زیارت (۴)

    ...قسمت قبل


    سلام.اگه قسمتهای قبلی داستان زیارت را خونده باشین ماجرا ازاینقرار بود که دریک سفر زیارتی ودر تابستان 65دلباخته یه دختر لاهیجانی شدم.چون دختر نامزد داشت خواستگاری من رد شد.طبق قولی که به عشقم داده بودم مقرر شد که تا پای جان دست ازش بر ندارم.در بازگشت به شهرمون در جنوب شرق کشور بسیار بیتاب بودم. آبانماه 65با قهر از خونه زدم بیرون و سراز جبهه غرب دراوردم.اواخر بهمن از ناحیه ران وپهلوی راست مورد اصابت ترکش قرار گرفته و دست راستم نیز شکست.طی مکاتباتی که با عشقم نرگس داشتم میدونستم نامزدی را به هم زده و منتظر خاستگاری مجدد من میباشد.
    بعد از کمی بهبودی در حالی که هنوز در دوران نقاهت بودم خودم را به عشقم در خانه خودشون لاهیجان رسوندم و طی دو سه روز حضور در جمع خانواده دو نفره نرگس و مامانش از محبت مادرش و عشق نرگس برخوردار شدم و چنان معاشقه نابی با نرگسم داشتم که امروز در پنجاهمین سال زندگیم هنوز مست و مسحور اون عشقبازی هستم..
    این دختر 16ساله سرخ وسفید و تپل و فوق العاده ی گیلانی من سیاه سوخته لاغر مردنی و دراز کویری را جایگزین نامزد خوشتیپ خودش کرد و بدون توجه به تذکرهای مادرش آنچنان شهد شیرین عشق را به کام تلخم ریخت که هرگز لذتش را ازیاد نبردم.
    من سعی میکنم در جریان نوشتن داستانم گوشه ای از عشق و حالمون را براتون تعریف کنم.
    روز اول با کمک نرگس حمام کردم.چون دستم تو گچ بود و زخم هم داشتم بدون کمک استحمام برام مقدور نبود
    البته نرگس با لباس بود و من لخت.
    خجالت کشیدم وقتی که بدنم را لیف زد و موهای زائد بدنم را با لذت برام زد.
    من چون مدتی تحت مداوا بودم خیلی لاغر و ضعیف شده بودم.با مقایسه بدن خودم با هیکل سفید و زیبا ینرگس خیلی کم می اوردم و برام جای سوال بود چرا منو دوست داره؟از جای جای بدنم بوسه میگرفت با موهای سینه ام ور میرفت.بدنم را بو میکشید و لذت میبرد.
    به کیرم لقب مردانگی داده بود و به قول خودش مردانگیمو دو دست سفید و.نازش میگرفت و گاهی بوس میکرد.
    جلو مادرش سرشو بین کتفهام قرار میداد و.ازپشت محکم بغلم میکرد .منم در هرفرصتی دور از چشم مادر ،دخترش را میخوردم.میمالیدم،نوازش میکردم و از بوئیدن خرمن موهای شرابیش مست میشدم.عطر تنش را به عمق جانم میفرستادم و کیف میکردم
    نیمه شب بود که مثل یه فرشته معصوم خودشو آروم و بی صدا تو بغلم جاداد.از سینه های گرد و بلورش خوردم.تن لختشو به بدن عریان خودم فشردم و در حالی که شرتشو پاک خیس کرده بود.کیرمو تو دستش گرفته بود و گاهی خم میشد و یه بوس میکرد.
    نمیدونم چشمای به گود نشسته من چی بود که مرتب لباشو روی پلک چشم ها و لبای من میگذاشت و وجود تشنه منو آتیش میزد.
    دست راستم اسیر گچ بود و با دست چپم سینه های زیبایش را میمالیدم و نوازشش میکردم.باسنش را لمس میکردم و طبق توصیه خودش کوس خوشگل و عروسکیشو نوازش میدادم و کم کم تاب و توانم از دست رفت و احساس کردم خیلی تشنه بوسیدن کوس نازش هستم.رفتم کنارش و در حالی که رونای تپل و سفیدش را محکم به هم چسبونده بود.لبامو روی شکاف بالای کوسش گذاشتم و لبی گرفتم که مپرس.
    ازش خواستم پاهاشو جمع کنه و روناشو کمی از هم جدا کنه تا بتونم به تمام اون کوس خوشگل و بینطیر دسترسی داشته باشم . میمالیدم و نرگس زیبای من به خودش میپیچید و تمنای ورود کیر به کوسش را تو چشماش میدیدم.


    بدون تکیه بر دوتا دستم نمیتونستم روش خیمه بزنم و کوسش را فتح کنم.
    من خوابیدم و نرگس اومد روم قرار گرفت.شکاف کوسش را اینقدر روی مردانگی من مالید تا اینکه خوابید روم و لباشو گذاشت روی لبام و منم با دست چپم پشتشو نوازش میدادم و باسنشو میمالیدم.
    اطراف کیرم خیس خیس بود و شرره آب را از اطراف لگنم بی سمت پایین را حس میکردم.
    نرگس ارضاء شده بود ولی من خیلی مست شهوت بودم و خودش به حالم پی برد و ازم پرسید دوست داری مثل تو حمام برات بمالم تا راحت شی.
    گفتم با کوست بمال عزیزم.
    کوسش را روی کیرم سر داد تا آبم اومد.
    خوشبختانه صدای بارون بهاری بقدری زیاد بود که مطمئن بودم صدای نفسهای ما به اتاق آن ط رف هال نمرسه،هرچند که مامانش گیج خواب بود.
    شهوت که فروکش کرد .با هم کلی به آرومی حرف زدیمو عشق و حال کردیم


    نرگس من لباسشو پوشید و رفت تا وقت بیدار شدن مامانش سر جای خودش باشه.
    من هم در افکار لذتبخش خودم با صدای بارون خوابم برد.
    روز بعد با آواز خروسها و پرندگان بیدار شدم با تیمم نماز خوندم و تو فکر بودم چطور غسل کنم که تابلو نشه.
    دیدم خورشید من وارد شد و پرسید خوب خوابیدی.لبخند شیطنت آمیزش را از یاد نخواهم برد.اومداز پشت بغلم کردو محکم فشار م داد .گویی یادش نبود پهلوم زخم عمیقی داره .منم دلم نیومد از لذت آغوش گرمش محروم بشم.
    مشکل غسلم را باهاش مطرح کردم.
    آبگرمکن نفتی را روشن کردو مجددا حمام و نوازش حین شستشو و غسل.


    اون روز بیادموندنی بهاری را هرگز یادم نمیره.خیلی لذت بردیم.بازی و بدو بدو های تو حیاط پر گل ،بازی با اردکها و بخور بخور و بوس و لب و عشق و حال .
    تو منطقه ما اگر زن شوهر داری جلو کسی شوهرشو میبوسید دیگه هرزه و بدرد نخور قلمداد میشد.
    دختر اجازه داشت تو مراسم خواستگاری دقایقی مثل یه جوال سیاه گندم هیکل پرموشو بپیچه تو چند لایه لباس و یه چادر مشکی و دقایقی در مجلس زنونه بنشینه تا مادرش از هنر آشپزی و.قالیبافی و پته دوزیش تعریف کرده و سپس پاشه و بره.حالا اگر آثار شادی و شعف تو چهره‌اش دیده میشد سبکسر و شریک شیطون و خراباتی نام نویس میشد و دیگه هیچ.پسری حرفشو نمیزد.
    حال تصور کنید عروس ناز من با معیارهای محلی ما چه دختر سبکسر و بدی میتونست باشه.
    چون نرگس تو مراسم خواستگاری اولیه تو مشهد بدون چادر ظاهر شده و کمی از عدم رضایت از نامزد قبلیش و تمایلش برای ازدواج با من حرف زده بود،ازنظر مادر من شریک شیطون و خراباتی محسوب شده لیاقت پسر مومن و درس خونی مثل منو نداشت.


    ولی من به این چیزا فکر نمیکردم فقط به وصال فکر میکردم و اصلا دوست نداشتم یه جوال سیاه گندم را به عنوان همسر داشته باشم.
    موردی بود که پسره شب عروسی زنشو به قصد کشت میزنه و دلیل بسیار موجهش این بود که موقع کردنش احساس لذت کرده و اقای داماد غیرتی بدش اومده که چرا عروسش از کیر خوشش اومده.
    شب زفاف طبق آموزه های ما میبایست با تف کیرت را خیس کنی و محکم فشار بدی تو کوس عروس تا خون بیاد در حالی که ده تا خاله زنک پشت درب حجله منتظر دستمالای خونی ایستاده و داماد وظیفه داشت تو اون چند لحظه پر استرس سریع بکنه و دستمال تحویل بده.
    صبح روز بعد مادر عروس وظیفه داشت یه صبحانه بسیار مقوی ببره برا دامادش تا جبران آبی که از کمر صاب مرده اش ریخته شده باشه.البته یه وجه نقد هم به فرا خور قطر کیرش باید کنار ظرف صبحانه باشه.
    تو منطقه ما زنی که هرسال نمیزایید بدرد نمیخورد.زنی که مردی جل تو خشتکشو در حال شستن تو دستش میدید محکوم به مرگ بود..
    حالا فکر کنید نرگس من چه موجود بدی میتونست از نظر خانواده من باشه.
    من به این چرت و پرتا اهمیت نمیدادم و مست عشق بودم و از عشقم لذت میبردم
    نزدیکای ظهر مامان نرگس از خونه بیرون رفت و ما تنها شدیم.بی معطلی رفتیم اتاق و شروع کردیم به بوسیدن و بوییدن و نوازش هم.ازش خواستم کامل لخت شه و در عرض چند ثانیه من با چشمانی پر از شهوت و هوس و عشق نظاره گر بدیعترین و زیباترین اثر هنری خالق بودم.
    پاهای تپل و سفید حنا یی،ساقهای کلفت و خوشتراش و زیبا ،رونای خوشترکیب که وصفشون کارمن نیست.
    کوس خوشگل و عروسکی و زیبا که تنها یه برامدگی و شکاف قشنگ و خوردنی بود .واثری از مو نداشت.کمری که هم از لگن و هم از قفسه سینه باریکتر بود ،
    سینه هاش که فقط میتونم بگم بینظیر بود گردن سفید و صورت شاداب و زیبا و خرمنی از موهای شرابی و خوشبو.
    از آنجا که من ندید بدید بودم نتونستم تماشا کنم رفتم تا لبامو با نقطه نقطه این بدن بلورین آشنا کنم.
    خوابیدیم و بدون ترس از حضور کسی حسابی لذت بردیم و من به شدت راست کرده بودم و دیگه واقعا نمیتونستم از کردنش صرفنظر کنم.
    ولی خودش مثل شب گذشته با تماس کسش با کیرم و سردادنش بین شکاف خوشگلش آبمو آورد و با زیرپوشم پاک کردیم و تو بغل هم ولو شدیم.
    وقتی مادر نرگس برگشت مارا در حال دیدن آلبوم عکس های خانوادگی نرگس دید و مطمئنا نفهمید که ما چه حال شیرینی کردیم.
    پدر خدا بیامرز نرگس طبق عکسهای آلبوم واقعا خوشتیپ و عالی بود و واقعا دلم برا مامانش بیشتر سوخت که تو این سن با این زیبایی باید تنها باشه.
    خلاصه اون روز با همه لذتش سپری شد و شبانگاهان تب و لرز اومد سراغم و حسابی حالم بد شد.گویا آب حمام باعث عفونت زخما شده و تب شدیدی بر وجودم مستولی شده بود.
    تا صبح مادر و دختر پاشویه دادن و مراقبت کردن و نرگس نیز تو اون حال تب با بغل کردن و بوکردن تنم منو شرمنده میکرد.
    فردای اون روز دکتر آنتی بیوتیک تزریقی داد و تبم فروکش کرد.علی رغم تمایل شدید به موندن برگشتم شهرخودم چون مادر نرگس پنهان از دخترش ازم خواست برگردم و با پدرو مادرم صحبت کنم و در سفر بعدی نامزدیمونو رسمی کنم.
    پدر و مادرم مخالفت شدیدی کردن و منم برگشتم جبهه و دیگه نرفتم لاهیجان تا اسیر شدم.
    ای کاش به عنوان مفقودالجسد مطرح نشده بودم.من مرداد 66تا مهر 69 عراق بودم بدون ثبت نام صلیب سرخ،
    مهر 69 برگشتم خونه،اولین خبر که بهم دادن ازدواج نرگس بود.
    طبق گفته عزیزان اون دختر شاد و شیطون پر انرژی افسرده میشه و مادرش عروسش میکنه که منو ازیاد ببره.تو اولین دیدار خیلی زجر کشیدم مخصوصا وقتی که گفت حاضره طلاق بگیره تا زنم بشه،ولی من حق نداشتم آشیونه اونا را خراب کنم.


    تا سال 76ایران بودم و دهها دختر را بهم پیشنهاد دادن ولی نرگس من با اون زیبایی و نشاط بی مثالش همه زنها و دخترهای دنیا را از چشمم انداخته بود.
    76از دانشگاه فارغالتحصیل شدم.اومدم فرانسه شهر کوچکی را انتخاب کردم .
    ورزش و تحصیل و تدریس شده تمام زندگیم
    دوستی دارم که خیلی از من جوونتره ،اون منو با شهوانی آشنا کرد.خوش کردم بنویسم براتون


    نوشته: عاشق

  • 13

  • 9




  • نظرات:
    •   sepideh58
    • 1 ماه
      • 5

    • بکش بیرون از این داستان (cry) (cry) (cry) (dash)


    •   مهتاب عشق
    • 1 ماه
      • 3

    • Vous êtes un menteur


    •   shahx-1
    • 1 ماه
      • 6

    • نتیجه ای که از این داستان میگیریم: تو حرم اقا کس بلند کنی گیر پسرعموهاش میوفتی کونت میزارن!!! (biggrin)


    •   sepideh58
    • 1 ماه
      • 2

    • راستی دیس :-|


    •   lovely_grl
    • 1 ماه
      • 4

    • خو الان بگم یه زیارت رو برا مردم بذارید بمونه یا زوده؟؟ (biggrin)


    •   Arashmajidi
    • 1 ماه
      • 3

    • آرزوی موفقیت دارم برات


    •   royaei
    • 1 ماه
      • 1

    • آخه اینایی که میگی هم شد رسم و رسوم ؟
      شما برده میگیرید یا زن میگیرید ؟
      پس چقدر خوشبختیم که تو ایل و طایفه شما بدنیا نیومدیم ؛
      شاید داستانت واقعی باشه ولی داستان نویسی شما اصلا خوب نیست ؛
      خیلی درهم برهم و شلوغ نوشتی ؛
      موفق باشی


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 4

    • خدا لعنت کنه اون دوستت رو که تورو با شهوانی آشنا کرد و تو پدر مارو درآوردی با این داستانت.
      امیدوارم دیگه تموم شده باشه و داستانی ازت نخونیم.
      ممنون با عشق دیسلایک
      موفق باشی؛


    •   Koshti.pars
    • 1 ماه
      • 1

    • میگم دیگ قسمت بعدی رو ننویس هرچقدر جلو تر میرم من تا امید تر میشم آقا ادامه نده
      برو یه مدت تو کویر بشین رو زمین داغ و فکر کن ارزش داره اینهمه نوشتی و کسشعر نوشتی
      ننویس کلا دیگ ننویس همون کویر برو یه مدت نباش نبینیمت
      با تشکر


    •   وب.گرد
    • 1 ماه
      • 2

    • خوب بود لایک.
      فقط دوتا نکته:
      تا جایی که یادمه لب رو از لب میگیرن نه از کص. اونی که شما منظورته اسمش یه چیز دیگه س.
      خراباتی هم اصلا معنی شریک شیطون یا یه چیزی تو این مایه ها رو نمیده .
      اونی که شما منظورته خراب هست.
      خرابات یعنی جایی که اول باید خراب بشی تا درست و اباد بشی = خراب اباد


      من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
      آدم آورد در این دیر خراب آبادم


    •   شواليه-ايران
    • 1 ماه
      • 1

    • اخي گريم گرفت، باو فرهاد كي بودي تو؟ رومئو و جوليت اداتون رو در ميارن، اما قشنگ بود


    •   شواليه-ايران
    • 1 ماه
      • 2

    • بچه ها بخونين، پارسال بهار دسته جمعي رفته بوديم زيارت! برگشتني دختري بود خوشگلو بقيشم يادم نيست!


    •   Clay0098
    • 1 ماه
      • 1

    • حالا اگه این داستان مال یکی دیگه بود که دوستتون هست همه میومدن میگفتن
      نخونده لایک
      و شما چخوف هستید و اون یکی....
      خب دیگه شماهایی که فحاشی میکنید حقتونه که تو زندگی حالتون گرفته بشه و بعدا نگید چرا اینجوری شد


      نویسنده عزیز منتظر ادامش هستم
      خوشم اومد از قلمت فقط طولانی تر باشه
      لایک


    •   Vashkin
    • 1 ماه
      • 0

    • ای بابا آخرش که ناکام موندی از نرگس
      آزاده‌ی سرافراز


    •   Mohsenn63
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • خوب بود و موفق باشی
      اونطور از عشقت جا موندی فکر کنم تا الان اون صحنه ها رو هزاران بار تو ذهنت دوره کردی


    •   As-pikc
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • سه بار کس کردی ملخک
      سه سال کون دادی تو اسارت ملخک


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو