زیارت (۲)

    ...قسمت قبل


    در قسمت اول داستان خواندید که من در سال 65جوان 17 ساله و از یکی از شهرهای کوچک جنوبشرق در سفر به مشهد عاشق دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی شدم ولی قبل از آشنایی و در دیدار اول گمش کردم و نتونستم بفهمم کجا اقامت دارد.
    به حدی حالم بد بود که خواب و خوراک نداشتم.حتی یک لحظه چهره زیبا و آسمانی اون ماه تابان از جلو چشمم دور نمیشد .به حدی بیقرار بودم که مادر گلم،پی به ناراحتی من برده و با تشویق مادرم همه اطراف حرم را به امید دیدن دوباره عشقم زیر پا گذاشتم تلاش من برای پیدا کردن اون سیمین بدن بی نتیجه ماند تا اینکه تصمیم گرفتم تو چند روز باقی مونده سفرمون جلو پنجره فولادی داخل حرم بست بنشینم به امید اینکه دوباره ماهم طلوع کند.بلاخره عصر روز چهارم بست نشستن من در حالی که تقریبا نا امید بودم و دیگه از شدت گریه چشام پف کرده بود مامان دختر رویاهامو دیدم که به اتفاق یه مرد چهل ساله برای زیارت پنجره فولادی اومدن .نور امیدی به دلم تابید .اینبار دیگه با دقت تعقیبشون کردم.بعد از زیارت و گرفتن کفشهاشون از کفشداری به سمت خیابان طبرسی در حرکت بودن با فاصله کمی تعقیبشون کردم و بلاخره فهمیدم تو یه خونه شخصی داخل یک کوچه کم عرض سکونت داشتن «یه جای ارزون»با یادگرفتن محل اقامت عشقم کمی آروم شدم.تازه بخود اومدم که چقدر خسته و گرسنه ام .رفتم هتل پدرم خواب بود و مادر خدا بیامرز م بادیدن چهره من فهمید که پیداش کردم.منم با یه لبخند پیروزمندانه حدسش را تایید کردم.
    ناهارم سرد شده بود ولی مهم نبود خوردم و دوش گرفتم .و خوابیدم.پدر و مادر و خواهرم رفتن حرم و این عاشق دل خسته را به حال خودش رها کردن.
    صبح روز بعد خیلی زود بیدار شدم.نامه ای برای مهپیکر نازم نوشتم و کمی عطر به نامه زدمو از هتل زدم بیرون.هتل ما خیابان امام رضا بود.تا خونه عروسک نازم پیاده چقد راه بود نفهمیدم فقط یادمه که با نزدیک شدن به محل اقامتش ضربان قلبم خیلی زیادتر میشد.روبروی درب خونه ایستاده بودم و سردرگم بودم که یه پسر بچه تقریبا ده ساله با دوچرخه‌اش از درب خونه اومد بیرون و یه زنبیل دستش بود.گویا میرفت نون بخره.بهش نزدیک شدم و از مسافرای مقیم خونشون سوال کردم.تو آماری که بهم داد فهمیدم که گل زیبای من به اتفاق مادر و داییش از لاهیجان اومده مشهد و گویا پدرش را نیز چندماه پیش از دست داده بود.از پسرک خواستم نامه منو به عشقم بدهد که امتناع کرد و سوار دوچرخه شد و رفت.هزار فکر و نقشه تو سرم بود که چشمم به مرد میانسالی افتاد که داشت کرکره مغازه کوچکشو بالا میداد.رفتم دیدم یه سوپر مارکت کوچیکه.
    یه کیک و نوشابه گرفتم و به آرومی و بدون عجله شروع به خوردن کردم.از صاحب مغازه سوپری آمار مسافرای اون خونه را گرفتم که با کنجکاوی پرسید کدوم زوار نشونی دقیقتر را که دادم نیشش باز شد فهمیدم که تابلو کردم.بهم گفت چکارشون داری داشتم من ...و من..میکردم که همزمان با ریختن یه قلپ نوشابه توحلقم میخواستم دروغی سر هم کنم که با سر اشاره کرد به پشت سرم و برگشتم مسیر نگاهشو ببینم که باورتون بشه یا نشه دیدم یه فرشته زیبا و آسمانی جلوم ایستاده.روسری نداشت چادر سفید گل گلی روی سرش بود و یه پیراهن رنگ روشن مردونه با یخه کمی باز و آستینای سه ربع پوشیده بود.دمپایی لا ناخونی قرمز هم پاش بود.خدایا چی میدیدم.کجاشو نگاه کنم موهای شرابیشو یا صورت گرد و سفیدو قشنگش با اون چشمای عسلی درشت،یا اون گردن بلور را؟ محوتماشای بزرگترین شاهکار خلقت بودم که نوشابه تو دهنم راهشو گم کرد و وارد نای شد.سرفه شدید امانمو برید چشام پر اشک شد .صاحب سوپری آب اورد که چون شیشه نوشابه و کیک دستم بود عروسک نازم لیوان را گرفت و با صدای نازک و گوشنوازش در حالی که از دستپاچگی من لبخند بزرگی تو صورتش بود گفت.بیا آب بخور خفه نشی.سریع خودمو جمع و جور کردم و شیشه نوشابه و کیک را گذاشتم رو پیشخون مغازه و دستم را برا گرفتنلیوان دراز کردم.لیوان را گرفتم ولی طوری که دستم قشنگ پشت دست تپل و سفیدشو لمس کرد و خیلی آروم لیوان را از بین انگشتای گوشتالو و کشیده و زیباش بیرون و به لبم نزدیک کردم.با نوشیدن اون آب کمی بهتر شدم و فقط نگاهش میکردم.خدایا چرا لال شدم؟صاحب سوپری فقط نگاهمون میکرد ولی من فقط یک چیز را میدیدم اونم عشقم بود که در یک قدمی من ایستاده بود.بخدا قسم هنوز بعد سی و سه سال عطر تنش را احساس میکنم.
    خیلی آروم با لحجه شیرینش بهم گفت با من کاری داشتین؟تازه متوجه شدم که پسر صاحب خونه در برگشت از نونوایی چه لطف بزرگی در حقم کرده.
    کمی خودمو جمع و جور کردم و پرسیدم اینجا اقامت دارین ؟گفت آره ولی فردا بلیط داریم میریم لاهیجان.
    _فردا؟
    _آره فردا بلیط داریم
    _میتونی یه چند دقیقه ای با هم قدم بزنیم باهات حرف دارم؟
    _نه الان مامان و دایی م بیدار میشن نگران میشن
    دستم را بردم تو جیبم نامه را در آوردم و به طرفش دراز کردم .دستشو که آورد نامه را بگیره در حالی که محو تماشای صورت و گردن و سینه‌های برجسته و اناریش بودم دستشو یه بار دیگه لمس کردم ولی به گونه ای که تقریبا تمام دستشو تو دو تا دستم جادادم.من که نویسنده نیستم ولی هیچ نویسنده ای نمیتونه لذت تماس دستش را دستم وصف کنه.فقط همینو بگم خیلی لذت داشت.نمیدونم چه مدت دستش تو دستم بود.ارتماشای چهره ملکوتیش سیر نمیشدم.دستشو به همراه نامه از بین دستام بیرون کشید و برگشت که بره سمت خونه .سریع گفتم اسمت چیه؟
    _نرگس
    آآآه،خدایا این عطر نرگس است که من تو تابستون دارم استنشاق میکنم.
    ولی امکان نداره کی نرگس میتونه اینقدر خوشگل و خوشبو باشه؟
    بهش گفتم نرگس من نمیتونم بذارم فردا بری باید باهات حرف بزنم خیلی حرفها دارم که باید بشنوی.
    گفت من حرم نمیرم وقتی دایی و مامان رفتن میام بیرون اینجا باش
    قرار را گذاشت و رفت تو خونه.من بینوا موندم و یه قرار مبهم.
    رفتم یه گوشه وایسادم حدود ده یازده صبح بود که دایی و مامانش زدن از خونه بیرون.پشت سرشون نرگس منم اومد بیرون.چادرش تمام زیباییش را پپوشونده بود الا صورت ماهشو




    تا اونجا گفتم که بلاخره محل اقامت عشقم را پیدا کردم و بعد از یه گفتگوی نسبتا کوتاه مقرر شد عشق زیبای من بعد از عزیمت مامان و داییش از خونه محل اقامتش در یه کوچه تو خیابان طبرسی مشهد بزنه بیرون و تا برگشت دایی و مامانش من بتونم باهاش حرف بزنم.
    سن 17 سالگی اون هم برای من که در اوج محرومیتهای سال 65 و زیر آفتاب جنوب شرق کشور بزرگ میشدم سن اوج شهوت و عشق و کشش جنسی بود واقعا بعضی از بچه های محل ما از شدت تشنگی جنسی با گاو و خر و گوسفند سکس داشتن.من تحت تاثیر تربیت خانوادگی و اعتقادات مذهبی پاک بودم و حالا که عاشق یه دختر 16 ساله تو پر و بلور لاهیجانی اون هم با موهای شرابی و صورت گردو سفید و چشمهای درشت عسلی و گردن خوش تراش مرمر و سینهای برجسته و اناری و پاهای تپل و سفید وخوش ترکیب شده بودم تصور کنید برای تصاحبش حاضر بودم با یه لشکر بجنگم.
    خلاصه بعد از رفتن دایی و مامانش به سمت حرم ده دقیقه نشد که ماهم از خونه زد بیرون .با یه چادر مشکی و که من نمیتونستم ببینم زیرش چی پوشیده فقط دیدم مقنعه نداره و یه روسری زیر چادر مشکی پوشیده.بهم سلام کردو خیلی سریع گفت از اینجا بریم که صاحب خونه نبینه که یه وقت به مامان بگه.بردمش تو خیابون طبرسی و تاکسی گرفتم رفتیم خیابون امام رضا.ماشین بابام تو پارکینگ هتل بود و سویچ دست خودم بود چون تا وقت برگشت به شهرمون ماشین تو پارکینگ بود .با هم رفتیم که ماشینو بردارم دیدم که خیلی استرس داره.و خیلی مردد بود.چون نمی تونستم ناراحتی شو ببینم دستشو گرفتم درحالی که گرمی دستش تمام وجودمو میسوزوند بهش گفتم من هرگز خواهش بیجا نمیکنم فقط میخوام پیشم باشی از تنها کسی که تو دنیا نباید بترسی من هستم درسته تازه پیدات کردم ولی تو قلب و روح منی.
    از آنجا که«سخنی که از دل بر آید.لاجرم بر دل نشیند»حرفم رو پذیرفت و لبخند زیباش را که دیدم فهمیدم دیگه ااسترس قبل را نداره.چون زمانمون کم بود و از طرفی اگر گیر کمیته میافتادیم پوستمونو میکندن ازش خواستم بریم تو پارکینگ و تو ماشین صحبت کنیم.قبول کرد و وارد پارکینگ که شدیم و رفتیم تو ماشین نشستیم اول دوتا دست تپل و بلورشو گرفتم و تو چشای درشت و عسلیش غرق شدم.قلبم به شدت میتپید اصلا احساس شهوت را نداشتم ولی میل شدیدی به بوسیدنش داشتم .بوی عطرش را بخدا همین الان که مینویسم احساس میکنم،وای چقدر زیبا بود.دستش را کمی بالا آوردم و لبامو چسبوندم به دستش .واای چه احساس زیبایی بود .اون یکی دستشو از تو دستم آزاد کرد و گذاشت روی سرم .سرم را که بالا آوردم تمنا را تو چشمای شهلاش دیدم تازه احساس کردم اونم منو میخواد.روصندلی جابجا شدمو خودمو بهش نزدیک کردم دستش را گذاشتم رو قلبم و همزمان اونم سرم را به سمت سینه سیمینش هدایت کرد وقتی زیر گلوش را بوسیدم تازه فهمیدم عشق چیه.خواستم سرمو بالا بگیرم تا یکبار دیگه صورتش را ببینم دیدم نمیخواد لبام از گردنش و سینه هاش جدا شه،بوسیدم و بوییدم اشکم در اومده بود اما جرات نداشتم دست به دکمه های مانتوش بزنم.اینقدر برام مقدس بود که به خودم اجازه نمیدادم ازش لذت جنسی ببرم.فقط صورتم را از روی مانتو گذاشتم وسط سینه های نرمش.و عطر تنش را به اعماق وجودم میفرستادم .


    خودم را بالا کشیدم و نشستم و صاف تو صورتش نگاه کردم.چهره معصوم یه دختر

    پاک و زیبا.
    گفتم نرگس جون من واقعا میخوامت.یه وقت از اینکه بوسیدمت ازم ناراحت نشی
    شرم و تمنا را به وضوح میشد تو چهره‌اش دید کمی میلرزید.تو این چند لحظه با دستامد بازوها و دستا و گردنش را لمس کرده بودم ولی جرات نداشتم به سینه هاش دست بزنم چون طالب عشقش بودم نه لذت جنسی.هر چند اون پایین کیرم کاملا شق و راست شده بود.
    ازش خواستم یه کاری کنه که فردا نرن لاهیجان آخه تازه پیداش کرده بودم.
    با اون لهجه غریبش و صدای نرم و نازکش گفت نمیتونم آخه بلیط داریم.
    بهش گفتم خودت را بزن به مریضی تا دوسه روز دیگه همدیگرو ببینیم.ولی اصلا
    اینکاره نبود دروغ بلد نبود تنها فرزند یه خانواده معمولی بود که پدرش هفت ماه پیش به رحمت خدا رفته بود.داییش برای تمدد اعصاب مامانش و اون آورده بودشون مشهد.و میگفت داییم مرخصی نداره.باید برمیگشتن لاهیجان.
    آدرس خونه لاهیجان را گرفتم و قول دادم هرگز ولش نکنم.ازش قول گرفتم زنم بشه.بهش گفتم درسم خیلی خوبه و برای آینده خودمون کلی نقشه کشیدیم،میگفت وقتی زنم شد باید پیش مامانش باشه و به شهر ما نمیاد .منم قبول کردم.فقط یک حرفش خیلی بهم استرس وارد کرد و بعدها همش منو بیقرار میکرد .و اون اینکه برادر زن داییش


    هم خواهانشه.


    تو مسیر یه مختصر از وضع خودم و خانواده ام براش گفته بودم.اسمم را هم ازم پرسیده بود.
    زمان با سرعت سپری میشد و سرگرم حرف و معاشقه بودیم که یکی کنار ماشین سبز شد و گیر داد پیاده شین برید لابی هتل صحبت کنید.
    ازش خواهش کردم باهام بیا تا به مادرم نشونش بدم ولی خجالت میکشید.بلاخره راضیش کردم رفتیم لابی روی مبل نشوندمش دویدم اتاقمون که مادرم را بیارم لابی که عروسشو بهش نشون بدم که دیدم خونوادم رفتن حرم و برام یادداشت گذاشته بودن که بعد نماز ظهر میان


    ادامه...


    نوشته: عاشق

  • 23

  • 10




  • نظرات:
    •   .Goodnight.
    • 6 ماه
      • 0

    • تا الان 18 سالت نشده مگه تو این طویله ننوشته زیر 18 سال نیاد


    •   lovely_grl
    • 6 ماه
      • 3

    • زیارت قبول برای باز دوم (biggrin)


    •   ماینر
    • 6 ماه
      • 4

    • دمپایی لاناخنی؟منظورت لا انگشتیه احتمالا بعدشم چقدر ازواژه های قلمبه سلمبه مثل مه پیکر و عروسک نازم وگل خوشگلم استفاده کردی!


    •   moraba
    • 6 ماه
      • 1

    • سلام آخی نازی امیدوارم بهش رسیده باشید.


    •   بیکسوکارحشری
    • 6 ماه
      • 0

    • منتظر ادامه ش هستم


    •   royaei
    • 6 ماه
      • 3

    • نگارشت خوب بود تا حدودی ؛
      موضوع داستان هم خوبه ؛
      فقط موندم تو برای زیارت رفتی مشهد یا دختربازی ؛
      منتظر بقیه اش هستم ؛
      نگفتی متولده چه سالی هستی ؟
      موفق باشی


    •   fazi20
    • 6 ماه
      • 5

    • هوم خب همچنان میگفتی .... فقط دمپایی لا ناخونی رو بیشتر توضیح بدع :)


    •   Marrd
    • 6 ماه
      • 0

    • منتظریم
      عصر جدید تموم شد ولی داستانت هنوز به فینال نرسید


    •   Nevermindd
    • 6 ماه
      • 2

    • پسر چقد نادونی رفته بودی زیارت یا که چش چرونی؟
      داداش اهنگ عباس قادری زیاد گوش دادی نه؟


    •   Amir__Parsa
    • 6 ماه
      • 0

    • کاش خوش خط تر مینوشتی.


    •   بچه-ای-خوب
    • 6 ماه
      • 4

    • سکس با خر و گاو گوسفند رو خوب اومدی!
      توی همون زمونه سکس با اون حیوانات باعث شده الان همه ی ما هرچقدر تو سرمون بزنن بازم سرمون تو آخور خودمون هست!!!


    •   اشی۸۵مشی
    • 6 ماه
      • 0

    • لا ناخنی (dash) (biggrin)


    •   Binamariai
    • 6 ماه
      • 6

    • چرا یه مشت بچه کونی دهه هفتادی و هشتادیبهش فحاشی میکنن در حالی که حال و روز اون زمونها رو قشنگ به قلم اورده یسری فقط از نظر دادن فحاشی بلدن دهه شصت اوج بدبختی بود که دیدن جنس مخالف هم ارزو بود


    •   boyhot22
    • 6 ماه
      • 0

    • عاشقش بود ولی کیرش همش براش سیخ میشد


    •   mansoormahabad
    • 6 ماه
      • 0

    • خیابان طبرسی تو کون چروکیده ات... کسخل دوتا کستان ازت خوندم هیچی تو داستان نبود... سایت سکسی رو با سایت عاشقانه اشتباه نگیرید پلیز


    •   iman.shahvanii
    • 6 ماه
      • 0

    • بالاخره چي شد؟؟كي كيوكرد؟؟؟


    •   Nadly64
    • 6 ماه
      • 0

    • بنظرم بیشتر به داستان شباهت داره تا واقعیت چون بالاخره دهه 60 کسی تخم نمیکرده با دختری اونم توی پارکینگ هتل قرار بگذاره چون اونقد ببخشید خایه خور ریخته بود تو جامعه اونم "مشهد".دخترای اون دوره هم دخترایی نبودن که براحتی اونم تنها بیان هتلی با فاصله زیاد از مسافرخونه خودشون.طبرسی همین الانشم اونقد ملات فروش و کص باز و لاشی ریخته که تنهایی دختر مسافر کون نمیکنه بیاد خیابون.ولی برای اوندسته بچه های دهه80که بی حرمتی میکنن متاسفم و باید اینو بگم بهدهه80کهاز باباهاتون بپرسین زمان جوانی هاشونو که واقعا دوره ای بس خفقان و ترس بود


    •   سیاوشXXL
    • 6 ماه
      • 0

    • خودتو به عقایدت گره بزن نه آدما


    •   nima58teh
    • 6 ماه
      • 1

    • عاشق عزیز
      واقعا ممنونم ، این قسمت از قبلی هم بهتر بود ، اونجایی که گفتی هیچ نویسنده ای نمیتونه لحظه گرفتن دست یارتو توصیف کنه عالی بود .
      متاسفم برای یه عده که صرفا برای ایراد گیری میان و بیشتر برای اونایی که فحش میدن .
      لایک ۱۷ تقدیمت .


    •   ساراجنوب
    • 6 ماه
      • 0

    • ما که متوجه نشدیم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو