینه هاشو میکردم دهنم و میمکیدم.
    صدای سارا اتاقو پر کرده بود.
    بلندش کردم و برش گردوندم و داگی میزدم تو کصش.از کشوی کنار میز،اسپری‌بی حس کننده ائی و روغنی رو که روز قبل خریده بودم برداشتم و یکم از اسپری زدم رو سوراخ کونش.یهو از جا پرید و رو تخت نشست
    +چی‌بود؟
  • هیچی فداتشم.چرا درش اوردی.بخواب
    +نه.اصلا از کون نمیدم
    -بابا ابن بی حس کنندست
    +باشه.اذیتم نکن دیگه.بذار حال کنیم.من اصلا از کون دوست ندارم
    -باشه تو بخواب،اگر درد گرفت نمیکنم
    +بگو به جون سارا
    -دیوونه به جون سارا اگر درد گرفت نمیکنم
    دستشو گرفتمو دوباره با حالت داگی شروع کردم گائیدن کوصش.یکم دیگه اسپری هم به سوراخ کونش زدم که دیگه نذاشت.منم اسپری‌رو انداختم اونطرف و مشغول شدم.حین تلمبه زدنام،اروم سوراخ کونشو با شصتم میمالیدم.سارا تو اوج لذت بود ولی تمام تمرکز من رو گائیدن کون گوندش بود.کم کم اروم شصتمو فشار دادم تو و با تعجب دیدم سارا هیچی نگفت.
    فهمیدم اسپری کار خودشو کرده.
    حین کردن کص سارا، انگشتامو یکی یکی میکردم تا ته تو سوراخ کونش و درمیاوردم تا خوب باز بشه.وقتی دوتا انگشتمو فشار دادم بره تو،سارا فقط یه اییی گفت
    دیگه کونش اماده گائیدن شده بود که یهو از تکونای شدیدش فهمیدم که ارضا شده.
    سارا همونجوری به شکم خوابید رو تخت.منم بی معطلی کیرمو با یه قطره روغن چرب کردم و گذاشتم دم سوراخ تنگ کونش.سرش‌که رفت تو سارا یه اخخخ گفت که فهمیدم دارم عجله میکنم.
    در حالی که فقط سر کیرم تو کونش بود،ارو اروم شروع کردم عقب جلو کردن.با هر عقب جلو،کیرم بیشتر تو سوراخ تنگ و نرم کونش فرو میرفت.
    وقتی همش رفت تو،کاملا روش دراز کشیدم و شدت تلمبه هامو بیشتر کردم.سارا هم از ناله هاش معلوم بود داره حال میکنه.
    یکم بعد دوباره داگیش کردم و در حالت داگی‌مشغولی گائیدن کونش شدم.یادمه اینک هیچ دردی نداشت واسم جالب بود.
    بعد دراز کشیدمو سارا اموم روم نشست.خودش کیرمو گرفت و گذاشت دم کونش.
    دیگه از کنترل خارج شدم.با تمام قدرت تو کونش تلمبه میزدم.اونم بلند داد میزد و کصشو میمالید.
    +فرزاد بکن تو کصم.تورو خدا،من کیر میخواااام
    -کیرم تو کونته نفسم،بذار یکم بکنمت،بعد میکنم تو کص خوشگلت
    سارا سرشو گذاشت رو سینمو شروع کرد خوردن گردن و قفسه سینم.
    ابمو با فشار تو کونش خالی کردم.سارا یه لحظه هم صبر نکرد.سریع کیرمو دراورد و کرد تو کصش و دستاشو برد عقب و گذاشت رو زانوهام و شروع کرد. با سرعت به بالا پائین رفتن.
    کیرم دیگه داشت میخوابید که افتاد روم و شروع کرد به لرزیدن.دوباره ارضا شده بود.
    یه پنج دقیقه ائی تو همون حالت داشتم موهاشو ناز میکرد که گوشیم زنگ خورد.
    زهرا بود
    -جانم
    _سلام خوبی؟
    -مرسی.جان؟
    _کجائی؟
    -ویلام دیگه
    _چرا نفس میزنی
    -هیچی داشتم با ماشین ور میرفتم
    _مامان کجاست؟
    سارا رو تخت به شکم خوابیده بود.یه نگاه به صورت خسته سارا که از لای موهاش به سختی دیده میشد کردم و گفتم
    -همینجاست.داریم تلویزیون میبینیم
    _خوش‌بگذره.واسه مامان میوه و اینا بذاری بخوره
    -به سارا نگاه کردم.هردو لبخند زدیم
    -چشم.خیالت راحت.
    _مرسی.کار نداری؟
    -نه.فعلا
    گوشیو که قطع کردم،لبخند سارا هنوز رو لبش بود ولی سخت از لا به لای موهاش دیده میشد.
    بلند شدم،یه بوس از کونش کردم و گفتم
    -دستور رسیده برای شما میوه سرو کنیم
    خندید.پاشدم رفتم بیرون.یه نگاه به گوشی انداختم.
    فقط یه ساعت گذشته بود و حداقل یه ساعت دیگه وقت داشتیم.
    با یه بشقاب پر میوه برگشتم تو اتاق.
    بعد از خوردن میوه ها با هم رفتیم حموم و اونجا هم دوباره یه سکس مشتی کردیم.
    اون شبم اونجا موندیم.فرداش برگشتیم مشهد.
    اون سفر اینقدر واسم لذت بخش بود که هنوزم خاطراتش باعث میشه راست کنم.
    امیدوارم همتون بتونید لذت داشتن یه مادرزن خوب رو تجربه کنید.فکر نکنم تو دنیا از این شیرینتر چیزی باشه.ببخشید بازم طولانی شد.
    دوستتون دارم
    بوس

نوشته: فرزاد


👍 14
👎 15
50412 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

898354
2020-07-12 20:45:13 +0430 +0430

عوض این کسشعر به زندگیت میرسیدی میبردنت برنامه زلال احکام

7 ❤️

898357
2020-07-12 20:52:01 +0430 +0430

تو قسمت قبل نویسنده ساراس ولی توی کامنتا یکی با آیدی فرهاد جواب کامنتا رو داده
الانم سارا دستش بند بوده،وکیلش فرزاد داستان رو نوشته
من که قسمت قبل رو نخوندم،این قسمت رو هم نمی خونم
ولی فرهاد و فرزاد؟؟؟


898363
2020-07-12 20:58:35 +0430 +0430

حالا بیا مختو به کار بنداز ببین یارو قسمت قبل چی تلاوت کرده بود

6 ❤️

898367
2020-07-12 21:01:30 +0430 +0430

فقط نمیگفت مامانمو ببر ویلا حسابی جرش بداگه که تا غروب نمیاییم.
یا حسابی جرش دادی!؟؟
بهش میوه بده انرژی بگیره

5 ❤️

898376
2020-07-12 21:06:30 +0430 +0430

واسه این حجم از کصشری که نوشتی جایزه گورخرطلایی رو بهت تقدیم میکنم


898426
2020-07-12 22:19:49 +0430 +0430

مردا همینن 10داشته باشن دنبال 11هومی هستن جالبه که با هر کدوم هم که میرن سکس میکنن میگن بهترین سکس عمرم بود


898438
2020-07-12 22:52:49 +0430 +0430
NA

داستان طولانی ننویسید کسشر دیس اه

4 ❤️

898445
2020-07-12 23:18:28 +0430 +0430

۵سطراولو خوندم داستان حسین کرد بود

3 ❤️

898463
2020-07-13 01:35:43 +0430 +0430

خسته کننده وبی هدف وعاری از نکات مثبت وخوب …ودیگه یعنی هبچی …فقط الکی .یه چیزایی سرهم بندی کردی …انگار که از دیدگاه خودت شاه کار کردی …ولی واقعیت اونه که گند زدی …لطفا توهمات وافکار لجن وزشتتو روی کاغذ نیار وبه خورد کسبی نده

6 ❤️

898486
2020-07-13 04:02:10 +0430 +0430

تصور سکس مادرزن و داماد و نوشتنش خیلی خیلی هرز و غیرقابل باور هس…
کاش اونقدر دیس بدن که حالا حالا ها قسمت های بعدیش رو نبینیم.

6 ❤️

898507
2020-07-13 05:25:13 +0430 +0430

خیلی طولانی بود

دوست عزیز
این متن دو حالت داره

اول اینکه تو داماد ی جنده شدی
که در این صورت باد کلاهتو بزاری بالاتر

دوم اینکه ی پسر جقی هستی
و ارزو داری داماد ی جنده بشی
به همین دلیل تو تخیلات کیری خودت اینها رو
ساختی
که این هم اگه باشه باز باید کلاهتو بزاری بالاتر

نکته اخر
کس کش اگه چیزی ننویسی چی میشه؟؟؟؟؟

2 ❤️

898508
2020-07-13 05:28:25 +0430 +0430

بابو یا سلطان داستان ،قسمت قبلت خوبه همه بهت گفتند مثل کیر خر طولانی نوشتی الانم باز طولانی نوشتی برو بابا حال نداشتم بخونم
حالا جالبیش اینه که قسمت قبل سارا نوشته یکی دیگه جواب کامنت هارو داده این داستان فرزاد نوشته دو روز دیگه هم یکی میاد میگه اصلا من خالق داستان ها و این کامنتا و این کیری بازی ها بودم
دیس بابا دیس

3 ❤️

898533
2020-07-13 07:03:34 +0430 +0430
NA

ریدم تو دهن خودت با ریدم تو دهن سارا اُبنه ای سگ

3 ❤️

898550
2020-07-13 08:47:16 +0430 +0430

هیچ مادری به دخترش خیانت نمیکنه مگه اینکه ج.ده باشه اینو بفهم.
خوبه از روش خوندی و اینهمه سوتی داشتی.
بعد از داشتن سارا زندگیت شیرین تر شده بود.مگه زن نداشتی؟
موندم شما زن میگیرید که مادرشو بکنید.
واقعا که جای تاسف داره، یه لحظه فکر نمیکنی که دامادتون همین کارو با مادر خودتون بکنه.
البته معلومه که خالی بندی بود، هر دوتا قسمتو خودت نوشتی ابن ملجق.

3 ❤️

898577
2020-07-13 10:51:04 +0430 +0430

چی میگی ؟ خدا وکیلی چه میگی ؟
یکی بگه این چی میگه ؟
ااااااااااین چی میگههههههههههههههه؟

1 ❤️

898608
2020-07-13 13:16:21 +0430 +0430

کیر نقره ی به شما تعلق گرفت

0 ❤️

898625
2020-07-13 15:52:00 +0430 +0430

کیر ببر بنگال تو کستانت معلومه چی طلاوت کردی؟

1 ❤️

898630
2020-07-13 18:04:46 +0430 +0430

حاجی این خلاصه بود ‎:/‎‏ بعد کاملش چطوری میشه بزار فکر کنم احتمالن اندازه کتاب گیم اف ترون میشه ‎8-)‎‏ نظرت چیه بشینیم سریال و فیلم درس کنیم و ده سال ساختشو طول بدیم نظرت چیه ‎:D‎اگه قرار بود اینقدر میخوندم دانشگاه قبول میشدم پروفسور

1 ❤️

898884
2020-07-14 11:00:36 +0430 +0430

اقا خوب نوشتن یه خاطره قشنگ،به نظر من به بیان جزئیاتشه ولی اره حق با شماست انصافا خیلی طولانی بود.خودمم خواستم دوباره بخونمش حوصلم سر رفت. (inlove)
از همتون عذر خواهم.حق با شما بید 🌹

0 ❤️

898917
2020-07-14 13:54:25 +0430 +0430

علاوه بر اینکه داستانت خیلی مزخرف و نوشته ی ذهن متوهمه ، مشکل بزرگ تر اینه اگه یک درصد داستانت واقعیه خودت بشین فکر کن که اگه زنت بفهمه مادرشو میکنی چه بلایی سرش میاد ، یجوری از سارای خیالی تعریف میکنی که انگار فقط و فقط بخاطر اینکه زندگی دخترشو نجات بده زیر خوب فرزاد شده ، اخه کسخل اگه زنت یا پدرزنت اینو بفهمن که خیلی خیلی آبرو ریزیش بدتر از اینه که مچتو با ی زن غریبه بگیرن ، عجب کسخلایی پیدا میشه انصافا

0 ❤️






Top Bottom